تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل هفتم)


سیاوش جلوی در خانه پارک کرد و به سمت بنفشه چرخید که هنوز بستنی می خورد. باز هم لبخندی روی لبش نشست، دخترک بی پناه.... -خوب آوردمت بیرون، بستنی تم که خوردی، دیگه میری بالا لالا می کنیا باشه؟ بنفشه با دهان پر سر تکان داد اما همچنان درون ماشین نشسته بود. -خوب برو دیگه، برو بالا تا منم برم -بستنیمو بخورم بعد می رم -بستنی رو ببر بالا بخور، حالا برو بنفشه باز هم لبهایش آویزان شد. سیاوش دوست نداشت که او چند دقیقه بیشتر، کنارش بنشیند؟ نه،سیاوش دوستش داشت، خودش گفته بود، خود خودش.... بنفشه دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و کمی مکث کرد. سیاوش با چشمانی پرسشگر به او نگاه می کرد. بنفشه به فکری که ناگهان به ذهنش رسیده بود، بال و پر می داد. مگر چه فکری بود؟ نکند... نکند.... بنفشه دستگیره ی در را رها کرد و به سمت سیاوش چرخید: -می گم سیاوش -هوم؟ بنفشه بستنی را روی داشبورت گذاشت. نگاه سیاوش روی بستنی ها ثابت ماند و اینبار سیاوش با خودش فکر کرد که چرا دخترک بستنی اش را نخورد؟ -سیاوش، می خوام یه چیزی بگم سیاوش آب دهانش را قورت داد. بنفشه می خواست چه بگوید؟ -بگو -امشب خیلی خوش گذشت سیاوش نفسش را رها کرد، خوب همین را می خواست بگوید؟ این که چیزی نبود.... -فقط یه چیزی، می گم سیاوش، می تونم.... -می تونی چی؟ بنفشه به سمت سیاوش چرخید. سفیدی بستنی، کنار لبش به چشم می خورد. -سیاوش می ذاری بوست کنم؟ سیاوش اینبار دچار مرگ مغزی شد.... دخترک چه گفته بود؟ او را ببوسد؟ بنفشه خل شده بود، دیوانه شده بود، دخترک می خواست او را ببوسد. شایان خانه خراب شوی که همیشه این دخترک را در خانه تنها گذاشتی تا فیلمهای آنچنانی نگاه کند. خانه خراب شوی.... چه می گفت این دختر.... سیاوش نتوانست جوابی دهد، شوکه شده بود. بنفشه سکوت سیاوش را به معنی موافقت، تعبیر کرد و با خوشحالی به سیاوش نزدیک شد. سیاوش به خود آمد و یکباره خود را عقب کشید. این دخترک می خواست چه کار کند؟ سیاوش کم کم از کما خارج می شد. اخم وحشتناکی روی صورت سیاوش نشست، بنفشه ی بی حیا، این کارها دیگر چه بود.... سیاوش فریاد زد: بدو برو خونه، زود باش برو ببینم بنفشه ترسید، خیره خیره به سیاوش نگاه می کرد، مگر حرف بدی زده بود؟ همه ی کسانی که یکدیگر را دوست داشته باشند، همدیگر را می بوسند، در همه ی فیلمهای عشقی، بوسه ی دختر و پسر نشان داده می شد، حتی در رمانهای عاشقانه ی ایرانی هم، از بوسه ی دختر و پسری که عاشق یکدیگر بودند، نوشته شده بود. مگر غیر از این بود؟ خوب او و سیاوش هم که یکدیگر را دوست داشتند، چه می شد اگر همدیگر را می بوسیدند؟ واقعا چه می شد؟ فریاد سیاوش او را از جا پراند: -بدو خونه، یالله بنفشه دیگر ماندن را جایز ندانست و از ماشین بیرون پرید و به سمت در خانه دوید. باز هم سیاوش آنقدر منتظر ماند تا بنفشه وارد خانه شود، باز هم بنفشه بغض کرده بود..... ................ سیاوش روی لبه ی تختش نشسته بود. هر دو آرنجش را به زانوهایش تکیه داده بود و کف دستانش روی پیشانی اش قرار داشت. خواب دیده بود؟ شاید هم اثر همان پیکی بود که سر شب بالا فرستاده بود. اما نه، دیگر آنقدر هم مست نبود تا دچار توهم شود. دخترک نزدیک بود او را ببوسد. اگر هر کس دیگری به جز سیاوش بود، چه بلایی بر سر بنفشه می آمد؟ ممکن بود از او سو استفاده کند، ممکن بود اجازه دهد که بنفشه او را ببوسد و بعد.... فکری که از ذهنش گذشت، تیره ی پشتش را لرزاند.... دخترک ساده بود یا وقیح؟ صدای سیامک را شنید که از هال فریاد زد: -داداش، شام نمی خوری؟ سیاوش صدایش را بلند کرد: -الان میام ................ بنفشه با ناراحتی روی کاناپه نشسته بود. به یاد بستنی اش افتاد که درون ماشین سیاوش جا مانده بود. یعنی سیاوش آنرا خورده بود؟ او دلش می خواست آن بستنی را بخورد اما از ترس بستنی را داخل ماشین جا گذاشته بود. همه ی این اتفاقات تقصیر سیاوش بود، سیاوش.... سیاوش بد که امروز چندین بار بر سرش فریاد کشیده بود، با او آشتی کرده بود، برایش بستنی خریده بود و دوباره فریاد کشیده بود. مگر او چه کرده بود؟ او فقط می خواست سیاوش را ببوسد و با این کارش محبت خود را به او نشان دهد. بوسیدن چه اشکالی داشت؟ باید برای سیاوش توضیح می داد، سیاوش خوب متوجه ی ماجرا نشده بود.... بنفشه گوشی اش را در دست گرفت و پیامی نوشت و آنرا ارسال کرد. فقط خدا می دانست چه نوشته بود.... ......... سیاوش از جا برخاست تا از اطاق خارج شود، صدای زنگ گوشی اش بلند شد. سیاوش گوشی را در دست گرفت. پیامی از بنفشه بود. پوشه ی پیام را باز کرد و پیام را خواند.... رنگ از رخ سیاوش پریده بود. مگر بنفشه چه نوشته بود؟ بنفشه چه ننوشته بود، دخترک نوشته بود" من فقط خواستم بوست کنم، مگه تو نگفتی دوسم داری؟ چرا نذاشتی؟ دفه ی دیگه می ذاری؟" سیاوش دیگر مستاصل شده بود. دیگر مغزش کار نمی کرد. نمی دانست چه کار کند. بنفشه اگر همین طور ادامه می داد، بعید نبود درخواستهای دیگری هم داشته باشد. سیاوش فکر کرد و فکر کرد. در این وضعیت باید چه کار می کرد؟ چه کسی می توانست کمکش کند؟ به مادرش می گفت؟ مادرش نمی توانست کمکش کند. او که خودش عقل کل بود در کار این دختر مانده بود، آنوقت مادرش می خواست کمکش کند؟ نه.... دیگر زمان حساب و کتاب نبود. باید از شخص دیگری کمک می گرفت. چی کسی می توانست کمکش کند؟ خوب... شاید... ذهن سیاوش جرقه زد، به یاد صحبتهای خواهر شایان افتاد. چه گفته بود؟ گفته بود، انزلی روانشناس دارد. خوب معلوم است که دارد. اینجا که روستا نیست، باید داشته باشد. این روانشناس کجاست؟ مطبش کجاست؟ او می تواند مشکلش را حل کند. مشکل او که نه، مشکل بنفشه را.... حتما خود شهناز آدرس و شماره تلفن روانشناس های انزلی را دارد، فردا به سراغ شهناز خواهد رفت. بد نیست هم دیداری تازه کند هم شماره تلفن روانشناس را از او بگیرد و هم دوباره وظایف عمه بودن را به او گوشزد کند. صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد. باز هم پیامی از بنفشه بود: تازشم، بستنیمو تو ماشین جا گذاشتم، خوردیش؟....
...........بنفشه با خوشحالی روی نیمکتش نشست و با لبخند به سمیرا نگاه کرد. مدرسه آنقدرها هم که فکر می کرد، بد نبود. بنفشه با هیجان گفت: -سمیراااااا، من دیدمت سمیرای مهربان لبخند زد: -کجا منو دیدی؟ -اون روز جلوی بستنی فروشی ی ی ی ی -آهان، آره دیگه همدیگه رو دیدیم -سیاوشو دیدی؟ -عموتو می گی؟ آره دیدم -خوب بود؟ -نمی دونم، انگار مهربون بود بنفشه نیشش تا بناگوش باز شد. ای کاش می توانست به سمیرا بگوید که سیاوش دوست پسرش است. خدا را شکر که سیاوش آنجا نبود تا به خاطر آن فکری که از ذهن بنفشه گذشته بود، سکته کند. بنفشه با خوشحالی گفت: -آره خیلی مهربونه، اینقدر منو دوست داره که نگو سمیرا لبخند زد: -منم عموهامو دوست دارم، اونا هم منو دوست دارن، راستی بیا تمرینهای علومو که حل کردیم، بدم بهت بنویس و دفترش را از داخل کیفش بیرون کشید. بنفشه متوجه ی نیوشا شد که یواشکی با گوشی اش بازی می کرد. به سمیرا اشاره زد: -اونجا رو نگاه کن، نیوشا داره یواشکی اس ام اس میده، برم به خانم مدیر بگم؟ -نه، خبرچینی نکن بنفشه ابروهایش بالا رفت: -پس تو چرا اون دفه رفتی به خانم مدیر گفتی کیفتو انداختم تو آشغالی؟ -خوب مامانم همیشه می گه وقتی کسی اذیتت کرد یا باید مستقیما از خودت دفاع کنی یا باید به مدیر بگی، من ترسیدم بیام به خودت بگم، فکر کردم باهام کتک کاری می کنی هم تو هم نیوشا، واسه همین به خانم مدیر گفتم و بنفشه با خودش فکر کرد که بعید نبود آن زمان، سمیرا را کتک می زد. -خوب بیا بریم بگیم نیوشا موبایل داره -خوب نیوشا کار بدی کرده موبایل داره، اما این خبر چینیه، تازه تو خودتم موبایلتو میاری مدرسه -مگه چی میشه؟ -مامانم می گه تو مدرسه نباید موبایل داشته باشیم، واسه همین موبایلمو صبحا میدم بهش مادرش، مادر سمیرا.... سمیرا مدام از مادرش می گفت.... مادر سمیرا چقدر خوب، برایش صحبت می کرد. همه ی مادرها می توانستند خوب صحبت کنند، فقط مادر خودش بود که نمی توانست.... مادرش مریض بود، مریض....... بنفشه شانه هایش را بالا انداخت. دستش را درون کیفش فرو برد و دفترش را بیرون کشید، تا تمرینات علوم را بنویسد. ............... سیاوش جلوی مطب پارک کرد و از ماشین پیاده شد. رو به روی تابلوی مطب ایستاد و به آن چشم دوخت: مرکز مشاوره ی .... مدیر مسئول غزل سادات.... کارشناس ارشد روان شناسی عمومی، به یاد شهناز افتاد که دو روز پیش با دیدن سیاوش گویی مامور عذابش را دیده باشد، آماده برای پرخاش بود. و سیاوش... خشم شهناز برای سیاوش، اهمیتی نداشت. همان بهتر که این عمه تقلبی خشمگین شود و حرص بخورد. به یادش آمد چطور با تمسخر از عمه جان خواسته بود شماره و آدرس روانشناس را به او بدهد. شهناز با لحن نیشداری پرسیده بود که برای خودش می خواهد مراجعه کند؟ و سیاوش جواب داده بود که برای خانواده ی سماک می خواهد مراجعه کند. و شهناز که با عصبانیت شماره را به او گفت و در خانه را محکم به رویش بست. سیاوش سرش را تکان داد و دوباره به تابلو چشم دوخت. اینبار پوزخند زد و با خود فکر کرد که این روانشناس مجبور بود همه ی شجره نامه اش را روی تابلو اش بنویسد؟ خوب سیاوش، حتما مجبور بود..... سیاوش با بی قیدی وارد مطب شد. ................ نگاه سیاوش، روی نقاشی های کودکانه ای که به دیوار اطاق انتظار چسبانده شده بود، ثابت ماند. منظره ی جالبی بود، نقاشی های کودکان زیر دوازده سال، که با رنگهای تندی همچون قرمز و نارنجی و زرد روی دیوار خودنمایی می کرد. با خروج مراجع کننده از اطاق مشاوره، منشی جوان رو به سیاوش کرد: -آقای بخشنده، بفرمایید سیاوش چشم از نقاشی ها بر گرفت و از روی مبل بلند شد و به سمت اطاق رفت. همین که وارد اطاق شد، نگاهش روی دختر جوانی ثابت ماند که با خودکاری که در دستش بود، روی برگه ها چیزی می نوشت. ابروهای سیاوش ناخودآگاه بالا رفت. این دختر، روانشناس بود؟ او که چندین سال، از خودش کوچکتر بود. شاید اشتباه شده باشد؟ این دختر می خواست مشکل بنفشه را حل کند؟ او اصلا می توانست درست و حسابی صحبت کند؟ روانشناس سرش را بلند کرد و با لبخند گفت: -سلام، خوش اومدین، بفرمایید و با دستش به راحتی وسط اطاق اشاره زد. سیاوش با قدمهای سنگین به سمت راحتی رفت و روی آن نشست. با نگاهی به دختر جوان باز هم افکارش به هم ریخت. شهناز دیوانه شده بود؟ شهناز که دیوانه بود، اگر دیوانه نبود که این دختر را معرفی نمی کرد، آخر این دختر چطور می خواست به بنفشه کمک کند؟ بهتر نبود همین حالا از اطاق بیرون برود؟ نه، دیگر روی راحتی نشسته بود، باید همان ابتدا تصمیم می گرفت که برگردد. صدای روانشناس او را به خود آورد: -خوب، من در خدمتم، شما آقای؟ سیاوش چشمانش را ریز کرد: -بخشنده هستم -بعله، آقای بخشنده، خوب علت اومدنتون به اینجا چیه آقای بخشنده؟ سیاوش باز هم نگاه تحقیر آمیزش را به دختر جوان دوخت، انگار قضیه جدی بود و روانشناس مورد نظر، همین دختر بود. با او می خواست مشاوره کند؟ با چه اعتماد به نفسی هم صحبت می کرد. سیاوش دهان باز کرد: -اممم، ببخشید خانم، سرکار خانم غزل سادات.... شما هستین؟ روانشناس دوباره لبخند زد: -خودم هستم، در خدمتتونم برای شنیدن حرفاتون -آهااااان سیاوش"آهان" را کش دار ادا کرد و دوبار گفت: -بعدش به غیر از شما کس دیگه ای اینجا مشاوره نمی ده؟ -چرا ما اینجا چهار نفریم، -خوب اونا کجا هستن؟ می تونم ببینمشون؟ -ساعتهای کاریشون با ساعت کاری من فرق می کنه -ببخشید می تونم بپرسم چند سالشونه؟ اصلا شما روانشناس بالای چهل سال دارین؟ روانشناس لبخند زد. متوجه ی منظور سیاوش شده بود. سیاوش نمی خواست با او صحبت کند. او هم تحت تاثیر جوان بود روانشناس، قرار گرفته بود. خوب علم که پیر و جوان نمی شناسد، می شناسد؟ -همه ی اونها زیر سی سال سن دارن -بعلللله باز هم "بعله" را کش دار ادا کرد و اینبار ساکت ماند. روانشناس سکوت را شکست: -آقای بخشنده شما مشکلتونو بگید، اگر بتونم کمکتون می کنم سیاوش با بی میلی سر تکان داد. هنوز دلش نمی خواست صحبت را آغاز کند. این دختربچه می خواست مشکل بنفشه را حل کند؟ این دختر بچه؟ سیاوش پای چپش را تکان می داد و گوشی کشویی را که در دستش بود، چپ و راست می کرد. نگاه روانشناس یک لحظه روی پای چپ سیاوش که به طور عصبی تکان می خورد، ثابت ماند و دوباره به سیاوش خیره شد. سیاوش لبهایش را روی هم فشرد. صدای روانشناس دوباره در فضا پیچید: -من منتظرم آقای بخشنده سیاوش دوباره چشمانش را ریز کرد، که منتظر بود؟ چقدر با اطمینان صحبت می کرد. می توانست راهکار بدهد؟ خوب حتما می توانست که با این آرامش و غرور از او می خواست شروع به صحبت کند. بد نیست بعضی مواقع کمی از غرور آدمها، کم شود، بد نیست..... بسم الله خانم روانشناس، بسم الله.... -خانم، شما چه راهی برای کمک به یه دختر بچه ی دوازده ساله که عاشق یه پسر سی و پنج ساله شده، پیشنهاد می کنین؟ سیاوش این را گفت و با موذی گری به دختر جوان خیره شد. همزمان این جمله را مدام با خودش تکرار می کرد که "خوب راهکارت را بگو خانم روانشناس" روانشناس چیزی روی برگه ی زیر دستش یادداشت کرد و جواب داد: -خوب پس مشکل اینه، قبل از هرچیزی می خوام بدونم این ماجرا مربوط به شماست یا شخص دیگه ایه؟ سیاوش دوباره پوزخند زد: -شما فرض کن این مشکل منه -آقای بخشنده شما خیلی کلی این مشکلو مطرح کردین، از اول جریانو به من بگید، از شرایط اون دختر بگین، اینکه چی شد که کم کم عاشق شما شد؟ الان کجاست؟ خانواده اطلاع دارن؟ برای حل این مشکل چی کار کر.... -خانم چیو بگم؟ من می خوام بدونم با یه همچین بجه ای چی کار کنم، بهش چی بگم که بی خیال بشه، همین -تا ریشه یابی نشه که نمی تونم کمکتون کنم، لطف کنید برام توضیح بدین که برایش توضیح بدهد؟ نمی توانست مشکل را حل کند، آنوقت با این کار می خواست زمان مشاوره را تلف کند؟ اشکالی نداشت، برایش توضیح می دهد، برایش توضیح می دهد تا در نهایت این جمله را از زبانش بشنود" نمی تونم کمکتون کنم" آنوقت او می دانست با این روانشناس لبخند به لب... باشد، باشد..... باز هم، بسم الله باز هم....تقریبا بیست دقیقه از زمان مشاوره گذشته بود و سیاوش یک نفس صحبت می کرد. هر آنچه را که اتفاق افتاده بود با اختصار توضیح می داد. از شراکتش با شایان گفته بود و از اولین دیدارش با بنفشه. از بردنش به بیمارستان برای دیدن مادرش و از کادو گرفتنهایش و در نهایت از ماجرای چند شب پیش گفته بود که بنفشه می خواست او را ببوسد. در تمام این مدت روانشناس روی برگه هایش مطالبی یاد داشت می کرد و سیاوش لا به لای گفته هایش به این مساله فکر می کرد که او چه چیزی روی برگه هایش می نویسد؟ سیاوش نفس عمیق کشید و گفت: -تموم شد روانشناس سرش را تکان داد و به برگه ی زیر دستش نگاه کرد. سیاوش رو به روانشناس کرد: -خوب، حالا که می دونین جریان چیه بگین من به این بچه چی بگم تا لطمه نخوره، بهتون گفتم که اوضاعش چطوره -خوب، آقای بخشنده قبل از اینکه بهتون راهکار بدم باید بگم شما کجاها اشتباه کردین، البته نادانسته اشتباه کردین، ولی برای حل مشکل لازمه که بدونین سیاوش یکی از ابروهایش را بالا برد. اشتباه کرده بود؟ چه می گفت این روانشناس؟ او چه اشتباهی کرده بود؟ سیاوش با طعنه گفت: -بفرمایید خانم، اشتباهاتمو بگید ببینم روانشناس متوجه ی طعنه ی سیاوش شد اما به روی خودش نیاورد: -آقای بخشنده نزدیکی بیش از حد شما به بنفشه باعث شده تا این اتفاق بیوفته -یعنی چی اونوقت؟ -شما نباید به این بچه نزدیک می شدینو بهش محبت می کردین یا براش هدیه می گرفتین سیاوش لبخند زد. انگار واقعا این روانشناس چیزی نمی دانست. هر کسی که جای سیاوش بود همین کار را می کرد، آنوقت این دختر می گفت که نباید به بنفشه نزدیک می شد؟ -خانم هر کسی جای من بود همین کارو می کرد، شما متوجه نشدین که من در مورد وضعیت این بچه چی گفتم؟ مامانش بیمار روحیه باباش عیاشه، شما بودین چی کار می کردین؟ -ما الان داریم در مورد مشکل شما صحبت می کنیم، نظر شخصی من اینجا مهم نیست، شما قبل از اینکه یک حامی باشین یه مرد هستین، یک جنس مخالف هستین، این دختر یه آسیب دیده هستش که به سمت هر محبتی گرایش پیدا می کنه، ممکن بود این محبت کننده من باشم، این بچه به سمت من هم کشیده می شد، شما ندانسته باعث شدین این بچه بهتون وابسته بشه -خانم چی می گین شما؟این بچه رو دیدین؟ اینقدر مظلومه آدم دلش کباب میشه، می دونین چه وضعیتی داره؟ شما می گین نباید بهش نزدیک می شدم؟ پس فرق من با اون عمه ی تقلبیش چیه؟ -آقای بخشنده حس نوع دوستیتونو تحسین می کنم اما راه کمک کردن به این بچه بهتر شدن وضعیت زندگیشه نه محبتهایی که یه دختر بالغ و عاقل رو هم دچار سوء تفاهم می کنه چه برسه به بنفشه سیاوش به میان حرف روانشناس پرید و با حرص گفت: -من اشتباه نکردم خانم، من کمکش کردم می دونین چند بار نذاشتم باباش کتکش بزنه؟ دو سه باری هم جلوی باباشو گرفتم که دوستای خانمشو نیاره خونه، حالا شما می گی کارم اشتباه بوده؟ -من خودم بابت گوشزدهایی که به پدرش کردین با شما موافقم، اما بیرون بردن بنفشه اینکه دستشو گرفتین اینکه بیش از حد باهاش شوخی کردین و همیشه تو لحظات حساس زندگیش حضور داشتین، باعث شده بنفشه جور دیگه ای فکر کنه سیاوش چند لحظه مکث کرد. روانشناس او را دست انداخته بود؟ اگر با بنفشه صمیمی نمی شد که بنفشه وضعیت بدتری پیدا می کرد. نگاهش روی روانشناس ثابت ماند که دوباره روی برگه اش چیزی یاد داشت می کرد. بی مقدمه پرسید: -خانم میشه بدونم چی روی برگه می نویسین؟ -گفته های شمارو -اونوقت چرا؟ -خوب ذهن من هم محدودیت داره، من که نمی تونم همه ی گفته های شمار رو حفظ کنم، روی برگه می نویسم تا یادم نره -خوب حالا من این همه براتون حرف زدمو شما هم نوشتین، این جواب منه؟ روانشناس لبخند زد. این مرد جوان عصبانی بود، بهتر بود او را آرام می کرد. -آقای بخشنده من متوجه ی نیت خیر شما شدم، هدف شما کمک به این بچه بوده، در این شکی نیست، تا یه جایی هم خوب رفتین جلو، همین که با عمه صحبت کردین تا فکری به حال وضعیت این بچه بکنه، خیلی هم عالیه، اما وقتی محبتتون بیش از حد شد دیگه نتونستین اوضاعو کنترل کنین سیاوش روی لبه ی راحتی نشست و گفت: -خانم شما هر چی می خواین بگین، من اشتباه نکردم، من کارم درست بوده روانشناس سکوت کرد. او که نمی توانست با مراجع کننده اش جر و بحث کند. هدف او آگاه سازی بود، نه قانع کردن اجباری. سیاوش سکوت را شکست: -ممنون خانم بابت راهکاراتون. من الان نزدیک یه ساعته اینجا نشستم هیچ راه حلی از طرف شما نشنیدم، فقط یه جمله ی تکراری شنیدم که اشتباه کردم، هه.... -آقای بخشنده تا ایرادا مشخص نشه که نمیشه راه کار داد، اولین راهکار اینه که شما بعضی از رفتارهاتونو تغییر بدین سیاوش برزخ شد. که رفتارش را تغییر دهد؟ کدام رفتارش را؟ حمایت کردن از بنفشه را؟ این را تغییر دهد؟ نه، از اول هم اشتباه کرده بود که مشکل بنفشه را با او در میان گذاشت. بهتر بود همین حالا از اطاق بیرون برود. اصلا روانشناسی و مشاوره چه صیغه ای بود؟ خودش بهتر می توانست مشکلات را حل کند. سیاوش از روی راحتی برخاست و رو به روانشناس کرد: -خانم ممنون بابت راهنمائیاتون، خیلی استفاده کردم، واقعا لذت بردم، با اجازه روانشناس به پشتی صندلی اش تکیه زذ: -آقای بخشنده اگه به حرفام گوش نکنین اوضاع از این هم بدتر میشه، بنفشه روش به شما باز شده، دیگه نمی تونین کنترلش کنین سیاوش پوزخند زد: -من فکر می کنم قضیه بر عکسه، اگه گوش کنم اوضاع بدتر میشه، به هر حال ممنون خانم، خیلی کمکم کردین سیاوش این را گفت و به سمت در رفت. روانشناس نفس عمیق کشید. چه می توانست بگوید؟ کمک به دیگران که با زور و اجبار نبود. تا زمانی که سیاوش به این یقین نمی رسید که اشتباه کرده است، او نمی توانست کاری انجام دهد. روانشناس دستی به صورتش کشید، سیاوش از اطاق بیرون رفته بود. ............بنفشه با لذت به نقاشی عجیب و غریبی که از عروس و دامادی کشیده بود، نگاه کرد و نیشش تا بنا گوش باز شد. تصویری از عروس خنده داری کشیده بود که دسته گلی در دستش بود و تصویری از داماد کج و معوجی که لبخند می زد. بالای تصویر عروس اسم خودش و بالای تصویر داماد هم اسم سیاوش را نوشت. بنفشه با ذوق و شوق به نقاشی اش خیره شد و فکری از ذهنش گذشت. افکار بنفشه همیشه دردسری به دنبال داشت. ............ سیاوش غر و لند کنان وارد بوتیک شد. چشمش افتاد به شایان که سرگرم صحبت با گوشی اش بود. سری برای شایان تکان داد و پشت پیشخوان رفت. فکرش درگیر صحبتهای روانشناس بود. نزدیک به یک ساعت از وقت گرانبهایش را به هدر داده بود و آخرش هم نتیجه ای به جز شنیدن این جمله که " اشتباه کرده" عایدش نشده بود. از اینکه پیش روانشناس رفته بود، به شدت احساس حماقت می کرد. به یاد لبخندهای پر از اعتماد به نفس روانشناس افتاد و نفسش را با حرص بیرون فرستاد. ............... مدرسه تعطیل شد و دخترکان راهنمایی با جیغ و فریاد و شادمانی از در مدرسه خارج شدند. بنفشه اینبار مثل همیشه، مسیر خانه را در پیش نگرفت. راهش را کج کرد و مسیر دیگری را برای رفتن انتخاب کرد. مقصد بنفشه کجا بود؟ مقصد بنفشه بوتیک سیاوش و شایان بود. .............. شایان لباس مجلسی لک و پیس دار را در دست گرفت و با حسرت به آن چشم دوخت و سر تکان داد، سیاوش زیر چشمی به او نگاه می کرد. -لباس به این نازنینی رو نگاه کن توروخدا به چه روزی در آورده، الهی بمیری سیاوش، درد بی درمون بگیری سیاوش پوزخند زد. دخترش عاشق مرد سی و پنج ساله ای شده بود و آنوقت مردک دیوانه به فکر لباس مجلسی اش بود. آخرین مسئله ی مهم برای شایان، وضعیت بنفشه بود. سیاوش سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و خودش را با کاتالوگ لباسی که روی پیشخوان بود، سرگرم کرد. صدای شایان را شنید که او را مخاطب قرار داد: -این لباسو بدیم خشک شویی بشوره؟ سیاوش سرش را به معنی "نه" بالا فرستاد. -پس چی کار کنیم؟ الان چند روزه جلوی چشممه، دلم نمی یاد بندازمش دور، بدیم خشک شویی شاید دوباره مثه روز اولش شد سیاوش به یاد حرف شایان افتاد که همین چند روز پیش گفته بود به خاطر ترس از پلیس، بنفشه را از خانه بیرون نمی کند. آنوقت برای یک لباس بی ارزش، اینطور جلز و ولز می کرد و حتی حاضر نبود آنرا دور بیاندازد. به جای خودش، این شایان باید به روانشناس مراجعه می کرد. هه، روانشناس .... همین روانشناس لبخند به لب دیگر؟ صدای شایان افکارش را پس زد: -بدم خشک شویی؟ سیاوش کلافه جواب داد: -نه، مردم مگه خرن نمی فهمن لباس رفته خشک شویی؟ حالا چرا واسه یه لباس مسخره داری خودتو جر می دی؟ فکر کن کادو دادی، تموم کم دیگه، سه روزه مغزمو داری می خوری چشم غره ی شایان، تنها جواب سیاوش بود. سیاوش به ساعتش نگاه کرد. بیست دقیقه به دو بعد از ظهر بود. هر دو دستش را عقب برد تا کش و قوسی به بدنش بدهد، ناگهان ص
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان ایرانی و عاشقانه بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان بازان - رمان نبض تپنده , رمان بسیار زیبای نگاه مبهم تو (فصل 5) | رمان های عشقولانه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55793

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا