تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل سوم)



بنفشه چشم دوخته بود به نیوشا که یک نفس حرف می زد: وااااای، دوست بابات خیلی با نمکه، اصلا دماغش دراز نبود، واقعا با اون چشات چجوری تشخیص دادی که دماغ درازه، صداشم خیلی قشنگ بود. وقتی پیاده شدم در مورد من چیزی نگفت؟ جون من بگو از من حرفی نزد؟ و بنفشه یادش آمد که سیاوش در مورد او چه گفته بود. یک لحظه بدجنس شد: -چرا، اتفاقا گفتش تو سر و گوشت می جنبه نیوشا چند لحظه مکث کرد. سیاوش گفته بود که سر و گوشش می جنبد؟ نه این حرف سیاوش نبود، حرف خود بنفشه بود. احتمالا می خواسته با این حرف دلش را بسوزاند. خوب، نیوشا هم می توانست دل بنفشه را بسوزاند. خوب هم می توانست... -در مورد خود تو چیزی نگفت؟ -مثلا چی باید بگه؟ -مثلا در مورد این پشم و پیلی های پشت لبت هیچ چی نگفت؟ پشم و پیلی ها؟ مگر خیلی به چشم می آمد؟ چطور تا به حال نیوشا در مورد آن چیزی نگفته بود. بنفشه به پشت لبش دست کشید: -خیلی معلومه؟ -آره سیبیلات مدل چنگیزیه با سرخوشی قهقهه زد. مدل چنگیزی؟ پس اینقدر سبیل هایش به چشم می آمد. چقدر افتضاح...... بنفشه پکر شد. اینبار نیوشا دلش خنک شده بود. بنفشه به بقیه ی صحبتهای نیوشا گوش نمی داد. فکرش روی همان سبیلهای چنگیزی متوقف شده بود. ....... باز هم چهار نفری پشت همان کوچه ی کذایی دو به دو مقابل هم ایستاده بودند. بنفشه ناشیانه دستش را جلوی دهانش گذاشته بود تا سبیل های پشت لبش را بپوشاند. چرا تا به حال به سبیلهایش دقت نکرده بود؟ فواد با لبخندی که در نظر بنفشه صورتش را بیش از پیش خنده دار کرده بود، رو به بنفشه گفت: -چند روزه ندیدمت، واقعا دلم تنگ شده بود بنفشه سری تکان داد. -حال مامانت بهتره؟ فواد چه اصراری داشت که مدام از مادرش بپرسد و حال و روزش را به یاد بنفشه بیاورد. بنفشه باز هم سر تکان داد. -حالا چرا دستتو گرفتی جلوی دهنت، مگه سیر خوردی؟ با گفتن این حرف پوریا و نیوشا بلند بلند خندیدند. بنفشه با خشم رو به فواد کرد: -نخیرم، سیر نخوردم، ببین یک قدم جلو رفت و توی صورت فواد "ها" کرد: ها -خوب، پس چرا دستتو گرفتی جلو صورتت؟ نیوشا بین حرفشان پرید: -واسه خاطر سیبیلاشه بنفشه با خشم به نیوشا نگاه کرد. فواد با لحن دلسوزانه ای گفت: -بابا بی خیال، زیاد مشخص نیست بنفشه کلافه شده بود. نیوشا همیشه دهانش را بی موقع باز می کرد. فواد سعی کرد تا بحث را تغییر دهد: -می گم، نیوشا جریانو واست نگفته؟ بنفشه با اخم به فواد خیره شد تا بقیه ی صحبتش را بشنود. -جشن تولد نیوشا نزدیکه می خوایم واسش جشن بگیریم. اونم چهارتایی نظرت چیه؟ بنفشه شانه ای بالا انداخت. نظر خاصی نداشت. یک جشن تولد بود دیگر... فواد ادامه داد: -حالا خونه ی کی باشه، این مهمه بنفشه بالاخره دهان باز کرد: -چه فرقی می کنه؟ -خوب ما می خوایم چهارتایی با هم باشیم، اگه بریم بیرون ممکنه پلیس ما رو بگیره، باید توی خونه باشیم دیگه، باید ببینیم، خونه ی کدوممون می تونیم جشن تولد بگیریم نیوشا زودتر از همه جواب داد: -خونه ی ما که اصلا نمیشه، مامانم همیشه خونست، اگه هم نباشه بالاخره یکی از خواهر و برادرام هستن پوریا هم دنباله ی حرف نیوشا را گرفت: -منم مثه نیوشا، همیشه یه نفر تو خونه هست که بپای خونه باشه پوریا با زیرکی رو به فواد کرد: -خونه ی شما خوبه، بریم خونه ی شما؟ فواد قیافه ی متفکرانه به خود گرفت: -خونه ی ما که تعمیراته، پوریا حواست نیستا، وگرنه خونه ی ما هم خوب بود نیوشا بی خبر از همه جا ذوق زده گفت: -خونه ی بنفشه اینا خیلی خوبه، بیشتر اوقات بنفشه تنهاست، مگه نه بنفشه؟ بنفشه متعجب شد: -خونه ی ما؟ -آره، خونه ی شما، قبول کنه دیگه، یه ساعت میایم شمعو فوت می کنیم، دوتا عکس می گیریم که تموم بشه بره پی کارش -آخه، بابام ممکنه بیاد فواد مداخله کرد: -زیاد نمی مونیم، سریع تموم میشه بنفشه با دو دلی به نیوشا نگاه کرد: -تولدت کیه؟ -دوازده روز دیگه -نمی دونم، باید ببینم اوضاع چطوریه، قول نمی دم فواد دیگر حرفی نزد. همین هم خوب بود. همین که بنفشه می خواست اوضاع را بررسی کند نشانه ی خیلی خوبی بود. بالاخره این دخترک رام می شد. آنوقت فواد به خواسته اش می رسید. بعد می توانست بین پسرک های تازه بلوغ شده از فتوحاتش سخنرانی کند و آنها با لب و لوچه ای که آب از آن جاری بود به جایگاهش حسرت بخورند. می توانست زنگ تفریح بارها و بارها آنچه را با بنفشه انجام داده بود، برایشان توصیف کند. مهمتر از آن شاید بنفشه را راضی می کرد تا برای دفعات بعدی هم او را همراهی کند. اگر راضی نمی شد، تهدیدش می کرد. چقدر فکر فواد خوب کار می کرد. تا شش ماه آینده را برای خودش برنامه ریزی کرده بود. تا شش ماه آینده.... خوب نتیجه ی عدم نظارت درست والدین بر روی رفتار و تربیت فرزندانشان، همین می شود... همین برنامه ریزی های دقیق برای آینده.... ....... سیاوش همانطور که به دکور داخل مغازه چشم دوخته بود، با تکان دادن سر رضایتش را نشان می داد. چشمش افتاد به شایان که غرق در گوشی اش بود و با دکمه های آن کلنجار می رفت. -می گم شایان، بنده خدا مجید دکور خوبی برامون آماده کرد، واقعا سفارشی کار کرد، دستش درد نکنه -اوهوم -باید دستمزد درس حسابی بهش بدیما، تو که می دونی رو حساب رفاقت ممکنه پول نگیره -هوممممم -دیگه باید جنسا رو بیاریم بچینیم تو مغازه، می خوام پاساژو بترکونیم -هوم م م م م م -درد، حواست نیستا، با کدوم ملکه الیزابتی اس ام اس بازی می کنی؟ این دفه که میاریش خونه، پول کفششو همون اول باهاش حساب کن صدای قهقهه اش درون مغازه طنین انداز شد. شایان تکانی خورد و با قیافه ی چندش آوری به سیاوش خیره شد. سیاوش موذیانه خندید: -خبریه؟ -تو فک کن خبریه، حالا می ذاری به کارمون برسیم یا نه؟ -به به، به سلامتی کی؟ امروز یا فردا؟ -تا چشت دراد، شاید همین امروز شایدم فردا فکری از ذهن سیاوش گذشت. خانه ی شایان چه مکان خالی خوبی بود... چه مکان خالی خوبی.... اما حضور بنفشه آنرا چندان خوشایند نمی ساخت. برای شایان که مهم نبود. اما سیاوش دوست نداشت جلوی چشمان یک دختر بچه، آن هم دختری مثل بنفشه با زنی.... نه اصلا درست نبود، اما خوب می توانستند بنفشه را برای چند ساعت پی نخود سیاه بفرستند. این کار شدنی بود. -شایان، خونه رو می تونی ردیف کنی واسه دو سه ساعت؟ شایان متوجه ی منظور سیاوش نشد. -کدوم خونه؟ -خونه ی خودت دیگه -واسه چه کاری؟ با نگاهی به چشمان سیاوش متوجه ی جریان شد. پوزخند زد: -تو مگه جا نداری؟ -نه بابا، مامانم کار دیده واسه خودش، آخر هفته مولودی داره، از الان تو فکر بریز و بپاشه از خونه جم نمی خوره -خوب بابا، بیارش خونه ی من، تو هم که دو سه روز به خودت نرسی دست و پاهات می لرزه -بنفشه رو چی کارش می کنی؟ -بنفشه؟ چی کارش کنم؟ میره تو اطاقش - بنفشه رو بفرست بره دو سه ساعت از خونه بیرون -اه برو بابا، تو اطاقش افتاده دیگه -وای تو چقدر احمقی، چطوری جلوی چشم دخترت می تونی خانم بیاری تو خونه؟ -باز تو پیر مرشد شدی واسه من؟ -شایان خیلی حال بهم زنیا، اصلا حرمت پدر دختری نمی فهمی، من این همه کثافت کاری می کنم از تو بهتر می فهمم، بنفشه رو بفرست بره خونه ی خواهرت هم اون راحته هم ما. اصلا شاید من می خوام بدون لباس تو خونه بچرخم -خوب باید بدون لباس بچرخی دیگه، نه پس با لباس؟ اصلا میشه؟ عقلت چی می گه؟ اینبار شایان بود که قهقهه زد. سیاوش خندید: -نه تورو خدا بیا به من یاد بده، اون موقع که تو .....بچه می شستی من داشتم دوره ی استادی رو تو این زمینه می گذروندم، بنفشه رو بفرست بره خونه ی خواهرت، دو سه ساعته همه چی تمومه -خیل خوب بابا، اینم واسه من روانشناس شده، به جهنم، می فرستم بره ور دل لقمان حکیم سیاوش بادی به غبغب انداخت. هر چند شایان به درد هیچ چیز نمی خورد، اما در مواقع بحرانی، یدک کش خوبی به حساب می آمد. باز هم آفرین به عقل خودش که فکر همه چیز را کرده بود. همه چیز برای یک دیدار خوب و خاطره انگیز مهیا بود. او هم گوشی اش را بیرون آورد و شماره ی مهسا را گرفت. باید با او برای فردا هماهنگ می کرد...
.......بنفشه رو به روی آینه ایستاده بود و به پشت لبش دست می کشید. تصمیم گرفته بود هر چه سریعتر از دست آن سبیل چنگیزی خلاص شود. ژیلت پدرش را در دستش گرفته بود. هنوز طرز استفاده از آنرا به درستی نمی دانست. بنفشه تیغ را پشت لبش گذاشت و آنرا به سمت پایین کشید. با ظاهر شدن قسمتی از سفیدی پوستش که در بین موهای نه چندان ضخیم خودنمایی می کرد، به وجد آمده بود. باز هم تیغ را پشت لبش گذاشت و به سمت پایین کشید. چند دقیقه ی بعد اثری از سبیل های چنگیزی پشت لبش به جا نمانده بود. بنفشه با خوشحالی به چهره اش نگاه کرد. پشت لبش سفید شده بود. بنفشه با خودش فکر کرد که شاید بهتر باشد کار نیمه تمامش را تمام کند. تیغ را روی گونه اش گذاشت و باز هم کشید، روی پیشانی اش گذاشت، روی چانه اش گذاشت، روی دم خطش گذاشت، کشید و کشید و کشید.... به بنفشه ی درون آینه خیره شد. پوست صورتش روشن شده بود. چند جای صورتش خراشیده شده بود اما برایش اهمیتی نداشت. بنفشه در نظر خودش زیبا شده بود. آنچه که اهمیت داشت، موهای زائدی بود که دیگر وجود نداشتند. ....... مدرسه تعطیل شده بود و باز هم دختران با جیغ و فریاد به سمت درب خروجی مدرسه هجوم آورده بودند. شاید بنفشه از همه ی آن دخترکان خوشحالتر بود. امروز نیوشا با دیدنش متعجب شده بود. دیگر خبری از آن سبیلهای چنگیزی نبود. هیچ کدام از معلمان هم متوجه ی چهره ی روشن شده ی بنفشه نشده بودند. اما بنفشه ته دلش می خواست که عکس العمل سیاوش را ببیند. آیا در نظر سیاوش هم تغییر کرده بود؟ آرزو کرد که ای کاش سیاوش همین جا پشت در مدرسه منتظرش ایستاده باشد. باز هم به درستی نمی دانست که چرا مشتاق دیدن عکس العمل سیاوش بود. همین که از مدرسه خارج شد چشمش افتاد به پدرش که آن سوی خیابان، کنار ماشین ایستاده بود. بنفشه تعجب کرد. سابقه نداشت پدرش برای بردنش به خانه، به دنبالش بیاید. شایان با دیدن بنفشه به او اشاره زد و خودش داخل ماشین نشست. بنفشه سلانه سلانه به سمت ماشین رفت. اصلا حوصله ی پدرش را نداشت. هنوز به ماشین نرسیده بود که نگاهش به درون ماشین افتاد و ناگهان بی اراده قدمهایش تندتر شد. سیاوش درون ماشین نشسته بود. با خوشحالی درون ماشین پرید. چقدر خوب بود که خدا اینقدر سریع آرزویش را بر آورده کرده بود. چقدر خوب بود.... سیاوش به سمت عقب چرخید و رو به بنفشه کرد: سلام از بنده ست بنفشه خندید: سلام -تو هیچ وقت یاد نمی گیری سلام کنی، نه؟ بنفشه باز هم خندید: نه سیاوش لبخند زد: -اینم یاد نمی گیری که رو پیرهن کسی فین نکنی، نه؟ بنفشه باز هم ذوق کرد: نه همان فین کردن باعث شده بود که صحبت کردن سیاوش با مهسا، نیمه تمام باقی بماند. همان فین کردن.... سیاوش روی چهره ی بنفشه دقیق شد. به نظرش چهره اش تغییر کرده بود. انگار رنگ پوستش روشن شده بود. چشمان سیاوش روی خراشیدگی زیر چانه ی بنفشه جا خوش کرد، وبعد... تازه متوجه ی جریان شد. این دخترک شیطان با ژیلت، صورتش را اصلاح کرده بود. این را دیگر از چه کسی یاد گرفته بود. حتما کار نیوشا بود. نیوشا دست شیطان را از پشت بسته بود. سیاوش سعی کرد اخم کند اما یک لحظه بنفشه را در حال اصلاح کردن صورتش مجسم کرد و همزمان اخم و خنده با یکدیگر در چهره اش نمایان شد. سریع چرخید تا بنفشه چهره اش را نبیند. صدای شایان بلند شد: -می برمت پیش عمه شهنازت بنفشه اخم کرد: -اونجا واسه چی؟ -مهمون دارم، دوستام هستن، غروب میام دنبالت، ناهار بخورو بخواب تا بیام -مهمونات کیا هستن؟ سیاوش مداخله کرد: -منو یکی دو تا از دوستامون که تو نمیشناسی بنفشه دوست داشت به همراه آنها به خانه برود. سیاوش خانه ی آنها بود، بنفشه هم می خواست آنجا باشد -من نمیرم خونه ی عمه شهناز، منم میام خونه شایان بی حوصله جواب داد: حرف اضافی نزن، داریم میریم خونه ی عمه شهنازت بنفشه لج کرد: من نمی رم، منم میام خونه سیاوش سعی کرد بنفشه را آرام کند: -عمو جون اونجا ما همه آقا هستیم، واسه شما خوب نیست، حرف گوش کن عمو بنفشه با حرص جواب داد: -من یه عمو دارم اونم عمو شاهینمه، تو واسه خودت فکر کردی عموی منی؟ سیاوش نفس عمیق کشید، این دختر خود مصیبت بود. خود مصیبت.... شایان مسیر خانه ی خواهرش را در پیش گرفت. بنفشه دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داده بود و اخم عمیقی چهره اش را پوشانده بود. جر و بحث کردن فایده ای نداشت، پدرش تصمیم گرفته بود او را به خانه ی عمه اش بفرستد، پس همین کار را می کرد. برای لحظه ای از سیاوش متنفر شد. بنفشه به خاطر حضور او بود که دلش نمی خواست به خانه ی عمه ی غر غرو اش برود. اما انگار برای سیاوش اهمیتی نداشت. هیچ رغبتی برای حضور بنفشه از خود نشان نداده بود. شایان جلوی خانه ی خواهرش توقف کرد و رو به بنفشه گفت: -دو سه ساعت دیگه میام دنبالت، اگه نتونستم بیام، آژانس بگیر بیا، پول داری؟ بنفشه جواب شایان را نداد از ماشین پیاده شد و همین که خواست در ماشین را ببندد، چشمش افتاد به سیاوش که با کنجکاوی به چهره اش نگاه می کرد. تمام حرصش را در دستش جمع کرد و در ماشین را با قدردت به هم کوبید. سیاوش همزمان از جا پرید. با کلافگی به بنفشه نگاه کرد. بنفشه چرخید و به سمت خانه ی عمه اش رفت و زنگ در را فشار داد. چند لحظه ی بعد که وارد خانه شد، در خانه را هم با حرص بهم کوبید. ........ بنفشه پشت میز نشسته بود و با ناراحتی با غذایش بازی می کرد. عمه شهنازش با کنجکاوی به او خیره شده بود: -بابات کجاست؟ -خونه -خونه چرا؟ -نمی دونم، دوستاش می خواستن بیان شهناز چشمانش را ریز کرد: دوستاش کیا هستن؟ -اسم یکی از اونا سیاوشه، اسم بقیه رو نمی دونم شهناز با حرص سری تکان داد و دوباره به بنفشه چشم دوخت: -تورو فرستاد اینجا که رفیقاشو بریزه تو خونه، بابات یه ذره عقل توی اون کله اش نیست، خسته شدم از دستش، این چه طرز بچه داریه، اون دوستای الدنگش کیا هستن که به خاطرشون تورو اینجوری آواره کرده بنفشه با خودش فکر کرد که عمه شهنازش راست می گفت، به خاطر سیاوش آواره شده بود. او دلش می خواست سیاوش را ببیند اما سیاوش خودش تمایلی نداشت که امروز بنفشه در کنارش باشد. لبهایش را روی هم فشار داد. صدای عمه شهنازش کمی از حد معمول بالاتر رفت: -واستا ببینم، به من نگاه کن بنفشه سرش را بلند کرد و به عمه اش چشم دوخت. شهناز روی چهره ی بنفشه دقیق شد. این دختر با صورتش چه کرده بود که رنگ چهره اش عوض شده بود؟ نگاهش روی خراشیدگی ها جا خوش کرد. تازه متوجه ی جریان شده بود. اخم کرد: -به صورتت دست زدی؟ بنفشه سرش را خاراند: آره شهناز از این همه صراحت یکه خورد. شاید انتظار داشت بنفشه حاشا کند. -چی کار کردی؟ -با تیغ تمیزش کردم -دختر واسه چی این کارو کردی؟ -واسه چی نداره. یه عالمه پشم و پیلی پشت لبم بود -خوب باشه، هر کی پشم و پیلی داره باید با تیغ بیوفته به جونش؟ -آره باید تمیزش کنه تا دوستاش مسخرش نکنن -وای خدایا، دختر من، این کارا واسه تو زوده آخه ببین چی کار کردی، با تیغ صورتتو زخمی کردی دم خطتو چرا زدی؟ دیدی خودتو چقدر زشت شدی؟ بنفشه از دست غرغرهای عمه شهنازش کلافه شد. اصلا به عمه اش چه مربوط بود. صورت خودش بود. دلش می خواست با تیغ اصلاحش کند. -صورت خودمه، دوست دارم تمیزش کنم شهناز نفسش تندتر شد. بنفشه خیلی لجباز و حاضر جواب بود. شروع کرد به غرغر کردن. بیشتر از همه، از دست شایان شاکی بود. بنفشه برای نشان دادن اعتراضش بدون اینکه غذا بخورد وارد اطاقی شد که در بدو ورود، لباسش را همان جا تعویض کرده بود و در اطاق را محکم به هم کوبید. ........ سیاوش با لودگی رو به مهسا کرد: بفرمایید خانم خانما، بفرمایید بالا مهسا با ناز و عشوه گفت: کسی خونست؟ -کسی نیست، شایان و دوست دخترش هستن. کاری به ما ندارن مهسا به همراه سیاوش خرامان خرامان از پله ها بالا رفت. همین که وارد خانه شدند صدای خنده ی مستانه ای از اطاق شایان به گوششان رسید. سیاوش با خودش فکر کرد پس بی دلیل نبود که شایان او را زودتر جلوی خانه ی مهسا پیاده کرده بود. آتشش خیلی تند بود. خیلی..... کلید خانه را داخل جیبش گذاشت و به سمت اطاق بنفشه رفت. در اطاق را باز کرد و نگاهش افتاد به اطاق بهم ریخته ی بنفشه. لبخندی زد و سر تکان داد. -مهسا بیا مانتو و روسریتو اینجا عوض کن. یکم بهم ریختست. اطاق یه دختر بچه ی سرتقه. مهسا لبخند زنان، وارد اطاق بنفشه شد. ........ نزدیک به ده دقیقه بود که عمه شهنازش غر غر می کرد. بنفشه احساس کرد تا چند لحظه ی دیگر منفجر خواهد شد. زیر لب با خودش گفت: -چقد فک می زنه. خسته نمیشه؟ و شهناز واقعا خسته نمی شد. از همه چیز گله می کرد. از بی مسئولیتی شایان تا بی ادبی و گستاخی بنفشه. از خودش گله می کرد و از خانواده ی رعنا. از هر کسی که می توانست به این بچه کمک کند اما خودش را کنار کشیده بود. بنفشه تحملش به پایان رسید. در یک لحظه تصمیمش را گرفت. سریع مانتو و مقنعه ی مدرسه اش را پوشید و کوله پشتی اش را روی دوشش آویزان کرد و از اطاقش بیرون پرید: -عمه من می خوام برم خونه شهناز ناگهان نطقش بسته شد. به بنفشه نگاه کرد: -واسه چی بری؟ تو که ناهارتم نخوردی -عمه از بس غرغر زدی، اعصابمو خورد کردی شهناز کم مانده بود پس بیوفتد. به زور خودش را جمع و جور کرد: -تو مگه نگفتی دوستای بابات خونتون هستن، کجا می خوای بری؟ بمون همین جا -نه می خوام برم خونه، یه آژانس برام بگیر -بچه جون بمون همین جا، بشین ناهارتو بخور تا بابات بیاد دنبالت حتی اگر یک درصد احتمال داشت تانظر بنفشه تغییر کند، با شنیدن این حرف از دهان عمه اش همان احتمال یک درصد هم از بین رفت: -نمی مونم، از غرغرات خوشم نمی یاد، زنگ بزن برام آژانس بگیر، می خوام برم چند دقیقه ی بعد بنفشه داخل آژانس نشسته بود و به سمت خانه حرکت می کرد. برای خالی نبودن عریضه حتی از عمه شهنازش خداحافظی هم نکرده بود. ..........بنفشه وارد خانه شد. چشمش افتاد به چندین جفت کفش که زیر پله ها جا خوش کرده بود. همه ی کفشها مردانه نبود. دو جفت از آنها زنانه بود. مگر سیاوش نگفته بود که همه ی مهمانها آقا هستند. پس این کفشهای زنانه.... این کفشهای زنانه، اینجا چه کار می کردند؟ بنفشه با خود فکر کرد که شاید دوستان پدرش بودند. اما فکری مثل خوره به جانش افتاده بود و آن اینکه نکند یکی از این زنها، دوست سیاوش باشد. همان که اسمش مهسا بود. با این فکر دستانش را مشت کرد و با سرعت از پله ها بالا رفت. همین که وارد هال شد نفس عمیق کشید. بوی عطر زنانه فضا را پر کرده بود. بنفشه گوشهایش را تیز کرد. از سمت اطاق پدرش سر و صدایی به گوش می رسید. نیازی به فکر کردن نبود. حتما پدرش سرگرم انجام همان کارهای درون فیلمها بود. یک لحظه سرش را به شدت تکان داد تا تصاویری که از پدرش در ذهنش جا خوش کرده بود، از ذهنش بیرون رود. یک پدر هر چقدر هم که بد باشد، دخترش دوست ندارد او را در حال انجام کارهای آنچنانی تصور کند. اصلا دوست ندارد.... بنفشه باز هم دقت کرد. از طرف اطاق خودش هم سر و صدایی به گوش می رسید. در اطاقش چه خبر بود. نکند سیاوش داخل اطاقش بود. با خودش فکر کرد زیر راه پله ها دو جفت کفش زنانه به چشم می خورد. به خودش فشار آورد تا بتواند آب دهانش را قورت دهد. به سمت اطاقش رفت. سر و صداها بیشتر شده بود. گوشش را به در چسباند. صدای نازکی را شنید: سیاوش صدای سیاوش را توانست تشخیص دهد: جونم؟ بنفشه چند قدم از در فاصله گرفت. نمی توانست باور کند که صدای سیاوش را شنیده است. از این که به خانه برگشته بود پشیمان بود. ای کاش به حرف عمه شهنازش گوش می کرد. حس کنجکاوی در وجودش نشست. دلش می خواست آن دختری را که به همراه سیاوش در اطاقش بود، ببیند. اصلا به چه حقی آن دختر وارد اطاق او شده بود؟ مگر از او اجازه گرفته بود؟ با این فکر، کنجکاوی جای خود را به خشم داد. بنفشه دیگر معطل نکرد، به سمت در اطاقش حمله برد و با یک ضرب در اطاق را گشود.... برای چند لحظه همه چیز متوقف شد. خون در رگهای بنفشه یخ زد. نفس سیاوش در سینه حبس شد.... مگر چه شده بود؟ بدترین صحنه ای که بنفشه می توانست در ذهنش مجسم کند، حالا در مقابل چشمانش قرار داشت. سیاوش در چه وضعیت افتضاحی بود و بدتر از آن وضعیت دختری که روی تخت بنفشه دراز کشیده بود. چشمان بنفشه نزدیک بود از حدقه خارج شود. سیاوش برای چند لحظه حتی پلک هم نزد. بنفشه اینجا چکار می کرد. مگر قرار نبود در خانه ی عمه اش باشد. اصلا در اطاق چرا قفل نبود؟ سیاوش هول و دستپاچه چشم از بنفشه برگرفت و با یک حرکت خودش را پشت میز تحریر بنفشه رساند و فریاد زد: برو بیرون بنفشه، برو بیرون مهسا با دیدن بنفشه، دستانش را حائل خود کرد. در آن وضعیت عشوه گری و لوندی از یادش رفت. با صدای گوش خراشی فریاد زد: واااااااای، این دیگه کیه؟ سیاووووششش سیاوش چشمش افتاد به یکی از تی شرت های بنفشه که روی دسته ی صندلی جا خوش کرده بود. آنرا سریع روی پاهایش انداخت و همانطور که خودش را جمع کرده بود از ته دل فریاد زد: برو بیرون پدرسگ، بهت می گم برو بیرون بنفشه نفهمید چرا اشک دور چشمش حلقه زد. او کم کم از سیاوش خوشش آمده بود. اما سیاوش همه ی آن تصویرهای زیبا را در عرض چند دقیقه در ذهن بنفشه از بین برده بود. هیچ وقت در خواب هم نمی دید که سیاوش را در چنین وضعیتی غافلگیر کند. پس دلیل آن همه اصرارهای سیاوش و پدرش برای رفتن به خانه ی عمه اش، همین بود؟ بنفشه دستگیره ی در را رها کرد و همانطور که پاهایش را روی زمین می کشید به سمت در خروجی رفت. از هال خارج شد و روی اولین پله نشست. سرش را روی زانویش گذاشت و به آرامی اشک ریخت. ........ سیاوش به موهایش چنگ زد. چه افتضاحی به بار آمده بود. چه افتضاحی.... این همه نقشه کشیده بود تا بنفشه چنین صحنه ای را نبیند و حالا به بدترین شکل ممکن آنرا دیده بود. از خودش و بنفشه خجالت می کشید. بعد از این همه سال خوش گذرانی، اولین باری بود که اینطور غافلگیر شده بود. خودش را لعنت می کرد. بابت سهل انگاری اش خودش را لعنت می کرد. چرا در اطاق را قفل نکرده بود. به سمت مهسا چرخید که روتختی بنفشه را به دور خود پیچیده بود. با صدایی که گویا از ته چاه بیرون می آمد رو به مهسا کرد: چرا در اطاق قفل نبود؟ مهسا با رنگ پریده جواب داد: مگه به من گفتی قفلش کنم؟ -نه به عمه ام گفتم قفلش کنه، مگه کر بودی که نشنیدی؟ -به من چه ربطی داره؟ خودت چرا قفلش نکردی؟ -من به توئه کودن گفتم قفلش کنی، حالا ببین چی شد، خوب شد که این بچه مارو تو این وضعیت دید؟ -به من چه.... -ساکت شو حرف نزن، امروزم به گند کشیده شد، پاشو خودتو جمع کن باید بریم مهسا عصبانی جواب داد: با من درست حرف بزنا، مگه من زن خیابونیم؟ -نه تو ملکه الیزابتی، بعد از تماس دوممون پاشدی اومدی روی تخت ولو شدی، حالا حتما انتظار داری قدیسه باشی، سیاوش متوجه نبود که شرمساری اش را از بنفشه، با عصبانیت سر مهسا خالی می کرد. مهسا از خشم و خجالت ناشی از این تحقیر، کبود شد. با بغض از روی تخت پایین پرید و ب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دانلود اهنگ جدید معین | رمان های عشقولانه , نگاهی به رمان«حالا کی بنفشه می‌کاری؟» فرشته مولوی - فرحناز علیزاده , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان بازان , رمان بازان - رمان نبض تپنده ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55797

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا