تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اعتراف عاشقانه (فصل نوزدهم تا فصل بیست و ششم)



- اه، ژاله چرا انقدر طولش می دی؟ بیا بریم دیگه، دیر شد! ژاله با خنده گفت: - تو چرا انقدر هولی؟ - دیوونه، کلی خرید دارم! ساعت یازده س و من تا ساعت هفت وقت دارم که همه چیو ردیف کنم. یه ست دست بند و گردنبند نقره و یه کراوات خیلی خوشگل و یه قاب عکس براش گرفتم. یه کیک کوچولو و خوشگل هم براش سفارش دادم و شمع 28 هم براش گرفتم. خواستم براش یه عطر هم بگیرم که شیوا گفت عطر جدایی میاره. به خاطر همین نظرمو عوض کردم و یه خودنویس گرفتم. چند تا کارت پستال خوشگل هم گرفتم و ساعت سه رفتیم خونه و اون جا ناهارمون رو خوردیم. نزدیک پنج بود که بچه ها رفتن. بعد از رفتن اونها رفتم حمام و دوش گرفتم و اومدم بیرون. موهامو سشوار کشیدم و صاف کردم. بعد جلوی آینه نشستم و با دقت آرایش کردم. پیراهن کوتاه بادمجونیم رو که دو بند دور گردن و یقه ی شلی داشت و بلندیش تا روی زانوم بود، پوشیدم. خیلی خوشگل شده بودم ولی خیلی معذب بودم چون اولین باری بود که می خواستم جلوی سامان این جوری باشم. از جلوی آینه رفتم کنار و سعی کردم دیگه به لباسم فکر نکنم. چون اگه یه ذره دیگه فکر می کردم، عقلم به احساسم غلبه می کرد و لباسم رو عوض می کردم. رفتم توی آشپزخونه و سری به غذا زدم و میوه رو توی ظرف چیدم. دقیقاً ساعت هفت بود که صدای در پارکینگ اومد. همونجا نشستم و منتظر اومدنش شدم. در رو باز کرد و گفت: - ساغر خونه ای؟ - آره، سلام. - سلام. - کجایی؟ - برو یه دوش بگیر و لباست رو عوض کن تا منم بیام. خوشبختانه بدون این که بیاد توی آشپزخونه، حرفمو گوش کرد. به محض این که فهمیدم رفته حمام، رفتم توی سالن و تموم بادکنک هایی رو که قایم کرده بودم، ریختم وسط. رفتم پشت در حمام و گفتم: - سامی؟ - بله؟ - حوله بردی؟ - نه. - من برات لباس می ذارم. در رو باز کن تا حوله ت رو بدم. حوله ش رو بهش دادم و بلوز آبی آسمونی و شلوار جین خوشگلش رو که خیلی دوست داشتم براش گذاشتم. به لباساش عطر زدم و دوباره رفتم توی آشپزخونه و منتظر موندم که سامان از حمام بیاد بیرون. وقتی از اتاقش اومد بیرون، با تعجب گفت: - سیسی این جا چه خبره؟ شمع ها رو روشن کردم و با کیک رفتم توی سالن. چشمای سامان داشت از حدقه می زد بیرون! دهنش هم باز مونده بود. کیک رو روی میز گذاشتم و گفتم: - تولدت مبارک! اومد جلو و به چشمام خیره شد. چند بار سر تا پامو نگاه کرد و گفت: - خیلی . . . خیلی خوشگل . . . شدی! لبمو گاز گرفتم و بهش خیره شدم. موضوع رو عوض کردم و گفتم: - بشین. می خوام یه جشن دو نفره ی کوچولو با هم بگیریم. با هم نشستیم و اون شمع ها رو فوت کرد. با لبخند گفتم: - وای تو الان بیست و هشت سالت تموم شده! با لبخندی به طرفم برگشت و گفت: - آره. - آقا جون بیست و پنج سالگی ازدواج کرده بود و بیست و هشت سالش بود که تو به دنیا اومدی! با حالت خاصی نگاهم کرد و با همون لبخند کجش گفت: - من هم الان باید بچه داشته باشم. منظورت همینه دیگه، مگه نه؟ سرخ شدم و چیزی نگفتم. کیک رو بریدیم و با هم خوردیم و چند تا تکه کیک هم توی دهن همدیگه گذاشتیم. دستگاه رو روشن کردم و آهنگ گذاشتم، دقیقاً همون آهنگی بود که شب عقد باهاش رقصیدیم. دستمو گرفت و گفت: - پاشو با هم برقصیم. بلند شدیم و سامان یه دستش رو پشت کمرم گذاشت و با دست دیگه ش دست منو گرفت. بیش از هر وقت دیگه بهش نزدیک بودم. منو محکم به خودش چسبوند و لبشو روی گردنم گذاشت و گردنمو بوسید و نفس عمیقی کشید. سرمو روی سینه ش گذاشتم و باهاش رقصیدم. اما بدون این که بفهمم اشکم در اومد و داشتم آروم گریه می کردم. سامان سرشو بلند کرد و گفت: - دوباره دلت پر شده؟ سرمو تکون دادم. - خواهش می کنم، امشب نبار! آخه تولدمه و دلم نمی خواد ناراحت باشی. انگشت اشاره شو پایین لبم می کشید. دستشو توی موهام فرو کرد و لبهاش از هم باز شدن. تو چشماش خیره شدم و دلم می خواست به حرف حافظ گوش بدم و حرف دلمو بهش بگم. ولی همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، سامان خم شد و منو بوسید. تا چند دقیقه توی شوک بودم، ارتباط مغزم با بدنم قطع شده بود و داشتم همراهیش می کردم. ولی به محض این که به خودم اومدم، از آغوشش بیرون اومدم و دوییدم توی اتاقم. احساس می کردم لبام دارن آتیش می گیرن. رفتم توی آینه خودمو نگاه کردم و دیدم که چشمام و لبهام قرمز بودن. معده م به قار و قور افتاده بود ولی اصلاً قصد نداشتم برم پایین و غذا بخورم. از توی کیفم یه بسته بیسکوییت در آوردم و شروع به خوردن کردم. بعد لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. خواب دیدم سامان دستاشو دور صورتم گذاشته و داره نگاهم می کنه. آروم گفت: - خیلی دوستت دارم ساغر! سرشو آورد پایین تا دوباره منو ببوسه ولی فوراً از خواب پریدم و چشمام توی تاریکی باز شد. نگاهی به ساعت روی میز انداختم، 3:45 بود. بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم. غذا هنوز دست نخورده روی گاز باقی مونده بود، یه بشقاب برداشتم و برای خودم غذا کشیدم و سر میز نشستم و شروع به خوردن کردم. بعد از خوردن غذا، وضو گرفتم تا نمازم رو بخونم و رفتم بالا، ولی صدای آب توجهم رو جلب کرد. از لای در نگاه کردم و دیدم سامان داره مسح پاشو می کشه و زیر لب اذان می گه. سجاده ش رو پهن کرد و قامت بست! وقتی نمازش تموم شد به خودم اومدم و رفتم توی اتاق خودم. نمازم رو توی بالکن خوندم و برای مامان و عزیز جون و مرضیه خانوم دعا کردم و قرآن خوندم. رومو به سمت آسمون کردم و گفتم: - خدایا، من کار اشتباهی نکردم! ما به هم محرمیم. خدایا خودت یه کاری کن که اگه دوستم داره به حرف بیاد. من دیگه خسته شدم، پنج ماهه که با همیم ولی حتی یه کلمه هم حرفی در این مورد نزده! رفتم توی تختم و ساعت ده و نیم بیدار شدم. حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. گوشیم زنگ خورد، کامران بود. برداشتم و گفتم: - دوباره چیه؟ - سلام ساغر جوووووون! باید ببینمت. - سلام، برای چی؟ - ای بابا، باید ببینمت دیگه! پاشو حاضر شو که الان میام دنبالت. - حال و حوصله ی رفتن جایی رو ندارم. - باید داشته باشی، گوش کن رفتم محله ای که قبلاً خاطره زندگی می کرده. خدا رو شکر، همه ی محله شون گفتن که دختر خیلی خوبیه و فکر می کردن که ازدواج کرده و اون رو با اون پسری که خودش گفته بود، دیده بودن. وای، ساغر! حالا خیالم راحتِ راحت شده که اون هیچ دروغی به ما نگفته و هر چی گفته حقیقت داره! حتی همسایه هاشون از رفتار بد عمه ش با اون گفتن. منم دیگه نمی تونم صبر کنم، به خاطر همین هم میام دنبالت تا بریم دنبال خاطره، می خوام باهاش صحبت کنم. خندیدم و گفتم: - باشه، مامانت رو چی کار کردی؟ - اولش کلی اخم و تخم کرد و فحشم داد و گفت: «جز جیگر زده! مگه تو ساغر رو دوست نداشتی؟ » و این حرفا. کیمیا پشت من در اومد و گفت که این زندگی خودمه و خودم باید تصمیم بگیرم. مامانم زیاد راضی نیست اما وقتی خاطره رو ببینه عاشقش می شه، اینو مطمئنم! - پس با این تفاسیر به همین زودی عروسی می کنین. من برم حاضر شم، خداحافظ. - خداحافظ. « فصل بیستم » - بله؟ - سلام خاطره جون! - سلام ساغر جون، حالتون چطوره؟ - من خوبم، تو چطوری؟ جوجه ت چطوره؟ - خوبم، اونم خوبه. چیزی شده؟ نگاهی به کامی انداختم و گفتم: - آره. ببینم اگه یه نفر پیدا بشه که بخواد تو رو خوشبخت کنه، چی بهش جواب می دی؟ با تعجب گفت: - چی؟ - یه پسر خیلی خوب و نجیب و آقا می خواد باهات ازدواج کنه و با خانواده ش هم صحبت کرده. ولی از هر لحاظ من بهت اطمینان می دم که می تونی بهش تکیه کنی! - من . . . من نمی فهمم! - کامران رو یادته؟ - همون آقای دکتری که اون روز توی بیمارستان دیدیمش؟ - آره خودشه! اون می خواد باهات صحبت کنه. گوشی رو به کامران دادم و دستم رو گرفتم روش و گفتم: - زیاد حرف نزنی ها! گوشی رو از دستم بیرون کشید و رفت اون طرف. با لبخند بهش خیره شدم و زیر لب گفتم: - پسره ی دیوونه! خیلی براش خوشحال بودم چون می دونستم که می تونه خاطره رو خوش بخت کنه و خودش هم خوش بخت بشه. این وسط فقط من بودم که تکلیفم مشخص نبود. بعد از نیم ساعت برگشت و گفت: - ساغر ان شاء الله هر چی از خدا می خوای بهت بده! - من از خدا چیزای زیادی می خوام، ولی این ماه قبض موبایلم رو تو باید بدی و می دونی که شوخی هم ندارم. - من یه سال قبض موبایلت رو می دم. - تازه من لباسی که مناسب مهمونی شما باشه ندارم. باید کت و شلوار بخرم و در حال حاضر پول کافی ندارم. پول لباسم رو هم تو باید بدی! دست کرد توی جیبش و سه تا تراول صد تومنی بهم داد و گفت: - الان همین مقدار دارم، اگه پولش بیشتر شد بهم بگو باهات حساب می کنم. - نه بابا، همین کافیه. حالا کی و کجا جشن می گیرین؟ - جشن دو هفته ی دیگه توی خونه ی خودمونه! تو باید به عنوان ساقدوش عروس بیای چون خاطره خواهر نداره و تنها کسی که داره تویی. - چشم، با کمال میل. بعدش رفتیم دنبال خاطره و کامران رفت از عابر بانک پول گرفت و برای خرید حلقه رفتیم بازار. کامران احساساتش رو بروز می داد و خاطره مرتب سرخ می شد. آخر سر دو تا حلقه ست خریدن و یه سرویس ساده هم برای خاطره خریداری شد. کامران می خواست یه چیز سنگین تر برداره ولی خاطره به شدت مخالف زیاد خرج کردن بود. کامران یه انگشتر هم برای من خرید، به عنوان تشکر! ساعت شش و نیم برگشتم خونه و دیدم سامان هم خونه س. توی مبل فرو رفته بود و خیلی هم حالش گرفته بود. خیلی عادی گفتم: - سلام سامی! برگشت و با همون حالت گفت: - سلام، کجا بودی؟ - رفته بودم خرید، البته نه برای خودم برای عروس و داماد! با تعجب گفت: - کدوم عروس و داماد؟ - دو تا از دوستام دارن ازدواج می کنن. من هم چون لباس مناسب مجلسشون ندارم می خوام برم خرید. - مگه مجلسشون چطوریه؟ - مختلط، حال بیرون رفتن رو داری یا نه؟ - چطور؟ - چون می خوام برم کت و شلوار بخرم. باهام میای؟ به کمکت برای انتخاب لباس احتیاج دارم. - چند دقیقه منتظرم بمون تا حاضر شم. دستمو توی موهاش کردم و بهمشون ریختم و گفتم: - مرسی! رفتم توی اتاقم تا یه مقدار پول بردارم. با هم سوار ماشین سامان شدیم و اون گفت: - برای خرید لباس یه جای خوب سراغ دارم. یکی از دوستام بوتیک داره و اجناسش خیلی شیک و قشنگن! - مرسی عزیزم. برگشت و با حالت خاصی نگام کرد. دلم ریخت و نگاهم رو ازش گرفتم. بعد از چند دقیقه رسیدیم جلوی یه پاساژ و سامان یه جا برای پارک کرد. از بین کت و شلوار ها یه کت و شلوار سرمه ای رنگ و یه خاکی رنگ و یه بادمجونی رنگ انتخاب کردم و به اتاق پرو رفتم. یکی یکی پوشیدمشون و نظر سامان رو در موردشون پرسیدم. آخر سر کت و شلوار بادمجونی رنگ رو انتخاب کردم و یه شال قشنگ به همون رنگ هم انتخاب کردم. سامان هم برای خودش یه کت و شلوار طوسی رنگ به سلیقه من انتخاب کرد که وقتی پوشیدش شبیه مدل های فشن شده بود و من هم توی دلم کلی قربون صدقه ش رفتم. چون دو هفته ی دیگه عروسی برادر دوستش بود. وقتی خواستم حساب کنم، سامان آروم گفت: - پولت رو بذار توی کیفت! به خاطر این که جار و جنجال راه نندازه، به حرفش گوش کردم. دوست سامان که هم سن خودش بود، با لحن شوخی گفت: - سامان، کی ازدواج کردی؟ تو که می خواستی بری اون ور، پس چی شد؟ البته به سادگی می شه متوجه شد که چطور دم به تله دادی و زیر بار رفتی. خانومت جای خواهری خیلی خوشگله و حق داشتی که قید خارج رفتن رو به خاطرش بزنی. سامان لبخندی زد و گفت: - مرسی. بعد دوستش رو به من گفت: - خانوم، این آقا سامان ما یه کم سر سخته ولی قلبش از جنس طلاست. مطمئن باشین که خیلی دوستتون داره! با خجالت گفتم: - ممنون. سامان پول لباس ها رو حساب کرد و از مغازه اومدیم بیرون. از جلو یه مغازه نقره فروشی رد می شدیم که یه سرویس نقره چشمم رو گرفت و گفتم: - سامی، بیا بریم توی اون مغازه. سرویس رو هم خریدم و این بار نذاشتم که سامان حساب کنه. وقتی اومدیم بیرون، به سامان گفتم: - قرار نیست که هر چی من می خوام بخرم تو پولش رو بدی! تازه باید پول کت و شلوار رو هم ازم بگیری. با لبخند گفت: - کوچولو، یه زن وقتی با مَردش می ره بیرون، دست توی جیبش نمی کنه! وقتی گفت: « مَردش » ته دلم قیلی ویلی رفت. دستمو گرفت و گفت: - حالا بیا بریم شام بخوریم که من خیلی گرسنه ام! فوری گفتم: - دوباره نریم اون رستورانه ها! - نه، می ریم یه جای دیگه. - پس به تلافی این که تو پول لباسم رو حساب کردی، من هم پول شام رو حساب می کنم. بینی مو بین دو تا انگشتش فشرد و گفت: - باشه کوچولو! - من کوچولو نیستم. اون شب خیلی بهمون خوش گذشت. تا آخرهای شب با سامان توی پارک و دست توی دست هم راه می رفتیم و حرف می زدیم و شعر می خوندیم. اونشب توی دفتر خاطراتم نوشتم: همدمم، امشب من خوشحال ترین و شاد ترین زن روی زمینم. انقدر خوشحالم که دلم می خواد برم و داد بزنم و به همه بگم: « آهای مردم! من الان حس میکنم خوشبختم، مهم نیست بعداً چه اتفاقی بیفته! » با این حال می دونم که این خوشحالی و خوشبختی دووم زیادی نداره. شاید فردا شاید هم پس فردا این خوشحالیم تباه بشه، ولی من اهمیتی به بعد نمی دم. مهم نیست که بعداً ناراحت بشم، مهم ترین چیز اینه که الان خیلی خوشحالم. اینم یه شعر خیلی قشنگ از فروغ: آری، آغاز دوست داشتن زیباست گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست آره دیگه به پایان فکر نمی کنم و دلم می خواد با خاطرات امشب و با خیالات و فانتزی هام در مورد دست آوردن سامان خوش بمونم. با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم و دستمو دراز کردم و گوشی رو برداشتم: - بله؟ - الو؟ سلام ساغر خانوم. حالت چطوره؟ - سلام آقا کامبیز، خوبم ممنون. شما چطورین؟ - من هم خوبم. سامان خونه ست؟ - فکر کنم باشه. یه لحظه صبر کنین! دستمو روی دهنه ی گوشی گذاشتم و گفتم: - سامان! صداش از بیرون اومد: - بله؟ - گوشی رو بردار، آقا کامبیزه! نمی دونستم چرا، ولی بدون این که گوشی رو بذارم، به حرفاشون گوش دادم. سامان گوشیو برداشت و با عصبانیت گفت: - چی شده دوباره؟ چته؟ تعجب کردم. اولین باری بود که می شنیدم سامان اینطوری با کامبیز صحبت می کنه! فکر کنم اتفاقی افتاده بود، چون کامبیز گفت: - اصلاً معلوم هست چه مرگته تو؟ - نه معلوم نیست! - کاملاً مشخصه، یه کم به فکر اون دختر بیچاره باش. به خدا الان که صداش رو شنیدم جیگرم کباب شد! تو که تکلیفت با خودت مشخص نیست برای چی انقدر عذابش می دی؟ - من عذابش نمی دم، ما دیروز با هم رفتیم بیرون و گشتیم. کلی هم بهمون خوش گذشت. - به همین راحتی؟ مثل اسب به حرفای اون مرتیکه ی احمق درباره ی نامزدیت با اون دختره گوش کردی و اون نمایش مسخره رو جلوی همه به راه انداختی و حلقه ای رو که بهت داد قبول کردی. اون وقت رفتی خونه و با زنت رفتی بیرون خوش گذرونی؟ بابا دست مریزاد! - بس کن، تو دیگه بس کن! تو که می دونی من چه احساسی دارم. خواهش می کنم در این مورد حرفی به ساغر نزن. تازه یه کم آروم گرفته و دیشب تنها شبی بود که بدون گریه خوابید! هر شب صدای گریه ش رو می شنوم. اون خیلی ناراحته و نمی خوام بیش تر از این تحقیر بشه! دیگه نمی تونستم به حرفاشون گوش بدم. گوشی رو قطع کردم و زدم زیر گریه. تازه فهمیدم که سامان چرا دیروز اولش به هم ریخته بود و چرا اون طوری نگاهم می کرد. اون نمی خواست من بفهمم ولی من فهمیدم و بیش تر از هر وقت دیگه ای ناراحت بودم. سرم خیلی درد می کرد، انگار داشت منفجر میشد. بعد از چند دقیقه دوباره گوشی زنگ خورد، ولی سامان جواب نمی داد. گوشی رو برداشتم و با عصبانیت گفتم: - بله؟ - گوشی رو بده به سامان! فرجی بود، دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم: - من منشی سامان نیستم دوباره زنگ بزنید تا خودش جواب بده. بعد گوشی رو محکم روی دستگاه کوبیدم. دوباره زنگ، زنگ، زنگ! این دفعه سامان خودش گوشی رو برداشت. گوشی رو برداشتم و به حرفشون گوش دادم. سامان گفت: - ولی این امکان پذیر نیست. من نمی تونم این کار رو بکنم! - ببین پسرم، من امشب دوستامو دعوت کردم خونه و این دختره هم حوصله ش سر می ره! برو دنبالش و ببرش پیش خودت. من دیگه باید برم خداحافظ. بعد بدون هیچ حرف دیگه ای گوشی رو قطع کرد. صدای سامان رو شنیدم که گفت: - لعنتی! به ساغر چی بگم؟ زیر لب گفتم: - مرتیکه ی آشغال! دمر خوابیدم و به گریه کردن ادامه دادم. بعد از چند دقیقه سامان اومد توی اتاقم و لبه ی تختم نشست. دستشو روی سرم کشید و گفت: - ساغر بیداری؟ به پشت چرخیدم و نگاهم روی انگشت دست چپش ماسید. ولی حلقه ش همون حلقه ی خودمون بود، همون حلقه ای که آقا جون بهمون داده بود و ما دست هم انداخته بودیم. با بغض گفتم: - نه! خندید و اشکامو پاک کرد و گفت: - چرا گریه کردی؟ لبامو غنچه کردم و گفتم: - دوست داشتم. دستش رو توی موهام فرو کرد و گفت: - راستش، چیزه . . . می دونی؟ - اون دختره می خواد بیاد این جا؟ با خجالت گفت: - آره. از نظر تو اشکالی نداره؟ با عصبانیت گفتم: - نه نداره! - تو عصبانی هستی. - معلومه که هستم! - آخه رفته دندونپزشکی و دوستای پدرش هم خونه شونن. شکلکی در آوردم و گفتم: - الهی باباش براش بمیره، نیست که اون هم جلوی اونا خیلی معذبه! - خب من چی کار کنم؟ - چی رو؟ - بیارمش این جا یا نه؟ - من که به هر حال ازش بدم میاد، ولی ثواب داره به بی خانمان ها کمک کنیم. خندید و گفت: - مرسی! - ولی من باید یه سری چیزا رو شفاف سازی کنم. - چه چیزایی رو؟ - کنترل تلویزیون و ماهواره دست خودم می مونه و هر کانالی که دلم بخواد می بینم. در ضمن من نه نهار درست می کنم و نه شام و تازه شم باید برام یه چیپس و یه پفک گنده و کلی لواشک ترش هم بگیری! یه چیز دیگه ای هم هست و اونم اینه که کاناپه کامل مال خودمه. البته تو می تونی روش بشینی اما اون نمی تونه! بینیش رو به بینیم زد و با لبخند گفت: - چشم کوچولو! دیگه چی؟ - هیچی دیگه، بوسم کن و برو تمام چیزایی رو که گفتم برام بخر! با شیطنت نگام کرد و کنار لبم رو بوسید و گفت: - بسه یا بازم بوست کنم. دوباره همونجا رو بوس کرد. نفسش رو روی لبام حس می کردم. خودمو عقب کشیدم و گفتم: - این باشه علی الحساب بقیه شو بعداً حساب کن! خندید و گفت: - خیلی با حالی! - می دونم. روی سرمو بوسید و رفت بیرون. بلند شدم و توی آینه نگاهی به خودم انداختم و گفتم: - ساغر، جنگ شروع شده! تو باید ببری. رفتم توی حمام و یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. تاپ قرمز دو بنده م رو از توی کمدم در آوردم و پوشیدم. شلوارک جین آبی آسمونیم رو هم پام کردم و موهام رو شونه کردم و دم اسبی بستم. آرایش غلیظی هم کردم و به خودم چشمک زدم و گفتم: - کارت درسته ساغر خانوم! امروز حالشو می گیریم. از پله ها رفتم پایین و از توی یخچال یه تکه کیک تولد سامان که از پریشب مونده بود، برداشتم و با یه لیوان شیر خوردم. رفتم توی سالن و ماهواره رو روشن کردم و گذاشتم یه شبکه که آهنگ شاد پخش می کرد و رو کاناپه ولو شدم و منتظر اومدنشون شدم. در کمال تعجب فهمیدم که هنوزم خوابم میاد. ولی به سختی چشمامو باز نگه داشتم چون اگه می خوابیدم آرایشم به هم می ریخت. بعد از چند دقیقه صدای در اومد و ماشین سامی اومد داخل حیاط. بلند شدم و رفتم در رو باز کردم و گفتم: - چیزایی که می خواستم خریدی؟ سامان با خنده گفت: - بذار برسم خونه، آره برات خریدم. اومدن داخل ولی من اصلاً به سارا توجه نکردم و فوری پریدم توی بغل سامان و گفتم: - مرسی عسیسم! سامان با تعجب به سر تا پام نگاه کرد و یه بسته پر از خوراکی بهم داد و گفت: - بفرمایین اینم سفارشات سرکار خانوم! خندیدم و گونه شو بوسیدم و گفتم: - دستت درد نکنه، عزیزم! بعد رو به سارا گفتم: - اوا، سارا جون اصلاً حواسم بهت نبود. سلام حالت چطوره؟ با حرص گفت: - حالم از تو بهتر نیست. - اونو که خودم می دونم. رفتم روی کاناپه نشستم و توی پلاستیک دنبال تخمه گشتم. اما نخریده بود! - سامی؟ - جونم؟ - پس تخمه چی شد؟ - تو که سفارش تخمه نداده بودی؟ - آره، فکر کنم نداده بودم. ولی خودت باید می فهمیدی! قهقهه ای زد و گفت: - من باید از کجا می دونستم! - نمی دونم. از توی کابینت زیر ظرفشویی اون کاسه بزرگه رو برام میاری؟ آوردش و گفت: - این رو برای چی می خوای؟ در پفک رو باز کردم و گفتم: - فکر می کنی برای چی می خوام؟ بعد پفک و چیپس رو ریختم توی کاسه و شروع به خوردن کردم. سامان کنارم نشست و گفت: - به من نمی دی؟ کاسه رو جلوش گرفتم تا برداره. به سارا هم تعارف کردم ولی اون گفت: - من از این چیزا نمی خورم، هیکلم به هم می خوره. فوری پفکها رو قورت دادم و گفتم: - اوا مامانمینا! شامپاین بدم خدمتتون؟ با عصبانیت گفت: - منو مسخره می کنی بچه؟ - نه جدی گفتم مامان بزرگ! سامان با خنده گفت: - با هم دعوا نکنین! زدم روی شونه ش و گفتم: - چته تو؟ چرا غش کردی؟ با خنده گفت: - از دست تو! کانال رو عوض کردم، یه شبکه داشت آهنگ خانومم داوود رو پخش می کرد. صداش رو زیاد کردم و دست سامان رو گرفتم و گفتم: - من عاشق این آهنگم. پاشو با هم برقصیم! بلند شدیم و با هم رقصیدیم. سرشو آورد پایین و توی گوشم گفت: - خیلی جیگر شدی! شکلکی در آوردم و گفتم: - مرسی. - جدی گفتم. رنگ قرمز خیلی بهت میاد. - می دونم. توی گوشم گفت: - می دونم که می دونی. بعد آروم زیر گوشمو بوسید و من لرزیدم. سارا با عصبانیت گفت: - سامان من رو آوردی این جا که این مسخره بازی ها رو در بیاری؟ شکلکی براش درآوردم و رفتیم نشستیم. کاسه پفک رو تا ته خوردم و بعدش هم لواشک ها خوردم. خیلی خوشمزه بودن، یه دفعه یاد لواشک هایی افتادم که سامان توی دربند برام خریده بود. نگاهش کردم و گفتم: - یادته؟ با لبخند گفت: - آره. ساعت چهار بعد از ظهر تکرار سریالم رو دیدم چون دیشب ندیده بودمش. سامان هم همراه من نگاه می کرد. نهارمون رو پیتزا خوردیم و بعد از ظهر یه کم روی پروژه م کار کردم. به سارا گفتم: - سارا رمان می خونی بهت بدم؟ - آره. چی داری؟ - بیا بریم تو اتاقم تا یکی بهت بدم. بلند شدیم و به اتاقم رفتیم. دادن رمان بهونه بود، می خواستم عکس عقدمون رو ببینه. خوشبختانه اولین چیزی که دید همون بود. رمان پیمان رو از کتابخونه م بیرون کشیدم و گفتم: - این رمانه خیلی قشنگه. دیدم که میخ کوب اون عکس شده. با لبخند گفتم: - قشنگ افتاده؟ - این همین پایینه؟ - آره. با چهره ی خونسردی به طرفم برگشت و گفت: - کتاب رو بهم بده. - بیا. کتاب رو بهش دادم و با هم رفتیم پایین. سامان هم داشت با لپ تاپش کار می کرد و از دیدن ما با هم داشت شاخ در می آورد. با لبخند گفتم: - رفتیم تو اتاقم تا به سارا یه رمان بدم بخونه تا حوصله ش سر نره. با حالت مشکوکی نگاهم کرد و چیزی نگفت. سر درد خیلی شدیدی داشتم ولی بروز ندادم. سامان گفت: - می خوام غذا سفارش بدم. ساغر تو چی می خوری؟ - هر چی برای خودت سفارش بدی من یه کم از کنارش می خورم. چون زیاد اشتها ندارم. - باشه. سارا تو چی؟ - من شیشلیک می خورم. سامان زنگ زد به رستوران و برای شام دو پرس شیشلیک سفارش داد و بعد از چند دقیقه غذا رو آوردن دم در خونه و سامی رفت تا بگیره. رو به سارا گفتم: - سارا، تو چند سالته؟ - برای چی می پرسی؟ - همین طوری! - بیست و هشت سالمه. خودت چی؟ - من بیست و پنج سالمه. - کمتر بهت می خوره. - آره بابات هم تو حدس زدن سن من اشتباه کرد! - ولی ببین کوچولو! سامان با من ازدواج می کنه. اینو توی کله ی کوچولوت فرو کن! ابروه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , قلبی خسته از تپیدن - رمان عاشقانه , رمان پاییز بلند قسمت چهاردهم از فصل یازدهم - میهن رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/27 تاریخ
کد :55788

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا