تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل پنجم)


عسل .
رومو به طرف بابا برگردوندم و گفتم :
_جانم بابا
_ تو برو خونه من و عرفان فرزادو میاریم خونه
بعد رو به پدرشو هر مادر شوهرم کرد و گفت :
_ شما هم با عسل برین خونه منو عرفان هستیم
پدرشوهرم رو به پدرم کردو گفت :
_من باید باشم سپیده و فرنوش میتونن با عسل برن خونه . عسل .دخترم ماشین داری ؟
لبخندی زدم و گفتم :
_آره دارم
گفت :
_ خب پس شما برین خونه تا ما کارای بیمارستانو انجام بدیم میاییم
_ چشم پدر جون
رو به فرنوش و مادرشوهرم کردم و گفتم :
_ بریم ؟
مادرشوهرم که نارضایتی در صداش و صورتش موج میزد بی میل گفت :
_ خیلی خب بریم
خداحافظی کردیم و از در بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم
از خوش حالی توی پوست خودم نمیگنجیدم خیلی خوش حال بودم برای ورود فرزاد همه چیز رو آماده کرده بودم خونه رو با وسواس کامل تمیز کرده بودم و روی تمام میز ها و عسلی های خونه و روی اپن دسته ای از گل رز گذاشته بودم بوی گل رز تمام خونه رو گرفته بود . وسایلهای اولیه ی غذایی رو که میخواستم درست کنم همشون آماده روی کابینت منتظر من بودن
کلیدو توی در چرخوندم و در و باز کردم رو به مادرشوهرم و فرنوش کردم و با لبخندی گفتم :
_ بفرمایین . خوش اومدین
اول مادرش شوهرم وارد شد و بعد فرنوش ببخشیدی گفت و پشت سر مادرش وارد خونه شد مادر شوهرم با تعجب به اطراف نگاه میکرد با دیدن گل های رز تازه و خونه ی تمیز و مرتب رو به من کردو با تعجب گفت :
_ تو کی این کارارو کردی ؟
لبخندی زدم و با مهربانی گفتم :
_امروز صبح
با تعجب گفت :
_صبح ؟ پس کی اومدی بیمارستان ؟
_طرفای ساعت 10 بود چه طور ؟
__ از کی شروع کرده بودی ؟
_ راستشو بخواین از دیشب
با تعجب به چشمهام خیره شد دیگه اون برق نفرت و عصبانیت توی چشمهاش نبود رگه هایی از مهر و محبت مادری رو توی چشمهاش میخوندم . انگار داشت با چشمهاش تحسینم میکرد اما چیزی نگفت و به طرف آشپز خونه رفت و نگاهی به وسایلای روی اپن کرد و گفت :
_حالا چی میخواستی درست کنی ؟
لبخندی زدم و گفتم :
_ قرمه سبزی
لبخند روی لبشو دیدم اما روشو برگردوند و سعی کرد اونو پنهان کنه فرنوش چشمکی به من زدو آروم طوری که فقط من و خودش بشنویم گفت :
_داره یخش آب میشه تبریک میگم بهت
و ریز ریز خندید منم لبخندی زدم و به آشپز خونه رفتم و دست مادرشوهرم و گرفتم و گفتم :
_ اجازه بدین خودم درست میکنم
_ میخوام کمکت کنم
_ نه مادرجون شما برین بشینین الان چایی حاضر میکنم
فرنوش هم به آشپز خونه اومد و حرف منو تایید کردم و گفت :
_ آره مامان تو برو بشین منو عسل غذا رو درست میکنیم
مادرشوهرم به ناچار دستشو شست و به هال رفت منم تند تند زیر کتری رو روشن کردم تا آب به جوش بیاد بعد به سرعت شروع کردم به درست کردن غذا فرنوش هم سالاد درست کرد در بین درست کردن غذا کلی با هم حرف زدیم و از بچه ها پرسیدم و اونم جواب داد چند وقت پیش چند تاشون به ملاقات منو فرزاد اومده بودن اما بعضی هاشون که نتونستن بیان عذر خواهی کردن و گفتن توی یه فرصت مناسب حتما به خونمون میان
فرنوش سالاد رو آماده کرد و بعد از تزئین کردن روش اونو داخل یخچال گذاشت من هم تقریبا کارم تموم شده بود نگاهی به ساعت کردم و گفتم :
_ وای ساعت 3 شد چرا دیر کردن ؟
_ نمیدونم ولی تا تو یه دوش بگیری فکر کنم اونا هم پیداشون بشه .
لبخندی زدم و گفتم :
_ باشه راستی مرسی از کمکت
لبخندی زدو گفت :
_ خواهش میکنم همه ی کار هارو که تو کردی . خسته نباشی
_مرسی تو هم همین طور
رفتم زود یه دوش گرفتم و بیرون اومدم لباس پوشیدمو موهامو خشک کردم و آرایش ملایمی هم کردم و بیرون اومدم همین موقع زنگ در به صدا در اومد بدون این که بپرسم کیه درو باز کردم و منتظر موندم
بعد از چند دقیقه در آسانسور بالاخره باز شد و اولین نفر عرفان بیرون اومد به دنبال فرزاد گشتم وای خدای من بابا دسته ی ویلچر فرزاد و گرفته بود و اونو به طرف در میاورد از دیدن فرزاد روی ویلچر قلبم به درد اومد و چشمهام از اشک خیس شد اما برای حفظ روحیه ی فرزاد خودمو شاد نشون دادم و گفتم :
_ خوش اومدین بفرمایین تو
عرفان اخمهاش تو هم بود گفت :
_ چرا بدون این که بپرسی درو باز میکنی ؟
_ اشکال نداره داداشی حرص نخور حالا هم که چیزی نشده بیایین تو
فرزاد رو به بابا کردو گفت :
_ پدرجون اجازه بدین خودم میرم
فرزاد از اینکه بابا به اون کمک میکرد ناراحت بود و عذاب میکشید البته درکش میکردم . برای کسی که یک عمر روی پای خودش وایساده بود و همیشه سعی میکرد به هیچ کس نیاز نداشته باشه الان برای راه رفتن باید از یکی دیگه کمک میگرفت قلبم آتیش گرفت به طرف فرزاد و بابا رفتم دسته ی ویلچر فرزاد و به دست گرفتم و گفتم :
_ بابا اجازه بدین من این کارو بکنم
_ اما ...
حرفشو قطع کردمو گفتم :
_ خواهش میکنم بابا
شونه ای بالا انداخت و کنار رفت ویلچر فرزاد و به طر ف در خونه حرکت دادم و قبل از ورود فرزاد به خونه آروم در گوشش گفتم :
_ به خونه خوش اومدی عزیزم
اونم آروم گفت:
_ متشکرم . به خاطر همه چیز
با ورود فرزاد مادرشوهرم و فرنوش بلند شدن و به طرف فرزاد اومدن مادرشوهرم ظرف اسپند و در دست گرفته بود و هرچند دقیقه یک بار کمی از اسپند رو داخل آتیش میریخت بالاخره وارد خونه شدیم و هر کس جای نشست رو به همه کردم و گفتم :
_ چون خسته این اول نهار بخورین گرچه خیلی دیر شد ولی خب
بلند شدم به طرف آشپز خونه رفتم و میزو چیدم و همه رو صدا کردم و خودم هم ویلچر فرزاد رو کنار میز بردم و کمکش کردم تا روی صندلی بشینه تشکر کرد و همه شروع به خوردن کردن
همه از دستپختم تعریف کردن و پدر شوهرم با این که اصلا اهل زیاد خوردن نبود بی توجه به اخم مادرشوهرم که میگفت نباید زیاد بخوره و برای سلامتیش ضرر داره بشقاب دیگه ای هم کشید و خورد
عرفان هم به شوخی گفت :
_ تو خونه که از این کارا نمیکردی که حالا وقتشه خاطره ی خوشگل اولین باری که خواستی سیب زمینی سرخ کنی رو بگم
و خودش با صدای بلند خندید و من هم خنده ام گرفته بود همه با تعجب به ما نگاه میکردن عرفان گفت :
_ بگم ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_مهم نیست
چشمکی زد و رو به بقیه گفت :
_این طوری نگاه نکنین این قدر دستپختش خوبه یه بار که بابا و مامان رفته بودن بیرون و من و عسل تو خونه تنها بودیم عسل گفت من سیب زمینی سرخ میکنم سیب زمینی هارو پوست کند و خرد کرد گذاشت رو میز زیر گازو روشن کرد توی ماهیتابه روغن ریخت و گذاشت داغ بشه منم اون موقع توی اتاق داشتم درس میخوندم بعد از چند دقیقه دیدم بوی سوختگی میاد رفتم تو آشپز خونه ببینم چی شده دیدم تمام آشپز خونه رو دود گرفته عسل خانوم هم نشسته پای تلویزیون داره فیلم مورد علاقه شو برای بار پنجم نگاه میکنه بابا اینا که اومدن .....
به اینجا که رسید بابا لبخند محزونی زد و به غذاش خیره شد فهمیدم به یاد مامان افتاده رو به عرفان کردم و گفتم :
_عرفان بسه
_ نه بزار بگم بقیشو
و ادامه داد :
_ هیچ چی دیگه زود پنجره هارو باز کردم تا دود بره بیرون بعد زدنگ زدم غذا سفارش دادم این غذایی که دارین الان میخورین منم توش سهیمم من کلی زجر کشیدم تا این دختر آشپزی یاد گرفته

همه از لحن صحبت عرفان به خنده افتادن و بابا هم فقط لبخند زد


ساعت حدود ده شب بود که بابا اینا بلند شدن و گفتن که هر وقت کاری داشتم حتما بهش زنگ بزنم
ازش تشکر کردم و خواستم که بمونه اما گفت که کار داره و حتما باید بره
خانواده ی فرزاد هم بعد از کلی تعارف راهی شدن
حالا من مونده بودمو فرزاد
زود وسایل های روی میزو جمع کردم و پیش فرزاد رفتم
فرزاد روی تخت نشسته بودو خیره به تابلوی نقاشی جلوی تخت در فکر بود
کنارش نشستمو سرمو روی پاهاش گذاشتم و دستشو توی دستم رفتم و گفتم :
_آقا فرزاد؟ نمیخوای از فکر بیرون بیایی
لبخند تلخی زدو دستشو روی سرم گذاشت و شروع به نوازش موهای بلندم کرد
گفتم:
_فرزاد ؟
جانم
_برام لالایی میخونی ؟
بر خلاف تصور من اصلا تعجب نکرد همون طور که دستشو روی سرم گذاشته بود و نوازش میکرد شروع کرد به لالایی خوندن:
لالالالا گل نازم
تويي سرو سرافرازم
تويي سرو و تويي كاجم
تويي افسر، تويي تاجم

لالالالا گل نرگس
نباشم دور، ِز تو هرگز
هميشه در برم باشي
چو تاجي بر سرم باشي

لالالالا گل مريم چه گويم از غم و دردم
غم من در دلم پنهان
بيا اينجا بشو مهمان

لالالالا گل مينا
بخواب آروم ،گل بابا
بابا رفته ، سفر كرده
الهي زودي برگرده

لالالالا گل شب بو
نگاهت مي كند جادو
ببينم چشم شهلايت
به زير آن كمان ابرو

لالالالا گل پونه
انار كردم واسَت دونه
انار سرخ ِ ياقوتي
بخوراي گل، نگير بونه

لالالالا گل صدپر
نشه هرگز گلم پرپر
بمون با من گل خندان
نبينم چشم ِ تو گريان

لالالالا گل لاله
ميريم فردا خونه خاله
نديدم خاله جانت را
الان چندين و چن ساله

لالالالا گلم خوابيد
به رويش نورِ مَه تابيد
لالالالا گلم زيباست
براي من ، همه دنياست
چشمهامو باز کردم. فرزاد هم مثل من اشک میریخت . این لالایی لالایی ای بود که مامان همیشه برای من میخوند اخ مامان نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده

کجایی ببینی چی به سر دختر دردونه ات اومده

کجایی ببینی دخترت داره چی میکشه
مگه همیشه نمیگفتی میخوای عروسیشو ببینی؟
کجایی که دخترت سفید بخت شد
بیا ببین دیگه
بیا اشکهامو ببین
کجایی مامان ؟
کجایی که دخترت دلش برات یه ذره شده
چرا نمیایی به خوابش بی معرفت
توی که این قدر زود تنهاش گذاشتی چرا حتی برای یک بار هم که شده نمیایی تا روی قشنگتو ببینه ؟
کجایی که دلم تنگه مامان
دلم خیلی تنگه

فرزاد اشکهامو پاک کردو در گوشم زمزمه کرد :
_بخواب عسلم بخواب

باز هم به آرومی چشمهامو بستم و سعی کردم بخوابم نوازش دست گرم فرزاد منو وادار به خواب کرد:
لا لا لا لا
نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بیداره

خدایا!
این صدا صدای مادرمه
این صدای گرم فقط مال اونه
من کجام ؟
سعی کردم چشمهامو باز کنم
همه جا سفید بود
من فقط مادرم رو میدیدم که برام لالایی میخونه
یعنی واقعا مادر منه ؟
خدایا باورم نمیشه
میدونم خوابم
دیگه هیچ وقت بیدارم نکن
همون طور سرم رو روی پاهاش گذاشته بودم و اون هم برام میخوند :

رم ، تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن
لالالالا گل نازم
تويي سرو سرافرازم
تويي سرو و تويي كاجم
تويي افسر، تويي تاجم

لالالالا گل نرگس
نباشم دور، ِز تو هرگز
هميشه در برم باشي
چو تاجي بر سرم باشي

لالالالا گل مريم چه گويم از غم و دردم
غم من در دلم پنهان
بيا اينجا بشو مهمان

لالالالا گل مينا
بخواب آروم ،گل بابا
بابا رفته ، سفر كرده
الهي زودي برگرده

لالالالا گل شب بو
نگاهت مي كند جادو
ببينم چشم شهلايت
به زير آن كمان ابرو

لالالالا گل پونه
انار كردم واسَت دونه
انار سرخ ِ ياقوتي
بخوراي گل، نگير بونه

لالالالا گل صدپر
نشه هرگز گلم پرپر
بمون با من گل خندان
نبينم چشم ِ تو گريان

لالالالا گل لاله
ميريم فردا خونه خاله
نديدم خاله جانت را
الان چندين و چن ساله

لالالالا گلم خوابيد
به رويش نورِ مَه تابيد
لالالالا گلم زيباست
براي من ، همه دنياست

تموم شد
صدای لالایی گرم مادرم خاموش شد
چرا ؟
رو به مامان کردمو گفتم :
_ چرا قطعش کردی مامان ؟ چرا دیگه نمیخونی برام ؟
لبخندی زد و گفت :
_باید برم عزیزم
بغضم سر باز کرد:
_کجا مامان ؟ کجا میخوای بری ؟ بازم میخوای تنهام بزاری ؟
_ داره دیر میشه گلکم باید برم . مواظب خودتو فرزاد باش
بعد همون جور که میرفت آروم گفت:
_تنهاش نزار
با گریه و فریاد گفتم:
_نه مامان توروخدا تنهام نزار نرو مامان حداقل من رو هم با خودت ببر . مامان
اما اون رفته بود تنها بودم نمیدونستم کجام هیچ چی معلوم نبود فقط صدای گریه ام در فضای خالی میپیچید صدایی توجهمو به خودش جلب کرد:
_عسل . عسل پاشو چیه عسل ؟چرا گریه میکنی ؟ گریه نکن من پیشتم عزیزم
صدای فرزاد بود که سعی داشت منو بیدار کنه اما من نمیخواستم هنوز چشمهامو محکم بسته بودم تا شاید مامان رو یک بار دیگه ببینم و بهش بگم که من رو هم با خودش ببره
اما اون رفته بود
چشمهامو باز کردم و خودم رو در اغوش گرم فرزاد جای دادم و با گریه گفتم :
_فرزاد مامان اومده بود به خوابم



التماس دعا

حدود يک هفته گذشت . فرزاد واقعا کلافه و زودرنج شده بود و زود عصباني ميشد سر هر چيز کوچيکي بهونه مياورد ولي من تحمل ميکردم . چند بار ازش خواستم که با هم بريم بيرون اما قبول نکردو هردو باهم توي خونه مونديم . بابا و عرفان بارها اصرار کردن که پيش اونها بريم اما فرزاد توي خونه مينشست و هيچ جا نميومد ميديدم حسابي عذاب ميکشه ولي چيزي به من نميگفت سعي ميکردم درکش کنم اون به من نياز داشت اون به محبت من نياز داشت قسم خوردم که هيچ وقت تنهاش نذارم و هميشه کنارش باشم
يک روز صبح با صداي شکستن چيزي از خواب پريدم با ترس نگاهي به اطرافم کردم فرزاد کنارم نبود اصلا نفهميدم چه طوري بلند شدم و خودم رو به آشپز خونه رسوندم فرزاد از روي ويلچرش سعي ميکرد خرده شيشه هاي ليوان شکسته شده رو از روي زمين برداره از ترس گريه ام گرفته بود با دست موهاي پخش شده روي صورتم رو کنار زدم و گفتم :
_فرزاد عزيزم چي کار ميکني؟
با ديدن من گفت:
_ ميخواستم .....
حرفشو ادامه نداد فهميدم ناراحت شده و باز از عصبانيت صورتش قرمز شده بود به طرفش رفتم و با مهرباني سعي کردم تيکه ي شکسته شده ي ليوان رو از دستش بگيرم گفتم:
_چرا منو بيدار نکردي؟
_تو خواب بودي . بعدشم . من هر روز صبح نبايد مزاحم تو بشم که . بايد کم کم به اين وضع عادت کنم
همون طور که صندلي چرخدارش رو به طرف هال ميبردم گفتم :
_فرزاد . نداشتيما اين حرفها چيه ؟
سکوت کرد گفتم :
صبر کن الان صبحانه رو اماده ميکنم . معذرت ميخوام بايد زودتر بيدار ميشدم .
و به طرف آشپز خونه رفتم
_عسل؟
برگشتم و گفتم :
_جانم
_ميتوني منو تا مطب برسوني ؟
با تعجب بهش نگاه کردم
_چرا اين طوري نگاه ميکني ؟
_فرزاد تو شوخي ميکني نه ؟
_نه کاملا جدي هستم . من نميتونم صبح تا شب توي اين چهار ديواري بشينم اصلا دوست ندارم افسردگي هم به بقيه ي درد هام اضافه بشه
_اما فرزاد تو هنوز کاملا خوب نشدي؟
سرشو پايين انداخت و با عصبانيت و کلافگي گفت گفت :
_من هيچ وقت خوب نخواهم شد
دلم براش کباب شد فرزاد واقعا نا اميد بود در حالي که دکتر گفته بود که او خوب ميشه به طرفش رفتم جلوي پاش زانو زدم و دستمو روي صورتش گذاشتم سرشو بالا اورد و با اون نگاه گيراش به چشمهام خيره شد زير نگاه گرمش در حال ذوب شدن بودم سرمو پايين انداختم و گفتم :
_فرزاد تو بايد اميدوار باشي . مگه نشنيدي دکتر چي گفت؟ تو خوب ميشي فرزاد خوب ميشي
فرزاد ويلچرشو به عقب هل داد و فرياد کشيد :
چرا از چشمهام فرار میکنی ؟ تو خودتم کاملا به خوب شدن من امیدوار نیستی چرا زندگيتو به خاطر يه ادم فلج حروم ميکني ؟ من هيچ وقت خوب نميشم هيچ وقت . ميخواي برام دل بسوزوني ؟ ميخواي بهم ترحم کني ؟ من از ترحم متنفرم . دست از سرم بردار چرا هر کاري ميکنم اين مرض و بهم ياد آوري ميکني ؟ چيرو ميخواي ثابت کني ؟ که يه همسر نمونه اي ؟ تو هم زود خسته ميشي و ميري پس فيلم بازي نکن
بغض به گلوم فشار وارد ميکرد سعي کردم مهارشون کنم اما موفق نشدم و همشون روي صورتم سرازير شدن اروم طوري که فکر نکنم شنيده باشه گفتم:
_فرزاد تو....
به اشکهايم نگاه کرد فهميد دلم رو شکسته فهميد خردم کرده . فهميد تمام غرورمو زير پاهاش گذاشته اما حرفي نزد اما پشيموني رو از توي چشمهاش ميخوندم روشو برگردوند و سکوت کرد بلند شدم و به طرفش رفتم و باز هم جلوي پاهاش زانو زدم و با دست صورتش رو به طرف خودم کشيدم و توی چشمهاش خیره شدم وگفتم :
_چرا چنين فکري ميکني ؟ من به تو ترحم کنم ؟ فرزاد من دوستت دارم فرزاد من وقتي به تو بله گفتم پي همه چيز رو به تنم ماليدم . قسم خوردم تا ابد ترکت نکنم . قسم خوردم طوري رفتار کنم که هميشه ازم راضي باشي . اون وقت تو اين طوري ميگي ؟ فرزاد تو واقعا در باره ي من اين طوري فکر ميکني ؟این قدر راحت به من میگی برو ؟فرزاد یادته بهم قول دادیم هیچ وقت همدیگرو ترک نکنیم ؟ هیچ وقت دل اون یکی رو نشکنیم ؟ برای اون یکی کوتاه بیاییم و صبر کنیم ؟ فکر ميکني من زجر نميکشم ؟ فکر ميکنم من اندازه ي تو اذيت نميشم ؟ مگه من آدم نيستم فرزاد ؟ مگه من دل ندارم ؟ فکر ميکني من از سنگم ؟ من اشک ندارم ؟ من قلب ندارم ؟ من نميتونم غمگين باشم ؟ من قلب دارم فرزاد . چشم هم دارم احساس هم دارم وقتي ميبينم شوهرم کسي که تمام وجودم رو همون وقتي که بهش بله گفتم کف دستم گذاشتم و دودستي تقديمش کردم داره ذره ذره آب ميشه قلبم آتيش ميگيره زجر ميکشم فرزاد . من هيچ وقت ترکت نميکنم .هيچ وقت . ديگه هيچ وقت اين حرف رو تکرار نکن فرزاد . ازت خواهش ميکنم . بيشتر از ازاين آتيش به قلب من نزن تورو به هر چي ميپرستي کمي هم تو منو درک کن
فرزاد گريه ميکرد . اون هم با من اشک ميريخت بلند شدم و به طرف اتاق رفتم درو بستم خودم و روي تخت انداختم و بلند گريه کردم خدايا اين حق من بود؟ اخه من چه گناهي به درگاهت کردم که مستحق چنين مجازاتي هستم ؟خدايا نميگم چرا . نميگم چرا من . فقط ميگم خودمو فرزاد رو به دست تو ميسپارم .کمکمون کن . احساس کردم دست گرمي روي سرم رو نوازش ميکرد سرمو بلند نکردم . ميدونستم از رفتارش پشيمون شده اما ديگه گريه نکردم . ياد خدا به قلبم ارامش داده بود فرزاد آروم گفت:
_منو ببخش عسل
سرمو بلند کردمو گفتم :
فرزاد یادته بهم قول دادی خوشبختم میکینی ؟ یادته بهم گفتی هیچ وقت ترکم نمیکنی ؟ یادته وقتی ازت پرسیدم اگه یه روز ازم خسته بشی چی کار میکینی ؟ قسم خوردی که هیچ وقت ازم خسته نمیشی ؟ حالا من بهت میگم فرزاد . دوست دارم . ازت خسته نمیشمو هیچ وقت ترکت نخواهم کرد پس اگه هنوز هم کمی برات ارزش دارم دیگه این حرفتو تکرار نکن
دستمو توی دستش گرفت و گفت:
_این طوری نگو عسل تو همه چیزه منی
_پس خواهش میکنم به خاطر من هم که شده کمی امیدوار باش من همین طوری هم خوشبختم چون تورو دارم اما سلامتی تو بیشتر از هر چیز دیگه ای برام ارزش داره پس خواهش میکنم کمی برای سلامتیت تلاش کن خب؟
لبخند تلخی زد و روی انگشتام رو بوسید و گفت:
_باشه عسلم هر چی تو بگی
چشمهامو اروم بستموو گفتم:

_ممنونم


از اون روز به بعد فرزاد سعی میکرد همون طور که من میخوام رفتار کنه .برنامه ی فیزیوتراپی شروع شده بود هر روز صبح باید اونو میرسوندم و بعدش هم به دنبالش میرفتم اوایل پیشش میموندم اما بعدا به خواست خودش به خونه برمیگشتم و غذا درست میکردم و کمی خونه رو مرتب میکردم میگفت این طوری هم اون راحته هم من فرزاد کار کردن رو هم باز شروع کرده بود و بر خلاف اصرار من مبنی بر این که خونه بشینه و استراحت کنه به مطب میرفت .
یک روز که برای کار های باقی مونده به دانشگاه رفتم مریم و دیدم باورم نمیشد برگشته باشه آخه مریم درست شب عروسی من برای ایتالیا پرواز داشت او با همسر آینده اش برای انجام یه سری کارها به ایتالیا رفته بود و حالا بعد از گذشت سه ماه برگشته بود با شنیدن خبر تصادف ما زنگ زدو حال مارو پرسید و از این که نمیتونه خودشو برسونه عذر خواهی کرد و حالا من باز هم اونو میدیدم که کنار یکی از همکلاسی های گذشته به اسم سهیلا روی نیمکت نشسته و صحبت میکنه به طرفش رفتم و از پشت نیمکت آروم دستهامو روی چشمهاش گذاشتم دستشو بلند کردو روی دستهام گذاشت و گفت :
_بزار حدس بزنم این دست...
سکوت کرد بعد جیغ آرومی کشید و بلند شد و گفت :
_عسل...
و به بغلم پرید از خوشحالی هر دو گریه میکردیم اولین بار بود که این همه مدت از هم دور بودیم با این که جیغش آروم بود اما چند تا از دانشجوها به طرف ما برگشتن و با تعجب به ما نگاه میکردن مریم گفت:
_ دیوونه میدونی چه قدر زنگ زدم خونتون موبایلت ؟
_ موبایلمو عوض کردم اما همش خونه بودم حتما تلفن زنگ نخورده
_وای عسل خیلی خوشجالم
لبخندی زدم و گفتم :
_منم همین طور
سهیلا وقتی مارو دید بلند شد و رو به مریم کردو گفت :
_ خوشحال شدم که دیدمت .
بعد رو به من کرد و ادامه داد:
_عسل جان از این که شمارو هم میبینم خیلی خوشحالم امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی .خب بچه ها من دیگه برم
مریم که تا متوجه سهیلا شده بود گفت:
_وای سهیلا کجا ؟خیلی ببخشید من اصلا فراموش کردم که....
سهیلا حرفشو قطع کرد و گفت :
_نه دیگه من هم باید برم یه خرده کار دارم فعلا بچه ها
_خیلی خب باشه پس باز هم میبینمت نه ؟
_حتما عزیزم خدا نگهدار
با رفتن سهیلا مریم دست منو گرفت و روی نیمکت نشوند و گفت:
_خب بگو ببینم خوش میگذره ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم :
_آره خیلی . زندگیم بهشته شوهرم هنوز یک هفته از زندگی مشترکمون نگذشته فلج شده زندگیم درست یه زندگی رویاییه
_من واقعا متاسفم عسل من باید برمیگشتم شاید میتونستم کاری برات انجام بدم
سرمو بلند کردم و دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم
_نه عزیزم تو چرا ؟ مقصر هیچ کس نیست باز هم خدارو شکر میکنم حتما مصلحتی تو کار بوده در هر حال خیلی خوشحالم که برگشتی
_منم خوشحالم که میبینمت راستی عسل خیلی خوب شد دیدمت وگرنه باید تا خونتون میومدم و پول تاکسی میدادم چون یک هفته ی دیگه عروسیمونه تو و فرزاد حتما باید بیایین
لبخندی از خوشحالی زدم و گفتم :
_وای مریم تو هنوزخسیسی ؟ خوبه داری ازدواج میکنی دلم به حال استاد فلاحی میسوزه ببین با عجب کسی داره ازدواج میکنه
_لازم نکرده تو دلت واسه اون بسوزه تازه دارم صرفه جویی میکنم دلشم بخواد
_فعلا که دیدم میخواد
توی همین لحظه صدای آشنایی به گوشم خورد
_بله که دلم میخواد
برگشتم استاد فلاحی با لبخند ما رو نگاه میکرد با دیدنش بلند شدم و سرمو پایین انداختم و گفتم:
_سلام استاد
_علیک سلام خوبین ؟
_خیلی ممنون
_مریم که اذیتتون نکرد ؟
خندیدمو گفتم :
_نه بابا بچه ی خوبیه
مریم با شنیدن این حرف گفت :
_بیچاره مریم

برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55131

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا