تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل پنجم)



ارسلان: مثل شب قبل کولی بازی درنیاریا! می خوام بخوابم. دیشب اونقدر بابا خروپف کرد که نذاشت بخوابم.
_: کافر همه را به کیش خود پندارد. خودت کولی! اگه مثل شب قبل هیکلتو بندازی روی من می کشمت!
ارسلان پیراهنشو درمیاره و میگه: خواب بودم. آدم تو خواب که اختیار نداره!
کمر شلوارشم باز می کنه که من چشمامو می بندم تا وقتی که دراز نکشیده باز نمی کنم. وقتی منو با چشمای بسته می بینه میگه: تو هم خجالت بلدی؟ اصلا بهت این کارا نمیاد!
به سمتش برمی گردونم و میگم: خیلی داری حرصمو درمیاری! مواظب خودت باش!
ارسلان با خنده میگه: مثلا می خوای چیکار کنی؟
_: مطمئن باش بالاخره تلافی که می کنم. حالا هرطوری.
ارسلان دستش رو میذاره روی سرش و کمی به سمت من خم میشه و میگه: هرکاری می خوای بکنی بکن فعلا خوابم میاد بوسمو بده تا من با خیال راحت بخوابم.
پسره ی پرورو. میگم: بوس می خوای؟
سرشو مثل پسرای مظلوم تکون میده که یعنی آره.
صورتمو می برم جلو. به اندازه ی یک نفس باهاش فاصله دارم که یکدفعه ای لپشو یه گاز اساسی می گیرم. دندونای تیزی داشتم. تا تونستم فشار دادم. به خاطر خانم جون هم نمی تونست بلند داد بزنه. اون هم موهامو گرفت تو دستاشو هی می کشید. هر چقدر من بیشتر فشار می دادم اون هم بیشتر می کشید. آخر سر گفت: اقلیما ول نکنی می کشمت! تیکه تیکه ات می کنم.
فعلا دندونامو روی صورتش نگه داشته بودم. با همون حالت گفتم: ول کنی ول می کنم.
با حرص گفت: باشه. فقط ول کن.
_: 1، 2، 3
از هم جدا شدیم. جای دندونام روی صورتش مونده بود. یه تیکه از صورتش زخم شده بود و خون می یومد. جلوی آینه رفت تا خودشو ببینه. وقتی خودشو دید. به سمت من برگشت و به سمت من دوید. خواستم از روی تخت بپرم که محکم خوردم زمین و زانوم درد گرفت.
ارسلان: خدا جوابتو داد. بگیر.
زانوم واقعا درد می کرد. مثلا خواستم نشون بدم که چیزیم نشده و خواستم از جام بلند بشم و راه برم که فقط تونستم یه آخ بلند بگم و دوباره بشینم. ارسلان روی تخت دراز کشیده بود. به من گفت: سیس! خوابم میاد. راستی برو یه تیکه یخ بیار بذارم روی صورتم.
دلم می خواست خفش کنم. با عصبانیت گفتم: مگه نمی بینی نمی تونم راه برم؟
ارسلان: می خواستی نخوری زمین. به من چه. حالا برو برام یخ بیار و اگرنه به خانم جون میگم.
_: برو بگو. منم یه داستان می بافم براش. هی برای من خانم جون خانم جون میکنه. بچه می ترسونی؟
دوباره از جام بلند شدم. لنگان لنگان به سمت تخت رفتم.
ارسلان: بذار ببینم پات چطور شده شاید شکسته باشه.
با حرص پتو رو می کشم رومو میگم: مگه دکتری؟ درضمن اگه شکسته بود نمی تونستم زیاد تکونش بدم.
ارسلان: بذار ببینم. واسه من ناز می کنه. پتو رو میزنه کنار و پاچه ی شلوارمو میکشه بالا. منم با این کارش سریع سیخ میشینم. می خنده ولی چیزی نمیگه. پامو بررسی میکنه و میگه: ضرب دیده. خداروشکر نشکست.
با تعجب میگم: دکتری؟
_: نگاهم میکنه و میگه: مامایی می خونم. ولی چون خیلی علاقه دارم کتابای دیگه ی پزشکی رو هم می خونم به خاطر همین یه چیزایی بلدم.
تازه متوجه میشم من هیچی راجع به ارسلان نمی دونم.
ارسلان به سمت در میره و میگه: میرم یخ بیارم. و اگر نه پات باد میکنه.
یه جوری میشم. چقدر مهربون شد! دوباره دراز می کشم. تازه مشغول رویابافی شده بودم که ارسلان وارد اتاق شد.
_: یه پیراهن تنت می کردی شاید یه کسی دید.
یه دستمال پر از یخ رو میذاره روی پامو و یکیشم میذاره روی صورت خودش و میگه: من شبا همین طوری می خوابم. همه عادت کردند.
ارسلان دوباره دراز میکشه. خوابم دیگه پرید. ارسلان هم بیدار بود و به سقف خیره شده بود. می خواستم کشفش کنم.
_: ارسلان یه چیزی بپرسم.
همون طور خیره به سقف میگه: بپرس.
_: مامایی همون زنان و زایمان؟
یکم نگاهم میکنه و میگه: اصلا اطلاعات عمومی نداری.
بعد هم در مورد هرکدوم یه توضیح مختصر میده.
بعد از اینکه فهمیدم چی به چیه میگم: پس یعنی تو یه قابله ای دیگه نه؟
انگار بهش برخورده باشه میگه: این اصطلاحات برای دوره ی عهد قجره. الان همه به این طور افراد پزشک میگن.
فک کنم منظورش این بود که منم برای همون دورانم. دیگه چیزی نمیگم. یکم بعد می پرسه: تو چی؟ دانشگاه نمیری؟
_: نه. درسم زیاد خوب نبود. درس خوندنم پول می خواد. نه اینکه دیگه اونقدر بدبخت باشیم که پول کتاب دفترم نداشته باشیم ولی خب می دونستم شهرستانم سراسری قبول نمیشم. ولی عوضش عاشق اشپزیم. همه چی بلدم درست کنم.
با خنده میگه: اره واقعا! غذای امشب خیلی خوب بود. بالاخره من یه صفت خوب توی وجود تو پیدا کردم.
حوصله ی جروبحث نداشتم. خوابم گرفته بود. چشمامو رو هم میذارم و می خوابم.


_: ارسلان به خدا می کشمت. دیوونه ی روانی!
ارسلان با لباس بیرون و در حالی که یه پارچ آب دستشه با خنده میگه: تو منو بکشی؟ عمرا! این جواب کار دیشبت بود. یادت باشه با من از این کارا نکنی!
بالشمو به سمتش پرت می کنم که میره بیرون و بالش بهش نمی خوره. یکم بعد سرشو از لای در بیرون میاره و میگه: بای بای عزیزم! شب می بینمت!
پسره ی خل و چل! یه پارچ آب یخ رو روی من خالی کرد. عمرا کارشو بی جواب بذارم. با فکر به این که چه بلایی سر ارسلان بیارم روی تخت رو مرتب می کنم و بعد یه دوش می گیرم. زیر دوش کمی از پامو که ورم کرده ماساژ میدم. درد می کرد ولی نه خیلی زیاد که نتونم راه برم. بعد از پوشیدن لباس پایین میرم. خانم جون و ثریا خانم داخل آشپزخونه دور میز نشستند.
_: سلام صبح به خیر.
ثریا خانم: سلام عزیزم.
خانم جون: سلام دخترم. صبح توام به خیر.
آذر خانم هم جواب سلاممو میده و برام یه چای میاره.
ثریا خانم: خوب خوابیدی؟
دوباره یاد کارای ارسلان می افتم. میگم: از دست این ارسلان. نمی دونم مامان شما چطوری بزرگش کردید. دیشب اصلا نذاشت که بخوابم.
ثریا خانم با یه لبخند خاص به من گفت: بچه ام از اول آتیشش تند بود. از کوچیکیش یه جا بند نمی شد. هی شلوغ کاری می کرد. الانم یه جور دیگه شلوغ می کنه!
اول منظورشو نگرفتم ولی بعد یاد کلمه ی آتیشش تند بود افتادم. از خجالت عین لبو شدم. ثریا خانم و خانم جون و آذر خانم با هم خندیدند.
درحالی که سرم پایین بود گفتم: نه منظورم اون چیزی که شما فکر کردید نبود.
خانم جون با خنده به آذر خانم گفت: آذر برای عروسمون کاچی درست کن!
یکم از چایم خوردم. خودم رو مشغول خوردن صبحانه نشون دادم. ثریا خانم به خانم جون کمک کرد تا به اتاقش بره که خانم جون به من گفت: سولان مادر صبحونتو که خوردی بیا تو اتاقم کارت دارم.
چشمی گفتم و چاییم رو نوشیدم. از روی میز وسایل صبحانه رو جمع کردم. آذر خانم درحال درست کردن غذا بود. دلم براش می سوخت. دلم می خواست کمکش کنم.
آذر خانم وقتی دید دارم میز رو مرتب می کنم گفت: خانم جون شما نکنید. من خودم انجام میدم.
با لبخند میگم: نه بابا. این حرفا چیه؟ آدم که با یه میز مرتب کردن که کمرش کج نمیشه.
آذر خانم: دستتون درد نکنه ولی خانم جون اگه ببینه ناراحت میشه. آخه خانم دوست نداشتن سولان خانم کار کنند.
با تعجب میگم: منظورتون عمه شمسیه؟
آذر خانم: اره. هیچ موقع نمیذاشتن کار کنه. آخه خیلی سولان خانمو دوست داشتند.
_: ولی من خونه داری خیلی دوست دارم و می خوام به شما کمک کنم. خودم به خانم جون میگم.
آذر خانم: نه خانم جون نگید از چشم من می بینند.
_: خیالتون راحت. خودم حلش می کنم.
با خوشحالی به سمت آتاق خانم جون میرم. از اونایی که خانم جون روی ویلچر بود یکی از اتاقای طبقه ی پایین رو برای خانم جون درست کرده بودند. که ثریا خانم هم هرشب کنار خانم جون می خوابید تا قرصاشو بهش بده.
در میزنم و وارد اتاق میشم. ثریا خانم در چمدون خانم جون رو باز کرده بود و مشغول مرتب کردن وسایلا بود. کنار خانم جون روی تخت می شینم. خانم جون یه نگاه به من میندازه و میگه: سولان همیشه همین طوری جلوی ارسلان می گردی؟
یه نگاه به سرو وضعم میندازم. یه تونیک بنفش با یه شلوار پارچه ای مشکی پوشیدم. میگم: خب بله. چطور؟
یه جورایی با تاسف میگه: خوش سلیقه بودیا. پسرم جوونه یکم به خودت برس. لباسای خوب بپوش. به موهات برس. آرایش کن. مادر مثلا جوونی! نبینم دیگه از این لباسا بپوشیا. هر روز به خودت عطر بزن. بچم روی بو خیلی حساسه. یه چند تا بسته جلوی من میذاره و میگه: خودم که نتونستم برم خرید ولی به ثریا گفتم برات کلی لباس و وسایلای خوب بخره. باز کن ببین خوشت میاد.
یکی از بسته هارو باز می کنم چندتا پیراهن خوشگل بود. تو یکی از بسته ها عطر بود، تو یکی دیگه یه جفت صندل. یکی از بسته هارو که باز می کنم خشکم میزنه. لباس خواب و لباس زیر بود. با شرمندگی میگم: ممنون زحمت کشیدید. همه شون خیلی قشنگ اند.


ثریا خانم هم بعد از جابه جا کردن چمدون رو به روی ما روی صندلی میشینه.
خانم جون: خواهش می کنم عزیزم. فقط حواست باشه چی گفتما. دیگه نبینم جلوی ارسلان از این لباسا بپوشی.
ثریا خانم: همشون از مارک هایی معروفی اند. همین طور که همیشه دوست داشتی.
دوباره تشکر می کنم. بسته ها رو کنار میگذارم و به ثریا خانم میگم: مامان خونه خیلی حوصلم سر میره. میشه شما با آذر خانم صحبت کنی بذاره من تو کارا کمکش کنم؟
خانم جون به جای ثریا خانم جواب میده و میگه: وا نه مادر! نمی خواد. خودش بهتر می تونه انجام بده. دیروزم چون خودم هوس کرده بودم گفتم برام غذا درست کنی. و اگر نه من نمیذارم نه تو نه ثریا کار کنید.
خودم رو کمی ناراحت نشون میدم و میگم: ولی من خیلی به آشپزی علاقه مند شدم و دوست دارم این کارو بکنم. تازه ارسلانم غذاهایی که من می پزمو بیشتر دوست داره.
خانم جون: چی بگم.
_: خواهش می کنم. واقعا این کارو دوست دارم.
خانم جون: باشه ولی باید خودم با آذر حرف بزنم.
می دونستم خانم جون خیلی ارسلانو دوست داره.با خوشحالی دستامو به هم میزنم و میگم: مرسی. خیلی دوستون دارم.
خانم جون متقابلا من رو بغل می کنه و میگه: عزیز دلم منم خیلی دوست دارم.
وقتی که از بغل خانم جون میام بیرون خانم جون به ثریا خانم جون میگه: ثریا اون قرصای منو بده. می خوام بخوابم.
ثریا خانم قرصا رو به دست خانم جون میده.
خانم جون: یادت باشه سوغاتیای اذرم ببری. بعد بهش بگو بیاد کارش دارم.
ثریا خانم: چشم. خانم جون کاری دیگه ندارید؟
خانم جون: نه مادر.
ثریا خانم چند تا بسته رو به دست می گیره و باهم به سمت آشپزخونه میریم. آذر خانم خیلی زرنگ بود. تا وقتی ما تو اتاق خانم جون بودیم نصفی از غذاها رو درست کرده و درحال شستن ظرف بود. آذر خانم وقتی مارو می بینه میگه: چیزی می خواید خانم جون؟
ثریا خانم بسته ها رو روی میز میذاره و میگه: نه آذر خانم. فقط این سوغاتیاتونه. اون بسته سفیده برای تو و اون بسته مشکیه برای عباس آقا و این بسته آبیم برای سیاوش جانه. خیلی دوست داشتم براتون چیزای بهتری بخرم.
آذر خانم دستاشو می شوره و با سرعت به سمت ثریا خانم میاد و تو بغلش می گیره و میگه: این چه حرفیه خانم. همین که به یاد ما بودید خودش از سر ما زیاده.
تا به حال این جناب سیاوش رو ندیده بودم. به احتمال زیاد بچه ی آذر خانم بود.
من هم مثل ثریا خانم روی یکی از صندلی ها میشینم. آذر خانم برای هرکدوممون یه لیوان چای میریزه و برمی گرده دوباره سروقت کارش.
ثریا خانم: راستی آذر خانم خانم جون باهات کار داشت.
آذر خانم : باشه خانم الان میرم.
ثریا خانم: انگار اقلیما می خواد از این به بعد به شما کمک کنه. فکر کنم خانم جون می خواد راجع به این مورد با شما صحبت کنه.
آذر خانم: والا خانم من که راضی نیستم ولی خود خانم اصرار کردند.
ثریا خانم: خودشم به خانم جون گفت. دیگه نمی دونم چی می خواد بهت بگه. الانم نرو. قرصاشو دادم فکر کنم خوابیده.
آذر خانم: باشه خانم. هرجور که شما صلاح می دونید.
چند لحظه ای سکوت برقرار میشه. آذر خانم کاراشو انجام میده و من و ثریا خانم هم مشغول نوشیدن چایمون هستیم. دیشب که رفتم به خانم جون سر بزنم از پشت در شنیدم که خانم جون و ثریا خانم راجع به یه موضوعی با هم صحبت می کردند. قضیه ی داروهای خانم جون بود. خانم جون می گفت: ثریا مادر این قرصاییه که این دکتره داده باعث شده تند تند دستشویی برم. منو یه روز ببر دکتر یه قرص دیگه برام بنویسه. اینارم بذار روی میز یادت بمونه کدوم قرصم بود.
یه جرقه تو ذهنم زده شد. یه راه برای تلافی کارای ارسلان.



_: آقا ارسلان حالتو می گیرم امروز.
ثریا خانم: انگار اصلا با ارسلان نمی تونی کنار بیای.
دوباره گند زدم و بلند فکر کردم. صادقانه میگم: آره. این حرفایی که خانم جون میزنه اعصابم رو به هم میریزه. ارسلانم مدام از رودروایسی من پیش خانم جون استفاده می کنه و حرصم میده. امروز یه پارچ آب یخ رو روی من خالی کرد.
ثریا خانم با لبخند محوی میگه: حتما تو یه کاری کرده بودی. فکر کنم تلافی اون گازی که ازش گرفتی رو سرت آورده.
صبح اصلا به صورتش دقت نکردم ولی فکر کنم جاش مونده بود که ثریا خانم دیده.
_: اذیتم می کنه. نمی خوام جلوش تسلیم بشم تا هربلایی که خواست سرم بیاره.
ثریا خانم تو فکر فرو میره و میگه: شاید بد باشه این طور میگم ولی اصلا دوست ندارم به خانم جون دروغ بگم. می خوام هرچه زودتر این فیلم بازیا تموم بشه. بعد روبه آذر خانم میگه: آذر خانم برای من یه لیوان دیگه لطفا چای بریز.

آذر خانم: چشم خانم. سیب زمینیارو که بشورم می ریزم.
آذر خانم با یه لیوان چای و یه ظرف پر از سیب زمینی روی صندلی میشینه.
به حرف ثریا خانم فکر می کنم. فکر کنم منظورش این بود که هر چه زودتر خانم جون به رحمت خدا بره. خدا کنه! وای نه زشته آدم برای مرگ کسی دعا کنه.
لیوانم رو آب می کشم و دوباره کار ثریا خانم میشینم.
ثریا خانم: آذر خانم از این پسرت خبری نیست. مگه نگفتی عید میاد. پس چی شد؟
آذر خانم در حین پوست کندن سیب زمینی ها میگه: آره خانم جون. سر از کار این بچه ها نمیشه درآورد. فعلا منتظره تا کارای انتقالیش درست بشه. با یه آه ادامه میده: الان چند ماهه بچمو ندیدم.
ثریا خانم: شهروز که گفت کاراش درست شده.
آذر خانم: نمی دونم که. می گفت فعلا رئیسشون موافقت نکرده. بهش گفتم حداقل چند روز عیدو بیا ببینمت که گفت می خواد با دوستاش بره مسافرت. نمی دونم با کی میره با کی میاد.
یه آه می کشه. ثریا خانم برای اینکه آذر خانم رو از اون حال و هوا بیرون بیاره میگه: اشکال نداره. ماشاالله باشه. سیاوش جان خیلی پسر آقاییه. مثل ارسلان نیست که هی سرش بجنبه. ایشاالله کاراشم درست میشه و میاد همین جا پیش خودت.
آذر خانم: خدا از دهنتون بشنوه.
ثریا خانم از جاش بلند میشه و میگه: من باید یه چند جایی برم عید دیدنی. شهروز دنبالم میاد. نهارم نیستیم. آذر خانم یادت باشه قرصا ی خانم جونو بدی.
اذر خانم: چشم خانم. با خیال راحت برید به سلامت.
ثریا خانم میره و من و آذر خانم تنها میشیم. دلم می خواد راجع به سیاوش از آذر خانم بپرسم ولی چیزی نمیگم می ترسم یه فکرای دیگه ای بکنه. به نظرم جوون میاد.
آذر خانم ازم می پرسه: خانم شما جایی نمی رید؟
_: من که اینجا جایی رو بلد نیستم. ترجیح میدم به شما کمک کنم.
با خنده میگه: فکر نمی کردم الان دیگه از این دخترا پیدا بشه. الان دیگه هیچ کدوم از این دخترا خونه داری رو نمی پسندند. چه می دونم میگن بی کلاسه.
با یه حال خاصی گفت که خندم گرفت. میگم: حالا من برای اینکه بهتون ثابت کنم که هنوز این دخترا هستند بقیه ی کارو انجام میدم. شما هم به کاراتون برسید.
آذر خانم هم از خدا خواسته گفت: دستت درد نکنه. میرم بالا یه چند جایی دستمال بکشم. یه موقع عصر برامون مهمون بیاد زشته جلوی مردم.


آذر خانم میره سراغ کاراشو من هم غذا رو اماده می کنم. تا عصر تنها بودم. آذر خانم هم یکم به خونه ی خودش رسید و وقتی خانم جون بیدار شد باهاش صحبت کرد. خانم جون بهش گفته بود که نذاره زیاد کار کنم و از این جور حرفها. از این اخلاق خانم جون بدم اومد ولی باید احترام بذارم دیگه. عصر جلوی تلویزیون نشسته بودم که تلفن زنگ زدو ثریا خانم بود به من گفت که به آذر خانم بگم برای شب کوکو درست کنه با سالاد کاهو و غذایی که ظهر درست کرده رو برای خودشون برداره. بیچاره آذر خانم. اون همه زحمت کشید. خودم آذر خانم رو فرستاده بودم تا یکم استراحت کنه. صداش نزدم. بعد از اینکه به خانم جون سر زدم مشغول درست کردن کوکو شدم. به ارسلان زنگ زدم تا خونه بیاد. بهترین موقعیت برای اجرای نقشه بود. سالاد رو می گیرم . موقع درست کردن کوکو آذر خانم میاد. کوکو رو به اإر خانم می سپرم و خودم به حموم میرم. آرایش می کنم و یکی از لباسایی که خانم جون آورده بود رو می پوشم. یه پیراهن و دامن آبی آسمونی که روی دامن کمی طراحی شده بود. ساده بود ولی به پوست سفیدم خیلی می اومد. کمی از کبودی زانوم رو با لوازم آرایش درست می کنم. سشوار کشیدم و یه عطر خوشبو هم زدم. خیلی عوض شده بودم. در حال بررسی خودم بودم که صدای زنگ در رو شنیدم. از داخل پنجره نگاه می کنم. ارسلان مشغول پارک ماشین بود.
_: دارم برات شازده!
با لبخند به استقبالش میرم. تقریبا با دیدنم چشماش چهار تا شده بود. با دیدنم یه سوت زد و گفت: انگار آبی که صبح روت ریختم حسابی روت تاثیر گذاشته. با اینکه وست دارم بزنمش ولی برای اجرای عملیات میگم: نه خب. خانم جون گفته این طوری لباس بپوشم. بدت میاد؟
درحالی که وارد خونه میشه میگه: نه. چرا بدم بیاد؟!!!!!!
می خوام خفش کنم. ولی باز می ریزم تو خودم. به ارسلان که روی مبل نشسته میگم: برو یه دوش بگیر. حسابی عرق کردی.
ارسلان با تعجب میگه: امروز چه مهربون شدی؟ راستشو بگو چی تو کلت میگذره؟
فکر کنم ضایع بازی درآوردم دوباره تو قالب بی خیالیم میرم و میگم: کی من باهات مهربون بشم؟ حتی فکرشم نکن! گفتم برو حموم چون فکر کردم شاید مهمون بیاد مثلا عیده!
از جاش بلند میشه و به سمت اتاق میره و میگه: باش من میرم حموم ولی خودتی!
چیزی نمیگم. به اتاق خانم جون میرم. یکی از همون قرصا رو برمیدارم. آهسته بیرون میرم. آذر خانم جلوی سینک ایستاده بود. بهش میگم: آذر خانم لیوانای شربت خوری کجاست؟ می خوام برای ارسلان شربت ببرم.
آذر خانم: تو اون کابینت بالاییه. مواظب باشی.
از داخل یخچال شربت پرتقالو درمیارم و قرصم می ریزم توش و خوب هم می زنم. بعد دوباره داخل یخچال میذارم و به آذر خانم میگم: آذر خانم این شربت برای ارسلانه مواظب باشید کسی نخوره. می دونید که ارسلان عصبانی میشه.
آذر خانم : چشم خانم.
به پذیرایی میرم و روی یکی از مبلا می شینم. از بالا صدای سشوار میاد. حتما زا حموم دراومده. استرس داشتم. ککمی قدم زدم. صدای خانم جون رو از اتاق شنیدم که ثریا خانم رو صدا می زد. وارد اتاق شدم و گفتم: خانم جون مامان و بابا رفتند عید دیدنی. الانا دیگه میان. کاری دارید؟
خانم جون: نه مادر. فقط از تو کمد یه دست لباس به من بده. ارسلان هست؟
_: بله. بالاست. کاریش دارید؟
خانم جون: لباسمو بده و کمک کن بپوشم و بعد برو ارسلانو صدا کن تا منو روی ویلچر بذاره.
یکی از کت و دامن هارو به خانم جون میدم و کمک می کنم تا لباس بپوشه. بعد سراغ ارسلان میرم. درحال پایین اومدن از پله ها بود بهش میگم: ارسلان بیا کمک کن تا خانم جون رو بذاریم روی ویلچرش. خانم جون اونقدر کوچیک و ضعیف بود که ارسلان راحت خانم جون رو روی ویلچر گذاشت. بعد با هم به پذیرایی رفتیم. ارسلان جلوی تلویزیون نشسته بود. از خانم جون می پرسم: خانم جون چیزی می خواید براتون بیارم؟
خانم جون: دستت درد نکنه مادر. یه لیوان آب بیاری بسه.
به ارسلان میگم: ارسلان جان تو چیزی می خوای؟ شربت داریم برات درست کنم؟
ارسلان با یه لبخند میگه: آره عزیزم دستت درد نکنه!


چندش! خانم جون هم از ابراز احساسات ما حسابی خوشحال شده بود و مشغول برانداز ما بود. حالا موقعش بود. با احتیاط آب و شربت رو داخل سینی میذارم و به پذیرایی میرم. اول جلوی خانم جون می گیرم بعد جلوی ارسلان. یک جوری نگاه می کرد. نمی تونستم بفهمم! بی خیال سینی رو روی میز میذارم و می خوام کنار خانم جون بشینم که ارسلان میگه: عزیزم بیا پیش من. می خوام راجع به یه مسئله باهات صحبت کنم به خانم جون نگاه می کنه و میگه: البته اگه خانم جون ناراحت نمیشه؟
خانم جون با لبخند گفت: نه مادر. من میرم با آذر خانم حرف بزنم. دیگه از من گذشته بشینم پای حرف شما جوونا.
ارسلان ازجاش بلند میشه و میگه: پس بذارید شما رو ببرم بیرون. تا یکم هواتونم عوض بشه.
خانم جون با خنده گفت: باشه مادر. پس آذر خانومم صدا بزن.
ارسلان خانم جون رو تا حیاط برد. آذر خانومم همراهش رفت. از استرس درحال غش کردن بودم. ارسلان برمی گرده و با خنده کنارم روی مبل لم میده. دستشو دور شونه ام میندازه و مشغول جا به جا کردن کانال های ماهواره میشه. به شربتش دست نمی زنه من هم خودمو بی خیال نشون میدم. میگم: راجع به چی می خواستی حرف بزنی؟
ارسلان زل می زنه تو چشامو میگه: امروز یه چیزیت هست. لیوانو می گیره جلومو میگه: چرا اینو آوردی؟
فکر کنم خودش از این کارا کرده بود که بو برد با این حال تو همون کوچه ی علی چپ می مونم و میگم: ببین ارسلان امروز کلی خانم جون با من حرف زد. که مواظب شوهرت باش و مواظب حرف زدن و لباس پوشیدنت باش. منم به خاط همین این کارا رو می کنم.
ابروشو بالا میندازه و میگه: یعنی دلیل دیگه ای نداره؟ مثلا تو بخوای کارای منو تلافی کنی؟
_: می خوای اصلا این لیوانو من تا ته بخورم خیالت راحت بشه؟ یا اصلا می خوای بریزمش دور؟
ارسلان: خدایی نمی خوای بلایی سرم بیاری؟
به چهره ام یه حالت غم و ناراحتی میدم و میگم: درسته من دارم نقش بازی می کنم و تو کلی برام دردسر درست کردی ولی بدون این شربتم جزئی از این فیلم بازی کردنه. درضمن من قراره 6 ماه اینجا بمونم بهتره به جای دعوا با هم دوست باشیم.
ارسلان: یعنی ......
لیوانو برمی دارم و مثلا می خوام برم آشپزخونه تا بریزم بره. بهش میگم: میریزم میره و لیوانو برات میارم اگه توش چیزی بود حتما تهش می مونه.
دامنو میکشه و میگه: بسه دیگه بده من! یه روز مهربون شدی باید قدر بدونم.
لیوانو دوباره روی میز میذارم و می شینم. ارسلان لیوانو تا ته سر می کشه. اونقدر هم زده بودم که همش حل شده بود و تهش چیزی معلوم نبود. ارسلان یه نگاه به ته لیوان میندازه و انگار مطمئن میشه. چیزی نمیگم. دستمو میذارم زیر چونم. سرم کمی به شونه های ارسلان می خوره که خودمو می کشم کنار. تا این کارمو می بینه میگه: چرا از من فرار می ک
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان اقلیما - مجله فان سی , دوسـ ـتـداران رمـان , نگاه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55145

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا