تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل دهم)



دردم داشت بیشتر می شد. در جلو باز شد. سیاوش بود. سیاوش: حالت خوبه؟ _: آه! معده ام درد می کنه. سیاوش تو ماشین نشست و گفت: همیشه تو داشبور یه ورق ژلوفن دارم. در حال جا به جا کردن وسایل داخل داشبور بود. سیاوش: پیداش کردم. بیا. از جام بلند شدم. ضعف کرده بودم. هوا هم خیلی داغ بود. دستم رو به صندلی تکیه داده بودم. درحال لرزیدن بود. سیاوش: تو اصلا حالت خوب نیست. بگیر این قرص و برم برات آب بیارم. _: نمی خواد همین طوری می خورم. فقط اون کولرتو روشن کن. ولی سیاوش از ماشین خارج شد و گفت: زود میام. _: به مامانم چیزی نگو. بی خودی نگران میشه. نمی دونم شنید یا نه. یکی از قرصا رو خوردم. دل دردم وحشتناک شده بود. از درد انقدر سرم رو تکون داده بودم که شالم از روی سرم افتاده بود. سیاوش این بار در عقب رو باز کرد. بالای سرم ایستاده بود. چشمام بسته بود ولی از هرم نفساش می شد فاصله ی نزدیکمون رو تشخیص داد. سیاوش: بلند شو این آب و بخور. _: قرص و خوردم . سیاوش: چقدر تو لجبازی! داخل ماشین نشست و سرم و روی پاهاش گذاشت. چشمام به اندازه دوتا سیب گرد شدند. سریع نشستم و گفتم: چیکار می کنی؟ سیاوش: بگیر این آب و بخور. نمی دونی چقدر رنگت پریده. بطری آب رو ازش گرفتم کمی ازش خوردم. هنوز قرص اثر نکرده بود. سیاوش: اثر نکرده؟ سرم رو به علامت نفی تکون دادم. دستم رو از دوطرف روی دلم گذاشته بودم و روی زانوهام خم شده بودم. تو همون حالت گفتم: کولرتو روشن کن. جلو نشست و گفت: بگیر سر و صورتتو پاک کن. عرق کردی. کولرو بزنم سرما می خوری. سرم رو بالا آوردم و گفتم: به نظرت الان من تو وضعیتی هستم که بتونم این کارو کنم؟ حرفی نزد. خودش از جلو به سمتم خم شد و با دستمال شروع کرد با دستمال عرق صورتمو گرفتن. به خاطر فاصله ی نزدیکمون معذب شده بودم. سرم رو پایین انداخته بودم. _: نکن . این کارا چیه؟ اگه یکی ببینتمون چی؟ سیاوش: ببینند. فعلا بهتر شدنت برای من از حرف بقیه مهم تره. چرا امروز این به من این همه شوک می داد؟ از حرفش تعجب کردم. سرم رو سریع بالا آوردم. جا خورد. سیاوش: چت شد؟ آب دهنم رو قورت دادم. همین طوری بهش خیره شده بودم. سیاوش: چرا این طوری نگاه می کنی؟ خب یه معلم باید فکر سلامتی دانش آموزش باشه یا نه؟ راحت می تونستم کنایه شو بفهمم! یکدفعه ای دستمال رو پرت کرد روی صورتم و گفت: صورتتو پاک کن. از ماشین خارج شد. دل دردم بهتر شده بود. دوباره دراز کشیدم. گلیپسم رو باز کردم. موهام روی صندلی پخش شد. نمی دونم کجا رفت؟ چشمامو بستم تا به اتفاقایی که پیش اومده بود فکر نکنم. سایه ی یک نفر رو احساس کردم. چشمام رو باز کردم. سیاوش از پشت شیشه با لبخند مهربونی به من خیره شده بود. وقتی چشمای بازم رو دید اخماش رفت تو هم. در رو باز کرد و با کمی عصبانیت گفت: برای چی موهاتو باز کردی؟ نمیگی یکی برات مزاحمت ایجاد می کنه؟ _: خب گرممه! سیاوش بدون توجه به حرفم شالم رو از بین دستام کشید بیرون و روی سرم انداخت. سیاوش: شالتو کنار..... دستامو بالا آوردم تا بزنمش ولی نمی دونم چرا یکدفعه ای ساکت شد. سرم رو تکون دادم و شالم کنار رفت. من می خواستم بزنمش ولی دستام دو طرف صورتش قرار گرفته بود. با تعجب به من نگاه می کرد. یک هویی به خودم اومدم و خواستم دستامو بیارم پایین. به جای اینکه دستامو از دو طرف صورتش بردارم همون طوری دستامو آوردم. صورتش هم به سمت من کشیده شد. چشمای هر دوتامون گرد شده بود. صورتش هر لحظه نزدیک تر می شد. _: خدایا چیکار کنم؟ با فریادی که تو درونم زدم چشمامو بستم . برخلاف انتظارم پیشونی سیاوش محکم به پیشونیم برخورد کرد! چشمام اتوماتیک باز شد. دستامو تو دستاش گرفته بود. همون طور که چشماش بسته بود گفت: استراحت کن. مراقبتم! سریع سرش رو از روی پیشونیم برداشت و در رو بست. نفس عیقی کشیدم. این حس هیجان رو تا به حال تجربه نکرده بودم! نمی تونستم به حسی که درونم بود غلبه کنم. ذهنم مدام حول اون اتفاق می چرخید. نمی دونم چرا این همه ذوق زده بودم. از سر ذوق لبخندی زدم. سعی داشتم بخوابم ولی نمی شد! خودم رو تکون می دادم، زیر لب آهنگ زمزمه می کردم ولی نمی تونستم جلوی اون حسی که تو درونم بود رو بگیرم! تو عوالم خودم بودم که صدای مامان و آذر خانم رو شنیدم. آذر خانم: مریم خیلی اصرار داره حتما امشب بیان برای خواستگاری! مامان: نمیشه. هنوز آقا نمی دونه برای اقلیما خواستگار اومده. آذر خانم: چی بگم والله؟ مامان: بهشون بگو هنوز نیان. باید به آقا هم بگم. آذر خانم: خودتون صاحب اختیارید! پس من الان میرم بهشون بگم. چشمامو سریع بستم. مامان در عقب رو باز کرد. مامان: اقلیما... اقلیما مامان یکم اون وری بخواب. _: هیم؟!!! مامان: یکم اون ورتر بخواب بذار من بشینم. سعی کردم ادای آدمای تازه از خواب بیدار شده رو دربیارم. خمیازه ی الکی کشیدم و گفتم: بالاخره میریم؟ مامان در حالی که چادرشو مرتب می کرد گفت: آره. دل دردت خوب شد؟ دوباره یاد اون لحظه افتادم. لبخندمو پنهون کردم و گفتم: آره. بهترم! آذر خانم و سیاوش سوار ماشین شدند. آذر خانم: اقلیما خوب شد خوابیدی! من ظهر نخوابم گیج میشم! مامان: منم مثل شمام. احساس می کنم گیج شدم. تو جام نشستم و تکیه دادم. شالم رو برای حفظ ظاهر روی سرم انداخته بودم. سیاوش اخماش تو هم رفته بود. سریع ماشین و روشن کرد و راه افتادیم. مامان و آذر خانم خوابیده بودند. چشمم به سیاوش افتاد. با جدیت تمام رانندگی می کرد. یک لحظه از تو آینه زل زد بهم و گفت: چیزی کشف کردید؟ با گیجی گفتم: چی؟ پوزخندی زد و گفت: میگم با نگاه کردن به من تونستید چیزی کشف کنید؟ _: مسخره! سیاوش: خانم فرشباف مواظب لحنتون باشید! دهنم باز موند! نه به یک ساعت پیش و نه به الان! توقع این رفتارو نداشتم! رومو ازش گرفتم و به بیرون خیره شدم. بدون مقدمه گفت: به حامد فکر کنید. از تو آینه نگاهی بهش انداختم. سیاوش: هفته ی بعد برای خواستگاری میان! _: هه!
دوباره رومو برگردوندم. پیش خودم گفتم: جواب من منفیه! اینو مطمئنمصدای مامان رو می شنوم که صدام می کنه. کامپیوتره و خاموش می کنم و پایین میرم. کنار سفره می شینم و میگم: برای چی زمین نشستید؟ بابا: آدم باید آبگوشت و روی زمین بخوره! مامان کاسه مو جلوم میذاره و میگه: راستی آقا قراره برای اگلیما آخر هفته خواستگار بیاد. با خجالت گفتم: مامان! بابا، با مهربونی گفت: کی بزرگ شدی تو؟! روبه به مامان کرد و گفت: حالا کی هستند؟ مامان: خواهر آذر خانم برای پسرش خواستگاری کرده. پسره داروسازی خونده. من که خیلی خوشم اومد. بابا: خونه، کار اینا چی؟ مامان: آذر خانم می گفت خواهرش طبقه ی بالاشونو به اسم پسره کرده. خودشم تو یه داروخونه کار می کنه. اصلا حواسم پی این نبود که دارم چی می خورم. تمام هوش و حواسم پیش مامان بود. مامان: بابای پسره یه مغازه ی خواربار فروشی داره. یه دخترم دارند. تقریبا هم سن اقلیماست. تو قم می شینند. ظاهرشون که خوب بود. حالا باطنشو دیگه خدا عالمه. بابا متفکرانه گفت: خانواده ی عباس آقا که خوبند. اگه اونام مثل اینا باشند خیلی خوبه. ولی خب باید دید نظر خودشون چیه. تا فرصت رو مناسب دیدم گفتم: من می خوام درس بخونم. فعلا نمی خوام ازدواج کنم. مامان: اتفاقا به مریم خانم گفتم. گفت ما مشکلی با درس خوندنش نداریم. بچه های خودشم تحصیل کردن. _: مامان پسره خیلی شله! من ازش خوشم نمیاد. مامان: هیس! دختره ی چشم سفید. قباحت داره والله! با سرافکندگی سرمو پایین انداختم و مشغول غذا خوردن شدم. بابا: بهشون بگو بیان. حالا یه ظاهر همدیگه رو ببینیم. _: من نمی خوام ازدواج کنم. مامان: این پسره هم خونه داره هم کار. تحصیل کردم هست. خانواده شم که دیدیم. من صلاحتو می خوام. حالا بذار بیان شاید با هم حرف زدید دلت رضا داد. چی می گفتم؟ می گفتم پسرخالشو می خوام؟ به ناچار گفتم: باشه ولی من گفتم نه! یادتون باشه! بابا: این دیگه گفت نه دیگه تموم شد. مامان: فردا به آذر میگم بهشون خبر بده. من، ازدواج! خدایا غیر قابل باور بود! هنوز خیلی بچه بودم. غذامو تموم کردم و جلوی تلویزیون نشستم. تلفن زنگ خورد. _: بله بفرمایید. مهشید: به به دوست با وفا. چه خبر؟ _:علیک سلام. هیچی. درس. کتاب. همین. از تو چه خبر؟ با ذوق گفت: کلی خبرای خوب! _: چیه نکنه قاطیه مرغا شدی؟ مهشید: آفرین. یه دفعه درست حدس زدی! از خوشحالی جیغ زدم و گفتم: راست میگی؟ مهشید: آره. از این به بعد باید وقت قبلی بگیری با من حرف بزنی! _: ایش! انقدر ترشیدی الان که ازدوج کردی نمی دونی دیگه چیکار کنی! حالا این دوماد بدبخت کی هست؟ مهشید: کیارش. _: کیارش؟ چقدر اسمش آشناست! مهشید: خنگول شب تولدم من سه تار زدم اون دف. یادته؟ _: وای نگو! خیلی به هم میاید! مهشید: مرسی. الانم زنگ زدم برای جشنم دعوتت کنم. جمعه از ساعت 7 تا 10. به مامانتم بگو بیاد. _: راستش شاید نتونم بیام. مهشید: چرا؟ با ناراحتی گفتم: قراره برام خواستگار بیاد. صدای بابا رو شنیدم که گفت: سوخت تلفن! قصه تعریف می کنید. _: مهشید به گوشیم زنگ بزن. گوشی رو قطع کردم و به اتاقم رفتم. بابا هنوز زیر لب غر می زد. خودم زنگ زدم. _: الو. خب. مهشید با خوشحالی گفت: دیوونه همچین با ناراحتی گفتی گفتم الان چی شده؟ _: من نمی خوام ازدواج کنم. مهشید: خب اگه وضعش خوبه یه کاری کن خوشت بیاد. _: مهشید حوصله ی شوخی ندارم. مهشید جدی گفت: راستی مگه تو از سیاوش خوشت نمی اومد؟ سکوت کردم. مهشید: خب بذار بیان بعد یه کم با هم حرف بزنید بهونه بیار ازش خوشت نمیاد. _: پسرخاله ی سیاوشه! مهشید: پس به همین خاطر.... سریع حرفشو عوض کرد و گفت: عجب شیر تو شیریه! _: مهشید چی می خواستی بگی؟ مهشید: کی من؟ چی می خواستم بگم؟ _: پس به خاطر همین چی؟ مهشید: قول دادم چیزی نگم. _: مهشید خواهش می کنم. مهشید: اخلاق منو که می دونی. بکشیمم نمیگم! _: باشه خداحافظ. منتظر نشدم خداحافظی کنه و قطع کردم. مهشید راز دار خوبی بود ولی احساس می کردم این جمله اش به منم ربط داره. پس حقم بود بدونم!یادم رفت اصلا ازش آدرس بخوام. ناخودآگاه به سمت پنجره کشیده شدم. نمی دونم چرا همیشه اینجا که می ایستادم یاد اهنگ پنجره ی گوگوش می افتادم. به اتاق سیاوش خیره شدم. یکم بعد پنجره اش باز شد. ما با هم تل پاتی داشتیم. به آسمون خیره شدم. یعنی اینکه من به خاطر تو اینجا نیومدم! سرگرم دیدنم دوتا ستاره ی محو بودم که گوشیم زنگ خورد. شماره شو نمی شناختم. _: بله. سیاوش: خیلی اینجا ویوی خوبی داره نه؟ سرمو بالا کردم و مستقیم بهش خیره شدم. _: شما شماره ی منو از کجا آوردید؟ سیاوش: یه معلم شماره ی دانشجوشو نداشته باشه به درد نمی خوره! _: حالا من یه چیزی گفتم تو هی تکرار کن. سیاوش: از خط قرمز من رد نشو! _: مسخره! گوشی رو قطع کردم و جلوی کامپیوتر نشستم. دوباره زنگ خورد جواب ندادم. این بار اِس فرستاد. سیاوش: جواب بده کارت دارم.زنگ زد. _: بله. سیاوش: بیا حیاط پشتی. _: چی؟ سیاوش: کارت دارم. می خوام حرف بزنیم. _: همین جا بگو. سیاوش: آیندمون برات مهم نیست؟ زود بیا. منتظرم نذار. قطع کرد. گیج شده بودم. آیندمون، لحنش! با خوشحالی در حال رفتن به حیاط بودم که مامان پرسید: کجا؟ _: میرم پیاده روی! حوصلم سر رفت. بابا: نصفه شبه! _: خسته شدم خب! مامان: وهم بَرت نداره! _: نه خیالتون راحت! با سرخوشی به سمت حیاط رفتم. یکم پایین تر از پارکینگ کنار باغچه یه نیمکت چوبی بود. دید نداشت. همیشه اینجا خلوت می کردم. سیاوشم می دونست. از دور مشخص شد. کنارم نشست . _: چیکارم داشتید؟ سیاوش: میشه لفظ قلم حرف زدن رو کنار بذاری؟ وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم گفت: اسمم رو خالی صدا بزن. فعل جمع به کار نبر! _: باشه! خب چیکارم داشتی؟ نفس عمیقی کشید و سرشو به نیمکت تکیه داد. سیاوش: نظرت راجع به حامد چیه؟ _: منظورت چیه؟ سیاوش: فهمیدی که ازت خواستگاری کرده! خب نظرت چیه؟ _: آیندمون یعنی حامد؟ سیاوش سرشو به سمتم برگردوند و با لبخند خاصی گفت: توقع داشتی چی بشنوی؟ از جام بلند شدم و به سمت خونه راه افتادم. از پشت دنبالم اومد و دستمو کشید. به سمتش برگشتم. سعی می کردم دستمو بیرون بیارم. _: ول کن. می خوام برم. سیاوش: تا نشنوی ولت نمی کنم. اینم می دونی که تو یکدندگی تکم! با حرص ایستادم و گفتم: زود بگو! سیاوش: نظرت راجع به حامد چیه؟ _: چیه برات مهمه؟ یکم به من خیره شد و گفت: انگار خیلی ازت خوشش اومده. از اون موقعی که دیدتت مدام زنگ می زنه. _: اِ چه خوب! اتفاقا منم ازش خیلی خوشم اومده. از این بهتر برای من پیدا نمیشه! یکم دستاش شل شد. چشماشو بست و گفت: مطمئنی؟ _: آره. خوبیشم به اینکه خودشو دست بالا نمی گیره، با احساسات یه نفر دیگه بازی نمی کنه، آدم ساده ایه! چشماشو باز کرد و گفت: تو از من خوشت میاد؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم: کی من؟ چی داری که ازت خوشم بیاد؟ سیاوش با بی خیالی گفت: چه خوب! بعضی رفتارات یه چیز دیگه می گفت به خاطر همین نگران بودم. من بخوام ازدواج کنم تو نمی تونستی تحمل کنی! خودتم اگه می خواستی ازدواج کنی تو زندگیت به مشکل برمی خوردی! دستامو آزاد کردم و گفتم: من نیازی به نگرانی تو ندارم! دوباره به سمت خونه حرکت کردم. سیاوش: در مورد حامد کمکی خواستی به من بگو! چپ چپ بهش نگاه کردم. با لبخند دستشو برام تکون داد. چرا من فریبشو خورده بودم؟ چرا این بشر این مدلی بود؟ سریع وارد اتاقم شدم و خودم رو روی تخت انداختم. تصمیم احمقانه ای بود ولی تصمیم گرفتم تا مرحله ی نامزدی با حامد پیش برم. نمی دونستم می خواستم چی رو ثابت کنم ولی تصمیمی بود که گرفته بودم. اشکامو پاک کردم و سعی کردم به حامد فکر کنم.هوا سرد شده بود. درختای باغ زرد شده بودند. تازه از حموم دراومده بودم . مامان ماجرای خواستگاری رو برای خواهرام گفته بود. همه خونه ی ما بودند. خیلی وقت بود که تو خونه این همه سر و صدا نبود. افسانه وارد اتاق شد و گفت: تو که هنوز آماده نشدی؟ پاشو الان میان! _: آخه کدوم خواستگاری برای شام میاد؟ افسانه: راهشون دوره. مامان تعارف زد اونام قبول کردند. _: لباسامو بیرون آوردم و با حرص گفتم: نه یه نفر نه دو نفر 10 نفر واسه خواستگاری میان! افسانه: زشته. زودم آماده شو. مامان عصبانی شده. بیرون رفت. از جام بلند شدم و به ناچار آماده شدم. آذر خانم و مامان از صبح درحال آماده کردن غذا بودند. دوباره یاد سیاوش افتادم. از صبح پیداش نبود. آذر خانم می گفت چند روزیه زیاد حالش خوب نیست. نگرانش شده بودم. دلم اصلا به این خواستگاری راضی نبود. دلم گواهی بد می داد! سرمو تکون دادم تا افکارمو دور کنم. به خودم اطمینان دادم که هیچ اتفاق بدی نمی افته! آماده میشم. مامان گفته بود چادر سرم کنم ولی من که چادری نبودم. آرایش محوی کردم و پایین رفتم. با دیدنم ماشاالله گفتنای آذر خانم و عباس آقا شروع شد. لبخند زدم ولی کسی از درونم خبر نداشت. آذر خانم: بذار برات یه اسفند دود کنم. آذر خانم تو اسفند دود کردن مهارت داشت. همه یه جور خاصی نگاه می کردند. آذر خانم با ظرف اسفند از و آشپزخونه بیرون آمد. آذر خانم: اللهم صل علی محمد و آل محمد. ظرف اسفند رو دور سرم چرخوند. هم زمان با این کار سیاوش هم وارد خونه شد. سیاوش: سلام. آذر خانم: سلام مادر. بیا ببین عروسمون چقدر قشنگ شده! به سمتش چرخیدم و بی تفاوت نگاهش کردم. نگاهی انداخت و گرفته گفت: خوشبخت بشید. _: فعلا چیزی مشخص نیست. ولی نمی دونم چرا همه جوری رفتار می کنند انگار که این قضیه تموم شده است. فکر نمی کردم این قدر دیگه اضافی باشم. فاطمه: کی گفت تو اضافی؟ سیاوش: مامان کاری نداری؟ آذر خانم با گرفتگی آشکاری گفت: کجا ایشاالله؟ سیاوش: نامزدی مهشید خانمه دعوتم کرده. شمام دعوتید ولی دیدم دیگه سرتون شلوغه نگفتم. آذر خانم: کی شوهر کرد؟ انقدر دست دست کردی که..... عباس آقا وسط حرف آذر خانم پرید گفت: برو بابا به سلامت. سیاوش: خاله گوهر کاری نداری؟ مامان: نه پسرم. خدا پشت و پناهت. خودم و مشغول دیدن بچه ها نشون دادم ولی فکرم جای دیگه ای بود. بابا: خدا براتون حفظش کنه. ماشاالله خیلی آقاست! مامان: این چند روز اقدر زحمت دادیم که شرمنده ایم. عباس آقا: این حرفا چیه؟ اقلیما برای سیاوش مثل خواهرش می مونه. برادر تو خواستگاری خواهرش از این کارا نکنه پس دیگه چه برادریه؟ فاطمه: ایشاالله ما هم تو عروسی آقا سیاوش کار کنیم. آذر خانم: خدا از دهنت بشنوه مادر. با افسوس ادامه داد: نمی دونم بچم این چند وقت چشه! می بینی گوهر خانم شده یه پوست و استخون! مامان: نکنه کسی رو می خواد؟ آذر خانم: ازش می پرسم هی میگه شما کاریت نباشه. من زن بخوام بهتون میگم. مامان: براش زودتر زن بگیره. دوره زمونه بد شده. یه موقع از این دختر خیابونیا هواییش می کنه. آذر خانم: چی بگم. با هر کلمه ای که می گفتند از درون خالی می شدم. دیگه نمی تونستم که به خودم دروغ بگم. من سیاوش رو با تمام غیرت و تعصبات و اخلاق بدش می دوست داشتم. فرزانه: آرتین چیکار کردی؟ به خودم میام. آرتین آب رو روی دامنم ریخته بود. فرزانه: از دست تو من چیکار کنم؟ آرتین با شیطنت به سمت دیگه ای دوید. _: ولش کن. بچه است دیگه. افسانه: دامنت رنگش روشنه زود معلوم میشه. _: ولش کن. به سمت آشپزخونه میرم. نگاهم به دامنم می افته. کت و دامن شیری رنگ بود. لکه اش تو ذوق می زد. از گوشه ی پنجره به حیاط نگاه می کنم. سیاوش مشغول دستمال کشیدن ماشینش بود. یاد کادوی مهشید می افتم. بدو بدو به سمت اتاقم میرم. امیر: نخوری زمین دختر! کادومو برمی دارم و پایین میرم. _: مامان من میرم کادو رو به آقا سیاوش بدم به مهشید بده. مامان: باشه. سریع به حیاط رفتم. به سمت پارکینگ رفتم. تازه داشت سوار ماشینش می شد. _: سیاوش صبر کن.با صدام میخکوب شد. سعی کردم چهره ام بی تفاوت باشه. _: ببخشید می خواستم این بسته رو به مهشید بدی. ممنون میشم اگه زحمتشو بکشی. سرشو پایین انداخت و گفت: باشه مشکلی نیست. _: خب ممنون. پس من میرم. سیاوش: نه یه کم وایستا. با تعجب گفتم: کاری داری؟ سیاوش: نه راستش آره. چیزه ببین آه چی می خواستم بگم! معلوم بود کلافه است. زد رو پیشونیش و گفت: راستی می خوام گل بگیرم. چی بگیرم بهتره؟ _: به خود صاحب مغازه بگید بهتر می دونه. من تا به حال از این کارا نکردم! سیاوش: آهان خب باشه. _: یقه ی پیراهنت خرابه. دست کشید ولی هنوز درست نشده بود. ناخودآگاه دستم رو دراز کردم و یقه شو درست کردم. _: ببخشید نمی دونستی کجاست! سیاوش: یه دقیقه اینجا باش. زود میام. سریع از کنار درختا رد شد و از تو باغچه یه گل سرخ چید. به سمتم گرفت و گفت: ممنون. لبخندی زدم و گفتم: ممنون ولی چه جوری ببرمش تو؟ سیاوش: راست میگی الان هزارتا فکر می کنند! سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم گفت: من یه فکری دارم. _: چی؟ سیاوش: بکاریم تو خاک. خودم فردا ساقه شو درست می کنم. قلمه می زنم. _: فکر خوبیه. سیاوش کتشو درآورد و داد دستم. سیاوش: میرم وسایلو بیارم. _: دیرت میشه. سیاوش: مهم نیست. انقدر حواسش پرت بود که گلم با خودش برد. روی نیمکت به انتظارش نشستم. کمی بعد با وسایل کنارم اومد. _: واقعا می خوای این کارو بکنی؟ سیاوش: آره مگه شوخی دارم؟! با بیلچه مشغول کندن خاک باغچه شد. کتشو روی نیمکت گذاشتم و خودم دوزانو کنارش نشستم. _: خیلی بهت میاد. سیاوش: چی؟ _: باغبونی! سیاوش: مسخره می کنی؟ خندیدم. گل رو از تو سطل درآورد و گفت: بذار اونجا من خاکو بریزم دورش. مواظب خارش باش. گل رو همون جایی که بود گذاشتم و سیاوش خاک رو کنارش ریخت. سیاوش: آب پاش بغل ماشینه برو بیار. سریع آب پاش رو آوردم و روی گل ریختم. سیاوش هم دستشو روی دستگیره گذاشت و بیشتر خمش کرد. دستامون به اندازه ی نیم سانت از هم دور بود. از کارش تعجب کردم. به صورتش خیره شدم. حسابی تو فکر بود. با حالت عجیبی گفت: خاطره ی امروزمونو ثبت کردیم. با لبخند به چهره ام نگاه کرد. _: چرا می خوای ثبت بشه؟ به جای جواب دست روی گلبرگای گل کشید و گفت: چقدر قشنگ و لطیفه! آخ! _: چی شد؟ سیاوش: خارش رفت تو دستم. دستش خون اومد. همیشه توی جیبام دستمال کاغذی می ذاشتم. دست تو جیب کتم کرد. _: بذار ببندمش. روی نیمکت نشست و جلوش نشستم. دستمال رو دور انگشتش پیچیدم. بعد از اینکه کارم تموم شد کنارش نشستم. سیاوش: بچه که بودم از ترس خون اومدن دستم هیچ وقت گل نمی کندم. واقعا راسته که دا برای هر کارش یه حکمتی داره. اگه همین خار کوچولو نبود شاید عمر یه گل به یه ساعتم نمی کشید. ساکت شد. نمی دونستم تو منظره ی جلوش به چی نگاه می کنه. باد سردی وزید. لباسم ضخیم نبود. سردم شده بود. سیاوش نگاهی انداخت. بدون حرفی کتشو دور شونه ام انداخت و گفت: اگه کاری کردم که از دستم ناراحت شدی معذرت می خوام ولی همه ی کارهایی که کردم برای خاطر خودت بود. نمی خواستم آسیبی ببینی. نمی خواستم مثل این دخترای خیابونو باشی که با هر حرف یه پسر سریع دم به تله بدند. تمام کارام به خاطر همین بود. تو هم اگه مثل این گل کنارت خاری نباشه که ازت محافظت کنه هر کسی طمع می کنه بچینتت! سیاوش: وقتی که باز صدای آب می پیچه توی کوچهها پر میشه از عطر گل ها … انگار تموم دنیا میشکفه غنچه گلی … در آرزوی زندگی... براش همین کافیه که بهش بگن تو خوشگلی... نگاه گل به آسمون … یه دم کنارش ننشست به بوته خار دم دست، دلش رو یک نفس نبستچی شد، چرا این راه به سراب است …؟؟!! این همه، خام و سست و خراب است...؟؟!! یه روز یکی دید گل رو، خواست بچینه تاج سر و تیزی تیغ ها رو که دید… عقلش بهش گفت که نروگل به خار گفت که چرا نمیشی از من ، تو جدا؟! برو میخوام تنها باشم… تو خیلی زشتی به خدا...!!یه صبح سرد خیلی زود… بوته خار اونجا نبود با همه عشقی که داشت… با دلـی که شکــسـته بودچشمای گل یه وقتی دید که دستی اونو از شاخه چــیـــد نــگــاه گل هر جـــا که گشـت… بوته خاری رو نــدیــد...!!چـــــی شد، چرا این راه به سـراب است …؟؟!! این همه، خـام و سـســت و خـراب است …؟؟!!فقط بهش خیره شده بودم. احساسم تو اون لحظه بیان شدنی نبود. هر دوتامون ساکت بودیم. نگاهی انداخت و آروم گفت: برو تو!آروم گفتم: حالت خوبه؟سیاوش: خوبم فقط برو تو!_: مواظب باش.سیاوش: هستم!کت رو به دستش دادم و به سمت خونه حرکت کردم.سیاوش: اقلیما.به عقب برگشتم.سیاوش: خیلی قشنگ شدی!لبخندی زدم.صدای در رو شنیدم. رسیده بودند. سریع خودم رو به خونه رسوندم.می خواستم به اتاقم برم که فاطمه گفت: نرو تو اتاق. برو استقبالشون.با هم به اسقبالشون رفتیم. جمعیت تقریبا زیاد بود. اصولا جلسه ی معارفه فقط خانواده های دو طرف هستند ولی انگار این ها قضیه رو خیلی جدی گرفته بودند. بعد از کلی ماچ و بوسه و تعارف با هم وارد خونه شدیم. بین اون همه جمعیت فکر کنم اصلا به حامد سلام نکردم. حنانه هم مثل آدمای عصا قورت داده اومده بود.بعد از نشستن مریم خانم تک تک کسایی که اومده بودند و معرفی کرد. مامان هم آبجی هارو معرفی کرد. حامد تا اونجایی که ممکن بود سرشو پایین انداخته بود. چقدر فرق بین حامد و سیاوش بود.فریبرز سینی چای رو دور می گردونه. امیر شیرینی تعارف می کنه.زندایی حامد با دیدن کارکردن دامادامون گفت: عروس خانم باید از خانواده ی شوهرش پذیرایی کن
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمان خوانها , نگاه , عو عو زیر ماه چهارده , رمان های کامل شده نوشته کاربران - نودهشتیا , نگاه دانلود ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55139

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا