تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل دوم)



ثریا خانم: وقتی که با شوهرم ازدواج کردم چند ماه بعد پدر و مادرم می میرند. عمه ام که ازدواج نکرده بود یه جورایی میشه دایه ی من. هر وقت به کسی احتیاج داشتم می رفتم پیش عمه ام. مثل مادر خدا بیامرزم دوسش داشتم به خاطر همین به همسرم گفتم که عمه ام با ما زندگی کنه که اونم مخالفتی نکرد. بعد از اومدن عمه ام به خونه ی من رابطه ی من و اون به هم نزدیکتر شده بود. تا اینکه پسرم ارسلان به دنیا اومد. مثل نوه ی خودش دوسش داشت همیشه می گفت خودم براش زن میگیرم. به حرفش اهمیتی نمی دادم. فکر می کردم که از این آرزوهای مادربزرگا برای نوه هاشونه ولی چند سال پیش که ارسلان دیگه درس و سربازیشو تموم کرده بود خانم جون برای ارسلان میره خواستگاری. حتی منم از این ماجرا خبر نداشتم تا اینکه یه روز عصر که ارسلان تازه از سر کار برگشته بود این مسئله رو بیان کرد. هم من و هم ارسلان تعجب کرده بودیم. من نمی تونستم چیزی بگم . خانم جون برای من حکم مادر رو داشت تو رودروایسی گیر کرده بودم. از این طرف هم ارسلان تا اینو شنید شروع به جیغ و داد کرد.انقدر با خانم جون دعوا کرد که خانم جون قهر کرد و خونه ی برادرم رفت. سه ماه خونه ی برادرم موند. منم مثل مرغ سر کنده شده بودم یه دفعه می رفتم پیش ارسلان و یکدفعه می رفتم پیش خانم جون. بعد هم که دیدم هیچکدوم راضی نمیشند با همسرم رفتیم اروپا. یک ماهی گذشت تا اینکه یک شب ارسلان زنگ زد و گفت که راضی شده با سولان ازدواج کنه. سریع برگشتم و همین که رسیدم تهران به صورت رسمی رفتیم خواستگاری. نوه ی یکی از دوستای خانم جون بود . خانواده ی خوبی بودند ولی سولان خیلی کم سن و سال بود. تازه دیپلم گرفته بود. خلاصه می کنم ارسلان و سولان با هم عقد می کنند. برای عروسی تدارک می دیدم که خانم جون حالش بد میشه و برای عمل می بریمش اروپا. مشکل تنفسی پیدا کرده بود. بعد از عمل ریه هاش دکتر قدغن می کنه که یک جای آلوده زندگی کنه. چند ماهی تو اروپا همراه خانم جونم می مونم ولی پسر و همسرم هم ایران بودند با رضایت خانم جون یک خدمتکار ایرانی براش میارم تا اونجا کنارش باشه و خودم برمی گردم ایران. وقتی که برمی گردم متوجه میشم که ارسلان و سولان از هم طلاق گرفتند ولی کاری نمی تونستم انجام بدم. ارسلان پسر یکدنده و لجبازی بود و قضیه همین طور باقی مونه. همیشه هم برای خانم جون نقش بازی می کردیم تا از این موضوع خبر دار نشه. چند ماه پیش که برای دیدن خانم جون رفته بودم دکترش می گفت چند ماه بیشتر زنده نمی مونه.( بابغض ادامه میده) خانم جون به من گفت که این چندماه آخر و می خواد بیاد ایران ولی اگر که بیاد ایران و ببینه که ارسلان و سولان طلاق گرفتند قلبش می شکنه و ممکنه که زودتر.....
گریه اش می گیره. دیگه از اون زنی که تو نگاهش نفرت بود خبری نیست. الان زنی جلوی من نشسته که برای عزیزترین کسش نگرانه. سعی می کنم آرومش کنم.
_: حالا ثریا خانم چه کمکی از دست من ساخته است؟
ثریا: تو و سولان خیلی شبیه به هم هستید لطفا یک مدت به عنوان سولان تو خونه ی من زندگی کن. خواهش می کنم!!
خشکم می زنه. یعنی چی این حرف. احساس خفگی می کنم. سریع از ماشین پیاده میشم. با حالت دو میرم و یه گوشه کنار خیابون میشینم. منظورش چی بود؟ چرا من؟
شب ساعت 10 می رسم خونه کیفم و می اندازم یه گوشه میرم حموم. زیرو دوش چمبره می زنم.
_: من هیچ وقت این کارو نمی کنم. حتی اگر که بمیرم! شاید اصلا اینا از اون زنایی باشن که دخترا رو گول می زندد و می فرستن اونور آب. نه نه! اگر که مزاحمم بشند اگر که یه روز من و بدزدند. بلند داد می زنم : امکان نداره.
صبح با گلو درد از جام بلند میشم. تو خونه موندن دردی رو از من دوا نمی کنه به خاطر همین لباسامو می پوشم و میرم پایین.
مامان: بیا بشین صبحونه بخور.
کنار سفره دراز می کشم. اصلا حال ندارم.
مامان : اگلیمه مریض شدی؟ شب دوباره رفتی حموم ؟ صد دفعه گفتم شبا حموم نرو میری سشوار بکش به موهات. هوام سرده. می خوای نرو؟ ها؟
با اینکه جون ندارم ولی بلند میشم و کنار سفره میشینم و میگم: نه حالم خوبه. آقای صدری گفته کسی حق نداره این روزای آخر سال دیر بیاد یا مرخصی بگیره. کارامون حسابی سنگین شده.
مامان: چه می دونم. الان برات یه قرص میارم. خونه ام نیستم حداقل برات سوپ درست کنم.
با ناراحتی از جاش بلند میشه و میره برای من قرص بیاره. مامانم رو دوست دارم زیاد. با اینکه خیلی دعوا می کنیم ولی یه حس خیلی خوبی بهش دارم. با اینکه اکثر وقتا نمی بینمش با اینکه خیلی جاها برای من کم گذاشته ولی همین از صبح تا شب زحمت کشیدناشون برای من. چطور می تونم چشمامو ببندم و فقط جاهایی که برام کم گذاشتن رو ببینم؟
بعد از خوردن قرص از خونه میام بیرون. از 8 که رسیدم تا 4 بعد ازظهر یک بند کار می کردم. پریسا هم امروز دانشگاه داشت. دیگه واقعا رو به موت بودم. روی یکی از صندلی ها نشستم. در حال چرت زدن بودم که احساس کردم یک نفر صدام میزنه. صدای ثریا خانم بود.
ثریا: اقلیما خانم. اقلیما
_: بله؟ بازم که تشریف آوردید!
ثریا روی صندلی روبه رویی من میشینه و میگه: من واقعا به کمک تو احتیاج دارم. خانم جونم حالش خیلی بده. منتظره تا کاراشو درست کنم و برگرده ایران ولی من هی دست دست می کنم.

بلند میشم که برم که یهو سرم گیج میره و نقش زمین میشم. صداهاشونو می شنیدم. صدای یا زهرا گفتن زهرا خانم و صدای اقلیما گفتن سمیه و صدای ثریا خانم رو که می گفت: ارسلان بلندش کن ببریمش بیمارستان و بعد هم بیمارستان. همیشه وقتی بیمارستان می رفتم غش می کردم. از دکتر و امپول وبوی الکل وحشت داشتم.وقتی که رسیدیم بیمارستان من تو بغل این ارسلان خان بودم. حیف که جونی برای بلند شدن نداشتم و اگر نه یه مشت می زدم تو دهنش تا از این به بعد خواهر مادر خودشو بغل کنه! همین که من رو روی تخت گذاشتن یه پرستار اومد و به دستم سرم وصل کرد. حالم از بوی الکل به هم خورد ولی آروم ترم کرد. بعد از نیم ساعت که حالم سرجاش اومد بلند شدم و نشستم. ثریا خانم و یه پسر جوونی دقیقا روبه روی تختم ایستاده بودند. ثریا خانم تا دید بلند شدم پرستار رو صدا کردتا سرمم رو در بیاره و بعد با هم از بیمارستان خارج شدیم. ارسلان با یه ژست خاص سویچشو درآورد و دزد گیر ماشینشو زد. نمی دونم ماشینش چی بود فقط می دونم آلبالویی بود. همون رنگی که من عاشقش بودم. یعنی اینا این همه پولدارند که هر کدوم یه ماشین جدا دارند؟!!!


ثریا خانم: اقلیما. زود بیا داخل ماشین هوا سرده.
به ارسلان نگاه می کنم که بهم یه پوزخند می زنه. پسره ی ایکیبیری. داخل ماشین میشینم. ثریا خانم هم پشت پیش من نشسته. از تو آینه به ارسلان نگاه می کنم. یه آقای قد بلند و چهار شونه است. همه چیه صورتش می زونه و میشه گفت خوش چهره است. تا می بینه نگاهش می کنم ابروشو میندازه بالا! منم دهنمو و کج می کنم و به بیرون نگاه می کنم.
ثریا خانم: امروز دوباره اومده بودم که با هم صحبت کنیم ولی تو حالت خراب شد.
_: سرما خورده بودم. هروقت مریض میشم این طوری میشم. ممنونم که من و آوردید بیمارستان. فقط لطفا هزینه شو بگید تا من پرداخت کنم.
ثریاخانم: خواهش می کنم. در مقابل هزینه من به کمکت احتیاج دارم. خانم جونم برای من مهم تره!
_: متاسفم من نمی تونم در این مورد به شما کمکی کنم. من نمی دونم شما کی هستید چطور آدمی هستید توقع دارید چطور به شما و خانوادتون اعتماد کنم؟ بدون توجه به ارسلان ادامه میدم: اصلا از کجا معلوم تا وقتی که خونه ی شما هستم برای من مشکلی پیش نیاد و پسر شما ..... پسر شما به من دست نزنه؟ اصلا شاید شما از اون ادمایی نباشین که اول خودشونو الهه شون میدن و بعد دخترای مردم رو می فرستن اون ور آب؟
این ها رو با صدایی شبیه به داد می گفتم. وقتی حرفام تموم شد ارسلان زد رو ترمز و با عصبانیت و داد گفت: خانم بفرمایید بیرون. شما راجع به من و خانوادم چه فکری کردید؟ اصلا شما در حدی نیستید که بخواید راجع به من و اعضای خانواده ام نظر بدید. به شما کمک کردیم و بعد شما این طور با ما برخورد می کنید؟ اصلا از کجا معلوم شما از اون دسته دخترایی نباشید که به خاطر پول هر کاری می کنند؟ اون چه که ما می بینیم اینه که شما به کارگری تن دادید شاید پشت پرده کارهای دیگه ای هم انجام می دید!
داغ می کنم و محکم یه پس گردنی بهش می زنم که سرش می خوره به فرمون ماشین و میگم: شما حق نداری به من توهین کنید! سریع از ماشین پیاده میشم. ارسلان با قفل ماشین دنبالم راه می افته. تا می بینمش فِلِنگو می بندم. کنار خیابون هر دو تامون داری می دوایم. بینیم کیپ شده بود و راحت نمی تونستم نفس بکشم. ارسلان داشت به من می رسید نیرومو جمع کردم که سریعتر بدوم ولی ارسلان مقنعه مو از سرم کشید.
ارسلان: صبر کن فِنچول! یکی زدی باید یکی بخوری. این قاعده ی بازیه من!
تقریبا بیشتر آدما دارند ما رو نگاه می کنند خداروشکر پلیس نیست و اگر نه معلوم نبود چه اتفاقی ممکنه بیوفته!
ثریا خانم: بچه ها بس کنید و برید داخل ماشین. همه دارند ما رو نگاه می کنند.
ارسلان: ماما.......
ثریا خانم: ارسلان بس کن! نمی خوام هیچ کدومتون حرفی بزنید!
ارسلان زل می زنه تو چشام و میگه: حسابتو می رسم! بعد هم به سمت ماشین میره.
ثریا خانم با عصبانیت به سمتم میاد و میگه: یک دفعه بهت گفتم من و تو نسبت به هم غریبه نیستیم. اینم گفتم که بهت توضیح میدم ولی تو. سرشو با افسوس تکون میده و میگه : زبونت مثل خود گوهر نیش داره! حالا هم زودتر برو داخل ماشین. خودش هم برمی گرده و داخل ماشین میشینه. باز هم شکل علامت سوال شدم ولی با نگاه ثریا خانم تقریبا به سمت ماشین پرواز می کنم.
ثریا خانم دیگه ساکت شده و حرفی نمی زنه. ارسلان هم با نفرت هرچند دقیقه یه نگا به من میندازه. منم سنگ پا زل می زنم تو چشاش و بهش لبخند می زنم! می رسیم خونه. ارسلان با تمسخر به خیابون و کوچه ها خیره میشه و میگه: چه جای باشکوهیه! عجب کوچه باغایی! توش مرغ و خروسم دارند. مامان از این به بعد به جای پاریس بیا اینجا یه دور بزن!
از دست این پسره دیگه خونم به جوش میاد دیگه داره روشو زیاد می کنه بهش میگم: آره راست میگید! خونه ی ما تو یه کوچه باغیه که گاهی روی زمینش سرنگ می بینی. گاهی شبا از صدای عربده ی پسرایی که مست کردن بیدار میشی. در خونت رو در همسایه جلوییت باز میشه. تو این کوچه باغ هستن خانواده هایی که هنوز دختراشونو تو سن 13 سالگی شوهر میدن ولی میدونید. به عنوان کسی که 18 سال تو همچین محله ای زندگی کرده قسم می خورم هنوز هستند خانواده هایی که بچه هاشونو طوری تربیت می کنند که به جای توجه به ظاهر افراد به شخصیت و اخلاق طرف مقابل بَها بِدن. از حرص و عصبانیت احساس می کنم از روی صورتم بخار بلند میشه. سریع میام پایین و میرم سمت کوچمون ولی باز برمی گردم. در ماشینو باز می کنم و میگم: ببخشید شازده یادم رفت بگم. تو این محله هنوز خانواده هایی هستند که به بچه هاشون یاد دادند شکستن غرور و دل آدما گناهه ولی انگار هنوز کسی نبوده به شما این و یاد بده! در و می کوبم و می دوم سمت خونه. رو پله می شینم.: خدا چرا باید این طور بشه؟ چرا یه پسر حاجی از خودراضی باید این طور با من صحبت کنه؟ جلوی اشکامو می گیرم. نمی خوام مثل بعضی از زنا و دخترا تا یه چیز میشه پُقی بزنم زیر گریه. از خستگی کنار بخاری دراز می کشم و نمی فهمم کی خوابم می گیره.
صبح با بی حالی از خونه میام بیرون. یا امام غریب!!! این اینجا چیکار می کنه؟ دقیقا با ارسلان چشم تو چشم میشیم. با یه پوزخند به من نگاه می کنه و از ماشین پیاده میشه. هر یه قدم که میاد جلو منم یه قدم میرم عقب. می خوام فرار کنم ولی وقتی به عقب برمی گردم مسعود و می بینم . طبق معمول سرشو پایین گرفته و راه میره. از یه طرف ارسلان داره میاد جلو و از طرف دیگه مسعود! موندم چیکار کنم؟ مُخم هنگ کرده!
_: خدا عوض مخ برای من کاهدون گذاشته! لامصب الان باید از کار بیافتی! خدا چه غلطی بکنم؟ مسعود و ارسلان به اندازه ی 20 قدم با من فاصله دارند. خدایا چیکار کنم؟ ارسلان بلایی سرم بیاره بهتر از اینه که این برادر ریشو راپرتم و به افسانه بده. با این فکر سریع چشامو می بندم و می دوم. نمی دونم دارم در چه جهتی می دوم که یکدفعه می خورم به یه جسم بزرگ! تو این سوز و سرما اینجا خیلی گرم! هنوز چشام بسته است. دارم از سرما می لرزم و بدون فکر خودم و بیشتر به اون جسم بزرگ و گرم می چسبونم. صدای گروپ گروپ یه قلب میاد. دوباره بلند فکر می کنم و میگم: چقدر آرامش بخشه!


ارسلان میزنه زیر خنده. البته یه خنده از روی تمسخر. تازه دوهزاریم صاف میشه. خودم و یکم از بغلش میکشم بیرون ولی نه به طور کامل. می دونم که دوباره گند زدم ولی برای حفظ آبرو میگم: ایـــــــــش! وسط کوچه چرا من و بغل کردی؟ هان؟ مگه خودت خواهر مادر نداری مزاحم ناموس مردم میشی؟ ناکس نکبت! سریع از بغلش میام بیرون و با سرعت از کنارش رد میشم. مسعود از کوچه ی بغلیمون میره و دیگه مفتش ندارم! کنارم راه میاد و میگه: ببین فنچول خیلی مراعاتتو می کنم که بهت هیچی نمیگم ولی دیگه داری دور برمی داری! می ایستم و خودم و می زنم به کوچه ی علی چپ و میگم: منظورت چیه؟ خیلی قاطی می کنه. میاد جلو. از ترسم میرم عقب و می خورم به دیوار. روی صورتم خم میشه اونقدری که نفساش می خوره به صورتم. میگه: پریدی بغلم و فحشم میدی و میگی بغلت کردم. آخه جوجه اردک زشت تو چی داری که من بخوام سمتش بیام؟ از ترس چشمام دودو میزنه. ادامه میده: می بینی من یه مردم و تو یه زنی. بخوام هر کاری باهات می کنم. فهمیدی یا نه؟ از این به بعدم حرف اضافی نمی زنی؟ جواب نمیدم که یکدفعه با صدای دادش از جا می پرم: شیر فهم شدی یا نه؟
مسعود: هو یارو ناموس نداری؟
خدایا اینکه رفته بود. از کجا پیداش شد؟ خودم و میکشم تو بغل ارسلان و آروم میگم: این فامیلمونه اگه این طوری ببینه بد میشه. یه کاری کن!
مسعود پیراهن ارسلان و میکشه عقب منم چون تو بغل ارسلانم باهاش کشیده میشم عقب. عجب اوضاعی شده. خدا کمک کن. تنها راهی که به ذهنم میرسه این که فرار کنم. مقنعه و میکشم تو صورتم و صدام و شبیه کسایی می کنم که دارند گریه می کنم و سریع می دوم سر کوچه.
از خستگی نفس نفس می زنم. ارسلان با صورت خونی میاد جلوم وایمیسته.
ارسلان: پاشو خودتو بنداز تو ماشین. هر دفعه تو رو می بینم یه اتفاقی می افته!
_: بذا...ر نفسم یکم بالا بیاد.
میره سمت ماشینش. با بی حالی از جام بلند میشم و دنبالش راه می افتم.
نمی دونم ارسلان داره کجا میره ازش می پرسم: منو کجا می بری؟ زل میزنه بهم و میگه : قبرستون.
_: واقعا؟! این راه که بیشتر شبیه راهه بهشته!
پوفی می کنه و هیچی نمیگه.
اینجا دیگه کجاست؟ انگار اومدم تو بهشت!
ارسلان در رو با ریموت باز می کنه و وارد میشیم. دهنم باز مونده.
ارسلان جعبه دستمال کاغذی رو پرت می کنه روم و میگه: جمع کن آب دهنتو حالمو به هم زدی!!! هرچی به پست ما می خوره گیج و گور از آب درمیاد.
برای من اهمیتی نداره چی میگه در حال حاظر این باغ و فقط می تونم ببینم. یه خونه ی ویلایی خوشگل. حیاط بزرگی دارند. تو حیاط کلی درخت و باغچه های کوچیک کوچیک هست. زمین حیاطم چمن کاری شده و روی چمنا مثل پارکا سنگ گذاشتن تا از روی اونا رد بشیم. ولی هنوز کمی برف روی زمین هست و خوب چمنا معلوم نمیشن. یه گوشه ی حیاطم پارکینگ. پشت پارکینگم انگار یه استخر ولی خوب نمی تونم ببینم. یکم از جایی که ایستادم میام این طرف تر که به ارسلان می خورم.
ارسلان: چی شد دید زدی ؟
_: ایــــش! حالا انگار این جا تحفه است!
ارسلان: اعتماد به نفست من و کشته. از ....... پاشو دی اومدی خونه ی ما تو ........ و میگی انگار تحفه است؟ خیلی پررویی دختر.
_: خونه ی شما؟ من و چرا آوردی اینجا؟
خم میشه رو صورتم و با یه حالت خاص میگه: خوشگل و قشنگ نیستی ولی یه زنی! بعد هم پشتشو می کنه به من و راه می افته.
چشام تا جایی که می تونند گشاد میشند. چند دفعه آب دهنم و قورت میدم. با پای خودم افتادم تو چاه. سریع میام فرار کنم که مانتومو می کشه و میگه: کجا جوجو؟ ترسیدی؟ نترس نترس کاریت ندارم که، فقط می خوایم یکم بازی کنیم. بعد با حرص مقنعه ام رو درمیاره و موهامو میکشه و میگه: می خوام جواب حرفای دیشبتو بذارم کف دستت. با بد کسی حریف شدی! حس ترس، پشیمونی، درد و کلی حس دیگه وادارم می کنند که گریه کنم ولی نمی خوام خودمو خار و خفیف کنم. هرچقدر ارسلان موهامو میکشه خم به ابروم نمیارم. به خاطر همین جِری تر میشه. می رسیم داخل خونه و پرتم می کنه رو زمین. خداروشکر رو فرش پرتم کرد واگرنه ضربه مغزی میشدم. پاهامو تو شکمم جمع می کنم و چشامو می بندم. با اینکه درد دارم ولی باز دهن باز نمی کنم.
ارسلان: حیف. حیف که مامان گفته بلایی سرت نیارم واگرنه زنده زنده دفنت می کردم.
با چشمای بسته میگم: تهدید می کنی شازده؟ ولی میگن تهدید کار آدماییه که نمی تونن کاری از پیش ببرن.
با این حرفم خودشو پرت می کنه رو بدنم. زانوشو میذاره زیر گلومو میگه: جرئت داری یه دفعه دیگه حرف بزن. بزن دیگه آشغال!
ثریا خانم: ارسلان بس کن. الان خفش می کنی.
ارسلان همین طوری که گلومو فشار میده میگه: بس کنم؟ چی چی رو بس کنم؟ از دیروز تا به حال هر چی دلش خواسته بارمون کرده. هر دفعه خواستم یه کاری کنم شما گفتی نکن. امروز دیگه زیادی دور برداشته!
واقعا دارم خفه میشم. با زور چند تا نفس میکشم ولی ارسلان پاشو بیشتر فشار میده. ثریا خانم تا شکل و شمایل منو می بینه سریع میاد پیشمون و ارسلان و پرت می کنه اون طرف.
ثریا خانم: خفه اش کردی! خودم می دونم باید چیکار کنم. حالا هم از اینجا برو.
ارسلان: نمیرم.
ثریا خانم با داد میگه: ارسلان گم شو بیرون. و بعد ارسلان گورشو گم میکنه. منم که فرصت پیدا کردم چند تا نفس عمیق می کشم. گلوم میسوزه. گُندِوَک! خودشو پرت کرده روم. از فشار و ترس چندتا قطره اشک از چشام لیز می خوره و میاد پایین. تازه تازه می تونم ثریا خانم و ببینم. رو زمین کنارم نشسته. یه خانم دیگه ای هم کنار دستشه داره یه آب قندو هم میزنه.


ثریا خانم: آذر خانم چقدر همش میزنی بده بهش بخوره دیگه.
آذر خانم: مادر بذار چند تا نفس بکشه بعد.
همین آذر خانم سرمو بلند میکنه و چند قلپ آب قند می ریزه تو گلوم ولی خوب که نمیشم هیچ بیشتر سرفه ام می گیره. ثریا خانم با ترس نگام می کنه. میگم: حالم خوبه. مشکلی نیست. ثریا خانم با نگرانی میگه: می خوای ببریمت دکتر؟
_: نه گفتم که خوبم. ممنونم. یکی محکم می زنم رو پیشونیم و میگم: آه! سرکارم. ارسلان مرده شور ببرتت ایشاالله.
ثریا خانم رنگ نگاش عوض میشه. بازم میشه همون زن مغرور که انگار من ارث باباشو خوردمو می خواد حقشو از من بگیره. از جاش بلند میشه و میره روی یکی از مبلا میشینه. با دست با آذر خانم اشاره می کنه که از پذیرایی خارج بشه. ارسلان هم وارد پذیرایی میشه. ثریا خانم با تحکم به من میگه: بشین! انقدر ترسناک گفت که همون جا روی زمین نشستم. ارسلان و ثریا خانم با پوزخند نگام می کنند. اصلا متوجه نمیشم که به چی می خندند.
ارسلان: می دونستم وضعتون خوب نیست ولی دیگه فکر نمی کردم که این همه وضعتون خراب باشه که ندونی مبل و صندلی چیه!
به خودم یه نگاه می اندازم. چقدر احساس حقارت می کنم. با شرمندگی روی یکی از مبلا میشینم.
ثریا خانم: خیلی دوست دارم برات از خودم بگم. از زندگیم، از اینکه چطور با شهروز ازدواج می کنم و از همه ی سختیا و بدبختیام. ولی الان وقتش نیست.میذارم برای یه موقعیت مناسب که همه ی خانوادت هم حضور داشته باشند. امروز به ارسلان گفتم که تو رو بیاره خونمون تا از نزدیک همه چیه زندگی ما رو ببینی تا دیگه ابهامی برات باقی نمونه. در کل آدم صبوری هستم ولی حرفای دیروزت خیلی برام سنگین اومد.( صداشو بالا می بره و ادامه میده) تو فکر می کنی کی هستی که این طور راجع به من و خانوادم حرف می زنی؟ تو بیشتر از یه دختر بدبخت و فقیر نیستی. من خیلی چیزا به بچم یاد دادم. یاد دادم که دل شکستن گناهه ولی بهش یاد دادم که بعضیا لیاقتشون در این حده که دلشونو مثل یه تیکه شیشه صد تیکش کنی ولی هنوز گوهر و شوهرش به تو یاد ندادند که چطور حرف بزنی. بهت یاد ندادند که وقتی جلوی یه بزرگتر قرار می گیری چطور رفتار کنی!
با این حرفاش هر چقدرم تونستم ولی نشد که جلوی اشکامو بگیرم. چشمامو بسته بودم و اشکام بودند که برای تیکه تیکه شدن شخصیت و غرور خودم و خانوادم آب می شدند و پایین می اومدند.
ثریا خانم که حالا آرومتر شده ادامه میده: روز اول که دیدمت به نظرم اومد دختر عاقلی هستی و من می تونم روت حساب کنم ولی دیروز با اون حرفات تمام ذهنیتمو نسبت به خودت خراب کردی. چند بار ازت خواهش کردم که پیشنهادمو قبول کنی ولی تو هردفعه ....(سرشو تکون میده) حتی حاضر نشدی شرایطم رو بشنوی. من می دونم که ممکنه بین تو و ارسلان مسائلی به وجود بیاد به خاطر همین می خواستم برای خواستگاری پیش خانوادت بیام تا شما تو این مدت به هم محرم بشید. من به خاطر این کار بهت 5 برابر حقوقتو که تو اون سالن میگیری میدم ولی تو مجبورم کردی که این طوری برات بیانشون کنم.
آب دماغمو می کشم بالا. گوشیم زنگ می خوره. پریساست. خاموش می کنم و دنبال یه دستمال کاغذی می گردم. آذر خانم برام آب و دستمال میاره. یه نگاه از سر دلسوزی به من می اندازه و میره. ارسلان هم دیگه نه می خنده و نه حرفی می زنه. مثل ثریا خانم تو فکره. انگار فقط می خواستند اشکای منو ببیند.بغضم و قورت میدم و شروع به حرف زدن می کنم.
_: درسته من یه دختر فقیر و بدبخت و زشتم. دختری که خانوادش وقتی برای تربیتش نداشتند. از همون اول یادم میاد که خواهر بزرگم من و بزرگ کرد. مامان و بابام از صبح می رفتند و شب می یومدند. مجبور بودند کار کنند و زندگی ما رو تامین کنند. ولی من با این همه مشکل بزرگ شدم. می خواستم مستقل باشم و زندگی کنم. می خواستم پولدار بشم تا زندگی راحتی داشته باشم ولی نمی خوام این پول رو با فروختن جسم و آبروم به دست بیارم. من یه آدمم و یه آدم به عنوان یه زن. شما توقع ندارید که من به راحتی قبول کنم که وارد خانواده ی شما بشم. حتی اگه من هم قبول کنم خانوادم چی؟ من با همه کمبودها و مشکلات خانوادم حاضر نیستم بهشون پشت کنم و باعث بی آبرو شدنشون بشم. شما و پسرتون که این همه ادعای فضل دارید باید این مسائل رو بهتر درک کنید. پس دیگه انتظار نمیره که شما با این همه فضل و روشنفکری از این پیشنهادات بچگانه تحویل بقیه بدید برای نشکستن قلب کسی که خیلی دوسش دارید.
اشکامو پاک می کنم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , دوسـ ـتـداران رمـان , نگاه , مجله فان سی|عکس , اس ام اس , مدل » رمان خوانی , نگاه دانلود ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55151

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا