تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل هشتم)



بدون اینکه من چیزی بگم گیلدا به طبقه ی بالا رفت. سیاوش هم نمی دونم کجا رفته بود. ارسلان کنارم اومد و گفت: چی بهت گفت؟ _: سلام و علیک کردیم. ارسلان: همین؟! _: آره. ارسلان بحث و عوض کرد و دستمو گرفت و گفت: تا به الان کجا بودی؟ دوباره یاد اتفاقای بالا می افتم. عصبانی میشم و میگم: مثلا تو رفته بودی برای من یخ بیاری! سیاوش نبود نمی دونستم باید چیکار کنم! با دستش روی پیشونیش زد و گفت: پاک یادم رفت. حالا بیا بریم به دوستام معرفیت کنم. _: پام خیلی درد میکنه. با زور سر پا ایستادم. ارسلان بدون حرفی کمکم کرد تا وسط سالن برم. به یکی از دوستاش اشاره کرد تا ضبطو کم کنه. بلند گفت: همه گوش کنید. دستشو دور شونه ام حلقه کرد و ادامه داد: معرفی می کنم نامزد من اقلیما! صدای دست و سوت سالن رو برداشت. به نشونه ی تشکر سرم رو تکون دادم. یکی از بین جمعیت گفت: حالا نوبت رقص عروس و دوماده! فرناز صدای ضبطو زیاد کن. ارسلان: متاسفانه خانم من امروز پاش آسیب دیده و باید ما رو معذور بکنید! یکی از دخترا گفت: عجب شانسی! احساس غریبگی می کردم. به خاطر همین اجاه می دادم ارسلان از طرف من هم صحبت کنه. ارسلان کمک کرد تا روی یکی از صندلی ها بشینم. خودش هم کنارم نشست. گیلدا از کنار ما گذشت و دقیقا اون سمت سالن روبه روی من و ارسلان نشست. ارسلان دستاش یخ زده بود. گیلدا مستقیما به ما دو نفر نگاه می کرد. خیلی اسمش برای من آشنا بود. دستای ارسلان رو کمی فشار دادم و گفتم: ارسلان یه سوالی داشتم. جوابی نداد. نگاهشو دنبال کردم. به گیلدا نگاه می کرد. یه اقایی مشغول حرف زدن با گیلدا بود. باید می فهمیدم این دختر کیه. از پای ارسلان وشگون گرفتم. که با اخم گفت: چیکار می کنی؟ _: دیدم جواب نمیدی این کارو کردم. بدون مقدمه پرسیدم: اون خانم کیه؟ یک لحظه یه طوری شد. ولی خودشو نباخت و گفت: کدومو میگی؟ _: همون خانمی که با دیدنش حسابی تعجب کردی و از اون موقعی هم که اومده ازش چشم برنمی داری! ارسلان با کلافگی گفت: اقلیما فلسفه بافی نکن! _: منظورم گیلداست. اون کیه؟ کمی به صورتم نگاه کرد و گفت: یکی از دوستای قدیمی منه! میرم پیش بابا! اجازه نداد دیگه سوالی بپرسم. تو ذهنم دنبال این اسم می گشتم. سرم رو که بالا آوردم دیدم که گیلدا بالای سرم ایستاده. گیلدا: می تونم اینجا بشینم؟ _: بله بفرمایید. کمی از شربتش خورد و گفت: شما همسر ارسلان هستید؟ نمی دونستم باید چی بگم. کمی هول شده بودم. گفتم: همسر که نه نامزدشم! پوزخند زد. به خودم جرئت دادم و پرسیدم: شما از دوستای ارسلان هستید؟ تو چشمام زل زد و گفت: انگار ارسلان راجع به من چیزی به شما نگفته. چه بهتر. خودم همه چیزو میگم. من همسر ارسلان هستم. با تعجب گفتم: واقعا؟ با خونسردی گفت: بله. دوماهی هست که صیغه کردیم! تو دلم گفتم: ارسلان عجب مارمولکی هستی! گیلدا: البته فقط همسرش نیستم. مادر بچه ای هستم که الان یک ماهشه و پدرش ارسلانه! با این حرف انگار تمام سلول های بدنم خشک شدند. برای مسلط شدن به خودم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ارسلان و شما تو کرمان با هم بودید؟ گیلدا: بله. این حرف هارو بهت زدم تا بدونی بی خودی دلتو به ارسلان خوش نکنی. دوست هم ندارم کسی متوجه این حرف ها بشه! _: متوجه هستم ولی آخه ارسلان که چند وقتی میشه اینجاست. چطور شمارو تنها گذاشته؟ گیلدا: مهم نیست. عوض این چند وقتو درمیام. امشب یه نمایش کوچولو داریم! چشمم به تارا خورد که با کنجکاوی به ما نگاه می کرد. تازه متوجه شدم گیلدا کیه. همون دوست دختر ارسلان بود که تارا برای من تعریف کرده بود. _: شما همون دوست دختر ارسلان نیستید؟ گیلدا: کاملا درست متوجه شدید. بی مقدمه گفت: من و ارسلان عاشق هم بودیم. وقتی تو وارد زندگیش شدی دیدم کم کم داره عوض میشه. یکم راجع به تو تحقیق کردم. فهمیدم از چه خانواده ای هستی. پیش خودم گفتم نه، تو اون کسی نیستی که بتونی با من رقابت کنی ولی این طور نبود. خانواده هامون برای ازدواج راضی نبودند. تا اینکه مادر بزرگ ارسلان فوت شد. نمی خواستم از دستش بدم. تصمیم گرفتیم هر دو برای خانواده هامون بهونه بیاریم و بریم کرمان و با هم عقد کنیم. می خواستم ارسلان از این خونه دور باشه. روزای اول خوب بود. کم کم تلفنای پدر و مادر ارسلان شروع شد. می دیدم می خواد برگرده ولی من نمی خواستم. می ترسیدم. با این تلفنا دعوا ها و بحثای ما شروع شد. یه شب مادرش زنگ زد و کلی گریه کرد. همون شب ارسلان وسایلشو جمع کرد و راه افتاد. گفت زود برمی گرده ولی.... یه مدت بعد فهمیدم حامله ام. تلفنای ارسلان کم شده بود. گاهی بهونه می آورد. از طریق یکی از دوستام متوجه شدم ارسلان می خواد برای تولدش جشن بگیره. تصمیم گرفتم بیام و تکلیف زندگیمو روشن کنم. غرق حرفاش شده بودم. یاد ارسلان افتادم. یاد ابراز علاقه های پنهونیش. من که علاقه به ارسلان نداشتم پس دلیلی نداشت بین این دو نفر قرار بگیرم. _: راستش نمی دونم چی باید بگم. فکر نمی کردم ارسلان این کارو انجام بده ولی خب دیگه این اتفاق افتاده. می خواستم بگم به من مثل یه رقیب نگاه نکنید. من هیچ علاقه ای به ارسلان ندارم. گیلدا: احساس تو مهم نیست مهم اینکه ارسلان به تو علاقه مند شده. پس دیگه هیچوقت به من و زندگیمون فکر نمی کنه. _: خب نمی دونم چه کاری می تونم انجام بدم. گیلدا: من نیازی به کمک شما ندارم خودم از عهده ی کارام برمیام. ممنونم از لطفتون. _: هرطور راحتید. گیلدا از جاش بلند شد و گفت: می خواستم این حرفا رو بزنم. خوشحال شدم. باهاش دست دادم و گفتم: من هم همین طور. گیلدا به سمت دیگه ای از سالن رفت. با چشمام دنبال ارسلان گشتم. خبری نه ارسلان بود نه از بابا و ثریا خانم. چشمم به سیاوش خورد. با یه اقایی کنار دستش مشغول حرف زدن بود. همون اقا به سیاوش من رو نشون داد. سیاوش وقتی من رو دید به سمتم اومد و گفت: مشکلی پیش اومده؟ _: ارسلان کجاست؟ صدای ضبط قطع شد. یه دختری بلند گفت: پس این ارسلان کو؟ انگار نه انگار جشنه اونه! همهمه ای تو سالن پخش شد. سیاوش با آرامش گفت: ارسلان الان میاد. یه کاری پیش اومد. با این حرف ارسلان با چهره ی متفکری وارد شد. صدای دست زدن بلند شد. همه یک صدا گفتند: ما کیک می خوایم یالا. ارسلان یه لبخند ظاهری زد . به یکی از خدمتکارا اشاره کرد. کمی بعد اونها کیک رو آوردند. دوباره صدای دست و سوت بلند شد. سیاوش سرجاش نشسته بود. ارسلان کمکم کرد تا نزدیک کیک برم. دستمو تو دستاش گرفت و باهم کیک رو بردیم. نگاهم به گیلدا افتاد. با ناراحتی به ما نگاه می کرد. بعد از بریدن کیک خدمتکارا اون رو بین همه تقسیم کردند. ارسلان یکی یکی کادوها رو باز می کرد. نوبت به کادوی من رسید که گیلدا جعبه ای رو دست ارسلان داد و با نگاه عاشقانه ای به ارسلان گفت: اول برای من رو باز کن. ارسلان مستاصلانه کادو رو گرفت و باز کرد. داخل جعبه یه برگه ی آزمایش بود. تو دلم گیلدا رو تشویق کردم. خودم رو زدم به اون راه و گفتم: ارسلان این چیه؟ برگه رو بالا آورد. همه یک صدا گفتند: برگه ی آزمایش؟! گیلدا با آرامش گفت: به نظرم بهترین کادو امشب برات این بود که بدونی داری پدر میشی. تبریک میگم!همه ی سالن رو سکوت گرفته بود. چهره ی ارسلان به زردی می زد. همه تعجب کرده بودند. بابا و ثریا خانم یه نگاه به ارسلان می انداختند و یه نگاه به گیلدا. این وسط من فقط تعجب نکرده بودم. _: تبریک میگم ارسلان. متعجب به من نگاه کرد. یکدفعه بابا، با فریاد گفت: ارسلان این دخترو از این جا بنداز بیرون! اول فکر کردم داره منو میگه ولی بعد بابا به سمت گیلدا رفت و دستش و گرفت و به سمت در برد. بابا: این وصله ها به من و خانواده ی من نمی چسبه! گیلدا دستش و از تو دستای بابا بیرون آورد و گفت: برای اثبات اداعام می تونم شما رو به محضری ببرم که من و ارسلان اونجا با هم عقد کردیم! بابا آشکارا رنگش پریده ود ولی باز خودشو از تک و تا ننداخت و گفت:خانم بهتره محترمانه از این جا برید! گیلدا با عصبانیت گفت: من از اینجا تکون نمی خورم. باید تکلیف من و این بچه همین الان روشن بشه! به سمت ثریا خانم رفتم. کمکش کردم روی صندلی بشینه. بابا و گیلدا هنوز درحال کش مکش بودند. نمی دونم چرا بابا اصلا از ارسلان چیزی نمی پرسید. ارسلان روی مبل نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود. بابا: بفرمایید بیرون! گیلدا: موقعی که حقمو گرفتم از اینجا میرم! بابا دست گیلدا رو گرفت و به سمت در برد ولی گیلدا دستشو سریع از تو دستای بابا بیرون آورد که تعادلشو از دست داد و افتاد زمین. به کمک گیلدا رفتم. گریه می کرد. کمکش کردم بلند بشه و روی صندلی بشینه. ارسلان از جاش بلند شد و می خواست که بیرون بره! با فریاد گفتم: کجا؟! به سمتم برگشت و کاملا بی روح نگاهم کرد. دوباره به راه خودش رفت. این بار بلند تر داد زدم و گفتم: پرسیدم کجا میری؟! ارسلان: برو بابا! از پشت کتشو کشیدم و یه سیلی محکم زدم تو گوشش. _: دختر مردم و عقد کردی و الان این طوری باهاش رفتار می کنی؟! حالتو کردی تموم شده انداختیش اون وُر؟ ارسلان کتشو درست کرد و گفت: این وسط به تو چی میرسه؟ _: به من چیزی نمیرسه ولی روی هم جنس خودم غیرت دارم! اون دختر از تو حامله است می فهمی؟! ارسلان: دختری که با یه اشاره ی یه پسر پا بده آخر و عاقبتش همینه! گیلدا با گریه گفت: خیلی پست فطرتی! اون روزایی که افتاده بودی دنبالم یادته؟ یادته تو هفته 8 روزشو می اومدی خواستگاری؟ لعنتی عاشقت شدم. اگه عاشقت نبودم که تو روی مامان و بابام نمی ایستادم. هق هق گیلدا کل سالن رو پر کرد. ارسلان بدون هیچ جوابی بیرون رفت. کمی بعد صدای ماشینش اومد که خبر می داد رفته. بابا پیپشو روشن کرده بود. ثریا خانم مثل مجسمه نشسته بود. به سمتش رفتم و دستاشو گرفتم ولی ثریا خانم غش کرد و افتاد تو بغل من! جیغ خفیفی کشیدم. بابا سریع به کنارم اومد. ثریا خانم رو گرفت تو بغلش. چند ضربه به صورتش زد ولی بی فایده بود. گیلدا هم نگران به ما نگاه می کرد. بابا به من گفت: برو سیاوشو صدا کن. باید بریم بیمارستان. بدو به سمت بیرون رفتم. کفشایی پاشنه بندم نمی ذاشتند راه بدوم. درشون آوردم و انداختمشون کنار باغچه. با سرعت به سمت خونه ی آذر خانم رفتم. در باز بود ولی چراغا خاموش بودند. به همه ی اتاقا سرک کشیدم ولی کسی نبود.کمی ترسیده بودم. نگران ثریا خانم هم بودم. گریه ام گرفت. بیرون روی پله ایستادم و بلند داد زدم: سیاوش! دوبار پشت سرهم صداش زدم. چشمامو که باز کردم دیدم سیاوش از انتهای حیاط به سمت من میاد. اشکامو پاک کردم و به سمتش دویدم. تا منو دید با نگرانی پرسید: چی شده؟ به جای جواب خودمو انداختم تو بغلشو زار زدم! سیاوش منو محکم تو بغلش گرفت. سیاوش: چی شده؟ گریه نمی ذاشت جواب بدم. وقتی دید جواب نمیدم منو از خودش جدا کرد و گفت: لعنتی بگو چی شده؟ قلبم اومد تو دهنم! با گریه گفتم: ثریا خانم! با این حرفم به وضوح رنگش پرید. چند ثانیه ای همون طوری موند و بعد دستامو گرفت و با هم به سمت خونه دویدیم. وقتی سیاوش وارد سالن شد بابا با عصبانیت گفت: کجا موندی؟ بدو برو ماشینو روشن کن. بابا سوئیچ رو به سمت سیاوش انداخت. سیاوش با عجله به سمت پارکینگ رفت. بابا مانتو ثریا خانم رو تنش کرد و بعد ثریا خانم رو تو بغلش گرفت و بیرون رفت. من هم دنبال بابا رفتم. سیاوش جلوی در منتظر ما بود. سیاوش از ماشین بیرون اومد تا به بابا کمک کنه. بعد از اینکه ثریا خانم رو روی صندلی عقب گذاشتند. بابا سریع داخل ماشین نشست. سیاوش در خونه رو باز کرد. _: سیاوش منم میام. سیاوش: بمون خونه. مامان و بابا نیستند. سیاوش کتشو درآود و تو بغلم انداخت و گفت: نگران نشو. بهت زنگ می زنم. بعد سوار ماشین شد و رفتند. روی زمین نشستم و گریه کردم. چرا همه چیز به هم ریخت؟!صدای پایی رو از پشت شنیدم. سرمو بلند کردم. گیلدا بود. در خونه رو بست و کنارم اومد. گیلدا: بسه. بلند شو بریم خونه. با بغض گفتم: تو برو منم میام. راهشو کشید و رفت. بعد از اینکه کمی گریه کردم به سمت خونه رفتم. خدمتکارا مشغول جابه جایی وسایل بودند. به سمت اتاقم رفتم. وقتی داخل شدم گیلدا رو دیدم که روی تخت دراز کشیده. یکه خوردم. گیلدا: یه دفعه اومده بودم اینجا. یادش به خیر!! همین طور بهش زل زده بودم وقتی نگاه خیره ام رو احساس کرد سرشو بلند کرد و گفت: من امشب اینجا می خوابم. تو، توی یه اتاق دیگه بخواب! با این حرف با عصبانیت از اتاق خارج شدم و محکم در رو بستم. انگار اینجا خونه ی باباش بود! تازه یادم افتاد در خونه ی آذر خانم بازه. اونجا رفتم. نمی دونم یکدفعه ای کجا رفتند. وارد خونه شدم و یکی یکی چراغا رو روشن کردم. از تاریکی می ترسیدم. روی مبل نشستم. چشمامو بستم و به این اتفاق فکر کردم. واقعا ارسلان این کارو کرده بود یا اینکه گیلدا......؟! چشمامو باز کردم و افکارمو پس زدم. چشمم به کت سیاوش که تو دستام بود افتاد. تا به حال اتاقشو ندیده بودم. با این فکر لبخندی زدم و کاراگاه بازی رو شروع کردم! زیاد خونه ی آذر خانم نمی اومدم. اتاق سیاوشم ندیده بودم. اینجا دو تا خواب داشت. در یکی از اتاقا رو باز کردم. به جز یه کمد و دراور چیز دیگه ای نبود. حما اتاق بغلی بود. دستگیره رو چرخوندم و وارد شدم. چراغ رو روشن کردم. از چیزی که دیدم تعجب کردم. کلی لباس روی زمین ریخته بود. سشوار همون طور تو برق مونده بود. روی میز تحریرش چندتا کتاب نامنظم چیده شده بود. به سمت میزش رفتم. روی صندلی نشستمو چند تا از کتابا رو ورق زدم. وقتی دستمو بالا آوردم یه آدامس هم با دستم کش اومد. حالم به هم خورد. این اتاق خونه تکونی لازم داشت! کت و روی تخت انداختم و مشغول جمع و جور کردن شدم. یه وقت به خودم اومدم که ساعت نزدیک 3 صبح بود. از خستگی درحال هلاک شدن بودم. روی تخت دراز کشیدم. یه صدای خوبی داشت دعا می خوند. چقدرم سوزناک می خوند. خواستم بی توجه باشم ولی وقتی یادم اومد هنوز خونه ی آذر خانم هستم سیخ سرجام نشستم. ساعت 5 و نیم بود. هنوز همون صدا رو می شنیدم. پاورچین پاورچین بیرون رفتم. صدا از اتاق کناری بود. در رو که باز کردم سیاوش رو سر سجاده دیدم. با باز شدن در به من خیره شد. یه ذره نم تو چشماش دیده می شد. با نگرانی گفتم: خوبی؟ حالت جدی به خودش گرفت و گفت: بله. بیدارتون کردم؟ _: اشکالی نداره. راستش یک لحظه ترسیدم. ببخشید خلوتتونو به هم زدم. در رو بستم و بیرون اومدم. با همون لباس خوابیده بودم و حسابی چروک شده بود. به سمت خونه رفتم تا لباسمو عوض کنم. دیشب انقدر سر گیلدا اعصابم خرد شده بود که یادم رفته بود لباس بردارم. در اتاق رو باز می کنم و وارد میشم. گیلدا هم با لباس شبش خوابیده. بالا سرش می ایستم و بهش چشم می دوزم. چهره ی قشنگی داشت. در عین معمولی بودن چهره اش ولی به دل می نشست. چشمم به عکس ارسلان که تو بغلش بود می افته. واقعا این همه دوسش داشت؟ دلم براش سوخت و به همون میزان احساس نفرت نسبت به ارسلان پیدا کردم. از فکر بیرون میام و بعد از عوض کردن لباسم سری به پایین می زنم. همه جا مثل روز اولش شده بود. وارد آشپزخونه میشم. همه چی سرجاش بود. پس کاری دیگه نداشتم. زیر سماور رو روشن کردم و روی صندلی نشستم. کمی بعد سیاوش هم وارد آشپزخونه شد. حسابی گرفته بود. روی صندلی روبه روی من میشینه. حرفی نمیزنه. از این حرف نزدناش هم نگران میشم هم اعصابم خرد میشه. آروم می پرسم: حال ثریا خانم خوبه؟ نفس عمیقی میکشه و میگه: دکترا گفتند سکته کرده. خدارو شکر زود بردیم بیمارستان و اگرنه معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد. _: وای خدای من. حالا باید چیکار کنیم؟ سیاوش جوابی نداد. فهمیدم نمی خواد حرفی بزنه. تو خودش بود. چای رو دم کردم و دوباره سرجام نشستم. یه بار دست به موهاش می کشید، یه دفعه دست به صورتش می کشید. کمی بعد هم بلند شد و قدم زد. حرصم دراومد با این حال با آرامش گفتم: گفتن نگرانی تحمشو برای فرد اسون تر می کنه. اگه می خواید می تونید به من بگید سعی می کنم شنونده ی خوبی باشم. جوابی نداد و همین طور به قدم زدن ادامه داد. یه لیوان چای براش ریختم. روی صندلی نشست. سیاوش: ازتون عذر می خوام. راستش عادت کردم به اینکه هیچوقت نگرانی و ترسم رو برای کسی نگم. نمی خوام فرد دیگه ای با حرفام ناراحت بشه. _: من به خاطر خودتون گفتم. هر طور مایلید. دستشو دور لیوان گذاشت. سیاوش: دکتر گفت امکان داره یه مدت ثریا خانم نتونه خوب صحبت کنه. می گفت فشار زیادی بهش وارد شده. به گوشی ارسلانم هرچقدر زنگ می زنم جواب نمیده. آقا شهروز هم حال خوبی نداره. از این طرف قراره امروز مامان و بابا بیان. تحمل فشار زیاد برای قلب مامان خوب نیست. نمی دونم باید چیکار کنم. دنبال کی باشم. کجا برم. دوباره نفس عمیق کشید. نمی خواستم این همه بارو خودش حمل کنه. _: آذر خانم و عباس آقا کجا رفتند؟ سیاوش: بابا تحمل سر و صدای زیاد رو نداره. دیشب خونه ی عموم موندند. امروزم میان. _: دیگه فامیلی ندارید که یه نقشه ای بکشیم این چند روز اونها اونجا بمونند؟ سیاوش:چرا یکی از خاله هام تو قم زندگی می کنه. _: خب به خاله تون زنگ بزنید و قضیه رو بگید. ازش خواهش کنید به مامانتون زنگ بزنه و اونها رو دعوت کنه و چند روزی هم نگهشون داره. تا آبا از آسیاب بی افته. سیاوش: بد فکری نیست ولی می ترسم مامان اینا زود راه بی افتند و بیان اینجا. _: به هرحال یه ریسکه. نگران نباشید. از چایتون بخورید حالتونو بهتر می کنه. سیاوش: ممنون. به خاطر خوب شدن حال ثریا خانم روزه گرفتم. دلم یه جوری شد. _: خدا قبول کنه. بدون هیچ حرفی از آشپزخونه بیرون رفت. به رفتنش نگاه کردم. یاد مسعود افتادم. کمی از این لحاظ شبیه بودند ولی به ظاهر سیاوش نمی اومد از این کارا بلد باشه! مات و مبهوت وسط آشپزخونه ایستاده بودم. کاری برای انجام دادن نبود. وارد پذیرایی میشم. چشمم به کادو ها می خوره که یه گوشه جمع شده. به سمتشون میرم. کادو برمی دارم و بازش می کنم. دستی روی کیف می کشم. یاد ارسلان می افتم. گیلدا از چیه این خوشش اومده بود؟ شاید به چشم گیلدا ارسلان بهترین پسر بود ولی از نظر من هیچی بود. کیف رو تو دستم می گیرم و بالا میرم. دیگه نمی خواستم این کادو دست ارسلان بی افته. کیف رو یه گوشه ی اتاق میذارم. مانتومو تنم می کنم و بیرون میرم. جلوی در با سیاوش برخورد می کنم. انگار اون هم می خواست بیرون بره. سیاوش: بیرون میرید؟ _: تو اینجا دلم می گیره. هوای صبح خوبه. می خواستم کمی پیاده روی کنم. شما سرکار میرید؟ سیاوش: آره. میرم زود برگردم. _: مزاحمتون نمیشم. بااجازه. سیاوش: اقلیما خانم میگم الان بهتر نیست نرید؟ با تعجب گفتم: چرا؟ سیاوش: صبح زوده و این طرفام خلوته. گیلدا خانم هم خونه تنها هستند. _: اقا سیاوش همه چیز کنار ولی من از اینکه یه کی دیگه به من بگه چیکار کنم یا چیکار نکنم بدم میاد. درضمن هوا روشنه. اگه گیلدا هم بیدار بشه خونه غول نداره. باید ببخشید ولی دفعه ی آخرتون باشه برای من تکلیف تعیین می کنید. خواستم برم بیرون که گفت: رفت و آمد شما به من ربطی نداره ولی به عنوان یک انسان اگه مشکلی براتون پیش بیاد ناراحت میشم. این حرفم به خاطر خودتون زدم. دلیلی هم برای عصبانی شدن شما نمی بینم. جوابشو ندادم و بیرون اومدم. پسره ی پررو. با شنیدن صدای گنجشکا همه چیزو فراموش می کنم. مشغول قدم زدن میشم.اون قدری راه میرم که به نانوایی میرسم. نون می گیرم و دوباره به خونه برمی گردم. ساعت هنوز 7 بود. گیلدا هنوز بیدار نشده بود. به گوشی بابا زنگ می زنم. بابا: بله. _: سلام بابا. خبید؟ بابا: سلام دخترم خوبی؟ _: خوبم. حال ثریا خانم چطوره؟ بابا: دکترا گفتند سکته کرده. _: آخه سیاوش می گفت دکترا گفتند ثریا خانم دیگه نمی تونه حرف بزنه. نگران شدم. بابا، با نگرانی گفت: راست میگی؟ پس چرا به من چیزی نگفت. خاک تو سرم دوباره گند زده بودم. چطوری باید ماست مالیش می کردم؟ _: شایدم سیاوش اشتباه شنیده. خودتونو ناراحت نکنید! بابا: از دست این پسر زندگیم نابود شد. چطور ناراحت نباشم. زنم این طوری، خودمم بی کس و کار. بابا بغض کرده بود. دلم براش سوخت. لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود! _: می خواید بیام اونجا؟ بابا عوض جواب پرسید: اون دختره هنوز اونجاست؟ _:بله. بابا: الان به اون بابای ...... زنگ می زنم. بدون خداحافظی بابا قطع کرد. اولین بار بود بابا این طوری حرف می زد. چرا سیاوش نگفت بابا نمی دونه؟! با بی حالی از جام بلند میشم. وی یکی از مبلا میشینم و چشمامو می بندم. کمی نگذشته بود که صدای قدم های کسی رو شنیدم. فکر کردم گیلدا است ولی وقتی چشمامو باز کردم از دیدن ارسلان خشکم زد. به سمت اتاقمون می رفت. اگه گیلدا رو می دید امکان داشت اتفاقی بی افته. می خواستم برش گردونم پایین. _: ارسلان.... ارسلان: نمی خوام چیزی بشنوم. در اتاق رو باز کرد و وارد شد. به سمت بالا رفتم. چند ثانیه بعد صدای داد ارسلان رو شنیدم. ارسلان: گمشو از اینجا بیرون. یک لحظه روی پله ها ایستادم ولی با به یاد آوردن گیلدا به سمت اتاق دویدم. جلوی در رسیده بودم که در باز شد. ارسلان گیلدا رو به بیرون هل داد که خورد زمین. ارسلان: پاشو وسایلاتو جمع کن از این جا برو بیرون! گیلدا: تا حقمو نگیرم از اینجا بیرون نمیرم. ارسلان با پوزخند گفت: کدوم حق؟ یادت رفته هر روز پول و خانواده تو به رخم می کشیدی؟ یادته از اون بابای گردن کلفتت چقدر تعریف می کردی؟ بلندشو. بلندشو برو پیش همون بابایی که هرروز پزشو می دادی! گیلدا از جاش بلند شد. زل زد تو چشمای ارسلان و گفت: وقتی آبرومو که ریختی جمع کردی از اینجا میرم. ارسلان به سمتش رفت. گیلدا همون طور سرجاش ایستاده بود. از پشت پیراهن ارسلانو کشیدم ولی هلم داد و خوردم زمین. صدای کشیده ی محکمی رو شنیدم. بعدش دوباره صدای یه کشیده رو شنیدم.گیلدا: اینو زدم بدونی دست رو دختر کی بلند کردی! تو جام نیم خیز شدم. ارسلان: آره. دختر بابایی هستی که با اردنگی تو رو از خونه اش انداخت بیرون! گیلدا: مواظب حرف دهنت باش. در حدی نیستی که بخوای اسم بابای منو بیاری! بابای من اشاره کنه می تونه کل خانواده تو بخره! با این حرف ارسلان به جون گیلدا افتاد. صدای گریه و جیغای گیلدا خونه رو برداشته بود. از پشت رو کمر ارسلان پریدم تا جایی که تونستم دندونامو تو گوشتش فرو بردم. با آرنجش محکم به پهلوم زد که مغزم از درد تیر کشید. روی زمین افتادم. به سمت من برگشت و گفت: گمشو! از فرصت استفاده کردم و خودم رو بین ارسلان و گیلدا قرار دادم. دستامو از دو طرف باز کردم. لب گیلدا ترکیده بود و خون می اومد. از درد به خودش می پیچید! ارسلان با عصبانیت گفت: اقلیما گمشو از اینجا. نذار تو رم خرد و خاکشیر کنم! _: نمیذارم نوک ناخن هاتم به بدن این زن بخوره! ارسلان با فریاد گفت: اقلیما! _: اون زن حامله است. نمی خوام شاهد قتل یه انسان توسط پدرش باشم. ارسلان کشیده ی محکمی روی صورتم خوابوند. یک لحظه تعادلم رو از دست دادم ولی خودم رو نگه داشتم. ازلبم خون می اومد. همون طور تو چشماش زل زده بودم. ارسلان: انگار تا مثل این نمیری از اینجا نمیری. باشه وصیت بکن. نفس عمیقی کشیدم و گفت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , رمان اقلیما - مجله فان سی , نگاه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55142

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا