تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل ششم)



آذر ماه بود هوا کم کم سرد میشد . پاهای فرزاد روز به روز رو به بهبود میرفت . دوباره درسمو شروع کرده بودم سعی میکردم کلاسامو طوری تنظیم کنم که وقتی فرزاد خونه است منم خونه باشم یا وقتی فرزاد فیزیوتراپی داره خودمو برسونم .. حسابی خسته میشدم طوری که شبا وقتی سرم روی بالش میزاشتم بی هوش میشدم با این حال با عشق و علاقه زندگی میکردم . ادم نمیاد هیچ وقت جلوی فرزاد لبخندمو فراموش کرده باشم حتی اگه از خستگی در حال مرگ میبودم فرزاد هم وقتی میدید که من چه قدر خسته ام کارهایی رو که از درستش بر میومد کمک من انجام میداد و برای این لطفش ازش ممنون بودم . آیدا هم هر چند روز یک بار پیشم میومد و با اون لحن شیرینش برای چند دقیقه خستگی رو از تنم در می آورد حتی چند بار هم با شیدا و بهزاد شوهر شیدا بیرون رفتیم فرزاد و بهزاد هم که تازه هم دیگرو شناخته بودن برای هم دوستای خوبی به نظر میومدن . چند روز تا تولد فرزاد مونده بود داشتم برنامه میریختم تا یه جشن کوچولو بگیرم و غافلگیرش کنم برای همین هم یک روز بعد از دانشگاه با مریم تماس گرفتم تا با هم بریم و برای فرزاد کادو بگیریم با هم جلوی دانشگاه قرار گذاشتیم وقتی از دانشگاه بیرون اومدم مریم رو دیدم که به ماشینش تکیه داده و با دیدن من برام دست تکون میده لبخند زدم و به طرفش رفتم با خنده هم دیگرو بغل کردیم و بعداز احوالپرسی سوار ماشین شدیم ... همون طور که ماشینشو روشن میکرد گفت :
_ خب خانم با معرفت خبری ازت نیست ؟ خوش میگذره ؟
لبخندی از تهه دل زدم و گفتم :
_الهی شکر چرا خوش نگذره ؟ کسی که به خاطرش این چند وقته عذاب کشیدم داره خوب میشه مگه میشه ناراحت باشم ؟
مریم با خوش حالی گفت :
_راست میگی عسل ؟
_آره ....با دکترش صحبت کردم ... گفت فرزاد زود تر از اونچه که فکرش رو میکرد سلامتیش رو به دست میاره
_خدارو شکر پس باید شیرینی بدی
با خوش حالی گفتم :
_تو بزار فرزاد من کاملا خوب بشه . دنیا رو شیرینی میدم
_خوش به حال آقا فرزاد
_قربونش برم الهی ... وای نمیدونی چه قدر خوش حالم مریم ...
_خب بابا تو هم با این آقا فرزادت .
_وای مریم این طوری نگو نمیدونی چه قدر مهربونه . چه قدر خوبه
_ امیدوارم همین طوری بمونه
اخمی کردم و گفتم :
_ منظورت چیه ؟
گرفته بود با نگرانی گفتم :
_مریم چیزی شده ؟
_ هان ؟ نه چی باید بشه ؟
از حرفی که میزدم دوست داشتم سرمو بکوبونم به دیوار:
_ببینم با کامیار که مشکلی ........
با صدای بلند خندیدو گفت :
_ برو بابا منو کامیار با هم مشکل داشته باشیم ؟ پسر خوبیه بچم ...
نفس راحتی کشیدم و گفتم :
_ خب خدارو شکر ..
_خب حالا چی میخوای بخری واسه این آقا فرزاد ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_چه میدونم یه هفته ات دارم فکر میکنم هنوز چیزی به ذهنم نرسیده
خندیدو گفت :
_ خلیا یه کادو میخوای بخریا ببین چی کار میکنه
_مریمی ... تو یه چیزی بگو یه نظر بده
_ دیوونه ایا نظر چی بدم تو بهتر میدونی چی باید بخری
_خب نمیدونم .....
_میگم عطر بخر
_ نه عطر چیه .... اولا که میگن دوری میاره بعدشم خودش کلی عطر داره
_ اگه به خاطر دلیل اولی نمیخری بدون مخت تاب برداشته تو که خافاتی نبودی ...... ولی اگه برای دلیل دومی نمیگیری یه حرفی ..خب حالا چه میدونم تیشرت .... قاب عکس ... کراوات ... ساعت ..... مجسم.....
یادم افتاد که ساعت فرزاد چند روز پیش گم شده بود با خوش حالی حرف مریمو قطع کردم و گفتم :
_ خودشه مریم
_چی خودشه ؟
_ ساعت .... ساعت خوبه .
_ااا خب پس خدارو شکر دیگه چیزی به ذهنم نمیرسید
با هم به طرف ساعت فروشی راه افتادیم و یه ساعت شیک و گرون قیمت خریدم و بعد از پرداخت پول از مغازه بیرون اومدیم و بعد از سفارش کیک مریم گفت :
_ با یه قهوه موافقی ؟
نگاهی به ساعتم انداختم هنوز وقت داشتم ....
_ آره ولی کجا ؟
به کافی شاپ اون دست خیابون اشاره ای کردو گفت :
_اونجا دیگه
_ باشه ولی زیاد نمیتونم بمونم فقط نیم ساعت
_ حیلی خب باشه بریم
با هم وارد کافی شاپ شدیم و بعد از سفارش قهوه و کیک شروع به صحبت کردیم از خاطرات گذشته و دانشگاه حرف زدیم اون از بچه ها خبر داشت ولی من چون کلاسامو عوض کرده بودم از هیچ کدومشون خبر نداشتم برای همینم در مورد همشون حرف زدیم چیزی که بیشتر از همه خوش حالم کرد شنیدن خبر عروسی نیما بود .....

صبح با صدای باران که قطرات خود را محکم به شیشه ی پنجره ی اتاق میکوبید چشمهامو باز کردم با به یاد آوردن تولد فرزاد انرژی بیشتری گرفتم و آروم طوری که فرزاد بیدار نشه بلند شدم نگاهی به قیافه ی معصومش که توی خواب مثل بچه های کوچولو معصوم و دوست داشتنی میشد کردم و لبخند زدم . به طرف پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم و سرمو بیرون بردم و چشمهامو بستم و با کشیدن نفس عمیقی هوای سرد آذر ماه رو به ریه کشیدم با همون لبخند پنجره رو بستم و به طرف دستشویی رفتم و آبی به صورتم زدم و بیرون اومدم چایی درست کردم و میز صبحانه رو آماده کردم و به طرف اتاقمون رفتم خیلی آروم خوابیده بود گوشه ی تخت نشستم دوست داشتم کمی شیطنت کنم و سر به سرش بزارم از گوشه ی بالش یه پر در آوردم و کنار گوش فرزاد گرفتم و به گوشش میزدم فرزاد با دست سعی میکردم چیزی رو که گوشش رو اذیت میکنه کنار بزنه و از این حرکتش خنده ام میگرفت اما باز هم ادامه میدادم یه دفعه توی خواب عصبانی شد و صداش و بلند کرد و گفت :
_ اه بزار بخوابم دیگه مگه آزار داری
نتونستم خودم نگه دارم و زدم زیر خنده و با صدای بلند خندیدم فرزاد از صدای خنده ی من از خواب بلند شد تازه موقعیت خودشو شناخته بود گفت :
_ دختر حالت خوبه اول صبحی ؟
همون جور که میخندیدم گفتم :
_ آره عزیزم چرا خوب نباشم مگه تو خوب نیستی ؟
لبخندی شیطنت بار زدو گفت :
_ نمیدونم
_ یعنی چی ؟
_ خانوم جون اول صبحی با پر بالش افتادی به جونم بیدارم کردی دوست داری چه طور باشم ؟
خندیدم و گفتم :
_سرحال
سرشو تکون دادو حرففی نزد و سعی کرد بشینه کمکش کردم و بالش پشتشو مرتب کردم تا بهش تکیه بده وقتی تکیه داد نفس نفس میزد گفتم :
_ صبر کن ویلچرتو بیارم
با دست اشاره کرد که یعنی صبر کنم نگاهش به پاهاش بود سعی میکرد تکونشون بده قیافه اش در هم بود بالاخره کمی پاهاشو تکون داد و آروم از تخت پایین آورد از خوش حالی میخندیدم و دست میزدم و زیر لب خدارو شکر میکردم فرزاد همون طور که نفس نفس میزد نگاهی بهم کرد ولی حرفی نزد چند لحظه بعد سعی کرد بلند شه و روی پاهاش بایسته هنوز چند ثانیه نایستاده بود که نزدیک بود بیفته که زود دستشو گرفتم ولی باز هم نتونستم نگهش دارم و روی تخت افتاد با نگرانی گفتم :
_ فرزاد تو حالت خوبه ؟
لبخند زد ولی اجزای صورتش هنوز در هم بود :
_ آره عزیزم خوبم نگران نباش
_ صبر کن ویلچرت رو بیارم
چشمهاشو باز و بسته کرد معلوم بود سعی خودشو کرده ولی دیگه توان نداره چون نفس نفس میزد ویلچرشو آوردم و کمکش کردم که روش بشینه و بعد با هم به آشپز خونه رفتیم با دیدن میز صبحانه لبخند زد ولی چیزی نگفت . بعد از خوردن صبحانه آماده شدم و فرزاد رو به مطب بردم و خودمم رفتم دانشگاه ساعت 12 بود که کلاسم تموم شد یه زنگ به مریم زدم و مهمانی امشب رو بهش یاد آوری کردم و خودم هم رفتم کیک و شیرینی هایی رو که سفاش داده بودم رو گرفتم و بعد هم رفتم خونه . یه دستی به سرو گوشه خونه کشیدم و بعد از درست کردن غذای مورد علاقه فرزاد یه دوش گرفتم و آماده شدم و به دنبال فرزاد رفتم و با هم به خونه برگشتیم یه دست لباسی رو که از قبل براش آماده کرده بودم رو کنار گذاشتم و بهش گفتم که بعد از گرفتن یه دوش بپوشه تعجب کرد ولی حرفی نزد بهش گفتم مهمون داریم چیزی نگفت و در سکوت لباس پوشید


صدای زنگ در باعث شد که به طرف در برم اف اف رو برداشتم عرفان و بابا بودن ...از خوش حالی خندیدم و درو باز کردم و خودم هم به حالت دو به طرف در خروجی خونه حرکت کردم و بعد از باز کردن در به صفحه ی شمارش طبقات آسانسور خیره شدم تا بالاخره آسانسور به طبقه ی ما رسید و بابا و فرزاد با یه دسته گلی در دست از در آسانسور خارج شدند خیلی وقت بود که بابا و عرفان رو ندیده بودم دلم حسابی براشون تنگ شده بود در واقع میشد گفت که تولد فرزاد فقط یه بهونه بود برای جمع شدن دوباره ی خونوادمون .. خیلی وقت بود که سرو صدایی توی خونه ی ما نبود و خونه پر بود از سکوتی خفقان آور ...
با دیدن لبخند همیشگی بابا به طرفش رفتم و بابا منو در آغوش کشید درست مثل وقتی که یه دختر کوچولوی 5.6. ساله بودم . دلم برای عطر تنش حسابی تنگ شده بود . سرم رو روی شونه هاش گذاشتم و روی شونه اش رو بوسیدم بابا هم منو از خودش جدا کردو با چشمهای خیسش به چشمم خیره شد و گفت :
_آهای خرس گنده خجالت نمیکشی با این قدو قوارت این طوری گریه میکنی ؟
خندیدم و اشک هامو با سر دستهام پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
دلم براتون یه ذره شده بود بابا
عرفان گفت :
_آره جون خودت خوبه حالا ما لس آنجلس زندگی نمیکنیم . بعدشم حالاکه اومدیم محل نمیزاری که من این جا شبیه دوغم یا فکر میکنی مجسمه ی جدید گذاشتن رو راه پله ی آپارتمان که یه سلام خشک و خالی هم نمیکنی ؟
خندیدم و سلام کردم اونم با لبخند گفت :
_علیک سلام ...خوش اومدیم
خندم گرفت بابا کلافه گفت:
ای بابا ... دختر میخوای مارو همین طوری بزاری زیر پامون علف سبز شه ؟
یهو به خودم اومدم خنده ام گرفته بود اون قدر حواسم پرت شده بود که اصلا یادم نبود به بابا و عرفان تعارف نکردم که بیان داخل . با دست به در خونه اشاره کردم و گفتم :
_ خیلی ببخشید به کلی فراموش کرده بودم بفرمایین خان داداش و پدر جان
بابا و عرفان وارد شدن و با فرزاد سلام و احوال پرسی کردن و روی مبل نشستن من هم درو بستم و به آشپز خونه رفتم و با 3 تا فنجون قهوه برگشتم که باز هم زنگ در و زدن این بار پدر و مادر فرزاد و فرنوش بودن که با مریم و کامیار همزمان رسیدن ..بعد از سلام و احوال پرسی های اونا شیدا و بهرام هم رسیدن و خونه حسابی شلوغ شد.
فرزاد وفتی فهمید همه برای چی جمع شدن اول حسابی شوکه شد و بعد زد زیر خنده ... از خنده اش ناراحت شدم اون حق نداشت این طوری برخورد کنه .. اما بعد از چند دقیقه خنده اش به لبخند شیرینی تبدیل کرد و صمیمانه ازم تشکر کرد
در خونه رو بستم و به طرف مبل رفتم و خودمو روی مبل انداختم ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود و مهمونا تازه رفته بودن فرزاد هم توی اتاق بود نمیدونستم داره چی کار میکنه اما صدای به هم خوردن در کمد رو میشنیدم خیلی خسته بودم طوری که حتی جون رفتن تا اتاق رو هم نداشتم از همون جا داد زدم:
_ فرزاد ؟ ..چی کار میکنی ؟
_ عسل ؟ میشه بیایی اینحا ؟
حوصله بلند شدن نداشتم اما هر طوری بود خودمو به اتاق رسوندم و به چهار چوب در تکیه دادم و گفتم :
_جانم فرزاد ؟
نگاهی به قیافه ی خسته ام کردم و گفت:
_بیا بشین پیشه من
روی تخت نشستم و گفتم :
_ ولی من که از صبح پیشت بودم
_ نه تو از صبح تو آشپز خونه بودی
_ولی ...
نذاشت حرفم تموم بشه دستامو توی دستش گرفتم و به چشمهای خسته ام خیره شد . دستمو بلند کرد و آروم بوسید وگفت :
_ پیشم بشین عسل . خواهش میکنم ازت
دلم براش سوخت سرشو روی پاهام گذاشتو بعد دستامو روی پیشونیش من هم آروم شروع به نوازش سرش و به هم ریختن موهای لختش کردم ..چشمهاشو بسته بود بعد از چند لحطه صدای آرومشو شنیدم که میگفت :
_ میدونی چیه عسل ؟ روز اول که دیدمت فکر نمیکردم یه دختر با چنین جثه ی ضعیفی که داره دلی به این بزرگی و پاکی داشته باشه . هیچ وقت حتی برای یک لحظه فکر نمیکردم که تو چنین آدمی باشی کسی که از همون ساعات اول زندگیش بد آورد کسی که تا خواست طعم خوشبختی رو بچشه یه کوه مشکل جلوی پاش از زمین بیرون اومد .کوهی که الان نزدیک شش ماهه داره ذره ذره آبش میکنه اما نتونسته صدای آخش رو بشنوه... کسی که این همه مدت اشکهاشو میدیدم که صورت قشتگشو خیس میکنه اما تا
میخواستم آرومش کنم چنان خودشو شاد نشون میداد که اگر کسی نمیشناختش فکر میکرد داره توی بهشتی که توشه غلت میزنه ...کسی که کوهی از صبره ... کسی که وجودش پر از مهربونی و نجابته کسی که ....حالا تو مال منی عسل با همون صبر و مهربونی و نجابت .. با همون لحن آروم و قشنگت .. با همون دل پاکت .. آره همه ی این صفات برای کسیه که من لیاقتشو هیچ وقت نداشتم و نخواهم داشت ... من اگر این هارو میدونستم هیچ وقت طرفت نمیومدم عسل ... من لیاقت تورو ندارم .. کسی لایق توئه که مثل خودت یه فرشته باشه ... یه فرشته ی پاک اما من ...
حرفشو نا تمام گذاشت .چشمهاشو باز کرد و به چشمهای متعجب من خیره شد و ادامه داد:
عسل بگو چه طوری میتونم این همه مجبت تورو چبران کنم ؟قسم میخورم هر کاری که بگی میکنم حتی اگه پرت کردن خودم از همین پنجره ی اتاق باشه هر کاری عسل تو فقط بهم یه اشاره کن .. یه اشاره ی کوچیک ... این فرشته ی پاک من هرچی که بگه همون کارو میکنم ... فقط بگو عسل .. بگو..
دیگه کلافه شده بودم از این بحث تکراری اما نمیخواستم دوباره برگردم سر خونه ی اول و گفتم :
_کی گفته من چنین چیزی از تو میخوام ؟این حرفها چیه میزنی نصفه شبی فرزاد ؟ فرشته ی پاک کیه ؟محبت کدومه ؟ بیش از هزار بار بهت گفتم یه بار دیگه هم میگم من به تو مجبت نکردم که تو حالا بخوای جبران کنی ؟ خودت خوب میدونی من اهل ترحم نیستم فرزاد اونم برای کسی که میدونم هیچ چیز کم نداره . من خودم تورو انتخاب کردم . بعد مگه دست خودت بود که نخوای طرف من بیایی ؟ مگه تو چی از یه فرشته کم داری دیوونه ؟ فقط یه چیزی که بارها تکرار کردم یه بار دیگه هم میگم ..اگه میخوای کاری برای من بکنی تنها چیزی که ازت میخوام اینه که زود تر خوب بشی.. من میخوام تو دوباره راه بری فرزاد .. روی پاهای خودت بایستی و تو میتونی چون اگه غیر ممکن بود هیچ وقت ازت نمیخواستم... دکترت میگفت پیشرفتت عالی بوده فرزاد اگه همین طوری ادامه بدی در عرض 4.5 ماهه دیگه میتونی آروم قدم برداری و این عالیه .. فقط باید بخوای فرزاد ...فقط بخواه ...
_تو جون منو بخواه من کیم که بگم نه ؟.. دوست دارم عسل .. بیشتر از همیشه ...باز هم ازت ممنونم ..به خاطر همه چیز
يك شب ز ماوراي سياهي ها
چون اختري بسوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم

سرتا بپا حرارت و سرمستي
چون روزهاي دلكش تابستان
پرميكنم براي تو دامان را
از لاله هاي وحشي كوهستان


يك شب ز حلقه كه به در كوبم
در كنج سينه قلب تو مي لرزد
چون در گشوده شد تن من بي تاب
در بازوان گرم تو مي لغزد

ديگر در آن دقايق مستي بخش
در چشم من گريز نخواهي ديد
چون كودكان نگاه خموشم را
با شرم در ستيز نخواهي ديد

يكشب چو نام من به زبان آري
مي خوانمت به عالم رويايي
بر موجهاي ياد تو مي رقصم
چون دختران وحشي دريايي

يكشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو ميسوزد
چشمان من اميد نگاهش را
بر گردش نگاه تو ميدوزد

از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طريق عشق مي آموزم
يكشب چو نوري از دل تاريكي
در كلبه ات شراره ميافروزم

آه اي دو چشم خيره به ره مانده
آري منم كه سوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم

کتاب شعر فروغ رو بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و زیر لب قسمتی از شعر فروغ رو زمزمه کردم:
از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طريق عشق مي آموزم
يكشب چو نوري از دل تاريكي
در كلبه ات شراره ميافروزم

پتو را کمی بیشتر دور خودم پیچیدم و نگاهم را به شعله های سوزان شومینه دوختم . دی ماه بود و شب گذشته اولین برف زمستانی تموم شهر را سفید پوش کرده بود ساعت از 4 صبح هم گذشته بود اما خوابم نمی برد . دلشوره داشتم . نمیدانستم برای چه بود اما هر چه بود خواب شب را از چشمانم گرفته بود و مجبورم کرده بود که از بی خوابی به کتاب اشعار فروغ پناه ببرم .

یک بار دیگه چشمانم را بستم و سعی کردم که به هیچ چیز فکر نکنم تا شاید خوابم ببرد تقریبا پنج ،شش دقیقه به همان حالت ماندم اما فایده ای نداشت کلافه چشمهامو باز کردم و کتاب فروغ رو روی میز گوشه ی دستم گذاشتم و لیوان آب را از کنار دستم برداشتمو سر کشیدم و بعد بلند شدم و به طرف اتاق خواب حرکت کردم در را آرام باز کردم و پشت سرم بستم .بعد به طرف تخت رفتم نگاهی به صورت معصومش در خواب که با نوری که از گوشه ی پرده وارد اتاق میشد روشن شده بود انداختم و بعد طوری که بیدار نشه کنارش نشستم و به پهلو طوری که صورتش رو ببینم دراز کشیدم و دستمو محافظ سرم کردم و بهش خیره شدم ..

نمیدونم میشه درک کرد یا نه . نمیدونم میشه فهمید یا نه که چه حالی داره آدم وقتی بعد از مدت ها با چشمهای خودش نتیجه ی این همه دعا و نیایش به درگاه خدای بزرگ رو میبینه ؟ نه .. نمیشه ...فقط کسی میتونه درک کنه که توی اون موقعیت باشه فقط کسی میتونه درک کنه که خودش زجر کشیده . فقط کسی میتونه درک کنه که .. . نمیدونم . نمیتونم توصیف کنم حالمو وقتی دیدم فرزاد اولین قدم رو روی پاهاش خودش برداشت وقتی دیدم چشمهاش درد رو فریاد میزنه اما با لبخند خیلی آروم قدم برمیداره چه کسی میتونست درک کنه حس و حال قلبمو که از خوش حالی در حاله شکستن قفسه ی سینه ام بود چه کسی میتونست بشنوه زمزمه های شکرت خدایای زیر لبم را که چگونه از صمیم قلب فریاد میزدم . نه . هیچ کس نفهمید .. هیچ کس نفهمید ... نمیفهمه و نخواهد فهمید ... هیچکس.
ی روز تعطیل بود با فرزاد بیرون اومده بودیم تا کمی بگردیم به پیشنهاد فرزاد وارد یه پارک شدیم و بعد روی یکی از نیمکت های سرد پارک نشستم کمی صحبت کردیم و بعد از پارک بیرون اومدیم ... وارد یه کافی شاپ شدیم و سر یه میز نشتسیم کافی شاپش حیلی آشنا بود مطمطئن بودم قبلا اونجا رفته بودم کمی با فرزاد صحبت کردم که گفت :
_عسل یادت نمیاد اینجا کجاست ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم .:
_خیلی آشناس اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد
_آره خب حقم داری چون عصبی بودی وقتی اومدی و خیلی زود هم رفتی /
اخمی کردم و گفتم :
_با عصبانیت ؟
لبخندی زدو گفت :
_آره .. یادت نیست با مریم اومدی ؟ اون روزی که ...
یادم اومد راست میگفت با مریم اومده بودیم که فهمیدم مریم منو آورده بود که با اون صحبت کنم و بعدش ...
خندیدم و گفتم :
_آره ...آره یادم اومد
دیگه جوابی نداد تنها صدای صجبت دو نفر که روی میز بقلی نشسته بودن سکوت رو میشکست حوصله ام سر رفت سرمو بلند کردم و رو به فرزاد گفتم :
_ساکتی ؟
آهی کشید و گفت :
_ کاش هیچ وقت سر ازدواج با تو اصرار نمیکردم
منظورشو گرفتم ... دوست نداشتم دوباره این بحث شروع بشه اخمی کردم و گفتم :
_ باز شروع شد که
چشمای غمگینشو بست و باز کردو گفت :
_ فراموش کرده بودم معذرت میخوام
دستاش رو که روی میز بود گرفتم و گفتم :
_ قرار نبود این بیرون رفتنمون هم غمگین باشه مگه نه ؟
لبخند تلخی زدو گفت :
_راست میگی همش تقصیر منه معذرت میخوام .
لبخندشو دیدم .. تلخیش رو هم حس کردم در اصل بیشتر تلخیش رو حس کردم چون تموم وجودمو ملتهب کرد . اما به روی خودم نیاورم و خندیدمو گفتم :
_ آفرین پسر خوب
گارسون سفارش هارو سر میز گذاشت و خودش هم رفت کمی از قهوه ام مزه کردم و دوباره فنجون رو سر میز گذاشتم .کمی توی کافی شاپ موندیمو بعد از حساب کردم از در بیرون میومدیم . کمک کردم فرزاد سوار ماشین شه و خودم هم داشتم صندلی چرخدارش رو توی صندوق عقب میزاشتم که صدای فریاد فرزاد رو شندیم و با کشیدن دستی به گوشه ی خیابون کشیده شدم و صدای بلند موتوری که بت سرعت از کنارم گذشت باعث شد چشمهامو ببندم برای لحظه ای نفهمیدم کی بود که منو بلند کرد اما وقتی چشمهامو باز کردم قامت بلند فرزاد روشناختم . خدای من اون روی پاهاش ایستاده بود و از ماشین تا اونجا با پاهای خودش اومده بود .
هنوز صدای صحبتم با فرزاد که با فریاد ی متعجب همراه بود توی گوشمه:
_ تو تونستی فرزاد .. میبینی ؟تو داری راه میری ؟
باورش نمیشد چشمهای گرد شده از تعجبش را به چشمان خیسم دوخت وناخداگاه روی زمین افتاد . دستی روی پاهاش کشید و گفت:
_ ح....س م... ی...ک...نم .. حالا ...حس... میکنم ... من ..میتونم... راه برم ..خدای من من تونستم ..چند ماه گذشت ... حالا دیگه فرزاد روی پاهای خودش آروم قدم بر میداشت ... خیلی خوش حال بود از این که از شر ویلچرش خلاص شده بود ...حالا هر روز با خوش حالی توی خونه قدم برمیداشت ... وقتی ماجرارو برای دکترش تعریف کردم گفت فکر میکرده که دوباره بتونه راه بره اما نه به این زودی ... در هر صورت این حرفها برای من مهم نبود ... برای من زندگیم مهم بود که بعد از 7.6ماه تازه داشتم طعم شیرینشو حس میکردم .. تازه داشتم یاد میگرفتم که دوباره لبخند بزنم ... دیگه مثل قبل گوشه گیرو تنها نبودم ... خنده های از ته دلم به تمام دنیا فهمونده بود که توی این مدت چه زجری رو تحمل میکردم ... کسانی که که منو میشناختند به وضوح تغییرات و توی صورتم و چشمام و روحیه ام میدیدند و میگفتن
... دوباره مهمانی ها و جشن ها از سر گرفته شد .. دیگه فرزاد خجالت نمیکشید توی جمع باشه ... درست همون فرزاد قبل شده بود ...فرزادی که غرورو ابهتش زبان زد كل فاميل بود .... كم كم جو داشت طبيعي ميشد وحالت اوليه رو به خودش ميگرفت .. با اين تفاوت كه چند ماه از زندگي مشتركمون گذشت و .... خوبي اين چند ماه با همه ي سختي هاش اين بود كه حالا ديگه قدر هم ديگرو بيشتر ميدونستيم و سعي ميكرديم وقت بيشتري رو براي هم ديگه بزاريم ...
دوباره داشنگاه رو شروع كرده بود .. ترم آخر بودم و بعد از اون ميتونستم شركت بزنم ... فرزاد هم مطب ميرفت ...هنوز دكتر اجازه ي رانندگي به فرزاد نداده بود براي همين هم هنوز صبح ها من ميرسوندمش مطب و بعد از كلاس با هم به خونه برميگشتيم ... زندگي شيريني رو شروع كرده بوديم زندگي اي كه حالا يك بار ديگه رنگ حسرت رو به چشمان تمام آشناها و فاميل پاشيد ....
...........................................
_عسل صبر كن منم بهت برسم
ايستادم .برگشتم و به فرنوش كه دنبالم ميدوييد نگاه كردم و گفتم :
_فرنوش زود باش چه قدر لفتش ميدي ....
_ بابا تقصير من چيه مامان يه ساعته منو به حرف گرفته ول كن هم نيست
_مغازه ها تعطيل كردن ببين حالا ميخوايم بريم يه لباس بگيريماا ..
_خب حالا تو ام ..تازه ساعت 7.ه نترس حالا حالا ها بازن
نفس عميقي كشيدمو گفتم :
_خيلي خب حالا ببينم چي ميشه سوار شو
و در ماشين و باز كردم و سوار شديم ...
با اين كه خيلي سخت پسند بودم اما توي همون مغازه ي اول لباسي رو كه خوشم ميومد پيدا كردم و خريدم و اين باعث شذ فرنوش شروع به غر زدن بكنه ...
_بيا اين همه عجله كردي همين جاا لباس خريدي اين قدر گفتي ديره ديره حا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55130

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا