تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل اول)



گوشه کاناپه سوسنی و بنفش رنگم کز کرده بودم و پاهام و گرفته بودم تو بغلم و حال و حوصله هیچ کسی و نداشتم.دلم میخواست تا ابد تو همون حال بمونم,هر چی فکر میکردم دلیلش و نمیفهمیدم.آخه چرا با من این کار و کرده بودن؟مگه گناه من چی بود؟یعنی واقعا این کوچیکترین حق من نبود؟چونه ام و گذاشتم روی دستام و اطراف و خوب نگاه کردم...مثل کسی که برای اولین وارد وارد محیطی میشه.من عاشق این اتاق با این رنگ بندی لیمویی و سوسنی و بنفش بودم.به نظرم این رنگها رنگ آمال و آرزوهام بود.یک اتاق 30 متری با پنجره های قدی و بزرگ که پرده ای لیمویی با گلهای سوسنی و بنفش اون رو تزیین کرده بود.که در اون لحظه صاحبش از شدت عصبانیت اون رو به صورت کاملا نا مرتب باز کرده بود تا مانع ورود نور خورشید به داخل اتاق بشه.در گوشه پنجره گلدانی چوبی که با چوبهای پیچ پیچی بنفش و زرد پر شده بود خود نمایی میکرد.سمت راست پنجره تختی چوبی با روتختی متناسب با رنگبندی اتاق گذاشته شده بودو کنارش پا تختی که جای قاب عکس خانوادگی روش خالی بود.ته اتاق یک کاناپه قرار داشت و یک میز سفیدجلوی اون بود.پارکت کف اتاق با فرش همرنگ دکور پوشیده شده بود.در گوشه دیگر میز ارایشی ست سرویس سفید رنگ تخت جایگاه تعداد زیادی عطر و لوازم ارایش و.....بود و در کنار آن روی دیوار تابلوی رنگ روغن مدرن سه لته ای روی دیوار سفید خود نمایی میکرد,و در نهایت در سفید چوبی که در اون لحظه قفل شده بود و دیوار دیگه سرتاسر کمد دیواری بود که دیگه جایی برای لباس بیشتر نداشت.
چشمم به قاب عکس شکسته روی زمین افتاد و باز سیل اشکام جاری شد.خودم هم نمیدونستم چی میخوام و چی نمیخوام,کمی فکر کرم و دیدم من همه اون چیزایی که دارم و میخوام,اما با چی و با کی لج کرده بودم ,نمیدونستم.
به در اتاق خیره شدم,دلم میخواست باز هم پندار صدام بزنه و از من بخواد برم بیرون,اما انگار همه من و فراموش کرده بودند.هنوز چند لحظه از این فکرم نگذشته بود که احساس کردم بیرون خبرهای هست.بلند شدم و پاورچین پاورچین به سمت در رفتم,هنوز چند قدمی نرفته بودم که احساس سوزشی تو پام حس کردم پام رو بالا اوردم و دیدم یک تکه شیشه شکسته توش رفته با دست بیرون کشیدمش و با احتیاط بیشتر خودم و به پشت در رسوندم.مامان وقتی صدای شکسته شدن شیشه رو شنیده بود ,پشت در اومده بود و ازم خواسته بود تا در و باز کنم تا بتونه شیشه خورده هارو جمع کنه اما من با بی رحمی و خودخواهی سرش داد زده بودم و گفته بودم تا راحتم بگذاره و برام دل نسوزونه.بعد از چند دقیقه لعبت اومده بود و خواسته بود تا بگذارم بیاد تو و شیشه هارو جارو کنه اما باز هم همون رفتار و باهاش کرده بودم و اون هم نا امیدانه رفته بود.اما الان با وجود خونی که از پام میرفت همش به خودم ناسزا میگفتم که چرا لج کرده بودم؟حالا به خاطر همین خونریزی مجبور بودم از اتاق بیرون برم....وگرنه اتاق به کند کشیده میشد.
یک لنگه پا ایستاده بودم و گوشم و به در چسبونده بودم,با صدای پا و صحبتها و پچ پچ ها هایی که از پایین شنیده میشد مثل برق گرفته ها به ساعت دیواری نگاه کردم.ساعت 2 و نیم بود و مامان و بابا داشتن میرفتن بیمارستان دیدن خانوم جان.
پس چرا من و صدا نکرده بودن؟خب معلومه اینقدر جیغ و داد کردم که کسی جرات نداشت بیاد سراغم.حتما فکر کردن چون قهر کردم دیدن خانوم جان هم نمیرم.اما کور خوندن ,من میرم,باید از خود خانوم جان صحت این موضوع رو بپرسم.فقط اون میتونه جواب من و بده.


به سمت کمد دیواری دویدم,امایک لحظه سوزش پام تامغزم وسوزوند ,به زخم نگاهی کردم.خون نمیاومد اماخیلی میسوخت.تصمیم گرفتم محلش نذارم
چون اگر دیرمیکردم همه میرفتنند.ازتوی کمد شلوارجینمو برداشتم وخیل سریع پام کردم. مانتوی نخی بلندمو روی همون بلوزنارنجی پوشیدم و روسری چروکی رو بدون توجه به رنگ وطرحش روسرانداختم.کفش راحتی سفیدرنگی هم پام کردم که دوباره پام دراثرجمع شدن درون کفش سوخت ومن بازمحلش نذاشتم.کیفم و روکولم انداختم وباعجله ولنگان لنگان پایین رفتم.هیچکس نبودومن به سمت دردویدم..امابااون وضع پام وقتی به درورودی رسیدم,درحیاط ودیدم که بسته شدوماشین بابافرخ ناپدیدشد.باناامیدی سرم وپایین انداختم وتصمیم گرفتم بااژانس برم بیمارستان چون خودم هنوزجرات تنهاپشت فرمون نشستن اونم بدون گواهینامه رونداشتم.بااین فکررویپاشنه چرخیدم وبادیدین پندارجیغ بلندی کشیدم.اماپندارانگارنه انگارکه من ترسیدم وجیغ زدم.بدون هیچ عکسالعملی با ابروهای کرده و دست به سینه ربروم ایستاده بود.توی چشمهای مشکی ودرشتش که بایک عینک طبی قهوهای سوخته زیباترشده بودنگاه کردم,لبهای برجسته اش ازشدت خشم میلرزید,ابروهای پرپشت و پهنش چنان به هم گره خورده بودکه گویی هیچوقت ازهم بازنبوده.موهای مشکی ومواجش مثل همیشه پریشان بودومن عاشق مدل موهای زیباش بودم.صورتش برخلاف همیشه کمی ته ریش داشت و من نمیدونم چرا اونهاروکوتاه نکرده بود.دلم میخواست مثل همیشه بغلش کنم و بگم داداش من اخم نکن,ببخشید.امانه!اینبارفرق داشت,این من بودم که بایداونهارومیبخشیدم.به همین خاطرچشمهای گردشده ام و رو گردترکردم وباعصبانیت ساختگی گفتم:بروکنارو با دست کنارش زدم.امامسلم بودکه زورمن به اون نمیرسید.خواستم ازکنارش ردبشم که بایک قدم سریع دوباره جلوم ایستادومن دوباره دادزدم وگفتم:بروکنارمیخوام زنگ بزنم آژانس,برم دیدن خانوم جان.
-لازم نکرده!میخوای بری چیکار؟اون بنده خدامریض هستش,میخوای بری یه سری اراجیف هم تحویل اون بدی؟
-اراجیف؟واقعااین حرفهایی که من زدم برای شما اراجیف بود؟
-اره!بود!وقتی اینقدرنسنجیده وعجولانه تصمیم میگیری,به نظرماحرفات اراجیف بود.
-نخیر!نبود!خودتم خوب میدونی که نبود.من بایدخانوم جانو ببینم.بایدهمه چیز رو ازخودش بپرسم.
-خانوم جان حال نداره,میخوای بری چی بهش بگی؟فکرنمیکنی اگراعصابشو به هم بریزی ممکنه حالش بدتر بشه؟اون الان....
هنوزحرفش تموم نشده بودکه صدای زنگ تلفن بلند شد.من همونجاموندم اما پندار به سمت تلفن خیزبرداشت و بعدازنگاهی گذرا به شماره دکمه سبز رنگ و فشرد.
-سلام....بابا؟.....خوبی؟...بابا!باباچی شده؟...چی؟!
هم زمان با هرکلمه بیشتر روی مبل خم میشد و رنگش میپریدوفکرکنم منهم....چون حس میکردم دستهام سردتروسردترمیشه,دیگه کلمات و نمیشنیدم و فقط تصویر پنداربودکه تار و تارترمیشد.


صدای داد و فریاد بابا فرخ می اومد و من گوشه اتاق صورتی رنگم کز کرده و نشسته بودم.سرمای کف اتاق و حس میکردم اما اون و یه تنبیه برای خودم میدونستم.بلند شدم و از پنجره سرک کشیدم,هنوز آثار خرابکاری از بین نرفته بود.چقدر کاجها زشت شده بودند.بابا فرخ تازه اونهارو کاشته بود و من میدونستم چقدر به باغچه و گل و گیاههای توش اهمیت میده و از اینکه ما توی باغچه بریم عصبانی میشه.
اون روز صبح زود وقتی از خواب بیدار شدم و از پنجره سفیدی برف رو که همه جا رو پوشونده بود دیدم,یک شادی وصف نا پذیری سراسر وجودم و فرا گرفت,به سمت کمدم رفتم و کاپشن شلوارم و پوشیدم,دستکشهام و دستم کردم,کلاه خز دار خوشگلی و که تو سفر به ترکیه خریده بودم سرم کردم و به سمت حیاط دوان شدم.جلوی در چکمه های تو کرکی و گرمم رو پام کردم و تا اومدم درو باز کنم لعبت که خیلی جوون تر از حالا بود با صدای ارومی گفت:کجا میری دختر؟برگشتم و به قد بلند و هیکل لاغرش نگاه کردم و مثل همیشه چشمهای گردم و گرد تر کردم و گفتم:برف بازی!
-صبر کن پندار بیدار بشه با هم برید.میری میخوری زمین یه طوریت میشه نمیتونم جواب خانوم و آقا رو بدم.
-نمیخوام!خودم بزرگم,میتونم از خودم مراقبت کنم.
-پندار الان بیدار میشه.صبر کن....
نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم:اون هر روز صبح زود به خاطر مدرسه بیدار میشه,امروز جمعه است.مگه نمیدونی جمعه ها همه تا دیر دیرا میخوابن؟
لعبت دستم و گرفت و به سمت اشپزخونه کشوند و گفت:بیا بهت صبحانه بدم تا بیدار بشن.
دستم رو به زور از تو دستش کشیدم و گفتم:ولم کن,من گرسنه نیستم .و مثل فشفشه به سمت حیاط دویدم.
لعبت که مثل همیشه دید حریف من نمیشه اومد دم در و گفت:پس مراقب باش,سمت استخر نرو,همین جلو بازی کن.و سری به نشونه اینکه این دختر درست نمیشه تکون داد و برای تهیه یک صبحانه مفصل مخصوص روز جمعه رفت.
اول سرگردون وسط حیاط ایستادم و نگاه کردم.بعد تصمیم گرفتم این برف بکر و دست نخورده رو با قدمهام دستخورده کنم.هر قدمی که برمیداشتم پشت سرم رو نگاهی مینداختم و از حضور یک رد پا لذت میبردم.بعد تصمیم گرفتم ادم برفی بسازم اما وقتی بعد از کلی تلاش نتونستم اینکار و بکنم متوجه درختچه های کاج شدم که سفید پوش شده بودند.احساس کردم زیر سنگینی اون همه برف دارن عذاب میکشن,تصمیم گرفتم کمکشون کنم و شروع کردم با دست برف هارو تکوندن و در اخر با لگد افتادم به جون درختچه های بیچاره.سبزی برگهای کاج که بیرون زد فکری مثل جرقه از ذهنم گذشت!شروع کردم به کندن برگها و روی برفها یک ادم برفی کشیدم.تقریبا 2-3 تا درخت و کچل کرده بودم تا ادم برفیم کامل بشه.هنوز کامل تموم نشده بود که صدای پندار و شنیدم که با صدایی لرزان ,همراه با ترس و خشم گفت:چکار میکنی؟
با ذوقی بچه گانه به طرفش دویدم و گفتم:ادم برفی می کشم!
چشماهی گشاد شده اش رو بهم دوخت و بعد نگاهی به ادم برفی نیمه تموم انداخت و گفت:مگه نمیدونی بابا فرخ چقدر رو باغچه حساسه؟
من که تازه فهمیده بودم چکار کردم<با چشمهایی نگران چشم بهش دوختم.چند قدم به سمت ادم برفی رفت,لبخندی زد و گفت:چقدرم خوشگل شده.اما من همچنان با چهره ای نگران نگاهش میکردم.نگاهی بهم انداخت و گفت:بیا بریم تو,میگم کار من بوده.آرام و سر به زیر دنبالش راه افتادم و تازه متوجه شدم که بلوز و شلوار نازکی تنش هست و بدون جوراب و با دمپایی.با خودم فکر کردم,سردش نمیشه؟نکنه سرما بخوره؟یادم میاد مامان زیبا یک بار گفته بود اگر تو زمستون لباس گرم نپوشیم,ننه سرما میاد و تو تنمون خونه میکنه و دیگه بیرون نمیره و بعد باید امپول بزنیم تا ننه سرما بره بیرون.سرم و پایین انداختم و اروم طوری که معلوم نبود با کی حرف میزنم گفتم:ننه سرما نره تو تنت!
پندار بدون اینکه برگرده انگار شنیده بود چی گفتم ,گفت:نه,اگر تند راه بیای هم ننه سرما تو تنم نمیره هم بابا نمیفهمه خرابکاری,کار تو بوده.
منم قدمهام و تندتر برداشتم.میدونستم بابا فرخ بفهمه پوستم و میکنه.به خونه که رسیدیم ,پندار من و به سمت اتاق هل داد و گفت:زود برو لباسهات و در بیار و بخواب تو تختت که اگر اومدن در اتاقت و باز کردن فکر کنن از دیشب خواب بودی.


منم بذون هیچ حرفی با همون چکمه های خیس به سمت اتاقم دویدم و صدای پندار و شنیدم که گفت:با چکمه؟!
ولی من بدون توجه به حرفش پله هارو دو تا یکی بالا رفتم و شنیدم که پندار به اعبت گفت:لطفا اینجارو تمیز کن ,به بابا هم نگو پونه بیرون بوده .اصلا نگو زودتر از همه بیدار شده بود.
من دیگه به اتاق خودم رسیده بودم و متوجه نشدم جملات اخرشون چی بود.
پریدم تو اتاق,لبلسهام و تند تند در اوردم و گوله کردم و پرت کردم تو کمدم و به پیشنهاد پندار خزیدم زیر لحاف صورتیم و چشمام و بستم و خودم و به خداب زدم.نمیدونم چقدر گذشته بود که احساس کردم باز شد و مامان زیبا از لای در گفت:موش کوچولو<بسه دیگه چقدر میخوابی؟پاشو بیا صبحانه بخوریم.وقتی دید من از جام تکون نخوردم داخل اتاق شد و به سمت تخت اومد گفت:موش موشی!!!
لای چشمهام و باز کردم و به چشمهای مشکی رنگش که مثل همیشه کمی ارایش داشت نگاه کردم.مثل همیشه مرتب و خوش بو بود و من میمردم برای بوی عطرش.موهای مشکی اش رو با گیره بالای سرش جمع کرده بود.بلوز و شلوار موهر مشکی و سفیدی تنش بود که به صورت سفید و چشم و ابروی شکی اش میامد.وقتی دید چشمام رو باز کردم بلند شد و ایستاد و گفت:موشی من زود بلند بشه بره دست و صورتش و بشورهو بیاد صبحانه بخوره تا بعدش....
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای داد بابا فرخ بلند شد و مامان زیبا از جاش بلند شد و گفت:بدو برو دست و صورتت و بشور .و با عجله از اتاق بیرون رفت.من از جام بلند شدم و رفتم گوشه ترین و دنج ترین نقطه اتام رو انتخاب کردم و همونجا کز کردم و نشستم و به دادو فریاد بابا فرخ گوش کردم که داشت با پندار دعوا میکرد.
بابا فرخ:کی این کاجهارو اینجوری کرده؟
اما در جوابش صدایی نشنیدم.باز بابا فرخ داد زد:تو بی جا کردی!مگه تو وحشی هستی؟مگه نمیدونی من به باغچه حساسم؟چند با گفتم تو باغچه نرید؟؟چند بار گفتم دست به گلها نزنید؟مگه تو بچه ای پندار؟این کارها از پونه انتظار میره اما از تو نه.میفهمی؟
و من باز صدایی در جواب بابا نشنیدم و در اخر صدای داد بابا فرخ بود که گفت:میری تو اتاق و تا شب هم بیرون نمیای.
دلم برای پندار میسوخت همیشه جور من و میکشید.همیشه به جای من تنبیه میشد . ولی هیچ وقت صداش در نمی اومد و من هم هیچ وقت برام درس عبرت نمیشد تا دست از شیطتنت بردارم.دلم میخواست میرفتم و به بابا فرخ میگفتم کار من بوده!اره!باید میرفتم و میگفتم.من دیگه 5 سالم بود.بزرگ شده بودم.خود پندار همیشه میگفت:ادم باید شجاع باشه.اگر بترسی هرچنز که ترسناک هست میاد سراغت .خودش گفت:همه چیزای ترسناک ار شجاعت میترسن و فرار میکنن.اره!من میرم و با شجاعت اعتراف میکنم که کار من بوده.
از جام بلند شدم و چند قدم به سمت در برداشتم.اما باز ایستادم.اگر پندار راست میگفت چرا خودش که شجاع بود و همه تقصیرهارو به گردن گرفت .دادو بیداد های بابا فرخ که اینقدر ترسناک هست ازش دور نشد؟
در حال فکر کردن بودم که در اتاق باز شد و پندار بین در ظاهر شد.چشماش پر از اشک بود اما معلوم بود گریه نکرده.ازش خوشم میاد.خیلی قوی هستش.بر عکس من که همیشه اشکم تو استینم هست هیچ وقت گریه نمیکنه.
با نگاه ازش تشکر کردم و اون گفت:برو صبحانه بخورموشی.در ضمن یادت باشه لو ندی.
درو بست و رفت.دلم براش سوخت.ازاتاق رفتم بیرون و دویدم به سمت اتاقش هنوز به در اتاقش نرسیده بودم که مامان زیبا از پایین داد زد:پونه!بدو بیا چاییت سرد شد.
اما من محل نذاشتم و در اتاق پندار و زدم و بدون اینکه منتظر اجازه بمونم در و باز کردم.میدونستم پشت میز تحریرش نشسته و داره تکالیف مدرسه اش و انجام میده.بدون اینکه تو برم اویزون دستگیره در شدم و سرم و داخل بردم.موهای خرمایی رنگ بلندم یه ور روی هوا تاب میخورد با چشمهای گردم نگاهش کردم و گفتم:صبحانه خوردی؟
-آره خوردم.تو هم برو بخور.
-دروغ نگو چشمات داره برق میزنه.اگر راست میگی کی خوردی؟
-قبل از اینکه بابا اینا بیدار بشن.برو دیگه حالت بد میشه ها!
با صدای بابا فرخ که صدام میکرد سرعت گفتگوم و بالا بردم و گفتم:دروغ گو دشمن خداست!
درو بستم و از پله ها به سمت اشپزخونه دویدم.
آخرین جمله ای که بابا فرخ به مامان زیبا گفت این بود:خودم فهمیدم...و با ورود من صحبتشون نیمه کاره موند.سلامی کردم و پشت میز روی صندلی همیشگی ام نشستم.سرم و پایین انداختم و دست به لقمه هایی که مامان زیبا برام درست کرده بود نزدم.به صندلی خالی پندار نگاه کردم.میدونستم اون تنهایی صبحانه نمیخوره...پندار عاشق خوردن صبحانه روز جمعه اون هم در کنار هم بود.بابا فرخ گفت:چرا نمیخوری؟
-نمیخوام.سیرم.
-مگه چی خوردی؟
-هیچی.
-پس چطور سیری؟
-پندار نباشه منم نمیخورم.
-پندار کار بد کرده.باید تنبیه بشه.اما تو که کار بد نکردی!
سرم و سریع بلند کردم و تو چشمای بابا نگاه کردم و خواستم بگم کار من بوده اما باز ترسیدم و سرم و پایین انداختم و باز با لجبازی گفتم:من فقط با پندار صبحانه میخورم.
مامان زیبا یکی از لقمه هایی که برام درست کرده بود و برداشت و به طرفم گرفت و گفت :یک لقمه بخوری دلت میخواد همش و بخوری.
سرم و به طرف دیگه به نشونه قهر چرخوندم و اون و به علامت نمیخورم بالا انداختم.بابا فرخ همونطور که داشت لقمه میگرفت با لحن عصبانی که الان متوجه ساختگی بودنش میشم گفت:یا میخوری یا تو هم مثل پندار میری تو اتاقت و بیرون نمیای.
من که عذاب وجدان داشتم.این رو یه تنبیه برداشت کردم و با گریه به سمت اتاقم دویدم و صدای مامان زیبا رو شنیدم که گقت:چرا اینطوری میکنی بچه رو؟
و من دیگه چیزی نشنیدم.
اون روز مامان زیبا نهارم و اورد تو اتاق و من ازش پرسیدم که برای پندارم برده یا نه؟و وقتی خیالم از مثبت بودن جوابش راحت شد با اشتها تمام غذام و خوردمو خوابیدم.
بعد از ظهر که بیدار شدم.حوصله ام کلی سر رفته بود.یواشی از اتاق بیرون اومدم و وقتی دیدم کسی نیست( البته بیشتر منظورم بابا فرخ بود چون میدونستم اگر بفهمه دارم پیش پندار میرم حتما دعوام میکنه)به سمت اتاق پندار رفتم و در زدم.وقتی اجازه داد برم تو در و باز کردم دیدمش که پشت میز تحریرش نشسته و داره درس میخونه.پریدم روی تختش و چهار زانو نشستم و خیره نگاهش کردم.وقتی دیدم اونم داره نگاهم میکنه گفتم:حوصله ام سر رفته.
خنده پهنی کرد و گفت:چی بازی کنیم؟
-درسهات تموم شد؟
-کم مونده.بقیه اش و شب میخونم.
-مطمئنی؟نمره هات بد نشه؟
-نه نمیشه!حالا چی بازی کنیم؟
-دنبال بازی؟
نگاه پر از تعجبش و بهم دوخت و گفت:تو این یه ذره جا؟
-خب تو بگو.
-میخوای برات کتاب بخونم؟
با صدای اعتراض امیز و کش داری گفتم:پندار!
-چیه؟خب بیا بازی چی جا بجا شده.خوبه؟
کمی چپ چپ نگاهش کردم و با اعتراض گفتم:من بازیهای بدو بدو بازی دوست دارم.
-آخه اینجا کوچیکه.منم که تنبیه شدم.نمیتونم بیام بیرون.
-خب بیا از رو تخت بپریم .هر کس دور تر پرید اون برنده است.
-پونه چرا تو همش میخوای کارهای خطرناک بکنی؟یه طوریت میشه ها!
وقتی دیدیم قبول نمیکنه با حالت قهر به سمت در رفتم و گفتم:ترسو.ترسو.ترسو.و از اتاقش بیرون اومدم و در و محکم به هم کوبیدم و تا برگشتم پاهای بابا فرخ و دیدم .اروم سرم و بالا اوردم اولین چیزی که دیدم ابروهای گره شده بابا فرخ بود.کم مونده بود خودم و خیس کنم.کمی در سکوت گذشت و بعد بابا گفت:بار آخرت باشه در رو به هم میکوبی و بدون هیچ حرفی پایین رفت. تا به حال جای به این زیبایی ندیده بودم.چقدر قشنگه.شاید تکه ای از بهشته.من همیشه عاشق این بودم که پام و بکنم تو اب رودخونه و الان اصلا نمیشد از این اب زلال گذشت.دولا دم جورابهام و در بیارم و پاچه هام و بالا بزنم که دیدم جوراب پام نیست و فقط یک پیراهن بلند تنمه!تعجب کردم..یعنی من اینجوری از خونه بیرون اومده بودم؟بدون کفش و جوراب؟اهمیت ندادم و به سممت رودخونه راه افتادم اول با نوک انگشتهای پام اب رو تست کردم..چقدر خنک بود و بعد رفتم تو اب...عمق زیادی نداشت.به پاهام که زیر اب زلال کج و معوج دیده میشد نگاه میکردم که صدایی شنیدم.سرم و به سمت صدا بر گردوندم که میگفت:پونه!پونه!
خانم جان بود با یک لباس سفید بلند.اون هم کفش پاش نبود.به سمتش دویدم یک قدم مونده بهش برسم دستش و به نشونه اینکه صبر کن بالا آورد.گفتم:چی شده خانوم جان؟از دستم دلخورید؟چرا مثل همیشه بغلم نمیکنید؟
با چشمهاش که انگار جوونتر شده بود نگاهم کرد.عصا هم نداشت.خودش صاف و بدون هیچ لرزشی ایستاده بود.بعد با یک آرامش خاصی گفت:اگر دستم داری بی تابی نکن!
-وا!خانوم جان بی تابی برای چی؟وقتی شما هستی من غمی ندارم.من ارم ارم هستم.ولی تا به سمتش رفتم همه چیز نا پدید شد.و فقط سیاهی بود که میدیدم.دیگه از اون نور و باغ و رودخونه خبری نبود.و اینبار صدای نا اشنایی ر شنیدم که گفت:داره کم کم به هوش میاد!مراقبش باشید.سرمش که تموم شد مایعات شیرین بهش بدید.بعد صدای بسته شدن زیپی رو شنیدمو متعاقب اون صدای گرفته مامان زیبا که تشکر کرد و اون صدا رو بدرقه نکرد.به سمتم برگشت و دستم و تو دستش گرفت...صدای قران و بوی حلوا حالم و بد کرد...انگار یه خاطره بد رو تداعی میکرد.کمی دستم و تکون دادم که احساس سوزش کردم توان باز کزدن چشمهام و نداشتم...اما لحن التماس گونه مامان زیبا من رو مسمم کرد تا تمام توان و به کار بگیرم و چشمهام رو باز کنم.
اولین چیزی که دیدم چشمهای پف کرده و قرمز مامان زیبا بود که اثری از هیچگونه آرایشی توش نبود.لباس سیاه که مامان همیشه ازش فراری بود.غم توی نگاهش.همه چیز نوید بد میداد.هنوز نمیتونستم به یا بیارم چی شده؟من چرا اونجام و....ولی خوابی که دیدم مثل فیلم از مغزم گذشت.حالا دیگه میدونستم چی شده...کاش به خانوم جان قول نداده بودم.دست مامان زیبا رو روی سرم حس کردم و دنبالش صدای ضعیفش و که گفت:خوشحالم بهتر شدی.
با چشمای بی حالتم نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم مامان اروم شونه ام و گرفت و من و خوابوند و گفت:سرم به دستت وصله...صبر کن تموم بشه بعد بلند شو و متعاقب اون از در بیرون رفت .به سقف اتاق خیره شدم و فکر کردم که نتونستم برای اخرین بار خانوم جان و ببینم و خواستم گریه کنم که یاد قولی که تو خواب داده بودم افتادم و بغضم و فرو دادم که در باز شد و پندار با یک لیوان شیر اومد تو....نگاهش سرد و بی روح بود...مثل همیشه مثل اکثر اوقات و اینبار سردیش و بیشتر حس میکردم....چون یه درد مشترک بزرگ داشتیم و اون هم نبود خانوم جان بود.کنار تختم نشست و همونطور کهنگاهم میکرد گفت بهتری؟
-اره...خوبم
لیوان شیر و که ازش بخار بلند میشد و گذاشت روی پا تختی نگاهش و ازم گرفت و به سرمم نظری انداخت که منم به تبعیتش به سرم نگاه کردم..داشت تموم میشد.بلند شد رفت کنار پنجره با همون ژست همیشگیش پاهاش و از هم باز کرده بود دستش توی جیب شلوار پارچه ای مشکیش بودخیلی صاف ایستاد و به بیرون خیره شد...معلوم بود به جای خاصی نگاه نمیکنه و داره فکر میکنه....دلم میخواست باهاش حرف بزنم..اما نمیدونستم چی بگم..دلم داشت میترکید بی اختیار گفتم:کی دفنش میکنن؟
بدون اینگه نگاهم کنه و حتی تکونی بخوره گفت:2 روز پیش دفن کردن!
دو روز پیش؟!پس من کجا بودم؟...فکر کرده بودم اما انگار بی اختیار به زبون هم اورده بودم.گفت:
تو بیمارستان...زیر سرم....تو هپروت.....
بغض گلوم و فشار میداد....اما من قول داده بودم....گفتم:دوستش داشتم....دلم براش تنگ میشه خیلی زود بود...درسته مریض بود...اما ازار نداشت....چرا باید اینطوری بشه؟؟؟؟
این جملات و در حالی میگفتم که به سقف خیره شده بودم...سنگینی نگاه پندار و که حس کرم روم و به طرفش بر گردوندم.....از کمر به سمت من چرخیده بود و باز هم با همون نگاه بی روح و سردش که چند سالی بود جای اون نگاه صمیمی و
برچسب ها: دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54557

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا