تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل چهارم)



یه چادر سفید رو سرم انداختم و به استقبال مهمونا رفتم. اول با ثریا خانم و آقا شهروز روبوسی کردم و بعد نوبت به ارسلان رسید. با اینکه می دونستم همه ی این کارها سوریه ولی باز هیجان داشتم. دستام به وضوح می لرزید. ارسلان موقعی که سبد گل رو به دستم و آروم گفت: خیلی قشنگ شدی! یک لحظه نوک انگشتامون به هم خورد که من یکدفعه ای دستم رو کشیدم که اگه ارسلان سبد گلو نگرفته بود حتما می افتاد زمین. با این کارم یه لبخند خوشگل رو لباش اومد و بعد برای من یه چشمک زد و رفت! بعد هم با سودابه خانم و تارا روبوسی کردم و بعد با یک خانم دیگه ای که سودابه خانم گفت خواهر ثریا خانم هست یعنی خاله ی ارسلان. سوری خانم تقریبا هم شکل ثریا خانم هست ولی از ثریا خانم پرتره. یه صورت سفید و تپل با چشم های کشیده ی قهوه ای. چشماش مثل ارسلان بود. بعد هم با همسر سوری خانم آقا هوشنگ و بعد هم با فارزام پسر سوری خانم و آقا هوشنگ احوال پرسی کردم. مهمون ها همین ها بودند. از طرف آقا شهروز کسی نبود. ممن هم به دنبال مهمون ها وارد پذیرایی شدم. همه در حال رد و بدل کردن تعارفات معمول بودند. نیم ساعت بعد هم آقا هومن پدرتارا همراه با عاقد آمدند. من و ارسلان کنار هم نشستیم و عاقد مشغول قرائت صیغه ی عقد شد. ثریا خانم به عاقد گفت که 6 ماه مدت صیغه رو بنویس. با این حرفش حسابی شکه شدم قرار ما فقط سه ماه بود ولی ثریا خانم با چشماش به من اشاره کرد که چیزی نگم. مهریه هم 114 سکه شد.نمی دونم ثریا خانم واقعا می خواست چیکار کند. وقتی هم نگاهش می کردم طوری نگاهم می کرد که سرمو پایین می انداختم. بالاخره صیغه بین من و ارسلان جاری شد. نمی دونستم کارم درست یا نه. بعد از اینکه رسما ما زن و شوهر شدیم حتی احساس پشیمونی هم کردم ولی دیگه این حادثه اتفاق افتاده بود و زمان رو نمی تونستم به عقب برگردونم. ثریا خانم یه گردنبند به عنوان کادو به من داد و مامان و بابا هم یه تمام سکه دادند. دیگه کسی کادویی نداد من هم انتظاری نداشتم. بعد از اینکه عاقد رفت ثریا خانم در گوش فاطمه چیزی گفت و بعد فاطمه پیش من و ارسلان اود و گفت که بهتره یکم با هم خلوت کنیم. دیگه برای من غیر قابل قبول بود. ارسلان از خدا خواسته سریع از جاش بلند شد و گفت باشه ولی من با اخم های درهم مثل چسب به زمین چسبیده بودم. وقتی فاطمه دید که نمی تونه من رو راضی کنه ثریا خانم رو صدا کر. وقتی ثریا خانم کنارمون رسید گفت: بهتره با هم یکم حرف بزنیم و به من اشاره کرد که از جام بلند شم ولی من نشسته گفتم: ثریا خانم شما که.......
ثریا خانم: با هم صحبت می کنیم.
با اجبار به یکی از اتاق ها رفتیم. ثریا خانم همین که در رو بست به من گفت: چرا این طوری می کنی؟
_: من سر از کارای شما در نمیارم. اون از مدت صیغه و مهریه و اینم از این کارتون. توقع دارید هر چی که می گید گوش بدم؟
ثریا خانم: خودم این تصمیم رو گرفتم. بهتره تا آخر تابستون با تو خونه ی من باشی. به خاطر همین علاوه بر اون 10 میلیون مهریه هم تعیین کردم.
_: خب حداقل من رو هم در جریان می ذاشتید.
ثریا خانم: وقت برای این کار نداشتم. من دیگه میرم شما هم حرفاتونو با هم بزنید.

با این حرف بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.


از اینکه با ارسلان تنها تو یه اتاق بودم یه ترس تو دلم نشست. سرمو انداختم پایین و مشغول بازی کردن با گوشه ی چادرم شدم. ارسلان کنار من روی زمین نشسته بود و از پنجره حیاط رو نگاه می کرد. از گوشه ی چشمم تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم. یه نگاه به من انداخت و آروم خندید. گفت: تو بلدی ساکت باشی؟
اینم تو این وضعیت می خواست با من بحث کنه. سعی می کردم لرزش دستامو پنهون کنم و صدام نلرزه ولی نمیشد به زحمت گفتم: نه فقط تو بلدی!
یکم خودشو پیش من کشید. من هم یکم عقب رفتم. ارسلان با دیدن این صحنه گفت: از من می ترسی؟
با این حرف سریع به خودم مسلط شدم و گفتم: نه! مگه تو کی هستی؟
ارسلان ابروشو بالا انداخت و گفت: چه دختر شجاعی! خوبه این طور شجاع باشی چون قراره من و تو تا وقتی خانم جون هست تو یه اتاق روی یه تخت بخوابیم.
با این حرف وحشت زده گفتم: چی گفتی؟
ارسلان: نمیشه که من و تو جلوی خانم جون بگیم ازدواج کردیم بعد جدا بخوابیم.
_: خب میگیم دعوامون شده نمی دونم به هر حال یه چیزی میگیم.
ارسلان: اینو نگیا خانم جون خیلی به این که زن و شوهر جاشونو از هم جدا کنند حساسه! اصلا تو چرا این همه می ترسی؟ من که کاری باهات ندارم ولی امکان داره از خودت بترسی! نه؟!
یکی می زنم تو سینه اش و میگم: نخیر! من به خودم تسلط کامل دارم!
ارسلان: کلا معلومه!
_: یک دفعه نشد من و تو مثل دو تا آدم با هم حرف بزنیم!
ارسلان: من که آدمم ولی انگاری تو.....
با عصبانیت میگم:ارسلان!
با خنده میگه: خب بابا! حالا چی می خوای بگی؟
_: من کی باید بیام خونه ی شما؟
ارسلان: احتمالا از اول فروردین. امشب که مامان میره منم یکم باید به کارا برسم. احتمالا بابا هم با مامان بره حالا نمی دونم.
_: میگم ارسلان یه طوریم!
ارسلان: اخه چه جوری عزیـــــزم!
گوششو میکشم و میگم: ارسلان مثل این پسرای طخث نباش! دارم مثل آدم باهات حرف میزنم نمیذاری که!
ارسلان: آی بابا باشه! دختر با این هیکلت این همه زورو کجا جا دادی؟
_: به تو ربطی نداره!
ارسلان: خب می گفتی! یه طوری چه طوری؟ استرس داری؟ هیجان داری؟ اینا طبیعیه!
_: این خانم جون چه طوریه؟ اخلاقش چه مدلیه؟
ارسلان: الان که مریض شده ولی یادم میاد بچه تر که بودم با چنان آبهتی راه می رفت که گاهی می ترسیدم جلوش سرمو بالا بگیرم ولی اکثر مواقع مهربون بود. عقاید سنتی خودشو هنوز داره. سعی کن جلوی خانم جون زبونتو نگه داری و اگر نه بد ضایعت می کنه!
_: منظورت چیه؟
ارسلان: مهربون باش. مثل الان حاضر جوابی نکن. خانم جون معتقده زن بادی همیشه احترام شوهرشو نگه داره و از یان حرفا. با اینکه مامانمو خیلی دوست داره ولی یادم میاد یکدفعه به خاطر اینکه تو روی بابا واستاده بود حسابی با مامان بحثش شد. از اون به بعد هم مامان با بابا تو خلوت دعوا می کرد. این حرفا رو دور از شوخی به تو گفتم.
با حرفای ارسلان تو فکر رفتم. پیش خودم خانم جون رو مثل زن تناردیه تصور کردم البته تناردیه ای که پیر شده!
به ارسلان میگم: فکر کنم خیلی وحشتناک باید باشه!
ارسلان: اون تیپی هم نیست ولی خب اینا رو گفتم حساب کار دستت بیاد.
_: ولی میدونی ارسلان من موقعی می تونم جلوی زبونم رو بگیرم که تو اذیتم نکنی متوجه میشی؟
ارسلان: من حوصله ی جواب دادن به خام جونو ندارم اگه منظورت اینه جلوی خانم جون زبونمو نگه دارم که باید به عرضتون برسونم که خودم حواسم هست.
وقتی این حرف ارسلان تموم شد تقی به در خورد و فاطمه وارد اتاق شد و گفت: می خوایم شام بخوریم با ما می خورید یا اینجا می خواید بخورید.
ارسلان یه نگاه به من انداخت و گفت: به نظرم بهتره پیش بقیه غذا بخوریم. نظر تو چیه؟
_: منم موافقم.


از جامون بلند شدیم و به سمت پذیرایی رفتیم. ثریا خانم کنار خودش و آقا شهروز برای ما جا باز کرد. یه نگاه به مامان انداختم که اشاره کرد پیش ثریا خانم برم. کار آقا شهروز نشستم. کنار گوشم گفت: حالت چطوره دختر گلم؟
مثل بابا که مهربون می شد حرف می زد. می تونم بگم تو همین چند تا برخورد ازش خوشم اومده بود. یه لبخد بهش می زنم و میگم: ممنون بابا.
انگار این کلمه ی بابا به دلش میشینه چون بعدش سرمو می بوسه و برای من غذا میکشه.
به طور کلی شب خوبی بود. همه چیز آروم بود. تارا هم انگار ناراحتیش برطرف شده بود. بعد از خوردن شام کلی از اخلاق ارسلان و خانم جون حرف زد. من هم هر کلمه شو مثل فشنگ تو هوا می گرفتم و یه جا تو ذهنم جاسازی می کردم. آقا شهروز هم که مدام به من لطف می کرد و به من لبخند میزد. از نگاه های خصمانه ی بین مامان و ثریا خانم هم خبری نبود. بابا مثل همیشه آروم به صحبت های بقیه گوش می داد.
امروز سال تحویل است و چند ساعتی بعد از سال تحویل من با ارسلان به خونه ی آنها می روم. هم ناراحتم که از خانواده ام جدا می شوم و هم هیجان دارم از اینکه قراره یه زندگی جدید رو آغاز کنم.
مامان: اگلیمه همه ی لباساتو برداشتی؟
_: آره مامان. چند دفعه سوال می کنی؟
وضو می گیرم و سجاده ام رو باز می کنم. دوست دارم موقع سال تحویل سر نماز باشم. دو رکعت نماز شکر می خوانم که سر سجده اول توپ رو می اندازند. دلم یه طوی میشه. سریع نمازم رو می خونم و با مامان و بابا روبوسی می کنم. مامان بغضشو قورت میده و صورتمو می بوسه بابا هم طبق معمول عیدی مو میده. چند دقیقه بعد هم کل آبجی ها به خانه ی می آیند. زیاد فامیل نزدیت تو تهران نداریم. اکثرا شهرستان هستند. مشغول صحبت و خوردن آجیل می شویم که ارسلان به خونه زنگ میزنه. اول با مامان و بابا صحبت می کنه و بعد هم با ن که فقط می خواست بگه که آماده باشم که دنبالم می یاد. تمام وسایلمو جمع و جور کرم. فقط باید مانتو بپوشم که اونم موقعی که ارسلان اومد پوشیدم. مامان ما رو از یر قران رد کرد و بعد با ارسلان سوار شدیم تا من یه زندگی نو رو شروع کنم.
وقتی وارد خونه ی ثریا خانم میشیم اقا شهروز به همراه یک خانم به استقبالمون میاد. با اقا شهروز احوال پرسی می کنم. اون خانم هم خدمتکارشون آذر خانم بود. ارسلان بعد برام گفت که شوهرش عباس آقا باغبونشونه و یه پسر دارند که تو شهرستان کار میکنه ولی دیگه نگفت چه کاری می کنند. اذر خانم من رو به سمت اتاقی که قراره این مدت توش باشم رو به من نشون میده. یه اتاق خیلی ساده که وسطش یه تخت دونفره است و کنارش یه میز آرایش که دستشویی و حموم هم داخل اتاق وجود داره. در حال تماشا کردن اتاق بودم که آذر خانم گفت: دخترم لباساتو عوض کن و زود بیا پایین. الاناس که سودابه خانم هم بیاد. از داخل چمدون یه دست لباس برمی دارم. دیگه روسری سرم نمی کنم و چمدونم رو همون جا یه گوشه میذارم تا بعدا لباسامو مرتب کنم. یه بلوز و شلوار می پوشم و پایین میرم. ارسلان و آقا شهروز جلوی تلویزین نشستند و مستند نگاه می کنند. اقا شهروز تا منو می بینه کنار خودش یه جا برای من باز میکنه. تا میشینم میگه: چی می خوری بگم اذر خانم برات بیاره؟
_: ممنون چیز خاصی نمی خورم فقط یه لیوان آب می خوام.
آقا شهروز یه دست به موهام میکشه و میگه: چقدر موهات قشنگ و نرمه.
با این حرفش ارسلان یه نگاه به من میندازه انگار یه آدم فضایی دیده باشه زل زده بود به من. اقا شهروز با دست میزنه تو کمرشو میگه: چه خبرته می خوای نیومده بخوریش؟با این حرف سرخ شدم و سرمو پایین انداختم. خداروشکر آذر خانم اب برام اورد واگرنه نمی دونستم باید چیکار کنم. اقا شهروز به بهانه ی استراحت منو ارسلان رو با هم تنها گذاشت. من هم با خیال راحت روی مبل لم داده بودم وتلویزیون نگاه می کردم. یکدفعه ای اسلان دستشو روی سرم گذاشت که از ترسم یه جیغ زدم. دستم رو گذاشتم رو قلبم و گفتم: چیکار می کنی دیوونه؟ سکته کردم!
آذر خانم از آشپزخونه با هول بیرون اومد و پرسید: چی شده؟اقلیما خانم چرا داد زدید؟
اقا شهروز هم از روی پله ها نگران نگاهمون می کرد. پرسید: ارسلان چی شد؟
ارسلان همین طوری مونده بود چی بگه! من گفتم چیزی نیست یه لحظه احساس کردم یه چیزی از روی پاهام رد شد. نگران نشید.
آذر خانم برام آب آورد. دوباره کنار ارسلان نشستم. گفت: چرا جیغ زدی؟
_: تو یکدفعه ای دستتو میذاری روی موهام. می خواستی نترسم؟اصلا تو چرا به من دست زدی؟
ارسلان: همچین میگی دست زدی انگار چیکار کردم. می خواستم ببینم موهات چطوریه که بابا ازش تعریف کرد. دیوونه واقعاکه!
چیزی بهش نگفتم. من چطور با این تو یه اتاق بمونم؟
دیگه اتفاقی بین ما نیفتاد. یکم بعد سودابه خانم و تارا هم اومدند. با اومدن اونها ارسلان بیرون رفت. سودابه خانم مدام به من گوش زد می کرد که زیاد با ارسلان جلوی خانم جون بحث نکنم. سودابه خانم من رو با تمام گوشه کنار خونه آشنا کرد. فامیلا معرفی کرد. از خانم جون برام گفت. از اینکه غذا چی دوست داره یا چه عادتایی داره. از اخلاق ثریا خانم هم کمی گفت. از سولان و رفتاراش گفت تا ضایع بازی درنیارم. من هم تو تمام مدت که سودابه خانم صحبت می کرد ساکت بهش گوش می کردم. بیشتر از تارا با آدما می جوشید. یکم شبیه به شیرین خانم بود ولی خب تفاوت هم داشتند. سودابه خانم چشمای قهوه ای ریزی داشت. چشمای تارا هم همین شکلی بودند. سودابه خانم پوست گندمی رنگی داشت. ابروهاشم تاتو کرده بود. زیاد چاق نبود ولی در تمام مدت می گفت: باید لاغر کنم. هیکلم خیلی بده! یکم اهل کلاس و افه بود ولی نه زیاد که آدم خوشش نیاد باهاش هم کلام بشه. به نظرم زن خوبی بود. تارا فقط رنگ پوست و چشماش به سودابه خانم رفته بود و بیشتر شبیه به پدرش بود.
سودابه خانم مشغول صحبت با آقا شهروز بود. تارا هم گوشیشو گرفته بود دستشو و اس ام اس می داد. من هم حوصلم سر رفته بود به اقا شهروز میگم: بابا میشه تو حیاط یه دور بزنم؟
آقا شهروز: حوصت سررفتا! باشه برو ولی فکر کنم عباس اقا تو حیاط باشه.
_: باشه ممنون.
روسریمو سر می کنم و وارد حیاط میشم. قبلا که اومده بودم خیلی دوست داشتم پشت خونه رو ببینم که قسمت نشد ولی حالا با خیال راحت می تونستم همه جار و ببینم. پشت ساختمون یه حیاط دیگه ای بود. تو ضلع شرقی سا ختمون اصلی پشت یه خونه ی نقلی بود که احتمالا برای اذر خانم و شوهرش بود. حیاط پشتی از حیاط جلوی خیلی بزرگتر بود. همین طور تو حیاط قدم می زدم. درختایی که تو حیاط بودند همشون شکوفه داده بودند. گلهای تو باغچه هم در اومده بودند. هوا هم واقعا تمیز بود. وسط چمنا دراز کشیدم و چشمامو بستم. وارد دنیای رویا و خیال شدم. به این فکر می کردم که ارسلان عاشقم میشه ولی من بهش محل نمیدم ولی بعد منم عاشقش میشم و با هم ازدواج می کنیم مثل این رمانا و فیلم های ایرانی! سر سفره ی عقد نشستیم. از تو آینه به ارسلان نگاه می کنم که با خنده جوابمو میده. عاقد برای با سوم ازم می پرسه: عروس خانم وکیلم؟
منم با ناز ولی با صدای بلند جواب میدم: با اجازه ی بزرگترا بله!!!!!: دختر جون حالت خوبه؟ تو کی؟ اینجا چیکار می کنی؟
چشمامو باز می کنم. یه اقا بیل به دست بالای سرم واستاده و با تعجب نگاهم میکنه. به احتمال 100 درصد دوباره بلند فکر کردم. سریع از جام بلند میشم. همون آقا هنوز با تعجب نگاهم میکنه که من میگم: سلام. من اقلیما هستم قراره یه مدت اینجا باشم.
اون اقا که فکر کنم عباس آقاست با خنده میگه: سلام. خانم جون. خوبید؟ ببخشید نشناختم. چرا اینجا دراز کشیدید؟ خدای ناکرده سرما می خورید.
_: ممنون خوبم. راستش تازه اومدم. حوصلم سر رفت از بابا اجازه گرفتم که که تو حیاط یه دور بزنم.
عباس اقا: خوش اومدید. باشه مزاحمتون نمیشم. با اجازه خانم.
دوباره مشغول گشت زدن تو حیاط میشم. یه جا ته حیاط پر از درخت و باغچه و گل بود صحنه ی خیلی قشنگی بود. به اون قسمت رفتم. وقتی از گوشه ی درختا خوب نگاه کردم دیدم که پشت درختا یه کلبه چوبی کهنه و درب و داغون هست. به سمت اون کلبه رفتم ولی درش قفل بود. پنجره ای هم نداشت که بتونم داخل رو ببینم. از پشت صدای ماشین می شنوم. رسلان ماشین رو داخل پارکینگ میذاشت. سه تا ماشین مدل بالا داخل پارکینگ بود. با اینکه پارکینگ تو حیاط جلویی بود ولی خب کمی هم از حیاط پشتی هم دیده میشد. اگه ارسلان به این سمت که من قرار داشتم نگاه می کرد من رو می دید. سرمو می دزدم تا منو نبینه و فکرای ناجور نکنه. وقتی ارسلان رفت من هم به سمت ساختمون به راه می افتم.
بلند سلام میدم و کنار بابا می شینم. ارسلان و تارا باهم پچ پچ می کنند. ناخودآگاه بعضی از حرفاشونو شنیدم. تارا راجع به یه دختر به اسم گیلدا صحبت می کرد. فکر کنم همون دوست دختر ارسلانو می گفت. دلم یه جوری شد. نمی دونم حسادت بود غبطه بود یا هر چیزی ولی هر چی که بود باعث شد یکم دمغ بشم. به سبد میوه ای که آذر خانم جلوم گذاشته بود خیره شدم.
بابا: دخترم خونمون چطور بود؟
_: خیلی خیلی قشنگ بود. من عاشق این خونه های ویلاییم. راستی بابا درخت آلبالو هم دارید؟
بابا: نه. آلبالو دوست داری؟
_: اره خیلی زیاد.
بابا: به عباس آقا میگم یه نهالشو بگیره و تو باغچه بکاره.
با خوشحالی میگم: مرسی. خیلی لطف کردید.
ارسلان: فایده نداره که. اقلیما همیشه خونه ی ما موندگار نیست.
با یه لبخند عریض میگم: اشکال نداره. می کاریم تا تو هر وقت دیدی به یاد منم بیافتی و عصبانی بشی. ارسلان همین طور نگاهم می کنه تا میاد حرف بزنه آذر خانم سر می رسه و میگه: آقا غذا آماده است. شما بشینید سر سفره تا من دیس و بیارم.
منم با سرعت میگم: من کمکتون می کنم. بعد هم به آشپز خونه میرم. آذر خانم اجازه نمی داد کاری بکنم ولی منم یکدنده گفتم الا و بالله که من باید دیسا و بچینم. بالاخره قبول کرد. پیش بابا می شینم و مشغول غذا خوردن میشیم. به بابا میگم: آذر خانم با ما غذا نمی خوره؟
بابا: نه. خودم چند دفعه ای بهش گفتم ولی خودش قبول نکرد. می گفت خونه ی خودشون راحت تره.
با خیال راحت مشغول غذا خوردن میشم. دوست دارم موقع غذا خوردن همه دور سفره یا میز بشینند. فرقی نمی کنه برای من طرف خدمتکار باشه یا یه کارخونه دار. مهم اینه همگی مون آدمیم.
بعد از غذا بالاخره سودابه خانم و تارا تصمیم می گیرند که برند. سودابه خانم دوباره تکرار کرد مواظب رفتارم باشم. انقدر حرفاشو تکرار کرده بود که استرس گرفته بودم. ساعت نزدیک 11 بود که به سمت اتاقم به راه می افتم. لباسامو از داخل چمون آویزون می کنم. یکم از لباسامو ثریا خانم آورده بود. بعد هم یکی از لباس خواب هایی رو که خریده بودیم می پوشم و دراز میکشم. عادت داشتم تو تاریکی بخوابم. تمام چراغ هارو خاموش کرده بودم. با کلی فکر و خیال خوابم می گیره.
احساس می کنم یه جسم سنگین روی تنم افتاده و هر کاری می کنم نمی تونم از روم برش دارم. فکر می کنم خوابم ولی خواب نبودم. چشمامو باز می کنم. اولین چیزی که می بینم صورت ارسلانه. نصف هیکلش روی بدنم افتاده. بدون لباس هم خوابیده. زبونم بند میاد. تنها فکری که به ذهنم میرسه اینکه داد بزنه. در حین داد زدن تو سر و کله ی ارسلانم مشت می زنم. یکدفعه ای در باز شد و بابا وارد اتاق شد. ارسلان هم سیخ روی تخت نشست.
بابا: چی شده؟
ارسلان یه نگاه به من میندازه. هم گریه ام گرفته، هم عصبانیم و هم ترسیدم. ارسلان به خودش میاد و با عصبانیت میگه: چته مثل دیوونه ها داد میزنی؟ پرده ی گوشم پاره شد. مگه اینجا سرگردنه است که داد میزنی؟ دختره ی روانی!
_: یه بشکه ی بزرگ روم افتاده بود. داشتم از ترسم می مردم توقع داری چیکار کنم؟ قربون صدقت برم؟ اصلا تو اینجا چیکار می کنی؟
ارسلان: برای خوابیدن تو اتاق خودم باید از تو اجازه بگیرم؟ اینجا اتاق منه. شیرفهم شدی؟ از فردا خانم جون بیاد می خوای چیکار کنی؟ ر شب می خوای کلی بازی دربیاری؟
راست می گفت. اتاق خودش بود. از روی تخت بلند میشم و یه پتو و بالش میزنم زیر بغلمو و میگم: خب می گفتی من چه میدونم. میرم وی یکی از مبلا بخوابم.
ارسلان همین طوری زل زده بود به من. بابا هم مشغول تماشا کردن ما بود که با یه سرفه گفت: بچه ها من میرم بخوابم. خودتون مشکلتونو حل کنید. بعد هم سریع از اتاق خارج میشه. با تعجب به در نگاه می کردم که از روبه رو از تو آینه خودمو دیدم. لباس خوابم خیلی نازک بود. تمام هیکل و بدنم معلوم بود. ارسلان همین طور مشغول نگاه کردنم بود. فکر کنم با اون همه دقتی که به کار می برد رگ های بدنم رو هم دید. بالشو می گیرم جلوی بدنم و میگم: نگاه نکن. از خجالت می خواستم بمیرم. ارسلان به خودش میاد. چشماشو و می بنده و یه دست به موهاش میکشه و آروم میگه: من میرم با بابا بخوابم و بعد از اتاق بیرون میره.روی تخت میشینم و با بالش چند تا میزنم تو کله ی خودم و با خودم میگم: هی خدا! چی می شد عین آدم خوابم بگیره تا همچین آبرو ریزی نکنم؟ ارسلان دید هیچ بابا هم کل بدنمو دید زد. از فردا من چه خاکی تو سرم بریزم؟ بادی از فردا شب با ارسلان تو یه اتاق بخوابیم. روی تخت دراز میکشم و هی با بالش تو سر و کله ی خودم میزنم. آخر سر خوابم می گیره.
صبح با صدای ارسلان از خواب بیدار میشم. در حال پوشیدن لباساشه. خواب آلود روی تخت می شینم و میگم: برای چی اول صبح صدام می کنی؟
بدون اینکه نگاهم کنه میگه: زود باش آماده شو. باید دنبال خانم جون بریم.
تازه یادم می افته برای چی وارد این خونه شدم. بعد از اینکه ارسلان بیرون رفت لباسامو می پوشم و پایین میرم. از روی پله ها آذر خانم رو می بینم که برای ارسلان لقمه می گیره و میده دستش. آذر خانم تا منو می بینه میگه: خانم بیاید ناشتایی بخوید. ضعف می کنیدا.
بوی تخم مرغ عسلی کل خونه رو برداشته. با عجله چند تا لقمه می خورم و بعد دنبال ارسلان راه می افتم. کنار در منتظر ارسلان می ایستم تا ماشینو از داخل پارکینگ دربیاره. عباس آقا مشغول کاشتن گل داخل باغچه هاست. با صدای بوق به خودم میام و داخل ماشین میشینم. خیابونا خلوت بود و سریع به فرودگاه رسیدیم. تازه یادم می افته که گل نخریدیم. به ارسلان میگم: ارسلان یادمون رفت گل بگیریم.
ارسلان: راست میگی. الان از این آقایی که جلوی فرودگاه بود می گیرم میام. تو برو داخل.وارد سالن فرودگاه میشم. برخلاف بیرون اینجا نسبتا شلوغ بود. روی یکی از صندلی ها میشینم. از بلندگو اعلام می کنند که هواپیمای اتریش روی زمین نشسته. به سمت شیشه ها میرم تا بتونم ثریا خانم و خانم جون رو پیدا کنم. مردم خیلی فشار میدند. بالاخره بعد از یه مدت ثریا خانم رو می بینم که یه خانمی رو روی ویلچر داره میاره. براشون دست تکون میدم. وقتی به هم رسیدیم با خانم جون و ثریا خانم روبوسی می کنم. خانم جون پیر بود ولی از اون خانم های پیری بود که حسابی به خودش می رسید. یه کت دامن خوش دوخت پوشیده بود. آرایش ملایمی داشت و یه عطر خوش بو به خودش زده بود. من رو چند دقیقه ای تو بغلش نگه میداره و میگه: سولان جون پس ارسلان کو؟
اول از اسم سولان تعجب می کنم ولی بعد دوباره یاد قضیه می افتم و خودم و جمع و جور می کنم و میگم: خانم جون یادمون رفت براتون گل بگیریم ارسلانو فرستادم تا یه دسته گل براتون بگیره. الانا دیگه پیداش میشه. سرمو بلند کردم و دنبال ارسلان گشتم. با دسته گل تو دستش مدام دور خودش می چرخید براش دست تکون میدم که ما رو می بینه و با خنده به سمتمون میاد. دوباره مراسم ماچ و بوسه و بغل به راه می افته آخر سر تصمیم می گیرند که به خونه بریم. ارسلان ساکارو پشت ماشین میذاره و کمک می کنه تا خانم جون روی صندلی بشینه. به خانم جون میگ
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , دانلود رمان ایرانی | دانلود کتاب و رمان , نگاه , دانلود رایگان » دانلود کتاب ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55147

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا