تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل ششم)



اونروز رفتیم به مقر هاوش اینا من تو پارکینگ ساختمون ایستادم و اون خودش رفت بالا منتها منو نبرد حالا به دلایل امنیتی یا چیز دیگه نمیدونم..
منم کنجکاو اول تصمیم داشتم پشت بندش یواشکی برم بالا اما خب بعد که یاد رفتار چند دقیقه پیشش افتادم گفتم بیخیال 2 دقیقه بتمرگ سرجات نمی میری..هنو 1 ساعت نشده که واسه فضولی کردنت باهات قهر کردن..
ای خدا چه کنیم دیه فضولی تو خونم بود حالا این دفعه رو بیخیال شدم و همینطور که تو پارکینگ راه میرفتم و با خودم فکر میکردم که یهو بی هوا خوردم به یه چیز سفت..
کلمو گرفتم و گفتم :
اه...چی شد؟
سرمو که بالا کردم دیدم اوه یه دراکولای سیاه مو فرفری با اون لباس مسخره بلند و سفید روبه روم وایستاده اونم با نیش باز...
یه جوری نگاه میکرد که انگار داره به یه غذای لذیذ نگاه میکنه ایش دهنشو همچین باز کرد تا ته حلقش معلوم بود...
_اهلا و سهلا...فتبارک الله ..
با تعجب نگاش کردم این چی بلغور میکنه مرتیکه دراز گوش..این زبون نفهم کی بود خدایا شانس مارو نیگا..البته این جمله رو فکر کنم در وصف زیبایی من گفته بودا..بلاخره یه چیزایی از عربی بلدم.درسته عربیم خوب نبود اما اینو دیه میفهمیدم.
_انا احبی ..انت زوجی مع ...
وا این چی میگه مرتیکه هی هر لحظه جلوتر میاد.با دستام فاصله انداختم بینمون و گفتم:
اخوی..انا شوهر دارم..ای بابا انت برو..لعنتی این چه وضعشه دوکلوم عربی بلد نیستم ای خاک برسرم فقط بلدم فضولی کنم..
این یارو هم هی جلو تر میومد تا اینکه با صدای هاوش وایساد..
یه چند تا کلمه به عربی گفت و اون دایناسور با نگاه حسرت بار گذاشت رفت و هاوش موند و اون گره کور اخماش..
_باز چی شده؟اصلا به من چه؟منو ول کردی رفتی منم که زبون اینو نمیفهمم..
بعدم مظلومانه یه طرف دیگه رو نگاه کردم که صدای خندشو شنیدم کوفت رو اب بخندی ..
با خنده گفت:
من هنوز هیچی نگفتم که تو گازو گرفتی..بیا باید بریم بالا..
همینجور که دستمو گرفته بود و میکشید گفتم:
کجا؟
سوار اسانسور شدیم و هاوش دکمه طبقه 7 زد:
بریم ردیاب کار بزاریم برات الاناس شاهرخم پیداش شه.
لبخند موذی زدم اخ جون برم ببینم چه خبر اونجا..همینجور تو فکر بودم تا رسیدیم بالا از اسانسور که اومدیم بیرون رفتیم طرف تنها دری که اونجا بود و هاوش دوبار پشت سر هم به در زد و بعد زنگ زد فکر کنم رمزشون بود دربعد چند دقیقه باز شد و با دیدن کسی که درو باز کرد تعجب کردم...
اینم اینجا بود...میدونستم اینم با ماست ولی نمیدونستم اینجاهم هست..
اروم گفتم:سهیل....


قیافش جدی بود و دیگه از لبخندای ژکوندش خبری نبود..عین مجسمه تعظیمی کرد به هاوش و درو بست.وای این چرا اینجوری شده؟
(چه جوری شدم دختر خوب؟خب اینجا مقر عملیات ماس همه چیز جدی و منظم ماها همه تبدیل میشیم به قول تو به مجسمه.حالا اینقدر تابلو به من نگاه نکن.)
باز خوبه اینطوری میتونیم باهم حرف بزنیم ها..نگاهی به اطرافم انداختم همه جا پر لب تاب و تلویزیون ها بزرگ و دوربین و سیم بود با یه چندتا میز و صندلی ..
مثل تو این فیلما همه هم مرد بودن و من بینشون تک افتاده بودم..نه نه دوتا دختر الان از تو اتاق بیرون اومدن خشک و جدی چند تا برگه دادن به مردی که نشسته بود و دوباره رفتن.انگار اینا ادم اهنی ان.
هاوش رفت سمت یه مرد حدودا 40 ساله و باهاش صحبت میکرد.سهیل هم رفته بود پشت یکی از لب تاب ها .بلاخره بعد چند دقیقه این هاوش فک زدنش تموم شد و اشاره ای بهم کرد که بریم توی یکی از اتاقا..
مثل بره پشت سرش رفتم توی یکی از اتاقها که دوتا تخت داشت و یه کمد ..همین و یه پرده ضخیم که اتاقو عین زندان کرده بود.با بیخیالی نگاهی به هاوش کردم:
خب ؟
سریع گفت:
گیره موهاتو باز کن و بشین روی تخت.
با تعجب گفتم:
چی؟
کلافه گفت:
همتا وقت نداریم باید سریعتر بریم بجنب بعدا توضیح میدم.
بیحرف نشستم و گیره موهامو باز کردم و منتظر نگاش کردم. اومد کنارم نشست و با دست موهامو از هم باز میکرد وای با این که هیچ کار نمیکرد خوابم گرفت اخه من اینجوری ام که هرکی به موهام دستم میزد خوابم میگرفت..
همینجور چشمام داشت رو هم میرفت که صدای متعجب هاوش و شنیدم:
همتا...خوابت میاد؟
با صدای خماری گفتم:
اوهوم...من موهام حساسه کسی بهش دست بزنه خواب میرم.
خنده بیصدایی کرد و گفت:
الان وقتش نیست دختر خوب..طاقت بیار.
سعی کردم سست نشم اما نمیشد همینطور که داشت تو موهام میگشت یکی از دخترا اومد تو.هاوش جدی گفت:
افروز اون سنسور و بیار ببین میتونی این گوشه سرش جا بدی.سریع.
اونم اطاعت کرد و رفت بیرون و بعد چند دقیقه با یه چیزی شبیه سکه کوچیک اومد توو کنار من نشست و بی حرف شروع کرد به ور رفتن با موهام..
اه همه به موهام دست زدن هی بالا پایینش میکنن ..رفتم سریع برم حموم.
_پیدا کردم قربان.اینجا جای خوبیه.ببینین.
هاوش هم اومد روم خم شد و با دقت نگاه کرد و گفت:
اره خوبه.همینجا بچسبونش.
نمیدونم چیکار میکردن اما حال پرسیدن نداشتم خیلی خوابم گرفته بود لعنت به این عادت مسخره من...
هاوش کنارم نشست و اشاره کرد سرمو به شونه هاش تکیه بدم منم از خدا خواسته تکیه دادم .اخیش چه نرم و خوش بو..خواب از سرم پریده بود حالا که نزدیک هاوش بودم ..
زیرچشمی نگاش کردم چشماشو بسته بود و با دستام که روی پاش بود بازی میکرد.فقط به خودمون فکر میکردم..حالا که فکر میکنم میبینم اگه به عقب برگشته بودم دوباره همین نظرو داشتم....دراتاق دوباره باز شد ..نگاهی به در انداختم که شاهرخ و دیدم...
اممم...اروم سرمو از روی شونه هاوش برداشتم نمیدونم چه حسی بود اما انگار کار بدی کرده باشم هول شده بودم..
هاوش اما هنوزم دستم تو دستش بود .نگاهی به شاهرخ انداختم اول اخم محوی کرده بود اما حالا خیلی خونسرد و جدی نگام میکرد.اومد پشت سرم و با کار اون دختر که داشت سنسور تو موهام میچسبوند نگاه کرد و به دختر گفت:
کی تموم میشه؟
_اخراشه دیگه الان تموم میشه.
شاهرخ به هاوش نگاهی کرد و گفت:
وقتمون داره تموم میشه باید سریع بریم محل قرار.
هاوش هم سری تکون داد و بلند شد گفت:
الان تمومه.با سماوات حرف زدی؟
_نه بهتر جفتمون باشیم.
_پس بریم.
بعد رو به من کرد و گفت:
همتا کارت تموم شد بیا بیرون.
سری تکون دادم و اونها رفتن از اتاق بیرون.بیتربیت شاهرخ اصلا توجهی بهم نکرد..پروو...حالا یه کاری کردم همش قیافه میگیره.عمرا من منت کشی کنم.
نمیدونم چرا از اینکه منت هاوش و کشیدم ناراحت نشدم اما از اینکه بخوام منت شاهرخ و بکشم ناراحت میشم...دوس دارم اون نازم و بکشه..فرقش چیه؟؟؟؟
با صدای دختر که گفت تمومه پا شدم و از اتاق بیرون رفتم..نیگا ذهن هیچ کدومشونو نمیشه خوند معلوم نیس چیکار کردن...
شاهرخ...
بعد گم کردن و دست به سر کردن ماشینی که تعقیبم میکرد ادرسی که هاوش بهم داده بود نگاه کردم و با یه تاکسی خودمو اونجا رسوندم.تو اون خونه همه اشنا بودن و میشناختمشون.سهیلم اونجا بود.یه صحبت کوتاهی کردیم و خبر همتا و هاوش و گرفتم که گفت تو اتاقن.به طرف اتاق رفتم تا ببینم کارشون تموم شده یا نه..
اخه وقتی نداشتیم و باید سریع برمیگشتیم سر قرار.درو باز کردم که چشمم خورد به همتا که تکیه داده بود به شونه هاوش و دستاش تو دستای هاوش بود.نمیدونم چرا حس بدی بهم دست داد..ناخوداگاه اخم کردم و به همتا چشم دوختم که سریع سرشو از شونه هاوش برداشت فکر کردم هول شده؟
اصلا این چه افکاریه من دارم..خب هاوش مثل داداشش میمونه...نه نه مثل داداشش نیست من یه مردم از نگاه هاوش میبینم که احساسش ..احساس برادری نیست.
اصلا به من چه؟با هاوش رفتیم بیرون اتاق تا با سماوات مافوقمون صحبت کنیم اما هیچی از حرفاشون نفهمیدم..
همش به فکر همتا بودم و احساسم بهش.نمیدونم چرا تاحالا بهش فکر نکرده بودم اما حالا وقتش بود..نمیدونم شاید تو این عملیات و اونم وسط این بلبشو وقتش نبود اما نمیتونستم جلوی افکارمو بگیرم باید میفهمیدم احساسم به همتا چیه؟مگه ما برای عملیات با هم نامزد نکردیم پس دلیل ناراحتی من از دیدن همتا تو بغل هاوش چیه؟خب...ازش خوشم میاد خوشگله جدیه و لوس و ننر نیست مثل خیلی از دخترای الان هم تمام فکرش قر وفرش نیست..شاید هر دختر دیگه بود الان راحت بود با من و فکر تورکردنم بود اما اون از من دوری میکرد و عزت نفس داشت...مغرور بود و درمقابل من خودشو کوچیک نمیکرد و اویزون نبود..
در عین حال رفتاراش و حرفاش منو جذب میکرد ..اه اه...همتا چقدر تو رو تحویل گرفتم بفهمی ذوق مرگ میشی..خندم گرفت.
با این همه عاشقش نبودم اینو مطمعنم .اما پس اسم احساسش چی بود؟خب....شاید...
میترسید به خودش اعتراف کنه همتا رو دوست داره...همتا رو دوست داره...دوست داشتن.
اره دوسش دارم ولی میخوام بعد عملیات هم این رابطه پابرجا بمونه؟حاضری بعد عملیات هم همتا همسرت باشه؟
جوابش یه کلمه بود اما میترسید..از تقسیم قلبش با یه دختر...
از رابطه ای که ممکن بود اونو اسیر کنه تاحالا به این قضیه جدی نگاه نکرده بود همیشه دوست داشت ازاد و رها باشه و به کسی جواب نده..همیشه عادت داشت با زیبایی و جذابیتش دخترا رو جذب کنه و هیچ تعهدی نداشته باشه اما حالا...
سرش از هجوم این افکار داشت میترکید و از اون موقعی که از ساختمان بیرون امدن تا الان که تو ماشین تیمور نشسته بود تا برگردن به همون خونه مرموز یه کلمه هم حرف نزده بود تا همتا فکر کنه هنوزم از دستش عصبانیه درحالیکه اون ماجرای صبح به کل یادش رفته بود.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
همتا...
از وقتی از اونجا اومدیم تو لکه و حرف نزده یعنی اینقدر ناراحت شده؟نمیدونم چه جوری از دلش در بیارم..اصلا به من چه؟
وا من چم شده ناسلامتی عشقمه ها...عشق من؟چقدر این واژه برام عجیب شده نسبت به روزای اول.رسیدیم به قلعه هزار اردک و شاهرخ مستقیم رفت تو اتاق و قبلش به هاوش گفت که میخوا بخوابه چون سرش درد میکنه...
دیگه شب شده بود و فکر نکنم بخواد بیدار شه..هاوش هم رفت یه عرض اندام بکنه پیش شهروز و به قول خودش اگه شانس میاوردیم و به شهروز نزدیک میشدیم اونوقت راشد تو دستمون بود.
البته با وجود سهیل کارمون راحتتر شده بود فقط میموند دلیل بردن من پیش راشد..خب درسته من خوشگل بودم و لوند اما حتما یه دلیل دیگه هم داشت که میخوان منو به راشد هدیه بدن..این دلیل رو باید بفهمیم..
به محض اینکه تو اتاق اومدیم شاهرخ لباسشو در اورد و پرید تو تخت.رفتم روی تخت نشستم و با توجه به دوربین ها اروم گفتم:
شاهرخ؟
اونم متوجه بود چون دستمو کشید و من روش افتادم.لباشو رو گوشم گذاشت و باصدا بوسید و اروم زمزمه کرد:
الان حال و حوصله ندارم باشه بعد.
بعد با صدای بلند گفت:
تو نمیخوابی عزیزم؟من یکم سردرد دارم باید دراز بکشم.
نزاشت توضیح بدم..نخواست گوش کنه.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
نه تو بخواب من الان خوابم نمیاد.بخواب عزیزم.
بوسه ای رو گونم گذاشت و چشماشو بست.منم اروم از بغلش بیرون اومدم و رفتم از اتاق بیرون.گیج بودم چرا یهو اینهمه سرد شد؟اینقدر کارم بد بوده؟از چی ناراحته؟

بوسه ای رو گونم گذاشت و چشماشو بست.منم اروم از بغلش بیرون اومدم و رفتم از اتاق بیرون.گیج بودم چرا یهو اینهمه سرد شد؟اینقدر کارم بد بوده؟از چی ناراحته؟
بیخیال...ولش کن دیگه نمیخوام در این مورد فکر کنم بسه هرچی فکر کردم در مورد هاوش..شاهرخ..احساسم.
اصلا من واسه یه چیز دیگه اومدم اینجا واسه عشق و عاشقی نیومدم که..ای کاش برمیگشتیم به اون روزایی که فارغ از هر احساسی هر3باهم بودیم..ازاد و رها...
ای کاش برمیگشتم به همون همتای قبل..همون همتایی که با الهه دختر خالم بودیم و تو سر هم میزدیم همون روزایی که با رزا حرف میزدیم و مسخره بازی درمیاوردیم..روزایی که هستی و بابک واذیت میکردم و زاغ سیاشونو چوب میزدم ..مردم و از پشت پنجره دید میزدم و فکرشونو میدزدیدم...
نفس عمیقی کشیدم و بعد همه اینا تصمیم مو گرفتم اما تا پایان این عملیات حرفی ازش نمیزدم...البته اگه زنده بمونم.احساسم...مطمعنم از احساسم اما تا پایان عملیات هیچ عکس العملی نشون نمیدم.بزار فعلا همه چی همینجوری بمونه.
خب از حالا شروع میکنم.میشم ترانه...کسی که فقط به این عملیات فکر میکنه نه چیز دیگه...فقط ترانه.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
بعد یه خواب خوب یه صبحونه مفصل خوردم و به چهره گرفته شاهرخ و متعجب هاوش اهمیتی ندادم و به روی سهیل که با ما صبحونه میخورد لبخند زدم.اونم لبخند مرموزی زد فکر کنم یه چیزایی فهمیده بود به درک شونه ای بالا انداختم و خودمو مشغول کردم.عین افعی میخوردم اشتهام حسابی باز شده بود.
حسابی سیر شده بودم که سر و کله ساناز پیدا شد یه لباس حریر سفید کوتاه که بدنش همه معلوم بود و با دو بند کوچولو جدا میشد اومد طرف ما و مثلا میخواست منو صدا بزنه اما بیشتر طرفش شاهرخ بود.
بلند شدم و بوسه ای به گونه و نزدیک به گوشه لب شاهرخ زدم و اروم گفتم:
میبینمت عزیزم.
اونم لاله گوشمو بوسید و گفت:
رو پله ها مواظب باش خانمی.
لبخندی تحویل هاوش دادم و چشمکی به سهیل زدم و رفتم طرف ساناز که بریم.اما مثل این که خانم قصد دلبری داشت چون با اون وضع خودشو خم کرد رو شاهرخ و با صدایی نرم که رو مخ مردا میرفت گفت:
عزیزم من میرم تری جونو برسونم تو اتاق میکاپ بعد برمیگردم پیشت کارت دارم همینجا میمونی دیگه هانی؟
شاهرخم با خونسردی گفت:
چه کاری؟
_میام بهت میگم.شهروز جون در جریانن.
شاهرخ با لبخند دلبرانه ای گفت:
حتما.
البته سعی میکرد زیاد رو نده و اولش سنگین تر باشه.با خونسردی و بیتفاوت به این صحنه نگاه میکردم قراری که دیشب با خودم بسته بودم یادم بود.بلاخره دل کند و از نمایش بدنش دست برداشت.
تمام این مدت هاوش خونسرد قهوشو میخورد و با سهیل گپ میزدن.با ساناز رفتیم همون اتاق دیروز و یه مقدار به قول خودش راهنمایی کرد و با هول و لایی که معلوم بود از عجله زیاد واسه دیدن شاهرخ داشت گذاشت رفت.
اه دختره خراب..فکر کردین هموتونو درست میکنم.دخترا همه تکراری بودن به غیر از یکی دونفرشون که بچه سن میزدن و قیافه های مغومی داشتن برخلاف اونا بقیه حرف میزدن و چندتاشونم میخندیدن..برام جای تعجب داشت با این وضع و خنده..حتما بهشون خوش گذشته دیگه...
برخلاف قول و قرارا تصمیم گرفتم اون دوتا که کم سن و سال بودن رو زیاد اذیت نکنم و لباسای پوشیده تری براشون انتخاب کردم اما با این کارم وجدانم اروم نشد با همه اینا اونا جایی میرفتن که معلوم نبود چی به سرشون میاد.


همه اینا اونا جایی میرفتن که معلوم نبود چی به سرشون میاد.خب تموم شد.کش و قوسی به بدنم دادم ..واقعا خسته کنندست با اینکه من خیلی از میکاپ خوشم میاد اما الان احساس خستگی میکنم شاید دلیلش این باشه که میدونم نتیجه کارم چی میشه و این مشتریا واسه چی اینکارو میکنن.
نگاهی سرسری به اتاق انداختم و رفتم بیرون.از سانازم خبری نبود هرزه رفته بود حتما پیش شاهرخ...به درک.
از پله ها داشتم بالا میرفتم صدای خنده شنیدم.صدای خنده های دلبرانه ساناز و اروم شاهرخ...هه با این که میدونستم فیلمه اما بازم عصبی شدم از دیشب واسه من قیافه میگیره حالا رفته پیش این ایکبیری قهقهه میزنه خاک برسر...انگار از خداش بود.
بی توجه راهمو ادامه دادم و رفتم تو اتاق تا یه دوش بگیرم.خودمو پرت کردم تو وان پر اب داغ و کف خوشبو..
چه ارامشی گور بابای شاهرخ ..همه چی رو فراموش کردم و اروم دراز کشیدم.نمیدونم چقدر گذشته بود اما دیگه خستگیم در رفته بود و سرحال شده بودم.
از ترس دوربین بیرون همونجا لباسمو پوشیدم..نکنه...اینجا هم دوربین داره تو حموم؟؟؟ترسیدم نکنه منو لخت دیدن....از ترس اینور اونور نگاه کردم..یا خدا دیوونه نشم خیلیه.ببین چطور تن وبدن ادمو میلرزونن...من که چیزی ندیدم..اگرم بود....
ولش کن.اومدم بیرون و با فراق خاطر انگشتامو لاک زدم.همینطور مشغول بودم که شاهرخ اومد تو.زیرچشمی نگاش کردم و بی اهمیت کارمو انجام دادم.اونم با لبتابش ور رفت و نشسته بود رو تخت.
ارایش ملایمی کردم و رژ قرمزی هم زدم.یه لباس استین سه ربع اما یقه بازی پوشیدم و موهامو دورم ریخته بود...شلوار جین کوتاهی هم پوشیدم که کمربندی پایین لبه هاش بود.خیلی شیک و ساده.نگاه شاهرخ و میدیدم که داره منو میپاد.
میخواستم از در برم بیرون که سرشو بلند کرد و گفت:
کجا؟
خونسرد و طناز گفتم:
برم ببینم چه خبره و بعدشم ناهار.
بلند شد وایساد واروم گفت:
لباست یقش خیلی بازه..
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
خب؟
اخم محوی داشت با حرص گفت:
عوضش کن.
حواسم به دوربین بود اماخب مگه ما نباید دعوا میکردیم.اینم یه نوعش بود دیگه..
گفتم:
نه...همین خوبه.من خوشم میاد.
بعد هم برگشتم برم بیرون که خودشو بهم رسوند واروم گفت:
خیلی پررویی...هنوزم از دستت عصبانی ام پس لج نکن برو درش بیار.
بدون توجه سریع رفتم بیرون و رفتم تو نشیمن که سهیل نشسته بود.لبخندی زد و گفت:
خسته نباشی..
منم متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
مرسی.تنها نشستی؟
روبه روش نشستم رو مبل دونفره.خیره نگام میکرد و گفت:
هاوش الان میاد.رفته دوش بگیره.
بعد با شیطنت گفت:
خوشگل شدی.
خندم گرفت اینم پررو بودا..
_بودم.
_بر منکرش لعنت.
_به به کنگره گرفتین..جای من خالی بود.
با صدای هاوش به طرفش برگشتم.تاپ سرمه ای تنگی پوشیده بود با شلوار جین مشکی.موهاش خیش تو صورتش ریخته بود.اومد کنار من نشست و دستشو انداخت پشت مبل.
نگاهی به من و لباسم کردو کمی اخماش رفت توهم..ای بدبخت من همه واسه من رگشون باد میکنه..
سرشو اورد نزدیک گوشم و برافروخته گفت:
این چیه پوشیدی دختر؟خجالت نمیکشی یقشو نگاه کردی؟
میخواستم بگم همین که تو نگاه کردی بسه حالا اگه تنها بودیم میگفت فدای سرت اصلا بی یقه بپوش..
بیحوصله گفتم:
یه امروز و دست از سرم بردارین..بابا اینجا هم ول نمیکنین؟من خودم میفهمم چیکار میکنم عقل دارم..
زمزمه کرد:
شک دارم.
چشم غره ای بهش رفتم و چشمم به سهیل افتاد با نیش باز زل زده بود بهم.این بشرم کلا سرخوش بودا...ای وای..حواسم نبود گمونم فهمید...... فدای سرم اب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب.
تا رومو اونطورف کردم شاهرخ و دیدم از اتاق اومد بیرون و طبق معمول این چند وقت اخماش رفت تو هم.نگاهی به منو و هاوش انداخت و خواست چیزی بگه که سرو کله یکی از غولا پیدا شد.
_اقا کارتون دارن.گفتن هم ناهارباهم بخورین هم حرفشونو بگن.
ایش اقا...مرتیکه هم از سرش زیاده.نگاه سهیل و هاوش مرموز شد فکر کنم دیگه وقتش بود و میخواست یه برنامه بچینه.شاهرخم رفت تو فکر.زودتر از همه من به خودم اومدم و بلند شدم وبقیه هم پشت سرم.


اقا کارتون دارن.گفتن هم ناهارباهم بخورین هم حرفشونو بگن._
ایش اقا...مرتیکه هم از سرش زیاده.نگاه سهیل و هاوش مرموز شد فکر کنم دیگه وقتش بود و میخواست یه برنامه بچینه.شاهرخم رفت تو فکر.زودتر از همه من به خودم اومدم و بلند شدم وبقیه هم پشت سرم.از پله ها بال میرفتم و اونا مثل جوجه دنبال من میومدن.
از تشبیهم خندم گرفت گردن کلفتا به همه چی میخوردن جز جوجه.به نشیمن طبقه سوم که رسیدیم ایستادم و منتظر شاهرخ که از همه اخرتر میومد شدم.بهم که رسید سرش پایین بود و هنوز تو فکر.دستشو گرفتم که یهو از جا پرید.تو هپروت بودا...شاید هم تو فکر ساناز...این اخری رو با خباثت تمام گفتم.
هاوش و سهیل زودتر از ما رسیده بودن و سهیل کنار شهباز نشسته بود و هاوش هم کنار سهیل...خوب عیاق شدن با هم ها..حالا نه اینکه از قبل عیاق نبودن فقط من نمیدونستم.سلامی اروم با لبخندی پرعشوه به شهباز و اون داداش مارمولکش انداختم و من و شاهرخ هم کنار شهروز و روبه روی شهباز نشستیم.
شهباز_بهتر اول ناهار و بخوریم که سرد میشه.بعد میریم سراغ گپ و گفت خودمون.
سری به علامت تایید تکون دادیم و در سکوت مشغول خوردن شدیم.خوشمزه بود چند نوع مرغ با ماهی و سوپ و مخلفات...حتما خرج این غذاها هم همه حروم و از پول دزدی و قاچاق این دخترای بیچارست.یهو از اشتها افتادم تاحالا به این فکر نکرده بودم.
از این فکر که این غذاها با چه پولی بدست اومده و من چه راحت میخوردمشون و حواسم نبود ناراحتم کرد.اصلا این چند وقته من نماز خوندنو هم فراموش کرده بودم.خوشبختانه غذای زیادی نریخته بودم واسه خودم و واسه همین همون اول غذا رو تموم کرده بودم و بعدش با سالاد خودمو مشغول کردم.به خیال خودم کسی نمیفهمید اما غافل بودم از نگاه تیز هوش شهروز که عین عقاب رفتارهای منو زیر ذره بین قرار داده بود.
بلاخره غذا رو خوردیم و بلند شدیم رفتیم نشمین نشستیم .شهباز با ارامش خلال دندونی بین دندوناش کشید و کمی هم مشروب کوفت کرد و بعد هم با خیال راحت خودشو ولو کرد رو مبل.
مرتیکه نکبت یه اروغم بزن راحت شی...
نگام به سهیل افتاد که با خنده محوی داشت نگام میکرد..دیوونه اینو کجای دلم جا بدم دوکلوم با خودم نمیتونم اختلاط کنم اصلا شاید من بخوام حرف زنونه بزنم تو باید گوش واسی؟دهه....
لبخندش داشت پهن تر میشد خدا منو گیر یه مشت کور و کچل انداختی سرخوشه کلا بچه.
بلاخره مرتیکه حاضر شد اون فک گشادشو باز کنه:
خب...اولا باید تو همین چند روز کار ترانه عزیزم رو خیلی پسندیدن ومورد قبول واقع شد.
بعد با نگاه منزجر کننده ای بهم گفت:
عزیز دلم کارت بیسته البته جز اینم انتظار نمیرفت کسی که تو رو ببینه از زیبایی صورتت میفهمه بلدی چیکار کنی..
لبخندی زدم و گفتم:
ممنون شهباز جون.
شهباز(قربونت بره این شهباز...کی میشه به مراد دلم منو برسونی تو عزیز دل)
مرتیکه اشغال...یه چندتا فحش دیگه هم بارش کردم مرده شور فکر خرابتو ببرن.
شهباز:
خب بریم سر اصل مطلب...راسیتش اخر هفته یه بزم بزرگی داریم البته نه اینجا ...من خیلی از ترانه عزیزم تعریف کردم اینه که دوستان تصمیم دارن ترانه رو از نزدیک ببینن.و مهمتر از همه حضور راشد خان شیخ بزرگ دبی هست.اونجا اگه ترانه بتونه نظر شیخ و به خودش جلب کنه نونمون تو روغنه.
شاهرخ با اخمهای درهم گفت:
منظورتون چیه؟چرا باید نظرشو جلب کنه؟
شهباز با خنده مصنوعی گفت:
بابا سامی جان منظورم اینه که ترانه به نمایندگی از ما قرار نظر راشد خانو جلب کنه.همین...ترانه بلد و این میشه یه قرار داد توپ و پرو پیمون بین ما و راشد خان..متوجه ای که؟وگرنه ما میدونیم ترانه جان مال شماست.
شهباز(پسره عوضی تک
برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , دنیای رمان - رمان مثلث زندگي من fatima8 , رمان مثلث دو گوش | mahtabi22 و خانومی کاربران انجمن - نودهشتیا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55802

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا