تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل چهارم)


گوشی قطع کردم.به سمت آشپزخونه رفتم و شماره شایلین و گرفتم اولین بوق تموم نشده گوشی و برداشت و آشفته گفت چی شده؟
ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم کلی خندید و در اخر ازش پرسیدم به شایان چیزی گفته یا نه؟که گفت :نه بابا...من فکر کنم تو اون روز تو شوک جایزه گواهینامه ات بودی یه چیزایی گفتی..
-خوب کردی نگفتی....
-جدا اون حرفهارو تو شوک گفتی؟
-نمیدونم شایلین....میخوام فکر کنم...شایدم....
صدای جیغش نذاشت حرفم و تموم کنم.
-ایوللللللللللللل!!!!داری ادم میشی...کم کم داشتم بهت شک میکردم.
-گم شو بابا!یعنی هر کس با پسرا دوست نشه ادم نیست؟
-نه که نیست....فرشته است.
-ااا؟؟؟؟!!!پس من قصد ندارم از فرشته بودن دست بکشم...
-کور خوندی...وقتی دلت رفت دیگه دست خودت نیست که چی میخوای
-اوه!چه خوش خیال...کی گفته دل من برای داداش جناب عالی رفته؟
-برای داداش من نرفته ولی وقتی به دوست شدن با یه پسر فکر کردی یعنی دیگه دلت دست خودت نیست.
-ممکنه مامانم خونه باشه نمیخوام چیزی بفهمه تا همینجا هم سوتی دادم اسم اون بییییب رو اوردم...برم صبحانه بخورم..بهت میزنگم...بای.
-نوش جان..بای.
1هفته بیشتر به اول مهر نمونده بود...کلی ذوق داشتم..انتخاب واحدم و کرده بود و همه چیز حاضر و اماده بود....شایلین هم مشغول اماده شدن بود و همچنین سرگرم دوست پسراش...وای که من نمیدونم این از داشتن این همه دوست پسر خسته نمیشه؟؟؟؟از ناشناس عاشق خبری نبود....پندار گهگداری زنگ میزد و کمتر میشد بخواد با من حرف بزنه.بابا برای ماشینم ارم طرح و ترافیک گرفته بود تا رفت و امدم به دانشگاه راحت باشه....متاسفانه دانشگاهم با شایلین فرق داشت....اگر اونم یه کم از این دوستای جور و واجورش دل میکند سراسری قبول میشد.
دانشگاه شروع شد و من کلی هیجان داشتم..محیط جدید..دوستای جدید و زندگی جدید...از همون روزای اول مزاحمتهای پسرها شروع شد...این تنها برای من نبود اکثر دخترها...مخصوصا کسایی که یه کم بر رو و تیپ و قیافه داشتن با این مزاحمتها دست و پنجه نرم میکردن....با 2 تا از دخترا حسابی صمیمی شده بودم یکیشون شیرازی بود و خیلی ناز و خوشگل بود....اون یکی تهرانی بود و از طبقه متوسط جامعه...کلا از دخترایی که کلاس الکی میزاشتن بدم میومد....به نظرم این 2 تا از همشون منطقی تر و باحال تر بودن..
رشته ام گرافیک بود و من حسابی عاشقش بودم..با اینکه درس خون بودم و بابا اصرار داشت من رشته های مهندسی و انتخاب کنم....چون رشته دبیرستانم ریاضی بود.اما من ..البته با کمک پندار راضیش کردم که گرافیک برم..چون میدونستم استعدادش و دارم.عاشق روزهای دوشنبه و سه شنبه بودم..چون دروس تخصصیمون بود و به قول معروف هتلی بود اون روزها برای خودش.از شایان دیگه خبری نبود...کلا سیستمش اینجوری بود..1-2 هفته گیر سه پیچ میشد یهو میرفت و پیداش نمیشد....همین رفتارش باعث شد به اینکه اون نامه ها کار شایان باشه شک کنم....شایدم این شگردش بود...خدا داند....رابطه ام با شایلین کمتر شده بود..اون مشغول درس و زندگی خودش بود و منم چون کارهای عملیم زیاد بود نمیرسیدم زیاد باهاش در ارتباط باشم....بعد از گذشت چند هفته استادا به استعدادم پی بردن و کم کم شدم سوگلی و یه جورایی دستیار استادها...قربونش برم این استادها اینقدر هم دلسوزن که کم کم همه کارهارو انداختن رو دوش من و خودشون میشستن به ور رفتن با مبایل و لبتابشون....کم کم هم از لحاظ درسی هم از لحاظ شیطنت زبون زد شدم...همه استادها درسم و تحسین میکردن اما میگفتن تورو به خاطر شیطنتهات میندازیم....چرت میگفتن...جرات نداشتن....

از بین پسرهای دانشگاه یکیشون بود که خیلی قیافه خوبی داشت...هم رشته ام نبود...خدارو شکر...چون کلا از پسرهای هم رشته ام خوشم نمیومد.. خوش تیپ و خوش قیافه و خوش هیکل بود و معلوم بود بچه مایه داره...طرز لباس پوشیدنش ...بوی عطرش ... ساعتش....مبایلش...و حتی ماشینش و که اون روز جلوم ایستاد صحت حرفم و نشون میداد.
اون روز ماشین نبرده بودم دانشگاه....شلوغی مسیر دانشگاه اذیتم میکرد..ترجیح میدادم بعد از یه روز درس خوندن و خسته شدن لم بدم رو صندلی ماشین و یکی تا خونه برسونتم...گاهی که آهو و فرشته نبودن با آژانس بر میگشتم...اما وقتی اونها بودن هم رنگ جماعت میشدم و مثل اونها با تاکسی و حتی گاهی اتوبون مسیر و طی میکردم....
اون روز آهو نیومده بود و فرشته هم ساعت آخر نموند و رفت...انگار خواستگار میخواست براش بیاد...چون وقتی پرسیدم چرا زود میری...سرسری ..طوری که جای سوال دیگه ای نمونه گفت:مهمون داریم...
دلم براش میسوخت...طفلی خوانواده اش با دانشگاه رفتنش مخالف بودن و بعد از اینکه دیده بودن با رتبه خوب اونم تو تهران قبول شده مخالفتی نکرده بودن...اما اصرار داشتن زودتر ازدواج کنه.
از دانشگاه اومدم بیرون و به سمت خیابون اصلی پیاده را افتادم... شلوار جین فیت کات یخی پوشیده بودم با مانتو گشادی که کمر چرم مشکی روش بسته میشد و تقریبا میدی بود...مقنعه مدل مهمانداری هم سرم کرده بودم و طبق معمول کفشهای پاشنه بلند جیر مشکی...معمولا روزهایی که کار عملی نداشتیم کفش پاشنه دار میپوشیدم....کیف کوچیک جیر مشکیم رو هم که سگک کوچیک طلایی داشت یه ور انداخته بودم رو دوشم کلاسورم و محکم چسبیده بودم و تو فکر ناشناس عاشق بودم که دیروز ایمیل زده بود اما اینبار خبری از متن و جملات و کلمات عاشقونه نبود یه فایل فرستاده بود...فایل یه اهنگ که از بس گوش داده بودم حفظ شده بودم...شروع کردم زیر لب زمزمه کردن
وانمود کردم به همه/که خیلی سخت نبود غمت/رفتن و دل بریدنت
وانمود کردم به همه/که دیگه اشتیاقی نیست/واسه دوباره دیدنت
یه جور نشون دادم که نه/یه اتفاق عادی بود
همون دوتا درد دلم/واسه خودش زیادی بود
یه جوری گفتم که همه/بهم میگن بی عاطفه
میگن که حرف امروزت/با دیروزت مخالفه
اما شبا یواشکی/وقتی که هیشکی نیست پیشم
گوشیم و روشن میکنم/به عکس تو خیره میشم
دیگه منم و غربت/اشکای بی امون من
به کی بگم دیوونتم/به کی بگم تنگ دلم
تنگ دلم,به کی بگم,به کی بگم,
مدتیه عوض شدم/انگار یه ادم دیگم
هر کی میپرسه یادشی/دارم بهش دروغ میگم
دلم نمیخواد هیچکسی/چیزی بدون از غمم
همین غرور لعنتی/تورو جدا کرده ازم
هیشکی خبر نداره از /دقیقه های غربتم
که بی تو خیلی راحتم/وانمود شده اینجوری
صدای بوقی من و از فکر در اورد..وقتی برگشتم متوجه همون پسر شدم که مخاطبش من بودم..وقتی دید دارم نگاهش میکنم شیشه رو پایین کشید و گفت:متونم خواهش کنم اجازه بدید تا یه مسیری برسونمتون؟
اوه چه لفظ قلم ....با اینکه تازه گیها فهمیده بودم باباش عضو هیئت مدیره دانشگاه هستش...اما خودم و اماده کرده بودم یه چیزی بهش بگم تا فکر نکنه هر غلطی بخواد میتونه بکنه...اما اینقدر مودبانه درخواستش و مطرح کرد که زبونم بند اومد.لبخندی زدم و از همون فاصله دور گفتم...نه..ممنون...خودم میرم...
-من از شما خواهش کردم....
نگاهی گذرا به دور و برش کرد و گفت:اینجا درست نیست...مطمئن باشید قصد مزاحمت ندارم.
با اکراه رفتم و سوار شدم....اول خواستم عقب بشینم..اما دیدم خیلی زشته..در جلو رو باز کردم و نشستم رو صندلی راحت و نرم یه لکسوز مشکی شیک.
نگاههای گاه و بی گاهش معذبم میکرد..یه حس بدی داشتم...با اینکه نگاههاش بد نبود...حس خیانت....خیانت به اون ناشناس...ناشناسی که هیچی ازش نمیدونستم و اون همه چی من و میدونست.وقتی دیدم حرفی نمیزنه گفتم:میشه لطفا بگید با من چیکار داری؟؟؟من باید زودتر برگردم خونه.
-بریم یه جا بشینیم...خدمتتون عرض میکنم.
-نه اقای محترم....اگر میشه خیلی خلاصه بفرمایید...دوست ندارم کسی من و با شما ببینه.
-باراد..
با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:بله؟
-اسمم باراد هستش...میتونی باراد صدام بزنی.
- میشنوم اقای ملکی!
نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت:چرا دوست ندارید کسی شما رو با من ببینه!
یکی از ابروهام و بالا انداختم و گفتم:به نظرتون چرا؟
اما زود خودم و جمع و جور کردم...اه لعنت به من...همیشه باید این رفتارای جلف و داشته باشم....یکی نیست بگه بابا جان این اقا غریبه است...الان هزار و یک فکر در مورد تو میکنه.
خودم و جمع و جور کردم و سعی کردم سنگین و رنگین بدون توجه به نگاه و خنده اون بشینم.
پیچید تو یه کوچه خلوت ..یک دفعه از جام پریدم و گفتم:کجا داری میری؟خنده بلندی کرد و گفت:مگه نمیگی نمیخوای دیده بشی...کنار خیابون اصلی که نمیشه وایساد.و یه گوشه پارک کرد.کامل به سمتم چرخید و گفت:خیلی وقته تو دانشگاه زیر نظرت دارم...فکر نکن پسر علافی هستم....اما وقتی موردی و پیدا کنم که خاص باشه براش وقت هم میزارم.
انگار داره در مورد جنس و کالا حرف میزنه.نا خودآگاه اخمهام رفت تو هم روم و به سمت پنجره برگردوندم و هیچی نگفتم تا حرفهاش تموم بشه. حسابی هندونه زیر بغلم گذاشت و کمی از خودش گفت...البته از حودش تعریف نکرد و فقط از موقعیت شغلی و خانوادگی و این چیزها گفت...باز جای شکر داشت...حداقل از این ادمهای تازه به دوران رسیده نبود که یسره منم منم کنه...سکوت که کرد به سمتش برگشتم و گفتم:خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟
با اینکه منظورش و خوب فهمیده بودم...اما باید یه حالی ازش میگرفتم....مرتیکه فکر کرده خوش تیپ و پولداره و ادم حسابین میتونه در مورد هر کسی هر جور دوست داره حرف بزنه.
کمی جا خورد.انگار تا حالا کسی اینجوری باهاش برخورد نکرده بود.خیلی به خودش مطمئن بود.
-از دست من ناراحت شدید؟
-بله!
-میتونم بپرسم چرا؟
-بله!
خنده ای کرد و گفت:خب چرا؟
-چون یه طوری حرف میزنید انگار من یه کالا هستم و شما یه خریدار !یعنی چی براش وقت میزارم؟
بر خلاف لحن تند و عصبی من .خیلی اروم گفت:سوء تفاهم شد انگار...من منظوری نداشتم.
از ماشین پیاده شدم و محکم در و کوبیدم به هم و با همون عصبانیت گفتم:حرفهاتون و شنیدم.خیلی مشعوف شدم.خدا نگهدار.
هنوز چند قدم دور نشده بودم که پیاده شد و گفت:خانوم شیانی!
برگشتم و سرم و به نشونه بله تکون دادم.چند قدم به سمتم اومد و گفت:باور کنید من منظور بدی نداشتم.قصدم هم مزاحمت نیست.خواهش میکنم اجازه بدید چند وقتی با هم در تماس باشیم...قول میدم متوجه سوء تفاهمتون بشید.
بیچاره انگار خودشم فهمید چی گفته.البته قبول دارم منم تند رفتم....اما حتی اگرم قرار بود رابطه ای باشه.باید گربه رو دم حجله میکشتم....خودمونیم..در کنار اون بودن شاید میتونم بگن ارزوی خیلی از دخترای دانشگاه بود.
-ببخشید فکر میکنم اشتباه گرفتید.من اهل اینجور روابط نیستم.
خیلی دستپاچه گفت:اما من قصدم فقط دوستی نیست.
با لحن خونسردانه و جدی گفتم:
-پس در اینصورت باید خانواده ام تصمیم بگیرن...
کلاسورم و تو دستم جابجا کردم و پشت بهش مسیرم و ادامه دادم...میتونستم همونجوری هم ببینم مات و مبهوت مونده.اما جالب تر از اون اتفاقی بود که اونشب افتاد.
ساعت تقریبا حول و حوش 10 بود...لعبت داشت میز شام و میچید و ما مشغول تلوزیون دیدن بودیم که تلفن زنگ خورد.گوشی رو که کنار دست من بود همونطور که نگاهم به تلوزیون بود برداشتم و گفتم:
-بله؟
-سلام خانوم.
-سلام بفرمایید.
-منزل اقای شیانی؟
-بله بفرمایید.
-میتونم با خانوم شیانی صحبت کنم؟
من که قیافم شکل علامت سوال شده بود گوشی به سمت مامان که نگاهم میکرد گرفتم و در جواب چشم و ابروش که میپرسید کیه شونه بالا انداختم. و دوباره به تلوزیون خیره شدم و در جواب بابا که هنوز از تلوزیون چشم بر نداشته بود و پرسیده بود کی بود؟گفتم:
-نمیدونم....نشناختم...
اما با شنیدن خواهش میکنم خانم ملکی از زبون مامان چشمام 8 تا شد.
تمام تنم چشم شد و خیره شدم به مامان تا تلفنش تموم شد...بلافاصله لعبت که انگار کشیک میکشید گفت:اقا غذا اماده است...بفرمایید.
مامان زیبا هم بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت و در همون حال گفت:شرمنده لعبت جان نشد کمکت کنم.دستتم درد نکنه برای خودت هم ببر
و پشت سرش بابا به سمت آشپزخونه رفت و سر راهش دستش و انداخت دور شونه من و همونجور که من و به سمت آشپزخونه هدایت میکرد گفت:بیا بریم از زیر زبونش بکشیم ببینیم کی بود.
عاشق بابا بودم..همیشه فکر ادم و میخوند و میزد تو هدف.
سر سفره بدون اینکه ما چیزی بپرسیم مامان شروع کرد...اول نگاه پر معنی که توش غم.حسرت.ناراحتی.استرس و در اخر خوشحالی موج میزد به من کرد و گفت:دخترمون اینقدر بزرگ شده که تند تند براش خواستگار پیدا میشه....چند تاییشون بدون اینکه به خودش بگم رد کردم...چون موقعیت خوبی نداشتن...اما این یکی موقعیتش طبق اون چیزی که تعریف کردن بد نبود.
بابا لبخندی زد و گفت:به سلامتی...خدارو شکر که خیر بود.بالاخره خونه ای که توش دختر هست باید درش باز باشه.
با عصبانیت گفتم:چرا مثل آدمهای عهد هجر و بی سواد حرف میزنید؟چرا نظر من و نمیپرسید؟
بابا قهقهه ای زد و گفت:هنوز که اتفاقی نیافتاده.نظر شما هم میپرسیم.خب بگو نظرت و بابا!
از رفتارم خجالت کشیدم.بابا که نمیدونست من میشناسمشون.حالا فکر میکرد هول شدم.راستش حسابی غافل گیر شده بودم...فکر نمیکردم اینقدر زود وارد عمل بشه.
مامان با استرس گفت:اما من قول فردا شب و دادم.راستش اینقدر مودبانه و با شخصیت صحبت کرد روم نشد بگم نه.
اینبار بابا با اخم نگاهش کرد و گفت:مگه ما ادم نبودیم اینجا؟
مامان سرش و پایین انداخت و گفت:خودمم بعد از اینکه قبول کردم فهمیدم اشتباه کردم.حالا میخواید زنگ بزنم کنسل کنم؟
بابا سری تکون داد و گفت:لازم نکرده.
بعد طوری که انگار با خودش حرف میزنه زمزمه کرد:انگار ما برگ چغندریم.حالا پیش خودشون میگن دختره رو دستشون مونده زودی قبول کردن.
مامان طفلی که خودش هم میدونست اشتباه کرده سرش و انداخت پایین و هیچی نگفت.کلا خونه ما حق سالاری بود..هر کس حرف حق میزد بقیه بی چون و چرا میپذیرفتن.برای طرفداری از مامان گفتم:اشکال نداره بابا...یه وقتها ادم تو یه موقعیتهایی یه حرفی میزنه بعد متوجه میشه اشتباه شده.اما نمیشه کاریش کرد...ما هم که میدونیم من تو خونه نموندم..پس مهم نیست بقیه چی فکر میکنن...
بابا روش و به سمت مامان که سرش پایین بود و با غذاش بازی میکرد برگردوند و دستش و انداخت دور گردنش و اون و به سمت خودش کشوند .بوسه ی نرمی روی موهاش زد و گفت:معذرت میخوام...تند رفتم.اما پونه دختر منم هست.دوست داشتم منم تو تصمیمت شریک میکردی.
اینقدر محو عشقولانه هاشون شدم که نتونستم بگم:پس نظر من چی؟فردا صبح با کلی قر و قمیش و ناز و ادا بیدار شدم و رفتم پایین.مامان و لعبت مشغول تمیز کردن خونه بودن.با بی حوصلگی خودم ول کردم رو کاناپه و گفتم:چقدر شلوغش کردید...مگه چه خبره؟ول کنید بابا!
لعبت زودتر از مامان گفت:یعنی چی دختر؟بالاخره چی.دختر باید شوور کنه دیگه تا کی میخوای ور دل مامان و بابات بشینی؟
-شوور میکنم اما نه الان..خیلی زوده.من تازه ترم اول دانشگاه هستم.
-ترم اول دوم نداره!بخت که ترم نمیشناسه...وقتی در خونت و زد باید بهش جواب بدی.
قبل از من مامان گفت:لعبت خانوم ولش کن بچه رو.راست میگه!الان که وقت شوهرش نیست.اگرم ما قبول کردیم بیان فقط به خاطر ادب بود.
لعبت پشت چشمی هم برای مامان نازک کرد و گفت:خانوم جان قربونتون برم.شما هم که حرفهای این فسقلی و میزنید.
-لعبت خانوم.مگه من جای شمارو تنگ کردم؟
لعبت چنگی به لپش زد و گفت:خدا مرگم بده.این چه حرفیه؟من خوبیت و میخوام.اصلا 100 سال بمون ور دل مامان و بابات..من نوکرتم هستم عزیزم.
طفلی ناراحت شد..اما نباید تو کار ما دخالت میکرد خب.

شب شد و مهمونها اومدن...خدایی چه تیپی داشت !کت و شلوار مشکی بلوز سفید که استینش که با دکمه سراستینهای طلا تزیین شده بود از استین کتش بیرون زده بود.کروات باریک مشکی که طرحهای بوته جغه سفید روش داشت و کفشهای مشکی براق.موهای مردونه اصلاح شده اش هم در اثر مالیدن کرم مو برق میزد.بقیه اعضا خانواده اش هم خوش تیپ و خوش پوش بودن.با دیدن پدرش یاد اون روز دانشگاه افتادم...وای خدای من چرا این اون روز اونجا بود؟چه شانسی؟
اون روز هوس شیطنت به سرم زده بود...خیلی وقت بود از بس همه استادها هندونه زیر بغلم گذاشته بودن که درست خوبه و کارات خوبه و شاگرد اولی جو گیر شده بودم و شیطنت نکرده بودم اما اون روز دیگه طاقتم تموم شده بود.با یکی 2 تا از پسرها و البته اهو و فرشته نقشه ام و عملی کردیم.تمام پودر گچهای پای تخته رو ریختم روی پنکه سقفی کلاس و نشستیم منتظر استاد.بعد از اینکه استاد اومد و شروع کرد به درس دادن.نیم ساعت بعد دستم و بلند کردم.استاد که فکر کرد سوال دارم گفت:بفرمایید خانوم شیانی!
-استاد خیلی گرمه میشه پنکه رو بزنیم؟
استاد با چشمهای گرد شده گفت:گرمه؟تو این فصل و گرما؟والله من که بیرون داشتم میلرزیدم.
-ولی ما خیلی گرممونه.
-خب ژاکتتون و در بیارید.
-آخه نمیشه!
-چرا؟1!!!
-مانتومون پشتش گیر کرده به درخت پاره شده.
همون موقع زدم تو پهلوی اهو ...یعنی تو هم یه چیزی بگو که همزمان همدستهامون هم شروع کردن که بله استاد..گرمه...ما هم گرممونه و به ناچار استاد پنکه رو روشن کرد!!!اما چشمتون روز بد نبینه .... چنان غباری بلند شد که همه با سرفه از در رفتیم بیرون و کلاس تعطیل شد.ساعت بعد سر کلاس ریاضی نشسته بودم که اومدن و صدام کردن....زیر لب گفتم:اینم از اولین کمیته انضباطی و تا از در رفتم بیرون به پسری که اومده بود صدام کرده بود گفتم:باید برم کمیته انضباطی.خودم میدونم.
اونجا بود که اقای ملکی هم اتفاقی اون روز توی اون اتاق بود و کلی جلوی اون بازخواست شدم و با یه تعهد بیخیالم شدن.
با صدای بابا که گفت نمیشینی دخترم..متوجه شدم همه نشستن و من سرپا دارم نگاشون میکنم.خنده ای کردم و گفتم ببخشید.
آقای ملکی هم خندید و گفت:احتمالا ایشون هم مثل من یاد خاطراتی افتادن.
پس اونم من و یادش بود.چه ابروریزی شد.
خلاصه بعد از حرفهای تکراری و خسته کننده در مورد همه چیز رسیدن به خواستگاری و اینکه من و باراد باید با هم صحبت کنیم.
من که به بابا اینها گفته بودم نه از اینکه بابا موافقت کرد حسابی جا خوردم...اما خودم و نباختم و بلند شدم و به سمت حیاط راهنماییش کردم.راستش امادگی اینکه تو اتاقم ببرمش و نداشتم.وقتی رسیدیم بیرون گفتم:همیشه اینقدر عجولانه تصمیم میگیرید؟
-نه همیشه.وقتهایی که بدونم ممکنه جا بمونم.
همونطور که روی تاب مینشستم گفتم:از کی؟
-از رقبا!
-کودوم رقبا؟
-شما خیلی سرت تو کار خودته.بهتر یه کم به دور و برت هم دقت کنی!
-احتیاج ندارم به دور و برم دقت کنم.چون برام مهم نیست چی میگذره...فوقش 2 تا پسر میخوان بهم توجه کنن...همون بهتر فکر کنن نفهمیدم و برن پی کارشون.من حوصله این جنگولک بازیا رو ندارم.دلم نمیخواد سرم به این جور چیزا گرم بشه و از هدف اصلیم جا بمونم.
با حالت شوخی گفت:فقط حوصله شیطنت و آزار و اذیت داری؟اره؟
دوباره یه ابروم و بالا انداختم و گفتم:پس خبرش به شما هم رسیده؟
خنده مردونه ای کرد و گفت:خبر شیطنتهای تو به همه جا رسیده.
-اما من که هنوز شیطنتی نکردم.
-هنوز؟مگه بازم میخوای شیطونی کنی؟
لحنش خیلی صمیمی شده بود..انگار باز بند و اب داده بودم..کلا نمیتونستم 2 کلوم رسمی با کسی حرف بزنم.تازه همین که آروم یه جا نشسته بودم خودش کلی بود.وگرنه الان رو تاب وایساده بودم و حرف میزدم.فکر کنم از بحث اصلیمون دور شدیم.
-بحث اصلی منم و شما.اینکه من اینقدر از شما خوشم اومده که بلافاصله اومدم خواستگاری.
-خیلی اشتباه کردید.من اینجا چیکاره بودم؟
-همه کاره!منم اومدم بدونم نظر شما چیه.
-نظر من...
نذاشت حرفم و تموم کنم و دستش و به نشونه صبر کن اورد جلو گفت:عجول نباش....احساسی هم تصمیم نگیر.کمی فکر کن.نمیدونم چرا در برابر من شمشیرت و از رو بستی...البته میدونم با همه پسرها اینجوری هستی...اما من با خانوادم اومدم تا بدونی قصدم فقط رابطه دوستی نیست.
-خیلی ضربتی عمل کردی.من باید فکر کنم...خیییلییی..باور کن تا این لحظه 1 بارم به ازدواج فکر نکردم..من اصلا امادگی ندارم..به خدا خودم و لوس نمیکنم..
-تا هر وقت دوست داری فکر کن...ولی فکر کردن تنها چه فایده داره....به چی میخوای فکر کنی؟نه از من چیزی میدونی!نه شناختی داری!بهتر نیست یه مدتی و مثل نامزدی....با هم باشیم...تو هم فکر کن...بدون هیچ محرمیتی و با آگاهی خانواده ها.
-نه!من اول باید ببینم اصلا میخوام ازدواج کنم یا نه!
-بالاخره چی؟یه روزی باید ازدواج کنی!
-شاید اون روز بخواد چند سال دیگه باشه!نمیتونیم تا چند سال با هم بریم و بیایم که....
-نمیخوای که من و از سرت باز کنی؟
-نه باور کن...من اصلا نمیدونم میخوام ازدواج کنم یا نه...تورو خدا...توروخدا گیر نده...بزار فکر کنم!
سرش و با ناراحتی پایین انداخت و گفت:امیدوارم زیاد طول نکشه و به نتیجه درستی برسی....من نمیگم من خیلی خوبم....اما موقعیتم از همه لحاظ ایده آل هستش....و میدونم تا این لحظه هیچ دختری نتونسته بود من و اینقدر مجذوب کنه که اینقدر سریع از مادرم بخوام بریم خواستگاری....من منتظرت میمونم پونه..
سرش و انداخت پایین و گفت:..ببخشید به اسم صدات کردم...ترسیدم ارزوش همیشه به دلم بمونه....
و بدون هیچ حرفی به سمت اتاق رفت.من هم دنبالش راه افتادم و رفتم تو با ورود ما لحظه ای همه ساکت شدن.باراد رفت و سر جاش نشست...در حالی که استرس از نگاهش میبارید..لبخندی به همه تحویل داد ...منم که از اولم لبخند رو لبم بود.بعد از 1 ربع خانواده ملکی عزم رفتن کردن و با تعارفات مامان برای موندن شام موافقت نکردن...بعد از رفتنشون مامان و بابا هیچ حرفی نزدن...نه موافقتشون و اعلام کردن و نه مخالفتی کردن...خوشحال بودم که تصمیم گیری و میزارن به عهده خودم و پاپیچم نمیشن...تنها صحبتی که کردن این بود که خانواده محترمی بودن...شاید هم یه جورایی این حرفشون موافقتشون و میرسوند تا من بتونم بهتر تصمیم بگیرم....
بعد از اون خواستگاری من و باراد هیچ برخوردی با هم نداشتیم...نه اون سمت من میومد نه من.....فقط گاهی متوجه سنگینی نگاههای گذراش میشدم...الحق که خیلی خوشگل و خوش تیپ بود.....من باید خوب فکر میکردم...نباید احساسی عمل میکرم..نباید فقط صرفا به خاطر اینکه اون پسریه که همه دخترا چشمشون دنبالشه جواب بله میدادم....من واقعا توانایی اداره یه زندگی و نداشتم....
تا اینکه یه روز با آهو و فرشته داشتیم تو راهرو ساختمون عمومی قدم میزدیم که دیدم صدای آشنا میاد..کمی جلو رفتم و از لای در دیدم که آقای باراد ملکی مشغول تدریس هستن!!!!
مگه این استاد بود؟نشنیده بودم بگن تدری
برچسب ها: دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54554

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا