تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مثلث زندگی من (فصل هشتم)


با حس نگاه تیزی سردم شد...دوباره اون نگاه سرد و یخی که دیگه از روز اولی که پا به جزیره گذاشتم دیگه ندیده بودم رو حس کردم...
برگشتم طرف نگاه و دیدمش...از برقی که تو نگاهش بود فهمیدم چیز خوبی در انتظارم نیست.....
دیگه به نظرم چهرش جذاب نبود حالا احساس میکردم خیلی زشته مثل یه خوک..اروم اشکم راهشو رو صورتم پیدا کرد ..هه خندم گرفت من چرا اشک میریختم؟
حسم بهم میگفت تا چند دقیقه دیگه همه زندگیم به تاراج میره و این اتاق فقط ناظر اشک و اه منه...
راشد اروم اروم میومد جلو انگار میدونست با این کار استرس من بیشتر میشه و قلبم توی دهنم میاد...لعنتی...اگه میخوای بکشی بیا ...بیا زودتر راحتم کن..
حواسم نبود اینا رو بلند میگفتم:
دیوونم کردین چی از جونم میخوای ها؟روانی میخوای چیکار کنی ؟بیا ...بیا جلو اروم اروم میای که چی؟میخوام نفسمو بگیری؟
همین طور که فریاد میزدم خودمو با شدت روی تخت تکون میدادم و اشک صورتمو خیس کرده بود..
تمام بدنم از ترس میلرزید...خدایا حالا حس اعدامی ها رو درک میکردم لحظه ای که میدونن الان قراره جون بدن...لحظه ای که طناب رو دور گردنشون میبندن..حالا منم همین حسو داشتم...خدا..........پس تو کجایی؟؟؟؟؟
با صدای بلند فریاد زدم:
خداااااااااااااا....پس تو کجایی؟
حالا چهره راشد خونسردتر از چند لحظه قبل بود و لبخند سردی کنج لبش..با فاصله یک قدمی تخت ایستاد...خم شد روی من و یه دستشو با فاصله کمی از سرم ستون کرد و دست دیگه شو دور چونم گره زد...
نفس هاشو تو صورتم رها کرد و صورتش یه وجبی صورتم وایساد...
با همون چشمای راسخ زل تو چشمام و اروم گفت:
خدا؟؟؟؟هه خدا هیچ جا نیست....خدا کیه؟؟؟؟؟میشه نشونم بدی....
بلند شد و یه دور ..دور خودش چرخید و برای اولین بار قهقه شو دیدم..
_اینجا خدایی نیست....خدای تو هیچ کمکی بهت نمیکنه...همون طور که به من نکرد...اون خدا...
حتی تو اون شرایطم دوس نداشتم کفر بشنوم سرم جیغ زدم...
_نمیخوام بشنوم لعنتی....نمیخوام ...
دوباره خیمه زد روم و گفت:
باشه...باشه..از چیزای بهتری حرف میزنیم...
چونمو با انگشت شصتش نوازش کرد و همونطور خیره به لبام گفت:
درمورد چی حرف بزنیم؟اها...درمورد خودت چطوره؟
میخوام قبل نابود شدنت همه چی رو برات روشن کنم....
لبخند سرخوشانه ای زد و دستشو روی گونه هام گذاشت و اروم با انگشت خط میکشید:
ببینم تو که اینقدر خر نبودی که باور کنی من عاشق سینه چاکتم ها؟البته از شما دخترا جز اینم انتظار نمیره که چرندیات ما رو باور کنین یه مشت احمق که با دوتا چرند زود خام میشین و تموم زندگیتونو به حراج میزارین...
اوم بگذریم وقت ندارم درمورد این چرندیات حرف بزنم..
انگشتش حالا رو لبم بود و اونو نوازش میکرد..
_عزیزم من از اولم میدونستم تو با بقیه فرق داری..ادمایی مثل تو زیاد بودن ماروی اونها ازمایشهای زیادی کردیم اما خب انتقال اون انرژی به ادمای دیگه هم سخت و وقت گیر بود و هم اینکه تمام اون انرژی رو نمیشد نگه داشت و درنتیجه کمتر از اون حدی که اون انسان داشت به دستمون میرسید...
برامون کافی نبود تا اینکه خبری به گوشمون رسید...6نفر توی دنیا هستن که انرژی های خارق العاده ای دارن...خاصن و انرژی شون با ادمای دیگه فرق داره...
انرژی فراتر از یه ادم عادی دارن...
مکث کرد و گفت:
با اون انرژی میتونن دنیا رو تخریب کنن به شرطی که هر 6نفرشون کنارهم باشن....
سرشو اروم به طرف گوشم برد و بوسه ریزی روش گذاشت...
با صدایی که حالا دورگه شده بود ادامه داد:
هرکدوم از این 6نفر یه جای دنیا بودن و پیداکردنشون مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاه بود....
اما شد...5نفرشون رو پیداکردیم...مصر..اسپانیا...ام ریکای جنوبی...افریقا...ترکیه...و ایران...
سکوت کرده بود و حالا من داشتم حرفاشو هضم میکردم...نه.......نه باورم نمیشه ...یعنی..منظورش منم؟
-اره منظورم تویی خوشگله فکرشم نمیکردیم 6امی تو ایران باشه اما بود و توی یه غافلگیری پیدات کردیم...
من میخواستم همون چند سال پیش کارو تموم کنم اما نمیشد باید به این سن میرسیدی...
تو این سن کامل میشدی...
پس صبر کردیم...صبر...تنها واژه ای که تو این چند سال باهاش سر میکردم...
و حالا وقتش رسیده...این درخت بار داده و تا چند وقته دیگه دنیا دست منه....
تو اخرینشی ...
و متاسفم که باید بهت بگم بعد این ازمایش دیگه حتی این اتاق سرتاسر سفید و هم نمیبینی چه برسه به دریاو ابی اسمون...
بعد انتقال انرژی دیگه جونی برات نمیمونه ...امروز ازمایشا جواب مثبت داد برای گام اخر واما حضور من....
دوباره دستشو روی لبم حرکت داد و بعد روی گردنم کشید و بوسه ای زد:
منو خیلی اذیت کردی نمیخوام بزارم نه تو ناکام از دنیا خداحافظی کنی نه من درحسرت چیزی باشم...هوم؟
پس دوست دارم این لحظات اخر کاری کنی به هردومون خوش بگذره......
با کمی مکث ادامه داد:
عزیز دلم.... پشت بندش خنده بلندی کرد و گفت:
اها..راستی نگران اون دوتا احمقم نباش...تو تنها جایی نمیری باهم میرین...
دیگه از اشک خبری نبود یخ زده بودم...تا میخواستم این اطلاعات رو درمورد خودم هضم کنم ضربه اخر رو هم خورده بودم...پس حسم غلط نبوده من به خط پایان نزدیک شده بودم...
بازهم زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمام عبور کردو از همه بیشتر حسرت ندیدن هاوش و میخوردم...
کاش همه چی به عقب برمیگشت...میخواستم گریه نکنم اما نمیشد چشمام قرمز شده بودو به سوزش افتاده بود...با سماجت زل زدم تو صورت قاتلمم...قاتل روح و جسمم....
میخواستم تو ذهنم حک بشه...اونم همینطور که بهم زل زده بود سرشو اورد پایین و لباشو رولبام گذاشت...
دیگه چیزی نمی فهمیدم ...نمیخواستم بفهمم چشمامو باز نگه داشته بودم و باسماجت نمیخواستم بزارم بسته شن...
میخواستم ببینم عاقبت رویا پردازی هامو..عاقبت بلند پروازی هامو...عاقبت هیجان خواستن و ....میخواستم عاقبت جاه طلبی هامو ببینم و صد بار تو خودم بشکنم...
چه فایده...من تاالانم شکسته بودم و نمیفهمیدم...
اشک میریختم و با خشونت لبای راشد و گاز گرفتم طوری که طعم خونو حس کردم..هه...
از روی صورتم بلند شد و بهم نگاه کرد و دستی به لبش کشید:
خشونت و دوس داری؟اوهوم منم با خشونت بیشتر میپسندم...
حالا اون بود که افتاده بود به جونم و لب من بود که خونی شده بود...لباسام و پاره کرد و تموم بدنم کبود شده بود....
وضربه نهایی وارد شد به پیکره وجودم و تنها صدای زجه های من بود تو اون اتاق...شایدم تو ی اون جزیره پیچیده بود...
جزیره مرگ....
جایی که با اولین قدمی که گذاشتم بوی مرگ و حس کردم...
مثل یه حیوون به جونم افتاده بود و دیگه چیزی حس نمیکردم جز رعشه ی بدنم و سیاهی چشمام...
عجله راشد و فریادهاش...شلوغی اونجا..همهمه و صدای تیر....رفت و امد ها...
همه اینها رو حس میکردم اما دیگه نمیتونستم تکون بخورم فقط یه چیزی رو فهمیدم و اون صدایی مثل صدای هاوش بود...
بعد این همه وقت...اروم تو دلم گفتم:
با رویای تو همه چی تموم شد...
نفسم یه لحظه قطع شد و هوا کم اوردم ..تو سینم دردی حس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم...


عجله راشد و فریادهاش...شلوغی اونجا..همهمه و صدای تیر....رفت و امد ها...
همه اینها رو حس میکردم اما دیگه نمیتونستم تکون بخورم فقط یه چیزی رو فهمیدم و اون صدایی مثل صدای هاوش بود...
بعد این همه وقت...اروم تو دلم گفتم:
با رویای تو همه چی تموم شد...
نفسم یه لحظه قطع شد و هوا کم اوردم ..تو سینم دردی حس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم...
***********************************************
باز هم یه اتاق با سقف سفید ..بازهم یه پنجره رو به بیرون...
وبازهم من رو تخت چهارزانو نشسته...
نمیدونم چه خبره؟هیچی ازاطرافم نمی فهمم..اینجا کجا بود؟این سوالیه که هرروز از خودم میپرسم..
هرروز صبح که از خواب پا میشم یادم میره کجام و داد و فریادام و گریه هام شروع میشه..دراتاقم به شدت باز میشه و یه خانمی که که میگه مادرمه با اشک و التماس میخواد بیا جلو بغلم کنه اما اینقدر جیغ میزنم و وسیله به طرفش پرت میکنم که پشیمون میشه...
میترسم از هر کسی که بهم نزدیک میشه میترسم به جز یه نفر..
نمیشناسمش...یادم نمیاد...یا شایدم نمیخوام که هیچ کسی رو یادم بیاد..
اما با این حال نگاهش برام اشناس..رنگ چشماش ...طرز نگاهش...لحن صداش...اینه که فقط به اون اجازه میدم بیاد تواتاقم و نزدیکم بشه و تو اغوشش برم و اشکم لباسش رو خیس کنه..
با اینکه نمیشناسمش و چشمهام قبولش نداره اما با صدای قلبم که با دیدنش بلندتر میزنه میفهمم که اشنای قلبمه..
میزارم بیاد جلوتر و مرهم این تن خسته و جسم ......الوده بشه...
اروم میشم...مثل هرروز..تنها فرقی که با بقیه داره اینکه که هرروز بقیه رو یادم میره اما اونو نه...
هرکی که هست اشناس...اشنای این دل زخم خورده.
بازم مثل هرروز با جیغ و دادام اون زن...نه مادرم میاد تو اتاق تا ارومم کنه اما پشیمون میشه با دیدن رفتارام و اون مرد میشه پناهگاهم...
اشک های مادرم...صورت چروکیده ش و بدن نحیفش و میبینم..اب شدن هرروز شو میبینم اما کاری از دستم بر نمیاد...
هیچ کاری جز سکوت..
دوباره اون مرد میشینه کنارمو و اروم تو بغلم میگریتش..دستشو تو موهام میکشه و زمزمه وار میگه:
تا کی همتا...تا کی...
چرا خودتو عذاب میدی؟دلم واسه صدات تنگ شده واسه حرفات شیطنت هات...
به خودت بیا...مادرتو ببین...هرروز افسرده تر میشه...
سکوت تنها جوابیه که براش دارم....حرف نمیزنم شایدم صدام نمیاد..نمیدونم شایدم لالم...شاید..شاید...
اروم منو از خودش جدا میکنه و تو چشمام نگاه میکنه:
میدونی چقدر عذاب میکشم...میدونی چقدر حس گناه دارم...اینو از نگاه اطرافیان میبینم..
نکن با من اینکارو...با خودت...
دیگه نمی کشم...میترسم...نگرانتم...
اگه بخوای به این روش ادامه بدی شاید دیگه منو نبینی..
اینو که گفت با ترس سرمو بالا بردم و به چشمای مهربونش نگاه کردم...میخواد منو تنها بزاره...اشک از چشمام سرازیر شد...
با ارامش به اشکام نگاه کرد و با گفتن اینکه اشکات خستم کرده بلند شد و از اتاق بیرون رفت...
با عصبانیت و گریه بالش رو تخت رو به طرف در اتاق پرت کردم و به طرف پنجره برگشتم...
نمیخوام ..نمیخوام یادم بیاد...میخوام با این رفتارا خودمو واتفاقایی که افتاده رو فراموش کنم..
نمیخوام هیچ کسی رو یادم بیاد...نمیخام عادی زندگی کنم..
نمیخوام یادم بیاد چه بلایی سر روح و جسمم اوردن و اخرم اون عوضی با رذالت در رفت...اون کثافت فرار کرد..
من موندم دردی که همیشه گوشه ذهنم میمونه...
اره یادمه..همه چی رو یادمه...از اون روز کذایی تا الان که یه ماهی از اون ماجرا میگذره...
همه چی رو برام تعریف کرد...
میخوام دوباره مرور کنم تا یادم نره با خودم و زندگیم چه کردم...هیچ وقت یادم نره...
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
بعد اینکه بهوش اومدم تو هلی کوپتر بودم...هیچ اشنایی دورو برم ندیدم جز یه مرد و یه زن..از شدت درد دوباره بیهوش شدم...
باردوم که بهوش اومدم توی یه اتاق بودم و بازهم سقف سفید بالای سرم ...ترسیدم یه ان همه چی یادم رفته بود فکر میکردم هنوزم همون جزیره لعنتی ام و شروع کردم به جیغ زدن و دست و پازدن تا اینکه یه پرستار جوون اومد تو اتاق و سعی کرد ارومم کنه..
ارومتر که شدم خودش شروع کرد به حرف زدن:
اینجا بیمارستان عزیزم...اصلا نگران نباش تو حالت خوبه وفقط یکم ضعف کردی همین...
پوزخندی زدم فکر کرده خرم...من همه چی یادمه...همه چی مخصوصا قسمت اخرشو..جایی که تموم زندگیم از بین رفت.
صورتم خیس اشک شد و پرستاره سعی تو اروم کردنم داشت اما دیگه چیزی نمیفهمیدم میخواستم از حال هاوش و شاهرخ بپرسم از اینکه چه بلایی سرشون اومد تو جزیره چه اتفاقایی افتاد اما هیچ کسی نبود که جوابمو بده..
تا اینکه بعد 2روز...
دیگه از همه چی بریده بودم نمیخواستم حرف بزنم...از خودم بدم میومد فکر میکردم کثیفم...نجسم..
اون شب تازه چشمامو روی هم گذاشته بودم تا بلکه اروم بشم و خوابم بگیره که حس کردم دراتاق باز شد..اولش ترسیدم فکر کردم نکنه بازم راشد و دارو دستش باشن اما با بویی که حس کردم تموم نگرانی هام از بین رفت.
بوی عطر هاوش بود..


دوس داشتم چشمامو باز کنم و مطمئن شم خودشه...اما روم نمیشد..اگه خودش باشه من چه جوری تو چشماش نگاه کنم...
نوازش دستاشو روی صورتم حس کردم...دستاش میلرزید...
بوی عطرشو میبلعیدم...دیگه نمیتونستم طاقت بیارم و قطره اشکی از گونه سرازیر شد که فهمید بیدارم و اه عمیقی کشید و اروم صدام کرد:
همتا...
با طنین صداش اروم شدم و تمام دلتنگیای این چند وقته پر کشید...تمام ناراحتیام واسه یه لحظه رفت و همه چی رو از یادم برد.
چشمامو باز کردم و زل زدم به چشماش....خدای من این هاوش بود؟
صورتش اینقدر زرد و نحیف شده بودکه نشناختمش...اب شده بود ریشای بلند و چشمای گود رفته...از هاوش قبل هیچی نمونده بود...چرا؟
چشماش هنوز هم برق سابق رو داشت هنوزم جذابیت گذشته رو داشت...در سکوت نگاش میکردم و اونم همین کارو میکرد تا اینکه صداش دراومد:
بی انصاف نمیخوای هیچی بگی؟دلم واسه شنیدن صدات تنگه...واسه صدا کردن اسمم بی قراره...
تصمیم و گرفته بودم سکوت بهترین راه بود چون دوباره با این حرفش یادم اومد الان من کیم..من دیگه اون همتای معمولی نبودم...دوباره بدبختیام اوار شد رو سرم...
بازم سکوت جوابش بود..نفسی از سر خستگی کشید و با گفتن هرجور میلته رفت کنار پنجره اتاق و نگاهشو دوخت به بیرون..
دوس داشتم بدونم چی به سر بقیه اومد اصلا چه اتفاقی افتاد که خودش شروع کرد:
بعد اونکه اون شب جشن تو رفتی داخل ما همه حواسمون رفت سر راشد فکر نمیکردیم اتفاقی واست بیفته چون راشد تو دستمون بود اما وقتی چند دقیقه ای گذشت و پیدات نشد از شاهرخ خواستم وایسه تا من بیام دنبالت ..وقتی اومدم و دیدم هیچ خبری ازت نیست داشتم سکته میکردم...
نمیفهمی حالمو همتا....احساس کردم واسه همیشه از دست دادمت...تو دستم امانت بودی..
یه چیزی اینجا مشکوک بود و سریع برگشتم تو حیاط که دیدم از شاهرخ هم خبری نیست و راشد هم نیست..گیج شده بود هیچ کدوم از دارو دستش نبودن نه شهروز نه شهباز...
هیچ کس...رفتم اطراف باغ و گشتم اما خبری نبود باید دستور حمله میدادم همه چی بهم ریخته بود تا خواستم خبر بدم یکی از پشت زد توسرم و بیهوش شدم...
به هوش که اومدم با شاهرخ دست و پامون بسته بود و تو یه کشتی بودیم..مارو به اون جزیره لعنتی منتقل کردن و فهمیدیم میخوان مارو تحت ازمایش بزارن...واینکه اون شب راشد جاشو عوض کرده بود با یه بدل...
بعد چند ثانیه مکث ادامه داد:
خیلی سخت بود ازمایش هاشون...قدرت بدنیمون از بین رفته بود...شاهرخ بیشتر ازمن اذیت میشد ازمایشا روی بدن اون بهتر جواب میداد و اون بدنش ضعیفتر میشد...
نمیخوام وارد جزییات بشم چون واقعا عذاب واره و میدونم که تو هم طعمشو چشیدی...
تا اینکه اون روزسهیل با بچه ها هماهنگ کرده بود و قرار بود کارو تموم کنن..تمام مدارک هم موجود بود همه چی اماده بود که صدای فریاد تو رو شنیدیم...قبلش منو شاهرخ رو ازاد کردن شاهرخ رو که منتقل کردن چون حالش اصلا خوب نبود اما من وقتی صدای فریاد و ضجه هاتو شنیدم نتونستم طاقت بیارم ...نرفتم اما نمیتوستم هم جلو بیام چون اوج درگیری بود..
وقتی بلاخره تونستم بیام پیشت که...
اینجا سکوت کرد و بعد با صدای دورگه و بغض داری گفت:
من خیلی پستم همتا....من احمق حتی نتونستم از راشد انتقام بگیرم...من مقصرم...من مرد نیستم..
اگه مرد بودم از اول تورو وارد این بازی نمیکردم...اگه مرد بودم نمیذاشتم همچین بلایی سرت بیاد..
برگشت طرفم..صورتش خیس اشک بود و چشماش رنگ غم و ندامت گرفته بود..منم پابه پاش اشک میریختم...و تو دلم میگفتم کاش بلند پرواز نبودم تا حداقل حالا حسرت بالهای چیده شدمو نخورم...
با حرص گفت:
لعنتی حرف بزن فحش بده بیا منو بزن...اما سکوت نکن زجر کشم نکن همتا...
اما بازم جواب سکوت بودو قطره های اشکی که پی درپی صورتمو خیس میکرد...با عصبانیت به طرف در رفت اما قبل بیرون رفتن برگشت طرفم و بغض الود گفت:
با این سکوت..با این نگاه شاکی و غمگین میخوای نامردی مو بکوبونی تو صورتم..
درو بست و رفت.فردای اونروز مامانم اینا اومدن مامانم با چشمای سرخ انگار صد سال پیرتر شده بود نمیدونستم هاوش چی بهشون گفته بود اما هیچ حرفی در اون مورد نمیزدن..وقتی تو اغوش مامانم بودم تازه فهمیدم قدر چه نعمتی رو نمیدونستم...
تو خونه نشسته بودم و دنبال تنوع و هیجان بودم ...هه چقدر بچه بودم و بچهگانه فکر میکردم..حالا بزرگ شدم انگار به اندازه چند سال تجربه دارم اما به چه بهایی؟من خودمو باختم..
ای کاش منم مثل هستی بودم اون محبت مامانو داشت عشق بابک و ...ارامش و امنیت خونه رو...
اما من چی؟خدایا چه بلایی سر خونوادم اوردم مامانم ..مامان خوشگلم پیر شده بود..هستی تکیده شده بود و از اون صورت زیبا تنها یه رد پا مونده بود...
حتی پدی و بابک هم پژمرده شده بودن..
و همه اینا تاوان بلند پروازی من بود...
رفتیم خونه اما با کسی حرف نمیزدم و سکوتم برای خوانوادم زجر اور بود...شب از اتاق بیرون نیومدم اما کنجکاوانه صدای حرف زدن بابک و هستی رو میشنیدم در مورد من حرف میزدن..
_بیچاره خواهرم...همتا کوچولوی من..نباید اجازه میدادیم برن..
_چه ربطی داره هستی..اون با نامزدش رفته دبی حالا اگه اون بی عرضه نتونسته مواظبش باشه مقصر خودشه..
_اما اونی که زجر میکشه همتاس..بهش تجاوز کردن میفهمی یعنی چی؟
_اره میفهمم ...اون مردک بی لیاقت پس چرا نمیاد یه سری به زنش بزنه؟یعنی حالا که دست خورده شده دیگه نمیخوادش نه؟
هستی با اعتراض گفت:
بابک...این چه طرز صحبت کردنه؟
_ببخشید عزیزم اما قبول کن هرچقدرم مقصر باشه اما براش سخته ..من حرفهای هاوش رو شنیدم میخوان نامزدی بهم بخوره...
_چی؟یعنی چی؟مگه الکیه؟اون اسمش رو همتاس؟
_اونا فقط صیغه خونده بودن..
_اما ...اون کثافت مقصر بوده اون که نیمتونسته از زنش محافظت کنه غلط کرد اومد خواستگاری..وای خدا مامان بفهمه دیوونه میشه ..میدونی چقدر برای همتا بد میشه..
_ابرو ی همتا میره...نباید بزارین این کارو بکنه...حداقل عقد کنن تا زن شاهرخ محسوب بشه اینجوری هیچ کسی طرف همتا نمیاد...
دیگه هیچی نمیشنیدم اینا داشتن در مورد من حرف میزدن؟هه هه مثل دیوونه ها میخندیدم اشک و خنده قاطی شده بود..این خواهرم بود این بابک بود؟
انگار در مورد یه کالا حرف میزنن یعنی اینقدر بی ارزشم؟
نفسم بالا نمی اومد..دستم و به یقم گرفتم و نفس کشیدم...خدایا...
منو بکش و راحتم کن...خدا.همه جا غریبه ام..تو خونه خودم..تو کشور خودم..من دیگه همه جا غریبم...اینا که خانواده من بودن پس از غریبه ها چه انتظاری میشه داشت..
از صبح روز بعد دیگه وانمود میکردم کسی رو نمیشناسم.تا کسی طرفم میومد جیغ میزدم و فقط هاوش و میپذیرفتم...
نمیخواستم کسی رو ببینم..از همشون دلخور بودم...
دلم میخواست تو تنهایی خودم بمونم ..هرروز اب شدن مادرمو میدیدم اما نمیتونستم کاری کنم...خودم بدتر شده بود حالم هرروز بدتر میشد افسرده شده بودم..به هستی نگاه نمیکردم...
اما با حرفهای امروز هاوش...دیگه هاوش هم بریده و خسته شده...حالا من موندم و...
مدتیــــست دلم شکســــته از همان جای قبلـی
کاش میشد آخر اسمــت نقطه گذاشت تا دیگر شــــروع نشوی
کاش میشـــــــد فریاد بزنم : ” پایــــــان ”
دلم خیـــــــلی گرفته اســـت
اینجا نمیتـــــوان به کسی نزدیـــــــک شـــــــد
آدمهـــا از دور دوست داشتــــنی ترنــــد......


برای اولین بار دیگه جیغ نزدم وقتی مامانم اومد تو اتاق رفتم تو بغلش و اونم پابه پای من اشک میریخت..تصمیم خودمو گرفته بودم...
هاوش که نمیتونست همیشه بامن باشه...من دوسش داشتم...اونم دوسم داشت اما بعد این اتفاق دیگه نمیدونستم اون منو میخواد یا نه؟ترحمه و اجبار یا دوس داشتن؟
دیگه خودمو محق نمیدونستم..اما میخواستم پاشم..وقتش بود بلند شم...بس بود هرچی دیگران و ازار دادم..بزار حداقل تنها کسی که ازار میبینه خودم باشم...
از شاهرخ خبری نداشتم صیغمون چند روز پیش تموم شده بود و از طرف ما همه چی تموم شده بود..نمیدونم مامانم حرف زده بود یا نه اما دیگه در مورد نامزدی با من حرفی نمیزد..
انگار قرارداد نانوشته بین مون بود که دراین مورد حرف نزنیم.با هستی حرف نمیزدم با بابک هم همینطور از دستشون دلگیر بودم..
اولین بار که رفتم بیرون تنهایی میترسیدم..از همه چی و همه کس..
فکر میکردم مردم زل زدن بهم و از همه چی خبر دارن..رفتم کتابفروشی و چند تا کتاب گرفتم تا حداقل سرگرم باشم..زود هم برگشتم خونه چون هنوز عادت نکرده بودم..
نشسته بودم روی تاب تو حیاط و داشتم یکی از کتابایی که گرفته بودم و میخوندم...اما حواسم همه جا بود جز کتاب..داشتم با خودم فکر میکردم چقدر اون روزای سخت دلم هوای تاب و این خونه رو میکرد..حیاط..اتاقم ..مامانم..دلم هوای امنیت خونه رو میکرد و حالا اینجا نشسته بودم مثل گذشته...اما با یه فرق بزرگ...
یه تاوان سنگین بابت جاه طلبی هام و ناشکری هام...بابت قدر نشناس بودنم..همیشه از خدا گله داشتم خدایا چرا باید زندگیم اینجوری باشه اینقدر بی هیجان و کسالت اور...اما الان میفهمیدم که همون زندگی کسالت اور ارزوی خیلی هاس...
من بلاخره فهمیدم اما به چه قیمتی؟به قیمت از دست دادن همه چیزم..همه چیزایی که باید دوباره برای بدست اوردنشون تلاش میکردم و تازه بعضی هاشون قابل جبران نبودن...نفس عمیقی کشیدم که چشمم به هاوش خورد..روبه روم پایین پله ها ایستاده بود وبا لبخند نگام میکرد..ناخوداگاه منم بهش لبخند زدم اما یهو یادم افتاد اون تهدیدم کرده بود که منو ول میکنه..گفته بود ازم خسته شده..شایدم دیگه دوسم نداره و همش حس ترحمه...
با اخم ظریفی که بین ابروهاش افتاد گفت:
این چرندیات چیه که با خودت فکر میکنی؟بعد این همه دردسر و بدبختی بزار یه نفس راحت بکشیم تو دیگه اذیتم نکن..
هیچی نگفتم و نگاش کردم..یادم رفته بود میتونه ذهن منو بخونه و انگار بعد اون ازمایشایی که روم انجام شده بود تمام دیوار دفاعیم و مقاومتم از بین رفته بود و نمیتونستم جلوی خوندن ذهنمو از هاوش بگیرم..
دستی پشت گردنش کشید و بی مقدمه گفت:
شاهرخ میخواد ببینتت...
چی؟از تعجب چشمام گرد شده بود..شاهرخ مگه حالش خوبه؟اینجاس؟
تصمیم داشتم با هاوش حرف نزنم چون از احساسش خبر نداشتم و از حرفاش دلخور بودم...اما از ذهنم سوالام و خوند و گفت:
اره حالش خوبه...یه هفته ای میشه از بیمارستان مرخص شده و حالش به نسبت بهتره..تهرانه اما امشب بلیط داره...میره پیش خواهرش..
تو ذهنم گفتم:
واسه همی
برچسب ها: رمان مثلث زندگی من(کامل شده) - ر..مثل رمان , ر..مثل رمان - رمان سهم من از زندگی(کامل شده ) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان جدید برای موبایل , دنیای رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان مثلث دو گوش | mahtabi22 و خانومی کاربران انجمن - نودهشتیا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55800

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا