تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل اول)



:مامان گیر نده دیگه اه! بابا مگه این جا چی داره که اینقدر چسبیدی بهش؟ حالا اگه بریم چهار تا خیابون بالاتر چی میشه ؟ هان؟ ما که کلفتی این و اونو می کنیم حداقل بذار بریم یه جای درست و حسابی کار کنیم و پول خوب بهمون بدن این آقای محبی اصلا از سر انصاف پول بهمون نمیده!
مامان : دختر یه دقه امون بده بذار منم حرف بزنم دوباره شروع کرد دیگه به غر غر کردن! من میگم اینجا چند ساله کار می کنم می دونم چی جاش کجاست ولی اگه بخوایم جامونو عوض کنیم و بریم یه جای دیگه کار کنیم اصلا از کجا معلوم من سرکارگرشون باشم هان؟ من دیگه جونی واسه کار کردن ندارم تو هم با این غر زدنات همون یه کم جونو ازم می گیری! اه! من نمی دونم به درگاه خدا چه خبط و گناهی کردم که رو پیشونیم همچین سرنوشتی رو نوشت! بازم مامان شروع کرد به غر زدن و به قول خودش گله از پیشونی نوشتش! منم که حوصله ی شنیدن حرفای تکراری رو ندارم می روم تو اتاقم که همون زیر پله خونمون حساب میشه و پرده رو می اندازم!
من یه دخترم! یه دختره 18 ساله تازه چند وقتی میشه دیپلم گرفتم و از اون جا که حوصله ی درس و رو نداشتم واسه کنکور شرکت نکردم بر خلاف اصرارای مامان و بابام! اونا خودشون بیسواد بودن و چند سال پیش مامان با کلی زور تونست تو نهضت تا کلاس سوم بخونه! به خاطر همین فکر می کردن اگه من درس بخونم موفق میشم اما زهی خیال باطل! فوق دکتراش بیکارن چه برسه به ما! من تک دختر نیستم در کل ما یه خانواده ی 6 نفری هستیم و من آخرین بچه ی خونوادمون محسوب میشم به قولی ته تغاری! ما چهار تا دختریم:فاطمه، فرزانه، افسانه و من به عنوان اقلیما! البته اسم اصلیم تو شناسنامه اگلیمه بوده ولی بعد از اینکه 18سالم کامل شد اسممو عوض کردم و جاش گذاشتم اقلیما! موقعی که من به دنیا میام خاله ی مامانم که همین اسم رو داشته میمیره و اسم اونو برای یادبود روی من بیچاره می گذارند. حالا خودمم نمی دونم این اسم چه معنی داره ولی بعدا خودم به اقلیما تغییرش دادم و پیش آبجی هام جا انداختم ولی پیش مامان و بابام نه!! همه ی خواهرام ازدواج کرده اند من مونده ام در انتظار یه پژو 206 سوار آلبالویی! مامان و بابام تو یه تالار کار می کنند . مامانم سرکارگر است و بابام مسئول پارکینگ . خونمون یه جایی نزدیک لب خط . در کل یه خیابون خیلی بزرگ هست که اطرافش پر از کوچه های باریک و تنگ. که خونه ی ما هم توی یکی از همین کوچه هاست. از محلمون متنفرام! همیشه دوست داشتم تو یه جای بهتر زندگی می کردیم یا حداقل مامان بابام یکی دیگه بود! گاهی با خودم فکر می کردم اگه تو یه خونواده ی دیگه متولد می شدم زندگیم چه طور می شد ولی حیف که اینا همش یه خیاله ! برای اینکه بتونم پول در بیارم چند وقتی بود که دنبال کار می گشتم. به کارای منشی و جواب گویی تلفن و از این کارا علاقه نداشتم . دوست داشتم مثل مامانم تو یه تالار کار کنم. البته تو یه منطقه ی بالاتر و باکلاس تر! یه جایی رو پیدا کرده بودم ولی مامان و بابا نمی ذاشتن ولی باز من اصرار می کردم آخه تنها چیزی بود که واقعا دوسش داشتم!حسن این کار برای من این بود که چون همیشه اینجا عروسی می شد اون شادی به منم سرایت می کرد هر چند بروز نمی دادم و یکی دیگه اینکه از اینکه اون همه خانوم و با لباسای مختلف و قشنگ می دیدم و شب قبل خواب خودمو توی هر کدوم از اون لباسا فرض می کردم که با شوهرم توی یه پژو 206 آلبالویی نشستیم و رمانتیکانه به هم نگاه می کنیم و بعد....... کات!!!!!!!
دراز کشیدم .به این فکر می کنم که چطوری روی مخ مامانم بدوم تا قبول کنه که من برم و اون جا کار کنم ولی هیچ راهی به ذهنم نرسید. این دفعه حتی غر غر کردنام هم جواب نداده! یه دفعه تو هوا یه بشکن می زنم و می پرم روی تلفن!
_ : الو سلام آبجی فاطی خوبی؟
فاطمه : سلام آبجی خانوم! خوبم تو خوبی؟
_ : آره مرسی! آجیــــــــ میدونی رفتم یه سالن پیدا کردم تا برم اون جا کار کنم! حقوق خوبی میدن. جاشم خوبه مسیر اتوبوس داره ولی مامان نمیذاره برم! تو بهش میگی؟
فاطمه: مامان بهم گفته. الان که موقع کار کردن تو نیست تو باید درس بخونی! میدونی که مامان و بابا چقدر می خوان که تو درس بخونی؟!!
_: دونستنشو می دونم ولی وقتی علاقه ندارم چیکار کنم؟ تازه این همه آدم مدرک گرفتن مگه به جایی هم رسیدن؟ معلومه که نه! حالا اونی که پول و پارتی داره اوضاش با ما فقیر بیچاره ها فرق داره!
فاطمه: حالا تو بخون شاید تو تونستی یه کاری جور کنی!
_: وااای! من میگم نره تو میگی بدوش؟!! با اما و اگر کار درست نمیشه اصلا از کجا معلوم من قبول بشم حالا ول کن این حرفا رو با مامان حرف بزن دیگه تروخدا!!!!!!
فاطمه: حرف میزنم ولی باید یه طوری بری بیای به آخر شب نخوری میدونی که بابا حساسه!!!!
با یک صدای پر از خوشحالی میگم: باشه! میرم صحبت می کنم تا فقط عصرا اونجا کار بکنم! خب کاری نداری؟ راستی دستت درد نکنه! خداحافظ!
فاطمه: خداحافظ به مامان سلام برسون!
همین که تلفنو قطع کردم شروع کردم برای خودم رقصیدن! می خواستم پول در بیارم وای چه حسه چیزی!!! در حال رقصیدن تو دلم قربون صدقه ی آبجیم می رفتم. فاطمه از همه ی ما بزرگتر بود. 32 سالش بود و 2 تا بچه داشت الهه و الهام. شوهرش اقا امیر تو شرکت آب و فاضلاب کار می کرد و وضعشون خداروشکر خوب بود. از بین بقیه ی خواهرام رابطه ام با فاطمه بهتر بود چون موقعی که اون ازدواج کرد من کوچولو بودم و زیاد خاطره های دعوامون تو ذهنم نیست ولی با فرزانه و افسانه حسابی کتک کاری می کردم و به خاطر همین چندان رابطه ی خوبی با اونا نداشتم! بعد از قر دادن راحت میرم که یه خواب عصرانه داشته باشم تا شب برای بحث با مامان و بابا جون داشته باشم!


الان یک ماهی میشه که این جا کار می کنم! اون شب مامان و بابا کلی برام حرف زدن که جامعه ناامنه فلانه بسانه تو ام خوب مواظب باش! مثل دخترای خوب گوش می دادم و هیچی نمی گفتم و بالاخره قبول کردند که فقط از صبح تا عصر اونجا کار کنم! این تالارم چون تازه تاسیس بود و نیاز به کارگر داشت شرطمو قبول کرد و من مشغول به کار کارگری شدم!تو این تالار حدودا 9تا خانوم و 10 تا کارگر آقاکار می کنند . تو سالن2، 5 تا خانم کار می کنند و تو سالن شماره ی 1 که من توش کار می کنم و از سالن شماره 2 کوچک تره 4 نفر خانم کار می کنند. تو سالن ما شیرین خانوم سرکارگر محسوب میشه و ما باید طبق دستورات اون کار کنیم. شیرین خانوم یه زن تقریبا قد بلنده. قیافه ی معمولی داره . شوهرش راننده تاکسیه. یه دخترم به اسم پریسا داره که 22 سالشه و تو دانشگاه پیام نور حسابداری می خونه. پریسا وقتایی که دانشگاه نمیره اینجا برای کار میاد. این مادر و دختر خیلی مهربونن. یکی دیگه از کارگرا شکوفه خانومه. یه زن تپل و حرص دربیار. به نظرم از اون زنای آب زیرکاهه! هر وقت می بینمش یاد کُپل تو مدرسه ی موش ها می افتم. شکوفه خانوم تقریبا 50 ساله است، 2 دفعه ازدواج کرده که فکر کنم هر دو دفعه شوهراشو با اراجیفاش دق داده و کشته! 6 تا بچه داره 2 تا پسر و یه دختر از شوهر اولش و 3 تا دختر هم از شوهر دومش داره ! خدا بده برکت ما هنوز تو اولی موندیم ولی مردم دو تا دوتا شوهر می کنن و اندازه یه مرغ دونی بچه میارن!!!! نفر سوم از همکارام سمیه خانومه . یه زن لاغر و ظریف که مثله خودم قدش کوتاهه . یه پسر کوچولو داره به اسم پیمان . شوهرشم آقا امید تو مکانیکی کار میکنه. درکل زن فهمیده ایه! و نفر چهارم هم خودم هستم. اقلیما فرش باف به عنوان یک کارگر جوان! یه دختره خیلی سفید با چشم و ابروی قهوه ای و یه دماغ کمی بزرگ و کمی افتاده با صورتی پر از مو در ابعاد مختلف!! قدم 160 سانته و خیلی لاغرم ولی هیکلم خوبه! تنها چیزایی که تو بدنم ازشون خوشم میاد یکی موهامه که رنگ خرماییش رو همه دوست دارن یکی سفیدیم و یکی دیگه هم هیکلم!! در کل قیافم اصلا تو چشم و جذاب نیست ولی خدا رو شکر که مثله مهتاب سبزه و مثله شکوفه خانوم گرده و قُلُمبه نیستم! تنها کسی که این جا ازش بدم میاد شکوفه خانوم و آقا ابولفضله ! این جناب نگهبانه و از قضا جوون و خیلی زیاد دیلاق ( فرد بلند و بدقواره) ! خیلی هیزه از اوناییه که ساکشو تازه از ترمینال شهرستان به تهران پایین گذاشته!! از ظاهرش هر چی بگم که کم گفتم! ته تیپه! یه شلوار 6 جیب مشکی که رنگ و روش رفته با یه تی شرت تاناکورای گوجه ای و یه کتونی ورزشی!! موهاشم که کلی چرب کرده و نصفشو ریخته تو صورتشو و نصفشو زده بالا! صورتشم که همرنگ تی شرتشه! از همون روز که من اومدم اینجا هر روز همین لباسا رو می پوشه ولی دیروز یه فرقی کرده بود! به خودش عطر مشهد زده بود و داشت با چشای ور قلمبیده اش منو نگاه می کرد! مردک چیز!!!!
باز هم امروز مهمونی داریم. از ساعت 1 بعدازظهر تا 3 .از حج اومدن و سالن گرفتن! به اندازه یه عروسی غذا سفارش دادن. 5 نوع غذا، 4 نوع سالاد، 3 نوع نوشیدنی و 3 نوع دسر !! اوفففف خدای من اونا اصلا فکر ما رو نمی کنند. از ساعت 7 صبح اینجام و الان تقریبا کارا تموم شده! روی یه صندلی میشینم تا استراحت کنم.شیرین خانوم از دور با هن و هن میاد. قیافش از خستگی داد می زنه. میاد پیشم و میگه: اقلیما جون دخترم خسته شدی
_ : آره ولی خب باید عادت کنم! شکوفه خانومم تا صدای ما رو می شنوه میاد : وا شیرین جون این جوونه خستگی چی میدونه چیه! خستگی برای من و توئه که سنمون بالا رفته و اگر نه دختر به این جوونی این چیزا حالیش نمیشه! والا من هم قد این بودم به اندازه ی چهار تا مرد کار می کردم! ( اه اه قلمبه باز اومد اینقدر از این آدما که هی از این طور حرفا می زنن جوون خستگی چی میدونه؟ جوون باید مثل آهو باشه! خستگی ماله پیراست بدم میاد! واه واه! کپل! انگار من آدم نیستم! هر وقت این طور حرف میزد می دونستم یه کاری می خواد به هم بگه مثله مامانم!) شکوفه خانم: وای اقلیمه جون دخترم برو اون ور دسته گلا رو بچین من دیگه جونی برام نمونده! من جون نداشتم ولی چون تازه کار بودم جولوی خودمو گرفتم تا حرفی نزنم به خاطر همین چشمی گفتم و رفتم! وایییی خدای من ! خیلی خوشگل بودن و زیاد آخه من چه طور دست تنها کار کنم؟
پریسا : نترس بابا نمی میری که! همچین دهنتم باز گذاشتی هیچ کی ندونه فک می کنه چه خبره!!
_ : اومدی؟ تو از کجا فهمیدی اصلا من چی گفتم؟
پریسا: اولا سلام خانوم بزرگ دوما آی کیو! از اون جایی که تو همیشه بلند فکر می کنی!
_ : نچ! خوب شد یادت افتاد سلام بدی کوچولو ! باید به مامانت بگم دعوات کنه اصلا یادت نداده سلام چیه!!
پریسا: سنگ پا دختره ی ور پریده ی چشم سفید!حالا اقلی جون می خوای کمکت کنم؟
_ : کوفت اقلی گفتم خوشم نمیاد اسم منو یکی نصفه صدا بزنه ای کاش نمی گفتم و نقطه ضعف دستت نمی دادم! حالام عوضه چرت و پرت گفتن کمکم کن به خدا خیلی خستم الانه که برسن!
همون طور که با مهتاب حرف می زدیم و می خندیدیم گلا رو هم چیدیم. خداییش سالن جیگر شده بود! از سلیقه ی خودم حظ کردم! تو افکارم خودمو تحسین می کردم که متوجه شیرین خانوم شدم که صدام میزد: اقلیما! بیا اینجا تشریف آوردن برو تو آشپزخونه به سمیه کمک کن دست تنهاست!
سمیه : خوب شد اومدی امروز واقعا خسته کننده بود. حالا شبم دوباره مجلس داریم. به امید گفتم پیمان و بیاره این جا پیشه خودم! اصلا اعصابم دیگه به خدا خرد شده!!
_ : حالا این همه حرص نخور! بالاخره بخوای تو این دوره زندگی کنی باید این همه مصیبتم به جون بخری خب.
سمیه: راس میگی خدا به دادمون برسه!
یه کم تو آماده کردن وسایلا به سمیه کمک کردم ولی بعد شیرین خانوم صدامون زد تا با پریسا بریم برای پذیرایی! همین که وارد سالن شدم از تعجب چشام چسبید کف پام! عجب لباس و مدلایی! چه قیافه هایی! خدا امروز به من رحم کن!
پریسا از پشت سرم با خنده گفت: تو دوباره بلند فکر کردی؟ الان موقع فکر کردن نیست زود زود کاراتو انجام بده بعد بیا دوتایی نگاه کنیم.
سریع رفتم وسط مجلس برای پذیرایی. هر کی یه سوال می کرد: خانوم ببخشید دستشویی کجاست؟ خانوم نوشیدنی ها کجاست؟ خانوم میشه بگید فلانی کجاست؟ کم کمک داشتم دیوونه می شدم پیش خودم گفتم الانه که جای شوهراشونم از من بپرسن! زنای فیس فیسی! نمی دونم چرا هیچ وقت حس خوبی به پولدارا نداشتم ولی جالب بود که همیشه دوست داشتم پولدار باشم. پژو 206 بالا سوار بشم، بریزم، بخرم، بپاشم کسیم نپرسه چرا! وقتی به اون زنا نگاه می کردم تو دلم حسرت می خوردم ولی گاهی اوقات به اینم فکر می کردم که واقعا همه ی اونا خوشبختن؟ تو همین فکرا بودم که دیدم یه نفر داره بر و بر نگام می کنه.
_ : مشکلی پیش اومده خانوم؟
خانوم: می تونم بپرسم اسم شما چیه؟
_ : اقلیما هستم. مشکلی پیش اومده؟
خانومه با یه حالت تعجب و شک گفت: نه نه! راستش چهره ی شما من رو یاد یه دختری هم سن و سال خودتون انداخت. بعد سریع با تکبر گفت : سریع برید سر کارتون ممکنه کسی چیزی لازم داشته باشه!
پیش خودم گفتم خوبه تو صاحب مجلس نیستی و اگر نه چیکار می کردی با ما ها! رفتم پیش پریسا تا رسیدم گفت: یه جوری نگات می کرد چیزی بهت گفت؟
_ : نه فقط گفت خیلی شبیه به یکی از آشناهای اونا بودم مهم نیست ولش کن.
پریسا : وا؟
خواستم جواب پریسا بدم که دیدم شیرین خانوم با عصبانیت داره میاد سمت ما سریع زدم پهلوی پریسا و با هم رفتیم داخل جمعیت!


هر دفعه که سر بلند می کردم می دیدم همون خانوم و با بغل دستیش به من نگاه می کنن و آروم در گوشی حرف می زنن . یه کم ترسیده بودم ولی سعی می کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم . رفته بودم سر میز کناریشون تا لیوانا رو جمع کنم که دوباره صدای همون خانومو شنیدم: میشه برای ما اب بیارید؟
_ : چشم الان میارم!
آروم از جلوشون رد شدم که ناخودآگاه صدای حرفاشونو شنیدم. خانومی که بغل دستش نشسته بود داشت باهاش حرف می زد: وای ثریا ! یه لحظه فکر کردم خود سولان داره باهات حرف میزنه. اگه خانوم جونت ببینه اصلا تشخیص نمیده!
ثریا: آروم میشنوه سودابه.
سودابه: نمیشنوه الان سرگرمه کارشه. باید یه طوری اونو بیاری به خانم جونت نشون بدی تا آبا از آسیاب بیافته و اگر نه بیچاره این دم دمای آخریش آرزو به دل می مونه.
ثریا: حالا یه فکری می کنم.
پیش خودم داشتم فکر می کردم که قضیه از چه قراره این سولان که می گفتن کیه؟ این خانم جون کیه؟ حس فوضولیم بد جوری گل انداخته بود ولی نمی توانستم برای برطرف کردنش کاری بکنم به خاطر همین سریع براشون آب بردم. موقعی که آب را به آن ها دادم سودابه خانم پرسید: عزیزم چند سالته؟
_: 18 سالمه!
سودابه: دانشگاه میری یا فقط کار می کنی؟
خیلی مشکوک شده بودم به خاطر همین سعی کردم مودبانه حس فوضولیشو خفه کنم!
_: ببخشید خانم من واقعا کار دارم و نمی تونم با شما صحبت کنم!
سریع رفتم سراغ کارم ولی آن روز تا آخرین لحظه داشتم به این مسئله فکر می کردم.
_:ساعت 7 صبحه! وای باز خواب موندم. اه اه! امروزم که شیرین خانم نیست و اون قلمبه قراره تریپ رئیسی واسه من بیچاره بیاد! سریع لباس می پوشم و میرم صبحانه بخورم. اگر نخورم وسط روز حتما ضعف می کنم.
مامان: من نمی دونم تو چطوری کار می کنی؟ میگی مسیرم دوره بعد صبح ساعت 7 از خواب بیدار میشی. از موقعی که اون ماسماسَکو خریدی شبا دیر می خوابی!
_: مادر من ، من خوابم نمیاد چه ربطی به موبایل داره! اصلا ربط داشته باشه تازه یدونه سرگرمی پیدا کردما ببین می تونی ذوقمو کور کنی؟ روزی که نکوست از ناشتاش پیداست! صبح من این طور شروع بشه ببین شبم چه طوری میشه!
مامان: حالا مگه چی گفتم این همه شلوغ می کنی؟
بابا میاد و کنار سفره میشینه و به مامان میگه : زهرا خانم با این یکی به دو نکن! میشناسیش که هر چی بگی برمی گرده یه چیزی بهت میگه! صحبونتو بخور بریم دیرمون شده!
بابام درکل مرد آرومی بود. من مثل بقیه ی دخترا که بابایی بودن اصلا این طوری نبودم . رابطه ام با بابا و مامان خیلی کم بود. صبح می رفتن و شب برمی گشتن به خاطر همین از بچگی عادت کرده بودم خودم کارامو انجام بدم. کوچک که بودم دلم می خواست منم مثل بقیه ی دخترا بابا یا مامانم من رو مدرسه ببرن و بیارن، تو راه برام خوراکی بخرن، مامانم برام لقمه بگیره و بذاره تو کیفم و هزار تا خواسته ی دیگه! ولی وقتی بزرگتر شدم دیگه عادت کردم. بعضی وقتا میشد که تا دو یا سه روز حتی نمی دیدمشون فقط هر صبح تو عالم خواب و بیداری همین جمله ی بابا رو میشنیدم که می گفت : بریم دیرمون شد! نمی دانم چطور صبحانه خوردم و در خانه رو بستم! راه می افتم . انقدر ذهنم مشغول بوده که یادم رفته ژاکتمو بردارم. آرام آرام قدم بر می دارم. از تو یه کوچه ی فرعی می پیچم تا زودتر به ایستگاه اتوبوس برسم. احساس می کنم یه نفر داره پشتم میاد برمی گردم و می بینم که یه مرد 50 ساله است. سرم و می اندازم پایین و به راهم ادامه میدم پیش خودم قیافه ی شکوفه خانم و تصور می کنم که داره با عصبانیت به من نگاه می کنه و با اون صدای کلفتش میگه : فرش باف دوباره دیر کردی؟ تو چطوری کار می کنی و حقوق می گیری؟ از قیافش خندم میگیره. یه لبخند می زنم که یه دفعه احساس می کنم یه چیزی خورد به کمرم. بر می گردم وایــــــــــــــــــــــ !
مرده: ترو خدا یه ذره نگاه کن! یه ذره!
خدای من! من چی دیدم! همون مردی که هم سن بابای من بود......... نه امکان نداره! شلوارشو کشیده بود پایین. سعی می کنم فرار کنم ولی آستین مانتومو گرفته و نمی ذاره!
مرد: فقط یه بار! نگاه تا بذارم بری!
سرمو تا جایی که می تونستم انداختم پایین! مغزم از اون چی که دیده هنگ کرده. مردک بیشعور هنوز مانتومو گرفته بود و نمی ذاشت برم یهویی دستشو گاز می گیرم همین که ول می کنه در میرم! بر نمی گردم پشت سرمو نگاه کنم! فقط می دوم و گریه می کنم! انقدر گریه کردم که صورتو چشام می سوزنند. مردم با تعجب نگاهم می کنند. حالت تهوع بهم دست میده. میرم تو یه کوچه و سرمو بالای جوب نگه می دارم و تمام محتویات معده ام رو می فرستم بیرون. به هق هق افتادم. سرمو تکیه میدم به دیوار و گریه می کنم! یه نفر صدام می کنه: خانم حالتون خوبه؟ سرمو بالا می گیرم وای بدشانسی پشت بدشانسی! برادر شوهر افسانه است که!
با بغض و گریه جواب میدم: نه مشکلی نیست آقا مسعود بفرمایید! نمی دونم یهویی دلم چرا گرفت این گوشه نشستم تا دلم باز بشه و برم!
با یه حالتی که تو دلش میگه خودتی به من میگه: پس دلتون گرفته! با اشاره به جوب ادامه میده: حتما هم این غصه هاشه که سر ریز شده!
تازه وقت کردم به جوب نگاه کنم! نصف کوچه رو کثیف کردم. خجالت زده میگم: حالم بد شد بعد هم این طوری شد دیگه! ببخشید!
با حالت عصبی میگه: مطمئنید حالتون خراب شده؟ پس حتما به خاطر حال خرابتون بود که اون طور گریه می کردید نه؟ خواهش می کنم اگه مسئله ای پیش اومده بگید من حتما حلش می کنم!
با عصبانیت بهش میگم: مگه شما مفتش محلید؟ اصلا به شما چه ربطی داره هان؟ در حال حاضر جناب مسعود خان ایستادن اینجا و با هم بحث کردن نه صورت خوشی برای شما داره نه برای من! بهتره سریع تر برید منزلتون تا یکی برای من حرف درنیاورده!
مسعود: باشه اقلیما خانم! من و که برای درد و دل قابل نمی دونید پس به خواهرتون میگم باهاتون تماس بگیره.فقط بدون اگه بفهمم کسی اذیتت کرده خودم با دستام خفش می کنم!
راهشو می گیره و میره. تو دلم میگم: نه به باره نه بداره این خودشو وکیل وصی من می دونه اگه یه موقع باهاش ازدواج کنم چیکار می خواد بکنه؟!!
خواهرم افسانه 2 ساله که ازدواج کرده. همسرش آقا فریبرز تو یه کارخونه بلور و شیشه سازی کار می کنه. با خانواده ی همسرش تو یه ساختمون زندگی می کنن. یه سال بعد ازدواج آن ها فرخنده خانم من روبرای پسر کوچکش مسعود خواستگاری می کنه که مامان و بابام به خاطر کم سنیم قبول نمی کنن ولی کاملا جواب رد نمیدنیه طوری بهشون جواب میدنکه یعنی اگه چندسال بعد بیاید خواستگاری ما مشکلی نداریم! منم همه ی این اطلاعاتو موقعی که فالگوش ایستاده بودم به دست آوردم. این جناب مسعود خان فوق لیسانس مدیریت صنعتی بود ولی تو آژانس کار می کرد. از نظر قیافه هم کاملا معمولی بود. نه خیلی خوشگل و نه خیلی زشت. از جام بلند میشم. دیگه آروم شدم ولی قتی یاد اون لحظه می افتم تنم مور مور میشه ولی چه کاری از دستم بر میاد؟ تازه یاد سرکارم می افتم. یه اتوبوس از سر خیابان رد شد. کیفم و می گیرم تو دستم و می دوم.


_: شکوفه خانم ببخشید سعی می کنم دیگه تکرار نشه! خب شما هیچوقت خواب نمی مونید؟
شکوفه خانم: منم خواب می مونم ولی دیگه نه اون همه که به جای ساعت 8 ساعت 10 بیام سرکار. به هر حال من نمی دونم وقتی به آقای صدری گفتم اون موقع حساب کار میاد دستت! هر دفعه که تو دیر میای من کوتاه میام میگم بچه است اشکال نداره ولی این دفعه دیگه از این خبرا نیست. یه بار جستی مَلَخَک دوبار جستی ملخک سومین بار تو مشتی ملخک!
خیلی دیگه داره زیاده روی می کنه. بهش میگم: خیلی ببخشید شکوفه خانم من احترام سنتونو نگه می دارم که بهتون هیچی نمیگم . من فقط تو این یک ماه و خرده ای دوباره که دیر اومدم البته دفعه ی اول خودم با آقای صدری صحبت کردم و بهشون توضیح دادم به خاطر همین دیر اومدن هم دو ساعت اضافه کار وایستادم. این دفعه هم خودم باهشون صحبت می کنم و دلیلی نمی بینم که شما اخبار رو بهشون برسونید.
با چشم های گرد شده به من میگه: دختره ی فلان فلان شده تا الان خیلی جلوی خودمو گرفتم تا به آقای صدری چیزی نگم. فکر می کنی من از سَر و سِرّی که با ابولفضل داری خبر ندارم. نه جونم فکر کردی من از اون زنای هالو نیستم. الانم زیادی حرف بزنی میرم همه رو صاف میذارم کف دست مدیر.
خدای من! این زن عجب آدمیه! یک روز که دیگه کارام تموم شده بود و داشتم می رفتم خونه این ابولفضل بی صاحب جولوی من و می گیره شروع می کنه به حرف زدن. منم گاهی برای خالی نبودن عریضه بهش لبخند می زنم ولی شکوفه خانم از در میاد بیرون و ما دو تا را با هم در حال خندیدن می بینه! ای خدا بگم خفت نکنه ابولفضل که ببین با آن حرفای صد من یه غازت چه بلایی سرم آوردی! وقتی می فهمم شکوفه خانم قصد داره زیر آب من و پیش آقای صدری که مدیر سالن بزنه سریع خودم می رسونم به دفترش! یک تقی به در می زنم و وارد میشم.
_: سلام جناب صدری. خوب هستید؟
آقای صدری: سلام خانم فرش باف. الحمدالله من خوبم شما چطورید؟
_: منم خوبم راستش باید خدمتون برسونم که من باز دیر کردم به خاطر این مسئله خیلی از شما عذر می خوام. دفعه ی قبل به شما قول داده بودم که تکرار نشه ولی نتونستم پایبند قولم باشم به خاطر همین شما هر تنبیهی که برای من در نظر بگیرید من مشکلی ندارم!
با خنده میگه: تنبیه؟! حرف
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان اقلیما - مجله فان سی , نگاه , عو عو زیر ماه چهارده ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55152

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا