تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل دوم)



صبح که از خواب بیدار شد، هنوز تلویزیون روشن بود. یادش آمد شب قبل جلوی تلویزیون خوابیده بود. وقتی بیش از ده بار آن فیلم را نگاه کرده بود، نباید هم در اطاقش می خوابید. به یاد پدرش افتاد. به سمت اطاق پدرش رفت و در اطاق را باز کرد. شایان با همان لباس مهمانی اش روی تخت به حالت دمر، خوابیده بود. ساعت سه صبح از پارتی به خانه برگشته بود. آنقدر مست و لایعقل بود که لباسهایش را هم تعویض نکرده بود. بنفشه در اطاق را بست و به سمت دستشویی رفت تا صورتش را بشوید و مسواک بزند. ....... نیوشا پچ پچ کرد: سی دی رو آوردی؟ بنفشه سرش را تکان داد. -بعد از مدرسه سریع نری خونه، یه برنامه ی جالب برات دارم بنفشه با کنجکاوی پرسید: برنامه در مورد چیه؟ -باید خودت ببینی، اینطوری فایده نداره -توروخدا بگو ببینم چیه -نچ، بباید بمونی، اگه نمونی سرت کلاه رفته -چه مسخره شدی نیوشا، خوب بهم بگو دیگه صدای معلم زبان فارسی در کلاس پیچید: چه خبره اون ته، سماک و سمیع زادگان، ساکت باشین بنفشه به اجبار ساکت شد، فکرش درگیر برنامه ی جالبی بود که نیوشا از آن حرف زده بود. ...... صدای زنگ گوشی بهانه ی خوبی بود، تا شایان از خواب بیدار شود. با بد اخمی گوشی را روی گوشش گذاشت و جواب داد: الو صدای سیاوش از آن سوی خط به گوش رسید: اه، تو که هنوز خوابی، پاشو بریم شرکت مجید، سفارش دکور بدیم شایان با صدای گرفته ای گفت: سرم درد می کنه، اصلا حال ندارم، خودت برو -بعله، اگه منم تا خرخره می خوردم، الان سرم درد می کرد -خوب تو مگه یه گیلاس خوردی؟ تو هم مثه من خوردی دیگه -من ظرفیتم بالاست، ببین اون همه خوردم، اما ساعت نه پاشدم، تو چی؟ ساعت دوازده ظهره، هنوز تو رختخواب افتادی، پاشو بریم دکورو سفارش بدیم -جون داداش خودت برو، من خوابم میاد -همه ی کارا که نباید رو دوش من باشه، آماده شو تا یکی دو ساعت دیگه میام دنبالت باهم بریم، باید یه سر بریم میز و صندلی هم سفارش بدیم شایان بدون اینکه جواب سیاوش را بدهد، تماس را قطع کرد. گیج و منگ روی تختش نشست تا کمی حالش رو به راه شود. حس بدی داشت، سیاوش راست می گفت، دیشب تا خرخره خورده بود و تازه به غیر از بد مستی، آن همه فعالیت جسمی با زنان رنگ و وارنگ او را حسابی خسته و کوفته کرده بود. چند لحظه به همان حال باقی ماند. کم کم در دل و روده اش، حسی شبیه دل بهم خوردگی را مزه مزه کرد. آب دهانش را قورت داد، دل بهم خوردگی شدیدتر شده بود. حس استفراغ زدن در وجودش نشست، از روی تختش بلند شد و به سمت دستشویی دوید. .......... نیوشا دست بنفشه را گرفته بود و به دنبال خودش می کشید. بنفشه همانطور که قدمهایش تند شده بود رو به نیوشا کرد: کجا میریم آخه؟ -تو بیا خودت می فهمی، اینقدر سوال نکن وارد کوچه پس کوچه های پشت مدرسه شده بودند، کوچه ها خلوت بود. بنفشه یک لحظه متوجه ی چهره ی نیوشا شد که دهانش را به خنده باز کرده بود: خوب، اوناهاش بنفشه به مسیر نگاه نیوشا خیره شد. دو پسر نوجوان انتهای کوچه ایستاده بودند. -اینا کین نیوشا؟ -یکیشون بی اف منه، اون یکی هم پسردائیشه، حالا با هردوتاشون آشنا میشی -من خجالت می کشم - لوس نشو، جلوشون امل بازی درنیاریا، مثه یه خانم رفتار کن، یه کاری کن فکر نکنن بچه ای همین جمله کافی بود تا بنفشه عزمش را جزم کند تا نشان دهد یک بچه نیست. اصلا کسی که فیلمهای آنچنانی نگاه می کند مگر می تواند بچه باشد؟ می تواند؟ مگر بچه ها فیلمهای آنچنانی نگاه می کنند؟ بنفشه و نیوشا روبه روی دو پسر نوجوان ایستادند. نیوشا اولین نفری بود که به حرف آمد: سلام هر دو پسر سلام کردند. نیوشا با آرنجش به آرنج بنفشه ضربه زد. بنفشه به خود آمد: سلام نیوشا به بنفشه اشاره کرد: دوست صمیمیم بنفشه خانم کلمه ی "خانم" را غلیظ ادا کرد. می خواست روی بزرگ بودن بنفشه، تاکید کند. رو به بنفشه گفت: ایشون بی اف من آقا پوریا بنفشه نگاهش روی پوریا لغزید، پسرکی در حدود سیزده چهارده ساله. بنفشه با خودش فکر کرد چرا پوریا اینقدر زشت است؟ دستها و پاهایش به نسبت بدنش دراز تر بود. پشت لبش کرک های ریزی به چشم می خورد. رنگ چهره اش تیره بود. با لباسهایی که از گشادی به تنش زار می زد. صدای نیوشا باعث شد بنفشه چشم از پوریا بردارد. -ایشون هم پسر دایی آقا پوریا هستن، آقا فواد بنفشه اینبار به فواد چشم دوخت. سن و سالش از پوریا بیشتر بود. شاید پانزده یا شانزده ساله. در نظر بنفشه،فواد هم مثل پوریا زشت بود. با این تفاوت که دیگر آنقدر لاغر و مردنی نبود. دست و پایش هم مثل کاراگاه گجت دراز نبود. کاراگاه گجت.... چه اسم خوبی برای پوریا انتخاب کرده بود. از فکر اسمی که به پوریا نسبت داده بود، لبخند زد. فواد با دیدن این لبخند جرات پیدا کرد، دستش را دراز کرد: خوشبختم، بنفشه خانم بنفشه به دست دراز شده به سمتش نگاه کرد. یعنی دست فواد را در دستش بگیرد و با او دست دهد؟ اگر این کار را انجام نمی داد، در نظر آنها یک بچه ی لوس و امل به چشم می آمد. اما او نمی خواست چنین باشد. دستش را دراز کرد و دست فواد را در دستش فشار داد: منم خوشبختم -نیوشا از شما خیلی واسه من تعریف کرده، دوست داشتم شما رو ببینم مگر نیوشا با فواد هم صحبت کرده بود؟ بنفشه یک لحظه به نیوشا نگاه کرد، نیوشا موذیانه خندید. بنفشه بلاتکلیف به فواد نگاه کرد که هنوز دستش را رها نکرده بود و زورکی لبخند زد. فواد دوباره به حرف آمد: باهم بیشتر آشنا بشیم؟ بنفشه بالاخره دهان باز کرد: نمی دونم نیوشا وسط حرفشان پرید: آره، آره، حتما، پس واسه چی اومدیم اینجا؟ و نگاه تهدید آمیزی حواله ی بنفشه کرد. پوریا با ذوق گفت: خوبه دیگه، اینطوری جمعمون، جور میشه، چهارتایی اینور اونور میریم. بنفشه سرش را به معنای "باشه" کج کرد. فواد از بنفشه پرسید: شماره می دی؟ چقدر سریع خودمانی شده بود. بنفشه با خودش فکر کرد، چطور می تواند با این پسرک زشت دوستی کند؟ -بنفشه خانم، می گم شماره می دی؟ -ها؟ آره، باشه خوب شاید برای اولین تجربه بد نباشد. اگر می خواست ثابت کند که در این زمینه هم بزرگ شده است، باید از یک جایی شروع می کرد. فواد می توانست تجربه ی خوبی باشد. مگر نمی گفت که دلش نمی خواهد با پسر بچه های سیزده ساله مثا پوریا دوستی کند؟ خوب این پسرک که دیگر سیزده ساله نبود. دو سال از پوریا بزرگتر بود. حق با خودش بود، دوستی با فواد، یک تجربه ی خوب محسوب می شد. یک تجربه ی خیلی خیلی خوب.... حرفش را ادامه داد: خوب شمارمو سیو کن، یه میس بنداز واسم چند دقیقه ی بعد هر چهار دختر و پسر نوجوان از یکدیگر جدا شدند و هر کدام دو به دو به سمتی رفتند. نیوشا با هیجان گفت: خوب، نظرت چی بود؟ خوب بود؟ بنفشه لب زیرینش را جلو داد: زشت بود -کی زشت بود؟ پوریا یا فواد؟ -هر دو تا زشت بودن. -چی؟؟؟؟؟ هر دوتا؟ پوریا زشت بود؟ -نه خوشگل بود؟ منو یاد کاراگاه گجت مینداخت، با اون دست و پای درازش وسط کوچه قهقهه زد. نیوشا با حرص گفت: فکر می کنی آقا فواد خوشگل بود؟ قیافش شبیه مارماهی بود بنفشه با شنیدن اسم مارماهی قهقه اش شدید تر شد: وای راس می گی، فواد کپ مارماهیه نیوشا متعجب شد: واست مهم نیست که گفتم شبیه مارماهیه؟ -نه، مهم نیست، من که خودم گفتم هر دو تا زشتن نیوشا دمغ شد: پوریا خیلی زشته؟ بنفشه با دلسوزی به نیوشا نگاه کرد: آره خیلی زشته، تو خیلی ازون خوشگلتری نیوشا گوشه ی لبش را به سمت پایین کشید. -می گم نیوشا، چی شد تصمیم گرفتی منو با فامیل پوریا آشنا کنی؟ راست می گفت که تعریف منو پیشش کردی؟ -آره چند باری فواد و پوریا با هم اومدن سر قرار، از تو واسه پوریا و فواد گفتم، حالا اگه اینقدر زشته چرا بهش شماره دادی؟ بنفشه بادی به غبغب انداخت: من که دیگه بچه نیستم، چند وقت باهاش حرف می زنم، بعدش یه جوری می پیچونمش، می خوام بدونم بی اف داشتن چجوریه، نظرت چیه؟ خوبه؟ -آره، خوبه ....... پوریا رو به فواد کرد: چطوری بود؟ خوشت اومد؟ -قیافش یه جوری بود، دماغش خنده دار بود، شبیه دماغ دلقکا -خوشت نیومد ازش؟ -نمی دونم خوشم اومد یا نیومد، -خوب می خواستی شماره ندی، چرا این کارو کردی؟ فواد چشمکی زد: این دختره واسه اون کاری که می خوام انجام بدم، به دردم می خوره پوریا متوجه ی منظور فواد نشد: چه کاری؟ -همون کار تو فیلما پوریا نیشش تا بناگوش باز شد: راس می گی؟ -آره پس چی که راس می گم، پس پسرا چرا دوست دختر می گیرن؟ می ذارنش روی طاقچه نگاش کنن؟ پوریا با سر حرفهای فواد را تایید کرد. هر چه نباشد، فواد دو سال از او بزرگتر بود، خیلی بیشتر از او می فهمید. -می گم فواد به نظرت منم با نیوشا همین کارو بکنم؟ -نه، تو هم بذارش رو طاقچه نگاش کن بعد از گفتن این حرف، پفی زیر خنده زد. انگار پوریا منتظر تاییدیه از طرف فواد بود، هول و دستپاچه گفت: خوب، کی، کجا این کارو بکنیم؟ -خیل خوب حالا، رودل نکنی، هنوز خیلی زوده، باید عملیات کار کردن روی مخ رو انجام بدیم. خودم هواتو دارم. دو پسر نوجوان با نقشه های شیطانی در ذهنشان قدم زنان به راهشان ادامه دادند. بیچاره نیوشا..... بیچاره بنفشه.....شایان تقریبا مرگ را در جلوی چشمانش دیده بود. دوبار استفراغ زده بود و یک بار هم زرداب بالا آورده بود. سیاوش راست می گفت، نتیجه ی تا خرخره خوردن همین بود. با بی حالی روی مبل افتاده بود و از ترس اینکه دوباره بالا بیاورد حتی آب دهانش را هم قورت نمی داد. صدای زنگ آیفون به گوشش رسید. از همان جا که نشسته بود توانست چهره ی سیاوش را از درون آیفون تصویری تشخیص دهد. به زحمت از روی مبل بلند شد و کشان کشان خودش را به آیفون رساند و دکمه را فشار داد، نتوانست تعادلش را حفظ کند و همانجا کنار دیوار، ولو شد. سیاوش همانطور که زیر لب آواز می خواند وارد خانه شد، نگاهش افتاد به شایان که گوشه ی دیوار افتاده بود، وحشت کرد و به سویش دوید: شایان چی شده؟ حالت بده؟ شایان به زحمت چشمانش را گشود و دوباره چشمانش را بست. -آی گندت بزنن که هیچ وقت حد خودتو نمی دونی، بریم درمونگاه به زحمت شایان را از روی زمین جمع کرد تا او را به درمانگاه برساند. ....... بنفشه با سرخوشی وارد خانه شد. او امروز با جنس مخالف دیدار کرده بود. این جنس مخالف هر چه قدر هم که زشت بود، اما جنس مخالف بود. دنیای جدید در برابر چشمان بنفشه گشوده شده بود. لی لی کنان به سمت اطاقش رفت و کیفش را به سمت کمد پرت کرد. مانتو و شلوار و مقنعه اش را هم مچاله شده روی تختش رها کرد و به سمت آشپزخانه رفت. حتما باز هم، مثل همه ی روزهای گذشته، پدرش از فست فود نزدیک منزلشان پیتزا خریده بود. در یخچال را باز کرد و چیزی در یخچال ندید. همان پیتزای بدمزه هم داخل یخچال نبود. بنفشه اخم کرد. او گرسنه بود. یعنی پدرش سهم غذای او را هم خورده بود؟ شکم گنده ی زشت.... این لقبی بود که به پدرش نسبت داد. حالا با این شکم گرسنه چه می کرد؟ از لجش دوباره درون یخچال را شخم زد. اینبار واقعا یخچال را به گند کشیده بود. ........ سیاوش با شیطنت به پرستار خوشگلی که سرم را از دست شایان بیرون می کشید، نگاه می کرد. آنقدر خیره نگاهش کرد که عاقبت پرستار سرش را بلند کرد و به سیاوش چشم دوخت. سیاوش یکی از آن لبخندهای به اصطلاح دختر کش را نثار پرستار جوان کرد. پرستار سرخ شد و سرش را پایین انداخت. چه نشانه ی خوبی بود... پرستار سرخ شده بود.... می توانست خیلی جدی به سیاوش نگاه کند و یا حتی بپرسد جریان چیست، ولی.... پرستار سرخ شده بود... پس می توانست شماره اش را به او بدهد. نغمه کم کم برایش کسل کننده می شد. یادش آمد شب قبل مدام با چشمانش، نگاه سیاوش را می پایید، سیاوش خیلی تیز تر از آن بود که معنی نگاه نغمه را نفهمد. مراقب بود تا سیاوش به آن همه دختر رنگ و وارنگی که در آن مهمانی بودند، نگاه خریدارانه نیفکند. اما نغمه خیلی زرنگ نبود. مگر می شود در چنین مهمانی تحریک آمیزی، چشمان سیاوش درویش بماند؟ مگر می شود سیاوش شیطنت نکند؟ دیشب در یک فرصت مناسب و دور از چشمان نغمه به دو نفر از دختران زیبا شماره داده بود. و حالا.... از این پرستار خوشگل هم نمی توانست بگذرد. صدای پرستار را شنید: خوب، سرم ایشون هم تموم شد، حالشون خوبه می تونن تشریف ببرن سیاوش تقریبا با نگاهش، چشم پرستار را از حدقه در آورد: خیلی لطف کردین -خواهش می کنم -ماشالا معلومه که تو کارتون مهارت دارین، چند ساله پرستارین؟ پرستار لبخند زد: چهار ساله -آفرین، پس خیلی باهوش و دقیق هستین شایان با اخم به سیاوش نگاه کرد. سیاوش اخم شایان را که دید، فهمید باید کمی دست بجنباند، کارتی به سمت پرستار گرفت: این شماره ی بوتیک منه، داشته باشین، شاید خواستین روزی لباسی چیزی بخرین، واسه پیدا کردن یه مغازه ی شیک به زحمت نیوفتین، جنس های ما مستقیما از ترکیه وارد میشه، متناسب با همه ی سلیقه هاست پرستار باز هم لبخند زد. کارت را از سیاوش گرفت و تشکر کرد و رفت.... سیاوش با نیش تا بناگوش در رفته به سمت شایان چرخید، با دیدن قیافه ی زهوار در رفته اش لبهایش را جمع کرد: -اوووووه، چیه بابا؟ خوب می خواستی روپا باشی، خودت مخشو بزنی -من اینجا ولو شدم دارم میمیرم، تو پز بوتیکی رو میدی که هنوز راه نیوفتاده؟ -اولا که می خواستی تا خرخره نخوری، چشمت کور حالا بکش، دوما بوتیک راه میوفته اگه شما اون باسن مبارکو تکون بدی، امروز هم بابت بد مستی دیشب جنابعالی حروم شد، ببینم فردا چه بهونه ای داری شایان همانطور که زیر لب غرغر می کرد از روی تخت بلند شد. ....... بنفشه روی تختش دراز کشیده بود و جواب پیام فواد را می داد. فواد پیام فرستاده بود: خوبی؟ یادی از ما نمی کنی؟ بنفشه جواب داد: همین دو ساعت پیش دیدمت که، دیگه چرا یادی از تو کنم احتمالا فواد با دیدن این پیام از بنفشه دهانش از تعجب باز مانده بود. دخترک حتی برای خالی نبودن عریضه ننوشته بود "باور کن به یادتم" عجب دختر رک و بی پروایی بود. فواد به روی خودش نیاورد و باز هم پیام فرستاد: اما من از لحظه ی اولی که دیدمت به یادتم با صدای در ورودی، بنفشه سریع پیام فرستاد: من باید برم فعلا بای فواد به احتمال نود و نه درصد اینبار لال شده بود.... ...... بنفشه از اطاق بیرون آمد و چشمش افتاد به پدرش که به همراه سیاوش وارد خانه شده بود. سیاوش.... همان دماغ دراز معروف.... یاد جمله ی خنده دارش افتاد و نیشش تا بناگوش باز شد. سیاوش هم با دیدن بنفشه، آناتومی بدن به یادش آمد و سعی کرد جلوی لبخند زدنش را بگیرد. از نظر بنفشه این پیرمرد خیلی سر به سرش می گذاشت و باید دمش را قیچی می کرد. از نظر سیاوش این دخترک با کارهای عجیب و غریبش، او را سرگرم می کرد. با صدای بی حال پدرش چشم از سیاوش برداشت: سلامت کو؟ به پدرش نگاه کرد، انگار حالش چندان خوب نبود، لبهایش را غنچه کرد: -سلام شایان سرش را تکان داد. بنفشه اخم کرد: جواب سلامم کو؟ سیاوش ابروهایش را بالا فرستاد. شایان بی توجه به بنفشه روی مبل نشست. سیاوش به جای شایان پاسخ داد: علیک سلام بنفشه قیافه اش را به شکل خرگوش در آورد و به سیاوش نگاه کرد. سیاوش نتوانست خودش را کنترل کند و قهقهه زد. این دخترک دیوانه بود... دیوانه ی دیوانه.... شایان بی حوصله رو به سیاوش کرد: -گوشم کر شد، اه، مگه نمی بینی حالم بده؟ -ببخشید، یادم نبود دیشب تا خرخره خوردیو به خاطر همین رفتی درمونگاه بنفشه قیافه ی خرگوشی اش را به حالت نرمال در آورد و با نگاهی پرسشگر به شایان چشم دوخت. شایان بی توجه به بنفشه رو به سیاوش کرد: -گرسنمه -دیدی که پرستار چی گفت، تا دو ساعت دیگه نباید چیزی بخوری و گرنه بازم بالا میاری شایان با حرص جواب داد: آهان همون پرستار خوشگله؟ -آره خود خود خوشگلش گفت و دوباره قهقهه زد. بنفشه با خودش فکر کرد، پس با این حساب تا دو ساعت دیگر هم از غذا خبری نخواهد بود. درون یخچال هم هندوانه و چند تکه کاهو بود، که آنها را خورده بود. بنفشه دستهایش را به کمرش زد: من گشنمه شایان بی حوصله تر از آن بود که جواب بنفشه را بدهد. سیاوش رو به بنفشه کرد: چیزی تو یخچال نبود؟ -نخیر نبود -یه تخم مرغ هم نبود که واسه خودت نیمرو درست کنی؟ -مگه ناهار هم نیمرو می خورن؟ -پس چی می خورن؟ -من به جای ناهار هندونه خوردم، اینم شد ناهار؟ -بچه جون بابات حالش خوب نیست، الان که وقت لجبازی نیست -بچه خودتی، تازشم، بابای من همیشه حالش بده سیاوش متفکرانه به بنفشه زل زد، دخترک بیش از حد گستاخ بود. کسی که می خواست با او سر و کله بزند باید اعصاب فولادین داشته باشد. صدای زنگ تلفن خانه به گوش رسید. بنفشه به عادت همیشه زودتر از هرکسی، خودش را به گوشی تلفن رساند. شایان رو به سیاوش کرد: هیچ چی تو یخچال نداریم چونه ی اینو ببندم، می بریش بیرون یه چیزی براش بخری؟ بیرون رفتن؟ آن هم با بنفشه؟ بیرون رفتن با بنفشه دیوانگی محض بود. دیوانگی محض.... سیاوش از روی مبل برخاست: خودم میرم یه چیزی می گیرمو میارم براش، چی دوست داره؟ -چه می دونم، یه پیتزای کوفتی بخر براش دیگه اینقدر زر زر نکنه -باشه تو هم برو استراحت کن، اینجا نشین همین که سیاوش خواست به سمت در خروجی برود بنفشه با صدای بلند فریاد زد: عمه شهناز بود، بهش گفتم تو دیشب تا خرخره خوردی حالت بهم خورده، عصبانی شد بهت فحش داد، الانم داره میاد اینجا شایان چند لحظه با چشمان گشاد شده به بنفشه نگاه کرد تا معنی حرفش را دریابد. شهناز، خواهر بزرگترش که همیشه در نقش لقمان حکیم برایش ظاهر می شد. شهناز بد اخم غر غرو.... حالا بنفشه به او گفته که شایان تا خرخره خورده و حالش هم مساعد نیست؟ در این موقعیت همین شهناز را کم داشت. همین شهناز را.... شایان تقریبا نعره کشید: تو چه غلطی کردی؟ تو واسه چی این حرفو به عمه ات زدی؟ با همان حال خرابش از روی مبل پرید تا به سمت بنفشه یورش برد، سیاوش سریع به سمت بنفشه چرخید: بدو برو پایین، بدو برو تا بیام و سعی کرد شایان را آرام کند: آروم بابا، چیه چته؟ چی شد حالا؟ بنفشه ماندن را جایز ندانست و از پله ها پایین دوید. بدون روسری و با همان لباس خانه، از پله ها پایین دوید.... هنوز صدای نعره ی پدرش را می شنید: چرا جلوی منو می گیری سیاوش، خواهرم الان میاد اینجا اعصاب منو میریزه بهم، وای خدا این بچه منو دیوونه کرد.... بنفشه دیگر صدای پدرش را نشنید، از در اصلی هم خارج شده بود....بنفشه کنار ماشین سیاوش ایستاده بود و منتظر بود تا او از خانه بیرون بیاید. چند دقیقه ی بعد، سیاوش از خانه بیرون آمد. همانطور که به بنفشه نزدیک می شد، سرش را تکان داد: دخترجون، آخه چرا یه کاری می کنی که بابات عصبانی بشه و سرت داد بزنه بنفشه اخم کرد. سیاوش با ریموت ماشین، قفل در را باز کرد: -خیل خوب، برو بشین تو ماشین و خودش سوار ماشین شد. بنفشه داخل ماشین نشست و خواست کمربندش را ببندد. سیاوش خطاب به بنفشه گفت: کمربندتو ببند -خودم می دونم سیاوش نفس عمیق کشید. تا برای بنفشه چیزی بخرد و دوباره او را به خانه برگرداند، احتمالا نیمی از موهایش از دست رفتارهای بنفشه سفید می شد. -چرا اینقدر شیطونی می کنی؟ بنفشه آفتابگیر را پایین زد و در آینه به خودش نگاه کرد: -دوست دارم سیاوش یک لحظه به بنفشه نگاه کرد و دوباره به روبه رویش خیره شد: -دوست داری شیطونی کنی تا همه از دستت ناراحت بشن؟ بنفشه اینبار آفتاب گیر را بالا فرستاد -آره دوست دارم -خوب ناراحت بشن که چی بشه؟ بنفشه دست برد به سمت داشبورت ماشین و آنرا گشود: -ناراحت بشن تا من خوشحال بشم چشم بنفشه به چند قطعه عکس افتاد که درون داشبورت ماشین بود. خواست آنها را بردارد. ناگهان سیاوش متوجه ی بنفشه شد: -ای بابا، کی بهت گفت داشبورتو باز کنی؟ درشو ببند. به اون عکسها هم دست نزن. مگه آدم بدون اجازه هم به وسایلای یکی دیگه دست می زنه؟ و بعد عکسها را از دست بنفشه کشید. بنفشه با عصبانیت به سمت سیاوش چرخید: حالا نگاه کنم طلاهاش میریزه؟ سیاوش سعی کرد نخندد: آره میریزه بنفشه با حرص رویش را به سمت پنجره ی ماشین چرخاند و زیر لب گفت: خسیس چند لحظه به سکوت گذشت. بنفشه همچنان سرش را به سمت پنجره چرخانده بود. سیاوش سعی کرد از دلش، بیرون بیاورد: -گنجو، گنجو قهر کردی؟ گنجو؟ دوباره او را گنجو خطاب کرده بود؟ این سیاوش چقدر پر دل و جرات بود، به چه جراتی دوباره به او گفته بود گنجو؟ بنفشه به سمت سیاوش چرخید: به من می گی گنجو؟ -آهان، باهام آشتی کردی گنجو؟ -من گنجو ام؟ تو هم یه مارماهی هستی، با اون چشای ریزت در دل از نیوشا تشکر کرد که کلمه ی مارماهی را به او یاد داده بود. سیاوش نزدیک بود سکته کند. او سرشار از ایراد بود و خودش خبر نداشت؟ کاش می توانست گوشه ای بایستد و به دور از چشم این بنفشه ی شیطان، با دقت به فرم چشمانش نگاه کند. کاش می توانست..... تا رسیدن به فست فود کلمه ای از دهان سیاوش خارج نشد. بنفشه بدجور نوکش را قیچی کرده بود. ....... بنفشه ساندویچ زبان را با لذت به دندان گرفت. به خاطر پوشیدن لباسهای راحتی، از ماشین پیاده نشده بود. سیاوش داخل ماشین نشست و منتظر ماند تا بنفشه ساندویچ را کامل بخورد. می خواست زمان را تلف کند تا از خشم شایان هم کاسته شده باشد. بنفشه با دهان پر رو به سیاوش کرد: نمی خوری؟ سیاوش چانه اش را بالا انداخت. بنفشه مثل قحطی زده ها به ساندویچش حمله ور شده بود، یک لحظه چشمش افتاد به سیاوش که بی هدف به نقطه ای خیره شده بود و فکر می کرد. دلش به حالش سوخت. سیاوش تا الان، دوبار جلوی کتک خوردنش را گرفته بود و حالا هم برایش ساندویچ خریده بود. اما بنفشه به او گفته بود مارماهی. حتما برای همین بود که سیاوش دمغ شده بود. حتما برای همین بود.... با همان دهان پر، باز هم رو به سیاوش کرد: می گم، به خاطر اینکه بهت گفتم مارماهی ناراحتی؟ سیاوش تکان خورد: هوم؟ -خوب تو شبیه مارماهی نیستی سیاوش گیج و منگ به بنفشه نگاه کرد. -مارماهی، مگه بهت نگفتم شبیه مارماهی هستی؟ تو شبیه اش نیستی، دیگه ناراحت نباش سیاوش تازه متوجه ی جریان شد. دوباره لبخند زد. پس هنوز می توانست به چهره اش امیدوار باشد. در همین موقع صدای زنگ موبایل بنفشه که داخل جیب شلوار گرم کنش بود به گوش رسید. بنفشه به شماره نگاه کرد. فواد بود. سریع رد تماس زد. این حرکت از چشم تیزبین سیاوش دور نماند. ....... سیاوش زنگ خانه را فشار داد. صدای شایان به گوش رسید: بیا بالا سیاوش -خواهرت نیومده؟ -چرا، اینجاست -خوب پس من دیگه میرم، فردا زنگ می زنم اگه حالت روبه راه بود، میریم دنبال بقیه ی کارا -باشه منتظر تماسم سیاوش رو به بنفشه کرد: خیل خوب، ناهارتم که خوردی، دیگه برو بالا، سر به سر بابا شایانت نمی ذاریا، دیگه عمه اتم اومده، بابات کاری به کارت نداره بنفشه سرش را تکان داد و وارد خانه شد. سیاوش صدایش را بالا برد: خداحافظت کو؟ بنفشه با ژست انگشتانش را تکان داد: باااای سیاوش باز هم سعی کرد نخندد. ...... پشت در ورودی ایستاده بود و به صحبتهای عمه و پدرش گوش می داد: -دیگه از دست این حماقتهای تو خسته شدم، تو چرا یاد نمی گیری چجوری زندگی کنی؟ -خواهر من، من الانم دارم زندگی می کنم، مشکلی هم با اینجور زندگی کردن، ن
برچسب ها: نگاهی به رمان«حالا کی بنفشه می‌کاری؟» فرشته مولوی - فرحناز علیزاده , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان ایرانی و عاشقانه بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان بازان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان خانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55798

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا