تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل هشتم)


صبح با صداي گريه ي پريا از خواب بيدار شدم ... نميدونستم چي شده بود ... خيلي گريه ميكرد ... بلند شدم و دستي به صورتم كشيدم ... ترسيده بودم ... دستم رو روي پيشونيش گذاشتم .. تب داشت..
_ خداي من همينو كم داشتم ...
و بغلش كردم و سعي كردم تا كمي در اتاق راه برم بلكه آروم شه و بعد ببرمش پيش دكتر
طاقت گريه اش رو نداشتم ...با ديدن اشكش من هم بغض ميكردم ... مخصوصا حالا كه تب هم داشت ... از وقتي به دنيا اومده بود اين اولين بار بود كه مريض ميشد ... واقعا نميدونستم چي كار كنم ... لباسش رو عوض كردم و خودم هم سريع لباس پوشيدم و كيفم رو برداشتم و از هتل بيرون اومدم ... نميدونستم كجا ببرمش ... بعد به ياد دكتر خودش قبل از اين كه از ايران بريم افتادم ... بايد ميرفتم پيش اون ... تازه منو ميشناخت و ...
يه تاكسي گرفتم و آدرس مطبش رو دادم ...همون طور كه پريا رو آرام تكون ميدادم از داخل كيفم دنبال شماره ي تلفنش ميگشتم ... مطمئن بودم كه كارتش رو هنوز هم داشتم .. بالاخره پيداش كردم و شماره رو گرفتم ... مطب نبود ولي وقتي فهميد كه چه قدر نگرانم گفت تا من برسم اون هم مياد ...
يك ربع بعد جلوي مطب بوديم ... پول تاكسي رو پرداخت كردم و وارد مطب شدم ... دكتر از قبل با منشي صحبت كرده بود براي همين بلافاصله داخل شديم ...
دكتر با ديدن من سلام كرد و حال خودم وفرزاد رو پرسيد ...چي بايد ميگفتم ؟
پريا رو روي تخت معاينه ي دكتر گذاشتم و آرام گفتم :
_ خوبم ... فرزاد هم خوبه ... براي يه چند وقتي با پريا اومديم ايران ...
همون طور كه پريا رو معاينه ميكرد طوري كه انگار اصلا حرفم رو نشنيده باشه گفت :
_ چيزي نيست ... يه سرماخوردگي كوچيكه ... نگران نباش ... زود خوب ميشه ...
و به طرف ميزش رفت و همون طور كه چيزي يادداشت ميكرد گفت :
_ راستي كي اومدين ايران ؟
لبخند تلخي زدم و گفتم :
_ دو روزي ميشه ...
سرش رو بلند كردو لبخندي زدو گفت :
_ آوو ...عاليه ...
كلافه شده بودم ...حوصله اش رو نداشتم ... ميدونستم تا تمام آماره اين چند ماه رو ازم نگيره بيخيال نميشه ولي سعي ميكردم تحمل كنم ...اون يكي از بهترين دكتر هاي اطفال تهران بود ولي از اون آدم هاي پر حرف و فوضول بود كه مغز آدم رو ميخورد و از اونجايي كه من آدمي فوق العاده كم حوصله و حساسي شده بودم مطمئن بودم تا يكي دوساعت سردرد وحشتناكي در پيش خواهم داشت ...
از مطب بيرون اومدم ... و به طرف يه داروخانه رفتم و نسخه ي دكتر رو دادم و دارو هارو گرفتم و به هتل برگشتم ...
نزديك ظهر بود ... پريا آروم شده بود و حالا به خواب رفته بود ... احساس گرسنگي كردم ... با تلفن خواستم نهارم رو به اتاقم بيارن ...
يك ربع بعد غذارو آوردن ... تشكر كردم و غذارو روي ميز گذاشتم و شروع به خوردن كردم ... در همون حال به اين فكر ميكردم كه كجا برم ...نميدونم چرا ولي به يه هواي خوب نياز داشتم ... دلم ميخواست برم شمال ... يه شهر ساحلي ... اونجا ميتونستم كار پيدا كنم ... و يه خونه بگيرم و با پريا زندگي كنيم ... ميدونستم زندگي سختي در پيش خواهم داشت براي همين بايد خودم رو قوي ميكردم ... اين طوري بچه ام رو هم از دست ميدادم ... بلند شدم و به طرف كيف وسايلم رفتم ... يه كاغذ برداشتم و شروع كردم به نوشتن نامه براي بابا چون ميدونستم نه روي ديدنش رو دارم و نه توان حرف زدن باهاش رو ... بهترين كار نوشتن بود ... شايد اين طوري من رو هم ميبخشيد ...

... پريا كه از خواب بيدار شد ديگه گريه نميكرد .. تبش پايين اومده بود و حالا با خنده هاي قشنگش من رو هم وادار به خنده ميكرد ... نامه رو تا كردم و داخل كيفم گذاشتم و به طرفش رفتم ... بغلش كردم و تمام صورتش رو غرق بوسه كردم ... اون هم با صداي بلند ميخنديد ...بعد با هم عصرونه خورديم و از هتل بيرون اومديم ...
بايد نامه رو پست ميكردم ... يه پاكت نامه خريدم و آدرس خونه رو روش نوشتم ... به آژانس نزديك هتل سپردم تا ببرن ...
بعد بي هدف شروع به قدم زدن كردم نميدونم چه قدر رفتم ولي وقتي به خودم اومدم كه هوا تاريك شده بود و مچ پام از درد كز كز ميكرد ... پريا خوابيده بود ...پتوي روش رو مرتب كردم و پيشانيش رو آرام بوسيدم ...
تازه توجهم به اطرافم جلب شده بود ... يه خيابان تاريك و خلوت ...نميدونستم كجام... اين خيابون رو نميشناختم .. . ترس برم داشت ... پريا رو بيشتر در آغوشم فشردم و سعي كردم با قدم هاي بلند و به سرعت خودم رو به سر خيابان برسونم ... صداي قدم هاو نفس نفس هاي كسي رو پشت سرم مينشيدم... ترسم چند برابر شد ... طوري كه حتي ميترسيدم پشت سرم رو نگاه كنم ... زمزمه هاي يه صداي مردانه رو ميشنيدم ... اما حتي يك كلمه اش رو نميفهميدم ... سرعتم رو زياد كردم ... تا جايي كه فهميدم دارم با تمام قدرتم ميدوم ... به نفس نفس افتاده بودم ... ميدونستم هنوز پشت سرمه ... بالاخره روشنايي چراغ سر خيابان رو ديدم ... سرعتم رو بيشتر كردم ... بالاخره رسيدم ... اين طرف و آن طرفم رو نگاه كردم كه دستش به شانه ام خورد ... برگشتم ... از ترس در حال سكته زدن بودم ... خداي من كاميار بود ... اون منو از كجا پيدا كرده بود ؟؟ ... همان طور كه ميديدمش عقب عقب رفتم ... نه ... اون نبايد ميفهميد چي شده ... من بايد از اونجا دور ميشدم ... باز هم دويدم ... مثل ديوانه ها شده بودم ...سر خيابان ايستادم ... و بي تامل سوار اولين ماشين زردي كه جلوي پاهام ترمز كرد شدم ...نفس نفس ميزدم ... چشمهامو بستم و دستم رو روي سينه ام گذاشتم ... پريا بيدار شده بود ... ولي در كمال تعجب آرام آرام بود ... انگار فهميده بود كه چه قدر به سكوتش نياز دارم ...صداي راننده باعث شد توجهم بهش جلب بشه :
_ دخترم حالت خوبه ؟؟
چشمهامو باز كردم... هنوز ميترسيدم و نميتونستم هيچ حرفي بزنم ...راننده مرد مسني بود ...با ديدن من كه با تعجب بهش نگاه ميكردم زير لب لا اله الله ي گفت و ماشين رو گوشه ي خيابان پارك كرد و پياده شد و از توي صندوق عقب ماشين يه بطري آورد و درش رو باز كردو از شيشه ي ماشين بهم داد و گفت :
_ بيا دخترم ... بخور حالت جا بياد ...
ميترسيدم ... براي چي بايد بهش اعتماد ميكردم ؟؟ ... لبخند زد .. معلوم بود فهميده كه به چي فكر ميكنم چون ديدم بطري رو برداشت و سر كشيد و گفت:
_ نترس دخترم ... آبه ... بخور .. ببين بچه ات هم ترسيده ...
بهش نگاه كردم ... هنوز دودل بودم .. ولي واقعا دهنم خشك شده بود ... براي همين دل به دريا زدم و ازش گرفتم و من هم كمي خوردم ... حالم بهتر شده بود ... تشكر كردم و بطري رو بهش پس دادم ... اومد سوار شد و ماشين رو روشن كرد ... از آيينه نگاهي بهم كرد و گفت :
_ دخترم نگفتي كجا برم ؟؟
با تعجب بهش نگاه كردم ... يادم رفته بود بهش آدرس بدم .... عذر خواهي كردم و نشاني هتل رو دادم ... از اين كه در مورد اتفاق چند دقيقه پيش هيچ سوالي نپرسيد ازش ممنون بودم ... واقعا نميتونستم چي بگم...
خداي من كاميار اونجا چي كار ميكرد ؟؟



ديگه نميتونستم بيشتر از اين تهران بمونم.. چون ميدونستم بابا و عرفان تا الان همه جارو براي پيدا كردن من زيرو رو كردن ...بايد ميرفتم ....ولي آخه كجا؟؟...هيچ جايي رو نداشتم كه برم... هيچ جايي كه مناسب ما باشه... جايي كه آرامش داشته باشم... فكر كردم برم به يه روستاي دور افتاده و اونجا زندگي كنم... بعد گفتم حداكثر تا يك سال ديگه ميتونم از پولي كه دارم استفاده كنم... بعدش توي روستا چي كار ميتونستم بكنم ؟؟؟حتي نميتونستم از پس اندازم چيزي بردارم چون ميدونستم بابا اينا به سرعت پيدام ميكردن ... حتما بايد توي شهر زندگي ميكردم... تو فكر يه شهر ساحلي بودم... دريا من رو ياد فرزاد و همين طور مامان مينداخت... ميدونستم اذيت ميشم.. اما نميتونستم از خاطراتشون دل بكنم...
وسايلم رو جمع كردم ... هيچ جاي خاصي رو در نظر نداشتم ... بايد تا يه جايي با هواپيما ميرفتم... اصلا نميتونستم با پريا با اتوبوس جايي برم ...
با يك آژانس هواپيمايي تماس گرفتم و براي رشت بليط رزرو كردم ... اول به رشت ميرفتم بعد تصميم ميگرفتم كه كجا برم ... اصلا شايد همون جا ميموندم ... در هر صورت اين بهترين كاري بود كه به نظرم ميتونستم تو اون موقعيت انجام بدم ...
ساعت از 12 گذشته بود ... چمدان هامو مرتب كرده بودم ... فردا ساعت هشت صبح پرواز داشتم ... آماده بودم ... بايد ميخوابيدم ... احساس خستگي ميكردم ... هنوز هيچي نشده بود از فرار كردن خسته شده بودم ... دلم آرامش ميخواست ... يه آرامش ابدي......
.....
آسمان سياه و باراني و هواي مرطوب رشت بهم اجازه ي فكر كردن نميداد ... چند ساعتي بود كه رسيده بوديم ولي من از اون موقع تا حالا از كنار پنجره ي هتل تكان نخورده بودم ... پريا بيدار شده بود و با سروصدا هاش گاهي من رو از فكر و خيال بيرون ميكشيد ...واقعا نميدونستم چي كار بايد بكنم ... براي كار از هيچ آشنايي هم نميتونستم كمك بگيرم بگيرم ... مجبور بودم سراغ روزنامه ها برم ...يه روزنامه گرفته بودم ولي هنوز حتي بهش نگاه نكرده بودم ... بلند شدم و از روي ميز برش داشتم و به طرف پنجره برگشتم ... روي صندلي نشستم و شروع كردم به گشتن ...
چند تا شركت بودن ..كه با تك تكشون تماس گرفتم و شرايطم رو گفتم ... همه شون گفتن كه بايد ملاقات حضوري داشته باشم ...و اين رو با فردا موكول كردم و حالا بهتر بود كمي از هتل بيرون ميرفتم و ميگشتم ... خيلي وقت بود كه شمال نيومده بودم ...
به چند دست لباس و وسايل براي پريا نياز داشتم .. براي همين به بازار رفتم و بعد از كمي خريد برگشتم...
وقتي برگشتم كه هوا داشت تاريك ميشد و باران به قدري شديد شده بود كه تمام لباس هام خيس شده بودن ...پريا رو خوابوندم و خودم يك دوش سريع گرفتم و بيرون اومدم ... احساس سبكي ميكردم ... كمي آرامتر شده بودم ... همان طور كه موهام رو خشك ميكردم به طرف پنجره رفتم و به خيابان خلوت شهر نگاه ميكردم ...فرزاد الان چي كار ميكرد؟؟... يعني الان سره كاره؟؟ .. شام خورده؟...يعني الان كجاست ؟.. هه... حتما خونه ي يكي از دوستاش داره خوش ميگذرونه ... اون فقط ميخواست ما پيشش نباشيم تا آزاد باشه ...
با فكر كردن به اين موضوع بغضي كه چند روز بود گلويم را اذيت ميكرد شكسته شد ... حس ميكردم اين قدر اشك براي ريختن دارم كه حتي اگه تا ابد هم اشك بريزم تمام نميشه... ولي كمي بعد آرام شدم.. ديگه نمتونستم اشك بريزم ... اصلا براي چي بايد گريه ميكردم ؟ از دست دادن كسي كه من رو از خودش روند ؟؟ كسي كه تمام 3 سال زندگي مشتركمون رو خيلي راحت به حراج گذاشت ؟ .. فقط به خاطر كاري كه بهش نياز نداشت ؟؟.... ميدونستم اگر اصرار به موندنم ميكرد با وجود تمام سختي هاش بالاخره قبول ميكردم كه بمونم ... ميدونستم ميتونست راضيم كنه و خودش هم اين رو خوب ميدونست ولي نكرد ... ولي نخواست ... ولي...
تا كي بايد به اين موضوع فكر ميكردم ؟؟.. من حالا يك بچه داشتم كه بايد براي اون زندگي ميكردم ...بچه اي كه تنها انگيزه ام براي نفس كشيدن و روي پا ايستادن بود ... تنها هدف ...


بالاخره بعد از يك هفته اين شركت و اون شركت كردن تونستم توي يك شركت ساختماني مشغول به كار بشم... شركت خونه و ماشين در اختيارم گذاشته بود و اين يكي از شرايط خوب اون شركت محسوب ميشد ...مجبور بودم موقعي كه سر كار ميرم پريا رو مهد كودك بزارم .. اولا بي تابي ميكرد ولي كم كم عادت كرد ... من هم با كارم خو گرفته بودم ... گاه گاه با پريا بيرون ميرفتم و كمي ميگشتيم وبه خانه برميگشتيم ... روزهاي تعطيل هم به ساحل ميرفتم و قدم ميزدم... حالا ديگه پريا كم كم راه ميرفت... اول دستاشو ميگرفتم و كمكش ميكردم ...ولي الان ديگه خودش پنج شش قدم رو بدون كمك من ميرفت ... تنها چيزي كه اون روزها بيشتر از هر چيز عذابم ميداد شباهت خيلي زياد پريا به فرزاد بود... همون چشمها.. همون لب و بيني ... همون فرم صورت ... محال بود زماني كه به فرزاد فكر ميكردم و پريا رو نگاه ميكردم اشك نريزم ... يا اصلا با ديدن صورت پريا به ياد اون نيفتم...با اين وجود تحمل ميكردم... مجبور بودم كه تحمل كنم ...يك بار باهاش تماس گرفتم و صداش رو شنيدم... صداي خنده هاي بلند سياوش عذابم ميداد ...سياوش اونجا بود... اون روزها واقعا يقين پيدا كرده بودم كه من و پريا براي فرزاد فقط سربار بوديم و نبودنمون اون رو راحت كرده بود ...
كارم توي شركت حسابي گرفته بود و مدير شركت هم از كارم راضي بود ... حتي بعد از يكي دوماه اين موضوع رو صراحتا بين همكار هام اعلام كرد ... اون روزها بي نهايت آرام بودم ...اصلا سعي نمي كردم با كسي ارتباط برقرار كنم و غير از موضوع كار محال بود با كسي هم كلام بشم... چند بار منشي شركت سعي كرد خودش رو بهم نزديك كنه و به اصطلاح باهام دوست بشه ولي وقتي رفتار سردو بي توجه من و ديد پشيمون شد و ديگه دنبالش رو نگرفت ... ديگه همه توي شركت من رو ميشناختن و از من به عنوان يه زن مغرور و خودپسند ياد ميكردن ...حتي چند بار شنيدم كه در مورد زندگي شخصي و بچه اي كه هر روز به مهد كودك نزديك شركت ميبردم و اين كه شوهرو خانواده ام كجان صحبت ميكردن ولي من به هيچ كدوما از حرفهاي اونها اهميت نميدادم ... زندگي آرامي رو به تازگي شروع كرده بودم كه به هيچ عنوان اجازه نميدادم خدشه اي بهش وارد بشه ...
سخت بود ... ولي حتي فرزاد رو هم داشتم از ياد ميبردم ... كم كم آن چنان نفرتي ازش در من به وجود اومد كه از فكر كردن بهش حالت تهوع ميگرفتم ... وقتي صداي خنده هاي بلند سياوش و صداي شادو سرحالش رو پشت تلفن به ياد مياوردم تا ساعت ها بي صدا اشك ميريختم ...
يك سال همين طور گذشت ... زندگي ساده و آرام من تازه داشت رنگ و روي شادي به خودش ميگرفت ... تازه داشت از يكنواختي بيرون ميومد و رنگ زندگي به خودش ميگرفت ... كه با اومدن بابا و عرفان به شركت همه چيز به هم ريخت ...
طبق معمول توي اتاقم پشت ميز نشسته بودم و مشغول رسيدگي به پروژه هاي شركت بودم كه اكبر آقا .آبدارچي پيرو مهربان شركت در زدو وارد شد ... با ديدنش لبخند زدم ... و بابت چايي ازش تشكر كردم ... موقع ي بيرون رفتن فهميدم كه مردده و انگار ميخواست چيزي بهم بگه .. براي همين گفتم:
_ اكبر آقا چيزي شده ؟
نگاهي بهم كرد و همون طور كه روي سيني رو دست ميكشيد گفت :
_والا چي بگم خانوم ... نميدونم ... مطمئن نيستم گفتنش درست باشه يا نه...
نگران شده بودم ... كلافه گفتم:
_ بگو اكبر آقا ... چي شده؟
_ والا خانوم ديروز كه شما واسه قرارداد به شركت ... رفته بودين دوتا آقا اومده بودن اينجا و سراغ شمارو ميگرفتن ...
فكر كردم حتما بازهم دوتا از همون مزاحماي هميشگي ان كه بارها توي شركت برام مزاحمت ايجاد كرده بودن ... نفس عميقي كشيدم و گفتم :
_ واي اكبر آقا ترسونديم ... اين كه تازگي نداره ... شما كه ميدوني ...
هنوز حرفم كامل نشده بود كه گفت :
_ نه خانوم مهندس اين بار فرق ميكرد ... انگار يكيشون ميگفتن پدرتونن و اون يكي هم برادرتون... تازه نزديك يك ساعت توي اتاق مدير صبحت كردن ...جسارت نباشه...ولي من شنيده بودم كه شما خيلي وقته با خانوادتون رابطه اي ندارين ... براي همين بود كه گفتم شايد موضوع مهمي باشه ...
اكبرآقا حرف ميزد ... ولي من هيچ كدوم از حرفهاش رو نميفهميدم ... اونها چه طور پيدام كرده بودن ؟؟.. نكنه اشتباه شده ؟... اصلا شايد چند نفر ديگه بودن و الكي خودشون رو پدرو برادرم جا زدن ... آره حتما همين طور بود... ولي اگر حقيقت داشت چي ؟؟ اگه واقعا اونها بودن چي ميشد ؟ نه .. بيشتر از اين نبايد اونجا ميموندم ...
كيفم رو برداشتم و به سرعت از اتاق خارج شدم ... موقع ي بيرون رفتن فهميدم كه اكبر آقا صدام زد ... خواستم برگردم و نگاه كنم كه چشمم به بابا و عرفان افتاد ... خداي من خودشون بودن ... اونجا چي كار ميكردن ؟؟

باورم نميشد ...توي اون لحظه تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه دستم رو به ديوار تكيه بدم كه زمين نخورم ... ديدن بابا و عرفان توي اون وضعيت و موقعيت واقعا برام يه شك بزرگ بود... هيچ راه فراري نداشتم.. اون قدر از ديدنشون تعجب كرده بودم كه حس ميكردم دستو پاهام قفل شدن...نميدونستم چرا شركت يك دفعه توي سكوت غرق شد ... از هيچ كس صدايي در نميومد... حتي از منشي پر حرفي كه من هميشه از دستش عصباني ميشدم ... بابا جلوتر اومد... حس ميكردم نفسم توي سينه حبس شده... حتي نفسم هم بالا نميومد...توي چشمهام خيره شد ... چشمهاي غمگينش خيس از اشك بود ... سرم رو پايين انداختم... تحمل ديدن نگاه سرزنش بارش رو نداشتم ...نگاهش در عين حالي كه غمگين بود ...پر از سرزنش بود... انگار تمام حرفاي اين يك سال رو توي خودش حبس كرده بود ... سنگيني دستش رو روي شونه هام حس كردم...سرم رو بلند كردم ...حالا ديگه تمام صورت من هم خيس خيس بود ... بابا يك دفعه من رو در آغوش كشيد ... صداي زمزمه هاي آرومش توي گوشم رو ميشنيدم:
_ عسل چي كار كردي با من بابا ؟؟؟ كجا بودي توي اين يك سال؟؟ نگفتي چه بلايي سره باباي پيرت مياد بي انصاف؟؟ فرزاد چي كار كرد ؟؟؟ مگه قول نداده بود بهم ؟؟ چه بلايي سره دختر يكي يدونه ام آورد ؟ تو كه اومدي چرا نيومدي پيش بابا ؟؟هان ؟يعني اين قدر غريبه بودم بي انصاف؟؟ آره ؟؟
به زور تونستم چند كلمه بگم:
_ غلط كردم بابا ... توروخدا بس كن ... بس كن بابا ...
منو از خودش جدا كرد و به صورتم خيره شد... دستشو روي صورتم كشيد و اشكهامو پاك كرد .. دستشو گرفتم و بوسيدم و سرم رو پايين انداختم و آروم گفتم:
_ چرا اومدين دنبالم ؟
صداي نفس هاش تند شد ...اون قدر تند كه فكر ميكردم الانه كه منو از همون پنجره به بيرون پرت كنه ... دستمو گرفت... و با خودش كشوند... بدون كوچكترين حرفي ... از در شركت بيرون رفتيم ... عرفان هم پشت سرش ... از پله هاي شركت پايين رفتيم و به خيابون كه رسيديم عرفان در ماشين رو باز كرد ... بابا من رو نشوند تو ماشين و خودش هم كنارم نشست ... همون طور عصباني پرسيد :
_ مهد كودك پريا كجاست ؟
_ يه خيابان پايين تر...
عرفان حركت كرد ... بدون هيچ حرفي... انگار كه يه مجرم فراري رو گرفته باشن ... عرفان حتي يك كلمه هم باهام حرف نميزد ... تازه فهميدم كه چه قدر دلم براي صداي مهربان برادرم تنگ شده بود ...بعد از چند دقيقه جلوي مهد كودكش نگه داشت ... پياده شدم .. بابا هم همين طور ... وارد مهد كودك شديم... از مربيشون خواستم تا پريارو بياره...روي يكي از صندلي ها نشستيم ... بابا هنوز عصباني بود ... اين رو از صداي نفس هاي تندش فهميدم رو به بابا گفتم:
_باهام حرف نميزني؟
سكوت ... انگار كه تمام حرفهاش رو زده بود... حالا وقت تنبيه من شده بود... ميدونست تحمل اخم ها و قهرش رو ندارم ...
_ بابا ميتوني دركم كني ؟
سكوت...
_ ميتوني درك كني وقتي اومدم چه حالي داشتم؟
سكوت...
كلافه گفتم:
_ ده يه چيزي بگو ... ميخواي عذابم بدي؟؟ تو هم بابا ؟ .... به خدا توي اين يك سال به اندازه ي كافي كشيدم... تو ديگه نه بابا ...
سكوت ...
_ بابا به خدا وقت تنبيه ام نيست... به خدا دارم نابود ميشم بابا ...
سكوت ...
_ بابا ...
باز هم سكوت ... سكوت ...سكوت ... يه سكوت زجر آور ... كاش ميفهميد چه قدر عذابم ميداد ... كاش ميفهميدن با رفتارشون چه بلايي به سرم مياوردن ... كاش ...
با اومدن پريا ديگه نميتونستم بيشتر از اين چيزي بگم .. پريا با ديدنم به طرفم دويد ... بلند شدم و محكم در آغوشش گرفتم ...پريا با تعجب بابا رو نگاه ميكرد كه بلند شده بود و به طرف ما ميومد ... پريا محكم تر منو به خودش فشرد ... آروم و در حالي كه بغض داشت به گلوم فشار مياورد توي گوشش گفتم:
_ پري بابا بزرگه عزيزم ... نميخواي بري بغلش؟
حلقه ي دستهاش رو بازتر كرد ... انگار كه براش آشنا بود اين اسم ... با چشمهاي درشتش به بابا خيره شده بود ... بابا دستهاشو به طرفش دراز كرد .. پريا بدون كوچكترين اعتراضي به بغلش رفت ...
مربي مهدكودك با تعجب به اين صحنه ها نگاه ميكرد ..شايد براي اين بود كه.توي اون مدت به هيچ كس اجازه نداده بودم چيزي از زندگي شخصي و گذشته ام بفهمه ... رو به بابا كردم و گفتم :
_ بهتره بريم بابا ...
و از مربي مهدكودك تشكر كردم و از اونجا بيرون اومديم...و سوار ماشين شديم .. پريا هم تعجب كرده بود... و هم اين كه اين چهره هاي غريبه كمي ترسونده بودش ... از بغل بابا گرفتمش و توي آغوش فشردمش و توي گوشش زمزمه كردم :
_ آروم باش مامان ... آرام باش عزيزم ...
بابا آدرس خونه رو گرفت ... ديگه تا خونه هيچ حرفي زده نشد...

در خونه روز باز كردم و بابا و عرفان وارد شدن ... هر دوتاشون به خونه نگاه ميكردن ... انگار ميخواستن مطمئن بشن كه توي اين يكسال خوب زندگي ميكردم ... به بهانه ي عوض كردن لباس خودمو پريا به اتاقم رفتم ...هنوز توي شك بودم ... مقنعه ام رو از سرم در آوردم و روي تخت انداختم و چهره ي رنگ پريده ام توي آيينه نگاه انداختم و زير لب با خودم گفتم :
_ چته ؟ آروم باش ... پدرو برادرتن ... اين همه هيجان و ترس براي چيه ؟
نفس عميقي كشيدم و سعي كردم خودم رو آروم كنم ...با اين حال هنوز دلشوره داشتم ...در كمد رو باز كردم و براي پريا لباس در آوردم و لباس هاشو عوض كردم و خودم هم لباسمو عوض كردم و با هم بيرون رفتيم ... بابا و عرفان روي مبل نشسته بودن و با هم حرف ميزدن .. بابا با ديدن من كه به طرف آشپز خونه ميرفتم گفت :
_ بيا بشين عسل
بدون كوچكترين اعتراضي روي يكي از مبل ها نشستم ...بابا گفت :
_ وسايلت رو جمع كن ... همين بعد از ظهر برميگرديم تهران ...
با تعجب بهش نگاه كردم ... طوري كه انگار اصلا حرفش رو نشنيده باشم ... فهميد و گفت:
_همين كه گفتم ...
_ ولي بابا ...
عصباني شد و گفت :
_ ولي و اما و اگر نداره .. همين كه گفتم ... همين بعد از ظهر برميگرديم تهران ... خيلي زود وسايلت رو جمع كن ...
تمام توانم رو توي صدام جمع كردم و گفتم :
_ ولي من تهران نميام ...
_ چرا ؟
سرم رو پايين انداختم و گفتم :
_ من به زندگي توي اين شهر عادت كردم بابا
_ به زندگي توي تهران هم عادت ميكني ...
_ ولي بابا ..
عصباني شدو گفت :
_ عسل به اندازه ي كافي از دستت عصباني هستم ...همين كه گفتم ... وسايلت رو همين الان جمع ميكني ...
_ بابا ...
_ يعني اين قدر پدر بدي بودم كه دخترم حتي دلش نخواست بعد از جدا شدن از همسرش به خونه ام بياد ؟
بغض داشت گلوم رو ميسوزوند ... ولي دلم نميخواست اشك بريزم ..
_ اين طوري نيست به خدا بابا فقط روم نميشد كه به ديدنتون بيام ... ميومدم چي ميگفتم بهتون بابا ؟ ميگفتم از فرزاد جدا شدم و همين ؟... اگه ازم ميپرسيدين چرا چي ميگفتم ؟؟؟ جواب چيو ميدادم در حالي كه خودم هم نميدونستم ...
_ با اين حرفها بار اشتباهاتت سبك نميشه عسل... تو ميدوني توي اين يك سال چه قدر خودمو سرزنش كردم ؟ ... ميتوني درك كني عرفان تا كجاها دنبالت رفت ؟ ...اصلا براي چي اينجا اومدي ؟ حتي يك زنگ هم نميتونستي بزني؟من احمق و بگو كه چه فكرايي پيش خودم ميكردم ...
_ بابا اين طوري نگو ...
_ پس چي ؟ توي اين يك سال اين جا چه غلطي ميكردي ؟... حتي يك بار فكر نكردي ممكنه بلايي سرت بياد ؟ .. با يك دختر كوچيك پاشدي اومدي شهر غريب كه چي بشه ؟ .. فكر كردي فيلم هنديه كه سر خود سرخود هر كاري دلت خواست بكني و كسي هم هيچ حرفي بهت نزنه ؟ يك سال تمام در به در دنبالت گشتيم ... حتي يه زنگ هم نتونستي بزني ؟ .. فكر كردي يه تيكه كاغذ ميفرستم و تمام ؟ ... هيچ فكر نكردي ممكنه من با ديدن اون نامه چه حالي بشم ؟ ...
دستمو روي گوش هام گذاشتم و گفتم :
_ بسه بابا .. تورو خدا بس كن ...
_ باشه ... بس ميكنم ... ولي همين بعد از ظهر با ما برميگردي ت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55128

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا