تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اعتراف عاشقانه (فصل دهم تا فصل هجدهم)


چمدونمو گذاشتم روی زمین و روی تختم ولو شدم. بعد از چند دقیقه بلند شدم و به حمام رفتم. توی وان پر از کف دراز کشیدم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. بعد از گذشت چند دقیقه بلند شدم و دوش گرفتم. توی آینه به خودم نگاه کردم، پای چشمام گود افتاده بود و صورتم از چهار ماه پیش لاغرتر شده بود. همین طور بدنم! با دستم بخار روی آینه رو پاک کردم و گفتم:
- ساغر؟ فکر می کنی ارزششو داره؟
سرمو با تأسف تکون دادم و از حمام رفتم بیرون. تاپ و شلوارک مغز پسته ایمو پوشیدم و موهامو شونه کردم و روی شونه هام رها کردم تا به حالت خودشون خشک بشه. از پله ها رفتم پایین و دو تا تخم مرغ انداختم تا املت درست کنم. بعد با نون و سبزی گذاشتم توی سینی و رفتم توی سالن پذیرایی و تلویزیون رو روشن کردم تا تکرار سریالمو که دیشب ندیده بودم، ببینم.
غذامو خوردم و بعد از شستن ظرفم برای این که زیاد فکر و خیال نکنم، رفتم پشت پیانو نشستم. یاد چند سال پیش افتادم که با سامی سر این که کی پیانو بزنه دعوا می کردیم. داشتم آهنگ مورد علاقه سامی رو می زدم که تلفن خونه زنگ خورد. برداشتم و گفتم:
- بله؟
- الو دخترم؟
- سلام آقا جونم. چطوری؟
- سلام دختر قشنگم، من خوبم. تو چطوری؟
- بد نیستم آقا جون، چه خبر؟ فیزیوتراپی تون چطور می گذره؟
- سلامتی. دکتر می گفت خیلی بهتر شدم.
- شکر خدا.
- سامان خونه ست؟
- نه، شماله. من هم همین امروز از مسافرت برگشتم.
- چرا با هم برنگشتین؟
- چون با هم نرفته بودیم. ولی اونجا همدیگه رو دیدیم.
- رابطه تون چطوره؟
- ای بدک نیست.
- چه احساسی نسبت بهش داری؟
- بی خیالش. دیگه چه خبر؟
بعد از چند دقیقه صحبت با آقا جون، گوشی رو قطع کردم و رفتم سراغ پیانوم. عکس مامان رو برداشتم و رفتم جلوی آینه و کنار صورت خودم گرفتم. حق با سامان بود، من خیلی شبیه مامان بودم. مخصوصاً چشمام!
بعد از ظهر خیلی حوصله م سر رفته بود. از سر بیکاری لپ تاپم رو برداشتم و مشغول خوندن رمان تا ته دنیا شدم. به جرأت می تونم بگم بیش از ده بار خونده بودمش این بار کامل نخوندمش فقط جاهایی رو که خیلی دوست داشتم خوندم. بعد رفتم سراغ سری کتاب های گرگ و میش. اون کتابها رو هم برای هزارمین بار دوره کردم. هر بار می خوندم بیشتر غرق لذت می شدم چون واقعاً خیلی قشنگ بود. عشق بین ادوارد و بلا واقعاً ستودنی بود! اونا بدون هم نمی تونستن زندگی کنن. خیلی بدجور دلم میخواست یه همچین عشقی هم بین من و سامی وجود داشت. به خیالاتم مجال جولان دادم و وارد فانتزی هام شدم. من در کنار سامی! خوشحال و عاشق بودیم. زنگ گوشیم باعث شد از خیالات بیام بیرون. آهی کشیدم و برش داشتم.
- بله؟
- سلام ساغر!
- سلام سامی.
- حالت چطوره؟
- خوبم. تو چی؟
- من هم خوبم.
- سامی؟
بغض گلومو گرفته بود. به حدی دلتنگش بودم که باورش سخت بود. با صدای مهربونش گفت:
- جانم؟
- کی بر می گردی؟
- تنهایی می ترسی؟
- نه!
- پس چی؟
- تنهایی حوصله م سر می ره!
- تا یه هفته دیگه این جا دستم بنده. به محض اینکه بتونم بر می گردم.
اشکام در حال فرو ریختن بودن. به خاطر همین ساکت شدم.
- چیزی شده؟
- نه.
صدام لرزید.
- پس چرا ساکتی؟
- هیچی چیزی نیست.
- داری گریه می کنی؟
- نه.
- به من نمی تونی دروغ بگی. از چی ناراحتی؟
- نمی دونم. دلم گرفته!
- می دونی الان کجام؟
- نه، کجایی؟
- لب ساحل. همون جایی که اونشب نشسته بودیم. داره بارون میاد!
- پس حسابی جای منو خالی کن!
- باشه عزیزم!
صدای جیغ اون دختر رو دوباره شنیدم:
- سامان داری با کی حرف می زنی؟
دندونامو روی هم ساییدم. سامی با پرخاشگری بهش گفت:
- فکر نمی کنم به تو مربوط بشه.
بعد به من گفت:
- سیسی، من بعداً باهات تماس می گیرم. حتماً شام بخوری ها!
- اگه حالشو داشتم باشه.
- شب روی کاناپه خوابت نبره.
- نمی تونم قول بدم. چون تو نیستی که منو تا اتاقم حمل کنی.
خندید و گفت:
- سعی خودتو بکن.
- باشه.
- قربونت، خدافظ.
- خدافظ.
گوشیمو قطع کردم و به ساعت نگاه کردم، 10 بود. مثل برق پریدم و ماهواره رو روشن کردم و مشغول تماشای سریالم شدم. پسری که توش بازی می کرد خیلی شبیه سامی بود. خیلی خوشگل و خوش هیکل بود. وقتی سریال تموم شد، همونجا روی کاناپه خوابم برد.


ساعت یازده و نیم بود که از خواب بیدار شدم. یه لیوان شیر خوردم و بعد از اون با بی حوصلگی رفتم دوش گرفتم و بعد از اون اومدم بیرون و از توی انبار دوچرخه مو برداشتم و تمیزش کردم و چرخاشو باد کردم تا باهاش بازی کنم. چند دور، دور باغ چرخیدم و رفتم روی تاب نشستم. یاد بچگیامون افتادم که با سامی سر نوبتمون برای چرخ بازی با هم دعوا می کردیم و آخر سر هم اون نوبتشو می داد به من. اون موقع ها چه قدر شاد بودیم و بدون غم و غصه زندگیمونو می گذروندیم.
ساعت پنج رفتم بیرون تا یه کم خرید کنم. یه کم روغن و سس و چند قلم جنس دیگه نیاز داشتیم که همه رو لیست کرده بودم و خریدمشون. برگشتم خونه و توی راه کلی با خودم غر زدم. تصمیم گرفتم بعد از اینکه سامی برگشت با هم بریم تا یه ماشین بخرم. به اندازه ای پول داشتم تا بتونم یه 206 برای خودم بخرم. برای شامم یه استیک کباب کردم و با دوغ برداشتم و به سالن رفتم تا هم تلویزیون ببینم و هم شامم رو بخورم.
بعد از خوردن غذا ظرفامو شستم و از توی اتاقم یه کتاب برداشتم تا بخونمش. اسم کتاب این بود: «جادوی محبت، ویژه همسران» همونطور که روی کاناپه دراز کشیده بودم کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد. وقتی بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود. خمیازه ای کشیدم و غلتی زدم ولی این کار باید منو به زمین می کوبید. چشمامو باز کردم و فهمیدم توی اتاق خودم هستم. فقط در یه صورت میتونستم جا به جا شده باشم! مثل برق بلند شدم و به اتاق بغلی رفتم.
باروم نمی شد! اون همون جا بود و خیلی آروم روی تختش خوابیده بود. رفتم جلو و آه عمیقی کشیدم. اشکام بدون اخطار قبلی سرازیر شدن. چقدر دلم براش تنگ شده بود و چقدر دلم می خواست دوباره ببینمش. آروم به جلو خم شدم و دستشو بوسیدم. موهاش یه کم بلندتر از همیشه شده بود و ریش در آورده بود. دلم می خواست دستمو توی موهاش فرو کنم و نوازشش کنم. سرمو روی دستش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. چشمامو بستم و همونجا خوابم برد.
وقتی بیدار شدم ساعت 7:30 بود. بلند شدم و رفتم توی اتاق خودم. مانتو و شلوار پوشیدم و رفتم تا برای صبحونه نون تازه بگیرم. یه نونوایی بربری نزدیک خونه مون بود. ماشین سامی رو برداشتم و رفتم بیرون.
وقتی برگشتم سامی تازه از حمام اومده بود بیرون و داشت برای خودش آواز می خوند. بالا تنه ش لخت بود و داشت با حوله سرشو خشک می کرد. از دیدن عضلاتش دلم پیچ خورد. زیر لب گفتم:
- قربون هیکلت برم.
نون ها رو توی آشپز خونه گذاشتم و بعد بلند گفتم:
- سلام سامی، صبحت بخیر.
اومد جلو و گفت:
- سلام خانومی!
بعد یه دفعه ای بغلم کرد و گفت:
- چطوری جوجو؟
بعد شروع به چرخوندنم کرد. با جیغ گفتم:
- وای ولم کن! بذارم زمین.
چون ول کن نبود، شروع کردم به قلقلک دادنش. اونم شروع به خندیدن کرد و تعادلشو از دست داد و با هم افتادیم روی زمین. هر دومون داشتیم همدیگه رو قلقلک می دادیم آخر سر خسته شدم و در حالیکه نفس نفس می زدم سرمو روی سینه ش گذاشتم. دستشو توی موهام فرو کرد و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود.
نفس بریده ای کشیدم و گفتم:
- منم همین طور. تنهایی این جا خیلی حوصله م سر می رفت.
دستاشو دورم حلقه کرد و چرخید و اومد روم. نفسمو توی سینه م حبس کردم و به چشماش خیره شدم. موهامو از توی صورتم کنار زد و گفت:
- واقعاً دلت برام تنگ شده بود؟
توی چشماش نگاه کردم و گفتم:
- آره. نکنه حق ندارم دل تنگت بشم؟
خندید و گفت:
- نه، منظورم این نبود. این که فهمیدم دلت برام تنگ شده بود، خیلی خیلی لذت بخشه.
احساس می کردم گونه هام در حال آتیش گرفتنه. اون فقط توی چشمام خیره شده بود و به نظر میرسید قصد نداره بلند بشه.
- سامی، نمی خوای بلند شی؟ تو رو نمی دونم ولی من خیلی گرسنه ام.
- بایدم باشی کوچولو!
بلند شد و دست من رو هم گرفت و بلندم کرد. به خاطر چرخوندناش تعادل نداشتم و سرم گیج رفت. منو توی بغلش گرفت و گفت:
- مثل این که حالت خوب نیست.
ضربان قلبم رفته بود روی هزار! اولین باری بود که بدن بدون لباسش رو لمس می کردم. همون طور که منو توی بغلش نگه داشته بود به سمت آشپزخونه رفتیم. منو روی صندلی نشوند و گفت:
- به به، نون تازه!
- سامی با اجازه ت، وقتی خواب بودی ماشینت رو برداشتم و رفتم برای خرید نون. فکر کردم ناراحت نمیشی.
پیشونیمو بوسید و گفت:
- نه اصلاً ناراحت نمی شم. هر وقت که لازم داشتی می تونی برش داری.
- راستی می خوام یه ماشین بخرم. بی ماشینی خیلی دردسره!
- چرا بنز آقا جون رو بر نمی داری؟
- اون یه کم خرابه.
- خب، همین امروز یکی رو میارم تا درستش کنه.
- نه، از اون خاطره ی خوبی ندارم. اون ماشینیه که آقا جون باهاش تصادف کرد!
- باشه عزیزم، هر طور که مایلی. امروز بعد از ظهر می ریم پیش دوستم که نمایشگاه داره. حالا چی میخوای بخری؟
- نمی دونم. ولی یه ماشین جمع و جور می خوام، شاید 206.
- آره دیگه باید مثل خودت کوچولو باشه.
- چرا انقدر به من می گی کوچولو؟
انگشتم رو گرفت و گفت:
- چون تو خیلی لاغر و ریزه میزه ای!
به هیکلش اشاره ای کردم و گفتم:
- در مقابل تو آره. تا حالا این طوری ندیده بودمت!
خندید و گفت:
- چیه؟ از این که تی شرت نپوشیدم انقدر تعجب کردی؟
- آره، راستش هیچ وقت بالا تنه ت رو ندیده بودمت. البته بعد از شونزده سالگی منظورمه! قبل از اون که جلوی همه لخت می شدی و می پریدی توی استخر!
- آره، یادش بخیر چه دورانی داشتیم. یادت میاد وقتی ده سالت بود یه بار پرتت کردم توی استخر و بعد وقتی آوردمت بیرون، چقدر منو زدی!
- بعدشم کلی گریه کردم و تموم جاهای که مشت کوبیده بودم رو بوسیدم.
با حالت خاصی نگام کرد و گفت:
- هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم. مامان چقدر بعدش دعوامون کرد، چون جفتمون سرما خوردیم و یه هفته توی رختخواب افتادیم.
- یادش بخیر.
یه لقمه برام گرفت و گفت:
- بفرمایین.
- مرسی داداشی!
لبخند روی لبش خشکید و گفت:
- داداشی؟
- به یاد قدیما! ناراحت شدی؟
- من دیگه تو رو خواهری صدا نکردم.
- چرا ناراحت شدی؟
- تو منو به عنوان داداشت می بینی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- این چیزیه که آقا جون خواسته!
- غیر از چیزی که آقا جون خواسته، تو چه احساسی داری؟
- خودت چی؟ در ضمن تو گفتی که نامزد داری!
- سؤال منو به خودم بر نگردون.
- ببین من نمی خوام صبحمون رو خراب کنم. بیا دیگه در این باره بحث نکنیم.
- به خاطر اون پسره س؟
- نه، معلومه که نه!
- پس چی؟
- خواهش می کنم، خرابش نکن. تو تازه از راه رسیدی و منم دلم خیلی برات تنگ شده بود. بذار از بودن در کنار هم لذت ببریم. بیا خرابش نکنیم!
با این که چیزی نگفت، من دیگه اشتهام کور شد. بعد از خوردن دو سه تا لقمه با بغض بلند شدم و به اتاقم رفتم.
با دستم جلوی دهنمو گرفتم و چند بار توی دهن خودم زدم. جلوی آینه وایستادم و گفتم:
- احمق بی شعور! دیدی چطوری صبح خودتو خراب کردی؟
با گریه خودمو انداختم روی تخت و انقدر گریه کردم که خوابم برد. با نوازش دست سامان بیدار شدم. چشمامو باز کردم و دیدم کنار تختم نشسته و داره صورتمو نوازش می کنه. با لبخند گفت:
- خانومی الان چه وقت خوابه؟ پاشو که وقت ناهاره!
با تعجب نگاهش کردم و دوباره بغض گلومو گرفت. طوری رفتار میکرد که انگار نه انگار از دستم عصبانی بوده. یه قطره اشک از چشمم افتاد پایین و لبامو جمع کردم. اشکمو با بوسه پاک کرد و گفت:
- معذرت می خوام، رفتار صبحم خیلی بد بود. من واقعاً نمی دونم چرا اونطوری حرف زدم و باعث شدم که تو ازم برنجی! منو می بخشی؟
بلند شدم و نشستم. اون چی می گفت؟ داشت از من معذرت خواهی می کرد؟ ولی چرا باید همچین کاری می کرد. من با اون بد برخورد کرده بودم و اون وقت اون داشت معذرت خواهی می کرد؟
- من . . . تو چی می گی؟ من باید معذرت خواهی کنم. من . . .
انگشتشو روی لبم گذاشت و گفت:
- ششش! بیا فراموشش کنیم. من به خاطر اینکه صبحت رو خراب کردم معذرت می خوام. الان هم به تلافی اون می خوام بعد از ظهرت رو عالی کنم. پاشو برو دست و صورتت رو بشور و بیا که غذای مورد علاقه ت رو سفارش دادم برامون آوردن.
- پیتزا!
بینیش رو به بینیم زد و گفت:
- آره جوجه!
گونه شو بوسیدم و بلند شدم. بعد از شستن دست و صورتم یه کم آرایش و موهام رو شونه کردم و دم اسبی بستم و شال سفیدم رو سرم کردم و به خودم گفتم:
- خیلی خوشگل شدی ساغر خانوم!
چشمکی زدم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین. سامی با دیدنم سوتی کشید و گفت:
- به به، خانومی شماره بدم؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- نخیر آقا من شوهر دارم!
- خوش به حال شوهرت!
چشم غره ای بهش رفتم و اونم زد زیر خنده. اون شب کلی با هم گفتیم و خندیدیم و من می دونستم که این خنده ها و خوشی ها زود گذره و عمر طولانی نداره!
***


سامی در ماشین رو برام باز کرد و گفت:
- الانم میریم یه رستوران تا دلی از عزا در بیاریم.
- بریم.
توی راه دست من رو زیر دست خودش روی دنده گذاشت. همیشه عاشق این کار بودم چون همیشه آقا جون رو می دیدم که دست مامان رو زیر دست خودش می ذاشت. بعد از چند دقیقه جلوی یه رستوران مجلل نگه داشت. پیاده شدیم و با هم رفتیم توی رستوران. با خستگی روی صندلی نشستم و گفتم:
- خیلی خسته شدم!
با لبخند گفت:
- نمی دونستم انقدر مشکل پسندی!
- بدبختی این جاست که از هیچ کدوم خوشم نیومد! فکر کنم باید بی خیال ماشین خریدن بشم.
- گفتم که هر وقت خواستی می تونی از ماشین من استفاده کنی.
- مرسی.
همون لحظه گارسون اومد و سامان دو پرس شیشلیک سفارش داد. بعد با لبخند یه انگشتم رو توی دستش گرفت و گفت:
- تو چند کیلویی؟
با دهن کجی گفتم:
- خودمو نکشیدم.
- جدی پرسیدم. آخه امروز که بلندت کردم اصلا تغییر وزنی حس نکردم. تو خیلی لاغری!
- آخرین باری که وزن کردم پنجاه و یک بودم، ولی الان فکر کنم کمتر شده باشم.
- فکر کنم چهل و هشت کیلو باشی. وای، تو نصف من وزن داری!
با اخم گفتم:
- این که تو اندازه ی یه غولی تقصیر من نیست!
خندید و با انگشتش زد روی بینیم و گفت:
- بی سلیقه، همه می میرن که این هیکل منو داشته باشن.
- من که اصلا نمی خوام انقدر گنده باشم.
یه دفعه یه پسر اومد و با سامان سلام و علیک کرد. من هم از جام بلند شدم و سلام کردم تا جانب ادب رو رعایت کنم. پسره با خنده به سامان گفت:
- کم پیدا شدی. البته می تونم تشخیص بدم چرا دیگه به ما سر نمی زنی. حتماً خانومت دست پخت خیلی خوبی داره که دیگه به رستوران نمی یای. ولی خیلی نامردی، چرا منو واسه عروسیت دعوت نکردی؟
- شرمنده دیگه عجله ای شد.
- تو که انقدر هول نبودی پسر!
گونه هام داشتن از خجالت می سوختن.
- نمی خوای منو به زنت معرفی کنی؟
سامان رو به من گفت:
- ساغر جان، ایشون آریا دوست بسیار خوب منه و ایشونم همسر بنده ساغر خانومه!
دستشو دراز کرد و گفت:
- از آشناییتون خوش وقتم.
یه کم به دستش نگاه کردم و گفتم:
- منم همین طور. ولی شرمنده من با کسی دست نمی دم.
اون که معلوم بود خیلی بهش برخورده با پوزخندی به سامان گفت:
- سامان، زنت از فامیل های پدرته؟
دلم می خواست دندوناشو توی دهنش خورد کنم. پسره ی پررو! سامی که از صورت من میزان عصبانیتم رو تشخیص داده بود، با خنده قضیه رو سر هم آورد. بعد از رفتنش با عصبانیت گفتم:
- سامی بلند شو از این آشغال دونی بریم بیرون!
- هیسسس! آروم باش عزیزم. سخت نگیر!
با عصبانیت گفتم:
- منظورت چیه که سخت نگیرم؟ ندیدی چطوری حرف زد؟ منظورش این بود که من امّلم!
- هستی؟
- معلومه که نه!
- پس خون خودتو کثیف نکن. دخترایی که آریا باهاشون سر و کار داره مثل تو نیستن عزیزم. اونا محرم و نامحرم سرشون نمی شه. یه جورایی مثل همه تحت تأثیر این غرب زدگی قرار گرفتن. توی این دوره و زمونه دیگه کسی نمی دونه خدا و پیغمبر کیه و همه سرشون رو مثل کبک کردن زیر برف و توی گناهشون غرق شدن. تو اولین کسی هستی که باهاش دست نداده و این خیلی براش گرون تموم شد.
- تو هم این جوری هستی؟ تو هم نماز نمی خونی و نمی دونی خدا و پیغمبر کی اند؟
- تو که منو می شناسی دیگه چرا؟ تو که می دونی من هم نماز می خونم و هم می دونم خدا و پیغمبر کی اند. ولی نمی گم که با کسی دست ندادم. چون دست دادم و می دونم که گناه کردم ولی توی مسائل کاری بعضی اوقات باید یه کارایی بکنی که زیاد خوشایند نیستن. ولی باور کن هیچ وقت نذاشتم نمازم قضا بشه. یادته وقتی بچه بودیم آقا جون می گفت اگه با هم نماز بخونیم بهمون جایزه می ده؟
- آره بعد از اون ما رو می شوند روی پاش و بوسمون می کرد و می گفت: « اینم جایزه تون! »
- عزیزم، دیگه به روی خودت نیار که چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاد.
گارسون غذامون رو برامون آورد و وقتی از هم فاصله گرفتیم فهمیدم که چقدر به هم نزدیک شده بودیم. با اشتها شروع به خوردن کردم و با تعجب فهمیدم چقدر گرسنه بودم. بعد از اینکه غذامو تموم کردم با خجالت به سامی خیره شدم. با لبخند گفت:
- اشکال نداره عزیزم، من هم هنوز گرسنه ام.
بعد گارسون رو صدا زد و دوباره غذا سفارش داد.
- سامی این طوری خیلی توی خرج میفتی! این رستوران خیلی گرونه.
- نگران نباش. من قبلاً زیاد به این رستوران میومدم. پولی که من در میارم زیادتر از این حرفاست!
- راستی گفتی پول، چرا انقدر زیاد برای من پول می ذاری؟
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
- شوخی می کنی؟ اون پولی که من برای تو می ذارم اصلاً زیاد نیست. اون به اندازه یک دهم خرجایی که سارا توی یه روز می کنه هم نمی شه!
- سارا کیه؟
- راستی تو اسمش رو نمی دونستی.
تازه دوزاریم افتاد که سارا کیه. همون دختره ی نفرت انگیز با اون صدای مسخره ش! با اخم گفتم:
- پول تو جیبی اونم تو می دی؟
- نه اون نسبتی با من نداره که من پول تو جیبی شو بدم.
- من چه نسبتی باهات دارم که تو بهم پول تو جیبی می دی؟
لبخند خوشگلی زد وگفت:
- تو هم خونه ی منی! یه هم خونه ی مهربون و دوست داشتنی.




***

روی کاناپه نشسته بودم و داشتم کتاب می خوندم که سامی اومد خونه. چون اومدنش طول کشید سرمو بلند کردم تا علت تأخیرش رو بفهمم. ولی سامان دستش از روی دستگیره سر خورد و افتاد زمین. فوراً دوییدم سمتش و گفتم:
- سامی، سامی جونم! چی شدی؟
به سختی گفت:
- کمکم کن برم دستشویی.
به بدبختی بلندش کردم و بردمش توی دستشویی. روی دستشویی خم شد و هر چی توی معده ش بود بالا آورد. گوشیش زنگ خورد و من جواب دادم:
- بله؟
کامبیز بود:
- الو، ساغر خانوم شمایین؟
- بله آقا کامبیز! من باید سامی رو ببرم بیمارستان، حالش خیلی بده.
- اتفاقاً من هم زنگ زدم که حالش رو بپرسم شما ببرینش من هم خودم رو می رسونم.
سامی رو روی صندلی عقب خوابوندم و با سرعت به سمت بیمارستانی که خودم توش کار می کردم رفتم. نگهبان من رو شناخت و فوری در رو باز کرد و من رفتم تو. مثل برق پریدم و یه برانکارد و چند تا پرستار آوردم تا کمکم کنن سامی رو بذارم روش. بردنش تا معده ش رو شستشو بدن. همونجا روی صندلی توی راهرو نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. بعد از چند دقیقه کامبیز اومد و گفت:
- ساغر خانوم حالت خوبه؟
- سلام. نه، اصلاً حالم خوب نیست.
- کاملاً مشخصه، دکمه های مانتوت رو جابجا بستی و شالت هم خرابه.
نگاهی به خودم انداختم. حق با اون بود. دکمه هامو درست کردم و شالم رو هم مرتب کردم.
- خب، سامان کجاست؟
- بردن تا معده ش رو شستشو بدن. چی خورده بود؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم، من باهاش نبودم.
- احتمالاً هر چیزی که خورده فاسد بوده چون خیلی حالش خرابه. اون معده ش ناراحته، تعجب میکنم که به این موضوع توجهی نداشته. اون دیشب نیومد خونه و گفت باید بمونه شرکت!
- آره تا صبح تو شرکت بود. حتی همونجا خوابیده بود! من میرم با دکترش یه صحبتی بکنم.
همون دقیقه دکتر حسینی اومد و گفت:
- خانوم دکتر، ایشون سابقه بیماری معده دارن؟
- یه بار وقتی بچه بود این بلا سرش اومد و دکتر گفت که باید به رژیم غذاییش توجه کنه.
- شما که دکتری دیگه چرا؟
- راستش دیشب سر کار مونده بود. احتمالاً اونجا چیزی خورده که با معده ش سازگار نبوده. الان حالش چطوره؟
- الان بهتره. آوردنش توی بخش، بعد از دو سه ساعت می تونید ببرینش خونه. خیلی مراقبش باشین! شما که خودتون بهتر می دونید باید بهشون غذاهای آبکی بدین و نوشیدنی هم زیاد باید مصرف کنن چون خیلی آب بدنشون رو از دست دادن.
- بله، ممنونم دکتر.
با کامبیز رفتیم توی اتاقی که سامی بود. نشستم کنار تختش نشستم و گفتم:
- سامی؟
چشماشو باز کرد و گفت:
- من کجام؟
- بیمارستان. حالت چطوره؟
- گلوم خشک شده.
کامبیز اومد جلو و گفت:
- پهلوون، چه بلایی سرت اومده؟
یهو شروع کرد به سرفه کردن. یه لیوان آب براش ریختم و بهش دادم. کامبیز گفت:
- من میرم کارای بیمارستان رو انجام بدم.
بلند شدم و گفتم:
- نه من خودم می رم.
- نه تو بمون پیش سامی. اون بیشتر بهت احتیاج داره.
بعد چشمکی زد و رفت. کنارش نشستم و گفتم:
- بهتری؟
- آره.
- چرا مراقب خودت نبودی؟
- یه کنسرو خوردم. ولی مثل این که بهم نساخته!
- من انقدر هوای غذا خوردن تو رو دارم و اون وقت خودت اصلاً حواست نیست.
- ببخشید.
اشکام بدون اخطار قبلی ریختن پایین و گفتم:
- خیلی نگرانت شدم.
گونه مو نوازش کرد و گفت:
- نگران نباش. چیزی نیست!
ساعت دوازده و نیم رفتیم خونه. سامان رو توی تختش خوابوندیم و اومدیم بیرون. کامبیز گفت:
- ساغر خانوم، من فردا ظهر میام برای دیدن سامان. شما هم یه کم استراحت کنین.
- چشم، واقعاً ممنونم. خیلی لطف کردین! ان شاء الله تو شادیاتون جبران کنیم.
- خواهش می کنم کاری نکردم، خانوم دکتر.
لبخندی زدم و خواستم تا بیرون همراهی اش کنم که گفت:
- راه بیرون رو بلدم. شما بفرمایین استراحت کنین، خدافظ.
- ممنون، خدافظ.
رفتم توی اتاقم و مانتوم رو در آوردم و دامن سفیدم که گل های ریز قرمز و نارنجی داشت پام کردم و شال نارنجی سرم کردم و رفتم توی اتاق سامی کنار تختش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم. دلم می خواست این دستها برای همیشه مال من بودن و آغوشش مال من بود. سرمو روی دستش گذاشتم و به صورتش خیره شدم. خیلی وقت بود سامانم رو ندیده بودم. دلم می خواست به بهونه مواظبت ازش هم که شده یه دل سیر نگاهش کنم.
این چند وقته، همه ش شبا تا دیر وقت سر کار می موند. از آخرین باری که با هم بیرون رفته بودیم یه ماه می گذشت و بعد از اون دیگه زیاد ندیده بودمش. چشمام از بی خوابی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان ازدواج اجباری , رمان خوانها , قلبی خسته از تپیدن - رمان عاشقانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55789

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا