تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اعتراف عاشقانه (فصل اول تا فصل نهم)



وارد شدم و گفتم:
- سلام به آقا جون گل خودم!
- سلام دختر گلم، حالت چطوره؟
- خوبم آقا جون، شما چطورین؟چی شده؟چرا انقدر خوشحالید؟
-مگه میشه دختری مثل تو داشت و خوشحال نبود؟
بادیدن دسته گل روی میز گفتم:
- پس مهمون دارید.
- باورت نمی شه کی اینجاست!
صدای آشنایی از پشت سرم گفت:
- آقا جون مهمون دارید؟
با شتاب به عقب برگشتم و با تعجب گفتم:
- سامی تویی؟
اونم با تعجب گفت:
- ساغر خودتی؟ چقدر تغییر کردی؟ اگه سامی صدام نمی زدی نمی شناختمت.
- تو هم همینطور. از شکستگی بالای ابروت فهمیدم تویی. چه گنده شدی؟!
خندید و گفت:
- نظر لطفته!
اومد جلو و به روش همیشگیمون با هم دست دادیم.
- من برم بالا لباسمو عوض کنم و بیام.
سر آقا جونو بوسیدم و دوییدم رفتم بالا. سارافون سبز و زیر سارافونی سفید پوشیدم و موهامو با گیره بالای سرم بستم و شال صورتی سرم کردم و رفتم پایین. روی مبل تک نفره نشستم و گفتم:
- خب آقا جون، این دو روز که من نبودم چی کار کردین؟ کی کاراتونو انجام می داد؟
- کار خاصی نکردم. هیچ کس، فقط دیروز عمه سمیه اومد و برام غذا درست کرد.
- دیروز رفتید دکتر؟
- آره.
- خب چی گفت؟
- حالا در موردش حرف می زنیم. شما دو تا رو نمی دونم اما من که خیلی گرسنه ام. ساغر نمی خوای شام درست کنی؟
- چرا آقا جون.
بلند شدم و از توی یخچال یه بسته مرغ بیرون گذاشتم و پودر سوخاری رو آماده کردم. تصمیم داشتم برای برگشتن سامی یه شام درست و حسابی درست کنم. مرغ ها رو توی سرخ کن گذاشتم و مشغول درست کردن سالاد شدم. رفتم توی فکر یعنی آقا جون چی می خواست بگه؟گرمی دستی رو روی شونه م حس کردم، برگشتم و دیدم سامانه. با لبخند گفت:
- چی شده سیسی؟ تو فکری؟
- فکر می کنی آقا جون چی میخواد بگه؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
- نمی دونم.
- من خیلی می ترسم سامی. اگه یه وقت بلایی سر آقا جون بیاد من دیگه هیچ کسو ندارم!
با سر انگشتاش اشکامو پاک کرد و گفت:
- نترس. ایشالا که هیچ اتفاقی نمیفته! حالا برو برنجتو دم کن.
خندیدم و گفتم:
- قرار نیست برنج بخوریم.
- پس باید خالی بخوریم؟
زدم روی بینیش و گفتم:
- ای شیکمو! من و آقا جون شبا برنج نمی خوریم. باید با نون بخوری!
لبخندی زد و دستمو گرفت و گفت:
- دلم برای این شیکمو گفتنات تنگ شده بود! هنوز همون ساغر کوچولویی!
اخم کردم و گفتم:
- نخیرم!
آقا جون از پشت سرمون گفت:
- سامان من تو رو فرستاده بودم برام آب بیاری!
- معذرت میخوام آقا جون، سرگرم صحبت با ساغر شدم، یادم رفت.
آقا جون با لبخند رضایت مندی گفت:
- اشکال نداره.
صندلی آقا جونو هل دادم و گفتم:
- حالا اینجا بشینین تا من میز غذا رو بچینم.
سامان بشقابها رو روی میز چید و گفت:
- منم کمک می کنم.
و با هم مشغول چیدن میز شدیم. بعد تموم شدن غذا سامی گفت:
- ساغر دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه بود.
- خواهش می کنم. نوش جان!
آقا جون هم تشکر کرد و گفت:
- من میرم توی بالکن، شما هم بیاید.
ظرفا رو جمع کردم و بعد از شستن، چند تا چای ریختم و به بالکن بردم. آقا جون نفس عمیقی کشید و گفت:
- امشب هوا سوز داره! امسال عید خیلی سرد میشه.
- آقا جون تو رو خدا حرف بزنید، نصف جونم کردین!
- دیروز که رفتم پیش دکتر، گفت باید برای عمل برم خارج از کشور وگرنه باید پاهامو قطع کنن.
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
- ای وای، کی باید بریم؟
- بریم نه، برم. من تنها میرم البته دکتر هم همراهم میاد.
با گریه گفتم:
- حتماً باید برید!
آقا جون نفسی بیرون داد و گفت:
- این سفر یه سالی طول می کشه و . . . و تو این مدت شما دو تا باید با هم زندگی کنید.
با تعجب گفتم:
- چی می گید آقا جون؟
- ببین ساغر من بهتر از سامان پسری برای تو نمی بینم، همین طور تو سامان، از ساغر بهتر برات نمی بینم. تو این یه سال وقت دارید خوب همدیگه رو بشناسین ولی روابطتون نباید از یه خواهر و برادر فراتر بره. بعد از اینکه برگشتم، اگه بازم همدیگه رو خواستید برای همیشه با هم می مونید اگه نه . . . اگه نه هم که می تونید از هم جدا شید در این صورت من اموالم رو بین شما تقسیم می کنم و شما می تونید باهاش هر کاری که دوست دارین بکنین. هر چند ترجیح می دم که با هم بمونید. تا پنج شنبه فرصت دارید که نظرتون رو بهم بگید تا منم به دوستم حاج رضا بگم تا بیاد براتون خطبه ی عقد رو بخونه.
بی هیچ حرفی بلند شدم و به اتاقم رفتم. آقا جون چی می گفت؟ می خواست من و سامی با هم عروسی کنیم؟ به کامی چی می گفتم؟ تا حدودی از خودم مطمئن بودم ولی هیچی از تصمیم سام نمی دونستم. وای مامان چقدر دلم برات تنگ شده! چقدر جات خالیه. ای کاش هیچ وقت به اون مسافرت نرفته بودیم، اونوقت الان بابام و سوسن خواهر دو قلوم هم زنده بودن! من اون موقع سه سالم بود. تو اون تصادف فقط من و مامان زنده موندیم.
بعد از اون تصادف مامانم یه مدت توی خونه یه پیرزن کار میکرد و ازش پرستاری می کرد. بعد از یه مدت فهمید که عروسش مریض شده و برای پرستاری از اون می رفت خونه ی اونا و بعضی اوقات منو با خودش میبرد تا با پسرش که چهار سال ازم بزرگتر بود بازی کنم. بعد از یه سال مرضیه خانوم فوت کرد. موقع فوتش مادر شوهر و شوهرش و مامانمو صدا زده بوده و از مادر شوهرش خواسته بوده که بعد از مرگش شوهرش با مامانم ازدواج کنه.
بعد اون مامانم دوباره برگشت خونه عزیز جون. مامانم اون موقع بیست و هشت سالش بود و آقا جون سی و سه سالش. بعد از اینکه یه سال گذشت آقا جون از مامانم خواستگاری کرد. اولش مامانم به خاطر من نمی خواست قبول کنه ولی بالاخره قبول کرد که با آقا جون ازدواج کنه.
وقتی هیجده سالم بود، مامانم بر اثر حمله قلبی فوت کرد و آقا جون هم وقتی خبر رو شنید توی راه تصادف کرد و فلج شد. از همون بچگیامون سامان رو دوست داشتم ولی همیشه سعی می کردم به این احساسم دامن نزنم. وقتی سیزده سالم بود، فهمیدم که دوستش دارم به خاطر همین از همون موقع ازش فاصله گرفتم. تا این که یه روز اومد توی اتاقم و گفت:
- سیسی؟ چرا با من قهری؟ اگه کاری کردم که ناراحت شدی معذرت می خوام.
از دیدنش بعد از چند وقت زدم زیر گریه. اومد لبه ی تختم نشست و گفت:
- بیا بغلم خواهر کوچولوی خوشگلم.
من هم از خدا خواسته رفتم تو بغلش و کلی گریه کردم. اونم با نوازشا و حرفاش سعی داشت آرومم کنه تا این که تو بغلش خوابم برد. تا این که بعد از فوت مامان، اون هم از خونه رفت. برای خودش نزدیک شرکتش یه خونه گرفت و از خونه ای که من و آقا جون توش بودیم، رفت. هیچ وقت هم دلیل رفتنش رو نفهمیدم و هر چی هم که ازش پرسیدم جواب درست و حسابی ای نمی داد. حالا بعد از شش سال دوباره دیدمش! نمی دونم شاید از قصد موقع هایی که من خونه بودم نمیومد که به آقا جون سر بزنه.
سرمو تکون دادم تا این افکار رو از ذهنم دور کنم. کم کم داشتم به چیز های بی ربط فکر می کردم. به هر حال تصمیم گرفتم تا از تصمیم سامی باخبر نشدم نظری ندم. انقدر فکر کردم که خوابم برد.

با تابش نور روی صورتم از خواب بیدار شدم. با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد. ساعت هشت و نیم بود! انقدر خسته بودم که نماز صبحم قضا شده بود. صدای در زدن اومد، حتماً آقا جون بود.
- بیاید تو، در بازه.
بلند شدم و روی تختم نشستم. آقا جون اومد تو و گفت:
- دختر گلم دیشب خوب خوابیدی؟
با لبخند گفتم:
- آره آقا جون. خواب مامان رو دیدم، توی یه باغ بود و داشت بهم لبخند می زد.
آقا جون با خوشحالی گفت:
- دیشب به خواب خودمم اومد. ازش پرسیدم که از تصمیمم راضیه یا نه. ولی اون فقط لبخند زد و گفت: مواظب دسته گلم باش! خب دخترم بلند شو بیا پایین. سامانو فرستادم برای صبحونه نون تازه گرفته.
بلند شدم و توی راه دستشویی سر آقا جونم رو بوسیدم. بعد از شستن دست و صورتم به صورت خودم دقیق شدم. چشمهام درشت و عسلی، ابروهام پهن و قهوه ای، موهام فر درشت و حلقه حلقه ای و خرمایی و پوستم سفید بود. بینیم متناسب و لبهام کوچولو و برجسته، هیکلم معمولی و قدم نسبتاً بلند بود.
سامی هم پسری بود که هر دختری آرزوی بودن باهاش رو داشت. قد بلند با هیکلی درشت و ورزیده، موهاش یه کم بلند و همرنگ موهای خودم و چشماش درشت و قهوه ای بود. پوستش برنزه و ابروهاش پهن و کوتاه، بینیش قلمی و لبهاش برجسته بود.
از دستشویی بیرون اومدم و موهامو شونه کردم و با گیره جمع کردم. شال سبز رنگی سرم کردم و از پله ها پایین رفتم.
- سامی، آقا جون! نیستین؟
از پنجره دیدم که سامی و آقا جون توی حیاط بودن. سامی داشت با آقا جون بحث می کرد. آخر سر هم سوار ماشینش شد و از خونه رفت بیرون. بغض بد جوری گلومو گرفته بود، آقا جون اومد و گفت:
- اومدی دخترم؟ بیا بشین صبحونه بخوریم.
- سامی کو؟
لبشو گزید و گفت:
- جایی کار داشت، رفت.
دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:
- دیدم داشت باهاتون بحث می کرد. لازم نیست به خاطرش دروغ بگین!
رفتم توی اتاقم و با گریه نشستم پشت در. با خودم گفتم: حتماً پای دختر دیگه ای در میونه که سامی این جوری می کنه و نمی خواد قبول کنه. صدای شکستن قلبمو به وضوح شنیدم. همون موقع گوشیم زنگ خورد! بلند شدم و رفتم از توی کیفم گوشیم رو برداشتم و دیدم کامرانه! خیلی بد بود، ولی اون موقع اصلاً حال و حوصله شو نداشتم. با بد خلقی جواب دادم:
- بله؟
با صدای پر انرژی و شادش رو شنیدم:
- سلام خانوم خانوما! چی شده؟
- سلام کامی.
- گریه کردی؟ چرا جوابم رو نمی دادی؟ از دیروز تا حالا نه جواب تماسامو دادی و نه جواب پیامامو!
- باید ببینمت و باهات حرف بزنم کامی.
شوکه شده بود و ساکت موند. بعد از چند لحظه گفت:
- اتفاقی افتاده؟ آقا جون چیزیش شده؟
- نه، کی وقت داری؟
- امروز تا پنج بیمارستانم. بعدش میام دنبالت دم خونتون.
- نه، میام کافی شاپ پایین رستوران.
- باشه، نگرانم کردی. خداحافظ.
- خداحافظ.
پایین تختم نشستم و به عکس مامانم خیره شدم. بعد از چند دقیقه از صدای در فهمیدم که سامان اومده، از پشت پنجره نگاهش می کردم که سرشو بالا آورد و به پنجره اتاقم نگاه کرد. پرده رو انداختم و بعد از شستن صورتم، سعی کردم عادی رفتم کنم و رفتم پایین. با صدای بلند سلام دادم و رفتم تو آشپزخونه. آقا جون و سامی جوابمو دادن. یه تکه نون برداشتم و با پنیر و گردو توی دهنم گذاشتم. بعد از چند دقیقه سامی با یه پفک بزرگ اومد توی آشپزخونه و گفت:
- سیسی کوچولو چطوری؟ یه استکان چای برام می ریزی؟
از رفتارش تعجب می کردم نه به رفتار چند دقیقه پیشش و نه به الانش. همون طور با تعجب نگاهش می کردم که گفت:
- چرا این جوری نگام می کنی؟ خب نریز! خودم می ریزم. منو بگو سر صبحی رفتم واسه خانوم پفک خریدم.
دو تا استکان چای ریخت و گفت:
- بیا تنبل خانوم من برای تو هم ریختم!
یه صندلی بیرون کشید و گفت:
- زبونتو خانوم موشه خورده که حرف نمی زنی؟
برای این که حرصشو در بیارم گفتم:
- نه آقا موشه خورده!
چشماشو تنگ کرد و گفت:
- آقا موشه شکر خورده!
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم. ذهنم هنوز درگیر صبح بود. یه لقمه برام گرفت و گفت:
- بفرما.
لقمه رو از دستش گرفتم و گفتم:
- مرسی.
تو فکر بودم که یه دفعه یکی زد زیر بینیم. با عصبانیت گفتم:
- سامی، خیلی بی مزه ای!
شکلک با مزه ای در آورد و گفت:
- اِ؟ مگه تو منو چشیدی؟
هردومون زدیم زیر خنده. بعد از تموم شدن صبحونه م بلند شدم که برم. سامی گفت:
- پفکتو هم بردار.
با لبخند گفتم:
- مرسی!
پفک رو برداشتم و رفتم تو اتاقم. تا ساعت پنج کامران صد مرتبه زنگ زد که قرارمون رو یاد آوری کنه. ولی من هیچ وقت قرار به این مهمی رو فراموش نمی کردم! ساعت یه ربع پنج آماده شدم و رفتم بیمارستان. رفتم توی کافی شاپ و دیدم کامران دستاشو توی موهاش فرو کرده بود و نشسته بود پشت میز. روبروش نشستم و گفتم:
- سلام.
سرشو بالا آورد و آزرده نگاهم کرد. نگاهش گویای همه چی بود. انگار همه چی رو قبلاً حدس زده بود. با صدای آرومی گفت:
- سلام. خب تعریف کن.



قهوه شو یه نفس بالا کشید و گفت:
- تو قبول کردی که این کارو بکنی؟
- هنوز جواب ندادم. ولی آره.
با نگرانی نگام کرد و گفت:
- مطمئنی؟
- نمی تونم کاری کنم. تو اگه جای من بودی چی کار می کردی؟
دستشو روی دستم گذاشت و گفت:
- من یه پسرم و اتفاق خاصی نمی تونه برام بیفته! معذرت می خوام ولی حقیقت داره.
دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- آقا جونمه، نمی تونم رو حرفش حرف بزنم.
نگاهی به ساعتم انداختم، 7:30 بود.
- بهتره دیگه بریم.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- تو برو کنار ماشین تا منم بیام.
بلند شدم و رفتم کنار ماشین ایستادم. بعد از چند دقیقه کامران هم اومد و گفت:
- بریم.
توی راه گفت:
- ساغر؟
- هوم؟
- یه قولی بهم می دی؟
چشمامو بستم و گفتم:
- ببین کامران من قراره یه سال با اون زندگی کنم. نمی دونم چه اتفاقی ممکنه بیفته و چه چیزی ممکنه بشه!
- دوستش داری؟
آروم گفتم:
- از بچگی دوستش داشتم.
ماشینو کنار کشید و گفت:
- یعنی باید بی خیالت بشم؟
با گریه گفتم:
- کامران خواهش می کنم! من الان اصلاً تو وضعیت مناسبی نیستم. خواهشاً درکم کن!
آروم گفت:
- معذرت می خوام عزیزم. دیگه حرفی نمی زنم، گریه نکن.
تا خونه دیگه هیچ کدوممون حرف نزدیم. جلوی در گفتم:
- خداحافظ.
- فردا می بینمت؟
- فکر نکنم، نمی دونم.
- باشه، خداحافظ. به آقا جون سلام برسون.
- باشه.
بارون شدیدی داشت می بارید. کلید انداختم و در رو باز کردم و رفتم تو. صورتمو رو به آسمون گرفتم و خودمم شروع به باریدن کردم. از ته دل گریه می کردم! واقعاً دلم میخواست مامانم بود تا باهاش حرف می زدم. شروع کردم به خوندن یه شعر که خیلی دوستش داشتم:
باز باران، کو ترانه؟
تا بگوید عاشقانه؟
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
روز غمگین جدایی
تلخ و تاریک
مرگ نزدیک
نوجوانی ساده بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
فارغ از هر گونه اندوه
میدویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه
ناگهان از بخت زارم
عشق آمد کرد تارم
عاشق و شیدا شدم من
ای عجب رسوا شدم من
هرچه بود اندر دل من
نغمه های عشق من بود
می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
قصه ی تلخ جدایی
راز های بی وفایی
برق چشمش همچو شمشیر
پاره می کرد سینه ام را
آه سوزان درونم
شعله میزد این دل بی کینه ام را
خسته از اندوه گریزان
خشمگین چون موج دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
سبزه در زیر درختان
کم کمک آغوش من شد
توی این دریای سرسبز
اندکی اندوه کم شد
مرگ من از دور پیدا
به چه زیبا بود عشقم
غم نوشت در سرنوشتم
می شنیدم در میان عشق بازی
رازهای دلنوازی
پندهای جان گدازی
بشنو از من همره من
پیش چشم درد فردا
زندگانی خواه با غم خواه با درد
گر تو باشی عشق من اندر بر من
هست زیبا
هست زیبا
هست زیبا
- دخترم؟ چرا نمیای تو؟ زیر بارون سرما می خوری؟
رفتم جلو و سرمو روی پای آقا جون گذاشتم و گفتم:
- آقا جون؟
- جونم؟
- دلم خیلی برای مامان تنگ شده! دلم می خواست اینجا باشه تا بتونم باهاش حرف بزنم و مشورت کنم.
- می دونم دخترم، می دونم چه حسی داری! رفته بودی کامران رو ببینی؟
- آره، سلام رسوند.
- بهش گفتی؟
- آره. خیلی ناراحت شد و گفت که می ترسه من عاشق سامی بشم و اونو رها کنم. ولی آقا جون من هیچ قولی به اون ندادم که بخوام نگران بشم!
- آره دخترم. ولی اونم حق داره، دلش نمی خواد دختری به گلی تو رو از دست بده!
سامی از پشت سرمون گفت:
- آقا جون سرما می خورید، بیاید بریم تو خونه.
بلند شدم و به سامی سلام کردم و صندلی آقا جونو هل دادم سمت خونه. رفتم توی اتاقم و بعد از عوض کردن لباسام رفتم پایین. از توی یخچال یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم و شروع به درست کردن مواد ماکارونی کردم. می دونستم که سامی ماکارونی خیلی دوست داره. سر شام آقا جون گفت:
- فردا عصر حاج رضا میاد اینجا عقدتون می کنه.
با تعجب گفتم:
- چرا انقدر زود؟
آقا جون نفس عمیقی کشید و گفت:
- دکتر برای جمعه شب بلیط گرفته. هر چی زودتر شما عقد کنین، خیال من راحت تره!
بعد از شام سامی ظرفا رو کمکم جمع کرد و من می شستم و اون آب می کشید. وقتی ظرف ها تموم شد، برگشتم و به سامان گفتم:
- سامی؟
- هوم؟
- تو مشکلی نداری؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
- نه مگه تو مشکلی داری؟ قرار نیست اتفاقی بیفته که! قراره یه مدت تنها زندگی کنیم. من به تنهایی عادت دارم، تو هم کم کم عادت می کنی.
با نا امیدی گفتم:
- اون روز می میرم.


دفتر خاطرات عزیزم،
الان ساعت 4:30 صبحه و من اصلا خوابم نمی بره. امروز قراره یه اتفاق مهم بیفته. شاید برای سامی زیاد مهم نباشه ولی برای من خیلی مهمه. خیلی وقت بود منتظر یه همچین وقتی بودم، ولی اصلا انتظار نداشتم که این طوری بشه. انقدر عجله ای و بدون این که حتی از احساس همدیگه با خبر بشیم بخوایم با هم ازدواج کنیم! هر چند که نمی شه اسمشو ازدواج گذاشت چون ما قراره فقط هم خونه باشیم. ولی همینم برای من مهمه. فقط امیدوارم سامی هم منو دوست داشته باشه، چون در غیر این صورت من خیلی عذاب می کشم. امروز این شعره رو توی وبلاگ یکی از دوستام خوندم به نظر خودم که خیلی قشنگه:
من به یک عشق خیالی دلخوشم
من به یک گلدان خالی دلخوشم
باز تنهائی و فصلی بی صدا
باز با گلهای قالی دلخوشم
چینی صد وصله ای از جنس آه
با همین آشفته حالی دلخوشم
راز دریا خفته در آغوش من
من به خواب خشکسالی دلخوشم
هیچ کس تنهاییم را سر نزد
با سکوت این حوالی دلخوشم
دفترم رو بستم و رفتم وضو گرفتم و سر سجاده نشستم و از خدا خواستم که کمکم کنه. ساعت شش بود که رفتم پایین و چای دم کردم و رفتم از نانوایی دو تا نون بربری تازه گرفتم و برگشتم خونه. بعد از آماده کردن میز رفتم توی اتاقم و به شیوا و ژاله زنگ زدم و قضیه رو براشون تعریف کردم. هر دوشون قول دادن که برای بعد از ظهر بیان پیشم. ساعت دو و نیم دوستام اومدن و با هم رفتیم تو اتاقم. انقدر ذوق داشتن که مجبور شدم همه چی رو از اول براشون تعریف کنم. پیراهن سفیدی پوشیدم و یه کم آرایش کردم و زیر ابروهامم یه کم تمیز کردم. شیوا سوتی کشید و گفت:
- عروس خانوم، چقدر خوشگل شدی!
زدم به بازوش و گفتم:
- کوفت!
ژاله آروم با برس زد تو سرم و گفت:
- چقدر بی جنبه ای؟ خوب راست می گه، خیلی خوشگل شدی!
- شماها هم چقدر ندید بدید هستید ها! خوب برای اولین بار ابروهامو برداشتم، معلومه که تغییر کردم.
صدای در زدن اومد.
- خانوما حاج رضا اومد، نمی خواید بیاید بیرون؟
صدای کامبیز بود. دوست و شریک سامی که امروز اومده بود تا شاهد عقد ما باشه.
- اومدیم.
بلند شدم و گفتم:
- بچه ها خوبم؟
شیوا- آره عروس خانوم.
با بچه ها رفتیم بیرون. کامبیز بیرون ایستاده بود، قد و هیکلش مثل سامان بود ولی قیافه ش خیلی برام آشنا بود ولی نمی دونستم کجا دیدمش. لبخندی زد و گفت:
- خب عروس خانومم حاضر شدن!
از پله ها پایین رفتم. سامی یه کت و شلوار نقره ای پوشیده بود و آقا جون هم کت و شلوار پوشیده بود. اشک توی چشمای آقا جون جمع شده بود. آروم گفت:
- زهرا کجاست تا دختر خوشگلشو ببینه؟
روی کاناپه کنار سام نشستم و قرآن عزیز جون رو برداشتم و شروع به خوندن سوره ی الرحمن کردم. آینه و شمعدون مامانم توی سفره بود. کامبیز با دوربینش فیلم برداری می کرد و عکس می انداخت. ژاله و شیوا هم بالای سرمون قند می سابیدن. یه لحظه احساس کردم چقدر بی کسم! چشمامو بستم و توی دلم گفتم: « مامان، می دونم الان اینجایی برام دعا کن. » سرمو بلند کردم و حس کردم مامانو می بینم که بهم لبخند می زنه. می خواستم ازش اجازه بگیرم، با چشمام بهش گفتم:
- مامانی، تو راضی هستی؟
چشماشو بست و باز کرد. یه قطره اشک از گوشه چشمم پایین افتاد. به آقا جون نگاه کردم، صورتش خیس اشک بود. حاج رضا برای سومین بار گفت:
- دخترم وکیلم؟
از توی آینه نگاهی به سامی انداختم و یه قطره اشک دیگه از چشمم پایین افتاد.
- با اجازه آقا جون و مامانم و عزیزجونم که حضورشونو اینجا حس می کنم، بله.
ژاله و شیوا کل می کشیدن و بقیه دست می زدن. پسر حاج رضا اومد دنبالش و هر چی اصرار کردیم که برای شام بمونه، نموند. کامبیز اومد جلو و دست کرد توی ظرف نقل و یه مشت نقل ریخت روی سرمون. آقا جون یه گردنبند بلند که آویز الله داشت انداخت گردنم و یه ساعت هم به سامان داد. یه جفت حلقه صاف هم برامون گرفته بود که دست هم کردیم.
ژاله ظرف عسل رو برامون گرفت و عسل توی دهن همدیگه گذاشتیم و چند تا عکس هم انداختیم. کامبیز و ژاله و شیوا گیر داده بودن که من و سامی باید با هم برقصیم و بالاخره به زور بلندمون کردن. کامبیز یه آهنگ آروم گذاشت و گفت:
- تانگو برقصین ببینید بلد نیستید ما هم بهتون بخندیم.
سامی دستش رو دور کمرم حلقه کرد و اون یکی دستمو با دست راستش گرفت و با هم شروع به چرخیدن کردیم. حرکاتمون انقدر با هم هماهنگ بود که خودمونم تعجب کرده بودیم. چشم تو چشم هم می رقصیدیم و می چرخیدیم. بعد از این که آهنگ تموم شد کامبیز چشماشو تنگ کرد و گفت:
- کلک ها! نکنه قبلاً با هم تمرین کرده بودین؟
سامان با یه لبخند کج گفت:
- نه اولین بارمون بود.
همون موقع صدای زنگ آیفون اومد و سام رفت که جواب بده. بعد از چند دقیقه با یه پلاستیک غذا برگشت و گفت:
- بفرمایین، شاممون هم رسید.
شاممون هم با شوخی و خنده خورده شد.
اون شب قبل از خوابیدن توی دفتر خاطراتم نوشتم:
در حضور خار ها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
می شود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش می شد ، حرفی از کاش می شد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

با گریه از آقا جون جدا شدم و گفتم:
- آقا جون خیلی مواظب خودتون باشین و قرصاتونو همیشه سر وقت بخورین.
آقا جون دستامو بوسید و گفت:
- دخترم انقدر گریه نکن، دلم ریش شد.
رو به دکتر گفتم:
- دکتر خیلی مراقب آقا جونم باشین.
دکتر متواضعانه سر خم کرد و گفت:
- چشم.
همون موقع شماره پرواز آقا جون رو اعلام کردن. وقتی رفتن، اشکامو پاک کردم و به سامی گفتم:
- بریم سامی.
توی ماشین سرمو به شیشه تکیه داده بودم و آروم آروم اشک می ریختم. سامی دستمو توی دستش گرفت و گفت:
- انقدر گریه نکن.
- خیلی می ترسم سامی. اگه یه وقت خدای نکرده بلایی سر آقا جون بیاد من دیگه هیچ کسو ندارم. تو بعد از این یه سال می ری برای خودت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان ازدواج اجباری , رمان ایرانی و عاشقانه هیچ وقت اعتراف نکن | anita77 کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55790

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا