تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل پنجم)


بنفشه موهایش را بالای سرش جمع کرده بود تا در همان لحظه ی اول، ابروانش کاملا در معرض دید سیاوش قرار بگیرد. از شدت ذوق و شوق، بیشتر از ده بار موهایش را باز کرده بود و دوباره بالای سرش بسته بود. انگار بنفشه دچار وسواس فکری شده بود.... بنفشه در خیالش سیاوش را تصور می کرد که تا چند لحظه ی دیگر او را می دید و اولین جمله ای که با دیدنش بر زبان می آورد، این بود: -بنفشه چقدر خوشگل شدی آنوقت بنفشه به سمت سیاوش می دوید.... می دوید؟ خوب می دوید و چه کار می کرد؟ می دوید و.... بنفشه از آنچه که در فکرش جولان می داد، تکان خورد. می دوید و ... می دوید و سیاوش را در آغوش می کشید..... احساسات بنفشه کم کم به غلیان در می آمد. دخترک دوست داشت سیاوش را در آغوش بگیرد. یعنی آن روز می رسید که بنفشه سیاوش را در آغوش بگیرد؟ کسی چه می دانست؟ شاید می رسید.... صدای زنگ آیفون به گوش بنفشه رسید. بنفشه برای آخرین بار به چهره اش نگاه کرد و با خوشحالی به سمت آیفون پرید با دیدن تصویرسیاوش، جیغ خفه ای کشید و دکمه ی آیفون را فشار داد و به سمت راه پله ها دوید. ...... در خانه که باز شد، سیاوش قدم به درون آن نهاد. صدای پای بنفشه ی تخس و شیطان را می شنید که روی پله ها می دوید. سیاوش با لبخند سرش را تکان داد و منتظر ماند تا بنفشه پایین پله ها برسد. دخترک چه کار مهمی با او داشت؟ خدا می دانست، فقط امیدوار بود که بنفشه، اینبار کیف کسی را به درون سطل آشغال روانه نکرده باشد، امیدوار بود... چشم سیاوش روی بند کفشش ثابت ماند. بند کفشش باز شده بود. خم شد و سرگرم بستن بند کفشش شد. صدای بنفشه را شنید: -سیاوووووش سیاوش همانطور که سرش پایین بود گفت: -علیک سلام بنفشه خندید: -سلام سیاوووووش سیاوش بند کفشش را بست و ایستاد و سرش را بالا آورد و..... و..... و..... وای خدایا.... وای خدا..... چه می دید.... چه می دید..... این چه قیافه ای بود که بنفشه برای خودش درست کرده بود؟ این دیگر چه بود؟ سیاوش با دهان باز به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه با ابروهایش چه کار کرده بود؟ گوشه ی ابروی سمت راستش را با تیغ از بین برده بود و ابروی سمت چپش هم وضعیت بهتری نداشت. آن ابروی پر پشت، تبدیل به خط کج و معوجی شده بود. سیاوش تمام قدرتش را جمع کرد و فریاد زد: بنفشه ه ه ه ه ه ه بنفشه جا خورد. چه شده بود؟ سیاوش از خوشحالی فریاد می زد یا از ناراحتی؟ از خوشحالی بود؟ نبود؟ بود؟ بنفشه خودش هم گیج شده بود. سیاوش سعی کرد صدایش را کنترل کند، اما صدایش بی اختیار بالا می رفت. -تو چی کار کردی؟ کی به تو گفت به ابروهات دست بزنی؟ لبهای بنفشه آویزان شد. او که در نظر خودش زیبا شده بود. پس کجای کار، ایراد داشت؟ یعنی سیاوش خوشش نیامده بود؟ سیاوش نزدیک بود از عصبانیت منفجر شود. وقتی بزرگتری بالای سر بچه نباشد، نتیجه اش همین کارهای سر خود و افتضاح است.... همین کارهای سرخود و افتضاح... بنفشه با صدای لرزانی گفت: -بد شده؟ سیاوش چشمانش را درشت کرد: -بد شده؟ افتضاح شده، فردا چه جوری می خوای بری مدرسه؟ بنفشه به سادگی گفت: -فردا پنج شنبه است سیاوش چند لحظه به صورت بنفشه زل زد. دخترک افتضاح شده بود... افتضاح.... حالا باید چه کار می کرد؟ اصلا این دخترک پیش خودش چه فکری کرده بود که ابروهایش را به این روز در آورده بود؟ سیاوش با انگشتش به پیشانی اش ضربه می زد. باز هم پای چپش بی اراده تکان می خورد. چشمان بنفشه پر از اشک شده بود، سیاوش خوشش نیامده بود، حالا چه کار می کرد؟ بنفشه به آرامی گفت: سیاوش سیاش با نفسهایی که از شدت خشم تند شده بود جواب داد: -هیچ چی نگو، بزار فکر کنم، ببینم چه خاکی باید تو سر جفتمون بریزم، آخه کی به تو گفت به ابروهات دست بزنی؟ بنفشه بغض کرد: -زشت شدم؟ سیاوش یک لحظه دلش به حال مظلومیت بنفشه سوخت. دخترک یاد نگرفته بود که انجام دادن بعضی از کارها درست نیست. چه کسی باید به او یاد می داد؟ اصلا چه کسی بود که به او یاد دهد؟ با این خانواده ای که او داشت، دیگر چه انتظاری از او می رفت؟ واقعا چه انتظاری؟ سیاوش سعی کرد لحن صحبتش را آرامتر کند: -بنفشه نباید به ابروهات دست می زدی، دختر خوب، الان وقت ابرو برداشتن نبود، حتی اگه هم بود تو نباید خودت، ابروتو بر می داشتی، پس آرایشگاهو واسه چی ساختن؟ سیاوش سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد: -حالا با چی برداشتی؟ با تیغ؟ -آره -دختر با تیغ که ابرو بر نمی دارن، با موچین ابرو بر می دارن -موچین چیه؟ دخترک نمی دانست موچین چیست، آنوقت با تیغ، ابروهای نازنین را به باد داده بود، به باد.... سیاوش بی توجه به سوال بنفشه، کمی به سمتش خم شد و با دقت به ابروهایش نگاه کرد. ابروها خراب شده بود، خراب... بنفشه با صدای لرزان پرسید: -الان من چی کار کنم؟ و سیاوش تازه به یادش آمد که باید برای این دخترک فکری می کرد، برای این دخترک که نه، برای ابروهای این دخترک، نمی توانست او را به آرایشگاه ببرد، به آرایشگاه می برد و به آرایشگر چه می گفت؟ می گفت ابروهای تیغ زده ی این دختر بچه ی دوازده ساله را، مدل هشتی بردارد؟ نه... باید فکر دیگری می کرد، باید با ترفندی ابروهایش را رفو می کرد، رفو؟ رفو؟ فکری از ذهن سیاوش گذشت. شاید تنها نقطه ی مثبتی که زنان رنگ و وارنگ در زندگی سیاوش به جا گذاشته بودند، آشنا کردن سیاوش با انواع و اقسام لوازم آرایش بود. سیاوش فهمید که باید چه کار کند، سیاوش باید یک مداد تتو می خرید، سیاوش باید یک مداد تتو می خرید و ابروهای بنفشه را رفو می کرد. باید همین حالا به فروشگاه لوازم آرایشی می رفت و یک عدد مداد مشکی تتو می خرید. ابروهای بنفشه مشکی بود. مشکی مشکی مشکی... ................ شایان هنوز با پرستار زیبا در حال صحبت بود. صدای خنده ی شایان، کل بوتیک را پر کرده بود. پرستار جوان هم که اسمش سهیلا بود، تصمیم نداشت از آن بوتیک بیرون برود. او هم پا به پای شایان می خندید و صحبت می کرد. شایان یک لحظه به بیرون از مغازه نگاه کرد و ناگهان خنده روی لبهایش خشکید. شهناز بود که به سمت بوتیکش می آمد. شایان دست و پایش را گم کرد. یاد تهدید شهناز افتاد که گفته بود، اینباربا زن های آن چنانی برخورد می کند و کتکشان می زند. نکند شهناز با دیدن سهیلا، دیوانه شود. بهتر بود سریع اوضاع را سر و سامان دهد تا بهانه ای به دست شهناز نیوفتد. قدم اول این بود که سهیلا را از سر خود وا می کرد.... قدم اول.... با قیافه ی به ظاهر ناراحتی به سهیلا نگاه کرد و آماده بود تا بهانه ای را که در همان لحظه به ذهنش رسیده بود، برای سهیلا بگوید. سهیلا باید از بوتیک بیرون می رفت.... ................ سیاوش مقابل فروشگاه لوازم آرایش، پارک کرد. همین که خواست از ماشین پیاده شود، متوجه ی بنفشه شد که زودتر از او در ماشین را باز کرده بود. سیاوش اخم کرد: -بشین تو ماشین -منم میام -تو رو کجا ببرم با این ابروها، بشین تو ماشین، من الان برمیگردم بنفشه با لجبازی گفت: خوب الان روسریمو تا روی ابروهام می کشم پایین، ببین دیگه ابروهام معلوم نمیشن و دست برد روسری اش را تا روی ابروهایش پایین کشید و قیافه ی خنده داری پیدا کرد. سیاوش سعی کرد نخندد اما نتوانست، قهقهه زد: -شبیه حاچ خانوما شدی بنفشه بی توجه به سیاوش گفت: -الان بیام پایین؟ سیاوش سر تکان داد: -خیل خوب بیا هر دو از ماشین پیاده شدند و به سمت فروشگاه رفتند. ........ سیاوش رو به دختر جوان فروشنده کرد که با تعجب به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه روسری را تا روی چشمهایش پایین کشیده بود و به همین خاطر برای دیدن فروشنده، سرش را به عقب خم کرده بود و به او زل زده بود. سیاوش تک سرفه ای کرد: -خانم، مداد تتو می خوام دختر جوان به خودش آمد و به سمت قفسه ی مداد تتو رفت. چشمان بنفشه روی اجناس فروشگاه چرخید و روی رژلبهایی که زیر پیشخوان خودنمایی می کرد، ثابت ماند. باز هم آه حسرت روی لبهایش نشست. ای کاش سیاوش برایش از همین رژ لبها می خرید، ای کاش..... سیاوش پول مداد تتو را به فروشنده داد و رو به بنفشه کرد: بریم بنفشه با بی میلی رو چرخاند تا به همراه سیاوش از فروشگاه خارج شود. سیاوش متوجه ی گرفتگی بنفشه شد. به گمانش که چشم دخترک، اسپری و یا ادکلنی را گرفته باشد رو به او گفت: -چیزی می خوای؟ بنفشه با ذوق به سمت سیاوش برگشت و سر تکان داد. -خوب چی می خوای؟ بنفشه با انگشت به رژ لب سرخ رنگی که زیر پیشخوان به چشم می خورد اشاره کرد. باز هم دود از سر سیاوش بلند شد. بنفشه رژ لب می خواست؟ ای خدا... رژ لب؟ با درماندگی به بنفشه نگاه کرد: -می خوای چی کار؟ ولش کن، بریم یه عالمه کار داریم بنفشه با دلخوری به سیاوش نگاه کرد و شانه هایش آویزان شد. سیاوش آنقدر مستاصل شده بود که بی اختیار به دختر فروشنده نگاه کرد تا نظر او را بداند. دختر فروشنده آنقدر گیج و منگ شده بود که فقط به بنفشه نگاه می کرد و متوجه ی نگاه سیاوش نشد. سیاوش به سمت در فروشگاه رفت: بریم بنفشه سلانه سلانه به دنبال سیاوش روانه شد. سیاوش یک لحظه چرخید و به بنفشه نگاه کرد. باز هم دلش سوخت. باز هم... نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و دوباره وارد مغازه شد و گفت: بیا ببینم کدومو می خوای؟ بنفشه ذوق زده شد و به سمت پیشخوان دوید و جلوی چشمان از حدقه درآمده ی فروشنده ی جوان، دوباره به همان رژلب سرخ رنگ اشاره زد: -اونو می خوام .............. سیاوش ماشین را در خیابان خلوتی پارک کرد و به بنفشه که رژ لب را برای بار دهم، باز و بسته می کرد گفت: -بچرخ سمت من ببینم بنفشه به سمت سیاوش چرخید. سیاوش خودش را به بنفشه نزدیک کرد و چانه اش را در دست گرفت. قلب بنفشه شروع به تپیدن کرد. سیاوش می خواست او را ببوسد؟ چی؟ چی؟؟؟؟؟ این دیگر چه فکری بود که به ذهن این دخترک رسیده بود؟ سیاوش او را ببوسد؟ این هم از اثرات دیدن همان فیلمهای ممنوعه بود؟ شاید... شاید... سیاوش با دست دیگرش روسری بنفشه را از روی ابروهایش بالا زد و با مدادی که در دستش بود روی ابروهای بنفشه کشید. بنفشه مسخ شده به چشمهای سیاوش زل زده بود. بازدم سیاوش، توی صورتش می خورد. بنفشه در این دنیا نبود. چانه اش در دست سیاوش بود و سیاوش روی صورتش نقاشی می کرد. خوشبختی از این بالاتر، برای بنفشه وجود داشت؟ وجود داشت؟ حتی رژ لبی را که برای داشتنش ذوق زده شده بود، از یاد برد. فقط به سیاوش نگاه می کرد، نگاه می کرد، و باز هم نگاه می کرد...... سیاوش بی توجه به نگاه خیره ی بنفشه، قسمتهای تراشیده شده ی ابروهایش را با مداد، سیاه می کرد. همین مانده بود که با مداد تتو، ابرو هم ترمیم کند، این اتفاق هم که افتاده بود... خدا بخیر بگذراند... کار سیاه کردن ابروها که تمام شد، چانه ی بنفشه را رها کرد و به ابروها نگاه کرد. ابروها تقریبا رو به راه شده بود اما کاملا مشخص بود که با مداد طراحی شده اند. سیاوش با خودش فکر کرد که چقدر چهره ی بنفشه، با مداد کشیدن تغییر کرده بود، با نمک شده بود.... از این فکر لبخندی بر لبش آمد. چند سال دیگر که بنفشه پا به دبیرستان می گذاشت، دختر با نمکی می شد، اما چند سال دیگر..... نه حالا با این دماغ دلقکی و ابروهای نصفه نیمه ی مداد کشیده شده.... سیاوش سرش را کج کرد و به بنفشه گفت: با مداد بهترش کردم، باید بهت یاد بدم کجاها رو سیاه کنی، تا یکی دو ماه دیگه هم ابروهات مثه قبل نمی شه، وقتی می ری مدرسه هم باید چتری موهاتو، بریزی رو ابروهات تا مشخص نشه سیاوش با خود فکر کرد که به هر حال به خاطر همین ابروها دوباره به مدرسه فرا خوانده خواهد شد، دوباره.... به سمت فرمان چرخید و ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. بنفشه همچنان به نیمرخ سیاوش نگاه می کرد. حتی یک کلمه از حرفهای سیاوش را نفهمیده بود. فکرش درگیر نزدیکی چهره ی سیاوش به صورتش بود. سیاوش باز هم باعث شده بود تا دخترک به عالم هپروت پرواز کند سیاوش باز هم اشتباه کرده بود، سیاوش باز هم ندانسته، اشتباه کرده بود باز هم.... سیاوش همانطور که رانندگی می کرد، بنفشه را مورد خطاب قرار داد: -حالا واسه چی ابروهاتو، تیغ زده بودی؟ بنفشه نگاهش را از نیمرخ سیاوش گرفت و به رژ لب در دستش نگاه کرد. سیاوش دوباره سوالش را تکرار کرد: -خجالت کشیدی؟ بگو حالا، دیگه تیغ زدی رفت و لبخند زد. بنفشه به یادش آمد که با چه ذوق و شوقی به خاطر سیاوش ابروهایش را تیغ زده بود. آنقدر ذوق و شوق داشت که حتی ناهار هم نخورده بود. اما سیاوش با دیدن او فریاد زده بود و بعد هم با یک مداد عجیب و غریب درون ابروهایش، نقاشی کشیده بود. هرچند که با دستانش چانه اش را گرفته بود و هرچند که صورتش نزدیک صورتش بود، اما با همه ی این اوضاع و احوال، از یادش نرفته بود که سیاوش، چطور نقطه ی ذوقش را کور کرده بود. بنفشه سرش را پایین انداخت و با لبهای آویزانی گفت: -می خواستم تو منو ببینی سیاوش خندید: -من ببینم که چی بشه؟ آخه تیغ زدن ابرو دیگه دیدن داره؟ بنفشه به خودش فشار آورد تا بتواند حرف دلش را بزند، اما نتوانست. واقعا سیاوش اینقدر خنگ بود که معنی حرف بنفشه را نمی فهمید؟ واقعا؟ خوب دخترک دوستش داشت و می خواست در نظر سیاوش زیبا باشد. بنفشه باز هم گفت: -خوب می خواستم منو ببینی سیاوش دوباره لبخند زد، که می خواست او را ببیند.... او که همیشه بنفشه را می دید، دیگر تیغ زدن ابرو کجای این معادله بود؟ تیغ بزند که او ببیند و بعد چه شود؟ که او ببیند؟ اصلا برای چه ببیند؟ برای یک ثانیه فکری از ذهن سیاوش گذشت، خودش به افکارش پوزخند زد. نه، امکان نداشت قضیه آن چیزی باشد که سیاوش تصور کرده بود. یک لحظه به سمت بنفشه چرخید که سرش را پایین انداخته بود و دوباره در رژ لب را باز کرده بود و بعد به رو به رو نگاه کرد. کمی اخم کرد. نکند همان چیزی بود که به ذهن سیاوش رسیده بود؟ نه محال بود، این دخترک فقط دوازده سال سن داشت. سیاوش سی و پنج ساله بود، اصلا دوست داشتن یک مردی با این همه اختلاف سن، برای بنفشه چیز خنده داری بود. خنده دار هم نه، خیلی بعید بود، خیلی.... بنفشه اگر هم می خواست در این سن و سال به کسی علاقه مند شود، به پسر بچه های شانزده هفده ساله علاقه مند می شد، نه به کسی که جای پدرش بود.... سیاوش باز هم به نیمرخ بنفشه نگاه کرد، بنفشه لب پایینش را می جوید. خدا می دانست که در آن لحظه چه فکری در سر داشت. سیاوش برای بار چندم پوزخند زد. بنفشه فقط می خواست او را بخنداند، شیرین کاری هایش از خط قرمز بیرون زده بود، فقط همین.... یادش باشد به او بگوید برای خنداندن او، به سر و صورتش کاری نداشته باشد، یادش باشد..... ....... باز هم اشتباه کردی سیاوش باز هم..... باز هم.....وقتی که شهناز وارد بوتیک شد، سهیلا در حال خداحافظی بود. شهناز همان جا جلوی در ایستاد و با نگاه مشکوکی به سهیلا خیره شد. صدای شایان را شنید: -به به، سلام به خواهر عزیز، اومدی به داداشت بابت افتتاح بوتیک، سر سلامتی بدی؟ شهناز آخرین نگاهش را به سهیلا انداخت که از بوتیک خارج شده بود و بدون سلام و احوالپرسی رو به شایان کرد: -نه، اومدم ببینم تو واسه چی بنفشه رو زدی؟ شایان بی حوصله ابرو بالا انداخت و گفت: -خوب حالا غیر از این، واسه چی اومدی اینجا؟ -واسه این اومدم اینجا که بدونم تو دیشب باز هم یکی از همون زنای هر جایی رو آورده بودی توی خونه ات؟ -من دیشب با کسی نبودم. کی این اراجیفو سر هم کرده؟ -همون دوست بی تربیتو بی ادبت و شایان با خودش فکر کرد منظور شهناز، سیاوش است؟ سیاوش چه گفته بود که شهناز تا این حد عصبی شده بود؟ -سیاوشو می گی؟ مگه چی گفته؟ -دیگه چی باید می گفت؟ اومد دم در خونمو چرتو پرتی نبود که نگفته باشه، جلوی بنفشه منو مسخره می کرد، عمه جان عمه جانی نبود که به ریش من نبنده، -آخه چرا؟ -اول تو بگو ببینم، بنفشه رو زدی؟ -آره زدم، -تو غلط کردی که زدی، واسه چی زدیش؟ مگه وقتی که بچه بودی، من تو و شاهینو می زدم؟ -به به، تو همیشه یه خواهر خوب بودی، الانم می تونی یه عمه ی خوب باشی، مثه همون وقتا، می تونی برادر زادتو از دست باباش نجات بدی ببری پیش خودت -من ببرم پیش خودم؟ فکر کردی الکیه؟ و موشکافانه به شایان نگاه کرد و گفت: چونه ات چرا کبوده؟ و شایان فکر کرد باید همان دروغی را که به سهیلا گفته بود، برای شهناز هم دوباره تکرار می کرد: -شوخی کردم با دوستام، اینجوری شده کلمه ی دوست کافی بود تا شهناز حرف اصلی را که می خواست، بر زبان بیاورد: -این دوستت سیاوش کیه که بنفشه اینقدر باهاش صمیمی شده؟ نصفه شب بچه رو ور می داره می بره این ور اونور، مگه یه دختربچه رو باید دست دوستت بسپری؟ -خودت می گی دختر بچه، حالا مگه سیاوش چه بلایی می خواست سرش بیاره؟ -هر اتفاقی ممکنه بیوفته، اصلا ممکنه این بچه به دوستت دل ببنده، با هم خیلی صمیمی بودن، سر به سر هم می ذاشتن، آخه تو چرا حواست به هیچ چی نیست؟ -شهناز باز اومدی مغز منو پیاده کنی، دیگه باید واسه این چیزای مسخره هم حواسمو جم کنم، من نمی تونم، اصلا چرا یه بار نمی ری سراغ مادر این بچه و فک و فامیلاش، برو این غر غراتو سر اونا بزن، تو که دنبال یه کله می گردی که تا صبح براش حرف بزنی -شایان چقدر به این دوستت اطمینان داری، آخه کدوم پدری ساعت ده شب، دخترشو می فرسته با دوستش بره این ور و اونور؟ -من، من می فرستم بره، ده بار دیگه هم می فرستم بره، اگه بدونم یه ساعتم کمتر می بینمش، همون یه ساعتم می فرستم بره، خیالت راحت شد؟ شهناز نزدیک بود جیغ بکشد. این همان برادری بود که او تربیت کرده بود؟ عجب تربیتی کردی شهناز، عجب تربیتی... ............... بنفشه جلوی آینه ایستاده بود و به خودش نگاه می کرد. چهره اش با آن مداد مشکی که سیاوش به ابروهایش کشیده بود، خانمانه تر شده بود. بنفشه به مداد تتویی که در دستش بود نگاه کرد و بی اختیار به چانه اش دست کشید. همان چانه ای که تا همین چند دقیقه ی پیش، سیاوش آنرا در دستش گرفته بود و بنفشه به اشتباه فکر کرده بود که سیاوش قصد دارد که او را ببوسد. اگر می بوسید، اگر واقعا می خواست که ببوسد، عکس العمل بنفشه چه بود؟ چه کار می کرد؟ حالا که به خانه برگشته بود، باز هم دلش گرفت. ای کاش به سیاوش حرف دلش را می گفت. به او می گفت که دوستش دارد. به او می گفت که خیلی هم، دوستش دارد. یعنی سیاوش هم او را دوست داشت؟ حتما او را دوست داشت، علاقه اش از بنفشه هم بیشتر بود، یادش آمد: همین یک ساعت پیش، چقدر نگران شده بود که بنفشه با تیغ، ابروهایش را خراب کرده بود، شب قبل به خاطر او با پدرش درگیر شده بود دستش را در دستش گرفته بود، برایش ادکلن خریده بود، به خاطر او به مدرسه آمده بود، دست نوازش بر سرش کشیده بود، او را از دست فواد نجات داده بود، سیاوش حتما به او علاقه مند بود. حتما.... منتظر بود تا بنفشه زودتر به عشقش اعتراف کند، می خواست همه چیز را از زبان بنفشه بشنود، خوب بالاخره زمان اعتراف به عشق هم می رسید، بالاخره..... ................. سیاوش که وارد بوتیک شد، شایان را دید که با صورت در هم روی صندلی پشت پیشخوان نشسته است. بی توجه به او پشت پیشخوان رفت. شایان همانطور که دستش را زیر چانه اش زده بود، رو به سیاوش کرد: -شهناز اینجا بود سیاوش پوزخند زد. شهناز.... همان عمه ی تقلبی، که از عمه بودن، فقط اسمش را یدک می کشید، به اینجا آمده بود تا باز هم توپ و تشر بزند و وجدانش آرام بگیرد که بعله... من به برادرم توپیدم که تو چرا دخترت را کتک زدی..... شهناز.... هه.... فیل هوا کرده بود این عمه شهناز، فیل... -خوب -الان بهونه ی جدیدش اینه که چرا من اجازه می دم بنفشه با تو بیاد اینور اونور سیاوش اخم کرد: -یعنی چی؟ منظورش چی بود؟ -چه می دونم بابا، چرتو پرت می گفت، اینکه این بچه به تو دل می بنده و ازین مسخره بازیا سیاوش یک لحظه و فقط یک لحظه تکان خورد، بنفشه دل می بندد؟ نه... شهناز فقط می خواست به جبران جر و بحث دیشب، با این حرفهایش تلافی کند. بنفشه می خواست به چه کسی دل ببند؟ به سیاوش؟ تا همین دو سه هفته ی پیش، او و بنفشه مدام سر به سر یکدیگر می گذاشتند. آنوقت بنفشه می خواست به او، دل ببندد؟ نه محال بود. سیاوش افکارش را پس زد و رو به شایان کرد: -خواهرت واسه خودش تخیلی فکر کرده، بی خیال -از دستت خیلی شاکی بود، چی بهش گفته بودی دیشب؟ سیاوش به سمت شایان چرخید: -هیچ چی باهم نشستیم یه دور دیگه وظایف عمه بودنو مرور کردیم شایان با شنیدن این حرف، چهره اش باز شد: -قربونت داداش، ببین می تونی یه کاری کنی بیاد این بچه رو ور داره با خودش ببره؟ من راحت بشم؟ سیاوش دلش می خواست به شایان فحش و ناسزا بگوید، اما دهانش باز نمی شد. حرفهای شایان آنقدر ناگهانی و کاری بود که باعث می شد، مغز سیاوش هنگ کند. سیاوش سعی کرد با چند نفس عمیق خودش را آرام کند. بهتر بود مسیر صحبت را تغییر دهد. می خواست برای شایان، از ابروهای بنفشه بگوید. نباید شایان با دیدن بنفشه، دوباره دیوانه می شد. البته با مشتی که دیشب از سیاوش خورده بود، تا مدتی دست روی بنفشه بلند نمی کرد، اما فقط برای مدتی..... راستی یادش باشد، از آن پرستار خوشگل هم بپرسد، بالاخره کارش با شایان به کجا کشید؟ به درون خانه؟ یا فقط در حد تلفن؟ یادش باشد.... .................. ساعت هشت شب بود و بنفشه هنوز در خیالات خودش غوطه ور بود. آنقدر رفتارهای سیاوش در این چند وقت اخیر را، در ذهن خود مرور کرده بود، که همه را از بر شده بود. به دنبال راهی بود که برای ابراز احساسات، پیش قدم شود. پیش قدم شود؟ او مطمئن بود که سیاوش به او علاقه مند است، اما همه چیز را به عهده ی او گذاشته است. مگر خودش نگفته بود که همه ی مسائلش را با او در میان بگذارد؟ خوب منظور سیاوش این بود که احساساتش را باز گو کند. الان مهمترین مسئله، همین علاقه ی دو طرفه بود. او باید پیشقدم می شد و راه را برای ابراز علاقه ی سیاوش، باز می کرد. بهتر نبود همه چیز با یک پیام کوتاه شروع شود؟ خیلی خوب بود، از خوب هم آن طرف تر، عالی بود. خوب چه پیامی می فرستاد؟ بنفشه یاد پیام های فواد افتاد. پیام هایی را که در همان چند هفته ی کوتاه دوستی اشان، برای بنفشه فرستاده بود، در ذهنش مرور کرد. فواد یک بار پیام فرستاده بود، به یادتم بار دیگر فرستاده بود، حسی نسبت به تو دارم نه، نه.... اینها برای سیاوش مناسب نبود، باید پیامی می فرستاد تا دل سیاوش زیر و رو شود و همان لحظه با بنفشه تماس بگیرد و از راز دلش پرده بر دارد. مثل همه ی فیلمهای... فیلمهای عشقی یا فیلم های ممنوعه؟ نه...فیلمهای عشقی، مثل همه ی فیلمهای عشقی.... جمله ای از فواد در ذهنش تکرار شد: دلم برات تنگ شده بود.... چه جمله ی خوبی، کاملا برازنده ی سیاوش بود.... همین را برایش می فرستاد، حتما سیاوش با دیدن همین جمله، قلبش به تپش می افتاد. حتما.... بنفشه دوباره دستی به چانه اش زد و جای دست سیاوش را نوازش کرد. گوشی را در دستش گرفت و بدون لحظه ای درنگ برای سیاوش نوشت: -سیاوش خیلی دلم برات تنگ شده دکمه ی ارسال را فشار داد. پیام به سوی گوشی سیاوش پرواز کرد، پرواز..... .................. سیاوش بی حوصله لباس دکلته ای را از رگال خارج می کرد و به دست دختر جوانی می داد که بی صبرانه منتظر بود تا آنرا، پرو کند. صدای زنگ گوشی اش بلند شد. سیاوش لباس را به دست دختر جوان داد. دختر جوان وارد اطاق پرو شد و سیاوش پشت پیشخوان رفت و خواست گوشی اش را چک کن
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان بسیار زیبای نگاه مبهم تو (فصل 5) | رمان های عشقولانه , اهنگ ترکم نکن از معین | رمان های عشقولانه , رمان ایرانی و عاشقانه بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان بازان - رمان نبض تپنده ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55795

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا