تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل هفتم)


از ترسم گریه ام گرفته بود. بدون جواب به آشپزخونه رفتم. سرمو گذاشته بودم روی میز و نفس عمیق می کشیدم. دست یک نفر رو روی شونه ام احساس کردم. از جام پریدم و جیغ خفیفی کشیدم. ارسلان تا منو این طوری دید گفت: نترس عزیزم منم! حالت خوبه؟!
اشکامو پاک کردم و با صدای خفه ای گفتم: نه!
ارسلان از روی صندلی بلندم کرد و گفت: بلندشو بیا دست و صورتتو بشور. بذار یه لیوان اب قند برات درست کنم. از ترس فشارت افتاده!
به صورتم آب زدم. ارسلان دونه دونه کابینت هارو باز می کرد.
_: دنبال چی می گردی؟
ارسلان: قندا کجاست؟
کشوی کناریشو باز می کنم و میگم: تو که جای چیزی رو نمی دونی برای چی می خوای آب قند درست کنی.
چند تا از قندا رو انداخت داخل لیوانو گفت: خیلی ترسیدی! نگرانت شدم!
دوباره روی صندلی نشستم و سرمو روی میز گذاشتم. ارسلان لیوانو جلوم گذاشت و گفت: بلندشو اینو بخور حالت بهتر میشه.
با دستش سرم رو از روی میز بلند. کمی از آب قندو خوردم.
ارسلان: بهتری؟!
تو چشماش زل زدم و چیزی نگفتم.
ارسلان: خب انگار دوباره حالت بهتر شد که از این نگاهای خصمانه به من میندازی!
روی صندلی کناریم نشست و گفت: نذاشتم کسی بیاد. می دونستم دوست نداری موقعی که گریه می کنی کسی کنارت باشه!
با تلخی گفتم: خوبه خودت میدونی برای من مثل روح می مونی و کسی به حساب نمیای!
چیزی نگفت! فهمیدم ناراحتش کردم ولی به روی خودم نیاوردم و سرمو گذاشتم روی میز.
ارسلان دستشو روی کمرم گذاشت و گفت: برو بالا تو اتاقت استراحت کن. این جا یه موقع سیاوش میاد. دوست ندارم این طوری ببیندت!
تو دلم گفتم این چش شده؟!! دوباره رفته بودم تو جلد بدذاتیم.
از روی میز بلند شدم و دستشو پس زدم و گفتم: برای من تکلیف مشخص نکن. من می دونم چی برام خوبه یا چی بده!
وارد پذیرایی شدم. آذر خانم از جاش بلند شد و گفت: خوبی؟ اقا نذاشت بیایم.
تو دلم از ارسلان تشکر کردم. با لبخند بی جونی گفتم: بله حالم خوبه!
ثریا خانم: برو تو اتاقت. حسابی رنگت پریده!
تارا با بی حالی گفت: یکدفعه چت شد؟
با همون لبخندم گفتم: چیزی نیست.
سیاوش یه نگاه به من انداخت و دوباره به تارا نگاه کرد. تارا هم سرشو تکون داد و با خنده مشغول صحبت با سیاوش شد.
ارسلان از داخل اشپزخونه بیرون نیومد. بدون توجه به کسی به سمت اتاقم رفت و از داخل در رو قفل کردم. احساس کردم ممکنه ارسلان وارد اتاق بشه. نمی دونم چرا اصلا دوست نداشتم ببینمش یا باهاش روبه رو بشم. روسری مو از سرم درمیارم و دمر روی تخت دراز می کشم.
ارسلان از اون موقعی که اومده بود یه طور دیگه ای شده بود.
چند شب پیش کنار بابا و ثریا خانم نشسته بودم و سریال نگاه می کردم. ارسلان از صبح بیرون رفته بود. ثریا خانم به ساعت نگاهی کرد و گفت: ارسلان دیر کرد. شهروز به تو نگفت کجا میره؟
بابا: نه. حتما با دوستاش بیرون رفته.
وقتی حرفای بابا تموم شد ارسلان هم وارد شد. دوتا دسته گل تو دستاش یود.
بابا با خنده به ثریا خانم گفت: اینم پسر شما. حلال زاده است.
ارسلان با خنده جلو میاد و صورت ثریا خانم رو می بوسه و یکی از دسته گل هارو با یه جعبه ی کادو شده میده دستش. ثریا خانم هم با ذوق صورت ارسلان رو می بوسه و میگه: عزیزم این چکاری بود که کردی؟
ارسلان در حین دست دادن با بابا میگه: یادم رفته بود براتون سوغات بیارم. براتون اینارو خریدم.
یه جعبه هم به بابا میده. بابا هم متقابلا سرشو می بوسه. به من که میرسه ثریا خانم و بابا هردوتاشون زل زدند به ما. ارسلان دسته گل رو میده دستمو و میگه: قابل تو رو نداره.
یاد روز عقدمون می افتم. با یادآوردی اون روز لبخندی می زنم و میگم: ممنون. خیلی قشنگه.
ارسلان یه جعبه میده دستم و میگه: امیدوارم خوشت بیاد.
جعبه رو باز می کنم. یه ساعت خوشگل بود. با ذوق میگم: مرسی ارسلان خیلی قشنگه.
بابا به ارسلان میگه: بابا بلندشو بنداز دستش.
ارسلان انگار خجالت می کشید جلوی بابا این کارو بکنه. همیشه همین طور بود. همیشه جلوی ثریا خانم و بابا خیلی مراعات می کرد.
ارسلان به صفحه ی تلویزیون خیره شد و گفت: خودش دیگه می بنده!
بابا با تشر میگه: بلند شو ببینم.
ارسلان با اجبار از جاش بلند میشه. دستمو بالا می گیرم و بهش اشاره می کنم که ببنده. عوض من اون خجالت می کشید. برام بست و سریع سر جاش نشست.
خیلی ساعت قشنگی بود. بابا دوباره میگه: بلندشو زنتو ببوس!
ثریا خانم لبخندی زد و گفت: شهروز بذار راحت باشند.
می دونستم تا این اتفاق نیفته بابا راضی نمیشه. از جام بلند شدم و گفتم: من دیگه میرم بخوابم. دیر وقته.
بابا: صبر کن بابا.
_: نه. خیلی خسته ام میرم بخوابم.
به سمت پله رفته که از پشت ارسلان دستامو گرفت و سرمو بوسید. خشکم زده بود. مطمئن بودم دوباره لبو شدم.
بابا با خنده گفت: این خجالت داشت؟!
واقعا درحال پس افتادن بودم. با سرعت بالا رفتم. همه از این کارم خنده شون گرفته بود!
با به یاد آوردن این خاطره اصلا احساس خوبی به من دست نداد. اولین بار بود که ارسلان منو می بوسید. ولی من واقعا هیچ حسی بهش نداشتم. حتی گاهی دوست داشتم کله شو بکنم. این همه مهربون بودنش گاهی باعث می شد عذاب وجدان بگیرم. یه حسی می گفت انگار دوسم داره. ولی من واقعا از احساس تهی بودم!
به سیاوش فکر می کنم. چهارشونه بود و تقریبا هم قد ارسلان. چهره ی مردونه ای داشت. نمی شد بهش گفت قشنگه ولی آدم دوس داشت نگاش کنه.
یاد نگاه تارا می افتم. همیشه براش تو یه پسر خوشگلی و پولدار بودنش مهم بود. سیاوش تقریبا هیچکدومو نداشت. ولی خودم امروز دیدم که چطور به سیاوش نگاه می کرد.
دوباره ذهنم به سمت سیاوش میره. به نظرم خیلی مغرور و سخت می اومد. جذبه ی خاصی داشت. صبح که تو اشپزخونه تو چشمام زل زده بود کم بود قالب تهی کنم.
در کل به نظر آدم خوبی می اومد. زیر لب چند بار اسمشو تکرار می کنم. از اسمش خوشم اومد. چشمامو بستم تا کمتر بهش فکر کنم ولی انگار سخت بود. چشمامو روی هم فشار دادم و ذهنمو به سمت ارسلان معطوف کردم ولی خیالم دور سیاوش چرخ می زد!



نور خورشیدبه چشمام می خوره و مجبورم میکنه که از خواب بیدار بشم. ساعت نزدیک به 7 صبحه. دیشب پنجره رو باز گذاشته بودم. صدای گنجشکا منو به سمت پنجره می کشونه. نفس عمیقی می کشم و کشی به بدنم میدم. از اینجا راحت می شد خونه ی آذر خانم رو دید. همون طور به اونجا زل زده بودم که سیاوش رو دیدم با گرمکنش درحال دویدن بود. از چشماش معلوم بود تازه از خواب بیدار شده. موهامو پشت گوشم زدم و به دیوار کناریم تکیه دادم و بهش خیره شدم. بدون هیچ دلیلی ازش خوشم می اومد. با این فکر لبخندی روی لبام نشست که سیاوش یکدفعه ای به پنجره ی اتاقم نگاه کرد. وقتی من رو دید، با یه حالت بدی نگاهم کرد و بعد به خونه شون رفت! خیلی خجالت کشیدم! الان فکر میکنه من از اونام که براش تور پهن کردم. برای خلاص شدن از این فکرا به حموم رفتم و دوش گرفتم. بعد از آماده شدن به پایین رفتم. ارسلان رو کاناپه ی جلوی تلویزیون خوابش برده بود. یه پتو میندازم روشو به آشپزخونه میرم.
به جز آماده کردن صبحانه کاری نداشتم. درحال دم کردن چای بودم که صدای در خونه رو شنیدم. به پذیرایی رفتم. سیاوش بود. نونم گرفته بود. نون رو به دستم داد و گفت: ارسلان خوابه؟
سعی کردم اتفاق صبح رو به یاد نیارم و تو چشماش زل بزنم.
_: بله. کارش دارید؟
سیاوش با یه اخم کوچولو گفت: حالا خوبه می دونست کارش دارم. روبه من گفت: بی زحمت صداش کنید بگید کارش دارم. فعلا.
_: صبحونه نمی خورید؟ آماده است!
سیاوش: برای همسرتون آماده اش کنید!
به رفتنش نگاه می کنم. منظورش چی بود؟! آه خدای من! مطمئنم راجع به من اشتباه فکر کرده. چشمامو می بندم و به اشپزخونه برمی گردم. شیر سماور رو باز گذاشته بودم. چای داخل قوری سر ریز شده بود. چای رو دم می کنم و مشغول تمیز کردن زمین میشم. نمی دونم چقدر طول میکشه که دوباره سیاوش وارد خونه میشه. اصلا به روی خودم نمیارم. درحال شستن دستمالم بودم که وارد آشپزخونه شد. مشخص بود کلافه است.
سیاوش: ارسلان بیدار نشد؟
با بی خیالی میگم: یادم رفت صداش کنم.
برمی گردم و بهش نگاه می کنم. دستاشو مشت کرده بود. نفسشو میده بیرون و میگه: تو اتاقشه؟!
_: طبق گفته ی خودتون همسر منه پس خودم بهتر می دونم چطور بیدارش کنم. حالا بفرمایید منزلتون تا صداش بزنم! با دستم به در اشاره می کنم. انقدر دستاشو فشار داده بود که قرمز شده بود. فقط گفت: بیرون منتظرم!
از عصبانی کردنش خوشحال شدم. از چیه این عتیقه خوشم اومده بود؟!
به سمت ارسلان رفتم. چند دفعه ای صداش زدم تا بیدار شد. به آشپزخونه رفت و یه آبی به صورتش زد و بعد به حیاط رفت. از گوشه ی پنجره ی داخل آشپزخونه مشغول دید زدن اونها بودم. حرفاشون درحد 30 ثانیه ام طول نکشید. وقتی ارسلان برگشت من هم خودمو مشغول آماده کردن صبحونه نشون دادم. وارد آشپزخونه شد و به من گفت: اقلیما برای من یه چای بریز تا اماده بشم.
یک ربع بعد حاظر و آماده وارد آشپزخونه شد و به من گفت: چاییمو بده.
_: راستش دم نکشیده بود تازه الان دم کشیده الان برات می ریزم.
ارسلان: ای بابا. ول نمی خواد. من میرم بیرون.
از روی صندلی بلند شده بود که دستشو گرفتم و گفتم: وا؟! بشین یه لیوان بخور. تو چشماش نگاه می کنم و میگم: ضعف میکنیا!
ارسلان با لبخند میگه: دیرم میشه. سیاوش منتظره.
برای اینکه سیاوشو حرص بدم ارسلانو معطل می کردم. به ارسلان میگم: اگه به جای این همه حرف زدن چاییتو می خوردی الان رفته بودی! سیاوشم اگه چند دقیقه سرپا واستاده چیزیش نمیشه. بگیر بشین.
ارسلان نشست. از اینکه بالاخره مجبورش کرده بودم لبخندی زدم. با آرامش براش چای ریختم و جلوش گذاشتم. ارسلان مشکوک نگاهم می کرد. بهش لبخندی زدم و کره و پنیر و از داخل یخچال درآوردم. خودمم کنار ارسلان نشستم و برای خودم لقمه گرفتم. ارسلان دوباره یه نگاه به من انداخت و گفت: چیزیت شده؟ نکنه مثل اون موقع چیزی توش ریخته باشی؟
خودم رو مثلا ناراحت نشون میدم و میگم: خوبه جلو روی خودت ریختم!
ارسلان: آخه زیاد می خندی. فکر کردم نکنه دوباره یه فکر شیطانی داشته باشی!
وقتی می بینه جوابشو نمیدم برای خودش لقمه می گیره. دوباره صدای باز و بسته شدن در خونه میاد. نمی تونم با دیدن چهره ی عصبانیه سیاوش جلوی لبخند شیطانیمو نگیرم.
وقتی وارد اشپزخونه میشه و می بینه من و ارسلان در کمال آرامش باهم صبحونه می خوریم اول تعجب کرد و بعد با عصبانیت و دلخوری به ارسلان گفت: ارسلان می دونی از کی منتظرتم؟! حالا یه امروز صبحونه نمی خوردی!
ارسلان یه لقمه براش می گیره و به سمتش می گیره و با خنده میگه: امروز انگار از دنده ی چپ بلند شدیا! میریم بابا دیر نشده که! انقدر جوش نزن میری اونجا گند میزنیا! از ما گفتن بود.
ارسلان با زور قمه ی تو دستشو میده دست سیاوش و خودش دوباره مشغول خوردن میشه.
سیاوش معلوم بود حسابی کفری شده. با لبخند و آرامش به ارسلان میگم: برات چای بریزم؟!
ارسلان با لبخند میگه: آره عزیزم.
سیاوش با شنیدن این حرف از کوره در میره و میگه: اه. ارسلان من رفتم خواستی خودت بیا!
ارسلان بلند گفت: شوخی کردم بابا. اینو گفتم من و با زنم تنها بذاری!
فکر کنم تو رفتارم زیاده روی کرده بودم. احساس می کردم الان است که ارسلان یه بلایی سرم بیاره ولی فقط با لبخند گفت: اقلیما....
_ بله؟
ارسلان با یه حالتی گفت: هیچی! فعلا!
از آشپزخونه بیرون میره. یه احساسی می گفت ارسلان فهمیده داشتم به خاطر سیاوش فیلم بازی می کردم! خودم رو با تمیز کردن روی میز مشغول کردم تا این فکر از سرم بیرون بره!



به لیوان چایم خیره شدم. از استرس و فشارهای عصبی شبا خوابم نمی بره!
مهشید استخدام شد. ارسلان و سیاوش راجع به مهشید تحقیق کرده بودند. هیچکس چیز بدی ازش ندیده بود. ثریا خانم چند روزی ارسلان رو فرستاد دماوند. نمی دونم این کارها دیگه برای چی بود. همه از خانواده ی اونها تعریف می کردند. کسی بدی ندیده بود. ثریا خانم مهشید رو استخدام کرد. البته دو هفته قرار شد آزمایشی کار کنه. تو این دوهفته خودشو خیلی خوب نشون داد. از تو چشمای ثریا خانم می شد خوند که از کارش راضیه. اون روزی که مهشید با ثریا خانم قرارداد کاریشو بست ثریا خانم حقوق این ماهشو زودتر داد. از گوشه ی دیوار آشپزخونه همه چیزو دیدم. یاد خودم افتادم. ثریا خانم 5 تومن فقط اون اوایل به من داد. که 500 تومنشو برای خودم نگه داشتم و بقیه رو به مامان و بابا دادم. بااین صحنه بغضم گرفته بود. مهشید دختر خیلی خوبی بود. مودب و باشخصیت. حتی ارسلانم جلوی اون مراقب رفتارش بود. با اومدن مهشید بود که فهمیدم تو این خونه مثل یه عروسک کوکیم. یه عروسک کوکی که یکی کوکش میکنه تا من براش شیرین زبونی کنم.
یاد سیاوش می افتم. یه وقت به خودم اومم و دیدم که نمی تونم موقع حرف زدن تو چشماش زل بزنم، نمی تونم به خواسته هاش یا حتی دستوراش نه بگم، نمی تونم وقتی که می بینمش جلوی تپش قلبمو بگیرم، نمی تونم ناراحت نشم موقعی که با مهشید حرف میزنه و با خنده جلوی حرفاش کوتاه میاد، نمی تونم به خودم بقبولونم که دوسش ندارم!
اجازه دادم که اشکام بریزند تا راحت بشم. با هر قطره ای که از چشمام پایین می اومد با خودم عهد می بستم که این احساسم رو که هنوز یه نطفه است خفش کنم!
بعد از گریه کردن به اتاقم میرم و کنار ارسلان دراز میکشم.
ارسلان: اقلیما بیدارشو. ساعت 11 است.
چشمامو می مالم و خواب آلود میگم: خوابم میاد.
ارسلان پتورو از روم کنار میزنه و میگه: بلندشو بابا. به خاطر تو از کار و زندگیم زدم!
پتو رو می کشم روم و با غرغر میگم: من جایی نمیام.
ارسلان: بلند نمیشی دیگه نه؟!
داد می زنم و میگم: نه!
چند ثانیه نگذشته بود که یه چیزی خورد به بدنم. پتو رو کنار زدم و تو جام نشستم. ارسلان با یه بالش زد تو صورتم. مغزم تکون خورد.
ارسلان: بهت گفتم بلند شو خودتت قبول نکردی!
بالشو برداشتم و افتادم دنبالش. ارسلان خوشش اومده بود و من حرص می خوردم. ارسلان از روی تخت پرید و به سمت دیگه ی تخت رفت.
_: ارسلان با زبون خوش میگم بیا این سمت!
ارسلان: آخه جوجه تو که نمی تونی منو بگیری تازه منم بگیر مثلا می خوای چیکار کنی؟
_: یه کاری بهت نشون بدم نگو و نپرس.
ارسلان دست کلیدشو انداخت زمین. حواسم پرت شد که بالشو تو صورتم پرت کرد. خوردم زمین. ارسلان از خنده ریسه کرده بود. حسابی کفریم کرده بود. سریع از جام بلند شدم. ارسلان فهمیده بود که حسابی عصبانی شدم. بالشو برداشتم و تمام زورمو جمع کردم و به سمتش انداختم. یه صدایی اومد. ارسلان با تعجب به من نگاه می کرد ولی بعد شروع کرد به خندیدن. اونقدر عصبانی بودم که نمی دونستم داره به چی می خنده!
ارسلان درحال خندیدن گفت: اقلیما خیلی صحنه ی باحالی بود!!!!!!
با عصبانیت گفتم: به چی می خندی؟!
با این حرفم خنده اش بیشتر شد. وقتی صورت عصبانیمو دید گفت: معلومه تو انداختن بالش خیلی به خودت فشار آوردی. نه عزیزم؟!
یکم فکر کردم. داشتم بالشو مینداختم که یه صدایی اومد.
_: هیم! وای خدای من!
ارسلان بلند زد زیر خنده! صورتمو با دوتا دستام پوشوندم و داد زدم: نخند دیوونه!
ارسلان به خنده هاش ادامه داد. یه بالش از روی تخت برداشتم. ارسلان وقتی منو دید خنده هاشو کنترل کرد و گفت: نندازیا! دوباره به خودت فشار میاری!
بالش رو انداختم ولی ارسلان بیرون رفته بود و بالش به در اتاق خورد. ارسلان در رو باز کرد و گفت: پایین منتظر. زود بیا!
وقتی در اتاق رو بست. یکی محکم زدم تو سرم. نیمچه آبرویی که داشتم هم رفته بود. یه نگاه به اتاق انداختم. حسابی به هم ریخته بود. صدای گوشیم بلند میشه. اس ام اس اومده بود. ارسلان نوشته بود: بهش فکر نکن. زود بیا پایین. منتظرم نذار!


بدون اینکه اتاق رو مرتب کنم آماده میشم و پایین میرم. مهشید و آذر خانم داخل آشپزخونه بودند.
آذر خانم تا منو می بینه میگه: چقدر امروز خوابیدی؟ خانم از صبح هی تو رو می پرسید!
مهشید با خنده گفت: وا خاله آذر همیشه اقلیما حالا زود بیدار می شد. حالا یه امروز به خودش استراحت داده!
_: آذر خانم راست میگه. امروز خیلی دیر بیدار شدم.
آذر خانم: حالا صبحونه می خوری؟ یه چای می خوای برات بریزم؟!
_: نه با ارسلان میرم بیرون. نمی دونم چیکارم داره!
مهشید برام یه چشمک زد و گفت: خوش بگذره!
با لبخند میگم: ممنون فقط لطفا بالا تو اتاق نرید آخه ارسلان نذاشت مرتب کنم به خاطر همین میگم که خودم میام مرتبش می کنم.
مهشید با شیطنت گفت: واقعا بالا به هم ریخته است که میگی نریم تو اتاق یا.....؟!
با خجالت میگم: مهشید! اذیت نکن!
آذر خانم هم خنده اش گرفته بود.
مهشید با لبخند میگه: عزیزم شوخی کردم. برو دیگه آقا ارسلان بیرون منتظره!
خداحافظی می کنم و از آشپزخونه بیرون میرم. ثریا خانم هم آماده بود.
_: سلام صبح به خیر.
ثریا خانم: سلام ظهرت به خیر!
متوجه کنایه اش میشم. سرمو پایین میندازم و میگم: ببخشید دیشب دیر وقت خوابم برد.
ثریا خانم با آرامش همیشگیش گفت: اشکالی نداره ولی از فردا زودتر بیدارشو.
ارسلان وارد خونه میشه و روبه من میگه: اقلیما زود باش دیگه!
ثریا خانم: بیرون میرید؟
ارسلان: آره مامان. شب برمی گردیم. منتظر نباشید.
خداحافظی می کنم و با ارسلان به سمت ماشینش میریم. سوار میشم و ارسلان راه می افته.
_: کجا میریم؟
ارسلان: میریم یکم بچرخیم. تا به حال باهم بیرون نرفتیم!
فهمیدم نمی خواد چیزی بگه. من هم سکوت کردم.
ارسلان ماشین رو جلوی مرکز خرید نگه داشت. به من گفت: پیاده شو تا من ماشینو پارک کنم و بیام.
با تعجب گفتم: می خوای چیزی بخری؟
ارسلان: پیاده شو حالا با هم حرف می زنیم.
کنار خیابون منتظر ارسلان ایستادم. ماشین رو پارک کرد و به سمتم اومد و گفت: خب بریم.
دستمو گرفت باهم وارد شدیم. دست نداشتم دستامو بگیره. دستامو از تو دستاش بیرون اوردم. یه نگاه به من کرد. گفتم: دوست ندارم. ببخشید!
حالش حسابی گرفته شد. خب دوست نداشتم چیکار کنم! واقعا نمی دونستم برای چی اومدیم. الکی فقط جلوی هر مغازه ای می ایستادیم. جلوی یکی از مغازه ها که لباس مجلسی داشت ایستاده بودیم و نگاه می کردیم. ارسلان به من میگه: این زرده چطوره؟ خوشت میاد؟
_: آره! می خوای بخری؟
ارسلان بدون جواب دادن من رو همراه خودش وارد مغازه کرد. فروشنده همون مدل و رنگ رو برام آورد. تو اتاق پرو لباس رو پوشیدم. قشنگ بود. یقه قایقی بود. روی سینه و کمی از بازومو پوشونده بود. روی کمرش کمی کار شده بود و از کمر به پایین یکم فون میشد. ساده و قشنگ بود. ارسلان به در زد که یعنی در رو باز کن. درو براش باز کردم و گفتم: خب می مونه تو تنم؟
ارسلان از سر تا پامو یه نگاه انداخت و گفت: خیلی بهت میاد.
در و بستم و لباسم رو عوض کردم. موقعی که از اتاق خارج شدم ارسلان پول لباسو حساب کرده بود. فروشنده فقط داخل جعبه ای گذاشت و به ما تحویل داد. اخمای ارسلانم از هم باز شده بود. همین طور درحال گشتم بودیم که از ارسلان پرسیدم: برای چی لباس مجلسی برام گرفتی؟ عروسی هست؟
ارسلان نوک بینیمو گرفت و گفت: نخیر خانم کوچولو! دو روز بعد تولد منه!
با ذوق گفتم: راست میگی؟
ارسلان: اره. مهمونیم گرفتم. هم برای تولدم هم برای.... برای اینکه تورو به دوستام معرفی کنم!
_: منظورت چیه؟
ارسلان: خب می خوام بگم تو زنمی!!!!!
_: ارسلان دیوونه شدی؟! یعنی چی که من زنتم؟!
ارسلان: به دوستام این قضیه رو تعریف کردم. اونها هم مشتاق شدند تا تو رو ببینند!
_: یعنی همه چیزو بهشون گفتی؟!
ارسلان: حالا ول کن. ببین این کت و شلوار برای من قشنگه.
_: ارسلان چی چی رو ول کن! چرا همه چیزو گفتی؟
ارسلان این بار کاملا جدی شد و گفت: چیه می ترسی برات خواستگار دیگه پیدا نشه یا می ترسی بقیه بفهمند برای این کار پول گرفتی؟ هان کدومش؟
دست گذاشت روی نقطه ضعفم! وقتی دید چیزی نمیگم گفت: ناراحت نشو. گفتم تو نامزد منی. همین! انقدرام دیوونه نیستم که بخوام هرچیزی برای هرکسی تعریف کنم!
نوش دارو پس از مرگ سهراب! ناراحتم کرد و بعد این طوری گفت! دیگه متوجه چیزایی که می گفت یا خریدایی که می کرد نبودم! حسابی ناراحتم کرده بود!



روی نیمکت پارک نشستیم و ساندویچمونو می خوریم. گوشی ارسلان زنگ می خوره. تا شمارو رو می بینه یه طوری میشه. از جاش بلند میشه و سه متر اون طرف می ایسته و بعد جواب گوشیشو میده. کلافه و عصبانی بود. بعد از چند دقیقه حرف زدن بالاخره قطع کرد.
_: سرد شد!
ارسلان: نمی خورم. بلندشو بریم خونه.
_: کی بود؟!
با عصبانیت گفت: وکیل وصی منی؟!
_: وا؟! اصلا به من چه!
وسایلامو برمیدارم و جلو جلو حرکت می کنم. وقتی تو ماشین نشستم ارسلان با سرعت به سمت خونه حرکت کرد.
تا وقتی که برسیم خونه نه من حرف زدم نه اون چیزی گفت. من رو جلوی خونه پیاده کرد و گفت: جایی کار دارم. شب دیر میام. به مامان بگو نگران نشه!
بدون هیچ حرفی در ماشین و کوبیدم و به سمت خونه رفتم.
آذر خانم، عباس آقا، سیاوش و مهشید روی یه زیر انداز داخل حیاط نشسته بودند و مهشید سه تار می زد. همه بدجور حس گرفته بودند. متوجه حضور من هم نشدند. یکم بهشون نزدیک شدم و آروم گفتم: سلام. تحویل نمی گیرید؟!
عباس آقا: سلام دختر گلم. ماشاالله انقدر این دختر خوب میزنه که هوش از سر آدم میره!
سیاوش: اره واقعا. مهشید خانم یه طوری می زنند که آدم به همه ی چیزای بی ارزش اطرافش بی توجه میشه. آدم یه حالت عارفانه پیدا میکنه!
منظورش من بودم؟! ارسلان اعصابمو خرد کرده بود و این هم از سیاوش! مردی که به نظرم با بقیه فرق داشت.
با ناراحتی گفتم: مهشید جان بزن تا اقا سیاوش چیزای بی ارزشو نبینند و به همون حالت عارفانه شون برسند.
با حرص وسایلو تو دستم جابه جا می کنم و به خونه میرم. صدای سیاوش رو از پشت میشنوم که گفت: این یه دفعه چش شد ؟
کسی داخل خونه نیست. یه لیوان آب می خورم و بعد یکراست به اتاقم میرم. وسایلو یه گوشه پرت می کنم و خودمو روی تخت میندازم. چند لحظه بعد صدای بابا رو شنیدم که صدام می کرد.
بابا: اقلیما دخترم تویی؟
بیرون میرم و میگم: بله. فکر کردم کسی نیست.
بابا: ثریا رفته پیش خواهرش. منم به حسابای مغازه میرسم. راستی ارسلان کو؟
_: گفت یه جایی یه کاری داره. راستی بابا وقت دارید باهم حرف بزنیم؟
بابا: تا تو یه چای برای من بریزی میام پایین.
با همون مانتو و شلوار پایین میرم. آذر خانم چای دم کرده بود. یه لیوان برای خودم و یه لیوان برای بابا می ریزم. تو پذیرایی منتظر بابا میشینم. یکم بعد بابا میاد. روبه روی بابا میشینم.
گلویی تازه کردم و گفتم: شما می دونید پس
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , دانلود رمان ایرانی | دانلود کتاب و رمان , رمان ایرانی و عاشقانه قرار نبود | هما پور اصفهانی کاربر انجمن نودهشتیا ... , نگاه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55143

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا