تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل هفتم)


در عرض كمتر از يك هفته دعوت نامه ي فرزاد از آلمان رسيد ... و ديگه بهونه اي نداشتم ... توي اين يك هفته اون قدر دعا كرده بودم كه نياد كه حس ميكردم مغزم داره ميتركه ...اين يك هفته اون قدر زود گذشت كه حتي نفهميدم كي روز آخر رسيد طوري كه فرزاد از اين كه هيچ كدوم از وسايل رو جمع نكرده بودم به شدت عصبي شده بود ....كلافه بودم و تا روز آخر با فرزاد حرف نزدم تو اين مدت اون قدر باهاش بحث كرده بودم و سعي ميكردم نظرشو تغيير بدم كه احساس خستگي ميكردم .. خيلي سعي كردم منصرفش كنم حتي از پدر و عرفان و پدر مادر خودشم كمك گرفتم اما نتونستم ...همه ي فاميل از رفتن يك دفعه اي ما به آلمان تعجب كرده بودن ... رفتن ما اون قدر سريع انجام شد كه حتي فرصت نكردم از خيليا خداحافظي كنم ....ولي با اين حال منتظر بودم ببينم فرزاد قراره چي كار كنه ...
از بلند گو شماره ي پرواز مارو ميگفتن و از مسافر ها ميخواستن براي تحويل بار به طرف در ورودي برن ...يك بار ديگه مريم رو در آغوش گرفتم و دوباره دو تايي اشك ريختيم.. طوري كه صداي عصبي فرزاد كه عجله داشت بلند شد... مريم پريا رو از بغلم گرفت و تمام سرو صورتش رو غرق بوسه كرد اونم كه حالا هفت ماهه حامله بود از ديدن پريا سر از پا نميشناخت و ذوق ميكرد و حسابي بهش عادت كرده بود... و حالا كه داشت ازش جدا ميشد از گريه به هق هق افتاده بود... ديگه تحمل نداشتم بهتر بود زود تر از اون محيط دور ميشدم پريا رو از مريم گرفتم و نگاهي براي آخرين بار به تك تك افراد انداختم و زير لب خداحافظي كردم و دنبال فرزاد به راه افتادم ...
با صداي مهماندار چشمهامو باز كردم ..مهماندار از مسافر ها ميخواست كمربند هاشون رو كنترل كنن ...چند دقيقه ي ديگه هواپيما به زمين مينشست ...حس خوبي نداشتم ... از شدت گريه سردرد داشتم ... فرزاد حالا سرحال به نظر ميرسيد و حالا ديگه از اون عصبانيت اول پرواز خبري نبود... از اول پرواز تا حالا حتي يك كلمه به زبان نياورده بودم ... و اون هم تلاشي براي برقراري ارتباط نكرده بود ...يك بار ديگه چشمهامو محكم بستمو سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم ... چند دقيقه نگذشته بود كه هوا پيما به زمين نشست ... نفس عميقي كشيدم و سعي كردم بغضمو فرو بدم .. من حالا ميخواستم زندگي جديدي رو شروع كنم ... اونم كجا ... توي محيطي كه برام كاملا غريبه بود ..
فرزاد بلند شد و پالتويش رو روي دستش گذاشت و پريا رو از بغلم گرفت و منتظر موند تا من هم بلند شم .. بلند شدم و با هم از هوا پيما پياده شديم ... هنوز از هواپيما پياده نشده بودم كه ازآسمان سياه و ابري آلمان دلم گرفت ... من بارون را دوست داشتم اما اون لحظه حس كردم به شدت از بارون بيزارم ...
توي اون موقع ي سال فرودگاه خلوت بود به همين دليل تحويل چمدون ها و چك كردن پاسپورتها وقت زيادي رو نگرفت ...هنگام تحويل بارها فرزاد تمام حواسش به اطراف بود انگار منتظر كسي بود كه بالاخره با ديدن فرد مورد نظرش لبخند زد ...
پسر نسبتا جواني بود از چشمو ابرو و لب و دهن شرقي كه داشت معلوم بود ايرانيه ... جلو رفتيم ... سلام كردم ولي جوابي نشنيدم دلخور شدم ..اصلا حواسش به من نبود ... فرزاد رو در آغوش كشيد ... تعجب كرده بودم .. فرزاد تا حالا از اون برام چيزي نگفته بود ... حتي نميدونستم فرزاد آشنايي توي آلمان داره ... صداي فرزاد رو ميشنيدم كه ميگفت :
_سياوش ..سياوش جان ...كجاي پسر؟.. چه قدر دلم برات تنگ شده بود ...
_منم همين طور پسر چه قدر بزرگ شدي ... واسه خودت مرد شدي... تويي همون فرزادي كه دماغشو ميگرفتي جونش در ميومد ؟؟
فرزاد با مشت به بازوش زد و گفت :
_چنان حرف ميزنه انگار خودش هنوز همون سياوش معروف آخر كوچه بن بسته ...كي فكرشو ميكرد منو تو يه روز .. اينحا .. توي آلمان هم ديگرو ببينيم اونم چي بعد از 15 سال ...
كلافه شده بودم انگار قرار بود تا صبح همون جا بشينم ... كمرم هم دوباره درد گرفته بود پريا هم بيدار شده بود و اذيت ميكرد .. بي حوصله و عصبي گفتم:
_قراره تا صبح اينجا باشيم ؟؟
با صداي من هر دو به طرفم برگشتن انگار تازه متوجه حضور من اونجا شده بودن ... سياوش خجالت كشيد و سرش رو پايين انداخت و گفت :
_شرمنده خانم .. اون قدر حواسم به فرزاد بود كه اصلا فراموش كردم حالي از شما بپرسم .. فرزاد جان معرفي نميكني ؟؟
فرزاد لبخند زدو گفت :
_ اصلا فراموش كرده بودم .. عسل جان ايشون سياوش دوست دوران بچگيم و همكلاسي و همسايه ي ديوار به ديوار خونه ي كوچه بن ست ... سياوش جان ايشون عسل ... همسرم هستن و اين فرشته كوچولو هم پرياس ... پري سلام كن به عمو
پريا خنديد و فرزاد هم اونو از بغلم گرفت و گونه اش رو محكم بوسيد ...سياوش همون كه سرش پايين بود گفت :
_از آشناييتون خوشوقتم ...
_منم همين طور
رو به فرزاد گفت :
_ اي واي ... واقعا متاسفم ... شما خسته اين و من همين طوري شما رو اينجا نگه داشتم
نفسمو به سرعت از دهنم خارج كردم ... چه قدر خوب شد كه بالاخره فهميدي...
سياوش يكي از چمدون هارو از فرزاد گرفت و 4 تايي به طرف در خروجي رفتيم ... هوا خيلي سرد بود پريا رو از بغل فرزاد گرفتم و شالم رو دورش پيچيدم تا سرما نخوره ...سياوش در ماشين رو باز كرد و ما سوار شديم .. اون و فرزاد هم چمدون هارو در صندوق عقب جا دادن و سوار شدن ...
با وجود سردردي كه داشتم نميتونستم چشم از شهر بردارم ... آلمان واقعا زيبا بود ... تا رسيدن به مقصد فكر كنم شهرو قورت دادم ... الان حس ميكردم ديگه اون قدر ها هم از اونجا بدم نمياد ...
طولي نكشيد كه سياوش جلوي در يه آپارتمان توقف كرد و ازمون خواست كه پياده شيم ... زنگ در و زد و چند لحظه بعد صداي خانوم جواني رو شنيدم كه به زبان آلماني چيزي گفت و سياوش هم به فارسي گفت :
_ باز كن سحر ماييم
صداي خوشحالشو كه حالا به زبان فارسي صحبت ميكرد رو شنيدم كه ميگفت :
_ بفرمايين تو .. خيلي خوش اومدين
از شنيدن صداي گرمش كمي آروم شدم حداقل ديگه حالا مثل قبل احساس غريبي و تنهايي نميكردم و از اين بابت خوش حال بودم .. با اين كه من قصد داشتم بعد از يك سال حتما به ايران برگردم و فرزاد رو هم مجبور ميكردم كه با من برگرده اما در هر صورت توي اين يك سال اگه قرار بود تنها بمونم مطمئنا ديوونه ميشدم ...
سياوش در رو باز كرد و به من تعارف كرد كه وارد شوم و بعد از من فرزاد و آخر از همه خودش وارد شد و درو پشت سرش بست
وارد آسانسور شديم ...چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه آسانسور درطبقه ي مورد نظر ايستاد ... از آسانسور خارج شديم ... خانم جوان كه حالا فهميده بودم اسمش سحره جلوي در ايستاده بود ... از همون نگاه اول به دلم نشست ... لبخند زيبايي زده بود ... لباس ساده اي پوشيده بود و كوچكترين آرايشي نداشت ...جلو رفتم سلام كردم ... بهمون خوش آمد گفت و صورتم رو بوسيد و ازمون دعوت كرد تا وارد خونه بشيم ...
خونه ي كوچيك اما زيبايي داشت ...با وسايل خيلي مجلل تزئين نشده بود اما واقعا زيبا بود و طوري بود كه واقعا احساس راحتي ميكردم ...روي يكي از مبل هاي هال نشستيم ... سحر هم به آشپز خونه رفت و چند دقيقه بيشتر طور نكشيد كه با يك سيني چايي اومد ... واقعا نياز داشتم به يه ليوان چاي داغ ... سحر راهنماييم كرد پريا رو كه حالا خوابيده بود توي اتاق ببرم و روي تخت بزارم ... ازش تشكر كردم .. در اتاق و بستم و لباسام رو هم عوض كردم و از در بيرون رفتم و روي يه مبل كنار سحر نشستم و ليوان چاييم رو به دستم گرفتم .... خداروشكر خيلي زود به اتاق برگشتيم تا استراحت كنيم وگرنه بي شك همون جا از حال ميرفتم ...

صبح با سرو صداي پريا چشمهامو باز كردم نگاهي به اطرافم انداختم چند لحظه اي طول كشيد تا تونستم موقعيت خودمو پيدا كنم .. فرزاد كنارم نبود و دور تا دور پريا رو بالش و پتو گذاشته بود تا از روي تخت نيفته بلند شدم و چهار زانو روي تخت نشستم دستي به صورتم كشيدم و نگاهمو به پريا دوختم .. حوصله حرف زدن نداشتم پريا وقتي منو ديد خنديد و به طرف من اومد دستشو گذاشت بالاي يكي از بالش ها و سعي ميكرد خودش رو پرت كنه اين طرف بالش . خندم گرفته بود تاحالا نديده بودم اين طوري بكنه بلندش كردم و بغلش كردم و محكم بوسيدمش و بعد نشوندمش روي پام و گفت :
_ كي بيدار شدي تو پري مامان ؟
خنديد .. گفتم :
_ بابايي كو ؟؟
دستشو ببند كرد و گذاشت رو لبام دستشو بوسيدم وقربون صدقه اش رفتم ..چشماي درشتشو به عروسكش دوخته بود و سعي ميكرد به طرفش بره يك بار ديگه محكم بوسش كردم و باعث شد صداي جيغش در بياد و مجبور شدم بزارمش سر جاش و اسباب بازيهاشو جلوش بريزم ... خودم هم بلند شدم رفتم آبي به صورتم زدم و لباس هامو مرتب كردم و پريا رو بغل گرفتم و از دربيرون رفتيم .هيچ كس داخل هال نبود .. وا رفتم ..فكر كردم تو خونه تنها موندم .. روي يكي از مبلها نشستم و پريا رو روي زمين گذاشتم تا بازي كنه نميدونستم چي كار بايد بكنم ... اگه خونه ي خودمون بوديم حداقل كاري براي انجام دادن داشتم و حالا ... سرمو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمهامو بستم و به فكر فرو رفتم كه دستي روي شونه ام قرار گرفت .. از ترس پريدم .. چشمهامو باز كردم سحر بود كه پريا رو هم بغل گرفته بود داشت ميخنديد گفت :
_چي شد ؟؟ چرا ميترسي ؟؟
نفس عميقي كشيدم .و گفتم :
_ معذرت ميخوام .. حواسم نبود .. فكر كردم تو خونه تنهام ..
_ نه عزيزم من تو اتاق بودم داشتم درس ميخوندم ...
_ فرزاد كجاست ؟
_ صبح زود با سياوش رفتن بيمارستان براي كاراي فرزاد .. از پس فردا كارشو شروع ميكنه ..
_من اصلا نفهميدم كي بيدار شد و كي رفت
_خب خسته بودي عزيزم ... اشكال نداره ... بيا صبحانه بخوريم .. من هم نخوردم .. منتظر بودم با شما بخورم
لبخند زدم و بلند شدم ... از اين كه سحر اين جا بود احساس خوبي داشتم.... من كسي نبودم كه با هركسي گرم بگيرم اما الان هنوز چند ساعت از آشناييمون نگذشته بود منو اون همديگرو تو صدا ميزديم و اين براي من خيلي عجيب بود...
روي يكي از صندلي ها نشستم و پريا رو از سحر گرفتم و سحر چايي ريخت و روي صندلي روبه روي من نشست و بي مقدمه گفت :
_ از اين كه شما اينجايين من واقعا خوش حالم دلم براي ايران يه ذره شده چند روز پيشا به سياوش گفتم من ديگه طاقت ندارم اين هفته ميرم ايران ...
_پس مزاحمتون شديم ...
به سرعت گفت :
_ نه ... نه .. من يه چيزي گفتم اونم فقط به اين دليل كه ديگه تحمل نداشتم فعلا كه درس دارم و اصلا نميتونستم غيبت داشته باشم ...براي همين ميگم از اومدنتون خيلي خوش حالم ... چون ديگه مثل قبل دلتنگ نيستم
فقط لبخند زدم و چيزي نگفتم ليوان چايي رو به لبم نزديك كردم و مزه مزه كردم سحر بي مقدمه گفت :
_ ميدونم هنوز خستگي راه توي بدنت هست ولي ديگه طاقت ندارم .. از ايران برام بگو لطفا .. ايران چه طوري شده ؟؟
با تعجب بهش نگاه كردم .. انگار علامت سوال و تعجب رو توي چشمهام ديد سرشو پايين انداخت و آروم با صدايي كه بغض كاملا توش نمايان بود گفت :
_ اون طوري نگام نكن .. من 15 ساله ايران نرفتم... حق دارم كه دل تنگ باشم
بيشتر متعجب شدم اون ادامه داد :
_من از ده سالگي اينجام ...
_خب چرا ايران نرفتي ؟
_ نميشد
از جواب كوتاهي كه داد فهميدم نميخواد بيشتر توضيح بده با اين كه متعجب بودم لبخند زدم و گفتم :
_از كجاي ايران ميخواي بدوني ؟
سرشو بلند كرد و نگاهشو به چشمهام دوخت و با خوشحالي گفت :
_ نميدونم ... من تنها چيزي كه از ايران يادمه ميدان آزادي و كوچه بن بسته .. تازه اونم نه كاملا ... ولي عكساي ايرانو از توي اينترنت ديدم اما دلم ميخواد برام توصيفشون كني ..
باز هم تعجب كردم اما فقط لبخند زدم و سعي كردم خيلي كوتاه تا اونجايي كه ميتونستم براش بگم .. وقتي حرف ميزدم خودم تعجب ميكردم از اين كه تاحالا به اين چيزا توجه نكرده بودم . مثل يه روبات بي تفاوت نسبت به همه چيز بودم .. نميدونم چرا هيچ وقت حس نكرده بودم كه ايران چه قدر زيباست ..
نميدونم دقيقا چه قدر حرف زدم كه فرزاد و سياوش هم اومدن فرزاد از پس فردا كارش و شروع ميكرد و از اين بابت خيلي خوش حال بود بعد از ظهر هم قرار بود به خونه اي كه در اختيارمون گذاشتن بريم و وسايلمون رو ببريم ... فرزاد اون قدر خوش حال بود كه حتي سربه سر من هم ميذاشت انگار اصلا حواسش نبود كه تا 12 ساعت قبل حتي با هم حرف هم نميزديم ...يك بار ديگه تابلو رو صاف كردم و عقب تر اومدم تا بهتر بتونم ببينم.... كج نبود .. نفس عميقي كشيدم و نگاهي به خونه اي كه از صبح مشغول چيدن وسايلش بودم انداختم و حالا كه ساعت از 12 بعد از نيمه شب گذشته بود تازه كمي وقت پيدا كرده بودم كه بشينم ....فرزاد دير كرده بود و نگرانش بودم اصلا نميفهميدم چرا بايد تا اين وقت شب توي بيمارستان بمونه از وقتي اومده بوديم خودشو سخت مشغول كار كرده بود ...حتي گاهي مجبور مي شد تا صبح توي بيمارستان بمونه ... گاهي هم مجبور ميشد براي سمينار به شهر هاي مختلف سفر كنه .. حدود شش ماه از اومدنمون ميگذشت و اين بار دوم بود كه اسباب كشي ميكرديم ... كاملا بي كار بودم و از بي كاري روزها پريا رو توي كالسكه اش ميذاشتم و بي هدف توي خيابون ها قدم ميزدم .. گاهي هم پريا رو به پارك ميبردم و ميگردوندم توي اين مدت اون قدر افسرده شده بودم كه پرياهم با اون سن كمش فهميده بود و تقريبا اصلا اذيت نميكرد ... فرزاد صبح ها زود ميرفت و شبها دير برميگرشت .. از تنهايي حالم داشت به هم ميخورد نه كسيو داشتم كه باهاش صحبت كنم و نه چيزي رو داشتم كه باهاش سرگرم شم من فقط به اميد فرزاد اينجا اومده بودم و بعد اون ...
اون روزا پريا اون قدر آروم بود كه گاهي فكر ميكردم اصلا تو خونه نيست و از اين بابت يه جورايي ازش ممنون بودم چون گاهي اون قدر بي حوصله ميشدم كه از هوش ميرفتم ... كم كم ياد گرفته بودم سره خودمو با اينترنت و خوندن كتابهايي كه از ايران آورده بودم گرم كنم .. چون وقعا ديگه كاري جز اين نداشتم .. هنوز هم به اميد برگشتن به ايران سر ميكردم و روزهارو به اميد اون روز پشت سر ميگذاشتم ....
به طرف اتاق پريا رفتم در رو باز كردم و آروم نگاهي به داخل اتاق انداختم ... خوابيده بود ..نفس راحتي كشيدم و درو آروم پشت سرم بستم وقتي برگشتم يك لحظه حس كردم قلبم ريخت .. فرزاد پشت سرم ايستاده بود ... خيلي وقت بود كه از اين فاصله با هم صحبت نكرده بوديم چون يا اون اون قدر دير ميومد خونه كه از خستگي تنها كاري كه ميكرد رفتن به اتاق و خوابيدن بود ... يا من ديگه حرفي براي گفتن نداشتم ... اوايل دلم ميخواست فرزاد كه از سركار بر ميگرده برام تعريف كنه از روزش ... از كارايي كه كرد ... از ديدار هايي كه داشت ... از مريضاش و كلا روزي كه گذروند ... دلم ميخواست حداقل توسط فرزاد با دنياي اطرافم رابطه داشته باشم ... فرزاد اون اوايل ميگفت تو خونه نشين .. برو بيرون .. پارك .. سينما خريد كن ... روزاي اول كارايي رو كه ميگفت انجام ميدادم اما بعد از يه مدت اون ها هم برام خسته كننده بود ... كلي حرص ميخوردم كه مدركم برام اونجا كوچكترين فايده اي نداشت يعني چرا يه فايده داشت اونم پر كردن ديوار اتاق خواب ...
_ خوابيده ؟
آهي كشيدم و گفتم :
_آره
و از كنارش گذشتم و به آشپز خونه رفتم.....چراغ آشپز خونه روشن كردم و به طرف يكي از دستمال ها رفتم و بي هدف روي يكي از ميزهارو كه فكر ميكنم از صبح ده دفعه دستمال كشيده بودم .. دستمال كشيدم ...تو اين مدت عصبي و پرخاشگر شده بودم ... خودم اوايل باورم نميشد ولي وقتي توي پارك اون رفتار رو با خانمي كه بابچه اش اومده بود و حالا ميخواست سعي كنه با هم دوست باشيم كردم مطمئن شدم كه ديگه اون عسل واقعي نيستم ...اون قدر مشغول افكارم بودم كه اصلا نفهميدم فرزاد كي وارد آشپزخونه شد و به طرف من اومد ... دستمال و از دستم گرفت و مجبورم كرد كه برگردم از ديدن صورت لاغر و رنگ پريده ام يكه خورد آروم گفت :
_ تو چت شده عسل ؟
اشك توي چشمهامو پر كرد .. حالا بايد چه جوابي بهش ميدادم ؟؟.. وقتي ديد ساكت موندم گفت :
_ عسل اين مدت چه بلايي سر خودت آوردي ؟
فقط تونستم بگم :
_ من آوردم ؟؟
خودم هم باورم نميشد.. صدام اون قدر ضعيف بود كه انگار از ته چاه ميومد فرزاد دستشو بلند كرد و روي گونه هام گذاشت و گفت :
_ عسل من ...
ادامه ي حرفشو نگفت .. نميدونم يادش رفته بود چي ميخواست بگه يا واقعا حرفي براي گفتن نداشت ...
فرزاد جلوتر اومد و ميخواست گونه ام رو ببوسه كه يك قدم به عقب برداشتم .. كاملا نا خود آگاه بود اصلا نميفهميدم چرا اين كارو كردم .. فرزاد هم تعجب كرده بود اما خودش رو نباخت و باز يك قدم جلو تر اومد نگاهي به صورتم كرد و بعد يك دفعه منو در آغوش كشيد ... دلم براي آغوشش تنگ شده بود .. چرا اين مدت به اين فكر نكرده بودم ؟؟؟ .. خودمو بيشتر بهش نزديك كردم , سرمو روي سينه اش گذاشتم .. اشكهام بي مهابا از صورتم جاري بودن .. فرزاد سكوت كرده بود ... منم همين طور .. هيچ كدوم هيچ تلاشي براي شكستن سكوتي كه صداي هق هق گريه ام گاهي تلنگري بهش ميزد رو نميكرديم ...من فقط به اين فكر ميكردم كه توي اين مدت فرزاد كجا بود كه من حالا فهميده بودم كه دلم چه قدر براش تنگ شده .. دلم به حال خودم ميسوخت .. حالا به جايي رسيده بودم كه از نبود فرزاد ديوونه ميشدم ... آه كه چه روزاي تلخي رو كه پشت سر نذاشتم و چه افسوس ها براي اومدنم به آلمان نخوردم ...
نميدونم چند دقيقه توي بغلش اشك ريختم ... فقط يادمه بهترين دقايقم رو توي آلمان اون چند دقيقه بود .. دستامو توي دستش گرفتم و بالا آورد و بوسيد بعد منو به طرف يكي از صندلي هاي توي آشپز خونه برد و نشوند و گفت :
_ بايد با هم حرف بزنيم عسل ..
حرفي نزدم و منتظر بودم ببينم چي ميخواد بگه . وقتي ديد هيچي نميگم يكي از صندلي هاي روعقب كشيد و رو به روي من روي صندلي نشست ... دستاشو روي ميز گذاشته بود و سعي ميكرد چيزي رو بگه ...ولي هر چي بود معلوم بود كه مربوط به منو پريا ميشد گفت :
_چرا يه مدت با پريا نميرين ايران؟؟
شكه شده بودم .. كاملا يك دفعه اي اين حرف رو زده بود .. اصلا فكرش رو نميكردم كه بخواد چنين حرفي بزنه ... با اين حال از يه طرف خوش حال شده بودم . يه تنوع بزرگ بعد از 6 ماه خستگي و تنهايي .. عالي بود .. اما .. فرزاد چي ؟؟ .. اونو بايد تنها ميذاشتم و ميرفتم و اصلا دوست نداشتم چنين كاري بكنم ..گفت:
_ نه فرزاد ...
_آخه چرا ؟
_ فرزاد تو تنها ميشي .. اگه من برم ميخواي چي بخوري.. چي كار كني؟؟ نه فرزاد بهتره كه بمونم
نگاهش رو به چشمانم كه حالا زيرشون گود افتاده بود انداخت و دستهامو توي دستش گرفت و گفت :
_ عسل جان همين طوريش رو هم من نهار رو با شما نميخورم .. شام رو هم فقط به خاطر اين كه با تو باشم ميخورم ... اگه منظورت به غذا خوردن منه ... اصلا نگران نباش عزيزم .. بعدشم .. قرار نيست براي هميشه بري كه .. يه مدت ميمونين يه حال و هوايي عوض ميكنين و بر گردين ..عزيزم ببين چه به روز خودت و پريا آوردي ... اصلا دقت كردي چه قدر لاغر شدي ؟؟ فهميدي زير چشمهات گود افتاده ؟؟ رنگ پريده ات رو تا حالا توي آيينه ديدي ؟ برو عسل جان ... يه مدت ميموني و زود برميگردي ... براي پريا هم خوبه به خدا ... بچه خيلي آروم شده و همش تو خودشه ... اون توي اين سن نياز داره به يه نفر كه باهاش بازي كنه .. نه يه مادري كه كم كم داره افسرده ميشه ..
سرمو پايين انداختم و يك بار ديگه اشكهام گونه ام رو تر كردن .. خودم توي اين مدت خوب فهميده بودم كه چه بلايي سرم اومده بود خودم ميدونستم لاغر شدم .. خودم ميفهميدم كه رنگ پريده و بي حال شدم ولي ... چه ميشد كرد ؟؟من دلم فرزاد رو ميخواست كه اونم مشغول كاراي خودش بود و مارو هم تقريبا به يه گوشه ي دور افتاده از مغزش تبعيد كرده بود كه گاهي هوس ميكرد يادي از ما بكنه ...فرزاد دستمو بلند كرد و روي انگشتانم رو آروم بوسيد و گفت :
_قربون اشكهات برم .. گريه نكن تورو خدا .. يه مدته همش ميري و برميگردي .. منم قول ميدم تا وقتي بر ميگردي .. كارامو راست و ريست كنم تا ديگه تا اين وقت شب توي بيمارستان نمونم .. خوبه عسل ؟؟؟
سرمو بلند كردم و گفتم :
_ تو خودت چرا با ما نميايي ؟
_ عزيزم من اينجا كلي كار دارم .. تو فقط الان منو ميبيني .. از صبح تا شب پشتت سره هم مريض دارم .. حتي وقت نميكنم سرم رو بخارونم ..تو برو و زود برگرد ...
آروم گفتم :
_ فرزاد ؟؟
گفت جانم ؟؟
گفتم :
_ ما كه به پول نياز نداشتيم .. براي چي اومديم اينجا ؟؟
_ عسل جان من براي پول نيومدم عزيزم ..تو اون قدر خودتو توي خونه زنداني كرده بودي كه حتي نفهميدي من چه قدر توي اين مدت معروف شدم ... عسل عزيزم تو خبر نداري ..
_ خب تو كه برام تعريف نميكني .. من از كي بايد بشنوم ؟
خودش فهميده بود كه چه حرفي زده بود و گفت :
_ تو برو ايران .. من قول ميدم وقتي برگشتي ديگه شبا زود بيام خونه... خوبه ؟؟؟ .. قول ميدم برات تعريف كنم .. هر شب
لبخند زدم ... هر چند به صورت لاغرم نميومد اما شروع خوبي براي زدن اولين لبخندم بعد از مدت 6 ماه بود ...چشمان نگرانم رو به فرزاد دوختم و گفتم:
_ فرزاد تو مطمئني ؟؟
دستشو روي گونه ام گذاشت و گفت :
_ آره جونم ... برو .. ببين ... دارن شماره پروازتونو ميخونن ... بدو تا دير نشده ... 3 هفته ي ديگه همين جا منتظرتم تا بيايي ..
دستشو توي دستم گرفتم و گفتم :
_ خيلي خب پس حواست باشه غذا براي چند روزت گذاشتم توي يخچال..گرم كن بخور ... گرسنه نمونيا ... پيراهن هات رو هم همه رو اتو كردم گذاشتم تو كمد فرزاد برنداري لباس اتو نكرده بپوشيا ... شبا زودبرو خونه ... زياد خودتو خسته نكن و...
ديگه نذاشت ادامه بدم و حرفمو قطع كرد و گفت :
_واي عسل از صبح هزار دفعه اينارو تكرار كردي بابا بچه كه نيستم كه بلدم زندگي كنم ...
خجالت كشيدم .. دست خودم نبود .. نگرانش بودم .. بعد از ازدواجمون اين اولين بار بود كه بدون فرزاد مسافرت ميرفتم اونم مسافرت به اين دوري .. براي همين نميتونستم نگرانش نباشم و اونم خسته شده بود ...
پريا رو بوسيد و مارو تا دم در سالن خروجي همراهي كرد و وقتي ميخواستيم وارد شيم يك بار ديگه دستامو توي دستش گرفت و گفت :
_ مراقب خودت باش عسل ... دلم براتون تنگ ميشه ...
يك بار ديگه اشك توي چشمهامو پر كرد گفتم :
_ فرزاد هنوزم دير نشده ميخواي نرم ؟؟
كلافه شد ولي با ملايمت گفت :
_ ديگه برو عسل .. دير شد ...
_خيلي خب پس ...
_به اميد ديدار عسل ...
نفسمو به سرعت بيرون دادم و خداحافظي كردم .. دلم نميخواست برم ولي مجبور بودم چون فرزاد اين طور ي خواسته بود فكر ميكرد اين طور براي هممون بهتره ... منم مجبور بودم كه انجام بدم البته خودم هم حس ميكردم كه به يك استراحت نياز دارم ...


چشمهامو باز كردم .. و نگاهي به اطرافم انداختم ... چند لحظه طول كشيد تا موقعيتم و پيدا كنم و بتونم به فكرم نظم بدم .. پريا كنارم نبود صداي خنده هاش از داخل هال ميومد .بلند شدم ..به طرف آيينه ي گوشه ي اتاق رفتم موهامو با دست جمع كردم و بستم ... خميازه اي كشيدم و از در خارج شدم ... بابارو ديدم كه توي آشپز خونه روي صندلي نشته بود و پريا رو بغلش گرفته بود و بهش خوراكي ميداد .. خنده ام گرفته بود تا حالا بابا رو اين طوري نديده بودم ... لبخند زدم و گفتم :
_ سلام ..صبح بخير
سرشو بلند كرد تازه متوجه
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55129

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا