تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل سوم)



من و با عصبانیت از خودش جدا کرد و بلند شد ایستاد و در حالی که به سمت در میرفت گفت:تو آخر من و دق میدی با این داداش داداش گفتنات.
من که متعجب از رفتارش وسط اتاق ایستاده بودم با خودم فکر کردم حتما چون میخواد بره اینقدر حساس شده..منظورش از این حرف این بود که دلم برای داداش گفتنات تنگ میشه .
بلافاصله بعد از رفتنش نشستم و برای اون ناشناس عاشق نامه نوشتم.
سلام
تو چی از جون من میخوای؟اگر مردی بیا صاف و صادق بشین حرف بزن.اگر نه که من با ادم نامرد کاری ندارم.اصلا نکنه مرد نیستی و زنی.شاید یه دختر مریض بیکار.حداقل بگو من و کجا دیدی؟چرا فکر میکنی نمیتونیم به هم برسیم؟خب اخه تو یه حرکتی بزن.این خیلی بی رحمیه که تو من و دیده باشی و من تو رو ندیده باشم.
فکر نکنی دختر بی کس و کاریم و با هر کسی میگردم.نه!داداشم از ایمیلهای تو خبر داره.منم کلا حوصله عاشقانه نوشتن ندارم..خیلی زود خودت و نشون بده.
حتی خدا حافظی هم نکردم.نامه ام یه بار دیگه خوندم.به نظر خودم افتضاح بود اما همونجوری فرستادمش..بزار حالش به هم بخوره از من و نگارش من.
بعد از اون کمی خوابیدم و ساعت 5 بود که بیدار شدم..دوش گرفتم و موهام و که تا کمرم میرسید همونطور باز گذاشتم و شلوار جین برمودا مو پوشیدم و یه تاپ سفید هم تنم کردم کمی هم سایه دودی و ریمل زدم رژ گونه صورتی ملایم و برق لب هم ارایشم و کامل کرد.صندل پاشنه بلند سفیدم رو هم پام کردم..با اینکه قدم بلند بود اما عاشق کفشهای پاشنه دار بودم..به نظر ادم و خوش استایل میکرد.تو ایینه نگاهی به خدم انداختم...ووووووو....عالی بود اما احساس کردم خیلی لختم.نافم که با هر حرکتی میافتاد بیرون.بازوهامم که با اون تاپ تکلیفش معلوم بود .از توی کشو نیم تنه تور سفیدی که داشتم و کشیدم بیرون و روی لباسم تنم کردم .مثلا پوشیده شدم.خودم به فکرم خندیدم و از اتاق رفتم بیرون.دست مامان زیبا درد نکنه که خوش لباس گشتن و بهمون یاد داده بود.هنوز به پله ها نرسیده بودم که دستی محکم دور بازوم پیچیده شد و من و به سمت خودش برگردوند.اینقدر محکم برم گردوند که احساس کردم مخم جابجا شد.بدون هیچ حرفی من و میبرد سمت اتاقم.موهام و که در اثر تکون شدید ریخته بود رو صورتم با دستی که ازاد بود کنار زدم و گفتم.چته؟چرا اینطوی میکنی؟
با عصبانیت پرتم کرد تو اتاقم و گفت:لباست و عوض کن بعد بیا بیرون و در و محکم کوبید به هم.
دیوونه شده بود.جنی شده بود.خل شده بود.اشکم و پاک کردم..نمیدونم چرا گریه میکردم.اصلا توقع این برخورد و از پندار نداشتم.از روی زمین بلند شدم لنگه صندلم و که جلوی در افتاده بود پوشیدم و با عصبانیت در و باز کردم که برم بیرون .اما با قیافه عصبانی پندار روبرو شدم که همچنان دست به سینه پشت در ایستاده بود.قبل از اینکه چیزی بگه داد زدم:چته؟روانی؟دلم میخواد اینطوری لباس بپوشم.
-بی خود میکنی.تا وقتی من تو این خونه ام اینطوری نمیپوشی.
-میپوشم.
تو یه لحظه گوشه چشماش افتاد و با لحن ملتمسانه ای گفت:نمیپوشی.خواهش میکنم.
درو کوبیدم به هم و با عصبانیت داد زدم:همون بهتر که داری میری.
به سمت کشو رفتم و دامن بلندی که از دوبی خریده بودم پوشیدم و یک مانتو جلو بسته سنتی هم روش تنم کردم و پابرهنه اومدم بیرون . گفتم:خوبه؟
و بدون اینکه منتظر جواب بشم به سمت پایین راه افتادم.تو ایینه قدی جلوی در خودم و نگاه کردم..وای چقدر خنده دار شده بودم.من و چه به این تیپها؟
به سمت اشپزخونه راه افتادم که زنگ زدن.پندار که تازه اومده بود پایین و نزدیکتر بود به ایفون نگاهی به مانیتورش انداخت و پوففففف کش داری گفت و در و زد.به سمتش رفتم و با اخم گفتم کی بود؟
-خاله و درناز.
-وای با این لباسها الان درناز کلی بهم میخنده.
و به سمت پله ها دویدم که برم لباسهام و عوض کنم و که پندار با 2 تا قدم بلند به سمتم اومد و گرفتتم و گفت خیلی هم خوبه..نمیخواد عوض کنی.دستش و حلقه کرده بود دور کمرم و تو چشمام نگاه میکرد تا مامان از در اشپزخونه اومد بیرون خواست بپرسه کی بود چشمش به ما افتاد و حرف تو دهنش ماسید.پندار هم سریع دستش و برداشت و به سمت در ورودی رفت و با دستپاچگی گفت:خاله اینها هستن.
خدایا چه خبر بود؟اینها چرا اینجوری شدن؟مامان چرا کپ کرد؟مگه چی شد؟اینهارو ول کن درناز و بگو الان میومد کلی متلک بارم میکرد با این لباسام.برای تصمیم گیری دیر شده بود چون دیگه خاله اینها توی درگاه داشتن سلام و احوال پرسی میکردن.
خاله در حالی که کفشهاش و در میاورد رو به پندار گفت:پارسال دوست.امسال آشنا.داماد به این ناز داری ندیده بودیم.
پندار-خواهش میکنم..این چه حرفیه.زمان اقامتم کوتاه بود گفتم یه کم با رفقای قدیمی باشم.
درناز مثل همیشه صداش و مثلا با کلاس کرد و گفت:خوش به حال دوستای قدیمی.ما هم که چغندریم.
زیر لب گفتم بلا نسبت چغندر!
همون موقع چشمش به من افتاد و قهقه خنده ای سر داد گفت:چه خوش تیپ شدی تو.
لبم و کج کردم و گفتم :هه هه!
و به سمت خاله رفتم.خاله بغلم کرد و بوسیدم و گفت: تو گونی هم بپوشی خوش تیپی عزیزم.
-مرسی خاله چشماتون خوش تیپ میبینه.
و در همین حین به سمت مبلها میرفتیم.که درناز قدمهاش و با پندار یکی کرد و شروع کرد باهاش صحبت کردن.پندار هم خیلی معمولی جوابهاش و میداد.مهمونها که نشستند رفتم تو آشپزخونه تا وسایل پذیرایی و بیارم.پندار و دیدم که به سمت آشپزخونه میومد که مامان صداش زد و گفت:تو بشین من میرم کمکش.نیش درناز باز شد.پندار بی تفاوت به اون. یکی از مبلها رو انتخاب کرد و نشست طوری که نه نزدیک درناز بود و نه در دیدرسش قرار داشت.اونا مشغول صحبت شدن و ما هم مشغول چیدن ظرف میوه و شیرینی که بابا هم رسید و جمع اینقدر شلوغ شد که فرصتی برای صحبت در مورد درناز و پندار نشد و از این موضوع پندار خوشحال و درناز اخمهاش تو هم بود.
همونطور که میوه ها رو تو ظرف میذاشتم به مامان گفتم :مگه به خاله نگفتی؟
-چرا مادر گفتم.درناز گفته من به عشق قبل از ازدواج اعتقاد ندارم.من میتونم پندار و عاشق کنم.
-اوه!چه رمانتیک!
مامان ریز خندید و گفت:کار خود پنداره.اگر نمیخواد باید تیر خلاص و خودش بزنه.
-خب بهش گفتید؟
-آره!گفته خودم درستش میکنم.
ظرف درست شده میوه رو برداشتم و رفتم بیرون و به بابا که پشتش به ما بود سلام کردم.برگشت طرف من و گفت :به به !دختر شرقی!چی شده تریب سنتی برداشتی؟
ظرف و روی میز گذاشتم و پشت چشمی برای پندار که لبخند پیروزمندانه ای رو لبش بود نازک کردم و گفتم:هوس دیگه!کاریش نمیشه کرد!
پیش دستیهارو که از میوه پر کرده بودم جلوی بابا و خاله و درناز گذاشتم .خواستم برای پندار هم بزارم که گفت:برای من نذار.من نمیخورم.و رو کرد به درناز و گفت:درناز بیا بیرون کارت دارم.
اخمهای درناز به لحظه باز شد و مثل بچه ای که قول پارک بهش دادن به سمت در حیاط رفت.پندار پشتش راه افتاد و با هم از در بیرون رفتن.
بعد از 1 ساعت درناز با چشمهای قرمز و پف کرده که خبر از گریه ای طولانی و دردناک میداد اومد تو و کیفش و برداشت و روسریش و از روی مبل سرش کرد و گفت مامان من دارم میرم نمیای؟
خاله متعجبانه نگاهی بهش انداخت و گفت:چت شد؟میریم حالا!
دستی به حالت بروبابا تکون داد و رفت بیرون و همون موقع پندار اومد تو و با چشم رفتن درناز و نگاه کرد و سری به تاسف تکون داد .
خاله هم که از بی ادبی دخترش خجالت زده بود بلند شد و مانتوش و تنش کرد و گفت:ببخشید تورو خدا.یه کمی زیادی حساسه و رو به پندار گفت:خاله چی بهش گفتی؟
-هیچی خاله!چیزی رو که هر دختری قبل از ازدواج بهتره بدونه تا بعد از ازدواج!
خاله یه جعبه پسته به پندار داد و گفت:ببخشید خاله قابلی نداره.
-مرسی خاله اینکارا چیه؟نمیشه که هر بار من میام و میرم شما تو زحمت بیافاتید.
خاله گونه پندار و سرسری بوسید و گفت:گفتم که قابل دار نیست.تندی به مامان و بابا هم دست داد و من و بوسد و به سمت در تقریبا دوید و خداحافظی کرد و رفت.
مامان بلافاصله گفت:پونه جان مامان بدو بیا میز شام و اماده کنیم که دیر میشه.من که قصد داشتم برم توی اتاقم به ساعتم نگاهی انداختم و گفتم:هنوز که زوده تازه ساعت 8 مامان.
-پندار و باید ببریم فرودگاه دیر میشه.حیف اخرین شام و دور هم نخوریم.
با بی حوصلگی به سمت آشپزخونه رفتم و شروع کردم به چیدن بشقابها روی میز و بعد قاشق و چنگال و لیوان و....
لعبت سبزی خوردن و پیاز و تو ظرف گذاشته بود و سر میز گذاشت و در آخر مامان همزمان با اینکه ظرف کشک بادمجان و که غذای مورد علاقه پندار بود روی میز میگذاشت با صدای بلند بابا و پندار و هم صدا زد .لعبت مثل همیشه به سوییت خودش رفت .همه با ولع شروع به خوردن کردن به جز من.هم از برخورد پندار و هم از رفتنش ناراحت بودم.بعد از اینکه کمی با غذام بازی بازی کردم بلند شدم و عذر خواهی کردم و رفتم تو اتاقم.مثل هر وقتی که ناراحت بودم گوشه تختم نشستم و پاهام و جمع کردم تو بغلم.حدود 20 دقیقه گذشته بود که در اتاقم و زدن پندار بود که بدون اینکه منتظر جواب بمونه وارد اتاق شد .اومد روبروم روی تخت نشست و گفت :چته تو موشی؟
سرم و به حالت قهر به یه طرف دیگه چرخوندم و هیچی نگفتم.چونه ام رو بین شست و سبابه اش گرفت و سرم و به سمت خودش چرخوند و گفت:برخوردم اشتباه بود.ببخشید.اما دست خودم نبود.
-دست خودم نبود حرف ادم روانیه.
-دست شما درد نکنه.حالا دیگه من روانیم؟
-آره .اونطور که تو من و پرت کردی کم از روانی نداری.
-تو خیلی پر وزنی عزیزم.من نمیخواستم پرتت کنم.من هولت دادم تو اتاق .تو افتادی.بازم ببخشید.پاشو آماده شو.نکنه نمیخوای بیای فرودگاه.
زیر لب گفتم:چرا میام.
بلند شد بره بیرون که یهو از جام پریدم و گفتم:اما هر طوری دوست داشته باشم لباس میپوشم.
خنده کجی کرد و گفت:باشه.پاشو دیر شد.
بلند شدم و شلوار جین یخی پاره پاره ای پام کردم.مانتو سرمه ای کوتاه نخی که کمر باریک زنجیری طلایی داشت و تنم کردم.شال حریر سرمه ای با رگه های طلایی رو سرم انداختم و ارایشم و کمی تند تر کردم و کفش پاشنه بلند جیر سرمه ای پام کردم و کیف ستش و روی دستم انداختم و رفتم پایین.همه آماده بودن و با دیدن من به سمت حیاط رفتن.پندار کمی مکث کرد تا من بهش برسم و زیر گوشم گفت:زنگ بزنم اورژانس؟
با تعجب برگشتم به سمتش و چشمام ریز کردم و گفتم:برای چی؟
باز هم لبخند کجی زد و گفت:واسه کشته مرده هات که پشت سرت جمعشون کنه!
خنده ای از ته دل کردم و گفتم برو بابا دیوونه .
و تند تر از اون به سمت ایکس6 بابا رفتم و نشستم و چند لحظه بعد پندار هم کنارم نشست و راه افتادیم.به خیابون اصلی که رسیدیم.هنوز اونقدری نرفته بودیم که پندار از جا پرید و گفت:وایسا بابا.وایسا!
بابا-چرا؟چیزی جا گداشتی؟؟
-نه .وایسید لطفا.
بابا وایساد و پندار پرید پایین و رفت تو گلفروشی و با یه شاخه رز مشکی که خیلی ساده با یه روبان زرشکی و سفید تزیین شده بود سوار شد و گل و گرفت طرف من و گفت:اینم برای یه خانوم خوشگل که از دست من رنجیده!
با ذوق در برابر چشمان متعجب مامان و بابا گل و گرفتم و پریدم بغلش و گفتم مرسی داداشیییییییی!
من و از خودش جدا کرد و لبخند تلخی زد و گفت:قابل تورو نداره.
و به پشتی تکیه زد و چشماش و بست.من هم با این فکر که از رفتن ناراحته صورتم و به سمت پنجره چرخوندم و در حالی که گل روی پاهام بود و دست چپم روی صندلی خیره شدم به ماشینها یی که گاه ما از کنارشون میگذشتیم و گاه اونها از کنار ما.تو فکر بودم که احساس کردم کسی دستم و تو دستش گرفتم.به سمت دستم نگاه کردم .پندار بود که انگشتهام و بین انگشتهاش گرفته بود و همونطور که چشماش بسته بود و سرش و به پشتی تکیه داده بود انگشتهاش و آروم آروم روی انگشتهام میکشید.خواستم دستم و از بین دستاش بیرون بیارم که دستم و محکم گرفت و نذاشت.اما چشمهاش همچنان بسته بود.تا فرودگاه به همون حال موندیم و من همچنان متحیر از رفتارهای پندار بودم.
خداحافظی پر از گریه و تلخ بالاخره تموم شد و پندار در برابر نگاههای حسرت بار ما بین جمعیت گم شد و راه برگشت در سکوت کامل و بدون پندار طی شد.حسابی حوصله ام سر رفته بود.شایلین هنوز از پیش خواهرش برنگشته بود .امسال فوت خانوم جان هم دل و دماغ برای بابا نگذاشته بود که استخر و تمیز کنه و ازش استفاده کنیم.به اصرار مامان اسمم و کلاس رانندگی نوشته بودم تا گواهینامه ام و بگیرم.رانندگی بلد بودم.اما بابا میگفت تا گواهینامه نگیری نمیزارم پشت ماشین بشینی.بعد ازتموم شدن کلاسها امتحان ایین نامه و شهر رو بار اول قبول شدم و با خوشحالی به خونه برگشتم.مامان خیلی خوشحال شد و بغلم کرد و حسابی فشارم داد و دو تایی کلی جیغ زدیم.بعدم تلفن و برداشتم به بابا خبر دادم و بابا هم کلی بهم تبریک گفت.و قول یه جایزه خوب بهم داد.به محض اینکه تلفن رو قطع کردم تلفن زنگ خورد .گوشی رو برداشتم و تا گفتم بله؟صدای جیغ جیغو شایلین تو گوشی پیچید:درد بله!هنوز یاد نگرفتی تلفن و بر میداری بگی هان!
-مگه من مثل تو بی نزاکتم؟
-نه نیستی اما به راه میارمت.من اومدم نعنا پونه!
-تو کلا آدم نمیشی.2 ماه رفتی هلند پیش خواهرت هنوز همون بی کلاسی که بودی هستی.
-تقصیر منه زنگ زدم بگم بعد از ظهر بیای سوغاتیات و بدم.
-باز رفتی جمعه بازار هر چی چرت پرت بنجل بود جمع کردی اوردی بدی به من؟برو بابا.داداش جونم کلی برام سوغاتی اورده اون مثلا سوغاتیات مال خودت.
شایلین جیغ کوتاهی زد و گفت:راستی میگی؟داداشت اومده بود؟اگر میدونستم قلم پام میشکست .نمیرفتم .
-مطمئن باش اگر تو بودی هفت تا سوراخ قایمش میکردم.
-اه.خسیس.نخواستم .فکر کردی پسر ندیده ام؟
-نه بابا میدونم دیدی اونم به اندازه موهای کله ات.
-آخ گفتی مو.بیا ببین موهام و چیکار کردم.
-چیکار کردی؟باز که خر نشدی کوتاهشون کنی؟
-نه بابا کوتاه میکردم که مهران میکشتتم.
-خاک بر سرت .تو همه چیت به پسرا ختم میشه.
-خاک بر سر تو که کلا از آدم به دوری.به من چه که تو مثل یول میمونی؟
-حالا چیکار کردی؟
-نمیگم.بیا ببین.
-لوس نشو بگو دیگه.
-تا بعد از ظهر.باییییی.
و گوشی رو قطع کرد.گوشی تلفن گرفتم روبروم طوری که دارم باهاش حرف میزنم گفتم:بر پدرت.
در حین حرف زدن به اتاقم اومده بودم و لباسام و در اورده بودم .نشستم پای کامپیوترم تا بعد از ظهر تصمیم بگیرم برم یا نه.
ایمیلهام و باز کردم و باز هم ایمیل از ناشناس عاشق.
گل من!
نمیپرسی از حالم؟میدانی چند وقت است سراغی از تو نگرفتم.و تو هم هیچ گلایه ای نکردی؟کاش میدانستی در فراغت به من چه گذشت !کاش حداقل 1 بار فقط 1 بار به یادم میافتادی تا این دردی که در نبودت تحمل کردم کمی تسکین پیدا کند.کا.....
هنوز جمله رو کامل نخونده بودم که صفحه پیغام مسنجری باز شد .پندار بود.
-سلاممممممممم...تبریک خانومی.درایور شدی دیگه.حالا میتونی با خیال راحت تو خیابونها ویراژ بدی.
-سلام داداشی.....خوبی؟کجایی تو خبری ازت نیست.
-از احوالپرسیهای شما.
-بد نشو دیگه.من حسابی سرم گرم گواهینامه بود.
-آها!باور کردم!نه اینکه باید کلی درس میخوندی.وقتت و میگرفت!
-لوس.اصلا کی به تو گفت؟میخواستم خودم بهت بگم.
-پس نمیگم کی گفت!میری سرش غر میزنی!
-خودم میدونم مامان زیبا!
-نخیر اشتباه کردی.بابا فرخ!
-ای بابای فوضول.
-به بابای من تهمت نزنا!من اتفاقی ازش شنیدم.
زیر لب زمزمه کردم بابای من؟یعنی میخواست غیر مستقیم بهم بگه بابا فرخ بابای من نیست؟براش نوشتم
-بابای تو؟
انگار منظورم و فهمید چون زودی نوشت
-باز خل شدی؟مگه اولین بارمه این اصطلاح و به کار میبرم؟
واقعا هم اولین بار نبود خیلی وقتها شده بود تو شرایط مشابه یا من بابا یا مامان و مال خودم دونسته بودم یا اون.اما انگار دونستن اون راز فکرم و خراب کرده بود.اینقدر ناراحت شدم که براش نوشتم.
-من باید برم.بای.
و لبتاب و بدون اینکه خاموش کنم بستم.چند دقیقه بعد تلفن زنگ خورد.
با خیال اینکه باز شایلینه گوشی و برداشتم و گفتم:بنال!میام بابا میام.دست از سرم بر دار.
-منتظر تلفن شخص خاصی بودی؟
صدای پندار بود که میشد لرزش و توش حس کرد.شوکه شدم.گفتم:فکر کردم شایلینه.
-مگه این دختره جلف برگشته از پیش خواهرش؟
-مگه قرار بود تا اخر عمرش اونجا بمونه؟
-کجا میخوای بری باهاش؟
-زنگ زدی باز خواستم کنی؟هر جا بخوام برم از بابات اجازه میگیرم!
مخصوصا روی کلمه(بابات)تاکید کردم.اما کاش نکرده بودم.چنان دادی زد که نا خوداگاه تلفن و از گوشم دور کردم.
-بسه دیگه!دیوونه!تو به من قول دادی این موضوع خاک بشه و برای همیشه فراموش بشه.حالا چی شده؟نمیتونی به اندازه چند سال رو قولت وایسی؟
نا خوداگاه اشکم سرازیر شد و گفتم:به خدا دلم میخواد اما نمیدونم چرا یهو این حس برام بوجود میاد.
-تقصیر منه.نباید بهت میگفتم
-تو نگفتی که.اون ناشناس گفت.
با گیجی گفت:هان؟اهان.اره راست میگی.
اشکهام و با دست پاک کردم و لحن شادی به خودم گرفتم و گفتم:قول میدم.قول میدم بار اخر باشه.تا آخر عمرم این موضوع رو فراموش میکنم.
زیر لب چیزی زمزمه کرد که نشنیدم و گفتم:چیزی گفتی؟
-نه عزیزم.حالا بگو ببینم با شایلین کجا میخواید برید؟
-میخوام برم خونشون.چرت و پرتهایی که برام اورده رو بگیرم.
-داداششم هست؟
-چمیدونم.چه سوالهایی میپرسی.!
-من از داداشش خوشم نمیاد.
-حالا یکی هم از من خوشش اومده تو ازش خوشت نمیاد؟
با لحن عصبانی گفت:غلط کرده کسی از تو خوشش بیاد.مگه تو کس و کار نداری؟
با لحن کش داری گفتم:اووووووووووووو.خب حالا.منم همچین فدایی کسی نیستم.چته تو؟خیالت راحت من برای اب خوردنمم از شماها اجازه میگیرم. خودمم همچین از این پسره خوشم نمیاد.
اروم شد و گفت:آفرین.به خدا پسر خوبی نیست.من با چشمای خودم کثافت کاریاش و دیدم.دلم نمیخواد چشم هر بی سر و پایی دنبالت باشه.امروزم نرو.
-اااا.پندار.لوس نشو دیگه.من قول میدم با شایان هم کلام نشم..اصلا شاید خونه هم نباشه.
مستاصل گفت:خیلی خب.ولی مراقب خودت باش دیگه هم نبینم دوباره از این فکرای بچه گانه بکنی.
-چشم.دیگه؟
-دیگه.هیچی.سلامتیت عزیزم.
بوسی براش فرستادم و گوشی قطع کردم.
مامان برای نهار صدام زد و در حین غذا خوردن گفتم میخوام برم خونه شایلین.طبق معمول همیشه کمی رو ترش کرد و در آخر قبول کرد که برم.رفتم تو اتاقم با خواب ظهر زود بیدار شدن صبحم رو جبران کردم .بعد از اینکه بیدار شدم دوش گرفتم و موهام و موس زدم که حالت بگیره.ارایش ملایم که سرقفلی صورتم شده بود انجام دادم.جین پاره ام و پوشیدم .از پوشیدن تاپ صرف نظر کردم .ممکن بود شایان خونه باشه.اون هم که نمیتونست چشمای هیزش و درویش کنه.بلوز بلند مشکی با رگه های طلایی با یقه شل که یکور میافتاد رو شونه ام و استینش تا زیر ارنجم بود و تا زیر باسنم میومد پایینش با یه بند گره میخورد و تنگ میشد و پوشیدم کفش پاشنه دار مشکی جیر هم رو هم پوشیدم و مانتو شالی خردلیم رو با شال مشکی طلایی سرم کردم و از پله ها روان شدم.به سمت در دویدم و در حالی که در و باز میکردم داد زدم مامان من رفتم.
صدای بابا میخکوبم کرد:کجا؟
به سمت صدا برگشتم.بابا رو کاناپه فرو رفته بود و تی وی میدید.
-سلام بابا.خوبی؟کی اومدید؟چه زود؟
-مامانت گفت میخوای بری مهمونی .گفتم بیام تا داغ تبریک بگم و کادوت و بدم.شاید به دردت بخوره.
-مرسی بابایی.
به سمتش رفتم و گونه اش و بوسیدم و دستم و با پررویی دراز کردم و گفتم:زود باشید.دیرم میشه.
-حالا که دیرت میشه بیا این و بگیر زودتر برسی.
من که توقع عطر همیشگیم و داشتم نگاهی به شئ کوچیکی که تو دستم بود انداختم و پریدم بالا و جیغ زدم و گفتم:مرسیییییییییی.عالیههه ههههههه
مامان که با صدای جیغم از آشپزخونه بیرون اومده بود به طرفم اومد و بوسیدم و دوباره بهم تبریک گفت.صورت بابا و مامان و بوسیدم و به حال دو دویدم بیرون به سمت 206 دونه اناریم رفتم و بعد از اینکه کلی براندازش کردم سوارش شدم.
ایول.چه سیستمی هم روش نصب بود.روشنش کردم .ضبطش همزمان روشن شد و آهنگ تورو میخوام که یکی از آهنگهای مورد علاقه ام بود پخش شد.در پارکینگ و با ریموتی که مامان بهم داده بود باز کردم و ماشین از جا کنده شد.هوراااااا...پیش به سوی عشق و حال.جلو در خونه شایلین که چند کوچه فقط با ما فاصله داشت نگه داشتم و پیاده شدم.با افتخار دزدگیر و زدم و قهقهه ای کردم.اگر کسی میدید فکر میکرد تا حالا ماشین ندیدم.اما برام مهم نبود.زنگ زدم و در باز شد..رفتم تو .حیاط با صفاشون و رد کردم و رسیدم به در ورودی.کسی به استقبال نیومد..چقدر مهمون نواز!
در چوبی بزرگ و اروم باز کردم.سرم و بردم داخل و گفتم.صاب خونه!!!کسی نیست؟
-بفرمایید.مگه میشه مهمون دعوت کنیم خونه نباشیم.
ای بر ذاتت...!تو چرا خونه ای این وقت روز؟این همه دوست دختر رنگ و وارنگ داری گرفتی نشستی تو خونه؟
بالاجبار رفتم تو و سلام کردم.
-علیک سلام.بفرمایید.
و مبلی رو نشون داد.
-ممنون شایلین نیست؟
-حمامه.الان میاد.
-چه شانسی.
-برای من که بد نشد.هم صحبتی با خانوم خوشگلی مثل شما.
-تو نمیخوای یاد بگیری چشمات و درویش کنی؟
-مگه چی شده؟من اصلا تورو نگاه کردم؟
-نهههههه!
-پس چی میگی؟
-این نگاه نیست که.تو داری من و میخوری با نگات!
-اون هم به موقعش.
دندونام و از حرص به هم فشردم.روم و برگردوندم و به سمت اتاق شایلین تقریبا دویدم که بازوم و گرفت و با حالت خیلی محکم و دستوری گفت:بشین کارت دارم.
جان؟به چه حقی به من دستور میده؟
-شایان تو آدم نمیشی.به چه زبونی بگم دست از سر من بردار؟
-اخه چرا عزیزم؟
انگشتم و به حالت تهدید طرش گرفتم و گفتم:من عزیز تو نیستم.
-هستی!خبر نداری.
زیر لب اما طوری که شایان هم بشنوه گفتم:پندار گفت نرو از داداشش خوشم نمیادا!
-تو مشکلت با من چیه؟
مستاصل نگاهم و دور خونه چرخوندم و گفتم:کسی خونه نیست؟
وبا یه حرکت دستم و از تو دستش بیرون کشیدم .
-شایلین حمومه!گفتم که!
-به غیر از اون!
-طفره نرو.مشکلت با من چیه؟
-با تعجب پرسیدم:چیه؟؟؟؟یعنی نمیدونی؟
-تو یه اشاره بکن.من همه چی و میزارم کنار
روم و ازش برگردوندم و گفتم:توبه ی گرگ مرگه.
-شده بمیرم رو حرفم وا میستم!
-من دوست ندارم تو جوونی بیوه بشم.
-پونه!فقط 1 ماه.1 ماه به من فرصت بده.
با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم:که چی بشه؟
-که خودم و نشون بدم.
-من اهل این کارا نیستم.
-چه کارایی؟مگه ازت چی
برچسب ها: دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54555

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا