تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل چهارم)


بنفشه با خوشحالی به دستانش نگاه کرد. چندین جای آن خراشیده شده بود. به طور کامل نتوانسته بود به قول خودش، کثیفی ها را بر طرف کند، اما از آن چه که انجام داده بود، کاملا رضایت داشت. نیوشا خیلی بد بود اما راست می گفت، یک دختر نباید دست و پایش کثیف باشد. بنفشه دوست داشت سیاوش هم دست و پایش را ببیند، حتما خوشش می آمد که بنفشه اینقدر تمیز بود. حتما خوشش می آمد.... ......... سیاوش پشت میز آشپزخانه نشسته بود و به همراه مادر و برادرش شام می خورد. مادرش دیس برنج را به سمت سیاوش گرفت و گفت: -بالاخره مغازه راه افتاد؟ سیاوش همانطور که با کف گیر برای خودش برنج می کشید، گفت: -آره همه ی کارا انجام شد، اما دیگه از کت و کول افتادم -خوب، خدا رو شکر که زحمتهات نتیچه داد، شریکت هم کمک کرد؟ سیاوش به یاد شایان افتاد. شایان به جز خراب کاری، کمک دیگری نکرده بود: -آره اونم کمکم کرد -زن و بچه داره؟ -از زنش جدا شده، اما یه دختر بچه ی دوازده ساله داره -پیش زنشه؟ -نه پیش خودشه -عجب آدمیه، بچه رو از مادرش گرفت؟ سیاوش پوزخند زد، شایان حاضر بود بچه اش را به کهنه فروش هم بدهد، چه برسد به مادرش. -نه، زنش بیمارستان روانی بستریه -آخی، چرا؟ بیچاره بچه سیاوش با خودش فکر کرد که واقعا بیچاره بنفشه... صدای مادرش را شنید: -الان این بچه تنهایی تو خونه چی کار می کنه؟ باباش که تا نه شب تو مغازه است سیاوش سرش را به نشانه ی بلاتکلیفی تکان داد. -عمه ای، خاله ای، کسیو نداره این بچه؟ -چرا هم عمه داره هم خاله، اوضاع بهم رخته است، به خاطر درگیریهای خونوادگی همه با هم لج کردن -ای بابا، شام کوفتم شد -مهناز خانم، مادر من، شامتو بخور، فکرتو مشغول نکن -خوب یه بار بیارش اینجا، بیارش ببینمش، طفل معصوم چه سرنوشتی داره سیاوش چشمانش برق زد. چه فکر خوبی، یک بار دیدار بنفشه با مادرش، برای بنفشه هم می توانست خوشایند باشد. به هر حال او یک دختر بچه بود که شاید برای برخی مسائل، نیاز به صحبت با یک زن داشت. نگاه سیاوش به برادر بیست و پنج ساله اش سیامک افتاد. سیاوش با خودش فکر کرد که حضور مداوم بنفشه در خانه اشان باعث وابستگی عاطفی این بچه به سیامک نخواهد شد؟ او در قبال این بچه احساس مسئولیت می کرد. تصمیم داشت فعلا فقط یک بار بنفشه را به دیدار مادرش بیاورد. سیاوش نمی دانست آن کسی که بنفشه به او وابستگی عاطفی پیدا خواهد کرد، خودش است. سیاوش نمی دانست نزدیکی اش به بنفشه باعث می شود تا دخترک برای خودش رویاهای دخترانه بسازد. سیاوش فکر می کرد که چون احساس خودش به بنفشه یک احساس دوستانه و شاید پدرانه است، پس همه چیز قابل کنترل است. نمی دانست بنفشه را درگیر خواهد کرد، نمی دانست... .............. بنفشه با غرور وارد کلاس شد. به نگاه خیره ی برخی از همکلاسی هایش توجهی نکرد. بوی ادکلن دویست و دوازده در کلاس پیچیده بود. بنفشه آستینهایش را دو ردیف تا زده بود. دیشب تا صبح از این دنده به آن دنده چرخیده بود. برای رفتن به مدرسه لحظه شماری می کرد، صبح که از خواب بیدار شد، با چه وسواسی به خودش رسیده بود و حالا زمان آن بود که کاملا خودنمایی کند. روی نیمکتش نشست و کیفش را بین خودش و نیوشا گذاشت. زیر چشمی نیوشا را می پایید که به او نگاه می کرد. حتما متوجه ی دستان تمیزش شده بود. نیوشا نفس عمیقی کشید، بنفشه فهمید که ادکلن دویست و دوازده را هم استشمام کرده است. دماغت بسوزد نیوشا، دماعت بسوزد.... اما... اینجا یک چیزی لنگ می زد. بنفشه فهمیده بود که نیوشا جا خورده است. اما آن پوزخندی که روی لب نیوشا جا خوش کرده، برای چه بود؟ بنفشه فکرش مشغول شده بود. آنقدر نیوشا را می شناخت تا معنی حرکات بدنی اش را دریابد. بنفشه زیپ کیفش را باز کرد و چشمش افتاد به نیوشا که دستش را زیر چانه اش زده بود و با لبخند به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه اخم کرد و کتابش را از درون کیفش بیرون کشید و رویش را به سمت دیگر چرخاند. ناگهان صدای خانم عمیدی در کلاس پیچید: -سماک و سمیع زادگان، پاشین بیاین دفتر کوچیکه بنفشه آب دهانش را قورت داد. چه شده بود؟ به نیوشا نگاه کرد که با آرامش از سر جایش بلند شد و به سمت در کلاس رفت. بنفشه با تعجب از جا بلند شد و به دنبال نیوشا از کلاس بیرون رفت، در حالی که با عجله آستین تا شده اش را به سمت پایین می کشید. .......... خانم شفیقی، مدیر مدرسه، پشت میزش نشسته بود و با خشم به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه دستپاچه شده بود. به سمت نیوشا چرخید که با بی خیالی به شفیقی زل زده بود. صدای شفیقی در فضای اطاق پیچید: -سماک، نگفتم بالاخره می فهمم؟ بنفشه دستانش را که می لرزید در جیبش فرو برد: چیو خانم؟ -تو هی دروغ بگو، تو هی حاشا کن، کیف شهنامی رو کی انداخته بود تو سطل آشغال؟ -نمی دونیم خانم -که نمی دونی؟ تو بگو سمیع زادگان، کیفو کی انداخته بود تو سطل آشغال؟ نیوشا گلویش را صاف کرد و گفت: -خانم، بنفشه انداخته بود. خودم دیدم، زنگ تفریح که خورد، بنفشه کیف شهنامی رو انداخت تو سطل آشغال خانم شفیقی با خشم به بنفشه نگاه کرد: -سماک تو دیگه اعصاب منو بهم ریختی، مگه مدرسه جای این انتر بازی هاست؟ بنفشه صدایش می لرزید: خانم کار ما نبود -دیگه صداتو نشنوم، فردا با پدر یا مادرت میای مدرسه، اگه اومدن که هیچ چی، وگرنه دیگه حق نداری بیای مدرسه، من تکلیفتو باید فردا معلوم کنم، دیگه برین سر کلاساتون..... پشت در دفتر، دو نفر چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند، نیوشا با نیشخند رو به بنفشه کرد: -برو فردا بابا جونتو بیار مدرسه بنفشه با حرص گفت: ازت بدم میاد -آخی، دلمو شکستی صدای خانم عمیدی بلند شد: -برین تو کلاس، اینجا چرا موندین، زود باشین بنفشه گیج و منگ وارد کلاس شد. نیوشا منفورترین دختری بود که تا به حال در عمرش دیده بود. فردا چه کسی را به مدرسه می آورد؟ پدر خوشگذرانش را یا مادر بیمارش را؟ بهتر نبود قید درس و مدرسه را بزند؟ بهتر نبود ترک تحصیل کند؟ در آن صورت، چطور کتکهای پدرش را تحمل می کرد؟ خدایا چه می کرد؟ ذهنش جرقه زد.... سیاوش، سیاوش، سیاوش می توانست کمکش کند، سیاوش.... سیاوش کمکش می کرد؟ کمکش می کرد؟بنفشه به خانه که رسید، پکر و دلخور بود. نیوشا نامردترین دوستی بود که در دنیا، وجود داشت. با خودش فکر کرد که بهتر بود خودش هم جریان دوست پسر نیوشا را، به خانم مدیر می گفت. در آن صورت نیوشا هم مجبور می شد که پدر یا مادرش را به مدرسه بیاورد. و باز هم فکر کرد که ممکن بود نیوشا ماجرای جشن تولد را برای خانم مدیر تعریف کند. همان بهتر که چیزی نگفته بود، همان بهتر.... هنوز مانتو و مقنعه اش را از تنش خارج نکرده بود. چشمش افتاد به آستین مانتو اش که دیگر تا نشده بود. همه ی ذوق و شوقش بابت تمیزی دستانش از بین رفت بود. به سمت آشپزخانه رفت و جعبه ی پیتزایی را که پدرش، دیشب برای نهار امروزش خریده بود، روی میز دید. با لبهای آویزان به سمت میز رفت و در جعبه را گشود. پیتزا سرد بود اما شکم گرسنه که سرد و گرم نمی شناسد. به سرعت تکه ای از آن را برداشت و به سمت دهان برد. هنوز تکه ی اول را به طور کامل نخورده بود که ناگهان، در ورودی باز شد. شایان بود که وارد خانه شده بود. همانطور که به سمت اطاقش می رفت صدایش بلند شد: -اومدی خونه؟ بنفشه با دهان پر فریاد زد: آهااااا -آها و درد بی درمون، این چه طرز جواب دادنه؟ بنفشه فریاد زد: این پیتزا سرده، من یه چیز دیگه می خوام شایان که وارد اطاقش شده بود از همان جا جواب بنفشه را داد: -من وقت ندارم دوباره برات پیتزا بگیرم. همونو بخور، سیاوش پایین منتظره، باید سریع برم، یه عالمه کار دارم پس سیاوش بیرون از خانه بود؟ چه خوب بود اگر بنفشه همین حالا، همه چیز را به سیاوش می گفت. سیاوش خیلی مهربان بود. حتما کمکش می کرد. حتما... بنفشه بلافاصله به سمت پله ها دوید و از آن پایین رفت و در اصلی را گشود. چشم چرخاند بین ماشین های پارک شده ی کنار خیابان. چشمش افتاد به سیاوش که درون ماشینش نشسته بود و روی فرمان ضرب می زد. بنفشه با خوشحالی به سمت ماشین دوید. باز هم قلبش پر از شادی شد. دیدار دوباره ی سیاوش برایش هیجان انگیز بود. بنفشه در چند قدمی ماشین پرش بلندی کرد و فریاد زد: سیاووووش سیاوش جا خورد. سرش را چرخاند و چشمش افتاد به دخترک خندانی که ذرات غذا کنار لبش به چشم می خورد. سیاوش خندید: باز تو منو ترسوندی؟ بنفشه صدای خنده داری از حلقش بیرون پرید. سیاوش دستش را روی لبه ی پنجره ی ماشین گذاشت: -خوبی؟ اون چیه چسبیده به لبت؟ بنفشه هول و دستپاچه به صورتش دست کشید. نگاه سیاوش روی دستان بنفشه ثابت ماند. دستانش چقدر سفید شده بودند. بنفشه دستانش را پایین آورد. چشمان سیاوش به همراه دستان بنفشه پایین آمد. خراشیدگی های روی دستش همه چیز را مشخص می کرد. دخترک دستانش را اصلاح کرده بود. سیاوش نمی دانست بخندد یا اخم کند. تجربه ی برخورد با دخترکان هم سن و سال بنفشه را نداشت. دخترانی که با آنها در ارتباط بود، همگی بالای بیست سه سال سن داشتند. سیاوش سعی کرد بخندد. بهترین کار این بود که بنفشه را حساس نکند. - اینا چین؟ بنفشه جواب داد: چیا؟ -این خراشیدگی های روی دستت بنفشه ذق زده شد. سیاوش متوجه ی دستانش شده بود: -با تیغ زدمشون عجب دخترک بی پروایی عجب دخترکی... سیاوش سرش را تکان داد: چرا زدی؟ -هر کی دستاش مو داشته باشه، کثیفه -الان منم که دستام این همه پشم و پیلی داره، کثیفم؟ بنفشه تک سرفه ای کرد و گفت: -تو مردی، اما من خانم هستم، من باید تمیز باشم سیاوش نمی دانست چه بگوید. از طرفی حق با بنفشه بود و از طرف دیگر انجام دادن برخی از کارها برای او زود بود. -خوب تو موهای دستت خیلی زیاد نبود، من فکر می کنم باید یکی دو سال صبر می کردی بنفشه دلخور شد: یعنی تو خوشت نیومد؟ - من نباید خوشم بیاد یا بدم بیاد، تو خودت چی فکر می کنی؟ فکر می کنی، باید این کارو می کردی؟ -آره باید این کارو می کردم. من الان تمیز شدم، تازه پاهامم تمیز شدن سیاوش سرش را به اجبار تکان داد. بنفشه دوباره پرسید: تو خوشت نیومد؟ سیاوش دیگر نمی دانست در جواب بنفشه چه بگوید: -چی بگم آخه؟ تو دیگه این کارو انجام دادی، من نمی دونم چی بگم بنفشه لبهایش آویزان شد. سیاوش سعی کرد موضوع صحبت را عوض کند: -خوب دیگه چه خبر، مدرسه خوب بود؟ نیوشا که دیگه اذیتت نکرد بنفشه یادش آمد که برای چه، می خواست سیاوش را ببیند، با ناراحتی گفت: -سیاوش یه چیزی شده -چی شده؟ -سیاوش خانم مدیرمون گفته من فردا باید بابامو بیارم مدرسه، وگرنه دیگه منو تو مدرسه راه نمی ده -مگه چی کار کردی؟ -خوب...خوب می دونی.... بنفشه تصمیم نداشت به سیاوش دروغ بگوید. دفعه ی قبل، سیاوش بابت راستگویی اش او را تحسین کرده بود. اصلا دلش نمی خواست دروغ بگوید، اصلا... -خوب سیاوش من کیف یکی از همکلاسیامو چند هفته پیش، انداختم تو سطل آشغال سیاوش چشمانش درشت شد. بنفشه ادامه داد: -نیوشا جریانو به مدیر مدرسه گفت، اونم بهم گفت باید بابامو بیارم مدرسه، بابام نمیاد، من می دونم، تازه اگه بفهمه کتکم می زنه، تو به جای بابام میای؟ -این چه کاری بود که کردی؟ -حقش بود، دختره همش چاپلوسی می کنه، منم حالشو گرفتم صدای بنفشه رنگ التماس گرفت: -سیاوش میای؟ تورو خدا، فردا میای مدرسه؟ سیاوش می توانست بگوید نه؟ مگر خودش نمی خواست که حامی این دختر شود، مگر خودش نگفته بود که بنفشه،همه ی مشکلاتش را با او در میان بگذارد، پس دیگر جایی برای مخالفت وجود نداشت. فردا حتما به مدرسه می رفت. حتما..... -باشه، فردا میام، قبل از هشت میام دنبالت که با هم بریم بنفشه ذوق کرد: وای سیاوش مرسی، آخ جون، مرسی -خیل خوب، دیگه برو بالا بنفشه باز هم پکر شد. دوست داشت باز هم با سیاوش صحبت کند. با بی میلی چرخید تا برود. سیاوش دوباره صدایش زد: بنفشه بنفشه با ذوق به سمتش برگشت: ها؟ -ها نه بله، بیا جلوتر بنفشه یک قدم به جلو برداشت. سیاوش دستش را دراز کرد و تکه ی کوچکی از پیتزا را که به کناره ی لبش چسبیده بود، با دستش پاک کرد. -حالا برو بنفشه برود؟ چه کار کردی سیاوش؟ دل بنفشه را زیر و رو کردی سیاوش، زیر و رو.... قلب بنفشه فرو ریخت. احساس ضعف کرد و در عالم هپروت فرو رفت. سیاوش دستش را کنار لبش گذاشته بود و خرده غذای کنار صورتش را، با دستش تمیز کرده بود. کاری که حتی پدرش هم برای او انجام نداده بود، حتی پدرش.... بنفشه ی کوچک به چشمان سیاوش زل زده بود. همه چیز از یادش رفت، از یادش رفت که باید به درون خانه برود، از یادش رفت..... سیاوش لبخند زد: برو خونه دیگه بنفشه تکان خورد: ها؟ -برو خونه عمو، برو باباتم اومد حتی گفتن کلمه ی "عمو" هم آن خلسه ی دوست داشتنی را از بین نبرده بود. بنفشه سرش را تکان داد و برگشت و به سمت در خانه رفت. آنقدر در خیالات خودش غوطه ور شده بود که حتی نیم نگاهی هم به سوی پدرش نینداخت. ......... شایان رو به سیاوش کرد که در حال رانندگی بود: -من می گم کیف و کفش هم برای فروش،تو بوتیک بیاریم سیاوش به آینه ی بغل ماشین نگاه کرد و گفت: -نه، دیگه شلم شوربا نکنش، همین لباس مجلسی و شومیز کافیه -آخه چرا؟ -مغازه ی ما مگه چقدره که تو می خوای کیف و کفش هم برای فروش بیاری؟ کیف و کفش به اندازه ی لباس مجلسی فروش نداره، می تونیم هر دفه یکی دو تا بیاریم، اونم جنس تاپشو، بیشتر از یکی دو تا نه شایان شانه هایش را بالا انداخت: -باشه، خوب حالا اینو چی می گی؟ فردا پایه ای؟ -واسه چی؟ -واسه یه حال اساسی -کی؟ کجا؟ با کی؟ -فردا صبح خونه ی من، آدمشم خودم واست جور می کنم، اون دفه که همه چی بهم خورد -واقعا الاغی، اون دفه عبرت نگرفتی؟ باز می خوای بنفشه همه چیزو ببینه -دیوونه می گم فردا صبح، می دونستم الان همینو می گی، فردا صبح بنفشه مدرسه ست، اصلا تو برو همون مهسا رو دوباره وردار بیار -اولا که من فردا صبح جایی کار دارم، بعدشم تو که تا ده صبح می خوابی، بعدشم می خوای خانم ب...زی کنی، دیگه کی می خوای بیای در مغازه؟ در ضمن، قابل توجه شما، من همون روز با مهسا بهم زدم -اووووووه، پس واسه همین اینقدر عنقی، گفتم که اون با من و شروع کرد به آواز خواندن: سینیوریتا....اون با من و بعد قهقهه زد. سیاوش سرش را به نشانه ی مخالفت بالا انداخت: -گفتم که فردا باید برم جایی، تو هم باید بری مغازه، شب یه فکری می کنیم که کجا بریم. خونه ی شما که مطلقا ممنوع شایان دمغ شد. سیاوش اینبار اصلا پایه نبود، اصلا....بنفشه که به خانه برگشت، دیگر برایش مهم نبود که پیتزا سرد است. دیگر دلش نمی خواست پیتزای دیگری بخورد، دیگر حتی گرسنه هم نبود، بنفشه هیجان زده بود. سیاوش با دستش تکه غذای روی لبش را پاک کرده بود. بنفشه با خودش فکر کرد که حتما سیاوش از او خوشش می آید. اگر غیر از این بود، که این کار را انجام نمی داد. حتما سیاوش هم دوست داشت که او را ببیند. اگر غیر از این بود، که با دیدن بنفشه لبخند نمی زد. و باز با خودش فکر کرد که اصلا قیافه اش در آن حدی است که سیاوش از او خوشش بیاید؟ بنفشه به سمت آینه ی قدی درون هال دوید و خودش را بر انداز کرد. نگاهش به بینی گوشتی اش افتاد. صدای سیاوش در گوشش پیچید که او را گنجو خطاب می کرد. به صورت استخوانی اش نگاه کرد. احساس کرد چقدر زشت شده است. او نباید در چشم سیاوش زشت به نظر می رسید. چه کار می کرد تا زیبا شود؟ تا سیاوش بیشتر از او خوشش بیاید. با همین چهره هم، سیاوش از او خوشش آمده بود، با همین چهره... و می خواست از این هم بهتر شود، از این هم بهتر.... صدای گوشی اش بلند شد. بک لحظه با خودش فکر کرد که شاید سیاوش باشد. با خوشحالی به سمت گوشی دوید و آنرا در دست گرفت. پیامی از فواد بود: فکر کردی خیلی زرنگی؟ حالا دیگه واسه ما تله می ذاری؟ بیچاره شدی، خودم تو رو..... بنفشه معنی جمله ی آخر فواد را نفهمید. اما هر چه که بود حتما تهدید یا ناسزا بود. بنفشه به یاد حرف سیاوش افتاد که گفته بود، فواد و پوریا با رخش رستم هم نمی توانند در بیوفتند. همین را گفته بود دیگر؟ مگر همین را نگفته بود؟ شاید جمله ای مثل همین بود، اما بالاخره منظورش این بود که آنها جوجه هستند. دقیقا همین بود، آنها جوجه هستند بنفشه پیام فرستاد: برو بابا، جوجه پیام رسید: حالا می بینی بنفشه دیگر جوابش را نداد. او سیاوش را داشت. سیاوش حسابشان را می رسید. از چه می خواست بترسد؟ از چه؟ ........ ساعت هفت و نیم صبح بود و بنفشه با احتیاط وارد اطاق پدرش شد. صدای خر و پف پدرش در اطاق پیچیده بود. بنفشه پاورچین پاورچین به سمت پاتختی رفت و ادکلن دویست و دوازده را بیرون آورد و آنرا روی مقنعه اش، تقریبا خالی کرد. امروز می خواست به همراه سیاوش به مدرسه برود. باید از همیشه خوشبوتر در برابرش ظاهر می شد. ....... بنفشه که داخل ماشین نشست، سیاوش نفس عمیق کشید. بوی ادکلن شایان فضای ماشین را پر کرده بود. سیاوش لبخند زد: -با ادکلن بابات دوش گرفتی دیگه؟ بنفشه با نیش تا بناگوش در رفته سر تکان داد. سیاوش به راه افتاد. بنفشه به سمت سیاوش چرخیده بود و به نیمرخش نگاه می کرد. چند دقیقه گذشت. حواس سیاوش پرت شده بود. به شوخی اخم کرد: چیه دخترک؟ چرا زل زدی به من -همین جوری -عجب، نکنه رو سر و کله ی من چیزی چسبیده؟ بنفشه خندید: نه چیزی نچسبیده -اونورو نگاه کن، حواسم پرت میشه بنفشه کمی دلخور شد. اما ایرادی نداشت. همین که کنار سیاوش نشسته بود به هر چیزی می ارزید. به هر چیزی..... سیاوش رانندگی می کرد و بنفشه به روبه رو چشم دوخته بود. سر چهار راه و پشت چراغ قرمز توقف کردند. پراید یشمی رنگی کنار ماشین سیاوش متوقف شد. دختر جوانی با موهای فکل کرده پشت فرمان نشسته بود. سیاوش سرش را چرخاند و به دختر جوان زل زد. دختر جوان نیم نگاهی به سیاوش کرد و گوشی اش را در دست گرفت. بنفشه متوجه ی نگاه سیاوش شده بود. با ناراحتی رو به سیاوش کرد: -کجا رو نگاه می کنی سیاوش؟ سیاوش کمی دستپاچه شد: -چیز، می گم بنفشه، نگاه کن ببین چقدر این دختره زشته، یه اسمی واسش انتخاب کن، یه دماغ درازی، یه مارماهی، یه چیزی بنفشه خندید. سیاوش هم خندید. سیاوش دوست نداشت دوباره وجهه اش را در نظر بنفشه، خراب کند. دوست نداشت.... سیاوش جلوی در مدرسه پارک کرد و رو به بنفشه گفت: -اسم خانم مدیرتون چیه؟ -خانم شفیقی -خیل خوب، ببین من به خانم مدیر می گم که دایی تو هستم باشه؟ دایی اش؟ سیاوش یا دلش می خواست عمویش باشد، یا دایی اش، بنفشه این را دوست نداشت. -خوب بگو دوست بابامی -دختر خوب، اگه بگم دوست باباتم که وضع بدتر میشه. بعد مدیرتون نمی گه بابات کجاست؟ -خوب اگه بگی داییم هستی هم، همینو می پرسه -نگران نباش، می دونم چی بگم، فقط بگو ببینم مدیرتون می دونه پدر و مادرت از هم جدا شدن؟ -نه نمی دونه -خیل خوب، همه چی حله، پیاده شو بنفشه به همراه سیاوش قدم به داخل مدرسه گذاشت. دخترکان سه مقطع راهنمایی با کنجکاوی فراوان به این مرد جوان نگاه می کردند. نگاه خیره اشان سیاوش را متعجب ساخته بود. سیاوش سعی کرد به آنان توجه ای نشان ندهد. صدای برخی از آنها را می شنید که لودگی می کردند: -به به، آقا خوش تیپه رو -عجب جیگریه -اینورو یکم نگاه کن دیگه، جیگر -زن من میشی؟ صدای خنده های شیطنت آمیز، از هر طرف حیاط، به گوش می رسید. سیاوش به یاد نداشت که در دوره ی خودش، دخترکان به این اندازه گستاخ شده باشند. اما حقیقت همین بود که اغلب دخترکان امروزی گستاخ بودند. گستاخ.... بنفشه با غرور در کنار سیاوش قدم بر می داشت. گمان می کرد سیاوش مهمترین فرد زندگی اش است. خوشش آمده بود که همه ی دختران به سیاوش نگاه می کردند، اما سیاوش به هیچ کدام از آنها توجه نمی کرد. بنفشه فکر می کرد سیاوش بزرگترین گنج روی زمین است که تنها نصیب خودش شده است. بنفشه خوشحال بود، خوشحال.... ......... سیاوش رو به روی خانم شفیقی ایستاده بود و به صحبتهایش گوش می داد: -آقای صباغ، من از پدر و مادر این بچه تعجب می کنم، چند ماه از مدرسه می گذره، اما یک بار هم نیومدن مدرسه سر بزنن، ببینن اوضاع بچه شون چه جوریه. الانم که دایی بچه اومده مدرسه، آخه این درسته؟ -حق با شماست، اما اونا هم گرفتارن. -آقا گرفتاری برای همه ی ما هست، بچه مهمتره یا گرفتاری؟ بنفشه پشت سیاوش پناه گرفته بود و با انگشتان دستش بازی می کرد. همه ی کمبودهای بنفشه با بی رحمی به رخش کشیده می شد. با بی رحمی.... سیاوش با ناراحتی پای چپش را تکان می داد. خانم شفیقی ادامه داد: این بچه فقط بلده دردسر درست کنه، من تا حالا یه همچین بچه ای ندیده بودم، از اول سال تا الان فقط خرابکاری ازش دیدم، آخرین خرابکاریشم مربوط به خالی کردن کیف همکلاسیش، تو سطل آشغال بود، شما جای من باشی چی کار می کنین؟ سیاوش لبهایش را روی هم فشار داد. خانم شفیقی برگه ای به سمت سیاوش گرفت: -این برگه ی امتحانیشه، ببینید، همش تقلب کرده، حتی اسم و شماره ی شکلها رو هم، جا ننداخته، ملاحظه کنید سیاوش برگه ی امتحانی را در دست گرفت و به خط بچه گانه ی بنفشه چشم دوخت. خانم مدیر راست می گفت. در جواب سه، چهار سوال، شماره شکلها را هم در جواب آورده بود. سیاوش نزدیک بود قهقهه بزند. دخترک بازیگوش، تقلب کردن هم بلد نبود. یادش باشد تقلب کردن را به او یاد بدهد، یادش باشد... صدای خانم شفیقی بلند شد: آقا تکلیف منو با این بچه معلوم کنین، من چی کار کنم؟ این کی می خواد درست رفتار کنه؟ من دیگه از دستش خسته شدم سیاوش اخم کرد. رو به بنفشه کرد و گفت: -عم...دایی برو بیرون بنفشه چشمانش پر از سوال شد. -برو بیرون بنفشه جون، برو من با خانم مدیرتون می خوام تنهایی صحبت کنم بنفشه با تردید به مدیر مدرسه نگاه کرد. خانم مدیر به بنفشه اشاره زد که از اطاق خارج شود. بنفشه با بی میلی از اطاق بیرون آمد. سیاوش می خواست چه بگوید که دوست نداشت بنفشه چیزی از آن بفهمد؟ بنفشه که از اطاق خارج شد سیاوش رو به مدیر مدرسه کرد: -خانم شفیقی من بچه ندارم، اما اینو می دونم که بچه ها تو این سن حساس هستن. شما تا حالا از خودتون پرسیدین این بچه چرا به قول شما دردسر درست می کنه؟ همینطوری فقط می گین این خرابکاره، این درست نمیشه، این دردسر درست می کنه؟ -منظورتون چیه؟ -خانم من پنج دقیقه اینجا واستاده بودم، شما فقط از بدی های این بچه اونم جلوی روی خودش گفتین، اولا که باید تو خلوت به خودم می گفتین، دوما مادر این بچه مریضه، بیمارستان بستریه، در اینجا سیاوش در ذهنش به شایان بد و بیراه گفت، مجبور بود به خاطر بنفشه دروغ بگوید، مجبور بود.... -پدرش هم با مادرش سرگردونه، برای همین هیچ کدوم نتونستن بیان به وضعیت بچه رسیدگی کنن، بعدشم خانم، همچین می گین مثه این بچه رو ندیدین که انگار این بچه چی کار کرده شفیقی از حرفهای سیاوش بدش آمد: -یعنی می فرمایید کاری نکرده؟ -خانم من نمی گم کار خوبی کرده، اما نه اونقدر که اینجوری زیادش می کنین، یه شیطنت بچه گانه بوده که باید از همکلاسیش عذر خواهی کنه، شما متوجه ی عرض من نشدین که گفتم مادر این بچه مشکل روحی داره؟ خانم شفیقی سکوت کرد. سیاوش پر و بال گرفت: -شما مگه تو مدرسه مشاور ندارین؟ یه بار این
برچسب ها: نگاهی به رمان«حالا کی بنفشه می‌کاری؟» فرشته مولوی - فرحناز علیزاده , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , دانلود اهنگ جدید معین | رمان های عشقولانه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان بازان - رمان نبض تپنده ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55796

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا