تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل اول)


بهشبلند شدم به اشپز خونه رفتم لیوانی ابمیوه از یخچال در اوردم و وقتی در یخچال و بستم چشمم به یاد داشت مادر افتاد که نوشته بود به خرید رفته و زود برمیگرده
به اتاقم برگشتم شروع کردم به درس خوندن اصلا حواسم به اطراف نبوود که گوششیم زنگ زد نگاه کردم مریم بود
_سلام
_سلام و زهره مار کدوم گوری هستی زود باش منو علاف کرده
با تعجب گفتم :
_مگه ساعت چنده؟
_هشت و نیمه بدو دیر شد
_وایییییییییی وایسا اومدم
_زوود باش دیره
لباسم و عوض کردم سوئیچ ماشین و برداشتم و به دنبال مریم رفتمو باهم به دانشگاه رفتیم


بالاخره کلاس تمووم شد و غر غرای مریم شروع :
وای سرم رفت چه قد بحث میکنن خوبه استاد سره کلاس بود وگر نه کله واسه ادم نمیذاشتن اینا دیدی پریسا چی کار میکرد؟
بعد با شکل خنده داری دستشو اورد بالا و اداشو دراورد و گفت :
_اوا استاد ببینینش
بعد لحنشو عوض کردو گفت :
_الهی بمیرم استاد سرما خوردین؟
من که از خنده مرده بودم سرمو بلند کردم پریسا رو دیدم که بالای سر مریم وایساده و با عصبانیت به ما نگاه میکنه خنده رو لبم ماسید مریم هنوز یه بند حرف میزد
_اوا استاد چرا نمره ی من پایین اومده؟
توی همین لحظه دستاشو بالا اورد که مثلا ادای پریسا رو در بیاره که دستش به صورت پریسا خورد جا خورد چشماش گرد شده بود یه دفعه لحنشو عوض کرد و گفت :
میگم عسل این دختر چه قدر دختره خوبیه نجیب باهوش خونواده دار ..........
پریسا نذاشت حرفش تمموم بشه با عصبانیت گفت :
من میگم الهی قربونتون استاد ؟ من میگم استاد فداتون بشم؟ نشوونت میدم
و با سرعت از اونجا دور شد
گفتم :
وای مریم گاوت زایید شش قلو
مریم بیخیال گفت:
_ولش کن بابا خب داشتم میگفتم کجا بودم؟
یه لحظه فکر کرد بعد گفت:
_اها استادم از اونور ا........
حرفشو قطع کردم و گفتم :
چی چی رو ولش کن تو که میدونی چه جور ادمیه
مثل این که خودشم ترسید چون رنگش پرید ولی خودشو نباخت و گفت :
_ولش کن بابا نمیتونه کاری بکنه
_من کاری ندارم خودت میدوونی حالا بیا بریم که استاد اگه بره کلاس رامون میده
به اطراف نگاهی انداختم فقط چند نفربودن نگفتم :
مریم بلند شو که ایندفعه با هم باید بریم عیادت
مریم هم بلند شد تا دم در کلاس دوییدیم در کلاس بسته بود استادم رفته بود سر کلاس رو به مریم کردم و گفتم :
حالا چی کار کنیم؟
نمیدونم ....میگم نریم تو بهتره بریم تو حیاط
نه بابا نمیشه کلی غیبت داشتیم
حالا دیگه کاریش نمیشه کرد اگه بخوای میتونیم در بزنیم ولی بعدش با خودت
حالا بهتر از غیبته اخر ترم پوستمونو میکنه
پس بقیش با خودت در بزن
اب دهانمو غورت دادم در زدم استاد اومد دم در گفتم اجازه هست؟
در کمال تعجب گفت:
بفرمایین خواهش میکنم
تا به حال سابقه نداشته بعد از خودش کسی رو تو کلاس راه بده وقتی رفتیم تو همه با دهان باز نگاهمون میکردن
یه جایی اخر کلاس پیدا کریدم و نشستیم مریم رو به من کرد گفت :
این چش بود؟
چشمکی بهش زدم و گفتم:
نمیدونم ولی بد جوری بهت نگاه میکرد
کوفت چرا تو همیشه فکرت منحرفه؟
ولی خدایی اقای فلاحی.........
اقای فلاحی حرفم و قطع کرد و گفت خانوم اعتمادی خواهش میکنم
ببخشید استاد
دیگه تا اخر کلاس حرفی نزدیم ولی مریم تو خودش بود
بعد از کلاس مریمو رسوندم و خودم به خونه رفتم هنوز درو باز نکرده بوودم که عرفالن با صدای بلند سلام کرد
سلام کردم و به اتا قم رفتم لباسمو عوض کردم به اشپز خونه رفتم صورت مهریان مامانمو بووسیدم اخ که چه قدر مادر عزیزه
سلامممممممممممممممممممم
سلام عزیزم خسته نباشی
شما خسته نباشی
غذاتو گرم کنم؟
نه خودم گرم میکنم مرسی
غذا رو گرم کردم خوردم رفتم تو هال روی مبل نشستم تلویزیونو روشن کردم و خودمو با اون مشغول کردم عرفان اومد پیشم نشست و گفت :
عسل؟
نگاهمو از تلویزون گرفتم و به عرفان نگاه کردم گفت:
پنج شنبه به یه مهمونی دعوت دارم ولی دوست ندارم تنها برم ازت میخوام تو هم با من بیایی البته اگه کاری نداری ؟
_کاری که ندارم ولی .......
_دیگه ولی و اما نداره خواهش میکنم
_باشه حرفی ندارم
و دیگه؟
__و دیگه سلامتی خودم و خودت و مامان بابا



روز پنج شنبه حدودا ساعت هفت از خواب بیدار شدم لباسمو عوض کردم و به اشپزخونه رفتم :
سلام مامان صبح بخیر




_سلام عزیزم صبحونتو بخور دیرت نشه
_چشم
_ساعت چند کلاست تموم میشه ؟
_تا ساعت 2 کلاس دارم
صبحانمو خوردم لباسمو عوض کردم و به دانشگاه رفتم بعد از کلاس به خونه رفتم دوش گرفتم موهامو خک کردم ارایش ملایمی کردم و لباسمو پوشیدم به اتاق عرفان رفتم در زدم و گفتم :
_عرفان من اماده ام
_ منم اماده ام الان میام
وقتی عرفان اومد بیروون برای چند لحظه همین جوری به هم نگاه میکردیم خیلی خشگل شده بود اون زود تر به حرف اومد
_ وای چه کردی این جوری که همه سکته میکنن برو عزیزم برو من دلم به حال دوستام میسوزه گناه دارن به خدا رحم کن
خندیدمو گفتم اتفاقا الان منم به همین فکر میکردم صدای مامانو از پشت شنیدم که میگفت :
هر دوتاییتون خوشگلین برین دیرتون نشه
یک ربع بعد عرفان جلوی یک در بزرگ نگه داشت عرفان بوق زد و در باز شد از ماشین پیاه شدیم دختری با لباس فرم مخصوص بهمون خوش امد گفت با هم به داخل رفتیم تعداد زیادی دخترو پسر در وسط سالن مشغول رقص بودن عده ای هم در گوشه ای از سالن جمع شده بودند و بلند میخندیدند مشغول وارسی اطراف بودم که صدایی منو به سوی خودش کشوند :
خوش اومدین منتظرتون بودم بفرمایین
عرفان بعد از سلام و احوال پرسی با اون اقا رو به من کردو با اشاره به اون اقا گفت :
فرزاد رادمنش . بهترین دوست بنده بعد رو به من گفت :
ایشون هم عسل خواهر من
دستشو دراز کردو اظهار خوشقتی کرد منم دستشو به گرمی فشردم
فرزدا با اشاره به اون طرف سالن گفت :
بفرمایین منم الان میام
روی یک مبل گوشه ای از سالن نشستیم بعد از چند دقیقه دختری قد بلند و بسیار زیبا به طرفمون اومد :
_ سلام خیلی خوش اومدین
_ ممنونم
_من خواهر فرزاد هستم فرنوش
_ خوشوقتم
_منم همین طور
_اینجا تنها نشینین بیاین پیش ما بعد رو به عرفان کرد ئ گفت :
_اقا عرفان ای طوری از مهمونتون پذیرایی میکنین ؟
با تعجب به عرفان نگاه کردم عرفان خندید و گفت :
_ چشم فرنوش جان
فرنوش رو به من کرد و گفت :
_حالا بلند شو با من بیا با بچه ها اشنا شو
رو به عرفان کردم منتظر اون شدم که فهمیدو گفت :
من منتظر فرزدا میموونم شما برو
فرنوش دستمو کشید و گفت :
_بیا میخوام با دوستام اشنات کنم
با فرنوش به طرف چند نفر که یه گوشه از سالن مشغول حرف زدن بودن رفتیم وقتی به اونا نزدیک شدیم فرنوش بلند گفت :
_یه نفر دیگه به جمعمون اضافه شد معرفی میکنم عسل
همه به طرف ما برگشته بودن و ما رو نگاه میکردن فرنوش رو به من کردو گفت :
_عسل جان معرفی میکنم اول از همه ساسان و سامان پسر خاله هام و سپیده خواهرشون . شهرزاد دخترعموم و کیمیا و کیانا دختر عمه هام و نادیا دوست من
با همه دست دادم بعد کنار فرنو روی یک مبل نشستم به محض نشستن من همه دوباره شروع به صحبت کردن سپیده رو به ساسان کردو گفت :
_ساسان باید برامون گیتار بزنه
ساسان با تعجب به بقیه نگاه میکرد که همه با یه لبخند گوشه ی لبشون حرف سپیده رو تایید میکردن ساسان گفت :
_چی کار کنیم دیگه معروف شدیم رفت ولی متاسفانه من گیتارمو از در خونه بیروون نمیارم همه هم شاهدن
فرنوش دست کرد پشت مبل و یه گیتار دراورد همه با دیدن این صحنه بلند خندیدن فرنوش رو به ساسان کردو گفت :
_ و دیگه ؟
ساسان به ناچار گیتارو از فرنوش گرفت :
خب چی بزنم ؟
نگاهش به اطرافش چرخید و روی من ثابت موند
همه به طرف من برگشتن گفتم:
_من نمیدونم
سامان گفت :
_ولی ایندفعه رو شما باید بگین
نگاهی به ساسان انداختمو گفتم :
_ولی ....
دستشو به نشانه ی تسلیم بند کردو گفت :
_من بی تقصیرم
_برای من فرقی نمیکنه بهتره از بچه ها بپرسین
_باشه هر جور راحتین
رو به بچه ها کرد کیمیا گفت :
یه چیزی بزن دیگه فقط توروخدا یه چیزی نزنی تا یک هفته افسردگی روخی روانی بگیریما
ساسانخندید و شروع به خوندن کرد وقتی تموم شد همه براش دست زدن حدود یک ساعت بعد فرزاد به طرف ما اومد و گفت :
_بچه ها شام حاضره
همه به طرف میز شام رفتیم من غذا برداشتم و به طرف یکی از مبل ها رفتم. بعد از چند لحظه فرنوش و نادیا و کیمیا به طرف من اومدن کنارم نشستن و کیمیا گفت :
_چرا تنها میشینی ؟ از همون اول که اومدی با عرفان یه گوشه نشسته بودی
چشمکی بهم زدو گفت :
_خوب کسی رو تور زدی
با عجب به اون نگاه میکردم گفتم :
_من کی رو تور زدم ؟
یه دفعه فرنوش گفت :
وای من یادم رفت بگم عسل خواهعر عرفانه
کیمیا و نادیا با تعجب به من نگاه میکردن نادیا گفت :
نه یعنی عسل خواهر عرفانه ؟
فرنوش خندیدو گفت :
_خب منم الان همینو گفتم دیگه باید از شباهتشون حدس میزدی
گفتم :
_نمیدونستین ؟
_نه ما فکر میکردیم تو نامزد عرفان هستی
_نه نه اون برادرمه الانم به خواست اون من اینجام
_چه خوب
بعد از شام دوباره عده ی زیادی مثله این که بعد از شام جون تازه ای گرفتن به وسط سالن هجوم بردن مشغول حرف زدن بودیم که ساسان به طرف ما اومد و از شهرزاد که تازه پیش ما اومده بود تقاضای رقص کرد
شهرزاد پذیرفت و باهم به وسط سالن رفتن
صدای به هم خوردن گیلاس ها با صدای مهمانها و موزیک ملایمی که گذاشته بودن در امیخته بود و فضای جالبی ایجاد کرده بود عرفان و فرزاد به طرفم اومدن و عرفان گفت :
_راحتی ؟
_اره جمع خیلی خوبیه
فرزاد گفت :
ما هر جمعه به کوه میریم گاهی اوقات عرفان هم با ما میاد خوش حال میشم اگه شما هم مارو همراهی کنین
تازه الان به اون دقت کردم
سنی حدود بیست و هست بیست و نه قدی بلند و هیکلی متناسب چشمانی گیرا و نافذ که به راحتی ادم رو جذب خودش میکرد موهایی خرمایی رنگ که قسمتی از اون روی صورتش ریخته بودو قافه اش رو جذاب تر جلوه میداد مشغول تجزیه تحلیل صورتش بودم که عرفان گفت :
_ اگه دوست داری میتونیم این جمعه رو با اونا همراه شیم
_ با کمال یل باید خوش بگذره
صدای گیرایش د گوشم پیچید
_بله خوش که میگذره ولی شب تا صبح باید پادردو تحمل کنین چون بچه ها تا کوه و برای بار هزارم فتح نکنن به خونه برنمیگردم
بی اختیار لبخند زدم
حدود ساعت دو بود که با عرفان به خونه برگشتم مامان از عرفان تشکر کردم و گفتم :
مرسی عرفان شب خیلی خوبی بود
_خوش حالم غزیزم شب بخیر
_شب بخیر
به اتاقم رفتم لباسمو عوض کردم و ارایش صورتمو پاک کردم روی تخت دراز کشیدم اون قدر خسته بودم که نفهمیدم چه طوری خوابم برد





جمعه صبح با صدای ساعت بلند شدم ساعت پنج بود وسایلم اماده بود خواستم برم عرفانو بیدار کنم که دیدم داره صبحانه میخوره گفت :
_بدو عسل دیر میشه
صندلی رو بیرون کشید رفتم پیشش نشستم که گفت :
_ صبحانتو کامل بخور چون راه طولانیه ضعف میکنی
_باشه
صبحانمو خوردم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بچه ها جلوی ایستگاه اتوبوس قرار گذاشته بودن و منتظر ما به همه سلام کردم شهرزاد گفت :
ماشینتونو اونجا پارک کنین
و به اون طرف خیابون اشاره کرد
عرفان ماشینو پارک کرد و به طرف ما اومد و باهم به بالای کوه حرکت کردیم
به پیشنهاد نادیا به یه قهوه خونه ایی که اونجا بود رفتیم و چون من صبحانه خورده بودم فقط یه چای داغ گرفتم بین عرفانو فرنوش نشستم عرفان گفت :
_سردته ؟
_نه هوا خوبه
سامان گفت :
_ بریم ؟
همه قبول کردن و راه افتادیم سامان بلند گفت که ساسان و شهرزاد نامزد کردن با تعجب به اونا نگاه میکردم بعد همه دست زدن و بهشوون تبریک گفتن
عرفان گفت :
_من برو لباسامو بدم خشک شوییی که عرووسی اقتادیم
رو به شهرزاد و ساسان کردم و گفتم :
مبارک باشه
تشکر کردن و ساسان دست شهرزاد و گرفت و تو گوشش یه چیزی گفت که شهرزاد خندید
فرزاد به یه نقطه وسطای کوه اشاره کرد و گفت :
چون امروز روز اولیه که عسل خانوم هم با ما میاد یه امرووزو باید بیخیال رفتن تا بالای کوه بشین .
همه قبول کردن تا بالا همه سر به سر ساسان و شهرزاد میزاشتن وقتی به اون نقطه ای فرزاد گفت رسیدیم نفس عمیقی کشیدم و از این هوای پاک به ریه کشیدم بچه ها بعد از گرفتن چند تا عکس خواستن به پایین برگردن که من گفتم :
اگه به خاطر من میخواین برگردین ن اصلا خسته نیستم فرزاد نگاهی به من انداخت و گفت :
الان بله ولی یکی دیگه که بالا تر بریم خسته میشین
_اولا که من بار اولم نیست که میام کوه بعدشم قول میدم هر وقت خسته شدم بگم برگردیم
همه خوش حال از این حرف من به طرف بالای کوه حرکت کردن همه جلوتر رفتن ولی فرزاد با من هم قدم شد
_بهتون نمیاد بیشتر از بیست و دو سه سال سن داشته باشین
خندیدمو گفتم :
بیست و سه سالمه
_دانشجویین دیگه ؟
_بله مهندسی عمران
_ خب پس تا چند سال دیگه مهندس میشین
_ بااجازه
_خواهش میکنم
همینجوووری داشتیم میرفتیم که سرم گیج رفت نزدیک بود با سر بخوردم زمین که فرزاد بازومو گرفت از تماس دستش با بازوم قلبم به تپش افتاد چشمان نگرانشو به من دوسخ و گفت :
حالتون خوبه ؟
_بله ممنونم
و دستمو از دستش بیرون کشیدم ...
همه برگشته بودن و به ما نگاه میکردن عرفان اومد و گفت :
_عسل حالت خوبه ؟
_اره یریم نیست سرم گیج رفت
_میخوای برگردیم ؟
_ نه بریم
به ساعتم نگاه کردم ساعت یازده و نیم بود قرار شد نهارو اون بالا بخوریم یکم اب توی کیفم داشتم برداشتم صورتمو شستم وقتی برگشتم جایی برای نشستن نیود فرزاد جا باز کرد و گفت :
بفرمایین این جا جای خالی هست
_ مممنونم
وقتی پیشش نشستم معذب شدم سرمو پایین انداختم و با پام روی زمین خاکی شکل های مختلفی میکشیدم صدای ساسانو شنیدم که گفت :
_چته فرزاد امروز اصلا رو فرم نیستی ؟
فرنوش گفت :
_ فقط امروز نیست که حدود یک هفته اس این طوریه چیزیم نمیگه
کیمیا با خنده گفت :
چیه فرزاد نکنه عاشق شدی ؟ فرزاد حرفی نزد کیمیا رزادو صدا کرد :
فرزاد .... فرزاد
یه دفعه صداشو بلند کردو داد زد
_فرزاد
فرزاد یه دفعه پرید
_چیه چرا این طوری میکنی ؟
_حواست کجاس ؟
_همینجاست
_میدوونم یک ساعت دارم صدات میکنم
_خب حالا چی میگی ؟
_ میگم چرا چند روزه این طوری شدی ؟
_ چه طوری شدم ؟
_نمیدونم چند روزه تو خودتی چیزی شده ؟
_ نه نه حالم خوبه
کیمیا شونه ای بالا اداخت و دیگه چیزی نگفت
شهرزادو نادیا ساندویچ درست کرده بودن و با خودشون اورده بودن همه شروع به خوردن کردیم و فرزاد هم چنان ساکت بود رو به فرزاد کردم و گفتم :
_اقا فرزاد ؟
_بله
_ مشکلییش اومده ؟
_ نه
بعد از چند لحظه فرزاد از اون حالت بیرون اومد و شروع کرد با بچه ها حرف زدن و شوخی کردن همه تعجب کرده بودن که اون این قدرعوض شده باشه عرفان گفت :
بچه ها بهتره برگردیم
همه قبول کردن و وسایلا رو جمع کردیم و همه به طرف پایین حرکت کردیم سپیده و فرنوش و نادیا و کیمیا با من اومدن و فرزادم با عرفانو سامان شهرزادو ساسان هم پشت سره ما میوومدن سپیده گفت :
_این ش بود امروز ؟
نادیا گفت :
_ نمیدوونم ولی خیلی تو خودش بود
فرنوش گفت :حدود یک هسفتس که اینجوری تو خودشه نمیدونم
دیگه کسی حرفی نزد ایینه کوه از همه خدا حافظی کردیم و از بقیه جدا شدیم
وقتی به خونه رسیدیم ساعت دو و نیم بود یه دوش گرفتم لباسمو عوض کردم و به هال پیش مامان رفتم مامان داشت با تلفن صحبت میکرد با اشاره به مادرم گفتم که با کی حرف میزنه اونم به من اشاره کرد که چند لحظه صبر کنم شونه بالا انداختم و به طرف اشپر خونه رفتم یه سیب از یخچال دراوردم یه گاز بهش زدم دندونام یخ زد همون جور که سیب میخوردم روی یکی از مبلا ولو شدم و تلویزیونو روشن کردم با کنترل از این شبکه به اون شبکه عوض میکردم حرصم در اومد این تلویزیونم که هیچ چی نداره .
مامان خداحافظی کردو تلفنو سره جاش گذاشت نگاهی به من انداخت و گفت :
_خوش گذشت ؟
_اره خوب بود
_عرفان کجاست ؟
_باید تو اتاقش باشه بابا کجاست ؟
_ یه مشکل توی حسابای شرکت به وجود اومده بابا مجبور شد بره روز جمعه هم دست از سره ادم ور نمیداره
_ کی مامان ؟
_ کی نه چی . کار
_حالا کی میاد ؟
_ کی ؟
_بابا دیگه ؟
_ الانا دیگه باید پیداش بشه
همین موقع صدای کلید ومد منو مامان با هم خندیدیم مامان گفت :
_چه حلال زاده اس
بابا اومد و گفت :
_چرا غیبت میکنین ؟
_ سلام بابا خسته نباشی
_ سلام عسلم . مرسی بابا خوبی؟
_ممنونم . چایی ؟
_اره ممنونم
صدای عرفان اومد :
_کم خودتو لوس کن دختر ااااا
بابا گفت :
_ شما کاری به دختر من نداشته باش
منم به طرف اشپز خونه رفتم از پشت در اشپز خونه زبونمو برای عرفان در اوردم و زود رفتم چایی ریختم عرفان گفت:
_ااااا بچه ی بد چرا زبون در میاری ؟
چایی رو جلوی بابا گذاشتم
مامان گفت :
_راستی تلفن عمه فهیمه بوود گفت امشب میاد خونه ی ما
چیزی نگفتم ولی حرصم در اومد عمه دوتا بچه داشت سعید و سارا سعید پسری مغرور بود همیشه سره همه چیز با من کل کل میکرد ولی سارا درس برعکس اون اروم و سربه زیر
حدودا ساعت هفت بود که پشت کامپیوتر نشسته بودم و ایمیلامو چک میکردم که صدای زنگ در بلند شد کامپیوتر و خاموش کردم ودرو قفل کردم به طبقه ی پایین رفتم مامان درو باز کرده بود با همه سلام و احوال پرسی کردم سعید رو به من گفت :
چه طوری دختر دایی ؟
_خوبم پسر عمه تو چه طوری؟
_به خوبیه شما نیستیم
زیر لب گفتم :
_خب خدارو شکر
_چیزی گفتی ؟
_نه
با ساا روی مبل نشستیم پرسیدم :
_ چه طوری ؟
با همون لحن ارومش گفت :
_من خوبم تو خوبی؟
_میگذرونیم دیگه
_خوب و بدش مهمه
_لبخندی زدم و گفتم :
_ خوبه
_من الان برمیگردم
_باشه
بلند شدم به اشپزخونه رفتم وچایی اوردم جلوی همه گرفتم بعد سینی رو روی میز گذاشتم عمه مشغول صحبت با مامان و بابا هم با سعید و عرفان صحبت میکرد رو به ساراکردم و گفتم :
_بیا بریم توی اتاق من عکسای روز جمعه رو نشونت بدم
_باشه بریم
بلند شدیم که سعید با یه ببخشید به بابا بلند شد و گفت :
بریم
_ببخشید کجا بریم ؟
درکمال پر ویی گفت :
_بریم عکس ببینیم دیگه
با اشاره به هر سه نفرمون گفتم :
_بریم عکس ببینیم ؟
بعد دستمو بین خودمو سارا چرخوندمو گفتم :
یا بریم عکس ببینیم ؟
سعید خندیدو دستشو بین خودشو سارا چرخوندو گفت :
هیچ کدوم بریم عکس ببینیم
گفتم :
بریددددددد ولی اگه تونستی پیدا کنی عکسارو بریدددد ببینین
_بریم سارا
سارا گفت :
_ااااا سعید خجالت بکش دیگه
_فعلا که اجازه داده شده میایی یا برم ؟
_واقعا که خیلی پر روویی برو
و سعید از پله ها بالا رفت سارا با تعجب به من نگاه میکرد گفت :
_چرا گذاشتی بره ؟
چیزی نگفتم روی یکی از مبلا نشستم و یه لیوان چایی برداشتمو یکی از پاهامو روی اون یکی پاهام انداختم و با لبخندی پیروزمندانه منتظر بودم. انتظارم زیاد طول نکشیید چون سعید با قیافه ای عصبانی از پله ها اومد پایین و پرسیدم :
_چی شد چرا این قدر زود اومدی پایین ؟
_کامپیوتر روشن نمیشد
_بله این کامپیوتر ما ویروسی شده گاهی اوقات یا بالا نمیاد یا اگه بالا بیاد سرعتش مذخرفه ولی قول میدم درستش که کردم بدم ببینی
چشمکی به سارا زدم سارا که موضوع و فهمید شروع به خندیدن کرد سعید هم از عصبانیت سرخ شده بود مامان و بابا که جریان و نفهمیده بودن پرسیدن :
چی شده ؟
گفتم :
_هیچ چی مثله این که سعید میخواسته عکسا رو ببینه که کامپوتر روشن نمیشده
رو به سارا کردم و گفتم :
_میایی بریم تو اتاق من ؟
بلند شدم نگاهم به عرفان افتاد که با عصبانیت نگاهم میکرد با هم به بالا رفتیم سارا گفت :
_گناه داشت بیچاره
_چی چی رو گناه داشت اون نباید منو اذیت کنه
_چی بگم ؟
دستشو گرفتم و تقریبا کشیدم :
_ حالا بیا بریم بابا بیخیال
در اتاق و باز کردم و وارد اتاق شدیم و کامپیوتر و روشن کردم و داشتم به سارا عکسا رو نشون میدادم که یه نفر در زد :
_بفرمایین
در باز شد و عرفان اومد تو با تعجب و عصبانیت به من نگاه میکرد که با خیال راحت پشت کامپیوتر نشسته بودم و عکسارو به سارا نشون میدادم :
_مامان گفت شام حاضره بیایین پایین .
_باشه الان میایم
و در اتاق و محکم به هم کوبید که سارا ترسید ومنم بلند خندیدم سارا رو به من گفت :
_دیوونه . نخند ترسیدم .چرا این طوری کرد؟
_عادتشه این در شده کیسه بکس این اقا هر وقت عصبانیه محکم در میزنه هر وقتم میخواد بره بیرون بازم عصبانیه درو محکم میکوبه به هم که این تابلو ها همه روی دیوار تکون میخورن گاهی احساس میکنم زلزله اومده و جیغ میکشم اونم میاد با کمربند میزنه منو جرئتم نمیکنم به بابا بگم که پوستمو میکنه
سارا که باور کرده بود با قیافه خنده داری گفت :
_اخه چه زجری میکشی تو . عرفان همچین ادمی نیست
_ به ظاهرش نگاه نکن . حالا بیا بریم پایین تا غذا رو تموم نکردن
پایین همه سر میز غذا همه منتظر ما بودن قیافه ی سارا خنده دار بود یه جای خالی پیش عرفان بود عمه اینا هر چی گفتن بشین اونجا قبول نکر منم اینور از خنده روده بر شده بودم عرفان زیرلب گفت :
_میدونم کار تو . دارم برات
اخر سر از پیش عمه بلند شدم و گفتم: سارا جان بیا من اونجا میشینم
_با خوش حالی انگار دنیارو به نامش کردن بلند شد صورتمو بوسید که باعث تعجب همه شد توی گوشم گفت :
_دمت گرم نزدیگ بود از ترس سکته کنم
_ نه بابا دیگه این قدرا هم بد نیست بد بخت
_ رفتم پیش عرفان نشستم عرفان که حسابی عصبانی شده بود چپ چپ بهم نگاه میکرد سعید بی خیال با غذاش بازی میکرد ( ازش کاملا بعید بود چون همیشه مثل خرس گرسنه میموونه میزو صاف میکنه ) منم خوش حال از این که یه بار دیگه حالشو گرفتم خیلی با ارامش شروع به خوردن غذا کدم بعد از شام هم به هیچ کس اجازه ی جمع کردن lمیز و ندادم بعدشم چایی ریختمو بردم توی هال بابا گفت :
_دست دختر گلم درد نکنه
_قابل نداره بابا جون
عمه و مامان داشتن با هم حرف میزدن بابا گفت :
_بیا حالا اگه حرف زدنشون تموم شد
_مامان با دلخوری صاف نشست و گفت :
_بفرمایین امری داشتین ؟
_شما سرور مایی
وسکوت کرد عمه کلافه گفت :
_میگی یا نه ؟
بابا با شیطنت یکی از ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
_نه
مامان گفت :
_پس لطفا دیگه بحث ما رو قطع نکن
_
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55135

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا