تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل سوم)



کنارم میشینه و میگه: یه چیزی ازتون بپرسم راستشو میگید؟ اینم برای من بیست سوالی راه انداخته. با بی حوصلگی میگم: بله بفرمایید.
مسعود: اون پسره کیه؟
_:کدوم پسره؟
مسعود: همون که اسم کوچیکتونو صدا زد.
ارسلانو می گفت. میگم: یه بنده ی خدا.
تو صورتم خیره میشه اونقدری که برمی گردم سمتش. ازم می پرسه: اقلیما گفتی راستشو میگی ولی نگفتی. اگه اون یه پسر غریبه است چرا تو رو با اسم کوچیکت صدا میزنه؟ چرا یه روز اول صبحی وسط کوچه بغلت میکنه؟ اقلیما اون کیه؟ داری دیوونم میکنه!
از این بدتر نمیشد. اونو ارسلان همون روز صبح که ارسلان سر کوچه ی ما اومده بود با هم درگیر میشند. اصلا حواسم به این مسئله نیست. میگم چرا این مسعود یه طوری به من نگاه میکنه. حالا من چه طوری حالیش کنم؟
بدون اینکه اعتماد به نفسمو از دست بدم میگم: مزاحممه. چه طور؟
رگ گردنش باد میکنه. می تونم متورم شدنشو ببینم. بلند میشه و قدم میزنه. یکم بعد دوباره میگه: اقلیما اگه اون مزاحمته چرا امروز با دست گل و شیرینی با خانوادش بلند شده اومده خونه ی شما؟ چرا مامانشم تو رو میشناسه؟ اقلیما به خدای احد و واحد اگه بدونم فقط اگه بدونم......
میزنم به سیم اخر و بلند بلند داد میزنم: اگه چی؟ هان بگو دیگه؟ من بی کسو کار نیستم. اون خانواده با ما یه نسبت فامیلی دارند که خودمم تازه الان فهمیدم. اصلا برای چی دارم برای تو توضیح میدم؟ انگشتمو با تهدید به سمتش می گیرم و میگم: مسعود به همون خدایی که قسم خوردی قسم می خورم اگه یکدفعه دیگه فکر کنی مالک منی یا یه جوری رفتار کنی که انگار صاحاب منی به خدا یه بلایی سرت میارم. تو هنوز هیچی نشده این طوری با من حرف میزنی چه برسه به اینکه من بخوام باهات ازدواج کنم. اصلا جنابعالی بیخود کردی خواستگاری دختری اومدی که هنوز بهش اعتماد نداری.
خیره شده تو صورتم. از حرص نفس نفس میزنم. اونم سرخ شده. نصف آدمایی که اونجا هستند به ما خیره شدند. یکی میگه چی شده؟ یکی دیگه میگه: ولشون کنید نامزدند. یکی دیگه میگه: اینا فرهنگ ندارند که این طوری تو بیمارستان داد و هوار راه انداختند؟
ولی اصلا مهم نیست. مسعود تو چشام نگاه میکنه و آروم میگه: حیف که زنی و اگر نه......
از این جمله نفرت داشتم. دلم می خواد یکی بخوابونم تو صورتش ولی خودمو کنترل میکنم و میگم: و اگر نه چی؟ ادامه بده دیگه. تو فکر کن من مردم می خوای چیکار کنی؟ بگو دیگه. من با این که زنم ولی جلوی تویی که ادعای مرد بودن داری واستادم .
آروم سرشو تکون میده و میگه: برای خودم متاسفم که از دختری مثل تو خوشم می اومد. تو هم مثل خیلیای دیگه ای!
با تمسخر میگم: چقدر ناراحت شدم! اینو بدون آق مسعود من می مردمم زن ادمی مثل تو نمیشدم. از تو و از این همه تعصبت بیزارم. بلندتر میگم: بیزام ازت مسعود می فهمی؟ دیگه حق نداری برای من پیغوم پسغوم بفرستی!

با صدای فریبرز که گفت اینجا چه خبره به خودم میام. مسعود هم از بیمارستان خارج میشه. من هم به اتاق مامان پناه می برم.


امروز بابا مرخص میشه. مامان هم دیروز مرخص شد. از ثریا خانم خبری نشد. همین طور از مسعود و خانواده اش. همه یه جورایی با من سرسنگین شدند. فرخنده خانم دیگه برای عیادت مامان و بابا نیومد. فریبرز هم فقط جواب سلاممو میده. هنوز هیچکس نمیدونه این ثریا خانم با ما چه نسبتی داره. نمی دونم چه اخباری به گوش بقیه رسیده. تنها چیزی که ذهنمو به خودش مشغول کرده اینکه دم عیدی با این همه مشکل باید چیکار کنم. اجازه ندادم کسی کمکمون کنه. از نگاه های بقیه بیزار شدم. خودم یک تنه جلوی همه ایستادم.
سمت حسابداری بیمارستان میرم و پول رو برای ترخیص بابا میدم. دکتر برگه ی ترخیصشو امضا کرده. فقط می مونه آماده کردن بابا. سمت اتاقش میرم و به بابا کمک می کنم آماده بشه. براش یه ویلچر می گیرم و از بیمارستان خارج میشیم و با یک تاکسی به سمت خونه میریم.
مامان از گوشه در سرکوچه رو نگاه میکنه. براش دست تکون میدم که یعنی رسیدیم. با پس اندازای خودم یه گوسفند خریدم تا قربونیش کنیم. علی آقا قصاب محلمون به بابا کمک میکنه از ماشین پیاده بشه و بعد گوسفند و بسمل میکنه. زیر لب یه صلوات می فرستم و از روی خون گوسفند رد میشم. فرزانه و فاطمه اومدند. سریع به کمک من میان و چرخای ویلچر بابا رو تمیز می کنند. علی اقا گوسفن رو میاره خونه تتا بقیه ی کاراشو انجام بده. مامان بهش میگه: علی آقا خوب تمیزش کن. پاچه و کله اشم بذار بمونه میخوام کله پاچه درست کنم.
علی آقا: چشم خانم. فقط بی زحمت واسه من یه لیوان چایی بیارید.
فاطمه: من الان میارم.
لباسامو عوض می کنم و به پذیرایی میرم. بابا از خستگی روی همون ویلچر خوابش برده. فرزانه بای بابا تشک پهن میکنه. مامان آروم میگه: ای کاش نمی خوابید. باید حمومش کنم. خودش که نمی تونه بره. بعد از من می پرسه: چقدر شد؟
_: ول کن.
مامان: یکم پول دستمون بیاد بهت میدم.
_: مامان ولم کن. این حرفا چیه. بابامه دیگه. سرمو میذام روی پاهاش. موهامو اروم نوازش میکنه و میگه: خسته شدی. از صبح حتما سرپایی. بعد آروم ازم می پرسه: ثریا بازم اومد؟
_: نه.
مامان: اونو تو کجا دیدی؟
با همین سوالش کل ماجرا رو براش تعریف میکنم البته برخوردای خودم و با ارسلانو نمیگم. بدون هیچ حرفی گوش میده. دعوای خودم با مسعودم تعریف میکنم. آخرش میگه: اشکال نداره. زور که دیگه نمیشه. خدام بزرگه. زیاد فکر نکن.
انگار منتظر همین جمله ی مامان بودم. یه نفس راحت میکشم و بعد می خوابم.
چند وقتی از مرخصی بابا و مامان میگذره. اصلا این روزا هیچی نمی فهمم. فقط تند تند کارامو انجام میدم که برسم خونه. مامان و بابا هیچ کدوم سرکار نمی رند. تمام هزینه های خونه افتاده روی دوش من. هر چند از پس اندازی که مامان برای من گذاشته بود هم استفاده می کنیم.
کلید میندازم و وارد حیاط میشم. از پشت در خونه می تونم صدای مامان و بابا رو بشنوم.
مامان: نمی دونم این ثریا دوباره می خواد چه آتیشی راه بندازه. سرکار اگلیمه رو پیدا کرده.
بابا: چی بگم. تازه به این حرف قدیمیا رسیدم که می گفتند کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه.
مامان: اقلیما می گفت شاید برای پسرش اومد خواستگاری.
بابا: می خوای دخترتو واسه دو قرون به اونا بفروشی؟!
مامان: چرا بفرشیم؟ می خوان بیان خواستگاری. اگلیمه بره سر خونه و زندگیش منم خیالم راحت میشه.
بابا: اون همه که تو سر اون زن بلا آوردی می ترسم همونا رو سر دخترت دربیاره.
مامان: باقر تو هم یه چیزایی میگیا!
فشارم افتاده بود پایین. این همه برای اونا اضافیم؟ من که دارم کار میکنم چرا مامان این طور میگه؟! دوباره گریه ام می گیره. اشکامو پاک میکنم و خودمو به اون راه می زنم و وارد خونه میشم.
_: مامان. ماما!
مامان: چه خبرته؟
_: سلام. خوبی؟
مامان: خوبم. اقلیما لباس تنته برو از بازار روز یکم خرید کن شب مهمون داریم.
با تعجب میگم: مهمون؟
مامان: آره. ثریا و خانواده اش قراره بیان.
تازه می فهمم چرا مامان این طور می گفت. با آرومی میگم: باشه پس من رفتم.
مامان: زود بیا.
هوا هنوز یکم سرده. با این وضعیتی که ما داریم چاره ای جز قبول کردن پیشنهاد ثریا خانم ندارم. چند روز دیگه ام عیده. با کلی ناراحتی خرید میکنم و برمی گردم. شیرینی ، میوه. همه چی! نمی خوام فکر کنند ما چیزی نداریم! ساعت 7 می رسم خونه. فرزانه رو باز میکنه و میگه: زود باش برو حموم الان می رسند.
بدون هیچ حرفی وارد حموم میشم. صدای حرف زدنای مامان و با آبجی هام میشنوم. چاره ی دیگه ای نیست. این بهترین راه ممکنه. صدای باز شدن درمیاد و بعد هم صدای احوال پرسی. رسیدند. از حموم درمیام و سریع یه لباس می پوشم و میرم پذیرایی. تا وارد میشم ثریا خانم میگه: سلام عزیزم. عافیت باشه.
_: ممنون. کنار فاطمه میشینم. ثریا خانم به یک آقایی اشاره میکنه و میگه: شهروز خیلی دوست داشت تو رو ببینه.
اقا شهروز: سلام دخترم.
خاک برسرم! سلام نداده نشستم تنگ دل فاطمه! با شرمندگی از جام بلند میشم و میگم: ببخشید اصلا حواسم نبود. سلام.
به سمت ارسلان میرم و زیر لب سلام میدم. خوش تیپ شده بود. یه کت چرم با پیراهن سفید و یه شلوار پارچه ای مشکی. به دلم نشست. ولی چه اهمیتی داشت؟!
ثریا خانم و آقا شهروز شروع می کنند به صحبت کردن و گفتن از قدیم و الان. به صورت سربسته مسئله ی خواستگاری رو مطرح می کنند. مامان از اول تا آخر ساکت نشسته بود. گاهی بابا و گاهی فرزانه و فاطمه چیزی می گفتند. افشین و امیر هم نبودند. چه سوت و کور! یه چند دقیقه ای که مجلس آروم میشه مامان میگه: اگلیمه برای من همه چیزو تعریف کرده. ثریا من به تو دختر بده نیستم! همه همین طور مونده بودیم. این چی بود که مامان گفت؟ با این حرف ارسلان با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت: مامان من پیش ماشین منتظرم.


آقا شهروز: ارسلان صبر کن. ولی رفت!
ثریا خانم هم از عصبانیت سرخ شده بود. بلند گفت: دختر تو همچین تحفه ای نیست که من بخوام برای پسر یکی یه دونه ام بگیرمش. دختر تو میاد چند روزی نقش بازی میکنه و میره. همین! نگرانم نباش به خاطر این کار بهش پول میدم. تو و شوهرت که از پا افتادید!
با این حرف از در میرن بیرون! بابا به مامان می توپه و میگه: نه به ظهرت نه به الانت! یه چند دقیقه جلوی زبونتو بگیر!
مامان: نمی تونم! می بینمش یاد جون دادن دایی خدا بیامرزم می افتم. این زن کل خانواده ی ما رو به هم ریخت.
فاطمه میگه: مامان چرا اون طوری گفتی؟
مامان: من دخترمو دست اون نمیدم. میره به بچم یه چیزی میده می خوره و بعد میندازه رو دستم! من اونو میشناسم!
منم این وسط بدون هیچ حرفی به آلونک خودم میرم! این کینه ی بین مامان و ثریا خانم برای چیه؟ چرا من بادی جوابشو پس بدم؟ آقای صدری هم یه کارگر آورده تا از الان با کار آشنا بشه. هنوز فکر میکنه من و ارسلام نامزدیم! پس فقط چند روز می تونم اونجا کار کنم و بعدشم بیکار میشم! با این فکرا غصم می گیره! باید خودم با ثریا خانم حرف بزنم. قبول می کنم. چند روزی بیشتر که نمیشه. مامان هم ببینه من راضیم اونم راضی میشه. فردا زنگ می زنم الان عصبانی اند. با این فکر یکم آروم میشم و پیش بقیه میرم.
با پریسا روی یه صندلی نشستیم و مگس می پرونیم. یاد ثریا خانم می افتم. باید بهش زنگ بزنم. سریع از جام بلند میشم و به اتاق میرم. پریسا داد میزنه: اقلیما به اون نومزدت زنگ نزن. لوس میشه!
جوابشو نمیدم. به پریسا و بقیه گفتم. همه می دونند که دیگه روزای آخر کاری منه. اونا چه فکری می کنند و من تو چه فکریم!شماره ی ثریا خانم رو سیو کرده بودم. به خونشون زنگ می زنم. بعد چند تا بوق یه خانمی گوشی رو برمیداره که فکر کنم خدمتکارشونه. بعد هم گوشی رو به ثریا خانم میده.
_: الو. سلام ثریا خانم اقلیما هستم.
ثریا خانم: بفرمایید.
_: می خواستم بگم من پیشنهاد شما رو قبول می کنم ولی یه شرط هایی دارم.
با تعجب میگه: شرط؟
_: بله! پشت گوشی نمی تونم توضیح بدم. میشه لطفا حضوری هم دیگه رو ببینیم.
ثریا خانم: میام دنبالت.
_: لطفا آقا ارسلان هم بیان.
ثریا خانم: باشه.
_: خدا.....
گوشی رو قطع می کنه. نیم ساعت دیگه احتمالا می رسند. تو ذهنم همه چیزو مرور می کنم. لباسامو عوض می کنم و روی صندلی میشینم. حس وحشتناکیه. احساس می کنم دارم روی خودم معامله می کنم. روی جسم و روحم. نمی دونم ته این قضیه چی میشه. هیچی نمی دونم. از بقیه خداحافظی می کنم و از سالن خارج میشم. کنار خیابون قدم میزنم. هیچی تو مغزم نیست. با صدای یه بوق به خودم میام. چهار تا پسر ژیگولی پشت فرمون نشستند. یکیشون میگه: جوجو ببینمت. سرتو بالا کن سروناز.
قدمامو تند تر می کنم. با صدای ارسلان به پشت برمی گردم. چه زود رسیدند. سوار ماشین میشم و آروم سلام میدم. هیچ کدوم جوابمو نمی دند. ارسلان حین رانندگی می پرسه: چه شرایطی داری؟
آب دهنمو قورت میدم و میگم: راستش می خوام یه صیغه ی محرمیت بین ما خونده بشه. که هروقت خانم جون شما فوت شد خود به خود اون باطل بشه. باید قول بدید که هیچ مشکلی برای من به وجود نمیاد و اینکه.... راستش......
ارسلان از تو آینه نگاهم میکنه و میگه: بگو.
_: می خوام هزینه ای رو به من بدید که توی طول این مدت که من کار نمی کنم بتونم هزینه ی خانوادم رو هم بدم.
ثریا خانم با عصبانییت میگه: مامان و بابای تو علیل شدند خرجشو من باید بدم؟!
ارسلان: مامان!
هیچی نمیگم. خودم وارد این راه شدم و پس باید همه ی این نیش و کنایه ها رو تحمل کنم. میگم: راستش به خاطر توضیحی که پسر شما به صاب کار من داده من دیگه سرکار هم نمی تونم برم.
ثریا خانم میگه: ارسلان بی خود کرد.
ارسلان: حالا خودت هزینه ای رو مد نظر داری؟
_: بله. 10 میلیون.
ارسلان با تعجب میگه: چقدر؟!!!!!!!
ثریا خانم: تو فقط قراره یه نقش بازی کنی. همین. من پولامو که با زحمت جور کردم دست تو و خانوادت نمیدم. ارسلان نگه دار بذار بره.
بدون هیچ حرفی پیاده میشم. احساس حقارت، خرد شدن. همه چی با هم مخلوط شده بود. یه تاکسی می گیرم و میرم خونه. چرا من باید جواب کینه ی اینا رو بدم؟ راننده با تعجب نگاهم میکنه. میگه: دخترم کسی اذیتت کرده؟
_: نه.
_: خدا بزرگه.
سرمو به شیشه تکیه میدم و تا برسیم خونه گریه می کنم.
از وقتی که رسیدم به بهانه ی سردرد وارد اتاقم شدم و اصلا پیش مامان و بابا نرفتم. حتی برای غذا خوردن. با همون لباس بیرون دراز کشیدم. ساعت تقریبا 9 و نیمه. گوشیم زنگ می خوره. آَشنا نیست. جوابشو نمیدم. بازم زنگ می خوره که این بار با این فکر که شاید کسی کار مهمی داره جواب میدم.


: الو. بفرمایید.
ثریا خانم: من برای این که اون پولو به تو بدم یه شرط دارم.
تو جام سیخ میشم و میگم: بفرمایید.
ثریا خانم: از اون جایی که تو دیگه کار نداری من یه شرط گذاشتم که هم به نفع تو باشه هم به نفع من.
مشکوک میشم. میگم: گوش می کنم. بفرمایید.
ثریا خانم: هر وقت خانم جون فوت شد تو باید بعد از اون سه ماه تو خونه ی من به عنوان خدمتکار کار کنی!
مخم سوت میکشه! بشم کلفت اونا؟ امکان نداره! سریع میگم: من قبول نمیکنم. ولی ثریا خانم میگه: روش فکر کن. به نفعته! بعد قطع میکنه.
منظورش چی بود؟ سرمو با دستم میمالم. سر چه راهی گیر کردم! این روزا انقدر فکر کردم که مغزم درحال ترکیدنه ولی باز فکر میکنم.به همه چی. یه موقع به خودم میام که ساعت نزدیکه 11 شده. کاری که من الان انجام میدم هم کار خدمتکاراست. راه دیگه ای وجود نداره. به همون شماره زنگ میزنم. این بار ارسلان جواب میده: بله؟
_: سلام اقلیما هستم.
ارسلان: بگو.
میمیره حداقل بگه بفرمایید. میگم: من شرط مامانتونو قبول کردم.
ارسلان: من چیزی از این موضوع نمی دونم. فقط مامان گوشی منو گرفت که با تو حرف بزنه.
صدای یه دختر میاد که میگه: عزیزم کیه؟
میگم: آهان. پس بگید بهشون که من قبول کردم. راستیی ببخشید بدموقع مزاحم شدم.
ارسلان: تو همیشه مزاحمی! قطع میکنه. این خانواده کلا با سلام کردن و خداحافظی کردن مشکل دارند. تو دلم کلی فحش بارش میکنم. اه اه! دختره چی با عشوه ام گفت عزیزم! حتما همون دختره بود که می گفت دوسش داره! صدای قور قور شکمم بلند میشه. این یعنی گرسنه ام. به سمت آشپزخونه میرم و یه چیزی می خورم و بعد با همون لباس می خوابم.
صبح با خستگی از جام بلند میشم. انگار که کوه کنده باشم. مامان و بابا خوابند. بدون صبحانه از خونه میزنم بیرون. انگار دنیا برام شده یه قفس. یه قفسی که هرروز میله هاش تنگ تر میشن و این منم که نفس کم میارم برای نفس کشیدن.
کارهای سالن بیشتر شده. وققت سرخاروندن هم ندارم ولی باز جای شکرش باقیه من نیمه وقتم. مشغول آماده کردن سالاد بودم که گوشیم زنگ می خوره.
_: بله بفرمایید.
ارسلان: ارسلانم.
_: سلام. خوب هستید؟
ارسلان: مرسی. کارت تموم شد یه اِس بده بیام دنبالت. مامانم می خواد باهات بیشتر حرف بزنه.
_: باشه. خداحافظ.
ارسلان: خداحافظ.
معلوم هست چی می خواد بگه. باید قضیه رو به مامان اینا بگم. دوباره مشغول کار میشم.
10 دقیقه ای میشه منتظر ارسلانم. از دور ماشینش معلوم میشه. مقابلم ترمز می گیره و سوار میشم.
_: سلام.
باهم جوابمو می دند و ارسلان راه می افته.
ثریا خانم: ارسلان به من خبر دادکه قبول کردی. اومدم ادامه ی حرفامو بهت بزنم.اولا تا موقعی که تو، تو خونه ی من هستی دوست ندارم کسی از اعضای خانوادت اونجا رفت و آمد داشته باشند. می تونی بری خونشون ولی دلم نمی خواد اونا به دیدنت بیان. در مورد مبلغی که خواسته بودی باید بگم نصفشو الا بهت میدم و مابقی رو بعدا. خودت باید با خانوادت در مورد این مسئله صحبت کنی و خوب براشون جا بندازی. من حوصله ی جروبحث رو ندارم. از فردا هم سرکار نرو. باید آماده بشی. خانم جون دوم عید قراره بیاد. تو باید با ارسلان بری خرید منم باید برم اتریش تا خانم جونو آماده کنم.
ارسلان با ابروهای درهم رفته میگه: مامان من از لباسای زنونه سر در نمیارم.
ثریا خانم : چه طور وقتی با گیلدا میری بیرون سر در میاری؟ این دفعه ام سر در بیار.
ارسلان: مامان....
ثریا خانم: ارسلان نمی خوام چیزی بشنوم.
ارسلان: با یان حال من با این خرید نمیرم.
ثریا خانم: از دست تو. باشه تارا رو هم با خودتون ببرید.
ارسلان: مامان میخوای همه بفهمند؟
ثریا خانم: فکر می کنی نمی دونند. به اکثر فامیل گفتم تا کسی جلوی خانم جون یه موقع چیزی نگند. حالا هم بهتره حواستو بدی به رانندگیت.
ارسلان زیر لب یه چیزی گفت و بعد ساکت شد. به ثریا خانم میگم: در مورد صیغه چی؟ موافق نیستید؟
ثریا خانم: خوب شد یادم انداختی. هروقت با خانوادت صحبت کردی یه روز با یه عاقد میایم خونتون و همون جا شما دونفرو صیغه می کنیم. بعد هم همراه ما به خونمون میای.
با تعجب می پرسم: همون روز؟!
ثریا خانم: فعلا این مسئله اهمیتی نداره.
ارسلان: من موندم تو واسه چی جوش میزنی؟ آش دهن سوزیم که نیستی.
ثریا خانم بهش می توپه و میگه: ارسلان مواظب حرف زدنت باش.
دلم بدجور خنک شد. تا این شازده یادش باشه برای من زبون درازی نکنه. با لبخند از شیشه به بیرون خیره میشم.

ساعت 8 به خونه می رسم. مامان در رو برای من باز میکنه و میگه: چه دیر کردی!
_: نزدیک عیده و همه جا ترافیکه.
لباسامو عوض میکنم و پیش مامان و بابا میرم.
مامان: چای می خوری؟
_: من می ریزم. شما بشین.
برای ریختن چای به آشپزخونه میرم. باید همین حالا بهشون بگم. سینی رو جلوی مامان می گیرم و میگم: مامان یه چیزی بگم؟
مامان: بگو.
_: من پیشنهاد ثریا خانمو قبول کردم.
با این حرفم مامان مثل اسپند روی آتیش میشه. با عصبانیت میگه: تو بیخود کردی! مگه تو بزرگ تر نداری؟ معلوم نیست تو گوش تو چی خونده.
_: مامان یه دقه صب کن. آقای صدری به جای من یکی دیگه رو آورده. منم فقط تا چند روز دیگه اونجا کار میکنم. شما هم که کار نمی کنید و این طوری شدید. پس این همه قسط و قرض و با چی بدیم؟
بابا: دخترم تو نمی خواد این کارو کنی. حالا ما یه کاری می کنیم.
_: مثلا چی کار؟ می خواید قرض بگیرید؟ چقدر می تونید قرض بگیرید؟ من گفتم برای این کار به من 10 تومن بدند. قبول کنید دیگه! اَه! از دست این زندگی نکبتی!
مامان با تعجب می پرسه: 10 تومن؟!
_: گفتم 10 میلیون بدند.
مامان با تعجب میگه: 10 میلیون؟! فکر کردی ثریا یه همچین پولی به تو میده؟ نخیر من اون زنو میشناسم.
_: گفته اگه خانم جونش مرد باید خونش کار کنم. اگه قبول کردم 5 تومن الان میده و بقیه رو هم بعد میده. تروخدا یکم بیشتر فکر کنید.
مامان: باشه حالا تو برو یکم غذا گرم کن بخوریم.
به سمت آشپزخونه میرم. امیدوارم مامان و بابا قبول کنند. به جز این کار دیگه راه دیگه ای نداریم.
سفره ی غذا رو پهن می کنم و غدا رو میکشم. روبه مامان میگم: چی شد؟ فکراتونو کردید؟
مامان: من راضیم ولی بابات مخالفه.
به بابا میگم: چرا؟
بابا: اگه اون پسر یه بلایی سرت بیاره چی؟ فکر آبروی ما رو نکردی؟
_: گفتن اگه قبول کنید بین ما صیغه ی محرمیت خونده میشه.
بابا: بعدا که صیغت تموم شد یکی اومد خواستگاریت چی می خوای بگی؟
_: اوفـــ ! بابا حالا بعدا یه چیزی به اون میگم. الان ما پول لازمیم. چرا نمی فهمید؟
بابا:می خوای بری کلفتی اونارو بکنی؟
_: این همه سال جون کندم که تو بری کلفت بشی؟ اره بابا؟
دلم می گیره. میگم: دستتون درد نکنه ولی کار که عار نیست. اگه نگران حرف مردم اید که باید بگم برای من اهمیتی نداره. دهانه ی غا رو میشه بست ولی دهان مردمو نمیشه بست. مردم همیشه یه حرف برای گفتن دارند. یه عمر شما برای من زحمت کشیدید حالا من برای شما زحمت میکشم. اگه این کارم برای شما نکنم پس به چه دردی می خورم؟
بابا: حیف که واقعا چاره نداریم واگرنه اصلا قبول نمی کردم. بهشون بگو قبول کردیم.
ذوق می کنم. سرمو میندازم پایین و میگم: یه چیز دیگه ام هست. من که با ثریا خانم حرف زدم گفت تتا وقتی من خونه ی اونام شما... ایم... شما نمی تونید بیاید اونجا ولی گفت هروقت دلم خواست من می تونم برای دیدن شما بیام.
مامان دوباره حرص میخوره. روبه بابا میگه: ببین این زنو. بعد میگی چیزی بهش نگو!
بابا: گوهر تقصیر خودتم هست. بعد به من میگه: بهشون بگو باشه. قبول کردیم.
شروع به خوردن غذا میکنم ولی اصلا چیزی از مزه اش متوجه نمیشم. بعد از تموم شدن غذا سفره رو جمع میکنم و به اتاقم میرم. شماره ی خونشونو می گیرم. خود ثریا خانم جواب میده: بله بفرمایید.
_: سلام. اقلیما هستم. ببخشید مزاحم شدم.
ثریا خانم: سلام. خواهش می کنم. چیزی شده؟
_: راستش می خواستم بگم که خانواده ام همه ی شرایطو قبول کردند. فقط خواستم به شما اطلاع بدم.
ثریا خانم: ممنون. پس به اونا بگو ما پس فردا برای خوندن صیغه میایم خونه ی شما. راستی اقلیما فردا باید بری خرید کنی. از آرایشگاهم برات وقت گرفتم.
_: سرکارم چی؟
ثریا خانم: ارسلان فردا صبح میره تا با صاحب کارت صحبت کنه. لزومی نداره که دیگه بری.
_: باشه ممنون. لطف کردید. ببخشید من کی باید بیام خونه ی شما؟
ثریا خانم: با شهروز حرف زدم. من برای پس فردا شب پرواز دارم. احتمالا دوم فروردین با خانم جون بیام ایران. هروقت قرار شد بیام به ارسلان میگم یه روز جلوتر تو رو بیاره تا با خونه آشنا بشی. سودابه زن داداشمه. بهش گفتم بیاد تا بهت توضیح بده وقتی من نیستم باید چیکار کنی.
_: باشه. بازم ممنون.
ثریا خانم: خواهش می کنم. به ارسلان گفتم تا ساعت 10 بیاد دنبالت باید زودتر کاراتو انجام بدی. دیگه کاره دیگه ای نداری عزیز
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان اقلیما - مجله فان سی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55150

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا