تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بنفشه (فصل نهم)


روانشناس رو به سیاوش کرد: -آقای بخشنده، احساست نسبت به بنفشه چیه؟ سیاوش جا خورد، چه سوال غافلگیرانه ای، احساس او نسبت به بنفشه.... هوممممم..... -خوب دلم براش می سوزه، خوب چیز، خوب می دونین، دوسش دارم -چرا دوسش داری؟ -ای بابا، چه سوالایی، خوب، خوب کارهاش خنده داره، یعنی با نمکه، اگه بدونین چقدر سر به سر من می ذارهف یه حرفهایی می زنه آدم از خنده ریسه میره، اما در کنارش دلم براش می سوزه، بخدا من اگه یه دختر مثه بنفشه داشتم، جونمو براش می دادم -بنفشه می دونه که دوسش دارین؟ -خوب آره، ازم می پرسه که دوسش دارم منم می گم آره -فقط همین؟ -آره دیگه، پس چی باید بگم؟ روانشناس سری تکان داد و گفت: -حرفهای شما در مورد احساساتتون به بنفشه، ناقصه، برای همین دچار این مشکل شدین، خوب حالا می گم چی کار کنین، ببین آقای بخشنده وقتی بنفشه از علاقه اش به شما می گه، تنها کاری که شما می کنین اینه که یا تعجب می کنی و یه کلمه می گی آره یا عصبی میشیو داد و فریاد می کنی، متاسفانه شما این علاقه رو هدایت نمی کنی، وقتی بنفشه می گه دوسم داری، باید بگی آره بنفشه اگه یه دختر داشتم دلم می خواست مثه تو بود، یا بگی تو یه دختر خانم خوبی که هر آدم عاقلی بچه های خوب و گلو دوست داره، منم مثه آدم های عاقل تورو دوست دارم، اما شما چی می گی؟ می گی آره دوست دارم، همین، بچه ها خیلی راحت تحت تاثیر حرفامون قرار می گیرن، بازی با کلمات شما ضعیفه، گذشته از اون بنفشه مدام برای هر چیزی به شما زنگ می زنه از هر سه چهارتا تماس، یکی رو جواب نده، کم کم بنفشه رو سوق بده به سمت کسی که بتونه پای درد دل این بچه بشینه -مثلا کی؟ -تو خونواده ی بنفشه کی از همه عاقلتره؟ کی به نسبت بقیه بهتره؟ سیاوش با خود فکر کرد که چه کسی عاقلتر است؟ هیچ کس، کسی در آن خانواده عاقل نبود... -هیچ کی، نه، شهناز، خواهر شایان به نسبت بقیه بهتره -خوب پس لازمه شهناز خانم هم تشریف بیارن اینجا، یه سری از همکاری ها باید توسط ایشون صورت بگیره -من نمی تونم به تنهایی کاری کنم؟ -اشکال کار اینجاست، شما فکر می کنی باید همه کاره باشی، باید همه ی مشکلاتو یه تنه حل کنی، واسه همین یه شمشیر برداشتی رفتی به جنگ اطرافیان بنفشه -خانم باید می رفتم، اونا خیلی راحت خودشونو کشیدن کنار، پس تکلیف این بچه جیه؟ -گوش کنین، اینکه کسی مسئولیت این بچه رو قبول نمی کنه خیلی بده، اما کار شما هم بده که با مردم جر و بحث می کنین، اونها الان زخم خورده هستند، ناخواسته با این کارتون کینه ی اونا رو شدیدتر می کنین، کمک شما باید به صورت پیشنهاد باشه، شما اصرار داری که اونا حرفتونو گوش کنن، هرچند حرف شما درست باشه، شما که نباید با مردم بجنگی، این که نشد کمک -پس نباید می رفتم در خونه؟ -خوب رفتن کار خوبی بود، اما توهین کردن اصلا درست نبود، شما باید می گفتی خانم، آقا نوه ی شما این وضعیتو داره من وظیفه ام بود به شما بگم، خداحافظ -خوب اگه قبول نمی کردن چی؟ -باید دنبال راه بعدی می گشتین، اما شما عصبی میشی و توهین می کنی -آهان سیاوش اینبار آهان را کش دار ادا نکرد، گویی کم کم روی حرفهای روانشناس، عاقلانه فکر می کرد... روانشناس ادامه داد: -مورد بعدی کادو خریدن شماست، من یه سوال دارم، اگه بنفشه دختر خودت بود برای اون رژ لب می خریدی؟ اونم تو اون سن کم؟ هرچیزی مقطع سنی داره، شرایط فرهنگیو محیطی داره، ممکنه تو فلان محیط و تو فلان شرایط هیچ ایرادی نداشته باشه که ما برای یه دختربچه ی دوازده ساله رژ لب بخریم، اما حالا تحت این شرایط خاص بنفشه که بزرگتری بالای سر بچه نیست، این کار یعنی چی؟ -خانم اگه نمی خریدم، عقده ای می شد، دلم سوخت -آقای بخشنده، ما همیشه نمی تونیم همه ی اون چیزهایی رو که می خوایم، داشته باشیم، شما مگه همه چیزو با هم دارین یا داشتین؟ نه شما هم کمبودهایی دارین، کاستی هایی دارین، اصلا زندگی پر از کمی و کاستیه، اگه همه چیز در اختیار من باشه که فردا جلوی مشکلات نمی تونم دووم بیارم، چون ناکامی رو تجربه نکردم سیاوش خودش را روی مبل جا به جا کرد: -خانم اگه من هم نمی خریدم، خودش با پول توجیبیش می خرید -اولا من گمون نمی کنم تو فروشگاه های لوازم آرایشی، به یه دخترکی با اون توصیفی که شما کردین که خیلی ریزه اندامه و بچه سال نشون می ده، رژ لب بفروشن، ثانیا گیریم حق با شما باشه و خودش می خرید، اون موقع دیگه این اشتباه متوجه ی شما نبود، دیگه من نمی گفتم شما اشتباه کردی، خود این بچه با توجه به مقتضای سنش مقصر بود و بعد ما باید با دلیل قانع کننده اونو متوجه می کردیم که الان وقت رژ لب زدن نیست، اما الان شما خودت این وسیله رو در اختیارش گذاشتی، اون بچه فکر کرده باید برای شما رژ لب بزنه، چون شما خوشت میاد سیاوش مثل اسپند روی آتش شد: -من خوشم بیاد؟ بیخود فکر کرده واسه چی.... -آقا آروم باش، بازم که عصبی شدی سیاوش زبان به دهان گرفت و با نا امیدی به روانشناس نگاه کرد. در دلش گفت که خوش به حال روانشناس که اینقدر آرام و خونسرد است، باید هم آرام و خونسرد باشد، این که مشکل او نبود مشکل سیاوش بدبخت بود... سیاوش به پشتی مبل تکیه زد و سرش را از روی ناتوانی تکان داد. -یکی دیگه از کارهای اشتباه شما اینه که برای هر رفتار بنفشه، یه راهکاری پیدا کنی این اشتباهه سیاوش دوباره صاف نشست: -یعنی چی؟ -یادمه هفته ی پیش از ابروهاش می گفتین و اینکه خرابش کرده بود، شما نباید مداد تتو می خریدی و ابروهاشو درست می کردی -پس چی کار می کردم؟ -وقتی ما اشتباه می کنیم باید تاوانشو پس بدیم، بنفشه نباید ابروهاشو با تیغ می زد، تاوانش هم اخراج موقت از مدرسه ست -خوب اون که اخراج شد -اما برای چند روز شما خرابکاریشو جبران کردی، ما باید یاد بگیریم هر کار بدی یه جبرانی داری، باید پای اشتباهی که کردیم بمونیم، در غیر این صورت هیچ وقت نمی فهمیم که اشتباه نکنیم، شما هم سن بنفشه بودی اشتباه نمی کردی؟ بابت اون اشتباه تاوان نمی دادی؟ همه ی ما همین جوریم، شما نباید به خاطر وضعیت این بچه اشتباهاتشم لا پوشونی کنی، اینا دو تا چیز مجزاست، تحت هر شرایطی ما باید بدونیم اشتباه، اشتباه ست سیاوش دوباره به پشتی صندلی تکیه داد، دیگر نمی دانست چه بگوید، با خود فکر کرد که چون پدر نبود این اشتباهات از او سر زده بود، یا چون روانشناس نبود؟ سیاوش به دلیل دلسوزی دچار این اشتباهات شده بود....
به دلیل دلسوزی.....بنفشه بغ کرده پشت میزش نشسته بود. نگاهش برای چند لحظه روی جای خالی نیوشا، ثابت ماند اما فکرش را درگیر غیبت دوباره ی نیوشا نکرد. فکرش درگیر سیاوش بود. سیاوش بد اخلاق... سیاوش بد اخلاق که برای بار چندم بر سرش فریاد کشیده بود و حتی اینبار هلش داده بود. او فقط می خواست در کنارش دراز بکشد و او را ببوسد. سیاوش برای چه چنین رفتاری با او داشت؟ و حالا سه روز گذشته بود و حتی یک تماس چند ثانیه ای هم با او نگرفته بود، خودش هم دیگر جرات نداشت به سیاوش زنگ بزند. هنوز یادش نرفته بود که بعد از آن اتفاق، سیاوش حتی حاضر نشد او را به خانه برساند و در نهایت مهناز او را با ماشین سیاوش به خانه اشان رساند. بنفشه نمی دانست که با آن رفتارش، تا چه حد سیاوش را ترسانده بود، نمی دانست.... بنفشه آه کشید و با خودکاری که در دستش بود روی میز را خط خطی کرد. درکلاس باز شد و یکی از دخترکان به طور ناگهانی به داخل کلاس پرید و با هیجان فریاد زد: -بچه هااااا، نیوشا سمیع زادگان از مدرسه اخراج شده ه ه ه ه از هر سو صدایی به گوش رسید: -هییییییییییییع، چرااا؟ مگه چی کار کرده؟ -وااااااای چند روز اخراج شده؟ یه هفته یا سه روز؟ -پس واسه همین مامانشو آورده بود مدرسه؟ دختری که این خبر را آورده بود، با هیجان گفت: -کلا اخراج شده، دیگه حق نداره بیاد مدرسه، بچه ها می دونین چرا؟ من شنیدم دو روز تمام با دو تا پسره تو یه خونه بوده، معلوم نیست چی کار کرده ه ه ه ه ه ه اینبار دخترکان کلاس دسته جمعی فریاد زدند: -هیییییییییییییییییییع بنفشه هم با شنیدن این خبر میخکوب شده بود. نیوشا از مدرسه اخراج شده بود؟ دو روز کامل به همراه دو پسر در یک خانه بود؟ یعنی آن دو پسر همان فواد و پوریا بودند؟ چه بلایی بر سر نیوشا آورده بودند؟ دیگر آبرویی برایش باقی نمانده بود.... آبرویش بر باد رفته بود، برباد..... صدای سمیرا، بنفشه را از میان افکارش بیرون کشید: -وای شنیدی بنفشه؟ این نیوشا چه دختر بدیه، چه شانسی آوردی دیگه باهاش دوست نبودی و بنفشه با خودش فکر کرد که واقعا چقدر خوش شانس بود که دور نیوشا و فواد و پوریا را خط کشیده بود، این را هم مدیون سیاوش بود، همان سیاوش بداخلاق که با امروز، دقیقا سه روز می شد که او را ندیده بود.... صدای دخترک دوباره در کلاس پیچید که در حالی که به سمت میزش می دوید، فریاد زد: -وای بچه ها، خانم شفیقی دوباره دخترکان به جنب و جوش افتادند و هر کدام وسائل ممنوعه همچون موبایل و سوهان ناخن و غیره را درون کیفشان پنهان کردند، و موهایی بود که با عجله، به زیر مقنعه ها فرو می رفت. خانم شفیقی با اخمهای ترسناکش وارد کلاس شد و بی مقدمه رو به بچه ها کرد: -خوب گوشاتونو وا کنین ببینین چی دارم می گم، مدرسه اومدین که درس بخونین یه چیزی یاد بگیرین، نه اینکه قرتی بازیو کثافت کاری انجام بدین، من در مورد این چیزا اصلا شوخی ندارم، همکلاسیتون سمیع زادگان به خاطر همین کاراش از مدرسه برای همیشه اخراج شد، این که دیگه ابرو برداشتنو ناخن لاک زدن نیست که من بخوام با سه روز یا یه هفته اخراج، سر و تهشو هم بیارمو از گناهش بگذرم، دیگه شماها همکلاسی به اسم سمیع زادگان ندارین، اونم بابت دو روز غیبت غیر موجه که در نهایت فهمیدیم خانم این دوروز خونه هم نبوده، آخرم معلوم شد کجا بوده و پیش کیا بوده، اونو دیگه پدر و مادر خودش باید ادبش کننو برن سراغ همونایی که دخترشون این دوروزو با اونا بوده، اما در حوزه ی اختیارات من بود تا همچین دانش آموزی دیگه تو مدرسه ی من برای درس خوندن نیاد، هرچند اون به تنها چیزی که فکر نمی کرد همین درس خوندن بود، بقیه ها حواسشونو جمع کنن، اومدین اینجا برای درس خوندن، ببینم کسی داره مثه سمیع زادگان رفتار می کنه، اونم اخراج می کنم، فهمیدین؟ دخترکان با مقنعه های تا پیشانی پایین کشیده شده، نعره زدند: -بععععععع لههههههههههه خانم شفیقی بدون حرف اضافه ای چرخید و از کلاس بیرون رفت. بنفشه آب دهانش را قورت داد و دوباره در فکر فرو رفت. یعنی نیوشا دیگر برای همیشه اخراج شده بود؟ حالا پلیس هم به سراغ فواد و پوریا می رفت؟ یعنی فواد و پوریا چه بلایی بر سر نیوشا آورده بودند؟ با او کاری کرده بودند؟ بنفشه خوشحال بود که جای نیوشا نیست، به جز بنفشه همه ی دخترکان خوشحال بودند که جای نیوشا نیستند، نیوشا دیگر در نظر هیچ کدامشان دختر خوبی نبود، در نظر هیچ کدامشان..... .............. سیاوش ساک لباس را به دست مشتری داد و گفت: -مبارک باشه خانم مشتری با لبخند از سیاوش تشکر کرد و از بوتیک بیرون رفت. شایان کش و قوسی به بدنش داد و گفت: -امروز خوب فروش کردیما، من خیلی راضی ام سیاوش در تایید گفته های شایان سر تکان داد. -می گم سیاوش ممکنه من ماه دیگه برم ترکیه، بوتیک داره خالی میشه، میرم دوباره جنس بیارم، می خوای دوتایی بریم؟ یا من برم تو اینجا رو بچرخونی؟ سیاوش بی توجه به سوال شایان در حال تا کردن لباسهای روی پیشخوان بود. -جون سیا بیا دوتایی بریم، هم فاله هم تماشا، ها چی می گی، میای؟ فکری از ذهن سیاوش گذشت: -آره میام، ولی یه شرطی داره؟ -چه شرطی؟ -تو هم با من جایی که من می گم بیای چشمان شایان ریز شد: -کجا؟ -بریم پیش روانشناس شایان چتد لحظه مکث کرد و ناگهان بلند بلند خندید. -هاهاهاهاها، عجب کره خری هستی تو، خیلی باحال بود، باشه بابا من خل و دیوونه، پس بریم؟ بریم یه هفته ده روز صفا و چشمکی حواله ی سیاوش کرد. سیاوش چرخید و همانطور که لباسها را درون قفسه می گذاشت، گفت: -من دارم جدی حرف می زنم، بیا دوتایی بریم پیش روانشناس شایان کمی خیره خیره به سیاوش نگاه کرد که حالا به سمت او برگشته بود و او هم متقابلا نگاهش می کرد و گفت: -پیش روانشناس بریم که چی بشه؟ من مشکلی ندارم، عقلم سر جاشه سیاوش اینبار کاملا به سمت شایان چرخید: -شایان مگه فقط دیوونه ها میرن پیش روانشناس، من امروز پیش یه روانشناس بودم، مطبش تو همین راسته ی خودمونه، با ماشین همش هفت هشت دقیقه راهه، به خاطر وضعیت بنفشه اونجا بودم شایان پوزخند زد: -آهان پس بنفشه دیوونه شده؟ بعید هم نیست، از اون مادر اینجور دختر به عمل میاد دیگه، می گفتی دیوونگی تو خونوادشون ارثیه و دوباره بلند بلند خندید. سیاوش دستش را روی کمرش گذاشت و به سیاوش نگاه کرد. به پدری نگاه می کرد که بی خیال در مقابلش ایستاده بود و دختر خودش را مسخره می کرد، سیاوش دوباره عصبی شد. رفتارهای شایان واقعا غیر قابل تحمل بود. غیر قابل تحمل.... -شایان، روانشناس می خواد با تو صحبت کنه، من وضعیت زندگی بنفشه رو براش توضیح دادم، گفتم تو باهاش چه رفتاری داری شایان به تندی گفت: -من پیش هیچ روانشناسی نمیام، واسه خودت سر خود رفتی چی گفتی؟ من که دیوونه نیستم -والله بعید می دونم دیوونه نباشی، مگه نگفتی باهم بریم ترکیه، خوب بیا بریم اونجا منم باهات میام ترکیه سیاوش پشتش را به سیاوش کرد و نایلونهای پخش و پلا شده را زیر پیشخوان جا داد: -من نظرم عوض شد، خودم تنها میرم -شایان گوش کن، بنفشه تو یه سن حساسه، تو خبر دخترتو داری؟ می دونی چه خطرهایی تهدیدش می کنه؟ ممکنه تو این سن بحرانی درگیر احساسات بشه -خوب بشه، به من چه سیاوش دستش را از روی کمرش برداشت و به شایان نگاه کرد. -ینی چی که می گی خوب بشه؟ تو راستی راستی سرنوشت دخترت برات مهم نیست؟ ممکنه هزارتا ضربه بخوره، ممکنه گیر یه آدم ناتو بیوفته -ببین، اولا که اون یه دختر بچه ی بی خاصیته که خیلی چیزها سرش نمیشه، بعدشم می خواد عشق و عاشقی کنه؟ ببینم زیادی داره شورش می کنه با کمربندم می زنمش سیاوش انگشتان پایش را درون کفش بالا و پایین کرد. دوباره خشمش در حال سر ریز شدن بود، سعی کرد با آرامش صحبت کند: -آقا شایان، به جای این که اینقدر از وجود نازنینت مایه بذاری، بیا برو ببین این خانمه چی می گه؟ -خانمه؟ کدوم خانمه؟ -همین روانشناسه -روانشناس خانمه؟ جون من؟ چه شکلیه؟ سیاوش خیره خیره به شایان نگاه کرد. شایان پوزخند زد و خواست از پشت پیشخوان بیرون بیاید، دوباره صدایش به گوش سیاوش رسید: -من هیچ گورستونی نمیام، تو هم بی خودی پولتو نریز تو جیب این روانشناسا، اینا خودشون دیوونن سیاوش پا تند کرد و خودش را به شایان رساند و از پشت بازویش را گرفت و او را به سمت خود چرخاند. شایان با نگاهی استفهام آمیز به او خیره شد. سیاوش دهان باز کرد تا دوباره به شایان فحش و ناسزا بگوید. یک لحظه به یاد گفته های روانشناس افتاد و لبهایش را روی هم فشار داد. روانشناس گفته بود سعی نکند با دیگران بجنگد.... شایان لبخند زد: -خوب؟ سیاوش دستش را روی بازوی شایان فشار داد و چشمهایش را به کفشهای او دوخت و در نهایت.... و در نهایت کمی او را به عقب هل داد و دستش از روی بازوی شایان، شل شد و پایین افتاد. شایان به مسخره، سری تکان داد و از پشت پیشخوان بیرون آمد و به سمت رگالهای لباس رفت. نفسهای سیاوش تندتر شده بود. بیش از حد به خودش فشار آورده بود تا فریاد نزند. روانشناس گفته بود که نباید عصبانی شود و با دیگران بجنگد، اما یک چنین پدری واقعا جای جنگیدن داشت، چنین پدری نوبر بود، نوبر..... .........بنفشه گوشه ی تشکش را در دست گرفته بود و با زحمت آنرا از روی تخت شکسته اش می کشید. آنقدر قدرت نداشت تا آنرا از روی تخت پایین بیاورد، اما همچنان آنرا می کشید. صدای زنگ گوشی اش به هوا بلند شد. تشک را رها کرد و به سمت گوشی دوید و با دیدن شماره ی سیاوش، ضربان قلبش نامیزان شد. با عجله گوشی را روی گوشش گذاشت و با احتیاط گفت: -سلام سیاوش با شنیدن لحن رسمی و محطاطانه ی بنفشه، خنده اش را فرو خورد: -سلام بنفشه، حالت خوبه؟ -من خوبم -داشتی چی کار می کردی؟ -تختم شکسته، شبا که روش می خوابم کمرم درد می گیره، داشتم تشکو از روی تخت می کشیدم که روی زمین بذارمش -تو که زورشو نداری بنفشه سکوت کرد. سیاوش ادامه داد: -خیل خوب، حالا اون تشکو ولش کن، خودم میام برات جا به جا می کنم، لباس بپوش تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت بریم یه جایی بنفشه آنقدر خوشحال شد که اصلا از سیاوش نپرسید که به کجا خواهند رفت، آنچه برایش اهمیت داشت بودن در کنار سیاوش بود. فقط سیاوش..... .............. بنفشه از گوشه ی چشم به سیاوش نگاه می کرد که در حال رانندگی بود. به گمان خودش سیاوش متوجه ی نگاه خیره ی بنفشه نشده بود ولی نگاهش آنقدر واضح بود که سیاوش به زحمت خودش را کنترل می کرد تا قهقهه نزند و در نهایت شروع به صحبت کرد: -بنفشه می دونی داریم کجا میریم؟ -نه، نمی دونم -داریم میریم پیش یه خانم مشاور بنفشه با تعجب پرسید: -واسه چی؟ -اون خانمه می خواد باهات حرف بزنه، ازت چند تا سوال داره، به سوالاش قشنگ جواب بده باشه؟ -مثلا چه سوالایی؟ -مثلا از مامانو بابات می پرسه، از مشکلاتت می پرسه، تو هر مشکلی که داشتی بهش بگو، هر چیزی که اذیتت می کنه بهش بگو تا اون خانمه کمکت کنه، باشه؟ -تو هم میای؟ -آره منم میام، ولی من بیرون میشینم، تو باید تنهایی با اون خانم صحبت کنی، مثه همیشه دختر خوبی باشو هر چی خانمه پرسید جواب بده، این کارو می کنی؟ بنفشه سرش را به علامت مثبت تکان داد. ............ سیاوش رو به روی روانشناس نشست و شروع به صحبت کرد: -خانم، من با پدر بنفشه صحبت کردم، راضی نشد که بیاد روانشناس سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: -دلیل نیومدنش چی بود؟ سیاوش با شرمندگی گفت: -می گفت من دیوونه نیستمو از این حرفها، بعدش هم می گفت ببخشیدا، واقعا ببخشید ولی گفتش روانشناسا خودشون دیوونن روانشناس تعجب نکرد، از این حرفها زیاد شنیده بود. تا فرهنگ مراجعه به روانشناس، در جامعه جا بیوفتد زمان می برد.... -خوب ایرادی نداره، خودم باهاشون تماس می گیرم، حتی اگه شده تلفنی هم باهاشون صحبت می کنم، با عمه ی بنفشه صحبت کردین؟ -هنوز نه -چرا؟ -خانم من یه جر و بحث حسابی با عمه اش داشتم، یعنی هر باری که ما به هم رسیدیم با هم جر و بحث کردیم، البته تقصیر من بود دیگهف زورکی می خواستم شهناز به این بچه کمک کنه -حتما با شهناز خانم صحبت کنین، مگه نگفتین خودشون آدرس اینجا رو به شما دادن؟ پس به احتمال خیلی زیاد همکاری می کنن، خوب بنفشه رو آوردین؟ -بعله آوردمش، بیرونه -خوبه، شما بیرون تشریف داشته باشین به بنفشه بگین بیاد تو سیاوش از روی مبل بلند شد: -باشه ......... در اطاق مشاوره باز شد و بنفشه با احتیاط و کنجکاوی قدم به درون اطاق گذاشت و با صدای بلند سلام کرد. روانشناس سرش را بلند کرد و در مقابلش دخترک کوچک اندامی را مشاهده کرد که بلوز زرد رنگ چروکیده و شلوار لی مشکی به پا داشت، کفشهایش قرمز رنگ بود و تل قرمز رنگی هم روی موهایش بود. جلوی موهایش به صورت چتری تا روی چشمانش را می پوشاند. دخترک زیبایی نبود، چهره ی معمولی داشت. بینی گوشتی اش در نگاه اول جلب توجه می کرد. روانشناس لبخند زد: -سلام دختر خوب، بیا بشین روی مبل دختر گلم بنفشه به آرامی به سمت مبل رفت و روی آن نشست و چشمانش درون اطاق به گردش در آمد و روی شمعهای تزئینی که روی میز روانشناس بود، ثابت ماند. بی مقدمه پرسید: -اینا چین؟ شمع ان؟ -آره گلم شمعه -اونا هم شمعن ان؟ و به شمعهای روی کتابخانه اشاره زد. -آره گل من، اونا هم شمع ان بنفشه صدای خنده داری از حلقش بیرون فرستاد: -هیه، چه جالب صدای روانشناس باعث شد تا به او نگاه کند: -خوب دختر گلم، اسمت چیه؟ کلاس چندمی؟ -بنفشه، کلاس اول راهنمایی ام -به به، به این دختر گل من، خوب عزیزم بگو ببینم چه رنگیو دوست داری؟ چه ماشینیو دوست داری؟ -رنگ قرمزو دوست دارم، ماشین 206 دوست دارم -آفرین به تو که اینقدر سلیقه ات خوبه، چه غذایی دوست داری؟ -پیتزا دوست دارم، من هر روز پیتزا می خورم، پیتزا پپرونی می خورم و پیتزا سبزیجات، اومممممم و با دستش روی شکمش را مالید. روانشناس باز هم لبخند زد: -خوب دخترم، می دونی چرا اینجا هستی؟ -آره، سیاوش به من گفت شما می خوای ازم سوال بپرسی، به منم گفت همه ی حرفامو مشکلاتمو به شما بگم - دختر خوب مگه شما مشکلی داری؟ مشکلت چیه دخترم؟ بنفشه متوجه ی سنگهای تزئینی شد که روی میز روانشناس گذاشته شده بود و ناگهان از روی مبل جستی زد و مقابل میز ایستاد و یکی از سنگها را در دست گرفت: -این چیه؟ -اینا سنگ تزئینیه -چه خوشگله، یکیشو بردارم؟ -آره عزیزم، مال شما بنفشه یکی از سنگهای تزئینی را برداشت و نگاهی به روانشناس کرد: -یکی دیگه هم بردارم؟ -باشه گلم، بردار بنفشه هر دو سنگ را در دست گرفت و با ذوق به آنها نگاه کرد. صدای روانشناس را شنید: -خوب خانمی، حالا روی مبل میشینی ما باهم صحبت کنیم؟ بنفشه دوباره روی مبل نشست و به سنگهایش خیره شد. روانشناس کمی روی صندلی جا به جا شد: -خوب دختر من، نگفتی مشکلت چیه که سیاوش گفت در موردش با من حرف بزنی بنفشه سنگها را بین دستانش گذاشت و کف دستانش را به هم مالید و گفت: -بهت نمی گم، پر رو می شی روانشناس آشکارا جا خورد. بنفشه چه گفته بود؟ پر رو می شود؟ عجججججب.... روانشناس خودش را جمع و جور کرد و گفت: -دختر خوشگلم، منظورت اینه که من نباید از مشکلت چیزی بدونم؟ دوست نداری چیزی به من بگی؟ بنفشه ابروهایش را به نشانه ی "نه" بالا فرستاد و در همان وضع و با همان ابروهای بالا فرستاده شده، باقی ماند. روانشناس کمی به وضعیت خنده دار بنفشه خیره شد و گفت: -خوب دخترم چرا به سیاوش نگفتی که نمی خوای با من حرف بزنی؟ بنفشه ابروهایش را به حالت عادی برگرداند و به روانشناس خیره شد. روانشناس ادامه داد: -دخترم، اگه دوست نداری با من حرف بزنی اشکالی نداره، شما گفتی مشکل داری، واسه همین من خواستم بدونم مشکلت چیه، همین دخترم بنفشه دوباره به سنگهایش خیره شد و زمزمه کرد: -آخه نمی خوام بگم، اگه بهت بگم بد میشه، اصلا نمی دونم چی بگم -خوب بذار کمکت کنم خانمی، شما با دوستت مشکل داری؟ -نه -شما با درسهات مشکل داری؟ -اول مشکل داشتم، الان دیگه درسمو می خونم، دوستم سمیرا کمکم می کنه -آفرین به شما و دوست خوبت، خوب شما کسیو دوست داری؟ مثلا یه آقا پسری رو؟ بنفشه دهانش به خنده ی گل و گشادی گشوده شد. با خودش فکر کرد که این روانشناس چه خانم زبر و زرنگی بود که فورا متوجه ی مشکلش شده بود. معلوم است که او کسی را دوست دارد. او سیاوش بخشنده را دوست دارد. -آره من یه نفرو دوست دارم، اما به تو نمی گم -باشه گلم، حالا بگو ببینم توی خونه با بابا یا مامان مشکلی نداری؟ ه
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان ایرانی و عاشقانه بنفشه | mahtabi22 کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان بازان - رمان نبض تپنده , دانلود اهنگ شاد | رمان های عشقولانه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55791

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا