تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل دوم)


ورفتم و روی تخت دراز کشیدم
_دست شما درد نکنه یعنی خفه شم دیگه
_سارا من همچین حرفی نزدم
_به طور غیر مستقیم چرا
- خیلی خب معذرت میخوام
_ اشکالی نداره . باید بری از مادرت معذرت خواهی کنی ناراحت شد
_ الان حوصله ندارم
_ولی رفتارت باهاش درست نبود
_ چشم خانوم اخلاق میرم ولی گفتم که الان نه خسته شدم شما ظهر خوابیدین منم میخوام بخوابم
و پتورو روی سرم کشیدم
_ چند دقیقه ی دیگه خودت پشیمون میشی
_ میدونم
سارا رفت و در رو هم پشت سرش بست رفتارم با مادرم درست نبود خودم هم از رفتارم پشیمون بودم برای همینم بلند شدم و رفتم پایین هیچ کس توی هال نبود حدس زدم باید رفته باشن بیرون رفتم توی اشپز خونه مامان اون جا بود سرشو روی مبز گذاشته بود صداش کردم :
_مامان ؟
بدون این که سرشو بلند کنه گفت :
_بله
رفتارش سرد بود
_معذرت میخوام
سرشو بلند کرد و گفت :
_ میدونستم میایی معذرت خواهی میکنی
_میبخشی ؟
_ خب معلومه ولی دفعه ی دیگه بگو کجا میری
رفتم و بوسیدمش گفتم :
_الهی قربونت برم مامان مرسی بابا اینا کجان ؟
_ رفتن بیرون
_شما چرا نرفتی ؟
_تو تو خونه تنها میشدی
_ مرسیییییییییییییی
_حالا بیا باهم بریم بیرون
_کجا بریم ؟
_بگردیم
_فقط زود باید برگردیم چون ممکنه بچه ها زود برگردن
_چشم بریم
بلند شدیم و با مامان از ویلا اومدیم بیرون با هم لب دریا قدم زدیم و حرف میزدیم نیم ساعت بعد هم به خونه برگشتیم و دوتایی تلویزیون نگاه میکردیم که بچه ها با سرو صدا اومدن داخل با تعجب به منو مامان نگاه میکردن عرفان گفت :
_خوب با هم خلوت کردینا
_ مگه فوضولی ؟
_ بی ادب . با برادر بزرگترت درست صحبت کن
خندیدمو گفتم :
_ اه ببخشید یادم نبود مگه شما کنجکاو هستی ای برادر بزرگ ؟
مامان حرمون و قطع کرد و رو به عرفان گفت :
_ بابا کجاست ؟
_ با سعید رفت غذا بگیره الان میاد
دو روز بعد اماده شدیم که به تهران برگردیم این دفعه هر کسی با ماشین خودش رفت و منو بابا و عرفان و مامان هم با ماشین خودمون وسط راه از خستگی چشمامو بستم که بخوابم که صدای فریاد مامان که میگفت : حواست کجاست جلوتو مواظب باش
باعث شد که چشمامو باز کنم یک لحظه چشمام و بستم و دیگه هیچ چی نفهمیدم


وقتی چشمامو باز کردم خودمو توی بیمارستان دیدم بابا با سر باند پیچی شده بالای سرم بود .سرم به شدت درد میکرد چشمامو روی هم فشار دادم تا شاید برای یک لحظه دردش بخوابه اما فایده ای نداشت احساس کردم دستام و پاهام سنگین شدن صدای بابا توی گوشم طنین انداز شد :
_عسل . صدای منو میشنوی ؟
صداش خش داشت با صدایی گرفته گفتم :
_من اینجا چی کار میکنم بابا چی شده ؟
سکوت
بابا؟
_جون بابا
_چی شده ؟
_هیچ چی بابا هیچ چی
_مامان کجاست ؟
سکوت کرد فقط قطره اشکی که سعی در پنهان کردنشو داشت رو دیدم
_چی شده بابا چرا این طوری شدین ؟ عرفان کجاست ؟
_حالش خوبه بابا . حالش خوبه
_ولی من که خوب بودم چرا.........؟
تمام صحنه های تصادف جلوی چشمم رزه میرفتن . فریاد مامان . صورت خونیه بابا...... به اشکام اجازه ی فرو ریختن دادم تمام توانمو توی صدام جمع کردم و گفتم :
_برای.... مامان... اتفاقی ....افتاده ؟
سکوت
_توروخدا.... بابا.... بگو.... بابا
احساس بدی داشتم نفسم بند اومده بود به زور نفس میکشیدم بابا با نگرانی پرستارو صدا کرد بعد از چند دقیقه صدای اعتراض امیز پرستار بلند شد :
_ برین بیرون اقا
چشمامو بستم و دردی توی دستم احساس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم


روزی که برای اولین بار بعد از یک هفته بلند شدم از بابا خواستم که منو از اونجا ببره احساس خفگی داشتم حتی توان این که برای اخرین بار صورت ناز مامانمو ببوسم رو هم نداشتم عرفان چند رو قبل از من مرخص شده بود اون و بابا اسیب جدی ای ندیده بودن منم فقط سرم شکسته بود وسرو و صورتم زخمی شده بود تموم اون مدت رو با قرص و امپول های مسکن سر کرده بودم
دیگه تحمل نداشتم روز اخری رو که توی بیمارستان بودم با التماس از بابا خواستم منو از اونجا ببره اونم حالش خوب نبود باورم نمیشد زندگیه ما یک شبه به هم ریخت
وقتی خواستم برم خونه عرفان اومد دنبالم چشمام قرمز و پف کرده بود معلوم بود گریه کرده بود
عرفان در رو باز کرد و وارد شد اشک به چشمام هجوم اورد به در تکیه دادمو به داخل خونه نگاه کردم عرفان دستمو گرفت و اشکامو پاک کرد :
_الهی قربونت برم گریه نکن عزیزم بیا بریم تو
با کمک عرفان داخل شدم به هق هق افتاده بودم عرفان منو توی بازوهاش گرفت سرمو روی سینه اش گذاشته بودمو گریه میکردم :
_حالا چی کار کنم عرفان هان ؟ چی کار کنم .؟
_ بیا بریم تو
عرفان منو روی تختم نشوند دراز کشیدم و عرفان پتورو روی من کشید و رفت بیرون بعد از چند دقیقه با یک لیوان اب اومد تو لیوان اب رو به زور به خوردم داد چشمامو بستم اون قدر گریه کردم تا چشمام سنگین شد و خوابم برد خواب که نه همش کابوس بود
وقتی بلند شدم ساعت حدود سه بعد از ظهر بود لباسامو عوض کردم ومشکی پوشیدم رفتم بیرون عرفان روی مبل دراز کشیده بود با صدای پای من بلند شد :
_چرا از جات بلند شدی ؟ تو باید استراحت کنی
_من حالم خوبه میخوام برم پیش مامان میبری منو ؟
_تا وقتی که حالت کاملا خوب نشه امکان نداره
_اگه تو نبری مجبور میشم خودم برم
_ تو نمیتونی بری
_جرا ؟
_رانندگی برای شما فعلا ممنوعه بابا ماشینتو برده گذاشته پارکینگ شرکت
_بلند میشی ببری منو یا زنگ بزنم اژانس ؟ حوصله ندارم عرفان
بلند شد و گفت :
_باشه فقط باید اروم باشی
_باشه بیا بریم
با عرفان به بهشت زهرا رفتیم عرفان قبر مادرمو خونه ی جدید ولی نحس مادرمو بهم نشون داد پاهام شل شد یعنی مامانم اینجا خوابیده ؟ زندگیه من اینجا خوابیده ؟ نه . نه این امکان نداره
بغض تو گلوم بزرگتر میشد رو به عرفان کردم و گفتم :
_تو دروغ میگی عرفان مامان من اینجا نیست
فریاد کشیدم :
_همتون دروغ میگین میخواین اذیتم کنین
صدامو پایین اوردم و اروم گفتم :
چرا عرفان ؟ چرا دارین اذیتم میکنین ؟ میدونین من چه قدر بهش وابسته بودم ولی بازم اذیتم میکنین چرا ؟
دیگه نتونست خودشو کنترل کنه بلند زد زیر گریه دستشو گرفتم و گفتم :
_عرفان خواهش میکنم اذیتم نکن بکو مامانم کجاست ؟ بگو عرفان
دستمو ول کردو به طرف ماشین رفت
داشتم از درد بغضی که توی گلوم مونده بود و قصد بیرون اومدن نداشت خفه میشدم زانوهام خم شد نشستم و گفتم :
_چرا مامان چرا ؟ مگه دوستم نداشتی ؟ مگه نمیگفتی عزیرتم . عسلتم ؟ پس چرا رفتی ؟ چرا تنهام گذاشتی ؟ چه طور دلت اومد ؟مامان ؟ مامان جونم ؟ بلند شو خواهش میکنم میخوام صورت ماهتو ببوسم میخوام سرمو روی پاهات بزارم تا نازم کنی مامان چند وقته صورت قشنگتو ندیدم چند وقته صدای قشنگتو نشنیدم دلم برات تنگ شده دیگه ... تحمل ... ندارم ....مامان .. تحمل .. ندارم
نفس کشیدن برام مشکل شده بود عرفان اومد بالای سرم و گفت :
_عسل تو قول داده بودی بلند شو الان بابا میاد خونه میبینه نیستی نگران میشه
به زور بلندم کردو منو داخل ماشین نشوند درو بست و خودشم سوار شد ماشینو روشن کرد نفسم بالا نمیومد و میلرزیدم عرفان شیشه رو پایین کشید :
_ عسل ؟ میخوای بریم بیمارستان ؟
سررمو تکون دادم عرفان ماشینو نگه داشت بعد از چند دقیقه با یک بطری اب معدنی برگشت به زور اب و بهم خوراند حالم یکم بهتر شده بود عرفان ماشینو روشن کردو به طرف خونه حرکت کرد سرمو به صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم سعی کردم بخوابم ولی قایده ای نداشت سرم به شدت درد میکرد وقتی به خونه رسیدیم به اشپزخونه رفتم و یه قرص مسکن خوردمو رفتم توی اتاق خودمو روی تختم رها کردمو سرمو محکم توی دستام فشار دادم چشمامو بستم نفهمیدم چه طوری خوابم برد
وقتی بیدار شدم روشنایی روز جای خودش رو به تاریکیه شب داده بود از اتاق رفتم بیرون تموم چراغای هال خاموش بود برگشتم توی اتاق نشستم یه گوشه و سرمو روی زانو هام گذاشتم و چشمامو بستم
روزها به کندی میگذشتن شب و روز دیگه برام مفهومی نداشت بارها فامیل و دوستان و اشنایان به خونمون اومدده بودن تا با من حرف بزنن اما هیچ کدوم موفق نشدن در رو از پشت قفل میکردمو مینشستم توی اتاق زیر چشمام گود افتاده بودو حسابی لاغر شده بودم به غیر از خودم و عکس مامانم با هیچ کس حرف نمیزدم فقط پنج شنبه ها بدون این که به کسی چیزی بگم میرفتم سره قبر مامان . بابا و عرفان نگرانم بودن چیزی به چهلم مامان نمونده بود یک روز عرفان اومد تو و خواست باهام حرف بزنه چراغو روشن کرد نور توی چشمم رو میزدو چشمم رو اذیت میکرد عرفان لبخند زده بود ولی از چشماش غم میبارید میدونستم به ظاهر لبخند میزنه اما توی دلش گریه میکنه و زار میزنه
_چرا اونجا نشستی عسل ؟ بیا بیرون
فقط بهش نگاه میکردم
_عسل ؟
_سکوت
اومد کنارم نشست دستمو توی دستاش گرفت و گفت :
_ نمیخوای با من حرف بزنی ؟
سرمو تکون دادم سرشو به دیوار تکیه داد و با بغضی که کاملا از صداش معلوم بود گفت :
_تو فکر میکنی واسه من اسونه ؟ فکر میکنی واسه بابا اسونه ؟ میدونی چه زجری میکشه ؟ میدونی ؟ میدونی چه قدر خودشو کنترل میکنه تا صداش در نیاد ؟ میدونی .....
بقیه ی حرفش رو نیمه نموم گذاشت و من هم همچنان سکوت کردم
_چرا هیچ چی نمیگی ؟ با این سکوتت چی رو میخوای ثابت کنی ؟ با سکوت کردن و عذاب کشیدن تو مامان برنمیگرده عسل برنمیگرده
سکوت
_ده یه چیزی بگو . تا کی میخوای ساکت بمونی ؟ هان ؟ تا کی نزدیک چهل روزه که هیچ صدایی از تو درنیومده بگو عسل یه چیزی بگو
سکوت
بلند شد و از اتاق رفت بیرون

روز چهلم مامان سره قبرش نشسته بودم و فقط روی قبرش دست میکشیدم و اب هایی رو گه باهاش قبر رو شسته بودن رو پاک میکردم بغض توی گلوم بهم اجازه ی حرف زدن و گریه کردن نمیداد خیلی دوست داشتم گریه کنم دوست داشتم گریه کنم و دردمو بریزم بیرون اما ...
وقتی بلند شدیم که بریم خونه سرم گیج رفت و دیگه هیچ چی نفهمیدم
چشمامو باز کردم خودمو روی تخت بیمارستان دیدم و سرم به دستم وصل بود چشمامو بستم که صدای پرستار نگاهمو به طرف خودش کشوند :
_بالاخره به هوش اومدی ؟
با تعجب بهش نگاه میکردم که گفت :
_دو روزه که بیهوشی
بی توجه به حرفی که زد رومو به طرف پنجره کردم و به درخت بلندی که به خاطر باد شاخه هاش به شیشه میخوردن نگاه کردم هوا بارونی بود دلم حسابی گرفته بودچشمامو بستم و به صدای بارون گوش دادم پرستاربیرون رفت بعد از چند دقیقه صدای پایی رو شنیدم که به طرف تخت میومد صدای مریمو شنیدم که اروم گفت :
_بیداری ؟
چشمامو باز کردم و به طرفش نگاه کردم لبخند قشنگی زد و و گفت :
_سلام
فقط نگاهش کردم
دستشو روی موهام کشیدو با بغضی که کاملا از صداش معلوم بود گفت :
_نمیخوای جواب سلاممو بدی ؟ نمیخوای باهام حرف بزنی
سکوت
_عسل ؟
_سکوت
_الهی قربونت برم یک چیزی بگو . دارم میمیرم
سکوت کردم .چند لحظه به چشمام که حالا از اشک پر شده بود نگاه کرد و بعد هم سرشو تکون داد و با قدم های بلند بیرون رفت
اشک هام پهنای صورتمو پوشونده بود زیر لب زمزمه کردم :
_چرا خدا ؟ چرا ؟ تا کی باید تحمل کنم ؟
گریه ام شدت گرفت و بلند زدم زیر گریه پرستار اومد تو و وقتی حال خرابمو دید امپولی بهم تزریق کرد . یواش یواش چشمام سنگین شدن و بیهوش شدم
این دفعه وقتی چشمامو باز کردم بابا بالای سرم بود و عرفان هم کنار پنجره وایساده بود و به بیرون نگاه میکرد نگرانی توی چشمهای پدرم سوسو میزد وقتی دید که چشمامو باز کردم لبخندی همراه با اشک توی جشمهاش زد و گفت :
_خدایا شکرت
عرفان با صدای پدرم برگشت و وقتی چشمهای باز منو دید لبخندی تلخ زد و گفت :
_بالاخره راضی به بیدار شدن شدی ؟ چه قدر میخوابی زمستون تموم شد
دیگه هیچ شوخی ای برام مزه ای نداشت
صبح روز بعد از بیمارستان مرخص شدم و رفتم خونه و بابا و عرفان برای استراحت به اتاق خودشون رفتن منم به اتاقم رفتم و بدون این که لباسامو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم نیم ساعت بعد بلند شدم تا برم بهشت زهرا سوئیچ ماشین و برداشتم . از جلوی در اتاق بابا رد میشدم که صدای گریه اش و حرف زدنش با مامان چهار ستون بدنمو لرزوند به دیوار تکیه دادم و به اشکام اجازه ی پایین اومدن دادم صداشو میشنیدم که میگفت :
_ خیلی زود تنهام گذاشتی . خیلی زود . من با عسل چی کار کنم ؟ از وقتی تو رفتی حتی یک کلمه هم حرف نزده. دلم برای شلوغیه خونم تنگ شده . دلم برای دیدنت تنگ شده . دلم برای لبخند عسل و خنده های از ته دله عرفان تنگ شده .
شنیدن صدای گریه ی یک مرد خیلی سخته خیلی
جلوی دهنمو گرفته بودم تا صدای گریه ام بابارو متوجه نکنه همون طور به طرف در اتاق دوییدم و درو باز کردم و خودمو روی تخت انداختم و بلند شروع کردم به گریه کردن . دستی رو روی سرم احساس کردم صدای مهربون بابا رو شنیدم که گفت :
_گریه نکن عزیزم . سرمو بلند کردم و خودمو توی بغل بابا جا دادم سرمو روی سینه اش گذاشتم و بلند گریه کردم بابا اروم سرمو نوازش میکرد :
_گریه نکن بابا جون بلند شو لباساتو عوض کن عزیزم بلند شو
سرمو از روی سینه اش بلند کردم و سرمو تکون دادم :
_تو که نمیتونی همش لباس سیاه بپوشی که .
سکوت کردم بابا وقتی دید بحث کردن با من فایده ای نداره بلند شد و رفت بیرون
سه ماه با دلتنگی گذشت توی این سه ماه مریم بارها اومده بود و میخواست منو ببینه اما او رو هم نمیپذیرفتم
یک روز که مشغول درس خوندن بودم مریم اومد و باز هم میخواست منو ببینه اما من بهش اجازه ندادم و دوباره شروع کردم به درس خوندن چند دقیقه بعد در باز شد و مریم بر افروخته وارد شد:
_این چه مسخره بازی ایه که در اوردی ؟چرا نمیزاری ببینمت ؟
باتعجب نگاهش کردم اما حرف نزدم ادامه داد :
این کارات چه معنی ای میده ؟ میایی دانشگاه اما حتی اجازه ی سلام کردن هم بهم نمیدی همش یه گوشه غمبرک زدی که چی بشه با این گوشه گیری های تو چی درست میشه ؟
لحنشو اروم تر کردو گفت :
_تو داری هم خودتو هم خونوادتو که الان بهت نیاز دارن نابود میکنی
سکوت کردم
_عسل خواهش میکنم تو باید با این مسئله کنار بیایی با عذاب کشیدن تو مادرت برنمیگرده .تو که با خودت این طوری میکنی داری عرفان و پدرت رو هم عذاب میدی
با لحنی که نا امیدی در اون موج میزد ادامه داد :
_ به خاطر اونا عسل به خاطر اونا دست از این کارات بردار
سکوت
_ ده یه چیزی بگو
سکوت کردم اشکام بی احتیار سرازیر شدن مریم جلو اومد و منو بغل کرد
_ من چی کار کنم عسل ؟ نمیتونم تورو این طوری ببینم و دست رو دست بزارم حداقل باهام حرف بزن
سکوت
_عسل
بی حوصله بلند شد و گفت :
من فردا دوباره میام اینجا امیدوارم اون موقع دوباره همون عسل سابق شده باشی من نیاز دارم به اون عسل تو دیگه عذابم نده
و رفت


از اون روز به بعد مریم هر روز میومد و با من حرف میزد . مریم از هر دری برام حرف میزد . از عروسیه بچه ها ی دانشگاه از برادرش . با تموم وجودش سعی میکرد لبخند و به لبهای من بیاره اما موفق نشد یک روز دیگه واقعا کلافه شده بود وقتی سکوت منو دید گفت :
_عسل من این همه حرف زدم یعنی تو هیچ نظری نداری ؟
داد کشید :
عسل من چی کار کنم ؟
بلند شد یکی از تابلو هایی که خیلی دوست داشتم و برداشت و محکم کوبید زمین با عصبانیت همراه با اشک داد زد :
_بلند شو بگیر منو بزن فحشم بده مگه تو این تابلو رو دوست نداشتی ؟ مگه تو نبودی نمیذاشتی کسی بهش دست بزنه ؟ حالا بلند شو فحشم بده بزن تو گوشم
به طرف گلدون روی میز رفت و اونم انداخت شکوند :
_پاشو عسل پاشو پاشو این یادگار بهترین دوست دوران دبیرستانمون بود یادت رفت ؟
نشست گوشه ی دیوار و پاهاشو جمع کردو سرش رو روی زانوهاش گذاشت و با صدای بلند گریه کرد :
_پاشو عسل خسته شدم .
بلند شدم و به طرفش رفتم دستمو روی سرش گذاشتم سرشو بلند کرد چشماش از اشک قرمز شده بود :
_یه چیزی بگو عسل تا کی میخوای سکوت کنی ؟
دوست داشتم براش حرف بزنم دوست داشتم باهاش دردل کنم اما صدام در نمیومد دستاشو توی دستام گرفتم و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم :
_معذرت ... میخوام ... مریم
با تعجب بهم نگاه میکرد بعد لبخندی زد و گفت :
_عسل تو حرف زدی . اره بعد از پنج ماه
منو توی بغلش گرفت و گفت :
_ازت ممنونم عسل .مرسی
اون جمله تنها جمله ای بود که از گلوی خشک شده ام بعد از یک مدت طولانی بیرون اومده بود بعد از اون اتفاق هم باز هم سکوت کردم دیگه با این وضعیت خو گرفته بودم و تلاش های مریم هم برای درآوردن من از این وضعیت بی فایده بود یک روز مریم به دنبالم اومد و گفت :
_میخوام ببرمت پیش یک دکتر با پدرت هم صحبت کردم بلند شو عسل .
درست نفهمیدم چی گفت دکتر برای چی ؟ همون طور بی حرکت مونده بودم مریم رفت از توی کمد یک دست لباس با رنگ روشن در اورد و انداخت روی تخت اما من بی توجه به اون به طرف کمد رفتم و یک دست لباس سیاه از تو کمد در اوردم و انداختم روی تخت معلوم بود عصبانی شده اما چیزی نگفت:
_پایین منتظرتم زود بیا
لباسمو عوض کردم و و رفتم پایین سوار ماشین شدم نمیدونستم کجا میریم فقط میدونم که از چند خیابون گذشتیم بعد از نیم ساعت جلوی یک ساختمون بلند توقف کرد و گفت :
_پیاده شو
با تعجب بهش نگاه کردم گفت:
_نمیخوای پیاده بشی ؟
از ماشین پیاده شد و اومد در طرف من رو باز کرد و گفت :
_پیاده شو
بی اختیار پیاده شدم چشمم به تابلوی ساختمان افتاد : دکتر فرزاد رادمنش اسمش برام اشنا اومد اما هر چی فکر کردم یادم نیومد .دکتر مریض داشت برای همینم باید منتظر میموندیم من هنوز نفهمیده بودم برای چی به اونجا اومدم بعد از کمی معطلی منشی گفت :
_ خانم اعتمادی نوبت شماست بفرمایین تو
مریم بلند شد و منم بلند شدم مریم در زد و وارد شد منم پشت سرش وارد شدم
مردی نسبتا جوان پشت میز نشسته بود و داشت چیزی رو یاد داشت میکرد مریم گفت :
_سلام
مرد جوان سرشو بلند کرد گفت :
_بله بفر....
با دیدن من که از پشت مریم بیرون اومدم بقیه ی حرفش توی دهنش خشک شد بلند شد و گفت :
_عسل خانم شما ؟ این جا ؟ برمایین بنشینید
مریم با چشمانی گشاد مارو نگاه میکرد روی مبل جلوی میز فرزاد نشستیم گفت :
_بابت اون حادثه واقعا متاسفم چند بار برای عرض تسلیت منزل ایشون رفتم اما مثله این که وضعیت روحیه چندان مناسبی نداشتند و هیچ کسی رو به حضور نمیپذرفتن تسلیت میگم خانم
بغض داشت خفم میکرد اما دریغ از قطره ای اشک مثله این که فرزاد فهمید و لیوانی اب به دستم داد و گفت :
_کمکی از دست من برمیاد ؟
مریم تمام ماجرا رو برای فرزاد تعریف کرد و فرزاد هم به صندلیش تکیه دادده بود و خوب به حرفهای مریم گوش میکرد وقتی حرفهاش تموم شد فرزاد رو من کرد و گفت :
_میتونین حرف بزنین ؟
توی چشمهای عسلیش برق خاصی میدرخشید میخواستم بگم اره میتونم اما لبم کوچکترین حرکتی نکرد فرزاد رو به مریم گفت :
_خانم فتاحی میشه چند لحظه بیرون منتظر باشین ؟
_البته
و بلند شد و رفت بیرون
فرزاد رو به من گفت :
_ اون حادثه حادثه ی واقعا تلخی بود نه تنها برای شما بلکه برای تمام خونوادتون پدرتون و عرفان به خاطر شما سعی کردن تا با این موضوع کنار بیان شما هم باید همین کار رو بکنی باید با این وضوع کنار بیایی خاطرات مادرت رو پیش خودت نگه داری و به کسانی که در حال حاظر زنده و نگران شما هستن فکر کنی نمیگم مادرت رو فراموش کن اما به افراد اطرفات هم توجه کن ......
با حرکت دستام ازش خواستم به این بحث خاتمه بده سرشو تکون داد و گفت :
-میخوام هر موقع مشکلی داشتی روی من حساب نتی کمکت میکنم قول میدم میخوام حداقل هفته ای دوبار ببینمت خودت باید بیایی باشه ؟
از حرفهای مسخره اش اعصابم داغون شد تنهایی توی اتاق خودمو به اومدن به اینجا ترجیج میدادم اب نیاوردم و با تموم توانم رو توی صدام ریختم و گفتم :
_من یک بیمار روانی نیستم که شما این طوری با من حرف میزنی من حالم خوبه و هیچ مشکلی هم ندارم و به کمک هیچ کس هم نیازی ندارم و کیفم رو برداشتم که برم که اون گفت :
_خوبه خیلی خوبه افرین حرف زدن شما بعد از پنج . شش ماه قدم مثبتی بود اما باز هم میخوام شما رو ببینم هر جا که شما بگی
_ برای چی ؟
_ میخوام کمکت کنم
_ نمیتونی
_سعی خودمو میکنم
_اگه میتونی یک بار دیگه مادرم رو بهم برگردون
با تعجب بهم نگاه میکرد گفت:
من .........
حرفشو قطع کردم و گفتم :
_بله حرف فوق العاده مسخره ای بود اما جز این هیچ کمکی نمیتونین به من بکنین خدانگهدار
درو باز کردم و با سرعت از اونجا خارج شدم


باورم نمیشد من بعد از پنج شش ماه حرف زده بودم به نظرم حرف هاش واقعا مسخره میمومد مریم وقتی منو دید به دنبالم راه افتاده :
_چی شد ؟
سرمو به نشانه ی دلخوری تکون دادمو با قدم های بلند از مطب خارج شدم مریم دنبالم دویید و صدام کرد :
_عسل . عسل وایسا
بی توجه به فریادش قدم هامو تند کردم و به طرف ماشین رفتم و بهش تکیه دادم از رفتارم پشیمون بودم مریم حق داشت با بغض رو به مریم گفتم :
_مریم ؟
با شور و هیجانی واضح گفت :
_جانم
_من دیوونه ام . خسته ات کردم ..... معذرت میخوام
و سرمو پایین انداختم
مریم اومد و با انگشتش سرمو بالا گرفت و گفت :
_ توی چشمام نگاه کن
اروم سرمو بلند کردم لبخند قشنگی زد و گفت :
_دیگه این حرفو نزن خب ؟
دارم دیوونه میشم مریم اون فکر میکنه من دیوونه ام . به خدا دیوونه نیستم فقط میخوام یک بار دیگه مامانمو ببینم
چند نفر از کنار ما رد شدن و با تعجب به من نگاه میکردن
مریم خندیدو گفت :
_خب دیگه لوس نشو اگه گرسنته شیر خشک بگیرم واست
_لوووس نشو مریم حال ندارم
_دیگه اجازه نمیدم خودتو توی اون اتاق زندونی کنی
_لطفا منو برسون خونه
_اخه ......
_مریم خواهش میکنم حوصله ندارم
باشه سوار شو

فصل هشتم

فرزاد بارها زنگ زده بود و میخواست با من حرف بزنه ولی من به هیچ کدوم از از تلفناش جواب نمیدادم دوباره عسل سابق شده بودم اروم و همدم درو دیوار بیش از هفت ماه از فوت مامان میگذشت اما من هنوز نتونسته بودم درکش کنم حتی گاهی اوقات فراموش میکردم یا بعضی از روزها به امید این که تمام اون روزها کابوس بوده صبح که تازه از خواب بلند میشدم بلند صداش میکردم اما وقتی جوابی از اون نمیشنیدم نا امید روی مبل مینشستم و سرمو توی دستام میگرفتم تمام فامیل تک به تک دونه به دونه به خونمون میومدن تا با من حرف بزنن حتی سعید هم چند بار اومده بود از من میخواست که باهاش بی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل , دروازه ی بهشت ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55134

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا