تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل هفتم)



گوشه اتاق نشسته بودم و چشمم به خونی که روی لباسم ریخته شده بود خیره مونده بود.دستمو اروم روی بینیم کشیدم و خون روی بینیمو با پشت استین حریرم پاک کردم.
هنوزم باورم نمیشد..گنگ بودم.رد پای اشک و ریمل با خون روی صورتم منظره چندشی درست کرده بود و احساس لزج بودن میکردم..
دست و پام درد میکرد و انگار یکی منو تا حد مرگ زده بود.کتک خورده بودم اما نه تا این حد که احساس مردگی بکنم شاید تاثیر موادی باشه که همون اول بهم دادن خوردم.
گوشه اتاق یه شیر اب بود بلند شدم بایستم که صدای خورد شدن استخونام رو شنیدم ناله ای کردم و کشون کشون خودمو رسوندم به شیر اب..بازش کردم و اروم اب و پاشیدم رو صورتم...سوز بدی میداد ولی مجبور بودم دیگه نمیتونستم تحملش کنم.
دستامو هم شستم و اب و بستم.اروم برگشتم سرجای قبلیم و ایندفعه روی تختی که همون جا گذاشته بودن دراز کشیدم.از پنجره کوچک کنار تخت که 2برابر کف دست بودبیرونو نگاه کردم..چیز خاصی دیده نمیشد جز حرکت درختها و تاریکی شب و صدای باد..
اشک اروم راهشو روی صورتم باز کرد..فکر نمیکردم کارم به اینجا بکشه.خیلی اطمینان داشتیم به خودمون اما حالا همه چی بهم ریخته بود.من اینجا تو دست راشد اسیر بودم..من احمق که خیلی به خودم اطمینان داشتم و فکر میکردم سوپر منم...
اگه از بقیه دور نمیشدم...اگه کنار هاوش میموندم..هاوش.....
یعنی الان چیکار میکنه؟نگرانمه؟شاهرخ چطور؟اون چی؟
یاد مامانم و هستی افتادم اگه بدونن من اینجا گیر افتادم چیکار میکنن...چه اتفاقی براشون میفته؟پنجره کوچیک کنار تخت رو که با حفاظ اهنی پوشیده شده بود رو باز کردم و دستمو اروم بردم بیرون...باد ارومی می وزید و خنکاش حالمو بهتر میکرد...کجای کارمون اشتباه بود؟دوباره ذهنم کشیده شد سمت مهمونی...
.
.
.
نیم ساعتی تو راه بودیم واز شیشه های سیاه و دودی ماشین هیچ جا رو نمیدیدیم.تو ماشین اصلا با شاهرخ حرف نیمزدم عوضش با هاوش حرف میزدم و به لطیفه های سهیل میخندیدم.
وقتی رسیدیم با دیدن اطراف دهنم باز مونده بود..اینجا وسط دوبی که هوای خوبی هم نداشت یه همچین باغ زیبایی مثل بهشت میموند...دهنم باز مونده بود..چشمم به اطراف بود و هوای خنکی که جریان داشت...مگه میشه تو دبی و هوای خنک ...
جلوتر که رفتیم فهمیدم خبری از جشن تو خونه نیست وسطای باغ و مثل سالن جشن کرده بودن..یه پیست رقص وسط یه گوشه مشروب و قیلون و شایدم مواد...یه گوشه میز غذا و دسر و نوشیدنی...میرفتیم تو خونه لباس عوض میکردیم و میومدیم تو حیاط..هرگوشه یه الاچیق درست کرده بودن و دور الاچیق رو هم با پیچک پوشونده بودن واقعا رویایی بود..
یه ارکستر و دی جی هم با گروهش میخوندن و صدا همه جای باغ پخش میشد خیلی روحنواز بود طوری که فراموش کردم واسه چی اومدیم ..بلاخره یه پیشخدمت اومد و راهنماییمون کرد داخل خونه..خونه رو که دیدم یا بهتر بگم قصر دیگه هوش از سرم پریده بود...این عربا چقدر پولدارن اخه؟؟؟؟؟؟؟؟
اینهمه سلیقه رو که خودشون ندارن پس چطور اینجاها اینقدر خوشگل بود...شنلمو در اوردم و لباسمو مرتب کردم و رفتم پیش هاوش و شاهرخ..سهیلم همون اول رفته بود پیش شهباز..
با لبخند دلگرم کننده هاوش دست شاهرخ و گرفتم و رفتیم تو حیاط.
هاوش به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
بهتر اول بریم یه جا بشینیم و یه چیزی بخوریم تا خود شهباز صدامون کنه..
شاهرخ هم که دیگه از بدو ورود جدی شده بود و رفته بود تو فاز عملیات اروم گفت:
اره به نظر منم اینطور ی بهتر.
یکی یکی داخل الاچیقها رو نگاه میکردیم وهر کدوم هم صحنه بی شرمانه تری به نمایش میذاشتن..پس واسه همین اینا رو پوشونده بودن که هرکاری بکنن..دیگه کارم از خجالت گذشته بود جلوی هاوش و شاهرخ هرچی میخواست نبینم دیده بودم.
بلاخره با کمک پیشخدمت که اخر صداش کرده بودیم یه الاچیق خالی پیدا کردیم و نشستیم.بعد لحظاتی نوشیدنی هم برامون اوردن و با خوردنش تشنگیمون برطرف شد.بلاخره سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود رو پرسیدم:
هاوش...یه سوال؟
هاوش که حالا برگشته بود طرف من لبخندی زد و گفت:
بپرس.
_اینجا چرا اینقدر هوا خوب و خنکه در حالیکه بیرون باغ یا خود دبی اینقدر گرمه؟اینجا اولین جاییه که هواش خوبه فضای بسته هم که نیست بگیم کولر دارن..
_خب چون اینجا هواش خیلی گرم و خشکه خودشون دستگاههایی رو تعبیه کردن واسه فضاهای باز که هوا رو خنک میکنه.
با هیجان گفتم:
مثل استادیوم هاشون که دستگاه خنک کننده گذاشتن؟
خندید:
اره مقل همونا با قدرت کمتر.دیگه سوالی نداری خانمی ؟
خندیدم به روش:
نه فعلا.
شاهرخ که حرصی شده بود با صدای خشنی گفت:
ما اینجا وقت نداریم که سوالای بچه گونه تو رو جواب بدیم.برای کار دیگه ای اومدیم.
پوزخندی زدم:
ازتو سوال نکردم درضمن فک کنم اینو باید به خودت یاداوری کنی.
عصبی شده بود اما هیچی نمیگفت و روشو کرد اونطرف.نگاهم به هاوش افتاد که با لبخند شیطنت امیزی نگام میکرد و با ابرو به شاهرخ اشاره میکرد و گلوشو گرفته بود به مسخره.خندم گرفت اینم راه افتاده بود.
شاهرخ بلند شد و روبه هاوش گفت:
من میرم یه سروگوشی اب بدم خودمم به ساناز نشون بدم.
اینو با اوقات تلخی گفت و نیم نگاهی بهم انداخت و رفت.وقتی رفت با حرص گفتم:
مسخره...فک کرده ازش میترسم.تو لایق من نیستی.
هاوش با تعجب گفت:
همتا...یعنی چی اینی که میگی؟مگه تو عاشقش نیستی؟این چه طرز صحبته؟
با لبخند غمگینی گفتم:
ادم وقتی اشتباه میکنه بهترین چیزی که میتونن بهش بدن فرصت جبران ...من این فرصت و داشتم.برگشتیم صیغه رو باطل میکنم.
بلند شد اومد کنارم نشست و گفت:
یعنی چی؟توضیح بده ببینم چی شده؟اون چیزی گفته؟از رفتاراش پیداس که دوست داره.من مردم میفهمم..
نیشخندی زدم و گفتم:
شاید تو درست میگی..اما من اشتباه کردم..احساسم نسبت بهش اون چیزی که فکر میکردم نبود..شاید تب تند بود.هرچیزی که بود عشق نبود...من خیلی زود ازش بدم اومد اشتباهشو دیدم نبخشیدمش ازش متنفر شدم..من عاشقش نبودم...هیچ وقت.
سری تکون داد و به نقطه ای زل زد.برگشتم و به صورتش زل زدم.تک تک اجزا ی صورتشو نگاه کردم...با چشماش اروم میشدم با لبش میخندیدم و با هرنفسی که میکشید منم نفس میکشیدم...حالا فهمیده بودم دوسش دارم و برام خیلی مهمتر از هرکسی بود..شاید من عاشق شاهرخ شده بودم اما عشقم حقیقی نبود..مشکل ماها اینه که فرق عشق امروزی رو با عشق واقعی نمیدونیم...
عشق خیلی مقدسه و تو این دوران تنها چیزی که نیست عشق واقعیه...عشق یعنی فرهاد که به خاطر شیرین بیستون و کند...عشق یعنی مجنون که به خاطر لیلی سر به بیابون گذاشت...این عشق که به خاطر معشوق از خودت بگذری..دیگه من نباشی فقط به معشوقت فک کنی خودخواه نباشی و بهترین رو واسه معشوقت بخوای این عشقه...عشق الان خودخواهیه...من بودن...خودپرستیه...عشق الان به هر چیزی شبیه جز عشق.....
عشق واقعی تو این دوره کم پیدا شده...نایاب مثل یه سوزن تو انبار کاه..
نمیدونم چقدر تو فکر بودم که نگاه خیره هاوش منو به خودم اورد.لبخند ارام بخشی زد و گفت:
من چی؟احساست به من چیه؟شانسی دارم؟
حالا نوبت من بود رسم دوست داشتنو به جا بیارم.با اینکه صیغه شاهرخ بودم اما میخواستم برای یه لحظه همه تعهدامو فراموش کنم..فقط یه لحظه.
دستمو انداختم دور گردنشو و زل زدم تو چشمای بهت زدش..خندم گرفت بیچاره باور نمیکرد این منم...الهی قربونت برم عزیز دلم..سرمو بردم نزدیک صورتش طوری که نفس هامون بهم میخورد...
اروم گفت:
همتا...
لبخند زدم و اروم گفتم:
جونم...
کم کم رنگ چشماش مهربون شد و اون محبت همیشگی توش پیدا شد.اونم دستشو دور کمرم انداخت و زمزمه کرد:
یعنی باور کنم این حرکتت میتونه جواب مثبتت باشه؟
سرمو بردم جلو و نوک بینیشو بوسیدم:
این یعنی دوست دارم...این یعنی تو این فرصت فهمیدم تورو میخوام...یعنی تو این دوراهی تورو انتخاب کردم...
میتونستم شوری رو که تو وجودش برپاشده از چشماش بخونم.اومد جلو و زیر گلمومو طولانی بوسید...سرشو بلند کرد و نگام کرد..قطرات اشک تو چشماش میرقصیدن:
نمیتونم ببوسمت چون هنوز تعهد داری و دوست ندارم اصولمونو زیر پا بزارم...اما از الان بی صبرانه منتظر روزیم که تا ابد بهم متعهد شده باشی..اونوقت بهت میگم حس امشبم چیه..فقط میگم دوست دارم...همتای من.
یهو با صدای خشمگین شاهرخ به خودمون اومدیم:
چیکار میکنین؟


یهو با صدای خشمگین شاهرخ به خودمون اومدیم:
چیکار میکنین؟
با صدای شاهرخ هول کردم اما ازجام تکون نخوردم فقط برگشتم طرفش و صورت خشمگینشو دیدم.سهیلم کنارش ایستاده بود و با لبخند شیطنت امیزی نگامون میکرد.تا خواستم حرفی بزنم و بگم همون کاری که تو با ساناز میکردی صدای هاوش اومد:
هیچی تو چشمم یه چیزی رفته بود از ترانه خواستم واسم فوت کنه..
شاهرخ پوزخندی زد و گفت:
اره از ظاهر امر مشخصه چیکار میکردین..
با سهیل اومدن و روبه روی ما نشستن.با حرص خواستم چیزی بگم که با چشم غره هاوش ساکت شدم پرروو..اونموقعی که تو بغل ساناز بودی اینجوری عصبی میشدی..
سهیل به حرف اومد:
خب بچه ها پاشین بریم وسط یه دور برقصیم که بعدش باید بریم پیش شهباز خان و راشد بیک..
بعد اروم اضافه کرد:
باید تو چشم باشیم تا زودتر صدامون کنن.
باشه ای گفتیم و با هم از جامون بلند شدیم.از الاچیق که بیرون اومدیم همه بیرون بودن و بعضا تو پیست رقص.نمیدونم چرا اما جلب توجه میکردیم من وسط بودم و هاوش یه سمتم و شاهرخ و سهیل یه سمتم.بیشتر نگاهها طرف ما بود ..احساس میکردم یه گروهی چیزی هستیم 4نفری همچین راه میرفتیم که انگار افسر نیروی دریایی هستیم..خندم گرفته بود.
سهیل و هاوش هردو همزمان دست دوتا دختری رو که لباس عربی پوشیده بودن و چهره های نسبتا خوبی داشتن و گرفتن و رفتن وسط..من موندم و شاهرخ.
شاهرخ نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره رفت تو جلد مغرورش.دستمو گرفت و اروم رفتیم یه گوشه..نمیدونستم چرا نمیره وسط..اهنگ اول که تموم شد متوجه هاوش و اشاراتش شدم اما چیزی نمیدونستم که بگم.
نمیدونم شاهرخ چی گفت به ارکستر که وقتی برگشت یه اهنگ اسپانیایی رو داشتن اجرا میکردن.شاهرخ تو یه حرکت دستمو گرفت و ناگهانی طرف خودش کشید.اهنگ تند اسپانیایی بود و من هم کم و بیش رقصشو بلد بودم..حالا خوبه بلد بودم این ابله نمیگه من بلد نباشم ضایع میشه..
همه رفته بودن کنار و فقط ما وسط بودیم..شاهرخ خیلی قشنگ و روان میرقصید اینقدر قشنگ که من ناخوداگاه دلخوریمو فراموش کردم و از رقص لذت میبردم.
چهره جذابش با اون اخم مغرورانه ش با رقص زیباش همه رو مبهوت کرده بود.دست من تو دستش قلاب شده بود و عقب و جلو میشدم.پاهامون هماهنگ باهم عقب و جلو میشد و بعد هم منو رو دستش خوابوند.
زل زدم به صورتش نگاهش تو چشمام مونده بود نگاه پشیمون و ملتمسانش...
با یه ضرب بلندم کرد و یه دور چرخوندم و تمام...
همه دست میزدن و نگاهشون پر تحسین بود مخصوصا به شاهرخ..اما من تمام حواسم رفته بود به نگاه اخرش...دلم سوخته بود بدجورم سوخته بود.اینقدر که داشتم از خودم و تصمیمم پشیمون میشدم ای کاش اصلا شاهرخ و نمیدیدم...
نسبت بهش حس ترحم داشتم فقط همین...کسی که یه زمانی بتم بود..مثلا عشقم بود...
با صدای هاوش به خودم اومدم که به مردی که اومده بود طرفمون اشاره میکرد.نگاهی بهش انداختم و به طرفی که دستشو نشون میداد راه افتادیم.همون الاچیق بزرگ و اصلی بود که فک کنم توش شهباز و شهروز و ....راشد بودن.
استرس داشتم ..شاهرخ دستمو گرفت و تو جیبش گذاشت.میدونم فهمیده بود حالم بده.میخواست ارومم کنه.چقدر خوب بود که هنوزم حواسش بهم بود.
پامونو از پله ها بالا گذاشتیم و داخل الاچیق شدیم.اولین بویی که به دماغم رسید بوی توتون پیپ بود و بوی تند الکل.سرفم گرفته بود اما با دیدن مردی که روبه روی من بود ناخوداگاه سرفم رفت.
دوجفت چشم خاکستری طوسی خمار نگام میکرد..عمیق و گیرا.باورم نمیشد این راشد بیک باشه..حدودا 40 ساله با موهای مواج که رگه های سفید توش دیده میشد.بینی کشیده و چونه محکم..لبای پهن و سینه ستبرش که از زیر بلوزش معلوم بود.
ولی اینا توجهمو جلب نکرده بود چشماش یه جوری بود...هنوز خیره زل زده بود بهم.جوری نگام میکرد که انگار میدونه من کیم و چی میخوام.با صدای شهباز به خودم اومدم و کنار هاوش و شاهرخ خواستم بشینم که با صدای راشد همونجور موندم.
چه صدای گیرایی داشت..این دیگه کی بود؟مدل تبلیغاتی یا قاچاقچی و خلافکار...
_دوست دارم نزدیک من باشی.
با این حرفش برگشتم طرف هاوش و شاهرخ و با تایید سر اونا رفتم کنارش نشستم.استرسم بیشتر شده بود.روی من زوم کرده بود و بی پروا و خونسرد نگام میکرد.خب ابله اگه میرفت مدل میشد که هم پولش خوب بود هم معروف میشد بدبخت...
دستاشو از دو طرف باز کرده بود و گذاشته بود دوطرف صندلیهاش.با غرور نگام میکرد و لبخندی گذرا روی لبش اومد.
شهباز:
ترانه جون...چه رقصی کردیا.با اندامت و چهرت و اون رقص قشنگت جذابتر از همیشه شده بودی ها...
لبخند کجی زدم و گفتم:
ممنون ...این یه نمونه کوچیک از کارم بود.
تو دلم گفتم:
اره ارواح عمت نه اینکه از رقص چیزی میفهمی..هیز فقط تن و بدن دید میزدی.
احساس میکردم راشد منو مثل یه کتاب باز میخونه..احساس نا امنی داشتم.شهروز رو هم زیر نظر داشتم نگاههایی رد و بدل میکردن با راشد خیلی زیرکانه..اما چون من کنار راشد بودم میدیدم.
شهباز و سهیل حرف میزدن و حواس شاهرخ و هاوش هم پرت اونا بود یا شاید میخواستن به نظر پرت بیاد.راشد دستشو تکیه گاه سرش کرد و اروم گفت:
فکر کردی خیلی زرنگی؟
با تعجب گفتم:
چی؟
بدون اینکه تغییری تو صورتش بده گفت:
شنیدی چی گفتم...فک کردی کسی تورو نمیشناسه؟
ترسیدم این چی میگفت..چی میدونست؟
ادامه داد:
ما دور تا دور خونه رد یاب نصب کردیم و کوچکترین پشه ای رد شه میفهمیم.رادار کنترل ..
با صدای شهروز که میگفت بریم سر میز شام بلند شد و بقیه هم بلند شدن ..دستام یخ کرده بود یعنی همه چی لو رفته بود؟
تو کیفم اون ردیابی که نصب بود؟؟؟؟خداااااااااا
منم مثل اونا بلند شدم ورفتیم به سمت میز غذا..اما اروم دم گوش هاوش گفتم:
من برم داخل الان برمیگردم.
هاوش با عصبانیتی که تو صداش بود گفت:
نه...الان وقت ریسک نیست.
_دستشویی دارم داره میریزه..میرم و سریع برمیگردم.
پوفی کرد و گفت:
منم میام.
_نه شک میکنن...میرم دیگه بشین میام.
باشه مواظب باش همتا..توروخدا مراقب باش.
لبخندی زدم و اروم گفتم:
چشم بابایی..
تو اون لحظه خندش گرفته بود..اروم زمزمه کرد:
بابایی قربونت..
نگاهی به شاهرخ کردم و یه لبخند اطمینان بخش زدم.رفتم به طرف عمارت و از پله ها بالا رفتم.قبل اینکه درو باز کنم برگشتم و دوباره به هاوش که همراه شاهرخ منو نگاه میکردن لبخندی زدم.
رفتم تو و سریع رفتم به طرف اتاق.خودم خرابکاری کرده بودم.ردیابی که هاوش تو موهام گذاشته بود تو حموم دراوردم و یادم رفت بزارم و گذاشتم تو کیفم.تو موهام متوجه نمیشدن اما تو کیفم...
لعنت به من...گند زدم.خدایا ماموریت خراب نشه به خاطر نجات میلاد و امثال میلاد.رفتم تو اتاق و سریع از کیفم درش اوردم..کجا بزارم؟اگه هاوش بفهمه..گریم گرفته بود خدا...
مجبورم..گذاشتم تو دهنم وبا یه حرکت قورت دادم.مجبورم به خاطر نجات بقیه..
خواستم برم بیرون که چشمم به کنار اینه خورد..یه چیزی چشمم و گرفته بود.باید دقیق میشدی تا میفهمیدی.یه خط باریک که انگار دیوار نصف میشد..انگار در مخفی بود...نه نه همتا بسه همون دفعه هم این کارو کردی اشتباه کردی.نباید بچه بازی را بندازی این دفعه نه..
سریع برگشتم برم بیرون که یهو در اتاق باز شد.از توی اینه شخصی رو که اومد تو دیدم و چشمام از تعجب دوبرابر شد..
راشد.......

سریع برگشتم برم بیرون که یهو در اتاق باز شد.از توی اینه شخصی رو که اومد تو دیدم و چشمام از تعجب دوبرابر شد..
راشد..........
در و بست و قفل کرد.تو شک بودم و هیچی نمیگفتم اما با این حرکتش ترس تو دلم خونه کرد ..تازه مغزم داشت هشدار میداد که در خطری..
جدی شدم و بی توجه به انقلاب درونیم گفتم:
شما اینجا چیکار میکنین؟درو چرا قفل میکنین؟
لبخند سردی زد از اون لبخندا که سردی و وهمناکیش از دور مشخصه...اومد جلوتر و من ناخواسته رفتم عقب...خدایا من که گفتم اخرین باره دختره دست و پاچلفتی خراب کار احمق...داشت گریم میگرفت..
دوباره اومد نزدیکتر و سریع بازومو گرفت تو دستاش و با همون صدای جذابش که حالا در نظرم ترسناک شده بود گفت:
مثل یه جوجه ی ترسو شدی خانم خوشگله...اینجوری جذابتر میشی میدونستی؟
باحرص گفتم:
ولم کن الان سامیار و شایان(شاهرخ و هاوش)میفهمن تو هم نیستی و دیر کردم میان اینجا...
خندید..با صدای بلند خندید و گفت:
الهی..کوچولوی من...بهت گفتم که من همه چیو میدونم..تو کی هستی اونا کین واسه چی اینجان...لازمم نیست اسم مستعار بگی..منظورت شاهرخ نامزد تقلبیت و هاوش برادر ناتنی ته دیگه...
با ناباوری نگاش میکردم ...نه این همه چیو میدونه؟یعنی چی؟یعنی عملیات لو رفته؟باورم نمیشه...از کی؟چه جوری؟
لبخندی زد و گفت:
از همون اول...قبل اینکه تو فکر اومدن تو عملیات به کلت بزنه..میدونی من از کی دنبالتم عروسک من..
با ناباوری سرمو تکون میدادم این همه مدت ما گول خوردیم نه....چطور ممکنه؟یعنی شهروز و شهباز میدونستن؟
دوباره گفت:
نه شهباز نمیدونست خنگتر از این حرفاس...به فکر زنبارگیه تا کار..اونم مهره سوخته ست..شهروز بیشتر به دردم میخوره..
با هیجان داشتم فکر میکردم اون ذهن منو میخونه؟؟؟؟؟
زمزمه کرد:
اره ذهنتو میخونم عزیزم مثل تو بلدم..هنوز خیلی چیزاس نمیدونی فعلا باید بریم دیر میشه..
دوباره ترس بهم مستولی شد:
من باهات هیچ جا نمیام.الان شاهرخ و هاوش میفهمن...
خندید از اون خنده های ترسناک...
_هنوز منو نشناختی کوچولو من مثل شما کار نمیکنم سیستم ایران فک میکنه خیلی زرنگه چندتا بچه ذهن خون رو اورده فکر کرده بلده چیکار کنه اونا حالا حالاها به پای سیستم امنیتی امریکا و کشورهای دیگه نمیرسن...بیا کنار پنجره تا ببینی.
رفتم کنار پنجره اما با دیدن راشد کنار هاوش و شاهرخ جا خوردم..نشسته بودن و شام میخوردن..
نه...پس این کیه؟سریع برگشتم طرفش با غرور گفت:
اون بدل منه...سعی میکنم زیاد همچین جاهایی نباشم اگرم باشم با بدلم میام شماها فک کردین خیلی زرنگین نه؟
بعد هم دستامو گرفت و با تحکم گفت:
راه بیفت.
میدونستم اخرخطم..از اینجا که پامو بزارم دیگه هیچ کسو نمیبینم...نگاهم به هاوش موند...به رفتن کنار پنجره اشپزخونه و اومدنش و غافلگیر کردنم...به روز اولی که خونه بابک دیدمش...به کوه رفتنمون...به اون شب اعترافش...به امشب که بهش گفتم دوسش دارم...
همه مثل یه نوار از جلوی چشمم رد میشد..لبخند تلخی زدم..
به شاهرخ نگاه کردم به شیطنتاش...عشقم بهش...شوخیامون...رقصیدنامون.. .
یاد مادرم..هستی..اتیش به دلم میزد.
برای اخرین بار نگاهی بهشون انداختم و برگشتم طرف راشد.جدی شده بود و دیگه از لبخند دقایق پیش خبری نبود..
دستشو به طرف به طرف همون شکافی که دیده بودم برد و به علامت ضرب در روش کشید ...بعد از چند ثانیه شکاف باز شد و منو فرستاد تو و خودش هم بعدش اومد و از پشت شکافو بست..
از راه پله هایی که داشت رفتیم پایین و مثل اینکه چند نفر منتظرمون بودن..سوار یه ماشین کوچیک شدیم و تو طول تونل میرفتیم...تونل زیر زمینی بود...نمیدونم چند دقیقه شد اما خیلی طول کشید..بعد از اون ازماشین پیاده شدیم و دوباره از پله ها بالا رفتیم از یه درکشویی رد شدیم و بلاخره رسیدیم به بیرون...مثل یه حیاط بود..حیاط متروک...
چندتا ماشین منتظرمون بودن...من و راشد سوار یه ماشین که مثل لیموزین بود شدیم و بقیه سوار ماشینای اسکورت ما که شیشه های دودی داشت.
باورم نمیشد...همه چی تموم شد..باید با زندگی خداحافظی میکردم...
ماشین حرکت کرده بود و راشد داشت شامپاین میریخت تو جامش...کمی از اون خورد و گفت:
خب...خیلی ساکتی.اینجوری دوست ندارم دوست دارم اونجوری باشی که با دوستت حرف میزدی..اسمش چی بود؟
مثلا نشون داد که داره فکر میکنه :
اوم...رعنا...ریما...
اها....رزا.
لبخندی زد و گفت:
با رزا که خیلی با شیطنت حرف میزدی...دوست دارم اونجوری حرف بزنی..
حالم بد بود؟یعنی رزا اینکارو کرد؟جاسوس بود؟یعنی تمام مدت من بازیچش بودم؟بامن بازی کرده بود؟نه....اشک اروم روی صورتم راهشو باز کرد..قطره هاش پی در پی میرختن رو صورتم...دیگه به کی باید اعتماد کنم؟دیگه کی بازیم داده بود؟
خودش کشید جلوتر و با دستاش قطره های اشکمو گرفت که سرمو با انزجار عقب کشیدم..
دوباره جامشو سر کشید و گفت:
ناراحت نباش..دوستت هیچی نمیدونست...ما رد یابیتون میکردیم اگه گفتی از طریق کی؟حدس بزن تو که خیلی باهوش بودی..
فک کردم نه...نکنه عموی رزا..
لبخندی زد و گفت:
همینه که ازت خوشم میاد..زدی تو خال..عموی اون دوستت در واقع زیر دست منه..کارش همینه میگرده واسم اونایی که نیروهای خارق العاده دارن رو پیدا میکنه..از اون اول که دوستت ناخواسته تورو به سمت ما سوق داد ازت خوشم اومد...
به سعدان..همون عموی دوستت گفتم که باید نگهت داره..ازت خوشم اومده بود خیلی زیاد..
شیطون بودی و فضول...درعین حال زرنگ و باهوش...یکمی هم خراب کار که جمع اینا منو شیفته کرد بیشتر ازت بدونم و هردفعه بیشتر جذبت میشدم..
من امثال تورو واسه ازمایشهام میخوام..تورو هم از اول به همین منظور میخواستم چون نیروت از بقیه زیادتر بود...فک میکنی چرا میتونستی بعضی ذهن ها رو بخونی و هاوش یا شاهرخ نمیتونستن...چون قدرت تو از اونا خیلی بیشتر بود..اما سعدان اینا رو بهت نگفته بود نمیخواستیم بدونی با بهت چیزی یاد بده باید همینجوری میموندی تا خودمون روت ازمایش کنیم.
ما مثل هاوش و شاهرخ زیاد داشتیم اما تویه چیز دیگه بودی..
اما به تدریج ازت خوشم اومد حیف بود که تو رو مثل موش ازمایشگاهی استفاده کنیم و بعد مثل یه جنازه یه گوشه بندازیم..من ازت خوشم اومده میخوام مال خودم باشی..
پس لازم نیست بترسی کوچولوی من...نمیزارم اذیت بشی..فقط چندتا ازمایش کوچیک که بهت اسیب نزنه من تو همینجوری میخوام..
دوباره جامشو سر کشید و کمی مزه کرد:
فقط چند تا خرج کوچیک رو دستم گذاشتی ...اون زیرزمینی که اونشب پیدا کردی وروجک من...مجبور شدیم به محض تخلیه امشب منفجرش کنن تا چیزی ازش نمونه..

برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , دنیای رمان - رمان مثلث زندگي من fatima8 , دنیای رمان , رمان مثلث دو گوش | mahtabi22 و خانومی کاربران انجمن - نودهشتیا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55801

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا