تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان شیطنت عشق (فصل چهارم)



روندم طرف خونه میلاد*****

میلاد درخونه روباز کردو گفت:به به بهراد خان راه گم کردی ازاینورا

باخنده باهاش دست دادموگفتم:بابا کاروزندگی مگه میذاره ادم به دوستاش سربزنه

میلادبالبخند گفت:کاروزندگی یازنت؟؟؟؟

رفتم توخونه وگفتم:کاروزندگی همون زنه دیگه

-چه خبر؟؟

-خوشی سلامتی عشقوحال توچه خبر رفتی مشهدزن نگرفتی

-نه بابا زن باید بیاد منوبگیره

-پرو همونقد که زن اومد منوگرفت توروهم حتما میگیره

میلاد باخنده سرشوتکون دادوگفت:چی میخوری؟؟؟

-هیچی نمیخورم بیابشین

میلاداومد روبه روم نشستوگفت:چی شده؟؟

-هیچی میخوام اخر هفته باسمانه برم پیش عموم

-خوب این که چیز بدی نیست

-موندم چطوری به مامانوبابابگم!!!

میلاد لم دادرومبلوگفت:بازم همون مشکل همیشگی تواخر نفهمیدی اینا چرا باعموت مشکل دارن

نفسمودادم بیرونوگفتم:نه نفهمیدم حالا چیکارکنم؟؟

-هیچ کارمیری با بابات حرف میزنی مطمئنارضایت میده!!

-ازکجاانقد مطمئنی؟؟؟

-یعنی واسه داداش خودش یه نمه احترام قائل نیست؟؟

یلندشدموگفتم:چه میدونم کاری نداری؟؟

باتعجب بهم نگاه کردوگفت:کجا؟؟؟

-خونه اقاشجاع میرم دیگه!!!

نه به اون دوران که میومدی خونم به زور مینداختمت بیرون نه به الان

باخنده سرموتکون دادم خودمم میدونستم یه تغییراتی

کردم الان احساس مسولیت نسبت به زندگی خودم داشتم ولی قبلنا همش پی ولگردیو

اللی تللی بودم

باهاش دست دادمو از خونه میلاداومدم بیرون سوارماشین شدموروندم طرف خونه***

روتخت دراز کشیده بودمو به فردا فکر میکردم اصلا بهشون نمیگم که میخوام برم خونه عمو

بلاخره تصمیمو گرفتم بلندشدمو رفتم تواتاق کار بابامثل همیشه سرش گرم کارای خودش بود

-خسته نباشی

دست ازکارکشیدوبهم نگاه کرد

-ممنون چیزی شده؟؟؟

-نه باید چیزی شده باشه؟؟

بابادوباره سرشوبرد توپرونده های مهمتر ازجونشوگفت:نمیدونم شاید

حوصله کل کل باهاشونداشتم پس بی مقدمه گفتم:میخوام فرداباسمانه برم پیش عمو

دوباره بهم نگاه کردوگفت:خونه عموت چه خبره؟؟

همونطورکه پاموبه دیوارتکیه میدادم گفتم:خبرخاصی نیست اون عمومه باید برم پیشش

برحسب احترامی که واسش دارم

بابا باتک خنده ای گفت:احترام؟؟خوبه حداقل واسه عموت احترام قائلی!!!

دوباره سیمای باباقاطی کرده

-بابا من فردا میرم چه بخواییدچه نخواییدالانم بهتون گفتم تابعدامشکلی پیش نیاد

ازاتاق بابا اومدم بیرون رفتم تواتاق خودم

روتخت دراز

کشیدموگوشیمودراوردموبه سمانه زنگ زدم

باصدای ارومی گفت:الو

-سلام خوبی؟؟

-ممنون توچطوری

منم خوبم خواب بودی؟

--نه باباخواب کجابود!!





باخنده گفتم میخوایی بیام برات لالایی بخونم

-هه هه بی مزه چه خبرا؟

-میگم قرارفرداروکه فراموش نکردی؟؟

-نه یادمه ساعت چند میریم

-صبح میریم که تاغروب اونجاباشیم

-خیلی دوره؟؟

-نه دوره نه نزدیک یه چند ساعتی توراهیم

-باشه!پس من بخوابم فرداخواب نمونم کاری نداری؟؟

-نه خوب بخوابی شبت اروم

-ممنون همچنین خداحافظ

-خداحافظ

دستموگذاشتم زیرسرم باورم نمیشد زندگی پرتلاطمم انقد زود اروم شده اینهاروهمه رومدیون سمانم

چشمام گرم شدو بعد از چند سال یه خواب اروم سراغم اومد******

باصدای ساعت ازخواب بیدارشدم دستمو خواب الود کشیدم رومیز تا این ساعت مضخرفوخفه کنم

دستم به ساعت خورد میخواستم یکی بزنم توکلش که چشمم خورد به ساعت 5

تازه یادم اومد امروز قراره باسمان بریم خونه عمو

کشوقوسی به بدنم دادمو بلندشدم رفتم حموم هیچی مث حموم اول صبح به ادم نمیچسبه!

داشتم موهامو باحوله خشک میکردم که گوشیم زنگ خورد

سمان بود باتعجب جواب دادم

-جانـــــم؟/؟

-اِ بهراد بیداری فک کردم خوابیدی میخواستم بیدارت کنم

-خیلی جنست خرابه دیگه میخواستی مردم ازاری کنی دیگه!!

-نه به جون مرغ همسایمون

-اره ناقلا واسه نماز بیدارشدی؟؟

-اره خووووبــــ

-اماده باش یه ساعت دیگه میام دنبالت

-باش فعلا کاری نداری؟؟

-نه گلم فعلا تابعد!!

نیاز به هیچی نداشتم لباسامو پوشیدم یه چند دست لباسم برداشتم انداختم توکوله پشتیم

خوب همه چی حاضره فقط بایدیه نامه کوچولو واسه مامان بزارم

رونامه همه چیو از سیرتاپیاز تاسیب زمینی واسه مامان نوشتموبه یخچال چسبوندم

ماشینوازحیاط اوردم بیرونو روندم طرف خونه سمان

توراه به سمان زنگ زدم که اماده باشه*

ازماشین پیاده شدمولباسمو ازپشت کشیدم پایین رفتم طرف درحیاط

میخواستم زنگ بزنم که درباز شدو سمانه بالبخند گفت:سلاممم

باتعجب بهش نگاه کردموگفتم:پشت دربودی؟؟

سمانه کناررفتوخانوم همیتی اومدطرفم

-سلام پسرم خوش اومدی بریم بالا

-سلام ممنون باید بریم بااجازتون دیرمیشه

-هرجور راحتید مواظب خودتون باشید

میدیدم که بانگرانی به سمانه نگاه میکنه

یه لبخند زدمو گفتم:نگران نباشید مواظبشم

خانوم همتی برگشت طرف منوبا لبخند سرشو تکون داد

روبه سمان گفتم:بریم دیگه!!!!

سمانه سرشوتکون داد

باخانوم همتی خداحافظی کردیمو سوار ماشین شدیموراه افتادیم

-میگم خانومی مامانت خیلی نگرانت بودهاا انگار میبرمت بخورمت

سمان یه چشم غره بهم رفتوگفت:حق داره دیگه

-هوومـــ اره خوب حق داره

-راهش خیلی طولانیه؟؟

-هی همچین بگی نگی**

چشمام حسابی دردگرفته بود وخسته شده بودم دوساعت بکوب رانندگی کرده بودم

ماشینوکنار یه چای خونه باصفا نگه داشتم

سمان بهم نگاه کردوگفت:خسته شدی؟؟

همونطور که بدنمو میکشیدم گفتم:اره خیلیییی

ازماشین پیاده شدیمورفتیم رویکی از تخت ها نشستیم

-بهراد اینجا خیلی قشنگه

-اره خیلی نقلیوباحاله

بهش نزدیک شدمو گفتم:من امروز تورنبوسیدم هاا

سمانه باخم بهم نگاه کردوگفت:بهراد!!!!!!

-چیه خوب میخوام زنمو ببوسم جرمه؟؟

سمانه باجدیت گفت:مسخره بازی درنیار

رومو برگردوندم طرف جاده و اداشو دراورد:مسخره باز درنیار

بعد ازچند دقیقه دستشو اروم گذاشت رودستموگفت:خوب ببخشید اینجا که جای بوس نیست

باخنده گفتم:پس جاش کجاست؟؟

سرشوانداخت پایینوهیچی نگفت

باسرخوشی سوت زدمو صاحب اون چای خونه روضدا کردم

-خوش امدید اقاچه میل دارید؟

عجب لهجه توپی داشت هااا جاایمان خالی کلی باهاش بخندیم

به سمانه نگاه کردمو گفتم:من سالاد کرگدن میخوام توچی سمان

سمان باخنده بهم نگاه کردو اروم گفت:زشته؟؟

-زشت پیرزن پشت ترک موتوره مگه نه اقا

پیرمرده باخنده سرشو تکون دادو گفت:امان از دست جوانای امروزی

پیرمرد بانمکی بود بعد ازاینکه سفارشاروگرفت مثل جنتلمنا بااون کلاه باحالش رفت

-چقدراه مونده بهراد من خسته شدم

همونطور که لقمه رومیذاشتم تودهنم گفتم:خوبه توفقط نشستی من رانندگش میکنم

من باید بنالم که خستم نه تو

سمان دیگه هیچی نگفتومشغول خوردن شد

پولو حساب کردم دست سمانو گرفتمو کشیدم ولی سمان تکون نخورد

بهش نگاه کردم که باخجالت سرشوانداخت پایینوگفت:واسم لواشک میخری؟؟

باخنده به قیافه لبوش نگاه کردم الان دلم میخواست همچین ببوسمش

دستمو کشیدم روگونشوگفتم:اره کوچولو چرانخرم یه کوچولو که بیشترندارم!

اقایکی ازاون لواشکاتونو میدید؟؟

لواشکو گرفتیمو سوارشدیم

همچین بااشتها لواشکو میخورد که منم هوس کردم

لواشکو از دستش کشیدم

-اِ بهراد چیکار میکنی بده من

دستشو دراز کرد

گونمو خاروندمو گفتم:بزا منم بخورم تک خوری نکن

سمانه باحرص گفت:توکه میخواستی بخوری چرا واسه خودت نخریدی

-ببین سمان هردومون جوونیم انقد حواسمو پرت نکن جوون مرگ میشیم هاا

-بهراد اون دهنیه نخور

لواشکو گذاشتم تودهنمو گفتم:مزش به همین دهنی بودنشه دیگه

سمانه باخنده سرشوتکون دادوگفت:ازدست تو باکارات

بلاخره رسیدیم خونه عمو ماشینو جلودرنگه داشتمو دستمو گذاشتم روبوق

-بهراد یواشترچه خبرته

-باباخدایی خستم

بعدازچند دقیقه صدای سرایدار عمو که میگفت:امدم امدم

اومد درو باز کرد

باسربهش سلام کردم زیاد میومدم پیش عمو البته دورازچشم مامانوبابا

ماشینو توحیاط باصفای عموپارک کردموپیاده شدم

حیاطش واقعا محشر بوددوطرف حیاط انواع گبودرخت بود

سمانه داشت حیاطو نگاه میکرد

رفتم نزدیکشو گفتم:بریم

بهم نگاه کردوگفت:خیلی خوشکله هااا

میدونم همه میگن من خوشکلم!!

سمانه بااخم بانمکی گفت:ازخودشیفته

دستشو گرفتمو باهم رفتیم طرف درورودی خونه**

بـــــــــه جناب کنت عمـــــو چطوری خوشتیپ

رفتم طرفشوصورتشو بوسیدم

مثل همیشه جدی وخشک

-خوش اومدی بهراد

-ممنون عمو

رفتم طرف سمانه وگفتم ایشونم دوشیزه سمانه نامزد بنده

بعدازچند سالی که باعمو رفتوامد داشتم بلاخره لبخندشودیدم

ازجاش بلندشدو اومدطرفمونو گفت:خوشحالم کردیدکه اومدید خوشبخت بشید

-مرسی ممنون عمو انشالله نوبت شما

-ازمن دیگه سنی گذشته کی میاد یه پیرمردوبگیره

-بابا 39 سال که سنی نیست عمو کجاش پیره

-بهراد تازه از راه رسیدیو این همه پرحرفی خدا به نامزدت صبربده

عمو به سمانه نگاه کردوهردوشروع کردن به خندیدن

-باباقبول نیست چند نفر به یه نفر

-برید یه کمی استراحت کنید تاواسه شام صداتون بزنم برید که حسابی خسته شدید

عمو یکی ازاتاقارواسه منو سمان اماده کردو رفتیم تواتاق

من میرم یه دوشی بگیرم

- باش تاتوبری منم لباسامو عوض میکنم

رفتم طرف سمانه وگفتم اینجاهم جاش نیست ببوسمت

سمانه باخجالت سرشوانداخت پایین

سرموتکون دادمو حولمو انداختم رودوشمو رفتم

طرف حموم نمیخواستم مجبورش کنم یا اذیتش کنم

بازم اب شد حلال خستگی هام

ازحموم اومدم بیرون سمانه اروم روتخت خوابیده بود

مث فرشته هاخوابیده بودموهاشم همش پخشو پلا شده بود توصورتش

موهاشوکنار زدمو اروم پیشونیششو بوسیدم

چشماشوبازکردوبالبخندبهم نگاه کرد

-بیدارت کردم ببخشید

همونطورکه بلندمیشدگفت:نه بایدبیدارمیشدم

-بریم شام بخوریم من خستم خوابم میاد

-توبرو من میام

دستمو کشیدم روموهای بلندشو گفتم:باش هرجورراحتی

رفتم بیرون ازاتاق عمومثل همیشه ساکتواروم رومبل روبه روی پنجره نشسته بود

رفتم کنارپنجره وگفتم:حیاط خیلی قشنگ شده

عموهمونطورکه به دود سیگارش خیره بود باصدای ارومی گفت:هرچی

که مال یاناز باشه قشنگه

باتعجب برگشتم طرفشوگفتم:ساناز؟؟؟؟

عموبه خودش اومدو گفت:ساناز کیه؟؟

-شوما گفتید!!

من گفتم چی میگی پسر بریم شام بخوریم که تازه از راه رسیدین خسته ای

-عموسمانه دخترخوبیه مگه نه/؟

عموبالبخند سرشوتکون دادوگفت اره خیلی خوبه

اینوگفتو رفت طرف میز شام

رفتم طرف اتاقو درزدم بعدازچند دقیقه سمانه اومدوگفت:اینجا چیکارمیکنی بروشامتوبخور

-مگه تونمیخوری؟؟

-نه میل ندارم

-چی میگی؟عمو این همه تدارک دیده بعد خانوم میل نداره

دستشوگرفتمو گفتم:بریم

سمانه هیچی نگفتو دنبالم راه افتاد

سکوت بدی بودفقط صدای بهم خوردن قاشقوچنگال میومد

عمو خیلی کم حرف بود

-مرسی عمودستت دردنکنه

عموباجدیت گفت:برو از اشرف خانوم تشکر کن نه من

-باش حالا چه فرقی داره

رفتم تواشپزخونه و گفتم:اشرفی سفیدبخت بشی دستت طلا

اشرف باخنده گفت:ازدست توبهراد

-میگم اشرف عروس من خوشکله

-اشرف باتعجی گفت:عروست؟؟

-اره دیگه سمانه همون که باهام بود

-مگه اون عروسته مادر!!

-اره نظرت چیه؟؟

-مبارکه پسرم خوشبخت شی دختر قشنگیه

سمانه اومد داخل اشپزخونه وگفت:چی میگید شومادوتا

باخنده گفتم:دارم ازاشی جونم خواستگاری میکنم فضولی؟

اشرف وسمانه باخنده بهم نگاه میکردن

-اه هوو هم هووهای قدیم یه خشمی یه حسودی یه چیزی

-بهراد زیادی حرف میزنی هااا

-بروباباسمانه میگم دوشب پیش اشی باشم یه شب پیش توخوبه

سمانه چشماشو ریز کردوگفت:بروبیرون تابلایی سرت نیاوردم

یه قدم رفتم عقبوگفتم:باشه باباتواروم باش اصلا کل هفته روپیش توجمعه ها پیش اشی

سمانه اومد طرفم که از اشپزخونه پریدم بیرون

خیلی خسته بودم عمو هم رفته بود بخوابه طبق عادت همیشه اش خیلی زود میخوابید

رفتم طرف اتاق به تخت دونفره وسط اتاق نگاه کردم یعنی امشب سمانه پیش من میخوابه

یعنی من میتونم دربرابرش خودمو کنترل کنم

بیخیال این افکار شدمو رفتم طرف کتابخونه عمودرسته زیاداهل کتاب نبودم ولی کتابای عمورو

دوس داشتم به ادم ارامش میدادن

یکی از کتاباشو برداشتمو اومدم سمت اتاق

سمانه تواتاق بودو داشت موهاشواروم شونه میزد

یه لباس خواب که کلا بدنشو پوشنده بودهم تنش بود ولی دراین حالتم خیلی خوشکل بود

جلوی درایستاده بودموبهش نگاه میکردم بهتره امشب من بیرون بخوابم

میخواستم برگردم ولی یه نیرویی منوکشوند طرف سمانه ازپشت دستمو فرو کردم توماهاش

سمانه برگشتو باتعجب بهم خیره شدم

یه لبخند زدمو اروم دستمو کشیدم روگونش

سمانه باخجالت سرشو انداخت پایین

دستمو انداختم دورکمرشو به خودم نزدیکش کردم واقعا دست کشیدن

از سمانه برام سخت بود

صورتمو نزدیک صورتش بردموتوچشماش نگاه کردم

نفسای تندش به صورتم میخورد اروم لباموگذاشتم رولباش

یه حس امیخته به ارامش یه حسی که توش از ش/ه/و/ت خبری نبود یه حسی

بهم دست داد که میدونستم از رونیاز مردانه ام نبوسیدمش

خندم گرفته بود سمانه از بوسیدن هیچی نمیدونست حتی یه ذره لباشو

حرکت نمیداد

دلم نمیخواست لبامو ازلباش جدا کنم اولین دختری بود که این همه جلوش مقاوت میکردم

نوک زبونمو رولبش کشیدمو ازش جداشدم

سمانه سعی میکرد نگاشو ازم بدزده

بالبخندبهش خیره شدم دستمو کشیدم روگردنشو گفتم:خیلی دوست دارم

سمانه بالبخند بهم نگاه کردو سرشوکج کردوباصدای ارومی گفت:منم دوست دارم

اروم سرشوگذاشت روسینم موهاشو نوازش کردمو گفتم بروبخواب

فک میکردم سمان کنار من احساس ناراحتی میکنه پس ترجیح میدادم تنهاش بذارم

سمانه دستموگرفتوگفت:بیا بخوابیم

باتعجب بهش نگاه کردم که برگشتوگفت:بهرادم من بهت ایمان دارم مگه خودت

گفتی باید بهت اعتماد کنم منم دارم همین کارو میکنم

باخنده ازپشت بغلش کردموگفتم:خیلی میخوامت کوچولو

سمانه باخنده برگشت طرفمودستشو گذاشت روسینمو هولم دادوگفت:من باز به توئه پرروخندیدم

روتخت دراز کشیدمو به سمانه نگاه کردم که داشت بالشو مرتب میکرد

اروم کنارم دراز کشید

برگشتم طرفشوگفتم:سمانه اسم بچه هامونو چی بذاریم

سمانه شروع کردبه خندیدنو گفت:اووووکو تا بچه

دستشو گرفتموگفتم:کوتابچه نداریم من میخوام بابابشم

سمانه باتعجب بهم خیره شدوگفت:زده به سرت

دستشو بوسیدموگفتم:الان که نه هروقت ازدواج کردیم

سمانه دستشوکشیدوپشت به من خوابیدوگفت:تودیوونه ای

ازپشت کشیدمش توبغلمو گفتم:اره دیونه تو

سمانه برگشت طرفمو سرششوگذاشت روسینم

اروم گونشوبوسیدمو گفتم:شب به خیر

واسه اولین شب توعمرم باارامش خوابید****

صبح باتکون خوردن سمانه ازخواب بیدار شدم

به ساعت نگاه کردم 5

-سمانه بگیر بخواب خواب نماشدی چیکار داری اول صبح

سمانه همونطور که موهاشو میزد پشت گوشش گفت:تنبل خان بلندشو نماز بخونیم

بااستفهام بهش خیره شدم یعنی منم میتونم نماز بخونم

سمانه کنارم نشستو موهامو بادستش مرتب کردوگفت:بهراد میخوام الان باهم نماز بخونیم

بلندشو دیگه

-یعنی خدا نماز منوهم قبول داره

-چرانداشته باشه دررحمت خدا واسه همه بازه بلندشو بهرادی

حداقل واسه خوشحالی سمانه که میتونستم نماز بخونم

بالبخند بلندشدمو باهم رفتیم وضو گرفتیم

سمانه یه سجاده بهم دادو گفت:اینوواسه توگرفتم

دستموکشیدم روسجاده وگفتم:ممنون خانومی

واسه اولین بار تواین 23سال نماز خوندم

یادم نمیاد قبلانماز خونده باشم

وقتی کوچیک بودم مامان که نماز میخوند میرفتم جلوش فقط نگاش میکردم

حسی عجیبی بود که تواین سالها تجربش نکرده بودم

نباید اجازه میدام غرورم خورد شه نباید اجازه میدادم اون اشک لعنتی

بیاد پایین اشکی که جلو دیدموگرفته بود سمانه نمازشو تموم کرده بودو داشت

دعا میخوند شونه هام میلیرزید من داشتم گریه میکردم

برگشتم طرفشو بغلش کردمو بی صدا گریه کردم

کی گفته مردنباید گریه کنه مردا هم یه مواقعی باید گریه کنن

ازسمانه جداشدم چشمای سمانه هم خیس بود بالبخند دست بردمو اشکاشوپاک کردم

واسه اولین بار حس کردم نجاست تونفسام توبدنم پاک شده واسه اولین بار

حس کردم منم جزو بنده های خدام

سمانه هم دستشو دراز کردو اشکمو پاک کرد

-خیلی خوشحالم که دارمت من الانمو مدیون توام سمانه

سمانه سرشو گذاشت روسینمو گفت:بهراد خیلی دوست دارم هیچ وقت تنهام نذار

سرشو بوسیدمو گفتم منم دوست دارم********

-چرا رفتی اونجا هااااان؟

ازاوفتی که از خونه عمو اومده بودم داشتم بامامان جروبحث میکردم

-مامان چرانمیفهمی اون عمومه باید بهش احترام بذارم یا نه

بحث کردن بامامان فایده نداشت بلندشدمو رفتم تواتاقم

خوشحال بودم ازاینکه رفته بودم خونه عمو خاطره های خوبی از اونجا دارم

گوشیم زنگ خورد باتعجب به شماره ناشناسی که روگوشی بود نگاه کردم

شیدا که این خط منو نداره

جواب دادم

-بله

صدای گریه و نفسای بریده بریده یه دختر بود که میگفت:بهرادبه دادم برس

با ترس گفتم:شما؟؟

همونطور که صداش میلرزید گفت:من مریمم

باتعجب گفتم:مریم چی شده؟؟چراگریه میکنی

مریم باصدای بلندی گریه کردوگفت:بهراد ارشام بهم تجاوز کرده

-چــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟

-بهراد بیاپیشم بهت اجتیاج دارم

باعجله گفتم کجایی؟؟

ادرس گاراژی که قبلنا باارشام میرفتیموداد

باشه من الان میام تواروم باش

زود لباسامو عوض کردمو از پله هارفتم پایین

مامان:کجا بهراد چی شده؟؟چراانقد عصبانی

باعصبانیت دستمو فرو کردم توموهامو گفتم:هیچی مامان یکی از دوستام تصادف کرده

واینستادم تابقیه حرفاشو بشنوم

ماشینوازحیاط اوردم بیرونو باسرعت روندم طرف گاراژ

گاراژ توکوچه پس گوچه های خلوت شهر بود

یه منطقه پرت ازشهر که پرنده توش پر نمیزد

با سرعت جلوی در گارازترمز کردمو رفتم توگاراژ

-مریم؟؟؟؟

رفتم بشکه های جلوی دروکنارزدمو بافریادگفتم:مریم

بعدازچند دقیقه مریم ازپشت چندتا بشکه کثیف با سرووضع افتشاح اومد بیرون

شرمم میشد بهش نگاه کنم

سرمو انداختم پایینو کاپشنمو دراوردمو گفتم بیا اینوبپوش

مریم هق هق گریش رفت بالاوگفت:چرا اومدی

باتعجب بهش نگاه کردم

اومد نزدیکو خودشو انداخت توبغلم

این کاراش چه معنی میداد

دستمو گذاشتم روشونشو گفتم:مریم چیکارمیکنی

-باگریه گفت:اونا منواذیت کردن من مجبورم بهراد منوببخش

درگاراژ باز شدونورچشممو اذیت میکرد

2نفرجلوی در گاراژبودن

وقتی چشمام به نور عادت کرد

به درگاراژنگاه کردم شیداوسمانه

باتعجب به مریم نگاه کردمو گفتم:اینجا چه خبره

سمانه باچشمای اشکی بهم نگاه میکرد

مریمو از خودم جدا کردمو رفم سمت سمانه.......

روبه شیدا گفتم:اینجا چه خبره؟؟

شیدا باتک خنده ای گفت:بایدازتوبپرسم بهرادخان خوش میگذره بهت نه

به سمانه نگاه کردم که اشک اروم ازگونش چکید پایین

پاک گیج شده بودم یعنی چی...

بافریاد گفتم:شیدا باز چی توکلته هان؟؟

شیدا یه قدم اومد جلو چشماشو ریز کردو با زهر خند گفت:چی تو کله منه

تویی که با دوست نامزدت ریختی روهم تویی که همون حیوون هستی

روبه سمان گفتم:توکه باور نمیکنی نه؟؟

سمان با عصبانیت اشکاشوپاک کردوگفت:پی بردم حیوناهیچ وقت ادم نمیشن

تویه حیونی بهراد من احمق به خاطر تو جلوعزیزترین

کسام ایستادم بابام بهم میگفت سمانه بهراد وصله تونیست

ولی من به زوراونارو مجبور به کاری کردم که خودشون راضی نبودن

واسه خودم متاسفم که فکرمیکردم ادم شدی

اروم گفت:فکرمیکردم دوسم داری

-سمانه به خدا من باهاش کاری نداشتم

روبه مریم کردمو بافریاد گفتم:دِ چراساکتی بگو منو توهیچ غلطی نکردیم

مریم باگریه سرشو انداخت پایین

-ازت متنفرم بهرادهیچ وقت نمیبخشمت

سمانه باگریه از گاراژرفت بیرون

هنوزم توشوک حرفای سمانه بودم راست میگفت من یه حیون بودم

هیچ وقت فکرشو نمیکردم دردودلای روکه باسمانه کردم

یه روزی به رخم بکشه درسته حقیقتو میگفت

رفتم طرف درگاراژمیخواستم برم بیرون برگشتمو انگشت اشارمو گرفتم

سمت شیداومریمو گفتم:وای به حالتون اگه بلای سر زندگیم بیاد اونوقت روزگارتونوسیاه میکنم

با دورفتم سمت سمانه

-سمان گوش کن به خدامن کاری نکردم

-گمشو عوضی دیگه نم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 93- رمان شیطنت عشق , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 7-رمان شیطنت عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان شيطنت عشق | رمان های عشقولانه , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , دانلود رمان شیطنت های قایمکی | tina27 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل ... , رمان در آغوش مهربانی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54558

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا