تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل سوم)


داشتم با مریم از دانشگاه بیرون میومدم که فرزادو دیدم که به ماشین تکیه داده و چشمانش روی تک تک دانشجویانی که از دانشگاه خارج میشدن میچرخید تا بالاخره چشمش به من افتاد لبخند زد و با سر سلام کرد از مریم خداحافظی کردم و به طرفش رفتم :
_سلام
لبخندی زد و گفت :
_سلام خسته نباشی بفرمایین توی ماشین
برای این که حرصش بدم گفتم :
_ولی مریم منتظر منه
مریمو اروم گفتم طوری که فکر کنم نشنید چون صورتش قرمز شد و با لحنی که عصبانیت در اون موج میزد گفت :
_خیلی خوب پس بفرمایین با اون شازده خوش بگذرونین جای مارو هم خالی کنین روز خوش
به طرف ماشینش رفت درو باز کرد خندیدمو گفتم :
_چی ؟ کی ؟
_مگه منتظرتون نیستن ؟ من معذرت میخوام مثله این که مزاحمتون شدم
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده با تعجب به من نگاه میکرد از ترس این که دوباره بزاره بره گفتم :
_مریم منتظرمه نه نیما
نفس راحتی کشید و با حرص گفت :
_واقعا که خیلی ........
بقیه ی حرفشو نیمه کاره رها کرد
_بله میدونم ادم مذخرفی هستم با اجازه
و به طرف مریم که داشت با یکی از هم کلاسی هامون حرف میزد رفتم فرزاد دنبالم دویید و گفت :
_عسل وایسا .. عسل
بدون این که برگردم ایستادم به من رسید جلوم وایساد و گفت :
_منظور من اصلا این نبود چرا این طوری میکنی ؟ سوار شو لطفا زشته
با حرص به چشماش نگاه کردم و گفتم :
_بله زشته لطفا بفرمایین توی ماشینتون
_عسل گفتم بیا توی ماشین حرف میزنیم
انگشت اشارمو به طرفش گرفتم و گفتم :
بهتون اجازه نمیدم این طوری با من حرف بزنین
_بله معذرت میخوام لطفا بیا توی ماشین
_و اگه نیام ؟
سرشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد با نگاهی ملتمس به چشمام خیره شده و گفت :
_فقط جواب منو بده بهم بگو دوستم داری یا نه ؟ عسل توی چشمام نگاه کن و بگو دوستم نداری بگو ازم متنفری به خدا اگه یک بار فقط یک بار بگی نمیخوامت یا دوستت ندارم برای همیشه میرم و پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم قسم میخورم عسل
احساس کردم وجی از گرما به صورتم پاشید ضربان قلبم تند شده بود و نفس کشیدن برام مشکل توی چشمان عسلیش خیره شدم و گفتم :
_دوست ....
چشماشو بست ادامه دادم :
_دوست دارم
و به طرف مریم رفتم دست مریم و گرفتم و کشیدم و توی گوشش گفتم :
_ لطفا خداحافظی کن و بیا
_برای چی ؟
_ خواهش میکنم من دیرمه
_ حب پس چرا با فرزاد نرفتی ؟
_ مریم بیا بریم افرین بعدا میگم بهت خدا حافظی کن لطفا بیا بریم
مریم خداحافظی کردو در ماشین و باز کردمو سوار شم و ماشین و روشن کردم مریم گفت :
_چی شد هنوز نرفته برگشتی ؟ قهر کردین ؟
دستمو به طرف پیشونیش بردم بعد برداشتم و تکون دادم و گفتم :
_اوه اوه چه داغه این تشنج نکنی ؟
_تو مواظب خودت باش که داری از خوش حالی پس میفتی
_چی داری میگی تو ؟
_اقا جون اصلا من هیچ چی نمیگم یه نگاهی به اون شازده بندازی از سیر تا پیاز جریان دستت میاد دانشگاه ترکید همه فهمیدن تو نفهمیدی هنوز ؟
باتعجب به جایی که مریم نشان میداد نگاه کردم فرزاد همون جا وایساده بود وقتی متوجه نگاه من شد لبخندی زد و منم جوابشو با لبخند دادم فرزاد به طرفف ماشینش رفت و سوار شد و حرکت کرد مریم که لبخند منو دید گفت :
_حالا دیگه ما غریبه شدیم با معرفت ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم :
_نپرس مریم هیچ چی نپرس
_نه بابا مثله این که کار از کار گذشته این اقا مثلا خودش دکتره روانی تحویلش دادیم روانی تر تحویل گرفتیم راستی یادم بنداز یه سر به تیمارستان بزنم ببینم میتونم تورو ببرم اونجا ؟
_ دیوونه ای به خدا
_دیگ به دیگ میگه روت سیاه
_والله تا اونجایی که من یادم میاد من انسانم نه دیگ تورو دیگه نمیدونم
چند دقیقه ی بعد مریم خواست تا جلوی یک کتاب فروشی نگه دارم گفت :
_من میرم کتاب بخرم کتاب نمیخوایی ؟
_مریم مخم سوت کشید این قدر کتاب خوندم این قفسه ی کتابای من فقط یه کتاب کم داره تا منفجر بشه
خندیدو گفت :
_ باشه بابا
مریم رفت کتابشو گرفت گرفت و اومد توی ماشین نشست و گفت:
_اخیش چه قدر هوا گرمه پختم
_ ااا پس خاموشش کنم ؟
_چی رو ؟
_گازو دیگه یکم دیگه بزارمت رو گاز میسوزی بعد باید غذای تلخ که هستی هیچ غای سوخته بخورم
_ مرض .
_وایسا جچند دقیقه ی دیگه کولر روشن میکنم
_ بزن کنار برم دوتا ابمیوه ی خنک بگیرم هلاک شدم از تشنگی
ماشینو پارک کردم و اون پیاده شد و رفت با یاد اوری فرزاد و حرفی که بهش زدم لبخند روی لبهام نشست کسی به شیشه ی ماشین زد :
_خانم جون .
_شیشه رو پایین کشیدم و گفتم :
_چی میخوای اقا کوچولو ؟
مثله این که از کلمه ی کوچولو زیاد خوشش نیومد اما سرشو پایین انداخت فکر کردم خجالت میکشه بگه پول میخوام خواستم دست بکنم توی کیفم و پول در بیارم که سرشو بلند کرد چشمان قشنگش از اشک خیس شده بود پسری حدود 10 یازده ساله بود مژه های بلندش به چشمان درشتش جلوه بخشیده بود نگاهی پر غرور ولی غمگین به چشمام انداخت و گفت :
_ متاسفم خانم من اصلا دوست نداشتم این طوری از کسی پول بخوام اما مادرم ......
حرفشو نیمه تمام گذاشت دلم براش سوخت دستی به موهای مرتبش کشیدمو گفتم :
_ اشکال نداره عزیزم اسمت چیه؟
_محمد خانم
یک اسکناس پنج هزار تومانی از توی کیفم در اوردم و بهش دادم نگاهم کرد برق شادی رو توی چشمانش دیدم گفت :
_ممنون خانم
خواست برسه که مریم با دوتا ابمیوه سوار شد گفتم:
_اقا محمد یک لحظه بیا
مریم با تعجب به من نگاه میکرد محمد برگشتو گفت :
_ بله خانم
_بیا اینجا
یکی از ابمیوه هارو از مریم گرفتم و بهش دادمو گفتم :
_بخور هوا گرمه
توی چشماش برق سپاسگذاری موج میزد گفت :
_ ممنونم ولی ....
_بخور من میرم یکی دیگه میگیرم
_ممنونم خانم
_خواهش میکتم
و از اونجا دور شد مریم با تجب و با دهانی باز به من نگاه میکرد گفتم :
_ حالت خوبه ؟
اب دهانشو غورت داد وگفت :
_ تو .....
دوباره اب دهانشو غورت دادو گفتم :
_من دارم از تشنگی هاک میشم بعد تو بذل و بخشش میکنی ؟
_خجالت بکش مریم
_باشه پس خودت چی ؟
_هیچ چی دیگه تو میری یه ابمیوه ی دیگه واسه اجیت میگیری میاری
به صندلی تکیه دادو نی ایمیوه رو توی دهانش گذاشت و گفت :
_عمرا خواب ببینی بیرون گرمه
_باشه پس نمیری دیگه ؟
_تهدید میکنی ؟
_ اخه به من میاد جوجه ای مثل تورو تهدید کنم ؟
_اهوووووو کی بره این همه راهو بپا نیفتی تو جوب
_ نه از تو پیاده رو میرم خیالت راحت
_باشه ولی اگه یک وقت دیدی حالت جنون امیز بهت دست داد حتما خبرم کن میبرمت یه تیمارستان خوب
_ مظمئن باش به هر کی خبر بدم به تو نمیدم یکی باید خودتو ببره تیمارستان
_اهان باشه به فرزاد میگم تورو ببره بهت قول میدم اون تورو میبره یه جای خوب که غذاتو سر وقت بدن
_ باشه ولی یادت باشه خودتو از قلم نندازی اصلا دوست ندارم با فرزاد تنهایی برم تیمارستان
_ اره جون خودت حالا دیگه ما غریبه شدیم بی معرفت ؟
_مریم چرت و پرت نگو حوصله ندارم
_ خیلی خوب قول میدم این اخرین باریه که در این باره باهات حرف میزنم
و روشو کرد به طرف پنجره و ابمیوشو خورد میدونستم داره فیلم بازی میکنه ولی با اینحال گفتم :
_اون از من.......
حرفمو قطع کردو گفت:
_گفتم که دیگه نمیخوام در این باره باهات حرف یزنم
_حتی اگه اون از من تقاضای ازدواج کرده باشه ؟
مات و مبهوت به صورتم نگاه کرد گفت :
_ چی ؟ تو چی گفتی ؟
کمربندشو باز کردو به طرف من چرخید و گفت :
_ جدی میگی ؟
خندیدم و گفتم :
_قولت یادت رفت ؟
_لبخند رو لبش ماسید گفت :
_مسخره . اصلا نگو
و برگشت سره جاش و کمربندشم بست :
_ دوست دارم
_اینو که میدونم یه چیز جدید بگو
_ دیوونه به فرزاد گفتم
مریم دوباره کمربندشو بازکرد دستشو بلند کردو اروم زد توسرم و گفت:
_ خاک توسرت یعنی این قدر هول بودی ؟ موندی رو دست بابات ؟
_اون خیلی وقته این تقاضا رو از من کرده ولی من جوابی نداده بودم بهش
_ولی اگه من بودم حداقال میزاشتم یک سال بگذره بعد بهش جواب بله میدادم
_ ولی من هنوز جواب بله ندادم هنوز سال مادرم تموم نشده
_خب بعد از سال مادرت چی ؟
پوزخندی زدمو گفتم :
_ اصلا دوست ندارم بدون اون زندگی کنم چه برسه به این که ازدواج کنم
_ببین عسل الان بیش از ده ماه از فوت مادرت میگذرهع تو الان حدود دو سه ماهه که حالت بهتر شده نمیگم فراموش کن مادرتو میدونم خیلی سخه دوری از محبتاش از وجودش که سراسر مهرونیه از دستای گرمش از..... خودت بهر از هر کسی میدونی که من اصلا طعم داشتن مادرو نفهمیدم اون نیستش عسل تو دیگه بچه نیستی تا گولت بزنم تو باید با یاد و خاطرات خوبت از اون زندگی کنی
قطرات اشک بی اختیار از شمانم سرزیر شدن مریم راست میگفت من باید مادرم رو توی خاطراتم پیدا میکردم اما مگه میشد ؟
اشکامو پاک کردمو ماشینو روشن کرددمو به راه افتادم دیگه تا خونه ی مریم اینا حرفی نزدیم وقتی میخواست پیاده بشه گفت :
_بیا پیش من تنهام هیچ کس نیست
_ نه سرم درد میکنه باشه یک وقته دیگه شانه ای بالا انداخت و گفت :
_ باشه هر جور راحتی پس خدا حافظ
میخواست درو ببنده که صداش کردم :
_ مریم ؟
سرشو داخل اورد و گفت :
_ بله
_ معذرت میخوام روزتو خراب کردم
صورتمو بوسید و گفت :
_اتفاقا روز خوبی بود ممنون عزیزم
خداحافظ
برام دست تکون داد منتظر شدم تا بره داخل کلیدو توی در انداخت و رفت تو


_الو
_بله
_سلام
_سلام فرزاد خوبی ؟
_اگه شما خوب باشی منم خوبم
_من خوبم
صدای خنده ی قشنگش قلبمو لرزوند
_میخوام ببینمت
_اتفاقی افاده ؟
_ نه فقط میخوام ببینمت
شونه ای بالا انداختمو گفتم :
_باشه کجا ؟
_هرجا که تو بگی
_من نمیدونم
_پس اماده شو من میام دنبالت
_باشه پس من تا نیم ساعت دیگه اماده ام
_باشه
_خداحافظ عزیزم ؟
-چی ؟
_اجازه دارم باهات این طوری صحبت کنم ؟
_ولی ......
حرفمو قطع کردوگفت:
_باشه معذرت میخوام
_فرزاد ......
صدای بوق اشغال گوشمو پر کر دستامو روی میز گذاشتمو سرمو توی دستام گرفتم بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم لباسمو عوض کردم و پوشیدم داشتم کفش میپوشیدم که زنگ زدن اف اف رو برداشتم و گفتم :
_وایسا اومدم
صدا نا اشنا بود
_ببخشین کجا اومدین ؟
_ببخشید شما ؟
_ من نیما هستم کلیدم رو فراموش کردم کسیم خونه نیست برای همینم زنگ شمارو زدم ممكنه در رو باز كنين ؟؟
_البته ...
درو براش باز کردم و گفتم :
_باز شد ؟
_بله ممنون
_خواهش میکنم
گوشی رو گذاشتم سره جاشو خواشتم برم طرف در که دوباره زنگ زدن برداشتم و گفتم :
_مگه باز نشد ؟
_بازم اقا نیما ؟
صدای غمگين فرزاد بود گفتم :
_ببخشید فرزاد کلیدشو جا گذاشته بود
_میدونم
لحنش دلخور بود ... بي توجه گفتم :
_وایسا اومدم
_مگه اقا نیما پیشت نیست ؟
_بس کن فرزاد وایسا اومدم
درو باز کردم و پله ها رو دوتا یکی تا پایین دوییدم فرزاد ناراحت و عصبی به ماشین تکیه داده بود و با پا به زمین ضربه میزد وقتی دیدمش دلم ضعف رفت با لحنی شاد گفتم :
_سلام
سرش رو بلند كرد و نگاهم کرد برق نگاهش تحسین امیز بود اما یک دفعه به خودش اومد و با لحنی سرد گفت :
_سلام
وا رفتم ...
_چه قدر سرد
_میخوای برقصم ؟
_لبخندی زدم و گفتم :
_نه فقط یک لبخند کوچولو ميدوني كه من به اون محتاجم
خيره به چشمام نگاه کرد و مثل این که همه چیزو فراموش کرد چون گفت :
_تو جون بخواه
_جون پیشکشت فقط یک لبخند کوچولو خواهش میکنم دلم تنگ شده واسه لبخندات
خنده اش گرفته بود اما به روی خودش نیاورد گفت :
_سوار شو
_نمیخوای بخندی ؟
سرشو تکون دادو با خنده گفت :
_امان از دست تو سوارشو
دست زدم و گفتم :
_افرین حالا شدی همون فرزاد خودم
و سوار ماشین شدم گفت :
_خب کجا بریم ؟
_دیگه حالم از هر چی کافی شاپ و رستوران و پارک این جور جاها به هم میخوره بریم یک جایی دور از مردم دور از همه میخوام برای چند لحظه نفس بکشم
_مثله این که دل خیلی پری داری
_دوست دارم جیغ بکشم
_خب جیغ بکش
_ نه اگه جیغ بکشم معلوم نیست دیگه کی اروم میشم
_برای چی ؟
_چون اگه جیغ بکشم تمام دردامو میریزم تو صدام اون قدر جیغ میکشم تا از حال برم دردای من تمومی نداره
_فکر میکنی
_نه جدی میگم واقعا دارم خفه میشم به خاطر عرفان و باباست که صدام در نمیاد
_میخوای برام حرف بزنی ؟
_نه چون خودمم نمیدونم چمه .
_هر جور راحتی ولی اگه مشکلی داشتی حتما به من بگو خوش حال میشم بتونم کمکت کنم
_حتما ممنونم . حالا کجا میریم ؟
_یه جای خیلی قشنگ
_چه قدر دیگه میرسیم اونجا ؟
_یک ربع دیگه
دیگه هیچ چی نگفتم دقیقا یک ربع بعد جلوی یک در بزرگ اهنی نگه داشت درختای بلند از پشت در به بیرون سرک میکشیدن فکر میکردم از بیرون میتونستم حدس بزنم داخل چه قدر زیباست در باز شد يك لحظه احساس کردم وارد بهشت شدم باورم نمیشد هم چین جایی هم توي ايران وجود داره درختای بلند و جوی کوچکی که از اونجا به حوض بزرگی که وسط باغ بود منتهی میشد .گل های رز و مریم و نرگس و بنفشه و گل های دیگه که من تاحالا ندیده بودم واقعا دیدنی بود گفتم :
_فرزاد وایسا
_خب بزار بریم تو دیگه ؟
_خواهش میکنم من پیاده میام
_باشه
ماشینو نگه داشت با شوقی وصف ناشدنی پیاده شدم فرزاد ماشینو به ته باغ برد احساس کردم اینجا همون جاییه که دوست دارم جیغ بکشم اما چند لحظه بعد با خودم فکر کردم که حیفه که سکوت باغ خراب بشه
بوی یاس تموم باغ رو گرفته بود صدای شر شر اب گوشامو نوازش میکرد واقعا شک داشتم من ادمم و اینجا زمینه ؟ چشمامو بستم و به صداي شر شر اب گوش دادم احساس فرشته ای رو داشتم که برای اولین بار قدم به بهشت خدا گذاشته اره اونجا زمین نبود بهشت بود
دستامو روی گل برگ کل رز کشیدم سرمو خم کردمو بوییدم خیلی اروم دست میزدم میترسیدم همه ی اینا خواب باشه ...اونجا واقعا زیبا بود
_از اینجا خوشت اومده
برگشتم و با شوق گفتم :
_اینجا کجاست فرزاد ؟ تو منو کجا اوردی ؟
_قشنگ نیست ؟
_مجشره فرزاد محشر حتی توی خوابم هم چنین جایی رو تصور نمیکردم
_خوش حالم ...منم اینجا رو خیلی دوست دارم با من بیا
دنبالش رفتم از بین درختایی که به ترتیب کنار هم بودن گذشتيم و به بلند ترین درخت باغ رسیدیم کنار درخت پل های چوبی ای بود که به بالای درخت میرفت بالای درخت یک خونه ی درختی خیلی قشنگ بود
_نمیری بالا ؟
_فرزاد اینجا کجاست؟
_محفل تنهایی من
اخم کردمو گفتم :
_تو دیوونه ای
_مخلصیم
از پله ها بالا رفتم پنجره های کوچک چوبی میز و صندلی کوچیک چوبی به طرف پنجره رفتم و با دو دست باز کردم و چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم زیبایی اونجا منو به وجد اورده بود حتی وی رویا هام هم چنین جایی رو تصور نمیکردم
فرزاد تعارف کرد روی یکی از صندلی ها بشینم روی یکی از صندلی ها نشستم خودشم روی صندلی رو به روی من نشست داشتم به اطرافم نگاه میکردم که سنگینیه نگاهشو حس کردم نگاهش کردمو با لبخند گفتم :
_چرا این طوری نگام میکنی ؟
_چون میخوام از نگاه کردنت سیر بشم
با تعجب نگاهش کردم :
_واسه چی ؟
_میخوام برم سفر
وا رفتم تموم شوق و ذوقم از بین رفت :
_چرا ؟
_یه سمینار یکی دو هفته ای تو فرانسه دارم
اهی کشیدمو گفتم :
_چه بد
_دلت واسم تنگ میشه ؟
_این چه حرفیه که میزنی خوب معلومه
_عسل ؟
_جانم
_تو واقعا منو دوست داری ؟
_فرزاد دوباره شروع نکن
_ با من ازدواج میکنی ؟
_فرزاد هنوز سال مادرم تموم نشده
_فقط دوماه به سال مادرت مونده
اهی کشیدم و گفتم :
_باورم نمیشه ده ماه از فوتش میگذره سخت گذشت خیلی سخت
_به همه سخت گذشت.... به پدرت ...عرفان.... تا حالا به اونا فکر کردی ؟ تو باید بهتر از هرکسی بدونی که عرفان چه قدر به مادرت وابسته بود پدرت چی ؟ اون عاشق مادرت بود تو اصلا ميديد ؟؟عرفان روز به روز لاغر تر میشد هر وقت میدیدمش میگفت اخرین ارزوی مامان براورده نشد
حرفشو قطع کردم و گفتم :
_اخرین ارزوی مامان ؟ اره اخرین ارزوش ازدواج عرفان بود افسوس که براورده نشد
_تو هنوز جواب سوالمو ندادی
با حالی متعجب گفتم :
_جواب سوالت ؟
_تو واقعا منو دوست داری ؟
_من نمیفهم چه طوری باید تابت کنم که اره دوست دارم ؟
با لحنی ملتمس گفت :
_عسل قول بده که فقط مال منی به خدا دیگه تحمل ندارم
دستمو روی دست سردش گذاشتم و گفتم :
_قول میدم
نگام کرد چشمان عسلیشو به چشمانم دوخت و گفت :
_دوست دارم عسل خیلی دوست دارم
اون قدر حرف زدیم که نفهمیدم کی شب شد رو به فرزاد گفتم :
_وای فرزاد دیر شد الان بابا نگران میشه
_عرفان میدونه تو پیشه منی
_حتما به بابا میگه ولی بیا بریم دلم شور میزنه
_حرفی ندارم بریم
وقتی از اونجااومدیم بیرون و در بسته شد احساس کردم دروازه ی بهشت رو به روم بستن احساس کردم تمام دل تنگی هامو اونجا جا گذاشتم و با نیرویی تازه ادامه میدم تا خونه هیچ کدوم چیزی نگفتیم وقتی خواسنم پیاده بشم رو به فرزاد گفتم :
_فرزاد دلم برات تنگ میشه زود برگرد
_میخوای نرم ؟
_ نه .. نه برو فقط زود برگرد
_ جشم
_به امید دیدار
درو باز کردم که پیاده بشم که صدام کرد :
_عسل ؟
برگشتم :
_بله
_دوست دارم
خندیدمو سرمو تکون دادمو گفتم :
_خدا نگهدار
_عس...
نزاشتم حرفشوتموم کنه و درو بستم


حدود سه هفته از رفتن فرزاد میگذشت ولی هیچ خبری ازش نشده بود دلم بد جوری شور میزد روی تخت دراز کشیده بودمو به سقف چشم دوختم که با صدای تلفن دستمو دراز کردم و بی حوصله جواب دادم :
_بله
_سلام خانمی
مثل فنر پریدم بعد از سه هفته زنگ زده بود با دلخوری گفتم :
_سلام بی معرفت
_بی معرفت چیه ؟ باور کن الانم به زور تونستم زنگ بزنم
_یعنی این قدر سرت شلوغ بود ؟
_دارم از خستگی میمیرم هشت ساعت یک جا نشسته بودم تمام بدنم درد میکنه
لحنم مهربون شد :
_الهی بمیرم حتما خیلی خسته شدی اره ؟
_خدا نکنه . وقتی صدای قشنگتو شنیدم تمام خستگیم در رفت
_کی برمیگردی ؟
_یکی دو روز دیگه
با خنده گفتم :
_خوب خوش میگذره بهتا دیگه مارو فراموش کردی
_من هیچ چیزی رو با تو عوض نمیکنم
خندیدمو گفتم :
_منم میدونم
_افرین چیزی احتیاج نداری ؟
_چرا
_چی ؟
_دیدن هر چه زود تره تو
با صدای بلند خندید بعد گفت :
_عسل صدام میکنن ببخشید من باید برم
_برو به سلامت منتظرم زود برگرد
_به امید دیدار
تلفن و سره جاش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم صدای چرخیدن کلید توی در باعث شد از فکر بیرون بیام نگاهی به ساعت انداختم ساعت پنج بود مطمئنا بابا بود بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم سلام کردمو کیف و کتشو از دستش گرفتم گذاشتم روی چوب لباسی و رو بهش گفتم :
_بابا چایی بیا.......
بابا نگاهش روی کتش خیره بود مامان همیشه کتشو از دستش میگرفت سرم و تکون دادمو به طرف اشپز خونه رفتم یک چایی ریختمو رفتم توی حال بابا توی هال نبود حدس زدم رفته لباسشو عوض کنه چایی رو روی میز گذاشتم و صداش کردم :
_بابا چایی رو براتون گذاشتم روی میز
در اتاقش باز شد و بابا از اون خارج شد لبخند مهربونی روی لبش بود :
_دستت درد نکنه بابایی
_خواهش میکنم
روی مبل نشست و چایی رو برداشت و یکم ازش خورد :
_دستت درد نکنه بابا خستگیم در رفت
_خب چرا این قدر کار میکنین ؟
_چی کار کنم بابا زندگیه دیگه
_بابا جون شما که به این پولا احتیاجی ندارین که همین الانشم با همین پولی که دارین میتونین ده تا زندگی رو بچرخونین
_بحث پول نیست که خسته میشم نمیتونم بمونم تو خونه
_نمیدونم والله چی بگم
جلوی بابا روی مبل نشستم که چشمش به لباس سیاهم افتاد گفت :
_ااااا تو که هنوز لباس سیاه تنته
نگاهی به لباسم انداختمو گفتم :
_خب مگه چیه ؟
_باید لباستو عوض کنی
_واسه چی این خوبه که
_بابا جون تو جوونی باید زندگی کنی
_بابا بهونه نیار هنوز زوده
_بعد از یازده ماه میگی هنوز زوده ؟
_این تا سال مادر تن من میمونه
سرشو تکون دادو گفت :
_بحث با تو فایده نداره هر کاری میخوای بکن
و بلند شد و چاییشو برداشت و به اتاقش رفت به پشتیه مبل تکیه دادمو چشمامو بستم

چشمان کنجکاوم روی تک تک تفرادی که از پله های فرودگاه پایین میومدن میچرخید بعضیا یک چمدون کوچک در دست داشتن و بعضی ها با دست خالی پایین میومدن و توی صف تحویل بار می ایستادن . چشمانشان را میچرخاندند تا عزیزانشان که به دنبالشان اومده بودند رو پیدا کنن عده ای پیدا میکردند و با خنده برایشان دست تکان میدادند و به طرف در خروجی میرفتند عده ای هم مایوس سر تکان میدادند و به طرف در خروجی حرکت میکردند بالاخره فرزاد منم اومد فرزاد به خانواده اش نگفته بود که برمیگرده برای همینم فقط من در فرودگاه منتظرش بودم نگاهش روی حاضرین میچرخید دست گلی رو که خریده بودم توی دستم جابه جا کردمو با لبخند براش دست تکون دادم وقتی منو دید لبخندی زد و سرشو به نشانه ی سلام تکان داد چمدوناشو تحویل گرفت و به طرف در خروجی اومد گل رو به دستش دادم و گفتم :
_خوش اومدی عزیزم
خندید و گفت :
_مرسی . فکر نمیکردم بیایی
با دلخوری گفتم :
_فرزاد . این چه حرفیه ؟
_پدرت چی ؟
اروم خندیدم و گفتم :
_هیسسسس مریم بزار درسمو بخونم
با صدای بلند خندید و گفت :
_دلم خیلی برات تنگ شده بود
_بله مرسی
_ماشین داری ؟
_البته . تا این جا که پیاده نیومدم که
به طرف ماشین رفتیم گفت :
_نمیخواستم مزاحم کسی بشم فکر نمیکردم بیایی دنبالم برای همین گفتم میام
با حرص گفتم :
_فرزاد ... سوار شو
چمدونارو توی صندوق عقب ماشین جا داد و سوار شد ماشینو روشن کردمو با خنده گفتم :
_چی گذاشتی توی این چمدونا که این قدر سنگینن ؟
_همه چی
_مرسی
_واسه چی ؟
_هنوز یک ماه نشده رفتی میزاشتی یه دو سه ماهی بگذره بعد چمدونتو پر میکردی
فکر کنم منظورمو فهمید چون با صدای بلند خندیدو گفت :
_من یک تار موی کپک زده ی عسلمو به صد تا ازاون اب هویجا نمیدم
_دستتت درد نکنه حالا دیگه موی من کپک میزنه دیگه . حالا چرا اب هویح ؟
_چون دوست ندارم
_دیگه چی دوست نداری؟
_شیر هویج
_اه فرزاد حالمو به هم زدی
_چیه تو هم دوست نداری ؟
سرمو تکون دادمو گفتم :
_متنفرم
_حالا کجا میری ؟
_ تورو برسونم خونه دیگه
_بعد تنها برمیگردی خونه ؟
فکر کنم حس غیرتش گل کرده بود گفتم :
_اره دیگه پس چی کار کنم ؟
_برو طرف خونه ی خودتون
_چیه میخوای بیایی خونه ی ما ؟
_نه میخوام تورو بزارم اونجا خودم با اژانش برم خونه
_خب چه کاریه ماشین و ببر بعدا برام بیار
_ این
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55132

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا