تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان اقلیما (فصل یازدهم)


بعد از آماده شدن به طبقه ی پایین میرم.
مامان با دیدنم گفت: مریم خانم گفت تا چند روز دیگه میان صیغه کنند.
_: دقیقا نگفت کی؟
مامان: بابای حامد گفته دو روز دیگه با یه عاقد میاد.
_: فردا بریم خرید.
مامان: باشه. بیا صبحونه بخور.
_: نه. نمی خوام. من رفتم.
از خونه خارج شدم. همین که از خونه بیرون رفتم ماشین سیاوش و جلوی در دیدم. بوق زد که یعنی سوار بشم. تو این چند روز سعی می کردم تا حد امکان باهاش رو به رو نشم. دو دل بودم بین سوار شدن یا نشدن. خودش از ماشین پیاده شد و در جلو رو برام باز کرد. به ناچار نشستم. زیر چشماش کمی گود رفته بود.
_: صبح به خیر.
جوابی نداد.
مسیر آموزشگاه نبود. کمی ترسیده بودم.
_: کجا میریم؟
سیاوش: هیچی نگو!
_: یعنی چی من و کجا می بری؟
جوابی نداد. سرعت ماشین هر لحظه بالا می رفت.
وقتی دیدم جوابی نمیده دستم و گذاشتم روی دستش.
سیاوش: چیکار می کنی؟
می خواست دستم و از روی فرمون بردارم.
_: تا وقتی نگی کجا میریم دستمو برنمی دارم.
دستمو پس زد ولی دوباره دستمو روی فرمون گذاشتم و چرخوندم. یک لحظه دنیا جلوی چشمام چرخید. از ترس نفسم حبس شده بود. چشمامو بسته بودم. صدای کشیده شدن لاستیک ماشین روی خیابون توی گوشم پیچید و ماشین ایستاد. از ترس نمی تونستم از جام حرکت کنم. صدای باز و بسته شدن در ماشین اومد. گوشه ی چشمم و باز کردم. هنوز زنده بودم. سیاوش پیاده شده بود و به راننده ی یکی از ماشینا صحبت می کرد. چند دقیقه بعد سوار ماشین شد. با عصبانیت گفت: کم بود هر دوتامون بمیریم!
_: تقصیر خودته!
سیاوش: من فرمونو چرخوندم؟!
_: اگه از اول می گفتی کجا می ریم این طور نمی شد.
ماشین و گوشه ی خیابون پارک کرد.
سیاوش: این مسخره بازیا چیه درآوردی؟
_: چی میگی تو؟!
سیاوش: برای چی به حامد جواب مثبت دادی؟
_: برای چی ندم؟ اصلا به تو چه؟
سیاوش: اون هم تیکه ی تو نیست!
_: اصلا نمیدونم تو چرا داری جوش می زنی. این زندگیه من و من براش تصمیمی می گیرم.
سیاوش: همین امروز میری میگی جوابت منفیه!
_: به من زور نگو. من ازش خوشم میاد و می خوام با اون زندگی کنم. به کسیم ربط نداره.
از ماشین پیاده شدم. سیاوش کنارم اومد.
سیاوش: صبر کن یه دقیقه.
دستم و برای تاکسی که داشت می اومد بلند کردم و سریع سوار شدم. آدرس آموزشگاه و دادم. دیر رسیدم و مجبور شدم کلی حرف بشنوم. سرکلاس اصلا حواسم نبود و چند دفعه ای استاد تذکر داد. ولی اون که از حال من خبر نداشت.
شیما خیلی وقت بود که دیگه کلاس نمی اومد. امروز هم گفته بود با پدر و مادرش میان این اطراف تا چندتا مغازه رو ببینند و همین که شیما می خواست ازم خداحافظی کنه. بیرون منتظرم بود. محکم همدیگر و بغل می کنیم.
شیما: دلم برات تنگ شده بود.
_: منم همین طور. نامزدت نیومد؟
شیما: نه. با مامان و بابا اومدیم. چند تا مغازه دیدم اومدیم یه سری بزنیم.
پدر و مادر شیما هم از ماشین پیاده شدند. با مادرش سلام و احوال پرسی کردم نوبت که به پدرش رسید از تعجب خشکم زد. سریع خاطرات پارسال تو ذهنم مرور شد. اون روز صبح، تو کوچه، اون مرد، بابای شیما!
امکان نداشت. پدرش اصلا تو صورتم نگاه نمی کرد.
_: ببخشید حالم خوب نیست.
سریع پشتم و کردم و دویدم. نمی دونستم دارم کجا میرم. اونقدر دویده بودم که احساس می کردم همین الان می خوام خون بالا بیارم! شیما مرتب به گوشیم زنگ می زد. گوشیم و خاموش کردم. نمی دونستم کجام. انگار با چشمای بسته دویده بودم که حتی نمی دونستم از کدوم سمت به اینجا رسیدم. پارک کوچکی اون نزدیکی بود. دست و صورتم و شستم. نمی تونستم باور کنم. چشمام هنوز چیزی که دیده بود و باور نمی کرد. دلم برای خودم می سوخت.
به مامان زنگ زدم و گفتم می خوام بیرون غذا بخورم به خاطر همین دیر میام. کمی داخل پارک نشستم تا حالم خوب بشه. احساس ضعف می کردم. از یکی از مغازه آدرس رستوران نزدیک به اون حوالی رو خواستم. هیچ رستورانی اون نزدیکی نبود. مجبور شدم ماشین بگیرم. جلوی یه رستوران نگه داشت. بعد از حساب کردن پیاده شدم.
وارد رستوران شدم و خودم و روی اولین صندلی خالی که دیدم انداختم. سرم به شدت درد می کرد. سرم و گذاشته بودم روی میز. صدای آقایی رو می شنوم.
_: خانم حالتون خوبه؟
_: بله. سرم خیلی درد می کنه. میشه یه لیوان اب بیارید.
گارسون از دیدنم تعجب کرده بود.مردم داخل رستوران با تعجب نگاه می کردند. سعی کردم صاف سرجام بشینم. چشم گردوندم. جای مرتبی بود. چشمم به گوشه ی رستوران افتاد. اونا اینجا چیکار می کردند؟

سیاوش و ارمیتا با هم بودند. راحت به هردوتاشون اشراف داشتم. دلم می خواست مامان اینجا بود تا لبخندای سیاوش و می دید و بعدا می گفت واقعا سیاوش راضیه یا نه! آرمیتا دستشو بلند کرد و روی دست سیاوش گذاشت. دهنم باز مونده بود. نه خدا! دیگه امروز تحمل اینو ندارم! اونقدر خیره شدم که سیاوش به سمتم برگشت. از دیدنم تعجب کرد. قطره ی اشکی که از چشمام پایین اومده بود و پاک کردم و از رستوران خارج شدم.


سیاوش: اقلیما صبر کن.
قدم هامو تند تر کردم.
دسته ی کیفم و کشید و گفت: مگه بهت نمیگم صبر کن.
_: چیه چیکارم داری؟ چرا راحتم نمی ذاری؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟ خودم کم عذاب می کشم!
صدای هق هقم بلند شد.
سیاوش من و تو بغلش گرفت و گفت: آروم عزیزم. آروم.
آرمیتا: سیاوش جان چیزی شده؟!
شنیدن لحن صمیمی آرمیتا برای فوران کردنم کافی بود.
سیاوش و به عقب هل دادم.
_: من نیازی به دلداری دادن تو ندارم. بهتره بری پیش زنت!
انقدر با سرعت این کارو کردم که سیاوش هنوز تو بهت بود. تند حرکت کردم. کمی بعد سیاوش محکماز پشت من و به سمت خودش کشید.
با عصبانیت گفت: دلیل این کارات چیه؟
_: دلیل؟! دلیل می خوای؟! من نمی خوام با مردی که تعادل نداره برخوردی داشته باشم. از یه طرف میری تو رستوران با یکی دیگه لاس می زنی و از این طرف میای من و بغل می کنی. از این طرف میگی حامد پسره ی خوبیه و از طرف دیگه ای من و برمی داری با ماشینت می بری تو برّ بیابون و میگی نباید باهاش ازدواج کنم. از یه طرف برای من شعر می خونی، به من توجه می کنی و از طرفی میگی زن می خوای! توقع داری دیگه چه طور باهات رفتار کنم؟! تو یه دیوونه ای! حالام ولم کن. پس فردا قراره زن پسرخالت بشم بفهمه به من دست زدی می کشتت!
سیاوش: باشه. فقط تو اروم باش.
آرمیتا برام آب معدنی آورد. انقدر گریه کرده بودم که تمام چشم و صورتم می سوخت. کمی از آب خوردم و بقیه و به صورتم پاشیدم. تمام موهای تنم سیخ شده بود.
سیاوش: بریم خونه؟
_: من با تو بهشتم نمیام.
سیاوش: حالت خوب نیست. چرا لجبازی می کنی؟! بیا سوار شو.
به راه خودم ادامه دادم.
سیاوش از پشت بغلم کرد و من و داخل ماشینش نشوند.
با کنایه گفتم: زنت چی؟ چطور تونستی تنهاش بذاری؟!
سیاوش: چیه حسودیت میشه؟!
تمام سلول سلول بدنم داشت می گفت که اره حسودیم میشه. ولی زبونم نمی تونست بگه. نباید می گفت. من قرار بود زن پسر خاله اش بشم.
پشتم و بهش کردم و به سمت پنجره نشستم. سرم و به صندلی تکیه دادم.
سیاوش: چرا گریه می کنی؟
_: خوبم.
سیاوش: آدم موقعی که خوبه گریه می کنه؟
_: استرس ازدواج و مراسم و دارم.
سیاوش: اونقدر شناختمت که بفهمم برات یه اتفاقی افتاده ولی خب الان حالت خوب نیست. بعد با هم حرف می زنیم.
خودم و توی صندلی مچاله کردم. یک دستی کتشو روم انداخت. با تمام وجودم بوی عطرش و تو ریه هام فرستادم و کتشو بیشتر دور بدنم فشردم. این عطر تنها چیزی بود که اون لحظه می تونست آرومم کنه.
وقتی جلوی در خونه رسیدیم اشکامو پاک کردم و چند ضربه به صورتم زدم و سعی کردم بخندم. سیاوش هیچی نمی گفت و فقط ناراحت نگاهم می کرد.
قبل از اینکه وارد خونه بشم صدام کرد.
سیاوش: اقلیما.
برنگشتم و خودش ادامه داد.
سیاوش: من نمی خوام ازدواج کنم. اون صحنه ای هم که دیدی یه اتفاق بود.
_: من توضیح نخواستم.
سیاوش: نمی خواستم فکر کنی که ...... چی بگم؟!
به سمتش برگشتم.
_:مهمه که من چی فکر می کنم؟
سیاوش مستاصل نگاهم کرد.
_: اگه نظرم من برات مهمه باید بگم بازی کردن با احساسات یک نفر دیگه کار اشتباهیه. اون دختر مطمئن باش از لحاظ روحی به تو وابستگی پیدا کرده که با تو رستوران اومده، این چند وقت باهات دوست بوده و درآخر جسمش و خودش به تو داده. آره اون فقط به اندازه ی شاید 10 ثانیه دستش و روی دستت گذاشت ولی سیاوش من روی تو حساب دیگه ای باز کرده بودم. اون یه آدم، یه زن، با کلی احساس و عاطفه. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.
وارد خونه شدم. خوشبختانه خیلی خوب تونستم نقش بازی کنم. ولی تو درونم اون احساس وحشتناکی که اون لحظه داشتم من و عذاب می داد. تمام خاطراتی که سعی داشتم از یاد ببرمشون دوباره برام زنده شد.
نمی دونم اون لحظاتی که پیش خانواده ام بودم چه طوری گذشت. یه وقت به خودم اومدم که ساعت 12 شب بود. اصلا نمی دونم کی به اتاقم اومدم. احساس می کردم دیوونه شدم. تا چشمامو می بستم دوباره همون آدم جلوی چشمام ظاهر می شد. از ترسم کل چراغای اتاق و روشن گذاشته بودم.

ساعت 1 ونیم شد. مدام دور خودم چرخ می زدم. از پنجره به بیرون خیره شدم. همه جا تاریک بود. احساس کردم کسی بین درختا راه می رفت. چشم تیز کردم. اشتباه نکرده بودم یه ادم بود و داشت به این سمت می اومد. سرم و پایین انداختم. کمی احساس ترس می کردم. شالم دور بدنم پیچیدم و آروم به طبقه ی پایین رفتم. وارد حیاط شدم. کسی نبود. جلوتر رفتم. یک لحظه احساس کردم کسی پشت سرم قرار داره. به عقب برگشتم. سایه ی سیاهی و دیدم. چشمامو بسته بودم و می خواستم جیغ بزنم که کسی دستش و روی دهنم قرار داد.


سیاوش: منم. نترس.
مگه می شد نترسید؟ قلبم تو دهنم بود! سریع گریه ام دراومد. سیاوش دستش و از روی دهنم برداشت. خودم و توی بغلش انداختم. اونقدر گریه کردم که احساس می کردم همین الان چشمام آب میشند. نمی دونم چقدر تو اون حالت بودیم. حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود.
سیاوش: راحت شدی؟
سرم و تکون دادم. خودم و ازش جدا کردم ولی دستشو دور گردنم حلقه کرد و من و به خودش چسبوند.
_: سیاوش.
بدون اینکه به من نگاهی کنه گفت: هیس! بذار یه شب برای خودمون باشیم.
انقدر قلبم تند تند می زد که احساس می کردم صداشو سیاوش هم می شنوه. روی نیمکت همیشگی نشستیم. از سرما نوک انگشتام زُق زُق می کرد. عطسه ای کردم.
سیاوش: سردته؟
بدون اینکه منتظر جوابم باشه من و تو بغلش کشید.
انقدر تو اون لحظه شوکه شده بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم. جدال بزرگی بین عقل و قلبم بود!
عقلم می گفت باید زودتر از اینجا برم.
قلبم می گفت شاید این آخرین خاطره باشه!
خودم و از تو بغلش بیرون کشیدم. از جام بلند شدم تا برم دستم و گرفت و گفت: باید با هم حرف بزنیم.
_: خوابم میاد.
سیاوش: اگه می خواستی بخوابی از ساعت 10 که رفتی تو اتاقت می خوابیدی!
بهش نگاه کردم و گفتم: تو من و چک می کنی؟
دستم و کشید و روی نیمکت نشستم.
سیاوش: هیچ وقت نفهمیدی که این چند وقت کارم همین بوده!
نگاهی بهش کردم. دوباره جدی شد و گفت: تعریف کن.
_: چیو؟
سیاوش: امروز چی شده بود؟ سعی نکن طفره بری!
نمی دونستم باید از چی حرف بزنم. احساس شرم و خجالت کل وجودم و گرفته بود. می دونستم اگه نگم تا آخر عمرم این احساس وحشتناک همراهم می مونه! چشمامو بستم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا.
در تمام مدتی که حرف می زدم سیاوش هیچی نمی گفت و اجازه می داد گریه کنم، بهش فحش بدم. وقتی به انتها رسیدم سیاوش اشکامو پاک کرد و من و تو بغلش گرفت. سرشو روی سرم گذاشت و گفت: هیچ چیزی برای گفتن ندارم.
کمی گریه کردم. انقدر سیاوش من و محکم تو بغلش گرفته بود که احساس می کردم نفسم دیگه بالا نمیاد.
یک دفعه ای بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد.
سیاوش: زیر اسمون خدا یه خونواده ای بودند که فقط یه پسر داشتند. پدر و مادر این پسر کارگر یه خونواده ی پولدار بودند که اونام یه پسر داشتند. این بچه کارگر دلش از اون لباسای رنگ و وارنگی که پسر پولداره می پوشید می خواست، اون پسر بچه دلش می خواست بابای اونم یه ماشین مدل بالا داشته باشه تا هی پزشو به بقیه بده. ولی هیچ کدومو نداشت. تا اینکه سن مدرسه رفتن شد. بابای بچه پولداره هر دوتای اینها رو تو یه مدرسه ثبت نام کرد تا مثلا باهم دوست و رفیق بشند ولی اینا هم تیکه ی هم نبودند.
بچه کارگره خیلی درس خون بود. می خواست دکتر بشه. می خواست قلب مامانشو درست کنه. ولی بچه پولداره کاراشو مسخره می کرد، به همه می گفت اینا گدان. بچه کارگر ناراحت می شد ولی هر روز باز بیشتر درس می خوند.
این دوتا هرروز بزرگ تر می شدند. بچه کارگره به خاطر دور بودن از نیش و کنایه ی اون یکی مدرسه شو عوض کرد. رفت یه رشته دیگه. موقع کنکور از قصد شهرستان زد. از این خونه و ادماش متنفر بود. رفت شهرستان. اوایل خجالت می کشید بگه مامان و باباش چیکارن ولی بعد قوی شد، مرد شد. همه جا با افتخار مامان و باباشو معرفی می کرد. بچه درسخون دانشکده شون بود.
مامان این اقا پسر خیلی نگرانش می شد. هر روز زنگ، هر روز تلفن که باید بیای تهران. این آقا پسر ما بعد 7 سال برگشت خونه شون. انگار اینجا براش تازگی داشت. دیگه از مسخره کردنای بچه پولداره ناراحت نمی شد. انگار دوره عوض شده بود. این بار همه به بچه پولداره سرکوفت می زدند و هی بچه کارگره رو تو سرش می زدند. ولی این پسر ما کاریش نداشت. همیشه جوری رفتار می کرد که بقیه فکر می کردند این دونفر چقدر با هم رفیق اند.
این بچه پولدارم عوض شده بود. زن گرفته بود. انگار کم کم داشت آدم می شد.
زنش یه دختر 18 ساله بود. مامان پسره تمام ماجرا رو تعریف کرده بود. فکر می کرد زنش از این دخترای علاف تو کوچه خیابونه ولی این دختر فرق داشت. یه دختر قوی و درعین حال نجیب. با این حال زیاد از دختره خوشش نیومد. گاهی اوقات اونم مثل بچه پولداره رفتار می کرد. ولی بدون اینکه خودش بفهمه کم کم عاشقش شد.
کمی مکث کرد. نم نم بارون می اومد. بوی خاک توی باغ پیچیده بود.
جمله ی آخرش مدام توی گوشم می پیچید.
سیاوش: نمیری خونه؟
به خودم اومد. ازش فاصله گرفتم و گفتم: نه. میشه بقیه شو بگی؟
منتظر نگاهش می کردم. با لبخند نگاهم کرد و گفت: این طور نگام نکن. حواسم و به هم می ریزی!
خندیدم. خودشم خندید و دوباره ادامه داد.
سیاوش: یه شب بچه پولداره خواست تولد بگیره. تو شب تولدش اصلا حواسش به زنش نبود. زنش نبود. پسره ترسید و پیش خودش گفت: نکنه رفته؟
با این بهونه که بچه پولداره کلیدشو اشتباه برداشته رفت بالا. در زد. کسی درو باز نکرد. بازم درد زد زنش در و باز کرد. از چیزی که می دید تعجب کرده بود. یه نگاه به پاش انداخت. نمی تونست خوب راه بره. نگرانش شد. رفت شوهرشو صدا بزنه ولی شوهرش وقتی پیش دوستاش رفت یادش رفت! قضیه رو به بابای پسره گفت و اومد بالا. کمکش کرد. سعی می کرد نگاش نکنه نمی خواست به کسی خیانت کنه. ولی این دختر خیلی کله شق بود. سرش برای دعوا درد می کرد.
موقعی که خواست کمکش کنه از پله ها بیاد پایین دستاشو محکم گرفته بود. می ترسید فرار کنه. خودشم باورش نمی شد ولی دوست داشت همون طور دستاش تو دستاش بمونه.
شب زن قبلیه پسره اومد. مامان پسره حالش خراب شد و بردنش بیمارستان. پسره صبح که خسته و کوفته به خونه شون رفت دید همون طور روی تختش خوابیده. اتاقش برق می زد. بالای سرش ایستاد و بهش زل زد. هی یه این فکر تو مغزش رژه می رفت که نکنه دخترم دوسش داره!
چند روز بعد وارد خونه شد. یه صدایی از بالا می اومد. بچه پولداره زنه حاملشو کتک زده بود و اون دختر وسط اون دوتا ایستاده بود. تو دلم قدرتش و اون لحظه ستایش کردم. پسره دست بلند کرد تا بزندش ولی این پسر سریع خودشو بهش رسوند. نمی خواست کسی حتی یه خارم توی اون دختر فرو کنه. جلوی زنی که دوسش داشت کلی تحقیر و تحمل کرد.
با بچه پولداره گلاویز شد. اون دختر برای این که من اسیب نبینم خودشو جلو انداخت. پسره فهمید این دختر حداقل می فهمه انسانیت یعنی چی! از اون روز دیگه به واقعیت رسیدم که دوست دارم.
سیاوش: منم. نترس.
مگه می شد نترسید؟ قلبم تو دهنم بود! سریع گریه ام دراومد. سیاوش دستش و از روی دهنم برداشت. خودم و توی بغلش انداختم. اونقدر گریه کردم که احساس می کردم همین الان چشمام آب میشند. نمی دونم چقدر تو اون حالت بودیم. حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود.
سیاوش: راحت شدی؟
سرم و تکون دادم. خودم و ازش جدا کردم ولی دستشو دور گردنم حلقه کرد و من و به خودش چسبوند.
_: سیاوش.
بدون اینکه به من نگاهی کنه گفت: هیس! بذار یه شب برای خودمون باشیم.
انقدر قلبم تند تند می زد که احساس می کردم صداشو سیاوش هم می شنوه. روی نیمکت همیشگی نشستیم. از سرما نوک انگشتام زُق زُق می کرد. عطسه ای کردم.
سیاوش: سردته؟
بدون اینکه منتظر جوابم باشه من و تو بغلش کشید.
انقدر تو اون لحظه شوکه شده بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم. جدال بزرگی بین عقل و قلبم بود!
عقلم می گفت باید زودتر از اینجا برم.
قلبم می گفت شاید این آخرین خاطره باشه!
خودم و از تو بغلش بیرون کشیدم. از جام بلند شدم تا برم دستم و گرفت و گفت: باید با هم حرف بزنیم.
_: خوابم میاد.
سیاوش: اگه می خواستی بخوابی از ساعت 10 که رفتی تو اتاقت می خوابیدی!
بهش نگاه کردم و گفتم: تو من و چک می کنی؟
دستم و کشید و روی نیمکت نشستم.
سیاوش: هیچ وقت نفهمیدی که این چند وقت کارم همین بوده!
نگاهی بهش کردم. دوباره جدی شد و گفت: تعریف کن.
_: چیو؟
سیاوش: امروز چی شده بود؟ سعی نکن طفره بری!
نمی دونستم باید از چی حرف بزنم. احساس شرم و خجالت کل وجودم و گرفته بود. می دونستم اگه نگم تا آخر عمرم این احساس وحشتناک همراهم می مونه! چشمامو بستم و شروع کردم به تعریف کردن ماجرا.
در تمام مدتی که حرف می زدم سیاوش هیچی نمی گفت و اجازه می داد گریه کنم، بهش فحش بدم. وقتی به انتها رسیدم سیاوش اشکامو پاک کرد و من و تو بغلش گرفت. سرشو روی سرم گذاشت و گفت: هیچ چیزی برای گفتن ندارم.
کمی گریه کردم. انقدر سیاوش من و محکم تو بغلش گرفته بود که احساس می کردم نفسم دیگه بالا نمیاد.
یک دفعه ای بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد.
سیاوش: زیر اسمون خدا یه خونواده ای بودند که فقط یه پسر داشتند. پدر و مادر این پسر کارگر یه خونواده ی پولدار بودند که اونام یه پسر داشتند. این بچه کارگر دلش از اون لباسای رنگ و وارنگی که پسر پولداره می پوشید می خواست، اون پسر بچه دلش می خواست بابای اونم یه ماشین مدل بالا داشته باشه تا هی پزشو به بقیه بده. ولی هیچ کدومو نداشت. تا اینکه سن مدرسه رفتن شد. بابای بچه پولداره هر دوتای اینها رو تو یه مدرسه ثبت نام کرد تا مثلا باهم دوست و رفیق بشند ولی اینا هم تیکه ی هم نبودند.
بچه کارگره خیلی درس خون بود. می خواست دکتر بشه. می خواست قلب مامانشو درست کنه. ولی بچه پولداره کاراشو مسخره می کرد، به همه می گفت اینا گدان. بچه کارگر ناراحت می شد ولی هر روز باز بیشتر درس می خوند.
این دوتا هرروز بزرگ تر می شدند. بچه کارگره به خاطر دور بودن از نیش و کنایه ی اون یکی مدرسه شو عوض کرد. رفت یه رشته دیگه. موقع کنکور از قصد شهرستان زد. از این خونه و ادماش متنفر بود. رفت شهرستان. اوایل خجالت می کشید بگه مامان و باباش چیکارن ولی بعد قوی شد، مرد شد. همه جا با افتخار مامان و باباشو معرفی می کرد. بچه درسخون دانشکده شون بود.
مامان این اقا پسر خیلی نگرانش می شد. هر روز زنگ، هر روز تلفن که باید بیای تهران. این آقا پسر ما بعد 7 سال برگشت خونه شون. انگار اینجا براش تازگی داشت. دیگه از مسخره کردنای بچه پولداره ناراحت نمی شد. انگار دوره عوض شده بود. این بار همه به بچه پولداره سرکوفت می زدند و هی بچه کارگره رو تو سرش می زدند. ولی این پسر ما کاریش نداشت. همیشه جوری رفتار می کرد که بقیه فکر می کردند این دونفر چقدر با هم رفیق اند.
این بچه پولدارم عوض شده بود. زن گرفته بود. انگار کم کم داشت آدم می شد.
زنش یه دختر 18 ساله بود. مامان پسره تمام ماجرا رو تعریف کرده بود. فکر می کرد زنش از این دخترای علاف تو کوچه خیابونه ولی این دختر فرق داشت. یه دختر قوی و درعین حال نجیب. با این حال زیاد از دختره خوشش نیومد. گاهی اوقات اونم مثل بچه پولداره رفتار می کرد. ولی بدون اینکه خودش بفهمه کم کم عاشقش شد.
کمی مکث کرد. نم نم بارون می اومد. بوی خاک توی باغ پیچیده بود.
جمله ی آخرش مدام توی گوشم می پیچید.
سیاوش: نمیری خونه؟
به خودم اومد. ازش فاصله گرفتم و گفتم: نه. میشه بقیه شو بگی؟
منتظر نگاهش می کردم. با لبخند نگاهم کرد و گفت: این طور نگام نکن. حواسم و به هم می ریزی!
خندیدم. خودشم خندید و دوباره ادامه داد.
سیاوش: یه شب بچه پولداره خواست تولد بگیره. تو شب تولدش اصلا حواسش به زنش نبود. زنش نبود. پسره ترسید و پیش خودش گفت: نکنه رفته؟
با این بهونه که بچه پولداره کلیدشو اشتباه برداشته رفت بالا. در زد. کسی درو باز نکرد. بازم درد زد زنش در و باز کرد. از چیزی که می دید تعجب کرده بود. یه نگاه به پاش انداخت. نمی تونست خوب راه بره. نگرانش شد. رفت شوهرشو صدا بزنه ولی شوهرش وقتی پیش دوستاش رفت یادش رفت! قضیه رو به بابای پسره گفت و اومد بالا. کمکش کرد. سعی می کرد نگاش نکنه نمی خواست به کسی خیانت کنه. ولی این دختر خیلی کله شق بود. سرش برای دعوا درد می کرد.
موقعی که خواست کمکش کنه از پله ها بیاد پایین دستاشو محکم گرفته بود. می ترسید فرار کنه. خودشم باورش نمی شد ولی دوست داشت همون طور دستاش تو دستاش بمونه.
شب زن قبلیه پسره اومد. مامان پسره حالش خراب شد و بردنش بیمارستان. پسره صبح که خسته و کوفته به خونه شون رفت دید همون طور روی تختش خوابیده. اتاقش برق می زد. بالای سرش ایستاد و بهش زل زد. هی یه این فکر تو مغزش رژه می رفت که نکنه دخترم دوسش داره!
چند روز بعد وارد خونه شد. یه صدایی از بالا می اومد. بچه پولداره زنه حاملشو کتک زده بود و اون دختر وسط اون دوتا ایستاده بود. تو دلم قدرتش و اون لحظه ستایش کردم. پسره دست بلند کرد تا بزندش ولی این پسر سریع خودشو بهش رسوند. نمی خواست کسی حتی یه خارم توی اون دختر فرو کنه. جلوی زنی که دوسش داشت کلی تحقیر و تحمل کرد.
با بچه پولداره گلاویز شد. اون دختر برای این که من اسیب نبینم خودشو جلو انداخت. پسره فهمید این دختر حداقل می فهمه انسانیت یعنی چی! از اون روز دیگه به واقعیت رسیدم که دوست دارم.
گوشام چیزی رو که شنیده بود باور نمی کرد! سرم و بلند کردم. به چهره ام نگاه کرد.
سیاوش: چیه باور نمی کنی؟!
فقط نگاهش کردم.
من و توآغوشش گرفت. کنار گوشم گفت: خیلی دوست دارم!
چشمام و بستهب ودم. نمی خواستم انرژیم برای دیدن اطراف از بین بره. می خوا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 91- رمان اقلیما , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , نگاه دانلود , رمان ایرانی و عاشقانه تمنای وجودم | مهرنوش کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55137

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا