تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل ششم)


سیاوش زیر لب یکسره فحش و ناسزا می گفت. به شایان و شهناز و رعنا و بیشتر از همه به خود بنفشه بود که فحش می داد. دخترک چطور اینقدر راحت به او گفته بود که خانم شده است. خوب کاملا مشخص است. کسی که فیلم های آنچنانی را بیشتر از ده بار نگاه کند، به راحتی تن به هر کاری می دهد. سر سیاوش، به اندازه ی کوه سنگین شده بود. برخلاف همیشه که مخالف کتک زدن بود، اینبار می خواست تا سر حد مرگ، بنفشه را کتک بزند. آخر این دخترک پیش خودش چه فکری کرده بود که اینقدر راحت خودش را در اختیار پسری قرار داده بود؟ سیاوش همانطور که با عصبانیت رانندگی می کرد، هر از چند گاهی به راننده های دیگر، فحش و ناسزا می گفت. چشمانش حتی روی زنان زیبا هم ثابت نمی ماند. فقط می خواست هر چه سریعتر به منزل شایان برسد. ................. بنفشه رژ لب قرمز رنگ را روی لبانش مالید. رژ لب از روی لبهایش بیرون زده بود، اما بنفشه احساس می کرد چقدر ماهرانه رژ لب را روی لبهایش، مالیده است. چتری هایش را روی ابروهایش ریخت و با خوشحالی منتظر آمدن سیاوش شد. هنوز درد داشت و احتمالا اوضاع بهداشتی اش هم رو به راه نبود، اما باز هم اهمیتی نداشت. سیاوش همین حالا می رسید و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد. صدای زنگ آیفون به گوش رسید و بنفشه شلنگ تخته زنان، به سمت آیفون رفت و با خوشحالی دکمه ی آیفون را فشار داد. ..................... سیاوش همین که وارد خانه شد، با عصبانیت و بدون اینکه کفشش را از پا خارج کند از پله ها بالا دوید. در این آشفته بازار رعایت بهداشت کجای معادله بود؟ بنفشه همه چیزش را به باد داده بود. دیگر چه فرقی می کرد که کفشش را بیرون آورده باشد و یا به پا کرده باشد؟ سیاوش خشمگین و عصبانی فریاد زد: بنفشه ه ه ه ه ه ه بنفشه درب ورودی را باز کرد و با خوشحالی بیرون پرید: یاااااااه همزمان زیر دلش تیر کشید، دیگر وقت پریدن نبود دخترک دیگر وقتش نبود.... سیاوش با دیدن رژ لب روی لبهای بنفشه به مرز انفجار رسید. دخترک برای پسرک رژ لب هم زده بود؟ بنفشه کمی خم شد و زیر شکمش را فشار داد. سیاوش چشمانش از حدقه در آمد. این دخترک چه بلایی سر خودش آورده بود؟ سیاوش نزدیک در ورودی میخکوب مانده بود و به رفتارهای عجیب و غریب دخترک نگاه می کرد. بنفشه سرش را بلند کرد و با چهره ای که نشان می داد هنوز درد می کشد لبخند زد: -سیاوووووووش جوننننننم سیاوش به خودش آمد، قدمی به جلو برداشت و گفت: سیاوش جونمو سرطان بنفشه تعجب کرد. سیاوش با او بود؟ چه بد..... سیاوش قدم دیگری برداشت: -امروز همین جا سیاهو کبودت می کنم، چقدر بهت گفتم این فیلمها رو نگاه نکن بنفشه همانطور که کمرش خم شده بود به سیاوش نگاه می کرد. متوجه ی مفهوم صحبتهای سیاوش نمی شد. کدام فیلمها؟ -اون پسره ی هیچ چی ندار کجاست؟ تا من برسم فراریش دادی؟ بنفشه حس کرد سیاوش دیوانه شده است. به میان حرفش پرید: -سیاوش چی می گی؟ اینا رو ولشون کن، من بزرگ شدم، من خانم شدم سیاوش فریاد کشید: -تو غلط کردی خانم شدی، بی شعور، خانم شدی؟ بدبخت کردی خودتو، فواد اینجا بود؟ بنفشه ی کوچک هنوز نمی فهمید، سیاوش از چه چیزی صحبت می کند. اما دلش گرفت، سیاوش به او فحش می داد و سرش فریاد می کشید. مگر او چه کار کرده بود؟ اصلا این قضیه چه ربطی به فواد داشت؟ سیاوش به سمت بنفشه پرید و بازویش را در دستش گرفت و او را تکان داد: -حرف بزن بگو ببینم کی اینجا بود؟ وقتی پدر بی شرفت تورو ولت می کنه میره، معلومه که هر گهی می خوای می خوری دیگه بنفشه به ساعد سیاوش چسبید و بغض کرده گفت: -سیاوش گوش کن، سیاوش -سیاوشو درد، مگه این فواد دیروز این همه بلا سر تو نیاورده بود؟ بزنم تو دهنت؟ سیاوش دست دیگرش را که آزاد بود روی هوا بلند کرد تا در دهان بنفشه بکوبد، اما... نتوانست... دستش جلوی صورت بنفشه بی حرکت باقی ماند. این بنفشه هر کاری هم که کرده بود گنجویش بود. نمی توانست کتکش بزند، نمی توانست..... بنفشه با لبهای آویزان به سیاوش نگاه کرد. بزرگ شدن چنین تاوانی داشت؟ تاوانش هم این بود که مهمترین فرد زندگی اش، روی بنفشه دست بلند کند؟ بنفشه زیر دلش تیر کشید. اینبار اصلا خوشحال نبود. دوباره خم شد و با دست چپش زیر دلش را فشار داد. سیاوش با اخم به دست خودش که در فضا معلق مانده بود، نگاه کرد. بنفشه با پشت دستش، رژ لب روی لبهایش را پاک کرد. رژ لب روی گونه اش کشیده شد و وضعیت خنده داری به وجود آمد. سیاوش کنار پای بنفشه زانو زد. این دخترک چه به روز خودش آورده بود؟ حالا چطور می توانست کمکش کند؟ او را پیش دکتر زنان ببرد؟ خدایا مگر چنین چیزی امکان پذیر بود؟ مطمئنا دکتر زنان اول از همه خود سیاوش را در مظان اتهام قرار می داد. سیاوش از این فکر چندشش شد. او و بنفشه؟ سر و تنه اش را به سرعت به چپ و راست چرخاند. بنفشه برایش عزیز بود. او چطور می توانست همچین کاری را انجام دهد؟ اصلا خود بنفشه چطور توانسته بود چنین خریتی بکند؟ سیاوش سرش را پایین انداخت و به انگشتان پای بنفشه خیره ماند. کجای کار را اشتباه کرده بود؟ صدای بنفشه را شنید: -سیاوش بد، من فکر کردم تو خوشحال میشی سیاوش به سرعت سرش را بالا آورد. خدایا این دختر چرا اینقدر وقیح شده بود؟ او خودش را به باد داده بود، تا سیاوش را خوشحال کند؟ او که از نیوشا هم بدتر شده بود. -تازه ببین این رژ لبم زده بودم، اما دیگه نمی زنم و باز هم با دستش به لبانش کشید. سیاوش احساس کرد چند لحظه ی دیگر خودش را کتک خواهد زد. او که دلش نمی آمد بنفشه را کتک بزند، پس خودش را کتک خواهد زد، خودش را.... -تازه...تازه....، هیچی ام.....،هیچی ام ندارم سیاوش با خودش فکر کرد که این چه خزعبلاتی بود که دخترک به زبان می آورد؟ بنفشه دوباره به حرف آمد: -خوب نیوشا خودش گفته بود ممکنه منم امسال خانم بشم، خودش که می گفت سال دیگه خانم میشم، اما یه دفه امروز اینجوری شدم که یک دفعه اینطور شده بود؟ این که یک نقشه ی دقیق و حساب شده بود. حداقل یک هفته برنامه ریزی کرده بود. چه می گفت این دختر؟ -حالا چی کار کنم؟ زیر دلم خیلی درد می کنه. دوتا قرص هم خوردم خوب نشدم. که قرص هم خوردی؟ چطور همان موقع که دو دستی خاک را توی سرت می ریختی، نگران این چیزها نبودی؟ -تازه، الان چی استفاده کنم؟ حجالت می کشم برم تو مغازه به آقاهه بگم ای بمیری بنفشه. که خجالت می کشی؟ پس چرا از من خجالت نمی کشی؟ سیاوش سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. کار از کار گذشته بود. دخترک هم اصلا احساس پشیمانی نمی کرد. -سیاوش من بزرگ شدم، نه؟ چشمان سیاوش اینبار به فرق سرش کشیده شد. بنفشه تمام کن این چرندیات را. خجالت هم نمی کشد..... سیاوش از روی زمین بلند شد. نمی دانست چه کار کند. بنفشه آن پسرک را هم که فراری داده بود. چشمش روی رژ لب کشیده شده بر گونه ی بنفشه، ثابت ماند و باز هم سری به نشانه ی تاسف تکان داد. -سیاوش خانم بهداشتمون می گه باید اینجور مواقع غذاهای مقوی بخوریم ای خاک بر سر خانم بهداشتتان که همه ی این مسائل را هم برایتان تشریح کرده. اصلا چرا در مدرسه به شما چنین چیزهایی یاد می دهند؟ -سیاوش یه چیزی بگو دیگه، من خیلی دلم درد می کنه. یعنی هر ماه باید درد بکشم؟ سیاوش دو دستش را بین موهایش فرو برد، بنفشه هر ماه می خواست این کثافت کاری را تکرار کند؟ سیاوش بالاخره به حرف آمد: -اشتباه کردی بنفشه، دیگه کاری از دست من بر نمیاد، -چرا اشتباه کردم؟ مگه دست من بود؟ همه ی کسایی که می خوان خانم واقعی باشن، اینجوری میشن -چه جوری میشن؟ میرن ازین کارا می کنن؟ -من که کاری نکردم، دست من نبود -پس دست عمه ی من بود؟ بنفشه باز هم بغض کرد: -سیاوش چرا با من بداخلاقی می کنی؟ الانم می خواستی منو بزنی، من حالم خوب نیست، همه ی دخترا خانم میشن، خانم بهداشتمون خودش گفته بود که ما دخترها هر ماه اینجوری میشیم مغز سیاوش جرقه زد، چه شده بود؟ بنفشه چه گفته بود؟ دخترها هر ماه چه طور می شوند؟ سیاوش روی پنجه ی پا نشست و با قیافه ی جدی به بنفشه نگاه کرد و گفت: -بنفشه بیا درست و حسابی به من بگو تو چی کار کردی، من الان قاطی ام، راستشو بگو چی کار کردی؟ بنفشه چانه اش لرزید: -من که کاری نکردم خودش را به سیاوش نزدیک کرد و دستش را روی گوش سیاوش گذاشت و درون گوشش چیزی گفت. چهره ی سیاوش از هم گشوده شد. خدایا.... خدایا.... او چه فکر می کرد و چه شده بود، دخترک دوران ماهانه اش آغاز شده بود.... ............... نگاه سیاوش روی پیراهن بنفشه، ثابت مانده بود. به جای دخترک، او خجالت کشیده بود. بنفشه هم دیگر شورش را در آورده بود. حالا که بالغ شده بود دیگر برای چه با سیاوش تماس گرفته بود؟ سیاوش خودش پاسخ خودش را داد، بنفشه که کسی را نداشت. انتظار داشت به آن عمه ی بی خیالش، زنگ بزند؟ متوجه ی بنفشه شد که باز هم زیر دلش را فشار می داد. سیاوش یادش آمد که در مورد "خانم شدن بنفشه" چه فکرهای عجیب و غریبی کرده بود. آنقدر خودش شیطنت های ریز و درشت کرده بود که هر جمله ای را که از زبان بنفشه بیرون می آمد، به همان شیطنتها نسبت می داد. سیاوش بالای سر بنفشه ایستاد و در حالی که سعی می کرد لحن صحبتش جدی باشد گفت: -چرا زودتر نگفتی؟ این چه سوالی بود که سیاوش از بنفشه پرسیده بود. بیچاره بنفشه که می خواست همین کار را بکند، او مدام برای خودش سوء تعبیر می کرد. بنفشه دلخور جواب داد: -من که گفتم، تو به من فحش دادی و دعوام کردی، تازه می خواستی منو بزنی سیاوش شرمنده شد. با لحن دلجویانه ای گفت: -خوب، من کار اشتباهی کردم. بلافاصله لبخندی روی لبهای بنفشه نشست. چقدر زود دلخوری هایش را فراموش می کرد: -یعنی الان خوشحالی که من بزرگ شدم؟ سیاوش کلافه شد: -آره، خیلی خوشحالم و سیاوش فکر کرد که با گفتن این جمله، همه ی توپ و تشرهایش را جبران کرده است. بنفشه دوباره زیر دلش را فشار داد: -دردم میاد سیاوش نزدیک بود دو دستی توی سر خودش بکوبد. رو به بنفشه گفت: -خیل خوب، واستا الان میرم بیرون اون چیزایی که می خوای رو می خرمو میام، تو هم برو یه گوشه بشین، دیگه اینقدر بپر، بپر نکن، بدو ببینم بنفشه با خوشحالی سر تکان داد. سیاوش از پله ها سرازیر شد. یادش آمد هفته ی گذشته حاضر نشده بود قدم در آن مغازه ای بگذارد که لباس زیر می فروخت و حالا مجبور شده بود به دنبال خرید چیزی بالاتر از آن بیرون برود. سیاوش برای خودش سر تکان داد و از در خانه بیرون رفت. ................. سیاوش با دهان نیمه باز به بنفشه نگاه می کرد. بنفشه دیوانه شده بود؟ همین که سیاوش نایلون مورد نیاز را به بنفشه داد، بنفشه شروع کرد به بشکن زدن و همانطور که آواز خواننده ای را که سیاوش از آن بیزار بود با غلطهای فراوان دوباره باز خوانی می کرد، به سمت دستشویی دوید. سیاوش خودش را روی کاناپه ولو کرد. اینطوری نمی شد، باید همین حالا او را به خانه اشان می برد. دخترک فردا مسائل ممنوعه اش را هم با او درمیان می گذاشت. سیاوش که دیگر نمی توانست برای این مسائل هم، گوش شنوای بنفشه باشد. می توانست؟ گوشی اش را بیرون آورد و شماره ی خانه اشان را گرفت. باید مادرش را برای ورود این مهمان کوچک و سرتق، آماده می کرد. .............. بنفشه دوباره رژ لب قرمز رنگ را در دستش گرفته بود و روی لبش می کشید. او می خواست به خانه ی سیاوش برود. باید حتما به خودش می رسید. حالا که دیگر بزرگ شده بود، کسی نمی توانست به او ایراد بگیرد. همه ی خانمهای بزرگ می توانستند روی لبهایشان، رژلب بمالند. همه ی خانمهای بزرگ..... سیاوش رو به بنفشه کرد: -من اونو نخریدم که تو هر ساعت و هر دقیقه بکشی رو لبتا بنفشه اخم کرد: -مال خودمه -منم نگفتم مال منه، قرار نیست هی بکشی روی لبت که، چه رنگی هم انتخاب کرده، قرمز -خوشگله، به من میاد؟ و به سمت سیاوش چرخید. سیاوش وحشت کرد. آخر این چه طرز استفاده از رژ لب بود؟ -بنفشه شبیه دراکولا شدی بنفشه باز هم اخم کرد. او به خاطر سیاوش می خواست از رژ لب استفاده کند، حالا سیاوش می گفت که او شبیه دراکولا شده؟ سیاوش نفس عمیق کشید: -بیرون لبت که نباید رژ لب بمالی، فقط روی لبات باید بمالی، یه ذره بزن روی لبت، بعد لب بالا پایینو رو هم بمال تا پخش بشه، اینجوری.... و خودش لبهایش را روی هم مالید. ناگهان به خودش آمد، خاک بر سرت سیاوش، یک رژ لب بگیر و روی لبت بمال دیگر، اصلا مدل آرایش خلیجی عروس بشو، این حرکات چیست که نشان می دهی؟ کم مانده دامن هم بپوشی، کم مانده..... سیاوش از روی کاناپه برخاست و گفت: -بنفشه بیا بریم داداشم منتظره، بدو ببینم، رژ لبتو کم کن بنفشه بی توجه به ذق ذق زیر دلش، دوید. سیاوش کلافه فریاد زد: -نمی خواد بدویی، یواش خودش هم نمی دانست چرا اینقدر نگران این کودک است، نمی دانست....... ................. سیاوش جلوی نمایندگی بیمه توقف کرد تا سیامک را سوار ماشین کند. بنفشه روی صندلی جلو نشسته بود و با غرور کمربندش را بسته بود و اصلا هم خیال نداشت روی صندلی عقب بنشیند. سیامک با تعجب به بنفشه نگاه کرد که با رژ لب سرخ رنگی که روی لبانش بود، کمربند ایمنی اش را بسته بود و مستقیما به رو به رویش خیره شده بود. همانطور که که داخل ماشین می نشست با صدای بلند سلام کرد. بنفشه رویش را نچرخاند. با قیافه ی جدی جواب داد: سلام سیامک در حالی که سعی می کرد جلوی خودش را بگیرد تا قهقهه نزند به آینه نگاه کرد و با اشاره به بنفشه با حرکات چشم و ابرویش پرسید: -این کیه سیاوش جواب داد: -دختر شایانه، شریکم سیامک با خنده سر تکان داد. خود سیاوش هم، از دیدن کارهای بنفشه، به خنده افتاده بود. همه ی دخترکها که به بلوغ می رسیدند، این حرکات عجیب و غریب را از خودشان نشان می دادند یا این فقط مختص بنفشه بود؟ سیامک دست بردار نبود. این دخترک توجه اش را جلب کرده بود. رو به بنفشه کرد: -ببخشید خانمی، اسمتونو به من نمی گی؟ بنفشه بالای لبش را خاراند و همانطور که از پنجره ی ماشین به پیاده رو نگاه می کرد، گفت: -بنفشه هستم سیاوش آنقدر لبش را گاز گرفته بود که احساس می کرد تا چند لحظه ی دیگر لبش پاره خواهد شد. بنفشه، این حرکات دیگر چه بود؟ دختر اینقدر مرا نخندان.... سیامک شیطنتش گل کرده بود. دوباره پرسید: کلاس چندمی بنفشه با غرور جواب داد: دوازده سالمه، کلاس اول راهنماییم و سیاوش در دلش دعا کرد تا بنفشه نگوید همین امروز هم، دوره ی ماهانه ام شروع شده است. از بنفشه بعید نبود، اصلا بعید نبود.... سیامک در جواب گفت: -منم سیامک هستم، داداش سیاوش، بیست و پنج سالمه -چقدر پیری سیامک شیطنت از یادش رفت. چه جواب کوبندی ای به او داده بود این دخترک خنده دار.... سیاوش از آینه به سیامک نگاه کرد و با خنده ای که دیگر سعی در پنهان کردن آن نداشت، گفت: -داداشی تا خونه سکوت مطلق، باشه؟ بنفشه متوجه ی حرف سیاوش نشد. فکرش حول یک موضوع بود، رفتن به خانه ی سیاوش...... ....................سیاوش مقابل در خانه اشان پارک کرد و رو به بنفشه گفت: -رسیدیم، پیاده شو بنفشه ذوق زده کمربندش را باز کرد و از ماشین بیرون پرید و با اشتیاق به نمای خانه نگاه کرد. سیامک همانطور که با لبخند به بنفشه خیره شده بود رو به سیاوش کرد: -عجب دختر بچه ی باحالیه. دیدی چه جوری ضایعم کرد سیاوش با کلید در خانه را باز کرد و خندید: -مونده شیرین کاریاشو ببینی، از الان بگم اگه حرفی بارت کرد، به من ربطی نداره ها رو به بنفشه گفت: -بدو برو تو خونه بنفشه جیغ جیغ زنان وارد خانه شد. سیاوش باز هم سر تکان داد و به همراه سیامک داخل خانه شد و در را بست. مهناز برای استقبال از مهمان کوچکشان، تا وسط حیاط آمده بود. ناگهان چشمش افتاد به دخترک ریز نقشی که رژ لب قرمز رنگی به لبهایش زده بود و موهای چتری اش چشم و ابرویش را پوشانده بود. دخترکی که سیاوش از او صحبت می کرد، همین دخترک بود؟ به نظر می رسید که خیلی تخس و شیطان باشد. مهناز با لبخندی بر لب به سمت بنفشه رفت: -سلام دختر خوشگلم بنفشه به زن میانسالی نگاه کرد که موهایش مش کرده بود. چهره ی مهربانی داشت. او را دخترم خطاب کرده بود. بنفشه نیشش تا بناگوش باز شده بود. چه مادر شوهر مهربانی.... چی؟؟؟؟؟؟؟ بنفشه چه می گفت؟ مادر شوهر دیگر چه صیغه ای بود؟ این هم اثرات صحبتهای در گوشی اش با نیوشا بود. یا شاید هم اثرات دیدن فیلمهای عشقی، و یا حتی خواندن رمانهای عاشقانه.... دخترک در تصوراتش، سیاوش را شوهر خودش به حساب آورده بود. خدا را شکر که سیاوش از افکار بنفشه با خبر نبود و گرنه همانجا از دست این دخترک، خودش را دار می زد، از دست این دخترک..... مهناز خم شد و بنفشه را در آغوش کشید و بوسید. بنفشه نفس عمیق کشید. شاید در طی این دوازده سال، کمتر از ده بار در آغوش کشیده شده بود. به یاد آورد چند باری، مادرش او را در آغوش کشیده بود، آن هم زمانی که اینقدر اوضاع روحی اش به هم ریخته نبود. آخرین بار هم که خودش، سیاوش را در آغوش گرفته بود. یعنی باز هم می توانست او را در آغوش بگیرد؟ صدای مهناز افکار بنفشه را به عقب راند: -بیا تو دخترم و دست بنفشه را در دست گرفت و به دنبال خودش کشید. بنفشه همانطور که به دنبال مهناز وارد خانه می شد سرش را چرخاند و به سیاوش نگاه کرد که به همراه سیامک پشت سرشان حرکت می کردند. سیاوش با دیدن نگاه بنفشه، چشمانش را چپ کرد. بنفشه یک لحظه جا خورد. سیاوش هم از این ادا اطوارها بلد بود؟ باز هم حس شیطنت بنفشه گل کرد و جشمانش را کامل به سمت چپ چرخاند و زبانش را بیرون آورد و رویش را برگرداند. سیاوش خندید و سیامک.... سیامک مات و مبهوت به شکلکهای این دو نفر نگاه می کرد. ............... بنفشه با کنجکاوی به در و دیوارهای خانه نگاه می کرد. خانه ی چندان بزرگی نبود. اما برای بنفشه تازگی داشت. بیشتر کنجکاوی بنفشه برای فهمیدن این بود که اطاق سیاوش کدام یک است. مهناز فنجان چای را در مقابل بنفشه روی میز عسلی گذاشت و با لبخند به رژ لب قرمز رنگ بنفشه، خیره شد: -خوب، که گفتی اول راهنمایی هستی؟ سیامک به حرف آمد: -آره، تازه به منم گفت که پیرم بنفشه بی توجه به حرف سیامک خم شد و دستش را در ظرف شکلات فرو برد و گفت: -من می خوام چهارتا شکلات بردارم مهناز لبخند زد: -بردار عزیزم بنفشه با خوشحالی شکلات ها را دستچین کرد. سیاوش از آشپزخانه خارج شد و همانطور که روی مبل کنار سیامک می نشست رو به مادرش گفت: -این بنفشه خانم ما حرف نداره مامان، آوردمش پیشت که ببینیشو باهات آشنا بشه تا از این به بعد اگه مشکلی داشت، همه رو به تو بگه، مگه نه بنفشه؟ بنفشه هنوز سرگرم دستچین کردن بود: -من همه رو به تو می گم سیاوش مهناز سعی کرد جلوی لبخند زدنش را بگیرد. سیاوش اصرار کرد: -نه دیگه بنفشه، اومدی مامانمو ببینی که دیگه هر چی شد به مامان مهنازم بگی بنفشه شکلاتی در دهانش گذاشت و ابروهایش را به نشانه ی نه بالا فرستاد و به همان وضعیت به سیاوش خیره شد. سیاوش سعی کرد نخندد، به مهناز نگاه کرد. مهناز با مهربانی گفت: -هر جوری که خودت راحتی بنفشه جون، اگه دوست داری به من بگو اگه می خوای به سیاوش بگو بنفشه دهانش را باز کرد. شکلاتها به دندانهایش چسبیده بود: -به سیاوش می گم سیامک دوباره سر شوخی را باز کرد: به منم می تونی بگی بنفشه با اخم به سیامک نگاه کرد: به تو نمی گم و قبل از اینکه سیامک حرفی بزند، بنفشه رو به سیاوش گفت: -سیاوش بریم اطاقتو ببینم؟ سیاوش دوباره به مادرش نگاه کرد. بنفشه آبرویش را برده بود. مهناز خندید و از جایش بلند شد: -آره دخترم، برو اطاق سیاوشو ببین بنفشه از جا پرید و به سمت یکی از اطاقها دوید. سیاوش فریاد زد: -اون اطاقم نیست، اطاق سیامکه، بغلی اطاقمه ................ بنفشه با لذت به اطاق سیاوش چشم دوخته بود. چه اطاق جالبی داشت. روی دیوار اطاقش، پرنده های خشک شده را آویزان کرده بود. بنفشه با خودش فکر کرد که بهتر بود او هم مدل اطاقش را تغییر دهد. این پرنده های خشک شده را از کجا می توانست تهیه کند؟ اینبار از سیاوش می خواست تا برایش، از همان پرنده ها بخرد. بنفشه به سمت کمد سیاوش دوید و آنرا گشود. سیاوش با دیدن این حرکت، باز هم سرش را تکان داد. بنفشه به لباسهای رنگ و وارنگ سیاوش که در کمد آویزان بود، نگاه کرد و گفت: -چقدر لباس داری سیاوش و قبل از اینکه سیاوش چیزی بگوید به سمت کشوها رفت و آنرا کشید. سیاوش دیگر نمی دانست به این دخترک چه بگوید. هنوز یاد نگرفته بود که بدون اجازه به وسایل کسی دست نزند. بنفشه کمی درون کشو را بالا و پایین کرد و ناگهان دستش را روی دهانش گذاشت و خندید. سیاوش با چشمان گرد شده به بنفشه نگاه کرد که با دو انگشتش، لباس زیر مشکی اش را بیرون کشیده بود و جلوی چشمان سیاوش آنرا تاب می داد. سیاوش کمی خجالت کشید. باز هم که این دخترک دیوانه بازی هایش را شروع کرده بود. به سمت بنفشه رفت: -بذارش سر جاش، باز تو شیطون شدی که، دیگه اطاقمو هم که دیدی، بریم بیرون، اصلا بریم اطاق سیامکو ببین بنفشه با همان لباس زیر به گوشه ی دیگری پرید و گفت: -سیامک پیره -کجا پیره؟ از منم کوچیکتره، اصلا تو به سنش چی کار داری،بیا برو اطاقشو ببین، بده من اونو بنفشه دوباره به سمت دیگری پرید: -نمیرم تو اطاقش سیاوش کلافه شده بود. صدای زنگ گوشی اش بلند شد. شایان بود. سیاوش وسط اطاق ایستاد و تلفنش را جواب داد: الو صدای فریاد شایان به گوش رسید: -تو که گفتی من یه ساعت دیگه میام، الان ساعت نزدیک هفته، یه باره بگو نمی خوای بیای دیگه -بنفشه رو آوردم تا مامانمو ببینه، فکر نکنم برسم -به خاطر بنفشه منو معطل کردی؟ دیوونه شدم از دستت، بنفشه ی کوفتی رو ولش کن، بیا من اینجا دست تنهام -باز تو دهنتو باز کردی چرتو پرت ریختی بیرون که، معطل چی شدی؟ مغازه که فقط مال من نیست بنفشه نگاهش روی قاب عکس سیاوش، که روی پاتختی بود جا خوش کرد. سیاوش کنار دریا ایستاده بود و دست به سینه به روی دوربین لبخند می زد. بنفشه با خودش فکر کرد که دریای انزلی است، یا دریای رشت است؟ رشت که دریا ندارد بنفشه، رشت دریا ندارد.... دخترک از ذهنش گذشت که چه عکس قشنگی است، او که عکسی از سیاوش نداشت، ای کاش این عکس برای او بود. نگاهی به سیاوش کرد که هنوز با پدرش در حال جر و بحث بود و پشت به او ایستاده بود. بنفشه دیگر معطل نکرد، به سمت قاب عکس رفت و قاب عکس را باز کرد و عکس سیاوش را بیرون کشید. در همین لحظه سیاوش چرخید و بنفشه را در حال برداشتن عکسش غافلگیر کرد، قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید بنفشه لباس زیر را به سمت سیاوش پرت کرد و در حالیکه عکس را در جیب مانتو اش می گذاشت از اطاق بیرون پرید. سیاوش باز هم سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. دخترک عکسش را چرا برداشته بود؟ اصلا با آن عکس می خواست چه کند؟ نکند هنوز هم در همان حال و هوایی بود که سیاوش حتی دلش نمی خواست بر زبان بیاورد؟ یعنی با اینکه دیگر بالغ شده بود، باز هم در همان حال و هوا بود؟ آن موقع که هنوز به بلوغ نرسیده بود در خواب و خیال به سر می برد، وای به حال این زمانش که دیگر پا به دنیای زنانگی گذاشته بود.... صدای شایان عصبی اش کرد: بالاخره کی میای؟ سیاوش همه ی حرصش را بر سر شایان خالی کرد: -یه ساعت دیگه میام تو اون مغازه ی بی صاحاب، اینقدر غر نزن ..................سیاو
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , دانلود اهنگ شاد | رمان های عشقولانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان ایرانی و عاشقانه بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان بازان - رمان نبض تپنده , رمان بازان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55794

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا