تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان دروازه ی بهشت (فصل نهم)


احساس بي كسي ميكردم ... احساس ميكردم هيچ كسو ندارم ... احساس ميكردم هيچ كس منو دخترمو نميخواد ... هر كس مشغول زندگي خودش بود .. اين وسط هيچ كس به ما فكر نميكرد ... عرفان ازدواج كرده بود ... فرزاد طردم كرده بود و بابا هم كه ...
روز بعد وسايلم رو جمع كرده بودم كه برم ... ولي بابا اون روز خونه موند و حتي اجازه نداد پامو از خونه بيرون بزارم .. دعواي مفصلي كه اون روز با بابا كردم در تمام عمرم سابقه نداشت ... مخصوصا سيلي محكمي كه به گوشم زد و تا نيم ساعت يك طرف صورتم ميسوخت ...
از وقتي فهميده بودم جريان چيه بابا شب ها ديرتر ميومد خونه ... انگار كه يه مرد بيست و پنج ، بيستو شش ساله باشه ... ديگه براش مهم نبود كه من توي چه جهنمي دست و پا ميزنم...توي اون مدت حس ميكردم از همه ي دنيا بريدم ... حس ميكردم ديگه دلم نميخواد زندگي كنم ... اون موقع اگر پريا نبود شايد يه ديوانه ي كامل ميشدم ... ولي لبخند و خنده هاي شيرين اون بود كه روي پاهام نگهم داشت ...وگرنه خيلي زودتر از پا افتاده بودم ...
بابا زياد معطلم نكرد و يك هفته بعد از دعوا دست زني كه درباره اش گفته بود و گرفت و آورد تو خونه ...توي اون مدت حالت تهوع امانمو بريده بود ...اون قدر حالم بد بود كه حتي مينا ( زن جديد بابا) هم فهميده بود كه چه قدر ازش بدم مياد و از اومدنش چه قدر ناراحتم...زن بدي نبود ....ولي نميتونستم اون رو جاي مادرم ببينم ... بعد هم اين كه مادرم خيلي از اون سر بود ... چه از نظر زيبايي و چه از نظر اخلاق ...مينا اون قدر لوس بود و ناز ميكرد كه اگه كسي نميدونست فكر ميزد دختر هجده ساله اس ... عرفان وقتي موضوع رو شنيد اول با بابا دعوا كرد ولي انگار بعدش اون هم آروم شد ...ولي من ديگه دووم نياوردم .. يك روز بعد از ظهر كه مينا براي ورزش به باشگاه رفته بود به اتاق كار بابا رفتم و گفتم:
_ من ديگه تحمل ندارم بابا ... حتي اگه مجبورمم كني ديگه توي اين خونه نميمونم ... من ميرم بابا ... بزار راحت زندگي كنم ... اصلا تو هم اين طوري راحت تري ..مينا هم همين طور .. مگه نميبيني چه قدر معذبه از اينجا بودن منو پريا ...
سرش رو بلند كرد و به چشمهام خيره شد و گفت :
_ تو هيچ جا نميري
_ ولي ميرم ...
_ بهت اجازه نميدم ...
_ من به اجازه ي شما احتياج ندارم ..
_ پس برو گمشو و هر غلطي دلت خواست بكن ... ولي اين طوري ديگه من پدرت نيستم ..
پوزخندي زدم و گفتم :
_ باشه ... لطف كنين و ديگه هيچ وقت دنبالم نگردين بابا ...
بغض داشت خفه ام ميكرد ... اون حرفا . حرفاي من نبود.. انگار داشتن تيكه تيكه هاي بدنمو از تنم جدا ميكردن ...من ؟؟ اين من بودم كه اين قدر راحت دم از رفتن ميزدم ؟؟؟ اونم براي هميشه ؟؟ از پيش پدري كه هميشه ميپرستيدمش ؟؟ ..
_ به سلامت ...
رفتم بيرون و درو پشت سرم بستم ... اشك هام يك بار ديگه جاري شدن ... به طرف اتاقم رفتم و چمدونم رو كه جمع كرده بودم رو بردم دم در گذاشتم كه در باز شد و مينا وارد شد .. با تعجب به من و چمدونم نگاه انداخت و گفت :
_ كجا ؟؟
جوابي ندادم كه گفت :
_ پرسيدم كجا ؟
سرم رو بلند كردم با نفرت به چشمهاش خيره شدم و گفتم :
_ جهنم ... سرت تو كار خودت باشه ...
_ ايشش .. بي لياقت ...
جوابش رو ندادم ... از اين كه بابا بعد از مامانم اين زن رو انتخاب كرده بود متعجب بودم ... خداي من چرا ؟؟
صداي پچ پچ اون و بابا رو از اتاق بابا ميشنيدم ولي اهميتي نميدادم ... تلفن رو برداشتم و شماره ي يه آژانس رو گرفتم و در خواست ماشين كردم و بعد چمدونم رو پايين بردم و به دنبال پريا برگشتم ... مينا توي اتاق من بود و دستش رو بلند كرده بود كه گونه هاي پريا رو لمس كنه كه عصباني گفتم :
_ دستت به پريا بخوره نخورده ها ...
ترسيد و برگشت و نگاهم كرد و گفت:
_ تو چته ؟؟
فرياد كشيدم :
_ هيچي .. فقط ازت متنفرم ... متنفر...
از صداي بلند ما بابا وارد اتاق شد و گفت:
_ چته معركه گرفتي ؟؟
_ هيچي فقط گفتم دقيقه آخري احساسمو بهش بگم ...
_ برو عسل ...
پريا رو بغل كردم و از در خارج شدم و در و بستم و وارد آسانسور شدم و پايين رفتم .. تاكسي اومده بود ... ازش خواستم چمدون رو توي صندوق عقب بزاره ... چمدون رو برداشت و توي صندوق عقب جا داد و بعد سوار شد ... تمام طول مسير از خونه تا خونه ي قديمي منو فرزاد اشك ريختم .. دلم نميخواست برم هتل و بعد اين كه ميدونستم فرزاد حالا حالا ها ايران نمياد ... يا اگرم اومد توي اون خونه نمياد .. براي همين فعلا بهترين جا براي زندگي من اونجا بود ... به خصوص كه اون خونه به نام من بود و ميتونستم راحت زندگي كنم...
كليد رو توي در انداختم و وارد شدم ... با باز شدن در موجي از خاطرات تلخ و شيرين گذشتم به طرفم هجوم آورد ... نگاهي به مبل هايي كه با پارچه ي سفيد روشونو پوشونده بودم انداختم ... چه قدر دلم براي اين ها تنگ شده بود ... چمدون رو گوشه ي سالن گذاشتم و پتويي از داخلش در اوردم و روي زمين پهن كردم و پريا رو روش گذاشتم بعد خودم به طرف مبل ها رفتم و يكي يكي پارچه هارو از روشون برداشتم و گوشه اي پرت كردم ...بعد به طرف اتاق خواب قديميمون رفتم ... حس ميكردم تمام خاطراتم و گذشته ام مچاله شده بود ... حس ميكردم تمام عمرم رو هدر داده بودم ... يه حس بد داشتم .. حسي كه اون قدر بد بود كه تمام وجودم رو توي خودش له ميكرد ... من چه طور بايد زندگي ميكردم با وجود داشتن خاطراتي كه هر روز به قلبم خنجر ميزدن ... چه طور؟؟
مهد كودك پريا رو عوض كردم ... با پس اندازي كه داشتم يه ماشين خريدم تا رفت و آمدم راحت باشه ... هيچ كس فكرشو نميكرد كه من به اون خونه برگردم ... فقط مريم بود كه مي ترسيدم اگه اين بار هم بهش نگم و ازم دلخور بشه ... گرچه كاره خيلي خوبي كرده بودم .. رفت و آمد با اون بهم روحيه ميداد ... حداقل ميدونستم يكي و دارم كه ميتونستم روش حساب كنم ...

_ پريا .. مامان بدو نهار حاضره ..
_ اومدم مامان وايسا ...
_ چي كار داري ميكني ؟؟ يخ كرد ...
_ مامان دارم با يلدا حرف ميزنم چند لحظه وايسا ...
ديگه چيزي نگفتم و خودم روي يكي از صندلي ها منتظرش نشستم ...سيزده سال از اومدنم به اين خونه ميگذشت و حالا پريا يه نوجوون 15 ساله بود ... توي اين مدت فقط چند بار بابا رو ديدم كه توي اون چند بار هم به خاطر وجود مينا ده دفعه خودمو لعنت كردم كه چرا رفتم ولي باز هم دلم تنگ ميشد و شده بود فقط ميديدمش و زود به خونه برميگشتم ...توي اين سيزده سال از فرزاد هيچ خبري نداشتم چون رابطه مو به طور كامل با خونواده اش قطع كرده بودم و اجازه هم ندادم كه اونها بهم نزديك بشن ... فقط يك بار خونشون رفتم اونم وقتي پريا 6 سالش بود و پدر فرزاد فوت كرده بود و اون موقع هم وظيفه ي خودم به عنوان عروس سابقش ميدونستم كه برم ولي خيلي زود از مراسم بيرون اومدم و به خونه برگشته بودم چون فرزاد رسيده بود ...
و همچنين توي اين مدت با تنها كسايي كه رابطه داشتم خونواده ي مريم و عرفان و هم چنين خانواده ي هم كلاسي پريا بودن كه اون هم به خاطر اين بود كه دلم ميخواست با كسي كه پريا رفت آمد داره آشنا باشم و بشناسمشون ...
_ مامان حواست كجاست ؟
به خودم اومدم پريا بود كه صدام ميكرد ... روي يكي از صندلي ها نشسته بود و به من نگاه ميكرد ... گفتم :
_ همين جا
_ مشخصه ...
و خنديد ..
نگاهي به چشماي عسلي و درشتش كه از فرزاد به ارث برده بود انداختم لبخند زدم ... حس كردم كه چه قدر دلم براي فرزاد تنگ شده ... ولي سعي كردم اين حس و از خودم دور كنم ...من به تنهايي عادت كرده بودم ...
پريا براي خودش كمي از ماكاروني كشيد و گفت :
_ همممم ... دستت درد نكنه ... چه قدر هوس كرده بودم ...
_ نوش جونت عزيزم ...
با تعجب به من كه هنوز داشتم نگاهش ميكردم گفت:
_ تو نميخوري ؟؟
به خودم اومدم و به ظرف خالي ام نگاه كردم و گفتم:
_ چرا چرا ...
نگاه كنجكاوشو به چشمهام دوخت و گفت:
_ كجايي مامان ؟؟ انگار تو حال خودت نيستي امروز ؟
اخمي كردم و گفتم:
_ چرا ... فقط يه خورده خستم ...
_ قربونت برم الهي خب چرا اين قدر خودتو خسته ميكني ...
_ براي كار نيست عزيزم ...
_ پس براي چيه ؟؟
بي توجه به سوالش گفتم
_ با يه مسافرت چه طوري؟
از خوش حالي دستاشو به هم كوبيد و گفت:
_ آخ جون ... كجا ؟
_ هر جايي كه تو بگي
فكري كردو گفت :
_ نميدونم ...
_ خيلي خب پس فكراتو بكن و بگو ...
_ باشه ولي با كي ميريم ؟
_ منو تو .. تنها ...
_ منو تو ؟؟
حس كردم زياد از اين كه ميخواد منو اون تنها بريم خوش حال نشد ... بغض كردم ... حق هم داشت... الان من يه زن چهل ساله و بي حوصله بودم .و اون يه دختر شادو پر انرژي .. با اين حال سعي كردم بغضمو فروبدم و گفتم :
_ ولي اگه بخواي ميتونيم به خاله مريمم بگيم كه اگه تونست باهامون بياد ...
نگاهي بهم كردو من سرم رو پايين انداختم و با ظرف غذام مشغول شدم ... صداي صندليشو شنيدم كه عقب ميرفت و بعد از چند لحظه دستاي گرمش كه دور گردنم حلقه زده بود ... لب هاشو به گونه هام نزديك كرد و گفت :
_ قربون دل نازكت برم من ... مامان گلم من با تو تنها بيشتر بهم خوش ميگذره تا با خاله مريم اينا ... بعدشم ... ما خيلي وقته تنها مسافرت نرفتيم مگه نه ؟
_ اوهوم ...
گونه مو بوسيد و گفت :
_ پس با هم ميريم .. دوتايي ...
دستشو از دور گردنم برداشتم و بوسيدم و گفتم :
_ خيلي خب پس وسايلت رو آماده كن ... فردا ميام از مدرستون براي چهار شنبه ... پنج شنبه اجازه ميگيرم ..
خنديد و گفت :
_ عاليه...


ليوان آبميوه رو روي سيني گذاشتم و به طرف اتاق پريا رفتم .. در زدم و وارد شدم و گفتم :
_ اجازه هست ؟؟
لبخند زد ... پريا پاي كامپيوتر داشت چيزي تايپ ميكرد .. جلوتر كه رفتم فهميدم داره چت ميكنه كه با اومدن من صفحه ي چت رو كمونه كرد ...سيني رو روي ميز گذاشتم و دستمو دور گردنش حلقه كردمو توي گوشش گفتم :
_ نميدونم چرا مدتيه حس ميكنم پريا داره يه چيزيو از مامانش پنهان ميكنه ... تو نميدوني چيه ؟؟
لبخند زد و دستشو روي دستهام گذاشت و دستهامو از روي گردنش جدا كرد و گفت:
_ نه مامان ...
لبخند زدم و گفتم :
_ ميدونم اگه چيز مهمي باشه حتما به من ميگي مگه نه؟؟
لبخند زد و سرشو تكون داد ولي من خيالم راحت نشده بود .. پريا دختر باهوش و دانايي بود با اين حال حرف زدن هاو چت هاي يواشكيش ...بيرون رفتن هاي پنهانيش و دير اومدن هاش نگرانم كرده بود ... نميخواستم فكر كنه بهش اعتماد ندارم يا بهش شك دارم .. براي همين زياد سر به سرش نميذاشتم .. گاهي فكر ميكردم زيادي حساس شدم ..ولي دست خودم نبود ... روي لبه ي تختش نشستم و گفتم :
_ تصميم نگرفتي كه كجا بريم ؟؟
نگاهي به صفحه ي مانيتور انداخت و با لحني كه انگار مطمئن نباشه گفت :
_ دلم ميخواد بريم شيراز
فكري كردم و گفتم :
_ شيراز؟؟... فكر بدي نيست ... منم فقط يك بار رفتم .. اونم 4.5 سالم بود ... تقريبا هيچي از اونجا يادم نيست ...
از خوش حالي دستاشو به هم زد و گفت :
_عاليه ...

سفر دوروزه ي ما به شيراز اون قدر پريا رو خوش حال كرد كه پشيمون بودم چرا زودتر فكر سفر به مغزم نرسيد ... زيارت شاه چراغ و ديدن حافظيه و گشتن توي شيراز به خودم هم آرامش داد ... همش به اين فكر ميكردم كه روزاي اول ازدواجمون فرزاد قول داده بود حتما يك بار با هم به شيراز بريم ... كه اون هم نشد و حالا بعد 18 سال تازه داشتم شيراز رو ميديدم ... اونم بدون فرزاد .. و با عزيز ترين يادگاري اي كه برام به جا گذاشته بود ...

يه صبح بهاري بود و نزديك امتحاناي پريا و من حسابي نگران وضع درسي اون ... با وجود اين كه ميدونستم هميشه جز نفرات ممتاز كلاسشون بود ولي باز دلشوره داشتم و فقط به اين فكر ميكردم كه كي اين يك سال هم تموم ميشه تا من راحت شم از استرس ... امروز مرخصي گرفته بودم و توي خونه بودم ... دلم ميخواست پريا كه به خونه مياد من خونه باشم تا با هم نهار بخوريم .. خيلي وقت بود كه من ظهر ها شركت بودم و پريا تنها نهار ميخورد... براي همين فكر كردم شايد بهتر باشه امروزو به جفتمون استراحت بدم ... پس غذاي مورد علاقه اش رو درست كردم و سر ساعت يك ميز رو چيدم و منتظرش موندم ... نگاهم به ساعت دوخته بودم ... خيلي دير كرده بود ... طوري كه ساعت از سه هم گذشت ولي خبري از اومدنش نشد ... اين قدر نگران شدم كه به خونه ي مريم اينا و عرفان هم زنگ زدم ولي اونا هم خبر نداشتن ... تا اين كه ساعت 3:30 بود كه درو باز كرد و اومد تو ... عصباني بودم ... اما وقتي ديدم كه سالمه دلم ميخواست بغلش كنم و تمام صورتشو غرق بوسه كنم ..ولي جلوي خودم رو گرفتم ... از نگراني تمام بدنم يخ كرده بودو ميلرزيد ... به طرف در رفتم... پريا با ديدن من متعجب شد و سلام كرد كه گفتم :
_ تا الان كجا بودي؟
_ با يلدا و سمانه بودم ...
_ به من دروغ نگو پريا .. هم به خونه ي يلدا اينا زنگ زدم .. هم به سمانه ولي جفتشون خونه بودن ... كجا بودي ؟
_ مامان من ...
_ چيه ؟؟ .. پريا چه طور ميتوني از اعتماد من سوء استفاده كني ؟؟
_ من جاي بدي نرفتم
_ ولي ما با هم قرار گذاشتيم پريا .. مگه قرار نبود قبل از 1:30 خونه باشي ؟؟
_ چرا ولي ...
_ ولي چي ؟؟
_ نميخوام ناراحتتون كنم مامان
_ ولي اين طوري بيشتر اذيت ميشم ...بگو پريا ...
_خب من ... من ..
_پريا ...
سرش پايين بود كه گفتم :
_ ميگي يا نه ؟
سرش رو بلند كردو گفت :
_ با بابا بودم ...
وا رفتم ... منظورش چي بود كه با بابا بودم ؟؟ ... طوري كه انگار حرفش رو درست نشنيده بودم گفتم:
_ با كي ؟؟؟
حرفش رو اين بار شمرده شمرده تكرار كردو گفت:
_ با .. با...با ... بو...دم ... با بابا فرزاد ....
حس ميكردم سرم گيج ميره .. حس ميكردم زمين داره دوره سرم ميچرخه .. .. خداي من اون چي ميخواست از من و زندگيم ...
_ فرزاد ؟؟
_ آره ...
هيچي نگفتم ... هيچي نميتونستم بگم ... حس ميكردم دارم ميبازم .. اون داشت تنها اميد زندگي منو ازم دور ميكرد ... خداي من چرا ؟؟
به طرف اتاقم رفتم و درو پشت سرم بستم و روي تخت نشستم و به پشتيه تخت تكيه دادم و زانو هام رو بغل كردم و سرم رو روي زانو هام گذاشتم ... پريا در رو باز كرد و گفت:
_ مامان ؟
همون طور كه سرم پايين بود گفتم :
_ ميخوام تنها باشم پريا ...
_ باشه ولي ...
_ لطفا ...
_ باشه ...
و درو بست و رفت ... تا بعد از ظهر از اتاق بيرون نيومدم... حالم بد بود ... خيلي بد ... حس خوبي نداشتم ... هه .. تازه فهميده بودم توي اين مدت پريا چرا دير ميومد.. با كي حرف ميزد و چيو از من پنهان ميكرد...
فرزاد نميزارم ... قسم ميخورم نميزارم بچه مو ازم بگيري... اصلا تو چه حقي داري بعد 15 سال ؟؟ نه فرزاد خان .. مگه تو خواب ببيني پريا مال تو باشه ...


ساعت نزديكاي 5 بود كه از اتاق بيرون اومدم .. پريا روي كاناپه دراز كشيد بود و همون طوري هم خوابش برده بود ... رفتم از توي اتاقش يه پتو آوردم و روشو پوشوندم و كنارش روي زمين نشستم و همون طور كه موهاش رو نوازش ميكردم اشك ميريختم و زير لب با خودم ميگفتم:
_ اون هيچ حقي نداره ... تو فقط مال مني ... اصلا بعد 15 سال اومده كه چيو ثابت كنه؟؟ اومده تورو از من بگيره ؟؟ نميزارم ... نميزارم ...
پريا چشمهاشو باز كرد ... نميخواستم اشكهامو ببينه براي همين به سرعت پاكشون كردم كه از چشمهاي تيزبينش دور نموند و گفت :
_ مامان تو داري گريه ميكني؟؟
لبخند تلخي زدم و گفتم :
_ نه عزيزم فكر كنم چيزي رفته توي چشمم ...
_ مامان جونم ... قربونت برم از چي ناراحتي ؟؟
_گفتم كه... هيچي ...
و خواستم بلند شم كه دستمو گرفت و گفت:
_ مامان بابا فرزاد آدم بدي نيست ..
_ هه .. ميدونم ...
_ پس چرا ازش جدا شدي ؟
_ چرا از خودش نپرسيدي ؟؟
_ اون چيزي بهم نگفت .. گفت كه از تو بپرسم...
_ چه طوري پيدات كرد؟
_ نميدونم ...ميومد دم در مدرسه دنبالم ...
_ و تو هم نديده و نشناخته باهاش رفتي ..
_ نه مامان ... اولا من عكسشو از توي عكساي شما توي كمد ديده بودم ... بعدشم ... اون يك ماهه تمام دنبالم بود... مامان ... بابا خوبه ... خيلي هم خوبه ... خيلي مهربونه مامان ...
_ آره ... ميدونم ... مهربونه ..
_ مامان ؟
_ جانم ...
_ نميشه دوباره با هم ازدواج كنين ؟
با تعجب به چشمهاش خيره شدم تا منظورش رو بفهمم با اين حال گفتم :
_ يعني چي ؟
سرش رو پايين انداخت و گفت :
_ مامان من بابا رو دوست دارم ..
حس كردم قلبم داره از جا كنده ميشه ... خداي من نكنه بخواد بره و با اون زندگي كنه ؟
_ يعني ؟؟
_ يعني ميخوام با هم زندگي كنيم ...
_ نميشه پريا ..
_ چرا ؟؟ من كه شنيدم قديما خيلي هم ديگه رو دوست داشتين ؟؟
پوزخندي زدم و گفتم :
_ آره ... قديما ...
_ يعني عشق همين طوريه ؟؟
نگاهش كردم و با نفرت گفتم :
_ براي يه عده بله عزيزم ... براي يه عده عشق مفهمومي نداره و فقط يه بازيه احمقانه اس ..
_ ولي ...
_ ديگه نميخوام باهاش بري بيرون پري... لطفا ...
_ مامان ؟
_ جون دلم ...
_ ولي منم دلم ميخواد مثل بقيه ي بچه ها بابام پيشم باشه ..
روي مبل كنارش نشستم و سرش رو روي سينه هام گذاشتم و همون طور كه موهاي بلندو لختش رو نوازش ميكردم گفتم :
_ منم دلم ميخواست فرزاد پيشم باشه ...
حرف دلم رو زده بودم ... حواسم نبود اصلا .. انگار كه توي يه دنياي ديگه سير ميكردم ... الان پريا يه بل گرفته بود ... فقط خدا خدا ميكردم حواسش نبوده باشه ... چون اين جمله رو خيلي آروم گفتم ... ولي شنيده بود :
_ پس دوباره ازدواج كنين ...
_ اون اينارو بهت گفته ؟
_ نه ... ولي توي چشمهاش ميخوندم كه چه قدر دلش ميخواد ببينتتون ؟
_ نه پريا ... ديگه حرفي نميخوام بشنوم راجبش ...
_ مامان ؟
_ جانم ...
_ يادته هميشه ميگفتي كه بهترين دوستمي ؟؟ ... هميشه ميگفتي اگه خواستم درددل كنم بيام پيش تو ؟
_ آره عزيزم ...
_ حالا ميخوام درددل كنم مامان ..
سكوت كردم ... كه ادامه داد :
_ هيچ وقت دلم نميخواست با حرفام و گلايه هام ناراحتتون كنم .. چون ميديدم كه چه طوري دارين برام زحمت ميكشين ... ولي هميشه حس ميكردم يه گوشه ي دلم خاليه ... حتي با وجود تمام مهرباني ها و محبت اي از ته دل شما ... هميشه وقتي ميديدم بچه ها چه طور از خاطراتي كه با پدرشون داشتن حرف ميزنن توي دلم ميگفتم كاش پدر منم اينجا بود ... گاهي ازش متنفر ميشدم كه چه طور ميتونست من رو نبينه و زندگي كنه ... من كه دخترش بودم... مگه من چه فرقي ميكردم با بقيه ي بچه ها ؟ هميشه و توي همه جا ميشنيدم كه ميگفتن باباها دختراشونو خيلي دوست دارن ...بعد كه با خودم فكر ميكردم ميگفتم يعني باباي من دوستم نداشت كه حتي نخواست منو ببينه ؟
وقتي باباهاي بچه ها ميومدن دم مدرسه دنبالشون ... دورو برمو خوب نگاه ميكردم تا شايد باباي خودمم ببينم ... هميشه و از بچگي من به بچه ها ميگفتم كه باباتون اومده ... مامان هيچ كس توي مدرسه نميدونه كه شما از هم جدا شدين ... هميشه از خاطرات خياليم با بابام براشون ميگفتم ... ميدونستم هيچ كدوم از دوستام مسخره ام نميكنن .. اما دلم ميخواست بدونن كه منم بابا دارم... فقط هميشه تو مسافرته... تازه اين طوري كلي هم كلاس داشت و بچه ها هميشه تحويلم ميگرفتن ...هيچ وقت اين حرفارو بهتون نزده بودم چون ميدونستم ناراحتتون ميكنم ...ولي الان كه بابارو ديدم فهميدم كه چه قدر دلم ميخواد ببينمش... چه قدر دلم ميخواد پيشم باشه مامان ... ميتوني بفهمي ؟؟
ديگه طاقت نداشتم ... اشكهام تمام صورتم رو خيس كرده بودن ... هميشه با خودم ميگفتم پريا از اين كه فرزاد پيشش نيست ناراحته ..ولي هيچ وقت اين حرفارو از زبون خودش نشنيده بودم ...ادامه داد :
اينارو به خودشم گفتم مامان ... مامان باورت نميشه .. بابا داشت گريه ميكرد ... مامان اون با عكسايي كه تو ازش داري خيلي فرق ميكنه ... نصف موهاش سفيد شده ... ديگه مثل اون موقع ها هيكلي و قد بلند نيست ... لاغر شده مامان ... با اين وجود هنوز هم مثل عكساش خوشگله ... باورت نميشه چه قدر منو اون به هم شبيهيم مامان .. اينو هر جا با هم رفتيم بهمون گفتن ..
به هق هق افتاده بودم ولي هنوز هم دلم نميخواست پريا بفهمه كه دارم گريه ميكنم ... همون طور كه سرش توي بغلم بود روي موهاش رو ميبوسيدم ... خدايا پريا ي من چه طور اين قدر بزرگ شد ؟


دو سه روز گذشت ... پريا همون طور كه گفته بودم قول داده بود كه ديگه با فرزاد بيرون نره ... نميتونستم ارتباط تلفنيشون رو هم قطع كنم ... هر چي هم كه باشه بالاخره اون پدرش بود و من دركش ميكردم كه چه قدر به وجودش نياز داره ... با اين حال نميتونستم ريسك كنم و اجازه بدم كه فرزاد اونو با خودش بيرون ببره .. ميترسيدم بهش عادت كنه و بعد ديگه هيچ كاري از دست من بر نياد ...
توي دفترم نشسته بودم و مشغول رسيدگي به كارهاي منشي حواس پرت بودم كه هيچ وقت كارش رو درست انجام نميداد و من نميدونستم كه چرا رئيس شركت هنوز اون رو نگه داشته بود ... در حالي كه هميشه من بايد به كارهاش سامان ميدادم در صورتي كه وظيفه ي من نبود ... كل برنامه ها به هم ريخته بود .. اصلا نميفهميدم كه توي اون چند ساعت اداري پشت ميز چي كار ميكرد .. آخه هميشه هم در حال نوشتن بود ...از دستش عصباني بودم .. نميدونستم چه طوري بايد به رئيس شركت بفهمونم كه نياز ه كه يه منشي جديد استخدام كنه .. از طرفي هم فكر پريا و فرزاد كلافه ام كرده بود ... هيچي سره جاش نبودو من باز هم به تنهايي بايد همه ي كارها رو درست ميكردم ... تلفن زنگ زد.. حدس زدم پريا باشه چون از صبح چند دفعه ي ديگه هم زنگ زده بود كه بهش اجازه بدم فقط امروز رو با فرزاد بيرون باشه براي همين بدون اين كه به شماره نگاه كنم جواب دادم :
_ پريا گفتم نه ...
_ سلام
صداي تپش هاي قلبم رو به وضوح ميشنيدم ... فرزاد بود ... بعد از گذشت سيزده سال هنوز تن صداش رو مينشاختم با اين وجود گفتم :
_ بفرماييد ...
_ عسل؟
دلم نميخواست بفهمه كه هنوز هم برام مهمه ... گفتم :
_ شما ؟
حس كردم ناراحت شد از اين كه نشناختمش ولي خودشو نباخت و گفت :
_ من فرزادم ...
_ فرزاد ؟
_ دروغ گوي خوبي نيستي عسل... مطمئنم كه فراموشم نكردي..
_ چي ميخواي؟
_ ميخوام ببينمت
_ نميشه
_ چرا ؟
_ هه .. فراموش كردي گذشته رو انگار
_ ولي اونا گذشته بود ...
حس ميكردم اگه فقط يك كلمه ي ديگه بگه ميزنم زير گريه و خودم و لو ميدم براي همين گفتم :
_ ديگه به من زنگ نزن ..
و بدون اين كه منتظر جوابش باشم گوشي رو قطع كردم و روي سايلنت گذاشتم ... ديگه اعصاب كار كردن هم نداشتم ...بلند شدم و پرونده هارو برداشتم تا توي خونه درستشون كنم و توي كيفم گذاشتم و از درخارج شدم و به طرف اتاق رئيس رفتم و در زدم و وارد شدم ... در حالي كه فنجون قهوه اش رو در درست گرفته بود از شيشه ي پنجره به بيرون نگاه ميكرد .. نگاهم به ميز شلوغش افتاد ... اون هميشه سرش شلوغ بود ...براي اولين بار بود ميديدم كه اين طوري با آرامش قهوه ميخوره ... صداش كردم و گفتم :
_ ببخشيد ...
سرش رو برگردوند و به من نگاه كرد.. انگار كه تازه من رو ديده باشه گفتم :
_ ببخشيد من در زدم ولي مثل اين كه نشنيدين
_ درسته .. معذرت ميخوام .. بفرمايين خانوم اعتمادي كاري داشتين ؟
_ راستش اجازه ميخواستم يكم زود تر برم خونه ... پرونده هارو برداشتم خونه رسيدگي كنم ....اگه اجازه بدين ....
نذاشت حرفمو تموم كنم كه گفت :
_ البته... مشكلي نيست ..اصلا شايد امروز خودم زودتر شركت و تعطيل كردم ... ميتونين برين ...
حس كردم از چيزي ناراحته... ولي اون
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 92- رمان دروازه ی بهشت , رمان مخصوص موبایل دروازه ی بهشت | aseman.shab کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , رمانسرای بهارانه , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان برای کامپیوتر و موبایل , داستان و رمان های عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/26 تاریخ
کد :55127

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا