تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل چهارم)


مریم با شوق به صورتم نگاه میکرد گفت:
_وای دختر خیلی زیبا شودی شودی
خندیدمو گفتم :
_هیچ بقالی نمیگه ماستم ترشه
اخمی کرد گفت:
_اولا که نه من baghaalam و نه تو ماست .دوما این ک من جدی گفتم
باز هم به آیینه نگاه کردم مریم راست میگفت واقعا زیبا شده بودم به صورت فریما ک لبخندش از رضایت درونش خبر میداد لبخند زدم . نگاه دیگری به چهرهام اندختو گفت:
جای مادرت واقعا خالیه
سرمو پایین انداختم اشک توی چشم هم جم شده بود فریما با دست سرمو بلند کرد گفت:
_ آا . این طوری زهمتمو به باد نده . آرایشت خراب میشه
بعد با همون دست تپلش صورتمو پاک کرد و گفت :
_اگه گریه کنی آرایشت خراب میشه
مریم روی به من گفت :
_یه امشبو کوتاه بیا جان من
خندم گرفت فریما تورو روی صورتم انداخت آروم بیرون رفتم فرزاد بیرون منتظرم بود . دارو باز کردمو بیرون رفتم . سرمو پایین انداخته بودم برای همین صورتشو نمیدیدم صدای قدم هاشو میشنیدم که داشت به طرف من میومد تا جای رسید ک صدای نفس هاشو میشنیدم سرمو بلند کردم چشمهشو بست و آروم تور رو بلند کرد از این حرکتش خااندم گرفت:
_مگه میترسی جنّ ببینی ک چشمهتو میبندی ؟
آروم چشم هاشو باز کرد با دیدن من یک قدم به عقب بردش با نگرانی به صورتش نگاه کردمو گفتم :
_چیه یعنی این قدر زشت شدم ؟
_درست مثل فرشته ها شودی . زیبا خیلی زیبا

دست در دست هم وارد سالن شدیم مراسم عروسی من واقعا رویای بود . مراسم توی همون باغ بزرگی ک با فرزاد اومده بودم برگزار شد حتئ فکرشم نمیکردم اروسیم اونجا باشه . منو فرزاد دست دا دست هم وارد سالن شدیم با ورود ما همه دست زدن و مارو به اتاق عقد راهنمایی کردن . صدای آرام پچ پچ چند دختر و پسر و میشینیدم و برق حسرت و توی چشمهاشون میدیدم سرمو بلند کردمو با افتخار کنار فرزاد قدم برداشتم . چشمم به سعید افتاد که داشت به ما نگاه میکرد و سعی داشت ناراحتیشو با لبخند تلخی که گوشه یه لبش داشت پنهان کنه اما چشماش گویای همه چیز بود
به طرف اتاق عقد رفتیم سفرهٔ عقد با سلیقه یه بسیار زیادی تزیین شده بود با دیدن عکس مامان سر سفر یه عقد که به خواسته من اونجا گذشته شده بود باز هم چشم هم از اشک پر شد با فشار دست فرزاد کمی آروم شدم روی صندلیه کنار فرزاد نشستم فرزاد وقتی همهرو سرگرم کار خود دید آروم دستشو روی دستم گذاشت و دستمو بلند کرد روی انگشتنمو بوسید از این کارش خجالت کشیدم گفتم :
_فرزاد دیوونه شودی ؟ زشته
_چیه مگه جرم کردم دست
زنمو بوسیدم ؟
_من هنوز زنت نشدما
_من خیلی حالم خوب تو هم هی بهم قوّت قلب بده
_چشم
عاقد صیغه یه عقد را جاریکرد با شنیدن مهریه ای ک فرزاد گفت کم موند بود شاخ در بیارم فرزاد آروم دستمو بوسید و گفت :
_این طوری نگام نکن . همه یه زندگیه من متعلق به توئه
_ فرزاد تو واقعا دیوونه ای
بد از سه بر جاریشدن خطبه یه عقد با فشار دست فرزاد بله گفتم و منو فرزاد رسما زان و شهر علم شدیم
مادر فرزاد با اکراه صورتمو بوسید دلیل این رفتار سردشو نمیدونستم یون خیلی عوض شده بود .پدر فرزاد هم پیشنیم رو بوسید و کلید اپرتمأن بزرگی رو بهمون حدی کرد . پدرو عرفان رو در آغوش گرفتم . هر دو برام آرزوی خوشبختی کردن
با فرزاد به سالن رفتیم و روی صندلی مخصوص عروس و داماد نشستیم مریم به طرف ما اومد و گفت :
_تبریک میگم . انشاالله خوشبخت بشین
هر دو تشکر کردیم و من صورت مریمو بوسیدم
آخر شب کم کم مهمان ها برای خداحافظی اومدن و جم رو ترک کردن . و فقط فامیلهای نزدیک بودن چشمم با دیدن عمه به یاد saieed افتادم .به یاد برقی که توی چشم هاش بود .اون برق نه برقه عشق بود نه برق نفرت . بلکه برق حسرت بود . آره اون با حسرت به منو فرزاد نگاه میکرد . با صدای فرزاد به خودم اومدم
_کجای عزیزم ؟
خندیدمو گفتم :
_کنار تو
_خوش میگذار؟
_آره خوب
دستمو توی دستش گرفت آاووووووو گفت :
_حتما خیلی خسته ای
_نه چه طور؟
_ از صبح تا الان ......
حرفشو قطع کردمو گفتم :
_من کنار تو هیچ وقت خسته نمیشم دیگه این حرفو نزن
_صبح زود باید بلند بشیم بریم فرودگاه
با تعجب گفتم ؟
_فرودگاه ؟
_آره دیگه میریم ماه عسل
_کجا میخوایم بریم ؟
_صبر کن تو چه قدر عجولی دختر
_من این دفعه دیگه تا ندونم کجا میریم هیچ جا نمیام
خندیدو گفت :
_باشه بابا شما فرض کن ویلای لبه دریای ما توی شما
با شنیدن نم شمال دست هم لرزیدن کردل فرزاد با نگرانی گفت :
_چی شد عسل ؟


باز هم صحنه ی تصادف جلوی چشمم ظاهر شد . بدنم شروع به لرزیدن کرد . کف دستم عرق کرد . فرزاد دستپاچه بلند شد و رفت مادرشو صدا کرد مادر فرزاد با فرنوش به طرف ما اومدن مادر فرزاد با نگرانی به صورت من نگاه میکرد رو به فرزاد گفت :
_یه دفعه چی شد ؟
-نمیدونم داشتیم حرف میزدیم یه دفعه حالش این طوری شد
مادر فرزاد رو به فرنوش گفت :
_برو یه لیوان اب بردار بیار
فرزاد دستشو توی دستم گرفت و رو به مادرش گفت :
_دستش یخ کرده
و شروع کرد به نوازش کردن دستم
فرنوش با لیوانی اب به طرف ما اومد و لیوان اب رو به طرف لبم نزدیک کرد به زور یکم خوردم تا یکم بهتر شدم فرزاد به نگرانی گفت :
_چی شد . چرا یه دفعه این طوری شدی ؟
_معذرت میخوام دست خودم نبود
فرزاد نفسشو بیرون فرستاد و گفت
_خیلی ترسیدم
رو به مادر ف :
رو به مادر فرزاد کردم و گفتم :
معذرت میخوام مادر دست خودم نبود
ساعت از دوازده بعد از نیمه شب گذشته بود که بالاخره مهمونا به رفتن رضایت دادن منو فرزاد سوار ماشین شدیم تا به طرف خونه ی خودمون بریم و یک زندگی جدید رو شروع کنیم . چند تا از فامیل های نزدیکمون هم به دنبال ماشین ما اومدن تا مارو بدرقه کنن
بالاخره دم در خونه رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم بابا به طرف من اومد بعلش کردم وصورتشو بوسیدم . اشکهام سرازیر شدن خیلی دوسش داشتم برای تموم زحمتاش ازش تشکر کردم بعد از چند دقیقه ازم پیشونیم و بوسید و دست فرزاد و توی دستم گذاشت و گفت :با صدای که بعض تویش موج میزد گفت :
عسل امانت مادرش بود که دست من بود از این به بعد تو باید ازش نگه داری کنی من روی امانت داری و صداقت تو حساب کردم . مواظبش باش
فرزاد دستمو فشار دادو گقت :
_ممنون که بهم اعتماد کردین تمام سعی خودمو میکنم تا امانت دار خوبی باشم
پدرم برا بار اخر صورتمو بوسید و گفت :
_خوشبخت بشین
_ممنونم
عرفان و بعل کردم و صورتشو بوسیدم باز هم اشکم در اومد عرفان هم با صدایی که بغض توش اشکار بود گفت :
_ااااا خرس گنده خجالت نمیکشه فرزاد عروس داره میبره خونه یا بچه ی دو ساله ؟ پاک کن اون اشکارو
بعد رو به فرزاد کردو به شوخی گفت :
_ ما یه عسل داریم تا حالا نذاشتتم کسی اذیتش کنه -اگه اذیتش کنی من میدونم و تو
_فرزاد هم خندیدو گفت :
_حتما .
با پدرو مادر فرزاد هم خدا حافظی کردم و وقتی اونا رفتن فرزاد گفت :
_بفرمایین تو خونه عروس خانوم
دستشو گرفتم و دوتایی وارد خونه شدیم فرزاد کتشو در اورد و روی مبل انداخت من نگاهی به اطراف انداختم یه اپارتمان بزرگ و قشنگ با دکوراسیونه خیلی قشنگ و لوکس بودفرزاد روی مبل نشست و به من که داشتم با چشمهای کنجکاوم خونه رو نگاه میکردم نگاه میکرد به طرفش برگشت دیدم داره منو نگاه میکنه خندیدمو گفتم :
_چیه چرا این جوری منو نگاه میکنی ؟
_باورم نمیشه این فرشته ی فوضول دیگه ماله منه
به طرفش رفتم دستشو گرفتم و با چشمهانی پر از اشک به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_قول بده هیچ وقت تنهام نمیزاری
فرزاد منو روی پاهاش نشوندو اشگهام که حالا سرازیر شده بودن و پاک کردو گفت :
_قول میدم . عزیزم قول میدم
سرم و روی شونه های محکمش گذاشتم و گریه کردم و من همیشه دنبال چنین تکیه گاه محکمی میگشتم تکیه گاهی که بتونم بهش تکیه کنم و فرزاد همون کسی بود میتونستم عشقمو با تمام وجودم بهش بدم و در عوض بخوام که تکیه گاهم باشه

..........................
صبح فردا با نور خورشید که به زور میخواست خودشو از لابلای پرده ی اتاق داخل کنه چشم گشودم صدای شر شر اب از حمام میامد بلند شدم اول نفهمیدم کجام اما بعد از چند دقیقه از به یاد اوردن دیشب لبخند عمیقی زدم و به خودم صبح به خیر گفتم :
به طرف اشپز خونه رفتم و زیر کازتری چای روشن بود در یخچالو باز کردم تقریبا دیگه جا نداشت و کاملا پر بود میز صبحانه رو با سلیقه ی تمام چیدم همین موقع هم فرزاد حوله به دست از حمام بیرون اومد با دیدن میز لبخند عمیقی زد و گفت :
_به به دستت درد نکنه
خندیدمو گفتم :
_تعارف نکن بیا بشین صبحانتو بخور
تعارف چیه بابا؟ مگه میشه میز صبحانه به این قشنگی ببینی و بشینی تعارف کنی ؟ اگه تعارف کنم که ضرر میکنم
و حوله رو روی دوشش گذاشت و صندلی رو کنار کشید و نشست منم رو به روش نشستم و با هم اولین صبحانه ی زندگی مشترکمونو خوردیم . فرزاد در بین صبحانه از خاطرات دوران داشنشگاهو دوستاش میگفت و منو میخندوند و منم با صدای بلند میخندیدم فرزاد دست از خوردن کشید و دستشو تکیه گاه چونه اش کردو به من نگاه کرد اخمی تصنعی کردم و گفتم
_چرا این طوری نگام میکنی ؟
_ارزو میکنم همیشه این طوری بخندی
_مرسی
بعد از خوردن صبحانه فرزاد رو به من گفت :
_عسل اماده شو یک ساعت دیگه حرکت میکنیم
با تعجب گفتم :
_کجا ؟
_مسافرت دیگه
_خب کجا
_عسل عزیزم اگه چند ساعت دندون رو جگر بزاری میفهمی اماده شو دیر میشه
_ا ز دست تو فرزاد
خندیدو گفت :
_اماده شو
به اتاق رفتم در کمد و باز کرددم و یه چمدون از بالای کمد برداشتم و وسایلی رو که میدونستم نیاز داریم جمع کردم و ساک رو دم در گذاشتم و لباس پوشیدم و با سوار ماشین شدم و با هم راه افتادیم من نمیدونستم کجا میریم اما نمیخواستم با حرف و بحث الکی صبح قشنگی رو.که شروع کرده بودم خراب کنم برای همینم سکوت کردم و چشمهامو بستم و سعی کردم تا وقتی که ماشینن نایستاده بود باز نکنم . وقتی بیدار شدم فهمیدم خوابم اون قدر عمیق بود که اصلا احساس نکردم کی ماشین ایستاد با صدای فرزاد و تکان های دستش از خواب بلند شدم :
-عسل پاشو رسیدیم
چشمهامو باز کردمو ماساژ دادم خمیازه ای کشیدمو گفتم :
_کجا رسیدیم ؟
با دیدن ویلای بزرگ و صدای امواج دریا حدس زدم کجاییم و خودم بیرون اومدم
باد خنکی مجکم به صورتم میخورد و موهامو که از روسری بیرون زده بود رو توی صورتم پخش میکرد
اهی کشیدمو به دریاییی که بدون ترس امواج خودش رو به تخته سنگ ها میکوبوند و سنگ با مقاومت زیاد جلوی اون می ایستاد و اجازه ی شکستن نمیداد نگاه کردم کاش انسان ها هم چنین جرعت و استقامتی داشتن


با صدای فرزاد که از داخل ویلا منو صدا میکرد به طرفش برگشتم
_عسل بیا تو
به طرف ویلا رفتم و از پله های ویلا بالا رفتم و وارد ویلا شدم .ویلای بزرگ و فوق العاده زیبایی بود طبقه ی پایین از یه سالن بزرگ پذیرایی با اشپز خونه و حمام تشکیل شده بود و طبقه ی بالا از یه راه روی بزرگ با 4.5 تا اتاق خواب و حمام و تشکیل شده بود همه ی اتاق ها بالکن داشتن که یا رو به دریا یا رو به جنگل پشت خونه باز میشد در کل وخانه ی ویلایی زیبایی بود فرزاد اتاق خودشو بهم نشون دادو گفت مش کریم وسایلمونو اونجحا میزاره منو دنباله خودش کشوند و با هم به طرف دریا رفتیم بالاخره منم به حرف اومد :
_من از دریا و شمال متنفرم فرزاد احساس بدی دارم من مادرمو توی جاده ی همین دریااز دست دادم دیگه تحمل ندارم . دلم شور میزنه و حالت تهوع دارم
فرزاد ایستاد دستمو گرفت و بلند کردو بوسید و گفت :
_من دقیقا به همین خاطر تورو به اینجا اوردم . تو باید با زندگی کنار بیایی این حالت تهوع و دلشوره چیزیه که تو خودت داری به خودت تلقین میکنی . خاطرات بد گذشته رو بریز دور عسل تو الان یه زندگی جدید رو شروع کردی گذشته رو فراموش کن و قشنگ زندگی کن تو نمیتونی تا اخر عمر افسوس گذشته رو بخوری
_نمیتونم فرزاد تو منو درک نمیکنی
_درکت میکنم عسل ولی تو داری با این افکار خودتو ازار میدی عسل . نه تنها خودتو بلکه همه ی اطرافیانتو . من پدرت عرفان دوستات و بقیه . تو باید شاد باشی سل باید شاد زندگی کنی این حقه توئه با این افکار خسته کننده این حقو از خودت نگیر
پوزخندی زدم و گفتم :
_خیلی چیزا حق من بود
_بس کن عسل تو همه چیزی داشتی اشتباه نکن
_من چی داشتم فرزاد .؟
_عسل تو داری نا شکری میکنی
_اخه شکر چه چیزی رو بکنم
_میخوای بدونی ؟
_ اره
_پس با من بیا
_کجا ؟
_هیچ چی نگو با من بیا
و منو تقریبا دنباله خودش کشوند و سوار ماشین کردو راه افتاد . گفتم :_
کجا میری فرزاد ؟
_تو باید خودتو بشناسی داری اشتباه میکنی
منو برد توی بازار و از ماشین پیاده شد و در صندوق عقبو باز کردو یه کیسه ی بزرگ در اورد و گفت :
_پیاده شو
_اینجا کجاست فرزاد ؟
_پیاده شو
از ماشین پیاده شدم و به دنبالش راه افتادم وارد یه کوچه ی تنگ و باریک شد که بوی نم حال بدی بهم دست میداد چند تا بچه داشتن توی کوچه فوتبال بازی میکردن فرزاد جلوی یکی از خونه ها وایساد و اروم در زد در باز بود صدای گریه ی بچه از داخل خونه میومد فرزاد برای چی منو به اینجا اورده بود میخواست چی رو ثابت کنه ؟
فرزاد در زد یه خانومه نسبتا جووونی با یه بچه بغلش اومد دم در و با لحجه ی شمالی رو به من گفت:
_بفرمایین ::
فرزاد گفت :
_سلام
زن نگاهی به فرزاد کرد و گفت :
_ای وای ببخشید بفرمایین تو
بعد رو به من کرد و گفت :
_شزمنده به خدا
لبخند تلخی زدم و گفتم :
_خواهش میکنم
با فرزاد داخل شدیم اما از داخل شدنم پشیمان شدم خونه ی قدیمی بود که اگه دست به دیوار میزدی خاک روی سرت میریخت با فرزاد داخل شدیم فرزاد کیسه ی دستشو روی پله گذاشت و گفت
_سعید کجاست ؟
_توی کوچه با بچه ها بازی میکنه . اینا چیه اقا فرزاد شرمندم کردین به خدا
توی صداش بفغضی وجود داشت که قلبمو به درد اورد معلوم بود خجالت کشیده
با صدای گریه ی بچه اش عذر خواهی کردو بیرون رفت بعد از چند دقیقه بعد با سینی چایی داخل شد و گفت :
_تبریک میگم انشالله خوش بخت بشین
ممنون
فرزاد لیوانی چای برداشت و خورد اما من اصلا دوست نداشتم لب به اون لیوان بزنم حالت تهوع گرفته بودم بعد از چند دقیقه به اصرار از فرزاد خواستم منو از اونجا بیرون ببره با هم بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم فرزاد شروع به حرف زدن کرد :
_داین خانوم قبلا توی خونه ی ما کار میکرد شوهرش به زور از اونجا اوردش بیرون شوهرش یه مرد معتاد تزریقیه که ماهی یه دفعه هم سر به زن و بچه ی بد بختش نمیزنه . زنش با کلفتی و کارگری خونهی دیگران پول بچه هاشو در میاره 3 تا بچه داره که از 6 سال به پایین هستن ووقتی شوهرش میاد خونه اون قدر این زن بد بختو میرنه که باید حداقل یک شب توی بیمارستان بستری شه ولی پول دوا درمون نداره به خاطر همین بیمارستان نمیره و الان کلی مرض دیگه داره باید خرج بچه هاشو در بیاره و پول بساط شوهرش رو هم بده نونه شب نداره بخوره ولی با جون دل برای بچه هاش کار میکنه . شب و روز ارزوی مرگ میکنه 1 ساله بود مادرش مرد و پدرش 14 ساله اش بود که شوهرش داد . پدرش هم یه معتاد بود و مشتریه شوهرش بالاخره به زور بهش شوهر میکنه و میره باز هم بگو بد ترین زندگی رو داری و ناشکری کن عسل
_باورم نمیشد نمیتونستم باور کنم کسی چنین زندگی ای داشته باشه من از بچگی توی ناز و نتعمت بزرگک شده بودم و قدرشو نمیدونستم خدایا منو ببخش
اشکهام سرازیر شد رو به فرزاد گفتم :
_معذرت میخوام
_از من معذرت نخواه از خدای خودت معذرت بخواه و شکر کن شکر کن که چنین زندگی ای بهت داده . عسل این تازه خیلی خوب بود خیلیا هستن که خیلی بدخت تر از اینن ولی تلاش میکنن و هرگز خدارو فراموش نمیکنن اشتباه نکن عسل شکر کن همیشه خدارو شکر کن


صبح روز بعد با صدای گرم و پر از انرژی فرزاد چشمهامو باز کردم نگاهم به لبخند شیرین فرزاد خورد با دست چشمهامو مالیدم فرزاد با دیدن من لبخند زد گفتم :
_ا سلام .صبح بخیر
_ظهرت بخیر خانوم خوش حواب
_ظهر ؟
_ اره عزیز دلم ساعت 12 اس _
_وای . من این قدر خوابیدم ؟ ببخشید
_ خواهش میکنم عزیز دلم نخواستم بیدارت کنم خسته بودی
_ممنون واقعا بهش نیاز داشتم
_ خانوم ا فتخار میدن با من صبحانه بخورن ؟
_ وای فرزاد تو هنوز صبحانه نخوردی ؟
_نه عزیزم بدون تو صبحانه از گلوم پایین نمیره
_ معذرت میخوام
_ خواهش میکنم برو یه اب به صورتت بزن که شبیه بادمجون شدی . صورتت باد کرده
_نظر لطفته
_خواهش میکنم
بلند شدم رفتم یه اب به صورتم زدم و به اشپز خونه پیش فرزاد رفتم میز صبزحانه ی خیلی قشنگی چیده شده بود اخمی همراه با لبخند کردم و گفتم :
_نگو که کار خودته ؟
_ چیه بهم نمیاد ؟
_ اصلا
_خب اره تو راست میگی این میزو گلشید دختر مش کریم چیده
با دیدین مربای البالوی روی میز هوس کردم بخورم ولی خفحالت کشیدم . فرزاد با دیدن من خندید و صندلی رو عقب کشیدو گفت :
_ بفرمایین خانومه شکمو
_ ممنون
خودشم نشست . مشغول خوردن شدیم بعد از خوردن صبحانه اماده شدیمو با هم به طرف ساحل حرکت کردیم لب دریا نشستیم افتاب تندی بود و دریا خیلی اروم با دیدن ارامش دریا منم کمی اروم شدم سرمو روی شونه های فرزاد گذاشتم و به دریا خیره شدم
روز ها پشب سره هم میگذشتن اما من گذر زمان رو اصلا حس نمیکردم فرزاد اون قدر خوب بود که اصلا نمیزاشت خسته بشم از اون خیلی چیزا یاد گرفتم . عشق . دوستی. معرفت و خیلی چیزای دیگه
من نمیدونستم فرزاد نمار میخونه اما یه روز صبح با صدای اذان از خواب بلند شدم فرزاد پیشم نبود رفتم بیرون صدای فرزاد از اتاق بغلی میومد اروم درو باز کردم و فرزادو دیدم که.........[/B]

فرزاد و دیدم که سره سجاده نشسته و دستاشو رو با اسمون گرفته بود و اروم زیر لب چیزی رو زمزمه میکرد از دیدن فرزاد توی این حالنا خوداگاه لبخندی رو لبم اومد . اروم درو بستم و به اتاق خودم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم
با تابیدن نورافتاب که با زرنگی سعی داشت از لابلای پرده وارده اتاق بشه بیدار شدم کش و غوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم به دستشویی رفتم و یه اب به صورتم زدم و بیرون اومدم فرزادو ندیدم به اشپز خونه رفتم و زیر کتری چایی رو روشن کردم . چشمم به یادداشت روی یخچال افتاد دستخط فرزاد بود ":
_سلام . نمیدونم بگم صبح بخیر یا ظهر بخیر . در هر حال من میرم تا شهرو زود برمیگردم . صبحانتو بخور . مواظب خودت باش . خدا نگهدار -فرزاد
دیگه میل به خوردن صبحانه نداشتم زیر کتری رو خاموش کردم و بیرون اومدم لباسامو عوض کردم و به طرف ساحل حرکت کردم دلم بد هوس نقاشی کرده بود روی شن و ماسه ها دراز کشیدم و چشمهامو بستم صدای دریا مثل لالایی گوشمو نوازش میکرد .نفس عمیقی کشیدم و به صدای دریا گوش دادم که نفهمیدم چه طوری خوابم برد
نمیدونم چه قدر خوابیدم که احساس کردم قطره ای اب روی صورتم چکید چشمهامو باز کردم افتاب پشت ابرها قایم شده بود بلند شدم و به طرف ویلا حرکت کردم حتما فرزاد برگشته بود . باروون شدت گرفت و مجکم خودشو به صورت من میکوبوند . در یلارو باز کردم و وارد شدم فرزاد وسط هال داشت قدم میزد حدس زدم عصبانیه ولی دلیلشو نمیدونستم:
_سلام
فرزاد با صدای من برگشت وقتی چشمش به من افتاد با صدایی که سعی میکرد عصبانیتشو در اون پنهان کنه گفت :
_ تا الان کجا بودی
با تعجب گفتم :
_لب دریا
فریاد کشید:
_دروغ میگی جواب منو بده .کجا بودی
ا لحنش عصبانی شدم و گفتم :
_سر من داد نکش فرزاد . برای چی باید بهت دروغ بگم ؟
_از اون موقعی که من رفتم تا الان ؟توی این بارون ؟
سرمو تکون دادمو گفتم :
_ برات متاسفم فرزاد . فقط همینو بدون
و ازپله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم


روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف حیره شده بودم که تقه ای به در خورد و متعاقب ان صدای دستگیره ی در رو شنیدم که بالا و پایین میشد در قفل بود اصلا دوست نداشتم با فرزاد روبه رو بشم .صدای فرزاد رو از پشت در شنیدم :
_عسل ؟
سکوت کردم
_ عسل درو باز کن
سکوت
_عسل . دلت میاد منو پشت در بزاری ؟
_ خودتو لوس نکن فرزاد
_ حیلی خب باشه تو حق داری من اشنباه کردم . قبول دارم . نباید سرت داد میزدم .اما تو هم به من حق بده عسل از بعد از ظهر دارم در به در دنبالت میگردم کم مونده بود زنگ بزنم به پلیس
_فرزاد من لب دریا بودم . تو ساحل . تو حتی به من اجازه ندادی از خودم دفاع کنم
_ حیلی خب باشه ببخشید معذرت میخوام
_ دیگه مهم نیست
_ حداقل این درو باز کن
_فکرشم نکن
_ اا چرا ؟
_ میخوام تنها باشم
_ خیلی حب باشه . شب بخیر
_ شب بخیر
و صدای پاهاشو شنیدم که از در دوور میشد چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم اما با وجود خواب بعد از ظهرم چنین چیزی امکان نداشت بلند شدم و به ظرف پنجره رفتم .پنجره رو باز کردم و به بیرون نگاه کردم .و به صدای امواج دریا که با صدای رعد و برق و باران فضای خیلی قشنگی رو ایحاد کرده بود گوش سپردم . صدای رعدو برق رو دوست داشتم احساس میکردم اسمون با رعدو برق تمام درد و غصه های خودشو فریاد میزد و همراه با اون اشک میریخت .
پنجره رو بستم و به طرف میز گوشه ی اتاق رفتم و کشوی اون رو باز کردم و یک خودکار و کاعذ برداشتم به طرف تخت رفتم روی تخت دراز کشیده و با خودکار اشکال نامفهومی روی کاغذ کشیدم و وقتی به خودم اومدم که دیگه صدای بارون نمیومد بلند شدم درو باز کردم و بیرون رفتم . چراغ پایین روشن بود از پله ها پایین رفتم نگاهم به کاناپه افتاد فرزاد روی کاناپه خواش برده بود دوباره رفتم بالا و پتو و بالش براش اوردم بالشت و زیر سرش گذاشتم خواستم پتو بندازم روش که چشمهاشو باز کرد وقتی منو دید لبخندی زد و دستم و گرفت وگفت :
_ چرا نخوابیدی ؟
_ همین طوری
_ مرسی بابت پتو و بالشت
_ چرا اومدی اینجا خوابیدی ؟
_ اگه میرفتم تو اتاق بخوابم کی میومد روی من پتو بنداز
_خودتو لوس نکن فرزاد دستمو ول کن حوصله ندارم
_ نبینم حانوم من حوصله نداشته باشه چرا عزیزم ؟
چشمهامو ریز کردم و همراه با پزخندی گفتم :
_ یعنی تو نمیدونی ؟
سرشو پایین انداخت و با صدای ارومی گفت :
_ هنوز از من دلخوری ؟
_ میخوای قربون صدقه ات برم؟
_ من که معذرت خواهی کردم که
_ گفتم که دیگه مهم نیست
_ یعنی میخوای همین طوری رفتار کنی ؟
_ فرزاد من نمیفهمم شما مردا چرا تا ما یه چیزی میگیم زود جبهه میگیرین و حق و به خودتون میدین ولی وقتی نوبت خودتون میشه با یه معذرت خواهی میخواین طرف ببخشدتون و قربون صدقه تون بره و اصلا اون موضوع رو فراموش کنه و به یادتون نیاره ؟
_ کی گفته این طوریه ؟
_ نه من بلکه همه اینو میدوننن از این غرور مسخره تون حالم به هم میخور
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55133

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا