تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل هشتم)


بنفشه همانطور که گوشی تلفن منزل را روی گوشش گذاشته بود، به سیبی که در دستش بود، گاز وحشتناکی زد و به ادامه ی صحبتهای عمه اش گوش داد: -بابا کجاست عمه جان؟ بنفشه با دهان پر جواب داد: -بابا بوتیکه -خودت خوبی عمه؟ -خوبم و دوباره گاز درشتی به سیب زد. -خوب عمه درسها خوبه؟ درسهاتو می خونی؟ -آره می خونم -آفرین به تو دختر خوب، خوب بنفشه، عمه قربونت بره می خوام یه چیزی بهت بگم -چی می خوای بگی؟ شهناز چند لحظه مکث کرد و آنچه را که می خواست به بنفشه بگوید در ذهنش مرور کرد و گفت: -خوب ببین عمه، تو الان دوازده سالته، دیگه کم کم داری واسه خودت خانم میشی، درسته عمه؟ -آره -آفرین دختر، خوب ببین عمه جون، ممکنه سال دیگه شما بالغ بشی، یعنی می دونی چیه ممکنه شما سال دیگه به بلوغ برسی شهناز کمی دستپاچه شده بود، چقدر بد بود که هرگز دختری نداشت..... -خوب؟ -آره عمه جون، شما که سال دیگه به بلوغ رسیدی، تو بدنت یه اتفاقاتی میوفته، یعنی چیز میشه، شما هر ماه برات یه اتفاقاتی میوفته شهناز مکث کرد، نمی دانست بحث را چطور آغاز کند. بنفشه دوباره گازی به سیبش زد و گفت: -خودم همه ی اینا رو می دونم عمه، ما دخترها ماهانه داریم، منم چند روز پیش خانم شدم، سیاوش هم می دونه، بهش گفتم شهناز نفس هم نکشید. بنفشه چه گفت؟ او ماهانه شده بود و سیاوش هم می دانست؟ شهناز احساس خفقان کرد. مگر بنفشه چقدر با سیاوش صمیمی شده بود؟ مگر او به شایان هشدار نداده بود که این پسر جوان نباید بیش از حد به بنفشه نزدیک شود؟ نکند سیاوش بلایی بر سر بنفشه بیاورد.... الهی خیر نبینی شایان، اصلا تربیت کردن بلد نیستی.... خیر نبینی.... شهناز با ناراحتی آشکاری گفت: -واسه چی این کارو کردی؟ آدم نباید این چیزا رو به مردها بگه، خیلی کارت بد بود -پس به کی می گفتم؟ -عمه جون به خودم می گفتی -عمه تو که الان دو سه هفته ست، اصلا خونه ی ما نمیای، ولی سیاوش خیلی مهربونه همیشه بهم سر می زنه شهناز دیگر واقعا نگران شده بود. این مرد جوان برای چه مدام دور و بر بنفشه می پلکید؟ نکند نیت سویی داشت.... سیاوش در چه فکری بود و شهناز چه فکری می کرد.... -بنفشه نباید از چیزای خصوصیت واسه سیاوش بگی، باشه عمه؟ -می گم -دختر جون حرف گوش کن، چیزی بهش نگو -می گم -دیگه از ماهانه ات بهش نگیا -می گم شهناز احساس بیچارگی کرد. دیگر نمی توانست با بنفشه جر و بحث کند. دخترک مرید سیاوش شده بود. چطور توانسته بود از خصوصی ترین مسائلش هم برای سیاوش بگوید؟ نکند اتفاقی بیوفتد، نکند سیاوش نقشه ای برای بنفشه کشیده باشد، شهناز دلش می خواست در آن لحظه شایان کنارش نشسته بود و او دو سه تا سیلی آبدار زیر گوشش می خواباند،آن هم به پاس اینکه پدر نمونه ای بود.... شهناز سرسری با بنفشه خداحافظی کرد و به فکر فرو رفت... ............. بنفشه به جای خالی نیوشا خیره شد و با خود فکر کرد که چرا نیوشا به مدرسه نیامده است؟ واقعا چرا؟ صدای سمیرا او را به خود آورد: -بنفشه این دفتر عربیمه، تمرینای تمام فصلهای کتابو تا جایی که خانم درس داده نوشتم، تا آخر ساعت مدرسه بنویسش بهم بده، باشه؟ -می دی ببرمش فتوکپی کنم از روش؟ -نه برای فردا می خوامش، فردا امتحان عربی داریم، بنویسش زود بهم بده، تو زنگ تفریح بنویس دیگه، تازه زنگ ورزش هم که نمیریم بیرون، هوا بارونیه بنفشه به ناچار سر تکان داد. خودش هم می دانست که تمرینها را خواهد نوشت. مدرسه آنقدرها هم بد نبود، بهتر بگوید، مدرسه اصلا بد نبود... ........... زنگ ورزش بود و به خاطر هوای بارانی انزلی، بچه ها به حیاط نرفته بودند. بنفشه سرگرم نوشتن تمرینات عربی بود. بقیه ی بچه ها هر کدام به صورت چند نفره، سرگرم صحبت بودند. بنفشه رو به سمیرا کرد: -سمیرا دستم شکست -خوب؟ -ننویسم دیگه؟ -خوب ننویس، ولی فردا از امتحان جا میمونیا بنفشه چشمانش را برای سمیرا چپ کرد و دوباره مشغول نوشتن شد. چند دقیقه ی بعد دستان دخترکان بی اختیار به سمت مقنعه هایشان رفت و همه موهایشان را زیر مقنعه فرو کردند. مگه چه شده بود؟ خانم شفیقی بین چهار چوب در کلاس ظاهر شد و نگاهش را روی دخترکان چرخاند و سر آخر روی بنفشه که بی خبر از اطرافش هنوز سرگرم نوشتن بود، ثابت ماند: -سماک بنفشه سرش را بلند کرد و با دیدن خانم شفیقی، او هم بی اختیار دستش را به سمت مقنعه اش برد: -بعله خانم؟ -پاشو بیا دفتر کوچیکه بنفشه آب دهانش را قورت داد و به ذهنش فشار آورد. او چه کار کرده بود؟ یادش نمی آمد. آخرین امتحان هم امتحان جغرافیا بود که تازه دو روز دیگر برگه ها به دستشان می رسید. او که اینبار اصلا تقلب نکرده بود، با سمیرا هم که خوب بود، بابت ابروهایش هم که سه روز اخراج شده بود. او چه کار کرده بود؟ صدای خانم شفیقی او را از جا پراند: -سماک با تو ام، پاشو بنفشه به اجبار از روی نیمکت بلند شد و نگاهی به سمیرا کرد و شانه هایش را به معنای "نمی دونم" بالا انداخت و به دنبال خانم شفیقی روان شد واقعا او چه کار کرده بود؟ ........... بنفشه مقنعه اش را تا روی چشمانش پایین آورده بود و به خانم شفیقی نگاه می کرد. خانم شفیقی پشت میزش نشسته بود و با خودکار چیزهایی روی برگه ها یادداشت می کرد. یکباره سرش را بالا آورد و رو به بنفشه گفت: -سماک، خبر سمیع زادگانو نداری؟ -ما خانم؟ نه -نمی دونی کجاست؟ دیروز به تو چیزی نگفت؟ -به ما خانم؟ نه، راستش ما باهم قهریم -چرا قهرین؟ -خانم دعوا کردیم، بعدش با هم قهر کردیم -آهان، خوب تو آخرین بار سمیع زادگانو کی دیدی؟ دیروز تعطیل شدین، رفت خونه یا نرفت؟ -نمی دونم خانم، من تعطیل شدم با سمیرا شهنامی جلوی مدرسه حرف می زدم -چی می گفتی؟ -جواب سوالای امتاحان جغرافی رو می پرسیدم، بعدش از هم خداحافظی کردیم -خوب بعد سمیع زادگانو ندیدی؟ -من فقط دیدمش که رفت اونور خیابون -چرا رفت؟ بنفشه به یاد فواد و پوریا افتاد ولی در مورد آنها چیزی نگفت -نمی دونم خانم -داری راستشو به من می گی دیگه؟ -آره خانم -خیل خوب برو سر کلاست بنفشه چرخید تا از دفتر بیرون برود، صدای خانم شفیقی دوباره بلند شد: -سماک به ابروهات که دیگه دست نزدی؟ -نه خانم -خیلی خوب برو .............. سیاوش برگه ی نقاشی شده ی بنفشه را در دست گرفته بود و به آن نگاه می کرد. با دیدن لبهای قرمز شده ی عروس نقاشی شده، بی اختیار لبخند زد. حتی اگر یک در صد هم شک کرده بود، با دیدن این لبهای قرمز شده مطمئن بود که این عروس واقعا بنفشه است. صدای زنگ گوشی اش بلند شد، بنفشه بود. -الو -سلام سیاوش جونننننننم سیاوش با لبخند سری از روی رضایت تکان داد، بنفشه سلام کرده بود. چقدر خوب.... آفرین به این دخترک.... نه، آفرین به اعصاب فولادین خودش که با او سر و کله زده بود... -سلام دختر مودب -سیاوش یه عالمه خبر دارم -بگو ببینم -سیاوش من امتحان جغرافی دادم و اصلا تقلب نکردم، دو روز دیگه جوابش میاد می فهمم چند شدم -آفرین به تو دختر خوب -سیاوش اگه بالای ده شدم واسم یه کادو می خری سیاوش باز هم لبخند زد، دخترک برای خودش نوشابه باز می کرد، اشکالی نداشت، گنجو بود دیگر، بگذار نوشابه باز کند.... -باشه، چه کادویی می خوای؟ -ازون پرنده خشک شده ها -باشه می خرم برات -نه، می گم بیام خونتون یکیشونو انتخاب کنم؟ سیاوش با خنده جواب داد: -باشه بیا، حالا تو ببین چند میشی، بعد به پرنده ها فکر کن -آخ جون -خوب خبر بعدی چیه؟ -خبر بعدی اینه که عمه شهناز یکی دو روز پیش زنگ زد بهم، گفت که نباید حرفهای خصوصیمو به تو بگم سیاوش با خود فکر کرد که عمه شهناز.... عمه تقلبی؟ نه دیگر... بعد از دیدن خانواده ی مادری بنفشه، عمه شهناز به درجه ی رفیع عمه ی نیمه تقلبی ارتقا پیدا کرده بود. شهناز هرچه که بود، بد دهن نبود. تازه با سنگ هم به سیاوش حمله نکرده بود. با همه ی رفتارهای شایان مخالف بود و بنفشه حتی به اندازه ی سر سوزن هم برایش اهمیت داشت، پس شهناز آنقدرها هم بد نبود.... سیاوش لبخند زد: -خوب حتما عمه ات راست می گه، حرفهای خصوصیتو به عمه ات بگو -نه من به تو می گم، همه ی همه شونو به تو می گم سیاوش سعی کرد مسیر صحبت را تغییر دهد: -خیل خوب به من بگو، حالا خبرهات تموم شد؟ -نه، یه خبر تووووپ، سیاوش امروز خانم شفیقی منو برد دفتر، از نیوشا می پرسید، می گفت کجا دیدیش، آخرین بار کجا بوده سیاوش اخم کرد: -چرا؟ مگه چی شده؟ -امروز نیوشا مدرسه نیومده بود، حالا یه چیزی بگم سیاوش؟ -چی؟ -من دیروز دیدمش که با فواد و پوریا رفت، اما به خانم شفیقی نگفتم سیاوش با خود فکر کرد که نیوشا هنوز با آن دو نوجوان خبیث دوست است؟ بنفشه چقدر خوش شانس بود که از گروه آنها جدا شده بود.... -چرا نگفتی؟ -آخه ترسیدم بفهمه من قبلا با فواد دوست بودم -نه بنفشه، فردا باید بری به خانم مدیر بگی، شاید اتفاق بدی افتاده باشه، از چیزی نترس، من اینجا هستم هواتو دارم -یعنی برم بگم؟ -آره دختر خوب برو بگو .............. بنفشه باز هم به جای خالی نیوشا خیره مانده بود. نیوشا امروز هم به مدرسه نیامده بود. جریان از چه قرار بود؟ دو روز پشت سر هم غیبت کرده بود. به یاد حرف سیاوش افتاد که گفته بود به خانم مدیر جریان را بگوید، خوب باید همین کار را می کرد. معلم عربی در حال توزیع برگه های سوال بود که سمیرا به بنفشه نگاه کرد و گفت: -خوندی؟ -زیاد نه، اما تقلب نمی کنم سمیرا سر تکان داد: -آفرین، فردا هم می فهمی جغرافی رو چند شدی بنفشه لبخند زد و به یاد قول و قرارش با سیاوش افتاد که قرار بود یکی از پرنده هایش را به او بدهد. در دل دعا کرد که نمره اش ده شود. اگر ده می شد برای اولین بار بود که از درسی بدون تقلب کردن، نمره ی قبولی آورده بود. آنوقت سیاوش خوشحال می شد، سمیرا خوشحال می شد، خودش چه؟ خودش هم خوشحال می شد... بنفشه دوباره به نیمکت خالی نیوشا نگاه کرد و اینبار تصمیم گرفت بعد از اتمام امتحان عربی، داوطلبانه به دفتر کوچک برود. دفتر دیگر برایش ترسناک نبود.... ..........بنفشه به سمت دفتر می رفت. دوباره مقنعه اش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. چشمش افتاد به زن قد بلندی که پوشش معمولی داشت و موهای شرابی رنگ و بلندش از زیر روسری، پیدا بود. زن به او پشت کرده بود و چهره اش مشخص نبود. خانم شفیقی سرگرم صحبت با آن زن بود. بنفشه با خود فکر کرد که ای کاش موهای خودش همین رنگ بود. رنگ شرابی چه رنگ جالبی است. در همین افکار بود که صدای زن جوان بالا رفت: -بچه ی من آخرین بار اومده بود مدرسه، بعدش دیگه برنگشته خونه صدای خانم شفیقی هم بلند شده بود: -خانم من که مسئول بیرون از مدرسه ی دختر شما نیستم، می خواستین خودتون بیاین دنبال دخترتون، من که تا جلوی در خونه نمی تونم اسکورتش کنم -پس وظیفه ی شما چیه؟ -وظیفه ی من از ساعت یه ربع به هفت صبح شروع میشه تا یک و ربع بعد از ظهر، شما که اینقدر نگران بچه تونین می خواستین بیاین دنبالش، اصلا الان من باید طلبکار باشم، دختر شما دوروزه کجاست که مدرسه نیومده -از کجا معلوم که بلایی سرش نیومده باشه؟ اگه بلایی سرش اومده باشه من می دونم و شما -خانم سمیع زادگان به جای جر و بحث با من برین به پلیس خبر بدین، شوهرتون کجاست؟ -شوهرم بار برده اردبیل، اینجا نیست، من به پلیس می گم که اول از همه بیاد سراغ شما خانم شفیقی سری به نشانه ی تاسف تکان داد: -خانم من نمی دونم به شما چی بگم، برو از من شکایت کن، برو پلیسو بریز سر من ناگهان چشمان خانم شفیقی روی بنفشه ثابت ماند، به او اشاره زد: -چی شده؟ زن به سمت بنفشه چرخید و بنفشه تازه توانست چهره اش را ببیند. زن جوانی بود با صورت ساده و بدون آرایش. بنفشه با خودش فکر کرد که پس این مادر نیوشاست؟ صدای خانم شفیقی دوباره بلند شد: -کاری داری؟ بنفشه باز هم نتوانست حرفی بزند، بنفشه دوباره ترسیده بود. همانطور که خیره خیره به مادر نیوشا نگاه می کرد گفت: -نه خانم بنفشه راهش را کج کرد و به سمت حیاط رفت. ................ سیاوش روی تخت نشسته بود و همانطور که پوست لبش را با دندان می کشید به صحبتهای شهناز گوش می داد: -ببین آقا سیاوش من نمی دونم تو پیش خودت چی فکر کردی یا اصلا می خوای چی کار کنی، اما همینو می خوام بهت بگم که فکر نکن حالا که مادر بنفشه بیمارستان بستریه و باباش هم بی خیاله پس دیگه این بچه کس و کاری نداره، من مثه شیر بالای سرشم سیاوش پوزخند زد: -خانم شیر، حالا میشه لطف کنین به من بگین چی شد یه دفه شما یاد برادرزادت افتادی؟ -من همیشه به یادش هستم، دورادور مراقبشم، خبرها به گوش من میرسه، واسه خودت فکر کردی بنفشه لقمه ی آمادست؟ سیاوش گیج شده بود. شهناز چه می گفت؟ -چی می گی شما؟ لقمه ی آماده یعنی چی؟ -یعنی اون فکر و خیالهایی که در مورد بنفشه کردیو بریز دور، هنوز اون روی سگ منو ندیدی، همچین به خاک سیاه بشونمت که خودت کیف کنی سیاوش از روی تختش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد: -چه فکر و خیالی؟ درست حرف بزن ببینم چی می گی؟ -خودتو نزن به اون راه، تو از یه بچه ی دوازده ساله هم نمی گذری؟ واسه چی هی دورو برش می پلکی؟ خجالت هم خوب چیزیه، اون شایان بی غیرت که دیگه داره شورشو در میاره، تو دیدی این بچه تموم روز تنهاست گفتی چه لقمه ی چرب و نرمی؟ سیاوش تازه متوجه ی منظور شهناز شده بود، سرش داغ شد و دوباره خشمش فوران کرد. شهناز برای خودش داستان سرایی می کرد؟ او نسبت به بنفشه نظر سو داشته باشد؟ بنفشه؟ بنفشه برایش مثل دوستش بود، مثل دخترش بود این عمه نیمه قلابی چه می گفت؟ هر بار کمی گرد و خاک به پا می کرد تا یاد آوری کند من هنوز عمه ی این بچه هستم؟ سیاوش دیگر نتوانست خودش را کنترل کند فریاد زد: -این چرندیاتو تموم کن خانم، می فهمی داری چی بار من می کنی؟ من الان یکی دو ماهه با بنفشه آشنا شدم از گل نازکتر به این بچه نگفتم، اصلا مگه وظیفه ی منه که بخوام برای این بچه دل بسوزونم؟ اونوفت تو میای به من می گی من سر این بچه بلا میارم؟ نترس خانم تو اگه تا آخر عمر زبون به دهن بگیری هم من منکر این نمیشم که تو عمه ی این بچه ای، دیگه نمی خواد با گفتن این چرت و پرتها نشون بدی که عمه شی -ببین آقا سیاوش، به خداوندی خدا بلایی سر اون بچه بیاری می کشونمت دادگاه -خانم تو خیلی ناخوشی، حیف که خواهر شایانی وگرنه می دونستم چی بارت کنم -برو خودتو به روانشناس نشون بده، آدرسشم که داری -معلومه تو با این طرز فکرت چه روانشناسی به من معرفی می کنی -تو خودت...... سیاوش دیگر منتظر ادامه ی صحبتهای شهناز نماند، تماس را قطع کرد. آنقدر عصبانی بود که نمی توانست آرام و قرار بگیرد. شهناز چطور، چنین فکری در مورد او کرده بود؟ او برای چه باید بلایی بر سر بنفشه می آورد؟ او به تنها چیزی که فکر نمی کرد همین بود. آخر این چه دنیایی بود که به جبران کمک به یک دختربچه ی بی پناه، او را با سنگ کتک می زدند و به او تهمت می بستند؟ سیاوش نزدیک بود به گریه بیوفتد، اینبار دیگر به خاطر بنفشه نبود. به خاطر خودش بود که می خواست گریه کند، به خاطر خودش....بنفشه با دستان یخ زده، دست سمیرا را در دست گرفته بود و با تمام وجود به دهان معلم جغرافیا چشم دوخته بود. سمیرا به آرامی گفت: -قبول میشی، نگران نباش -سمیرا من خیلی غلط غولوط نوشته بودم، چندتا از سوالا رو هم جواب ندادم، یعنی ده میشم؟ -آره، من مطمئنم، اصلا شاید بیشتر شدی، شاید چهارده پونزده شدی بنفشه به گفته ی سمیرا اطمینان نداشت. او خودش بهتر از هر کسی خبر برگه ی امتحانی اش را داشت. معلم جغرافیا شروع به صحبت کرد: -خیل خوب، برگه ها رو تصحیح کردم، دو نفرتون از رو دست هم تقلب کرده بودین که من به هر دوتا نمره ی صفر دادم، نوشته هاتون دقیقا عین هم بود، فکر کردین من نمی فهمم؟ معلم سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و در ادامه گفت: -خیل خوب نمره ها رو می خونم -کارگر 16 و برگه را به سمت دختری که در ردیف دوم نشسته بود دراز کرد. بنفشه احساس کرد تا چند لحظه ی دیگر بیهوش خواهد شد. سمیرا باز هم او را به آرامش دعوت کرد. صدای معلم دوباره بلند شد: -پور میرزا و پاک سرشت جفتتون صفر شدین، اونم به خاطر تقلب بنفشه با حق شناسی به سمیرا نگاه کرد. سمیرا مانع از تقلب کردن بنفشه شده بود، چقدر خوب.... در غیر این صورت او و سمیرا هر دو نمره ی امتحانشان صفر می شدف ممنون سمیرا، ممنون.... -برزویی 20 -آزاد سرو 18/5 -قنبر نژاد 19 بنفشه دستانش را از بین دست سمیرا آزاد کرد و دست به سینه، خودش را به جلو و عقب تکان می داد. -شهنامی 20 بنفشه از ته دل خوشحال شد، سمیرای مهربان بیست شده بود، حقش بود که بیست شود، دخترک با محبت..... -کریم بخش 9 -فرزام 13/5 -جهانی 7/5 سمیرا بر خلاف دخترکانی که به برگه ی امتحانی اشان نگاه می کردند، به ملاحظه ی بنفشه آنرا تا کرد و درون کیفش گذاشت. -احسان پور 15 -توکلی 20 بنفشه احساس کرد که دلش به هم می پیچد، اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود. مدام زیر لب تکرار می کرد: -بخونش دیگه، بخونش دیگه سمیرا لبهایش را روی هم فشرده بود، بنفشه سرش را روی میز گذاشت و چشمهایش را بست. -سماک 10/5 بنفشه ناگهان چشمهایش را از هم گشود. سماک چند؟ 10/5؟ یعنی از آن درس نمره ی قبولی گرفته بود؟ واقعا 10/5؟ سمیرا با خوشحالی دستش را دراز کرد و برگه ی بنفشه را از دست معلم گرفت و به بنفشه که هنوز سرش روی میز بود گفت: -بنفشه دیدی نمره قبولی گرفتی، دیدی؟ برای بنفشه باور نکردنی بود، سرش را از روی میز بلند کرد و به برگه ای که به سمتش دراز شده بود چشم دوخت. گیج و منگ برگه را در دست گرفت و به آن نگاه کرد، نمره ی ده و نیم که با خودکار قرمز نوشته شده بود واقعی بود، واقعی واقعی واقعی... بنفشه ی کوچک به گریه افتاده بود، اما اینبار اشکهایش از سر ذوق بود، سمیرا با خوشحالی دستهایش را در هم قفل کرد و با دیدن اشکهای بنفشه خودش هم چشمانش پر از اشک شد و گفت: -حالا من موندم اون نیم نمره بابت چی بوده که شدی ده و نیم بنفشه میان گریه لبخند زد. صدای معلم جغرافیا بلند شد: -سماک چیه؟ گریه می کنی؟ قبل از اینکه بنفشه چیزی بگوید، سمیرا جواب داد: -خانم، بنفشه خوشحاله، این درسو بدون تقلب شد ده و نیم معلم جغرافی از روی رضایت لبخند زد و سری تکان داد. بنفشه در آن لحظه فقط به سیاوش فکر می کرد. سیاوش اگر می فهمید که او از این درس نمره ی قبولی گرفته است چقدر خوشحال می شد. سمیرا خوشحال شده بود، خودش خوشحال شده بود سیاوش.... سیاوش هم خوشحال می شد. صدای معلم جغرافیا بلند شد: -پور اکبری 17/25 -حمیدی 14 -غلامی 19/5 ............ بنفشه و سمیرا جلوی بوفه ایستاده بودند. بنفشه رو به سمیرا کرد: -دو تا ساندویچ کالباس می خرم، باشه؟ -نه، تو واسه من نخر، من خودم می خرم -نه من ده شدم، باید امروز به تو هم شیرینی بدم -تو ده و نیم شدی دو دختر نوجوان خندیدند. چند لحظه ی بعد هر دو قدم زنان و با ساندویچ هایی در دستشان، به سمت کلاس رفتند. ناگهان سر و صدای یکی از بچه های کلاس، توجه هر دو نفرشان را به خود جلب کرد. -بچه ها، نگاه کنین، نیوشا سمیع زادگانو ببینین بنفشه سریع سرش را چرخاند و نگاهش روی چهره ی رنگ پریده ی نیوشا که به همراه مادرش وارد سالن مدرسه شده بود، ثابت ماند. نیوشا بود که بی توجه به نگاه خیره ی دخترکان مدرسه، در کنار مادرش گام بر می داشت. مادر نیوشا با اخمی که بر چهره داشت دست نیوشا را در دست گرفته بود و به سمت دفتر می رفت. سمیرا رو به بنفشه کرد: -نگاه کن، نیوشاست، ینی چی شده؟ بنفشه جواب سمیرا را نداد. هنوز به نیوشا نگاه می کرد. نیوشا و مادرش به نزدیک بنفشه رسیدند. نیوشا متوجه ی بنفشه شد و برای چند لحظه به او خیره ماند. بنفشه هم به نیوشا نگاه کرد. نیوشا نگاهش را از بنفشه به سمت سمیرا شهنامی که در کنار بنفشه ایستاده بود، چرخاند و پوزخند زد و به همراه مادرش به سمت دفتر رفت. سمیرا دوباره از بنفشه پرسید: -تو می گی چی شده بنفشه؟ -نمی دونم بنفشه از پشت سر به نیوشا و مادرش نگاه کرد. هر دو وارد دفتر شدند و در دفتر را بستند. ................ بنفشه با ذوق گفت: -سیاوش جونم، سلام سلام سیاوش لبخند بی جانی زد: -سلام دختر، حالت خوبه؟ -آره، سیاوش من ده و نیم شددددددم سیاوش آنقدر بی حوصله بود که روی حرفهای بنفشه فکر نمی کرد. او حتی امروز به بوتیک هم نرفته بود. شهناز حرفهای بسیار بدی به او گفته بود، حرفهایش آنقدر بی رحمانه و خشن بود که سیاوش را از پا انداخته بود. -یعنی چی ده و نیم شدی بنفشه؟ درس نخوندی؟ -نه سیاوش جونم، من درسمو خودم خوندم، دیگه تقلب هم نکردم -آفرین بنفشه، پس بدون تقلب ده و نیم شدی؟ -آره سیاوش جونننننم سیاوش لبخند زد. دخترک برای نمره ی ده و نیم ذوق زده شده بود، آنوقت عمه اش ....... نه دیگر نباید اینقدر به عمه جان فکر می کرد، اما نمی شد حرفهای شهناز مدام در ذهنش تکرار می شد، همان حرفهای بی رحمانه و خشن.... صدای بنفشه افکارش را پس زد: -سیاوش سر قولت هستی؟ -کدوم قولم؟ -یکی از پرنده هاتو به من می دی؟ -باشه، بهت می دم -امروز بهم می دی؟ -یه روز خودم میارم در خونه بهت می دم بنفشه بلافاصله گفت: -نه، قرار بود من خودم انتخاب کنم، تورو خدا سیاوش، بیا دنبالم منو ببر خونتون، تورو خدا سیاوش کلافه جواب داد: -بنفشه امروز حوصله ندارم، باشه برای یه روز دیگه -سیاوش تورو خدا تو قول دادی من ده و نیم شدم مگه تو نمی خواستی من درسامو بخونم؟ سیاوش بی حوصله گفت: -بنفشه، من خسته ام، می خوام بخوایم -سیاوش توروخدا، سیاوش جونم سیاوش دستش را روی سرش گذاشت. چه کار می توانست بکند؟ باید به دنبال دخترک می رفت، خودش به او قول داده بود، مگر قول نداده بود؟ -باشه، میام دنبالت بنفشه از خوشحالی جیغ کشید: -سیاوش جونم، مرسی سیاوش با همه ی بی حوصلگی اش، دوباره لبخند زد. بنفشه دوباره گفت: -راستی سیاوش، امروز نیوشا و مامانش اومدن مدرسه، نیوشا دوروز بود پیدا نبود، معلوم نبود کجا رفته بود، مامانش چند روز پیش با خانم مدیر دعوا می کرد، امروز بابا مامانش اومد مدرسه، رفتن دفتر، دیگه نمی دونم چی شد سیاوش دیگر حوصله ی دقیق شدن در احوالات نیوشا را نداشت. در کار همین بنفشه مانده بود، چه برسد به دوستان و همکلاسی های بنفشه. سیاوش بی توجه به صحبتهای بنفشه، درحالیکه خمیازه می کشید، گفت: -میام دنبالت، ولی تا غروب مجبوری اینجا بمونیا، می خوام بخوابم، حوصله هم ندارم، نباید شیطونی کنی، باشه؟ -آخ جون، باشه واقعا سیاوش فکر می کرد بنفشه از اینکه مجبور بود چندین ساعت در خانه اشان بماند، حوصله اش سر می رود؟ او اشتباه می کرد، بنفشه از خدایش بود تا برای همه ی عمر، در کنار سیاوش زندگی کند، برای همه ی عمر..... تماس که قطع شد، بنفشه سریع به سمت کشو اش دوید و لباسهای بهم ریخته اش را زیر و رو کرد و بالاخره بلوز قرمز رنگی را انتخاب کرد و آنرا اطو نکرده و چروکیده پوشید. به سمت میز تحریرش رفت و رژ لب معروفش را از درون کشو بیرون آورد و به جلوی آینه دوید و آنرا چند بار به لبش کشید. رژ لب قرمز با لباس قرمز رنگ چقدر هم خوانی داشت. بنفشه نگاهی به خود کرد و از فکرش گذشت که ای کاش موهایش شرابی رنگ بود. از سر حسرت آه کشید. بنفشه دوباره به
برچسب ها: نگاهی به رمان«حالا کی بنفشه می‌کاری؟» فرشته مولوی - فرحناز علیزاده , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان بازان - رمان نبض تپنده , رمان ایرانی و عاشقانه بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , آموزش نویسندگی در سایت | رمان های عشقولانه , رمان جدید | رمان های عشقولانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55792

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا