تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل دوم)



بعد از اینکه کادوهارو داد ازمون خواست تا همون موقع بریم و بپوشیمشون...پندار به سمت اتاقش رفت و مامان هم همینطور اما من نگاه سردم و به بابا دوختم و گفتم :پس شما چی؟
خنده پر محبتی بهم کرد و گفت منم میرم لباسم و عوض میکنم و به سمت اتاق خودشون رفت.منم وقتی دیدم بابا هم با ما همراهه به سمت اتاقم رفتم و کادوم باز کردم.یک تی شرت مارک ادیداس بود با یک گرم کن از همون جنس به رنگ ابی فیروزه ای و سوسنی.آخ که من عاشق سلیقه بابا فرخ بودم.همیشه میدونست برای هر سنی چه چیزی بخره.سریع لباسهارو تنم کردم و جلو اینه ایستادم.خیلی بهم میومد.موهای قهوه ایم براق تر شده بود . چشمهام هم برق میزد.انگار بعد از 1 هفته روح برگشته بود تو تنم.اما بغض لعنتی هنوز سر باز نکرده بود.
موهام و با کش محکم بالای سرم بستم که در اثر کشیدگی دو طرف موهام چشمهام خمار شد.همین کار کلی تغییرم داده بود.به سمت پایین دوییدم.بیشتر دلم میخواست بقیه رو با لباس رنگی ببینم.1 هفته سیاهی کسلم کرده بود.کلا اعتقادی به سیاه پوشیدن برای مرده نداشتم.با سیاه پوشیدن ما نه اون زنده میشد نه اتفاق خاص دیگه ای میافتاد.به نظر من احترام به اعتقادات و وصایا زنده نگه داشتن یاد از دست رفته بهتر و قشنگ تر از ظاهر سازی بود.پندار با تیشرت سبزش روی کاناپه تلوزیون نگاه میکرد همون موقع مامان زیبا هم از اتاق با یک شومیز کرم و قهوه ای خوشگل در حالی که کمی هم ارایش اشت بیرون اومد و پشت سرش بابا که پیراهن چهارخونه ریز سفید و مشکی تنش بود...به نظرم فرقی با مشکی پوشیدن نداشت.اما خب همونم غنیمت بود.به سمت مامان زیبا رفتم وخودم وانداختم تو آغوشش و گفتم:چه خوشگل شدی!البته خوشگل بودی.اما دلم برای این مامان زیبا تنگ شده بود!بوسه ای به موهام زد و گفت تو هم ناز شدی عزیزم.خدا بیامرز خانوم جان اگر بود الان باز دعوات میکرد که چرا اینقدر موهات و سفت بستی.کچل میشیا!
با یاد خانوم جان خنده کمرگم محو شد سرم و پایین انداختم و به سمت حیاط رفتم.رو تاپ فلزی روی ایوون نشتسم و خیره شدم به درختها و گنجشکهایی که گرمای بعد از ظهر تابستون و با از این شاخه به اون شاخه پریدن نادیده میگرفتن.سنگینی وزن کسی رو روی تاپ حس کردم.برگشتم.پندار بود که کنارم نشسته بود و به روبرو خیره شده بود.فکری که از سرم گذشت و نا خودآگاه به زبون اوردم :چقدر دلم میخواد گریه کنم.
-خب گریه کن.
-نمیتونم
-چرا؟
-آخه قول دادم؟
صورتش با تعجب به طرفم چرخید برگشتم و چشمهای گرد شده اش که از پشت عینک گردتر هم دیده میشد و دیدم.
-به کی قول دادی؟
-به خانوم جان.
چشمهاش گردتر شد و گفت:چه قولی دادی؟
خوابی که دیده بودم و براش تعریف کردم گفتم:من به خانوم جان قول دادم بی تابی نکنم.
پوزخندی زد و گفت:یعنی این بی تابی نیست؟
شونه هام به نشونه بی تفاوتی بالا انداختم.پندار در حالی که دوباره روبروش و نگاه میکرد گفت:اون روز من هنوز گوشی و قطع نکرده تو از حال رفتی.به کمک اب قند و اب پاشیدن تو صورتت به هوشت اوردم اما خیلی بی تابی میکردی.تا بابا اینهابرسن هر طور شده بود ارومت کردم.گریه نمیکردی اما بیتاب بودی.ازت خواستم گریه کنی اما تو به جای گریه تب کردی.یه تب شدید.مامان زنگ زد دکتر علوی اومد بالاسرت.گفت شوکه شدی و بهت ارام بخش زد و تو خوابیدی تا فردا که میشد روز تشیع جنازه .صبح هر کسی مشغول کاری بود که تو بیدار شده بودی اومده بودی پایین و سراغ خانوم جان و میگرفتی باز هم گریه نمیکردی.مامان زیبا که خیلی کار داشت تورو سپرد دست من .دکتر علوی هم برای مراسم اومده بود معاینه ات کرد و تو همچنان بدون هیچ حرکتی ساکت اینور اونور و نگاه میکردی دکتر خواست بهت ارامبخش بزنه و که تو بخوابی ولی همون موقع جنازه رو اوردن و تو به سمت جنازه دویدی و دکتر فقط گفت مراقبش باش..ارامبخش بی فایده است باید زودتر اقدام میکردیم.منم دنبالت دویدم و گرفتمت .تمام مدت تشییع جنازه به هوش بودی اما دکتر گفته بود این بعدا هیچ کودوم از این صحنه ها یادش نمیاد بعدا نترسید.موقعی که خانوم جان و گذاشتن تو قبر تو باز از حال رفتی و من مسئول برگردوندن تو شدم به خونه .دکتر هم با ما برگشت و بهت سرم زد و تو تا فردا بعد از ظهرش بیهوش بودی.و احتمالا بعد از اون خواب به هوش اومدی!به نظر من منظور خانوم جان از بیتابی همون گریه نکردنت بوده.بهت قول میدم اگر گریه کنی اروم میشی...قیافه ات و تو ایینه دیدی؟شکل مرده ها شدی.
ولی من همون موقع داشتم بی صدا گریه میکردم. فکر میکردم مراسم تشییع و از دست دادم.اما وقتی پندار داشت اتفاقات و برام میگفت صحنه ها مثل فلش جلو چشمم میومد و نا پدید میشد. وقتی پندار به سمتم برگشت خودم و تو بغلش انداختم و هق هق گریه ام بلند شد.پندار هم الحق که کم نذاشت و کلی از خاطراتی که با خانوم جان داشتیم و خیلی سوزناک تعریف کرد و موهام و نوازش کرد و من اینقدر اشک ریختم تا اروم شدم.دیگه از اون بغض لعنتی خبری نبود انگار سبک شده بودم.چرا فقط میگن خنده دوای هر دردیه؟به خدا که گاهی گریه هم خیلی دردهارو اروم میکنه و من اروم شدم.سرم و از روی سینه پندار بلند کردم . با نگاهم ازش تشکر کردم.اون هم با لبخند قشنگش نگاهم کرد و گفت:اروم شدی؟
-اوهوم.
خنده اش پهن تر شد و گفت پاش و بریم تو باید به مامان بگم موفق شدم اشکت و در بیارم.هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز از اینکه اشکت و در اوردم اینقدر خوشحال بشم و خوشحال تر از من مامان و بابا که 1 هفته است به من میگن یه کاری کن گریه کنه.
اخمهام و تو هم کردم و به حالت قهر گفتم:بی انصافها!و بعد خنده بلندی کردم و هر دو وارد خونه شدیم.


همه چیز به روال عادی خودش برگشت.به غیر از اینکه پندار هنوز برنگشته بود انگلیس و اینکه یه فکر مثل خوره من و میخورد که من کی هستم؟ساعت 1 شب بود. از 7 خانوم جان 1 هفته دیگه گذشته بود و من در تمام طول این 1 هفته تمام تلاشم و کرده بودم تا اون ایمیل و محتویاتش و از یاد ببرم.اما انگار نمیشد.با اینکه عاشق خانواده ام بودم اما این فکر که من کی هستم مثل خوره من و میخورد.
و حالا کنجکاوانه پای لبتابم نشسته بودم و بی اراده ایمیلم و باز کردم و دنبال اون ایمیل ناشناس گشتم.تو این 2 هفته حدو 150 تا ایمیل برام اومده بود که بینشون 5 تا ایمیل از همون ناشناس عاشق به چشم میخورد.ولی ایمیل جدیدی از اون "بازگو کننده حقایق" نبود.چندین صفحه به عقب برگشتم تا ایمیل و پیدا کردم.دکمه موس و روش بردم و کمی مکث کردم و اما باید بازش میکردم..شاید اشتباه کرده بودم.
ایمیل و باز کردم و از اول خوندم.
سلام
امیدوارم با خوندن این ایمیل خیلی منطقی رفتار کنی.فکر میکنم اینقدر بزرگ شدی که بتونی این موضوع رو هضم کنی.
دختر خوب.تو دختر واقعی اون خانواده نیستی.واقعا ببخشید که اینقدر صریح رک و بی مقدمه این موضوع رو گفتم.اما باور کن نمیدونستم چه مقدمه ای براش بیارم.خانوادت خیلی دوستت دارن.امیدوارم بعد از مطلع شدن از این جریان اذیتشون نکنی.اما فکر کنم بهترین کسی که بتونه همه چیز و بهت بگه مادر بزرگته.حتم دارم بقیه اعضا خانوادت از گفتن این موضوع شونه خالی میکنن.
خدا نگهدار
همین!انگار ماموریت داشته ذهن من و خراب کنه!اخه چه پدرکشتگی با من داشته؟حالا اگر این چیزهارو من نمیدونستم چی میشد؟هرچقدر بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم.بیخیالش شدم تا فردا با خود مامان یا شاید پندار یا بابا نمیدونم با یکی صحبت میکردم.رفتم سراغ ایمیلهای جدیدم و خیلی بی اراده اولین ایمیلی که باز کردم از همون ناشناس عاشق بود.
سلام عزیزم''
تسلیم! امروز یک بار دیگر در برابر عشقت زانو زدم.هر چه تلاش کردم فراموش کنم عشقی دارم .اتش درونم بیشتر شعله ور شد.عشق تو مثل یک اتشفشان تمام وجودم را میسوزاند.تنها امیدم دستهای گرم توست که یک روز.خدا چه میدادند شاید یک روز گرم و افتابی یا یک روز سرد و برفی در دستهای من جا بگیرد.دارم میسوزم نه از اینکه بین مان فاصله هست بلکه از داشتن عشقت و نداشتن وجودت.این فاصله نه تنها عشق مرا خاموش نکرد که حتی گرمایش را دو چندان کرد.میترسم!میترسم از روزی که نتوانم طاقت بیاورم و هر انچه در دل دارم بر زبان بیاورم و چه سخت است اینکه آن روز چشمان تورا سرد و بی روح ببینم.
نه!خدایا من به این اخر نمی اندیشم.من به آن می اندیشم که خود میخواهم.من میخواهم پایان همانی باشد که من میخوام.
میبوسمت عزیزترینم’’
خدایا این و کجای دلم بزارم...هر چی هم بهش ایمیل میزنم که خودت و معرفی کن تو گوشش نمیره...حتی یک بار بهش گفتم من و اشتباه گرفته و تو نامه بعدیش من و به اسم صدا زد.راستش داشتم به نامه هاشم عادت میکردم...هر چند که حس فضولی و کنجکاوی داشت دیوونم میکرد اما هر چی بیشتر فکر میکردم نمیتونستم بفهمم این کیه!
باقی ایملهارو نخونده گذاشتم...ساعت دو و نیم نصف شب بود روی تختم دراز کشیدم و کمتر از 5 دقیقه خوابم برد.
صبح به محض بیدار شدن دست و صورتم و تو سرویس بهداشتی طبقه بالا شستم و پریدم تو آشپزخونه.باید با پندار حرف میزدم.ساعت 10 و نیم بود و میدونستم همه بیدار شدن و صبحانه اشون و خوردن.صبحانه هنوز روی میز ولو بود و لعبت داشت تدارک نهارو میدید.سلامی کردم و بی درنگ پشت میز نشستم.لعبت یه چایی برام ریخت و گفت:چقدر دیر بیدار میشی مادر.زشته به خدا.2 روز دیگه شوور میکنی(همیشه به شوهر میگفت شوور)آبرو مامانت و میبری.دختر باید صبح زود بیدار بشه صبحانه شوورش و اماده کنه....وای که اگر هیچی نمیگفتم میخواست همینطور اسمون ریسمون ببافه.وسط حرفش پریدم و گفتم:حالا کو شوور؟
-خنده ریزی کرد و گفت:حالا تو هم هی حرف زن من و مخسره کن!
با شنیدن مخسره لبخند پهنی زدم و گفتم:من مخسره نمیکنم که!
اینبار چپ چپ نگتاهم کرد و گفت :تو بزرگ نمیشی دختر!
و انگار پشیمون از ادامه بحث به کارش مشغول شد.منم در فراغ بال صبحانه ام و خوردم میز و دست نخورده گذاشتم و رفتم بیرون.
از توی حال داد زدم:لعبت!لعبت!
-چیه مادر؟
-کسی خونه نیست؟
-نه مادر.مامانت رفته خرید.پندار هم با بابات رفته شرکت
ای بخشکی شانس !پندار که هیچ وقت با بابا نمیرفت.به امید اینکه برای نهار بیاد خونه نشستم جلوی تلوزیون و زدم یه کانال شو جملات رو مرور میکرم تا ببینم چطوری با پندار صحبت کنم و هر بار به نظر خودم گند میزدم.تو این فکرها بودم که مامان اومد.رفتم جلو چند تا از کیسه هارو ازش گرفتم و خسته نباشید گفتم.مامان هم در جواب در حالی که نفس نفس میزد گفت درمونده نباشی.بالاخره بیدار شدی؟
-آره بابا خیلی وقته!
لعبت از تو آشپزخونه گفت:همچین میگه خیلی وقته انگار صبح نون صبحونه رو گرفته اورده!
معترضانه گفتم:لعبتتتت!از مهر باید برم دانشگاه!هر روز صبح زود بیدار بشم..بزار این 1-2 ماه باقی مونده رو خوب بخوابم دیگه!
مامان هم به طرفداری از من گفت:لعبت اذیت نکن بچه ام و راست میگه اینقدر خونه شوهر بیدار خوابی بکشه جبران همه اینها در بیاد.
اینبار لحن معترضم مامان و نشونه گرفت و گفتم:مامان خانووووم!به جایی که بگی میدمت به یکی نذاره اب تو دلت تکون بخوره میگی میره خونه شوهر بیدار خوابی میکشه؟
مامان خنده ای کرد و گفت:آش کشک خاله است!تو رویاها هم زندگی نکن.
و در حالی که مانتو روسریش و به سمت من گرفته بود گفت:اینهارو ببر اویزون کن و خودش به سمت اشپزخونه رفت تا خریدهاش و جابجا کنه.بعد از نهار وقتی ظرفهارو با کلی غر غر شستم و از اومدن پندار نا امید شدم به سمت اتاقم رفتم.توی خونه 2 روز در هفته من باید ظرف میشستم.2 روز مامان و 3 روز هم لعبت کلا تو خونه ما درسته کارگر داشتیم...اما از تن پروری خبری نبود.لعبت یکی از اعضا خانواده ما بود که فقط کارش کمی بیشتر بود.حتی گاهی به من بدبخت دستورم میداد.حتی یک بار که با تن خیس از استخر اومدم تو. تا ام پی 4 رو بر دارم و ببرم مجبورم کرد تموم خونه رو دستمال بکشم.یادم نمیره اون شب رو که از خستگی تمام تنم درد میکرد و به زور ادویل خوابم برد.
پای لب تابم نشستم و ایمیلم و باز کردم بقیه ایمیلهام و خوندم و بقیه ایمیلهای اون ناشناس عاشق.آخزین نامه اش برام جالب بود.
پونه من سلام
.میدانی؟میدانی چه حس زیباییست اینکه بدانی در نزدیکترین نقطه به معشوقت هستی؟نه !نه تو نمیدانی و نمیتوانی درک کنی چه میگویم!یعنی....امیدوارم ندانی.راستش را بخواهی چند وقتیست حسی خودخواهانه عذابم میدهد.من تو را میخواهم فقط برای خودم.میدانم به زودی به مرحله ای از زندگی ات پا میگذاری که رقبای زیادی را برای من به ارمغان می اورد و من نیستم تا تن به تن با انها بجنگم.اما از همین راه دور هم از پا درشان می اوردم.من میدانم چه کنم با عشقم!با تو!با عزیزترین کسم!
دوستت دارم زندگی من
خیره به صفحه مانیتور فکر میکردم این کیه؟که صدای پندار و شنیدم که با مامان حرف میزد.کی اومده بود؟به ساعت نگاه کردم 5 بود.چقدر زود گذشته بود.دویدم بیرون و پندار و دیدم که از پله ها پایین میرفت.به سمتش دویدم و روی پله ها بهش رسیدم.یه شلوار کتون مشکی با یک پیراهن چهارخونه سبز و نارنجی تنش بود و کالج مخمل مشکی که پاش بود تیپش و کامل کرده بود.موهاش مثل همیشه در حین پریشونی مرتب بود .
به سمتم برگشت و دماغم و بین 2 تا انگشت شصت و اشاره اش گرفته و گفت چطوری موشی؟
-مرسی داداشی!
لبخند روی لبش لحظه ای محو شد اما باز برگشت ولی خیلی مصنوعی .
بدون توجه به این عکس العملش گفتم:میخوام باهات حرف بزنم.
یه برقی از تو چشماش رد شد اما گفت:دارم میرم بیرون.برگشتم صحبت میکنیم.قیافه ناراحت به خودم گرفتم لبهام و غنچه کردم و گفتم:از صبح منتظرتم حالا میخوای بری؟
نگاهش فرق کرد یه مدل خاصی شد که نفهمیدم یعنی چی انگشت اشاره اش و گذاشت روی لبهام و اونهارو فشار داد و گفت:دیگه هیچ وقت لبهات و اینجوری نکن و پریشون دستی تو موهاش کشید و بدون هیچ حرفی به سمت در رفت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:دارم با بچه ها میرم بیرون.میای زود حاضر بشو.اما من که هنوز تو شک رفتارش بودم زیر لب زمزمه کردم:نه نمیام.
نمیدونم شنید یا نه اما بدون هیچ حرفی رفت بیرون و بدون اینکه نگاهم کنه در و بست.
بعد از اینکه چند ثانیه به در خیره موندم.دویدم تو آشپزخونه که صدای تق و تق میومد و میدونستم مامان باید اونجا باشه و حدسم هم درست بود.مامان داشت میوه هارو میچید تو ظرف.به سمت ظرف میوه رفتم و در حالی که حبه انگوری جدا میکردم گفتم:مهمون داریم؟ مامان در حالی که یدونه زد رو دستم گفت :از رو ظرف میوه انگور حبه نکن .
و بعد ادامه داد بله.خاله دیبا و درناز دارن میان.
باز من حبه دیگری جدا کردم و با چشمهای گرد شده گفتم:پس شاه داماد کجا رفت؟
اینبار مامان با غیظ پیش دستی برداشت و همون خوشه ای که ازش حبه کنده بودم و برداشت جلوم گذاشت و گفت یه خوشه بزار جلوت تا ته بخور این چه کاریه انگورهای ظرف و کچل میکنی؟
خونسردانه روی صندلی نشستم و پیشدستی رو جلوم کشیدم و گفتم:نگفتی شاه داماد با وجود تشریف فرمایی عروس خانوم چرا رفت؟ مامان چشم و ابرویی رقصوند و گفت:علف به دهن بزی شیرین نیومده. با ذوقی دو دستم و به هم کوبیدم و گفتم:ایول.دم داداشم گرم.میدونستم بد سلیقه نیست.من نمیدونم این چه لقمه ای بود شما برای پندار بدبخت گرفته بودید؟آخه دختر قحط بود؟خدایی دلتون به حال پسرتون نسوخت؟خوبه حالا....
میخواستم بگم پسر واقعیتونه که حرفم و خوردم.دوست نداشتم برداشت بدی کنه.خداییش اونها به من خیلی محبت کرده بودن.طوری که باورم نمیشد مادر پدر واقعیم نباشن. مامان که دید ساکت شدم گفت:تموم شد؟این درناز بدبخت چه هیزم تری به تو فروخته؟
چشمام و تنگ کردم و گفتم:خدایی بهتر از اون نیست؟خدایی خیلی افاده الکی نداره؟
سری تکون دادو لبخند کجکی که نشون میداد خودشم حرفای من و قبول داره زد و گفت:هر کسی یه ایرادی داره.اونم درست میشد. -بیچاره پندار چه گناهی کرده باید به جای اینکه از زندگی مشترکش لذت ببره تمام وقتش و بذاره زنش و اول تربیت کنه؟
-خیلی خب.حالا که فعلا منتفی شد.حرص بی خود نخور.
به محض تموم شدن حرفش زنگ در به صدا در اومد.مامان به سمت ایفون رفت و گفت:ظرف میوه رو بزار رو میز .فعلا هم به روی درناز نیار تا خودم یه جوری حالیشون کنم.از دست خواهر من.گفته بودم فعلا به درناز چیزی نگو تا با پندار رو در رو صحبت کنما.
ظرف میوه رو بردم تو اتاق و جلوی در با رویی گشاده منتظر مهمونها شدم.که البته روی گشاده من خالی از بدجنسی نبود.خاله اینها که وارد شدن مشخص بود چشم درناز دنبال پندار میگشت بعد از چند دقیقه طاقت نیاورد و اومد کنار من نشست و گفت:پندار نیست؟
تو دلم گفتم :چیه دیگه چشم و ابرو برام نمیای؟و در جوابش گفتم:نه.نیست.
-کجاس؟
-خیلی با خونسردی گفتم :با دوست دخترش رفت بیرون.
درناز صاف نشست و با چشمهای گشاد شده به من نگاه کرد و گفت:دوست دخترش؟
-اره.
و بلند شدم و شروع کردم به گذاشتن میوه تو پیش دستیها.درناز موبایلش و از تو کیفش در اورد و به احتمال خیلی زیاد تند و تند شماره پندار و میگرفت که ظاهرا موفق هم نمیشد. 3 ساعت نشستن که البته 2 ساعتش به اسرار و بهانه های درناز بود ولی وقتی دید خبری از پندار نشد با لب و لوچه اویزون رضایت به رفتن داد.و در برابر اسرارهای مامان برای موندن و شام خوردن کلی بهانه اوردن و رفتن.بعد از رفتنشون مامان گفت برو به اون بچه زنگ بزن بگو رفتن..میخواد بیاد خونه بیاد.و من خوشحال از اینکه دیگه میتونم باهاش صحبت کنم به سمت تلفن رفتم و شماره پندار و گرفتم .بعد از 2- تا بوق برداشت. گفت بله؟
-از پونه به پندار.از پونه به پندار.وضعیت سفیده.خطر رفع شده میتونی بر گردی خونه.
صدای شلیک خنده پندار بلند شد و بعد از اینکه خوب خندید گفت :خفه نشی تو دختر.هر چند که اون واقعا خطره.
-داداشی کی میای؟
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم اما بعدش گفت :میام.الان با بچه ها هستم.اخر شب میام.
من که دلم و صابون زده بودم همین امشب باهاش صحبت میکنم در حالی که شونه هام افتاده بود گفتم:باشه خوش بگذره.
مرسی عزیزم...میبینمت.بای
-بای.
گوشی و گذاشتم و در حالی که به سمت اتاقم میرفتم تقریبا داد زدم گفتم:من شام نمیخورم.من و صدا نزنید.تا ساعت 12 و نیم خودم و با اینترنت و کتاب و موزیک سرگرم کردم و تمام حواسم به این بود که پندار کی برمیگرده خونه.باید همین امشب همه چیز و میفهمیدم و پندار تنها امیدم برای فهمیدن حقیقت بود.راستش دلم نمیخواست از مامان یا بابا بپرسم مبادا دلشون بشکنه.اگر پندارم چیزی نمیگفت مجبور میشدم برای همیشه از خیر دونستنش بگذرم.
بالاخره پندار اومد .دستی به موهام تو ایینه کشیدم و با همون شلوار برمودا تنگ سرمه ای و تاپ سفید و سرمه ای ادیداسم رفتم سمت اتاقش و 2 ضربه کوچیک به درش زدم.انگار منتظرم بود چو گفت:بیا تو پونه.
در و باز کردم و مثل موقع هایی که میخواستم خودم و براش لوس کنم و حرفم و پیش ببرم نیم تنم و خم کردم تو اتاق و موهام یه ور رو هوا تاب میخورد و گفتم:داداشی وقت داری با هم حرف بزنیم؟
پشتش به در بود و داشت لباسهاش و تو کمدش اویزون میکرد.با لحن محکم و قاطعی گفت:بله وقت دارم بیا تو.
رفتم تو و در و بستم و نشستم رو مبل گوشه اتاقش و گفتم.انگار خیلی هم راضی نیستی باهام حرف بزنی.
-چرا نیستم؟؟؟بگو !میشنوم
-من کیم؟
سریع به سمتم برگشت و گفت:نمیخوای این موضوع رو تموم کنی؟
با حالت ملتمسلنه ای گفتم:توروخدا پندار!خواهش میکنم.قول میدم اخرین باری باشه در موردش حرف میزنم.قول میدم همه چیز و همینجا بزارم و برم بیرون.خواهش میکنم بهم بگو.به خدا اصلا دوست ندارم از مامان و بابا بپرسم.اونها در حق من خیلی خوبی کردن.من بهت قول میدم بعد از اینکه شنیدم همه چیز و فراموش کنم.من شماهارو دوست دارم.فقط این حس کنجکاویم خیلی قلقلکم میده.
روی تختش روبروی من نشست و گفت:چی میخوای بدونی؟
-من کیم؟
-تو؟عشق منی.
و بعدچشمهاش که حالت عجیبی به خودش گرفته بود باز شد همون چشمهای داداش پندار و تک سرفه ای کرد و کمی جابجا شد .
و من همچنان مشتاق شنیدن نشسته بودم تو اون لحظه این تغییرات برام چیز عجیبی نبود.
-قول دادی همه چیز و اینجا بزاری و بریا..اوکی؟
-اوکی
-گریه و جیغ و داد و بزن و بشکون و قهر و حبس تو اتاق نداریم.
نیشم تا بناگوشم باز شد و یاد اونبار افتادم و گفتم:باشه
-یه شرطم دارم.
با لحن کش داری ناشی از بی حوصلگی و اشتیاق برای شنیدن گفتم:بگوووووو
-بعدش بهم میگی کی این موضوع رو بهت گفته.
-باشه
-خیلی سالهای پیش.وقتی بابا مدرسه میرفته یه دوست صمیمی داشته اونها مثل 2 تا برادر با هم بزرگ شدن...طوری که بابا به مامان اون هم میگفته مامان و اون هم به خانوم جان میگفته مامان...خلاصه اینها با هم بزرگ میشن .تقریبا 18 سالشون بوده که پدر مادرش تو یه تصادف میمیرن و اون که نه خواهری داشته و نه برادری تنها میشه.و میاد و با وجود وضع مالی خوبی که داشته پیش خانوم جان و بابا و پدر جان زندگی میکنه.خلاصه بابا و عمو با هم درس میخونن و دانشگاه قبول میشن ولی خانواده عمو همه ارث پدریش و که کم هم نبوده بالا میکشن و اون هم نمیتونه کاری بکنه خلاصه همه کس و کارش میشن بابا فرخ و خانواده اش...بعد از مدتی جفتشون ازدواج میکنن و خانومهاشونم میشن مثل 2 تا خواهر ..عمو هم که وکالت میخونده کم کم راه و چاه و یاد میگیره و میافته دنبال کارهاش و تمام اموالش و از خانواده اش پس میگیره...تقریبا 25 سالشون بوده که خدا به بابا فرخ و مامان زیبا یه پسر میده ...و به خودش اشاره کرد......اما عمو هر چی منتظر میمونه خبری از بچه نمیشه...کم کم تو فکر آوردن یه بچه از پرورشگاه بودن که خاله میفهمه یه نی نی تو دلش داره اون موقع من 6 سالم بود 4-5 ماه بعد از اینکه میفهمن دارن بچه دار میشن عمو که برای انجام یکی از کارهای ارث و میراثش رفته بوده شمال توی راه تصادف میکنه و ......من اون موقع رو خوب یادمه..بی قراریهای خاله....دلداریهای مامان....خلاصه به پرستاریها و کمکهای روحی مامان زیبا حال خاله بهتر شد اما هنوز تو 8 ماه بود که دردش گرفت و بردنش بیمارستان...اون شب رو هم خوب یادمه...برف میومد ...زمین یخ بسته بود من و گذاشتن پیش خانوم جان و خودشون رفتن....پدر جان هم 1-2 سالی بود فوت شده بود...اونها رفتن...اما فقط با یک دختر ملوس و نازنازی برگشتن...انگار خاله نتونسته بوده دوری شوهرش و تحمل کنه.و این شد که تو شدی یکی از اعضا خانواده ما....مامان به خانوم جان گفته بود:از توی اتاق عمل فقط دا
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54556

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا