تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل نهم)



با این حرف انگار یه غده ی بزرگ از تو دلم برداشته شد. با دستمال عرق روی پیشونی مو پاک کردم. مهبد: می تونم اینجا بشینم. سرمو بلند کردم. کنارم ایستاده بود. تو دستش دوتا گیلاس بود. کمی خودم رو کنار کشیدم و گفتم: بله بفرمایید. کنارم نشستو یکی از گیلاسا رو به سمتم گرفت و گفت:برای شما اوردم. فکر کردم شرابه. تو دلم به این فکر می کردم که چطور ردش کنم که خودش گفت: مهشید شربت آلبالو درست کرده بود. دستمو رد نکنید. با شرمندگی لیوانو ازش گرفتم. کمی ازش خوردم. به رفت و آمد بقیه نگاه می کردم. مهبد: شما از دوستان مهشید هستید؟ تو دلم گفتم خودش گفت دیگه! لبخند محوی زدم و گفتم: بله. مهبد: چه رشته ای می خونید؟ _: تازه می خوام برای کنکور شرکت کنم. مهبد: که این طور. فکر کردم از دوستان دانشگاهی مهشید باشید! حالا دوست دارید چه رشته ای بخونید؟ چشمم به سیاوش افتاد که به ما نگاه می کرد. وقتی نگاه خیره ی سیاوشو دیدم با لبخند بیشتری به مهبد جواب دادم: فرقی نمی کنه چی بخونم. فقط دوست دارم سراسری تهران قبول بشم. مهبد: اگه کمکی خواستید می تونید روی من حساب کنید. _: ولی من که شما رو نمی بینم که از شما کمکم بخوام. باخنده گفت: راست میگید. خب من شمارمو به شما میدم تا اگه کمک خواستید زنگ بزنید. خاک برسرم این چی بود که گفتم. _: نه نه. منظورم اصلا اونی که شما فکر کردید نبود. مهبد با شیطنتی که تو چشماش می شد دید گفت: شما می دونید من به چی فکر کردم؟ _: وای خدای من! مهبد با لبخند گفت: ناراحت نشید خواستم کمی باهاتون شوخی کنم. ولی اگه خواستید من در رابطه با شمارم اصلا مشکلی نمی بینم! با شرمندگی گفتم: وای آقا مهبد حالا من یه چیزی گفتم. مهبد: باشه خانم حق با شماست. دستشو روی سینه اش قرار داد و گفت: اگه امری بود بنده در خدمت شما هستم خانم. از حالت چهره اش خنده ام گرفته بود. خواستم چیزی بگم که سیاوش از پشت سر مهبد گفت: اقلیما خانم شام آماده است. به ابروهای گره شده اش نگاه کردم. ته دلم خنک شد. مهبد: بابا سیاوش خان ما رو ترسوندید. یه یا اللهی چیزی! با همون ابروهای گره شده گفت: ببخشید. روبه من ادامه داد: بیاید با هم سر میز بریم. آشنا نیستید به اینجا. _: ممنون. شما بشینید من میرم دستامو بشورم. بدون حرفی رفت. مهبد به سیاوش نگاه می کرد. مهبد: پسره ی عصا قورت داده! پقی زدم زیر خنده. حالتش خیلی بامزه بود. باخنده ی من به عقب برگشت. خودشم خنده اش گرفته بود. مهبد: فکر کردم رفتید. _: نه بودم. مهبد: من میرم سر میز. _: منم الان میام. درحال رفتن به سمت آشپزخونه بودم که صدام کرد. مهبد: اقلیما خانم. _: بله مهبد: کنار خودم براتون جا نگه دارم؟ چه پسر خاله شد! با ترش رویی گفتم: نه. لباش آویزون شد. حقش بود. یکم خندیدم آسترم خواست. بعد از شستن دست هام به پذیرایی رفتم. همه دور میز نشسته بودند. یه نگاه گردوندم. کنار مهبد خالی بود. تا من رو دید با ابرو اشاره کرد که بشینم. یه اخم کردم. فکر کنم سیاوش این حرکت رو دید که بلند به دوستش گفت: فرشاد جان بی زحمت پیش آقا مهبد بشین. اقلیما خانم اینجا زیاد با کسی دم خور نیستند. فرشاد یه نگاه به سیاوش انداخت. از جاش بلند شد و پیش مهبد نشست. سیاوش با قلدری گفت: بشین! خیلی بد گفت. امروز اساسی حرصم رو درآورده بود. زل زدم تو چشماش و گفتم: تو آشپزخونه می خورم. مهبد نیشخندی زد. سیاوش یه نگاه به مهبد انداخت و بعد به من گفت: بشینید همین جا. همه به مشاجره ی ما نگاه می کردند. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: به نوکر بابات که دستور نمیدی! اگه می گفتی بتمرگ بهتر از این بود که با این لحن با من حرف بزنی. مهشید: حالا بچه ها بس کنید. آقا سیاوش، اقلیما جان کوتاه بیاید. کیارش از کنار مهشید بلند شد و گفت: من می شینم کنار سیاوش جان. اقلیما خانم بشینید سرجای من. نگاهمو از سیاوش گرفتم و سرجای کیارش نشستم. مهشید کنار گوشم گفت: نباید اون طوری می گفتی. جلوی همه خیط شد! با حرص گفتم: به درک! مهشید: بسه. خب. بیا غذاتو بخور. اصلا از گلوم پایین نمی رفت. مهبد روبه رو نشسته بود. یه لیوان آب برام ریخت و دستم داد. لبخندی زدم و بی وقفه سرکشیدم. از گوشه ی چشمم به سیاوش نگاه کردم. مثل لبو قرمز شده بود. نمی دونستم اصلا به اون چه ربطی داره؟ چند قاشقی خوردم. همه تقریبا سکوت کردهب ودند. چقدر امروز بد بود. برای تغییر روحیه ام به مهشید و سیارینا کمک کردم تا میز رو جمع کنند. مهبد دوباره از جاش بلند شد و با لودگی گفت: اقلیما خانم بذارید کمکتون کنم. بشقاب هایی رو که از تو دستام کشیده بود بیرون و ازش گرفتم و گفتم: ممنون. نیازی نیست.
این پسر اصلا کی بود؟!وارد آشپزخونه شدم و مشغول شستن ظرف ها شدم. یه دختر خانمی کنارم اومد و گفت: بذار کمکت کنم. کمی خودم و کنار کشیدم و گفتم: ممنون. من می شستم و اون آب می کشید. برای شکستن سکوت گفتم: شما هم کلاسی مهشید هستید؟ _: بله. اسمم آرمیتاست. _: خوش وقتم. منم اقلیما هستم. یکدفعه ای از پشت یکی روسری مو کشید. مهشید: کی گفت بیاید ظرف بشورید؟ هان؟ _: ول کن دیوونه! آرمیتا ریز می خندید. مهشید موهای اونم تو دستاش گرفت که جیغش رفت هوا. به آرمیتا گفتم: چوب خدا صدا نداره. به من خندیدی حالا تحویل بگیر. مهشید: اون قدر موهاتونو می کشم تا از اینجا برید. دیدم ول کن نیست. یه لیوان پراز آب کردم و ریختم روش. جیغ بلندی کشید. با آرمیتا دوتایی زدیم زیر خنده. آرمیتا: دستت درد نکنه اقلیما جون. داشت موهامو می کند. مهشید: حسابتونو می رسم. از روی میز پارچ رو برداشت. با آرمیتا از آشپزخونه بیرون اومدیم. مهشید با پارچ دنبالمون افتاده بود. می خواستم وارد یکی از اتاقا بشم که یه نفر از جلوم رد شد. تعادلم رو از دست دادم و از پشت مهشید پارچو روی من خالی کرد. تمام لباسم خیس شده بود. همه با هم زدند زیر خنده. به سمت مهشید برگشتم. تا منو دید گفت: خودت گفتی چوب خدا صدا نداره. لب زیریمو گاز گرفتم. مهشید فهمید می خوام دنبالش بی افتم . قبل از اینکه تکون بخورم سریع تو یکی از اتاقا پرید. اونجا بین اون همه زن و مرد غریبه زشت بود بیش تر از این خل بازی دربیارم. از پشت در آروم به مهشید گفتم: حالتو می گیرم. مهشید: عمرا! _: می بینیم. به سمت آشپزخونه رفتم. آرمیتا روی صندلی نشسته بود. از همون موقعی که اومده بودم اینجا همین طور آروم یه جا نشسته بود. با دیدن لبخندی زد و گفت: مطمئنم نتونستی بگیریش. _: درست حدس زدی. آرمیتا: خیلی شیطونه. یه کمی شبیه به همید. _: هیم. شاید. تا به حال بهش فکر نکرده بودم. آرمیتا لبخندی زد و گفت: راستی برگرد ببینم چه بلایی سرت آورده. اصلا حواسم نبود از پشت کل شلوار و کتم خیس شده. به پشت چرخیدم. آرمیتا باخنده گفت: چه بلایی سرت اورده. هر کی ندونه یه فکر دیگه می کنه! _: آرمیتا یادم ننداز چیکار کرد. باخنده گفت: حالا اشکال نداره. مانتو که پوشیده بودی. از روش بپوشی چیزی مشخص نمیشه. _: آره. حالا بیا بریم بقیه ی ظرفا رو بشوریم. دوباره کارمونو از سر گرفتیم. آرمیتا بی مقدمه گفت: چقدر آقا سیاوش روی تو تعصب داره! یه جوری شدم. به صورتش نگاه کردم. یه جورایی بود. _: چه تعصبی؟ به زور گفتن میگی تعصب؟ آرمیتا: آخه آقا سیاوش اصلا از این تیپ پسرا نیست که از این کارا بکنه. باهم که بیرون میریم با کسی زیاد کاری نداره. فقط موقعی که پسرا مزاحم میشن یه چیزی بهشون میگه. _: خب؟ آرمیتا: خب چی بگم؟ _: هیچی بابا. در هر صورت به من خیلی گیر میده. نمی دونم چه پدر کشتگی با من داره! آرمیتا: شاید بهت احساس خاصی داره! اگه از اون مردای متعصب بود تا به الان به ما هم یه چیزی می گفت. مثلا چرا به مهشید یا سارینا چیزی نمیگه؟ یک لحظه خشکم زد. منظورش چی بود؟ آرمیتا: ببین خودت تو فکر رفتی! _: نه مطمئنم سیاوش حس خاصی به من نداره. آرمیتا: من که این طور حدس زدم. _: نه بابا. مطمئنم. تو فکر بودم که یکی انگشتشو تو پهلوم کرد. به عقب برگشتم مهشید بود. مهشید: اومدم ببینم چیکار می خوای بکنی؟ سارینا: شما دو نفر چرا این طوری می کنید؟ دستکشا رو درآوردم. _: الان حالیت می کنم. به سمتش رفتم که رفت بالای میز. خواستم بگیرمش که سیاوش وارد آشپزخونه شد و گفت: من دارم میرم. اگر میاید آماده بشید. مهشید با خجالت گفت: سیاوش یه سرفه ای چیزی! کیارش از پشت سیاوش سرشو جلو آورد و گفت: چه خبره همه اینجا جمع شدند؟ سیاوش با لبخند گفت: چیزی نیست. اقلیما خانم و مهشید اینجا رو با جنگل تارزان اشتباه گرفتند! با هم زدند زیر خنده. خودمم خنده ام گرفته بود. مهشید اخماشو تو هم کرد و گفت: ببخشید. من باید برم. انگار مهمونا دارند میرن. از کنار سیاوش و کیارش رد شد. کیارش: ناراحت شد؟ سیاوش: کارت در اومد. یه معذرت خواهی افتادی! کیارش: حالا خوبه تو گفتی! سیاوش: تو دلت گیره من چرا معذرت بخوام؟ با هیجان گفتم: شما مهشیدو دوست دارید؟! سیاوشو و سارینا با هم گفتند: هیس! کیارش دوتا دستشو گذاشت روی صورتش و گفت: کل محل فهمیدند! سیاوش با اخم گفت: چرا حالا داد می زنید؟ _: ایش! خب حالا ببخشید هیجانی شدم! آرمیتا: میگم شبیه مهشیدی بگو نه!! سیاوش با ناراحتی به کیارش گفت: اگه این دو تا شبیه هم باشند که....... دستشو روی شونه ی کیارش زد و گفت: هر پنجشنبه برات یه فاتحه می فرستم! چشمامو ریز کردم و گفتم: که این طور! اصلا به مهشید میگم. بلند داد زدم مهشید که سارینا دستشو جلوی دهنم گذاشت! سیاوش: اه! تا نفهمه ول کن نیستید؟ مهشید وارد آشپزخونه شد. رو به من گفت: کاری داشتی؟ سیاوش به جای من جواب داد: نه. می خواستیم بریم. با ابرو به من اشاره کرد که برم ولی سرجام ایستادم و گفت: مهشید جون باید یه چیزی رو بهت بگم. سارینا یکی زد تو پهلوم. کیارش یا دست پاچگی گفت: آره راستش میشه چند لحظه ای وقتتونو بگیرم؟ مهشید با بی اعتنایی گفت: ببخشید من خیلی خسته ام! از آشپزخونه خارج شد. سیاوش و کیارش با حرص نگاهم کردند. با لبخند گفتم: من میرم آماده بشم. دیر وقته!به سمت اتاق خواب رفتم و مانتومو پوشیدم. از اتاق خارج شدم. مهبد با دیدنم گفت: تشریف می برید؟ _: بله. با اجازه. مهبد: می رسونمتون. مهشید کارم اومد و گفت: اقلیما جان سیاوش پایین منتظرته! گونه ی مهشید و بوسیدم و پایین رفتم. جلوی در رسیده بودم که مهبد از پشت صدام کرد. مهبد: اقلیما خانم صبر کنید. _: چیزی شده؟ مهبد ساعتمو به سمتم گرفت و گفت: یادتون رفته بود! لبخندی زدم و گفتم: مرسی خیلی لطف کردید. ساعتی بود که ارسلان کادو داده بود. به دیدنش یادش افتادم. مهبد: معلومه خیلی براتون عزیزه! آهی کشیدم و گفتم: خیلی. خیلی لطف کردید برام آوردید. مهبد: خواهش می کنم. _: خب فعلا. مهبد: خوش اومدید. آرمیتا از پشت گفت: آقا مهبد میشه برید کنار؟ مهبد خودش و کنار کشید. زیر لب معذرت خواهی کرد. آرمیتا به من گفت: میشه منم همراه شما بیام؟ ماشینم خراب بود. _: باشه بریم. از مهبد خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رفتیم. سیاوش پیاده شد. آرمیتا: اقا سیاوش میشه منم برسونید؟ امروز ماشین ندارم. لبخندی زد و گفت: باشه. بفرمایید. نمی دونم این چرا به همه لبخند می زد به من که می رسید اخماش می رفت تو هم؟! جلو نشستم. سیاوش ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. سیاوش بی مقدمه رو به آرمیتا گفت: خوب شد حرفای مهبد و اقلیما خانم طول کشید و شما رو رسوندیم. آخر وقت بود نمی تونستید تنهایی برید. _: آقا سیاوش امروز چه اتفاقی افتاده که این همه به من گیر می دید؟ سیاوش: کی من؟ من اصلا با شما کاری ندارم! _: بله مشخصه! از اون موقعی که رسیدیم هی بی خودی گیر میدی! اصلا به شما ربطی داره من با کی حرف می زنم؟ سیاوش با عصبانیت گفت: من از اون پسره خوشم نمیاد! _: من با علایق تو کاری ندارم. با هر کسیم که بخوام حرف می زنم. سیاوش: این که معلومه. مشخص بود حرفاتونم خیلی دل نشینه که مدام بهش لبخند می زدی! _: اصلا ازش خوشم اومده. به حال تو چه فرقی می کنه؟! سیاوش: واسه من که فرقی نمی کنه. برای خودت میگم. اون پسر درستی نیست! _: هر چی باشه بعضی از اخلاقاش از اخلاق شمریه تو بهتره! سیاوش: بایدم بهتر باشه. اون قدر با انواع دخترا سروکار داشته که رگ خواب همه دستش اومده! _: من ازش چیزی ندیدم. برامم مهم نیست. چون فقط اون برام یه هم صحبت بود. سیاوش: دارم بهت میگم اگه دور و ورت آفتابی بشه به ولای علی می کشمش! _: از این به بعد می بینی. شمارشو بهم داد! با این حرفم کشیده ی محکمی روی صورتم خوابوند. یک لحظه بی حرکت موندم. اون چیکار کرده بود؟ تمام حرصم رو تو دستام ریختم و با مشت تو صورتش زدم. سرش به شیشه ی بغل برخورد کرد. _: تو کسی نیستی که بخوای روی من دست بلند کنی! حالا این بی صاحاب و نگه دار می خوام پیاده بشم. خونی رو که روی صورتش ریخته بود رو با دستش پاک کرد. به سمتم برگشت. صدای جیغ آرمیتا از پشت باعث شد به جلو نگاه کنیم. سیاوش زد روی ترمز. از ماشین پیاده شد تا با راننده ی اون یکی ماشین حرف بزنه. از فرصت استفاده کردم و سریع از ماشین پیاده شدم. سریع دویدم. نمی دونستم دارم کجا میرم. اشکامو ز روی صورتم پاک کردم. سانتافه ی سفید رنگی جلوی پام ترمز کرد. ترسیدم ولی با دیدن مهبد آرامش گرفتم. با دیدن وضعم کنارم اومد و گفت: چیزی شده؟ اشکامو پاک کردم و گفتم: لطفا منو به خونه مون برسونید. بدون حرفی در رو برام باز کرد. می خواست کمکم کنه بشینم. سیاوش: دست بهش بزنی همین جا می کشمت. سیاوش دستمو کشید و بلند گفت: برو تو ماشین من! داشتم تلاش می کردم دستامو از توی دستاش دربیارم. _: ولم کن دیوونه. من با تو بهشتم نمیام! مهبد: ولش کن. تو چیکارشی؟! سیاوش بدون حرفی من رو دنبال خودش می کشوند. کم کم داشت دوباره گریه ام در می اومد. خم شدم و مچ دست سیاوشو گاز گرفتم. به جای اینکه دستمو ول کنه بیشتر فشارش داد. مهبد یکدفعه ای جلوی سیاوش پرید و یه مشت حواله اش کرد. سیاوش بدون اینکه تکون بخوره یا دستمو ول کنه با دست چپش یه مشت تو صورت مهبد زد. بعضی ماشینا نگه داشتند و به سمت ما اومدند. مهبد می خواست به سمت سیاوش هجوم بیاره که مردم گرفتنش. سیاوش: یه دفعه دیگه دور و بر ناموسم ببینمت می کشمت! یکی گفت: خجالت نمی کشی مزاحم زن مردم شدی؟! مهبد: کی عقدش کردی؟ سیاوش: در حدی نیستی که بخوام باهات دهن به دهن بشم. مهبد خودشو از بین مردم خارج کرد. دستشو بالا آورده بود که سیاوش دستشو تو هوا گرفت. سیاوش با نیشخند گفت: می بینی جلوی من به اندازه یه جوجه ام زور نداری. هلش داد سمت عقب. دستمو که ول کرده بود دوباره گرفت و به سمت ماشین رفتیم. سریع ماشین رو به حرکت درآورد. _: تو یه پست فطرتی! سیاوش: نمی ذارم سایه تم ببینه! مطمئن باش. با مشتام تو سر و صورتش می زدم. آرمیتا از پشت منو گرفت و گفت: آروم باش عزیزم. سیاوش به خاطر خودت این کارا رو کرد! خیلی دوست داشتم همون جا خفش می کردم! سیاوش کنار خیابون نگه داشت و رو به آرمیتا گفت: ببخشید به خاطر این وضعیت بهتره زود تر برگردیم. اینجا یه آژانس هست. الان براتون ماشین می گیرم. آرمیتا: نه. بهتره شما داخل ماشین باشید. خودم می گیرم. ببخشید مزاحم شدم.آرمیتا از ماشین پیاده شد. وقتی که از آژانس خارج شد سیاوشم حرکت کرد. نمی دونستم داره کجا میره. چشمم به ساعت افتاد. نزدیک 10 و نیم بود. صدای گوشی سیاوش بلند شد. جواب داد. فکر کنم مامانم بود. بدونه اینکه بده به من قطع کرد. سیاوش: گوشیت خاموشه؟ دست تو کیف کردم و درش آوردم. خاموش بود. همون طور داخل کیفم انداختم. جلوی سوپر مارکتی نگه داشت. از ماشین خارج شد. کمی بعد با دوتا رانی برگشت. در یکی رو باز کرد و گرفت سمت من. سیاوش: بگیر بخور. رنگت پریده. جوابشو ندادم. چقدر احساس حقارت و بیزاری داشتم. سیاوش: اقلیما بگیر بخور. _: ناف تو رو با زور گفتن بریدن. سیاوش: وقتی تو هنوز نمی دونی چی به خیر و صلاحته باید همین طوری باهات حرف زد. _: تو می دونی خیر من تو چیه نه؟! سیاوش: آره! الانم میگم بهت اینو بخور به خاطر اینکه رسیدیم خونه با دیدنت مامانت هزار جور فکر نکنه. حالام اینو بخور! _: نمی خورم. سیاوش: باشه. منو کشید سمت خودش. تقریبا تو بغلش افتاده بودم. رانی رو گذاشت روی لبم. با اجبار دهنمو باز کردم و چند قلپی خوردم. سیاوش: حالا شد. نفس عمیقی کشیدم. از حق نگذریم گلوم خیلی خشک شده بود. برای من رو با زور تو دستام گذاشت و برای خودشو باز کرد. یک سُره همه رو خورد. قوطیشو له کرد . روی داشبورد گذاشت. سیاوش: یکم دیگه بخور. _: نمی خوام. سیاوش با خنده گفت: انگار بازم می خوای من بهت بدم نه؟! محتویات رانی رو توی صورتش خالی کردم و گفتم: هرچقدر خواستی زور گفتی، تو دهنی بهم زدی حالام داری ازم سوء استفاده می کنی؟! دستمو بالا آوردم که بزنم توی صورتش ولی گفتم: نمی زنم! نه نمی زنم! اگه بزنم میشم یه کی مثل تو! حالام عوض زل زدن به من راه بی افت. بدون حرفی سر جاش نشست. حتی صورتشم پاک نکرد. تا وقتی که به خونه رسیدیم دیگه حرفی نزدیم. وقتی در خونه رو دیدم احساس امنیت بهم دست داد. حس خوب آرامش! همین که جلوی در خونه رسیدیم خواستم پساده بشم که سیاوش صدام زد. توجهی نکردم و پیاده شدم. تو کیفم دنبال کلید می گشتم که منو به سمت خودش چرخوند و گفت: به مامانت میگم یه نفر مزاحمت شده بود به خاطر همین دیر شد. _: چیه می ترسی بگی به خاطر یه حرف زدم تو دهن دخترت. آره؟ سیاوش دستی به موهاش کشید. پوفی کرد و گفت: هر حرفی نباید از دهن هر کسی بیاد بیرون. اونم زدم تا ارزشتو به خاطر اون پسر پایین نیاری! _: با این سیلی که زدی پایین نیومد نه؟! بغضم گرفته بود. _: تا به حال تو عمرم این همه تحقیر نشده بودم! سیاوش دستمالی به سمتم گرفت و گفت: بس کن دیگه! دستمالو پرت کردم زمین و گفتم: عوض معذرت خواهی به من دستمال میدی؟ واقعا که! کلید رو پیدا کردم و در و باز کردم و وارد خونه شدم. تا جلوی در دویدم. خبری از کسی نبود. سریع به اتاقم پناه بردم و بنای گریه رو گذاشتم. تا به حال بابا هم به من سیلی نزده بود ولی این پسره ی بی همه چیز...!به صورتم آبی زدم و تو تختم دراز کشیدم. با گریه کاری درست نمی شد. باید یه فکر اساسی می کردم. قبلا این همه ضعیف نبودم! با کوفتگی از خواب بیدار شدم. خوشبختانه امروز آزمون نداشتم. دلم هوای یه دوش کرده بود. با لباس زیر دوش رفتم. دلم می خواست تمام خاطرات دیروز رو زیر آب از بین ببرم. اول خواستم تمام لباسای دیروزم رو یه گوشه بندازم که چشمم بهشون نیافته ولی بعد تصمیم گرفتم بذارم جلوی چشمم تا یادم بمونه ضعیف نباشم تا هر کسی که دلش خواست با من هرکاری بکنه! هیچکسی بیشتر از خود آدم ارزششو نداره که به خاطرش از تک و تا بی افتی! بعد از دوش گرفتن از حموم درمیام. حوله رو دور خودم می پیچم. ساعت نزدیک 8 بود. به زود بیدار شدن عادت کرده بودم. کنار پنجره می ایستم بدون اینکه نگران باشم کسی به بدن نیمه لختم نگاه کنه. هوای صبح خیلی خوب بود. چشمم به درخت جلوی پنجره می افته. سه تا گنجشک روش نشسته بودند و با هم سمفونی گذاشته بودند. تا جایی که می تونم سعی می کنم به خونه ی آذر خانم نگاه نندازم. ولی مگه می شد. راحت به پنجره ی اتاق سیاوش اشراف داشتم. چشمم به پنجره ی بسته اش می افته. تو فکر بودم که یک لحظه چشمم بهش می افته. از گوشه ی پرده زل زده بود به من! الحق که همه ی مردا سرتاپا یه کرباسن. پرده رو محکم می کشم و این طرف میام. دوباره یه حسی قلقلکم میده که یه نگاه بهش بندازم. گوشه ی پرده رو کمی کنار می زنم. پنجره شو باز کرده بود. به اتاق من خیره شده بود! پوزخندی زدم. می خواست با این نگاه های فیلسوفانه چیو ثابت کنه؟ لباسمو می پوشم و پایین میرم. مامان و بابا هم سحرخیز بودند. دور میز نشستم تا صبحونه بخورم. مامان و بابا یه طوری بودند. بالاخره دووم نیاوردم و گفتم: چرا امروز این طورید؟ بابا: دیشب کی مزاحمت شده بود؟ یاد سیاوش می افتم. بهشون میگم یکی مزاحمت شده! خودم رو ناراحت می کنم و میگم: نمی دونم پسر کدوم نمک به حرومی بود! مامان: خدا به آقا سیاوش عمر با برکت بده. نبود معلوم نبود چه اتفاقی برات می افتاد! خودشو قهرمان جلوه داده بود! تازه متوجه میشم چرا این حرفو زده بود! حرصم می گیره ولی خودمو کنترل می کنم! بابا با یه حالت متفکری میگه: خانم یه شب شام دعوتشون کن! مامان: خودمم تو فکر بودم. _: حالا همچین کاریم نکرده! مامان با عصبانیت گفت: کار کمیه؟ الان کجا از این پسرا پیدا میشه که هر کسی رو مثل ناموس خودش بدونه؟ این روزا معلوم نیست چت شده! ما تو رو از صدقه سریه اون پسر داریم! عوض تشکر کردنته! با عصبانیت میگم: ترجیح می دادم یه اتفاقی برام بی افته ولی از اون پسره معذرت خواهی نکنم! مامان: خجالتم نمی کشه دختره ی گیس بریده! حیف پسر به اون آقایی! _: فکر کنم شما ترجیح می دادید اون بچتون باشه تا من! همه ی فکر و ذهنتون شده سیاوش. یه اقام به دمبش می بندید! اه! بابا: بسه حالا داشتیم صبحونه می خوردیما! ای خدا از دست اینا! درحالی که به سمت اتاقم می رفتم بلند گفتم: برید همون آقا سیاوشتون صدا کنید تا باهاتون غذا بخوره! وارد اتاق میشم و در و محکم می کوبم. چقدر ازش بیزار شده بودم. جلوی خودمو می گیرم تا گریه نکنم. اگه گریه می کردم حس تنفرم باهاش خالی می شد. خوشبختانه موفقم شدم. هندزفری موبایلمو تو گوشم میذارم و آهنگ گوش میدم. صدای گوگوشو دوست داشتم. اون لحظه برام مثل لالایی بود. با صداش پلکام روی هم افتاد. یه نفر تکونم میده. گوشه ی چشممو باز می کنم. مامان بود. هندزفری و درمیارم و میگم: چیه مامان؟ مامان: پاشو داریم میریم بی بی شهربانو. _: خودتون برید به سلامت. مامان: بلندشو بریم تنها نمون. باباتو و عباس آقام نیستند! _: اه مامان گیر دادیا! نمی یام! مامان: به درک! اونقدر می مونی خونه که می پوسی! خوابم پریده بود. ساعت نزدیک 11 بود. گرسنه ام شده بود. گوشیو روی تخت پرت کردم و پایین رفتم. آذر خانم با چادر روی مبل نشسته بود. با لبخند گفت: تو نمیای مادر؟ _: نه. درس دارم! مامان از تو اشپزخونه بیرون اومد و گفت: کدوم درس؟ صبح و عصر پشت اون کامپیوتره. شاید ظهر یه کتاب من تو دستاش ببینم. _: مامان. آذر خانم با خنده گفت: اشکال نداره. حالا یه امروزم بیا. اونجا صفا داره! هم یه زیارتی میشه هم یه سیاحتی! مامان به جای من گفت: نه این حرفا چیه. بیاد یه اتفاقی براش می افته! کفری شده بودم. صدای یا الله سیاوش رو شنیدم. تا وسط سالن اومده بود. درحالی که سرش پایین بود گفت: خب بریم دیگه. همه حاضرند؟ آذر خانم: نه مادر. یه کم صبر کن. الان اقلیمام میاد. ایش! مامان: بی خود! آذر بذار بمونه خونه! سیاوش: اقلیما خانم یه روسری بپوشید بیاید بریم. _: میگما اقا سیاوش شما که دیدید من روسری نپوشیدم، پس موهامم دیدید برای حفظ ظاهر سرتون پایین انداختید؟ مامان زد روی گونه شو گفت: امون از دست این دختره ی بی حیا! _: وا مامان؟ آخه من همه جا دیدیم قبل از اومدن تو یا الله میگن ولی آقا سیاوش وسط پذیرایی اومده تازه یادش افتاده! مامان با چشم و ابرو برام نقشه می کشید! سیاوش سرخ شده بود. این سرخ شدناش ظاهری بود! آذر خانم با خنده گفت: مادر ناراحت نشو. سیاوش از بچگی همه ی کاراشو برعکس انجام می داد! سیاوش: مامان شمام وقت گیر اوردیا! مامان: ببخشیدا. دختر
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 20- رمان وقتی که بد بودم , رمان ایرانی و عاشقانه اقلیما | nastiya کاربر انجمن نودهشتیا - دانلود کتاب , دانلود رمان ایرانی | دانلود کتاب و رمان , رمان اقلیما - مجله فان سی , نگاه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55140

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا