تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل پنجم)



چش شد؟یه چیزیش میشد به خدا!پا شدم و از کلاس اومدم بیرون به حالت دو رفتم سمت ساختمون خودمون ولی تا رسیدم بچه ها اومدن بیرون و کلاس خودمونم تموم شد.....ای بخشکی شانس...یه غیبت هم خوردم.آهو و فرشته تا از در اومدن بیرون من و دیدن و بدو به سمتم اومدن و گفتن:چی شد؟؟؟چرا نیومدی؟براشون همه چیز و تعریف کردم منتها با حرص و اونها هم میخندیدن...آهو زد تو سرم و گفت.:..مرده شورت و با اون نقشه ات.این که فهمید...
-نمیدونم از کجا فهمید...مسخره.....!
اون ترم و با نمره های عالی تموم کردم و منتظر ترم بعدی شدم..تو این فاصله با شایلین تماس گرفتم تا کمی با هم بریم گردش...هر دومون کلی حرف برای گفتن داشتیم ...اون هم کم شیطونی نکرده بود ....همه چی و براش گفتم...حتی باراد و زد توسرم و گفت:خیلی احمقی بابا!شانس اومده در خونت در میزنه میگی ما خونه نیستیم؟؟؟
براش گفتم امادگی ازدواج ندارم..طبق معمول مسخره بازی در اورد و گفت:اما من خیلی آمادگیش و دارما...میخوای ادرس مارو بهش بده
-خیلی لوسی...تو همیشه باید همه چیز و به مسخره بگیری؟؟؟
شایلین-باشه من لوسم تو هم خری.!این به اون در!
-راستی ببینم از این داداش کنه سه پیچت خبری نیست!!!
شایلین-آهااااا...پس هنوز چشمت دنبال اونه!!!عزیزم این قبری که بالاسرش وایستادی فاتحه میخونی مرده توش نیست...برو خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه!
-باز تو توهم زدی خره؟؟؟داداش تو آدمه اصلا؟؟؟؟
شایلین-اتفاقا خودمونم به آدم بودنش شک کردیم....
لحنش جدیتی با رگه های عصبانیت به خودش گرفت و گفت:حیوونه!!!عوضی!!
چشمام گرد شده بود...چرا بهش فحش میداد؟؟؟؟
با حیرت و و در عین حال حس کنجکاوی که البته پندار بهش میگفت فضولی پرسیدم:چی شده؟؟؟؟
شایلین ادامه داد:1 هفته بعد از اون اتفاقی که بینتون افتاد.یه روز تو خونه نشسته بودیم دیدیم در میزنن!رفتم پای ایفن دیدم یه دختر 15-16 ساله است.ایفون و برداشتم و گفتم:کیه؟
-سلام........من دوست شایانم میشه در و باز کنید؟
یعنی شایان دوست به این فنچی داشت؟
در و بی اراده باز کردم و رفتم در ورودی خونه رو باز کردم...رسید پشت در...مثل ابر بهار گریه میکرد!
با شایان دعوات شده؟!
اشکهاش و با پشت دست پاک کرد و گفت:مادرتون هستن؟
از جلو در کنار رفتم و گفتم:بله...بیا تو...اومد و نشست رو کاناپه...خدایی پونه خیلی خوشگل بود...مثل این عروسک باربیا بود..با اینکه دست تو صورتش نبرده بود...من که دختر بودم از دیدنش سیر نمیشدم.
مامان و صدا کردم...از آشپزخونه اومد بیرون و با چشم و ابرو ازم پرسید کیه؟؟...اما من بلند گفتم:فکر کنم دوست دختر شایانه!
مامان کمی جلو اومد و با تعجب نگاش کرد و اولین سوالی که پرسید این بود....چند سالته تو؟
بیچاره دختره شدت گریه اش بیشتر شد...مامان دستمال داد بهش و به من اشاره کرد براش اب بیارم...ما فکر میکردیم با هم دعواشون شده و این چون سنش کمه اینکارهارو میکنه...اما....
بعد از اینکه کمی اروم شد مامان پرسید چی شده؟
-به خدا خانوم من دختر بدی نیستم....به خدا منم خانواده دارم...خونه ما هم حالا نه مثل شما...اما به خدا بزرگه....خانوم خانوادم بفهمن میکشنم!
مامان –خب چرا باهاش دوست شدی؟؟؟حالا اشکال نداره...به هم بزن...قول میدم نزارم اذیتت کنه...اصلا شایان این کار و نمیکنه....
-کاش فقط یه دوستی بود!
-پس چیه؟
سرش و تا جایی که میشد پایین انداخت بیچاره از خجالتش...با صدای از ته چاه در اومده ای گفت:من باردارم.
مامان از تعجب داد زد:هااااااااااااااااان؟
-به خدا خانوم گولم زد....الان نمیدونم چیکار کنم؟؟؟؟تورو خدا شما بگید!!!!صبحها حالت تهوع امونم و بریده....
-شایان میدونه؟
-نه!روم نمیشه بهش بگم....چی باید بگم؟؟؟ما فقط....ما فقط.....فقط 1 بار....گولم زد....دوستش داشتم...الانم دارم.....گفت هیچی نمیشه...گفت برای محکم شدن رابطه لازمه...گفت یه نیازه....
داشت هق هق میکرد که در باز شد و شایان اومد تو.....متوجه دختره نشد و داشت تند تند طلب غذا میکرد و غر میزد که یهو چشمش افتاد به دختره....دهنش 10 متر وا شد ...اومد سمتش و گفت:ترانه!!!!اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟مگه نگفتم خودم هزینه اش و میدم...درستش میکنم؟؟؟مگه قرار نشد بزاریم وقتی اینکار و بکنیم که قراره بیام خواستگاری؟؟؟
دستش و گرفت و با یه حرکت از رو مبل بلندش کردو گفت:پاش و پاش و بریم بزارمت خونتون!چرا گریه میکنی؟؟؟؟باز شروع کردی؟؟؟؟تقصیر خودت بود...بس که وول خوردی....
یهو مامانم داد زد...خفه شو...بسه دیگه....حالم و به هم میزنی...تو به دختر 15-16 ساله هم رحم نمیکنی!!!
شایان لب پایینش و گاز گرفت و نفسش و با صدا بیرون داد..از عصبانیت پره های بینیش گشاد شده بود و زل زده بود به دختره...من جای دختره بودم بچه که هیچی ضربان قلبمم میافتاد ......
شایان گفت-ترانه من کردم خودمم قبول کردم درستش کنم...مگه با هم قرارهامون و نذاشتیم؟؟؟؟
مامان گفت:چی و درست میکنی؟؟؟درست کردی خبر نداری....
-چی و درست کردم مامان!!!
-یه بچه....یه بچه بی زبون درست کردی برای این دختر بدبخت!!!
شایان بیچاره چشماش داشت میزد بیرون با تعجب و ناباوری گفت:بچه؟؟؟؟؟
و رو به ترانه گفت:دیوونه شدی؟؟؟چرت و پرت میگی چرا؟؟؟؟
جواب ازمایشی در اورد و به طرفش گرفت.جالب بود خیییلییی با احترام با شایان بر خورد میکرد....خداییش دوستش داشت....ولی میدونی اختلاف سنیشون 10-11 ساله...
جواب و گرفت و گفت:کاش میشد بگم کار من نیست....
رو مبل ولو شد و نعره زد لعنتی.......
شایلین به من که دهنم باز مونده بود نگاه کرد و گفت:خودت و جمع کن بابا.....بعد بینیش و گرفت و گفت...چه بو گندی هم میده...مسواک نمیزنی نه؟؟؟؟!!!
من که هنوز تو بهت بودم گفتم:خب؟؟؟بعد؟؟؟؟
هیچی دیگه...رفتیم خواستگاریش و نامزدی گرفتیم و به اصرار مامان و بابا صیغه کردیم تا یه جوری نشون بدیم بارداری تو دوران صیغه اتفاق افتاده!
-چرا ننداختین بچه رو؟؟؟؟

اول مامانم راضی نشد...گفت شایان باید ادب بشه...دختره هم بیچاره میترسید...بعد شایان هم مامان و راضی کرد...هم دختره رو.....اما وقتی رفتن برای کورتاژ دکتر...البته دکتر که چه عرض کنم....پروانه پزشکیش باطل شده بود.....گفته بود اگر کورتاژکنم احتمال داره رحمشم از دست بده و دیگه بچه دار نشه.....تازه گفته بود 1 هفته بعدش حد اقل باید استراحت داشته باشه....بعد دختر بیچاره کجا میرفت استراحت میکرد 1 هفته؟


شایلین باورم نمیشه...
-نکنه داداش خر من به تو هم تجاوز کرده بعد بهت قول ازدواج داده...
-داداش تو به هفت جدش خندیده باشه..تا الان دستشم به زور به من خورده.....خب؟؟؟بعد چی شد؟؟؟؟
-هیچی دیگه..رفتیم سریع خواستگاری ..قبول نمیکردن که...میگفتن دختر ما هنوز بچه است...نمیدونستن داره مامان میشه بیچاره!!!اینقدر مامانم و بابام خواهش و التماس کردن و شایان به اسرار مامان و من و بابام نقش عاشقهارو بازی کرد تا قبول کردن....بابامم گفت باید صیغه اشون کنیم..که یه بهونه ای برای بارداریش بیاریم....باز اونها گفتن نه...و بابام با کلی دلیل و برهان که جوونن..خامن..عاشقن اتفاق بدی ممکنه بیافته باز قانعشون کرد....
-حالا فهمیدن بالاخره؟؟؟
-آره بابا ترانه بیچاره شکمشم اومده بالا......کلا اومده خونه ما مونده...خانوادش یه جورایی تردش کردن...خیلی ناراحت شدن وقتی فهمیدن....کلی با بابام دعوا کردن که تقصیر شما بود اگر محرم نبودن این اتفاق نمیافتاد....بیچاره بابام!!!
همونطور زل زده بودم بهش تا ادامه اش و بگه...یهو گفت:
-چرا مثل خر تو گل مونده که به صاحبش نگاه میکنه نگام میکنی؟؟؟؟
-د...بنال دیگه...چرا سریالی حرف میزنی؟؟؟؟
-تو چقدر فوضولی...شاید اصلا نخوام رازهای خانوادگیمون و برات بگم...
-گمشو بابا...فقط نحوه بارداریش و تعریف نکردی...بگو دیگههه!!!!
-قول میدی اگر گفتم بهم شام بدی؟؟؟؟
-آره شامم میدم کوفت کنی...بگو!
-حالا اومده خونمون دیگههههه.....درسشم داره غیر حضوری میخونه.......مامانش اینها گفتن بریم بندازیم..مامانم هم گفت باشه...با همون دکتره هماهنگ کرد و موضوع رو گفت و قرار شد لو نده...رفتیم اونجا دکتره انگار بار اولشه مارو میبینه باز معاینه و این چیزا و آخرشم گفت اگر بندازمش دیگه بچه دار نمیشه...مامان خودش گفت به درک..نشه...اما مامان من گفت من نوه میخوام....چی چی و به جهنم!!!اونها هم دیگه هیچی نگفتن.....
ولی اینقدر دختر ماهیه....خاک بر سر شایان کنن..لیاقت نداره....اینقدر اذیتش میکنه...محلش نمیزاره...سرش داد میزنه....مامانم به ترانه گفت بچه ات به دنیا اومد بده به من ازش جدا شو..اینقدر گریه کرددددد...میگفت من شایان و دوست دارم...از اون گذشته مگه میشه از بچه ام بگذرم؟؟؟تازه گیها بچه اش تکونم میخوره....ما که نمیفهمیم خودش میگه...اما شایان بیشعور وقتی با ذوق بهش گفت شایان بچه تکون میخوره گفت:خجالت بکش...ذوق کردن داره؟؟؟؟طفلی اشک تو چشماش جمع شد....
مامانم هم گفت...تو باید خجالت بکشی...با 26 سال سن یه دختر 14-15 ساله باردار جلوت نشسته!....تازه...
-اااااه!چقدر حرف میزنی...حالم بد شد....خیلی خبر خوبی بود..دائمم تعریف میکنه....
با لحن جدی گفت:نکنه هنوز دلت پیش شایانه!
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم:تو نمیخوای باور کنی من هیچ علاقه ای به داداش جنابعالی ندارم؟
-پس حرفهای اون روزت؟؟!!!
-بابا من تو شوک چیز دیگه بودم....جدی نگیر!
واقعا اگر اون ناشناس شایان نبود پس کی بود؟؟؟شایدم خود شایان بود....میدونستم از این کارها میکنه....خیلی از پسرها هستش...عاشق 1 نفرن اما با خیلیا عشق و حال میکنن!!!پس چرا هنوزم ایمیل میده؟؟؟؟یعنی اینقدر وقیح و پررو هستش؟؟؟؟نمیدونه بابام میکشتش اگر با این شرایط حتی اسم من و بیاره؟؟؟شایدم اصلا صاحب اون ایمیلها شایان نیست...ای خدااا..دارم گیج میشم...
با ضربه ای که به بازوم خورد به خودم اومدم.....قیافه بهت زده به خودت نگیرااا...من شام میخوام...حسابی هم گرسنه امه...

نگاهی به ساعت کردم ساعت 9 و نیم بود..میدونستم دیر میشه و بابا دعوام میکنه....اما مگه میشد از دست این مادر فولاد زره در رفت؟رفتیم نشستیم تو یه فست فود و غذا سفارش دادیم و وقتمون و به صحبتهای معمول گذروندیم..تازه غذارو اورده بودن که مبایلم زنگ خورد...نگاهی به شماره اش کردم...شماره مال ایران نبود..پس پندار بود...آخ جون...خیلی وقت بود باهاش حرف نزده بودم...با ذوق گوشی و بر داشتم و گفتم:سلام داداشییییی!!!


زهر مارو داداشی..درد بی درمون بگیره داداشی.....کجایی تو؟
جا خوردم...چرا اینجوری حرف میزد؟؟؟؟گفتم:چی شده؟؟؟
-میگم کجایی؟
-اومدیم بیرون شام بخوریم.!
-با کی؟
-شایلین.
-دیگه؟
-هیچ کس...خودمون 2 تاییم.
-داداشش؟؟؟؟
-نه بابا..خودمون 2 تاییم...
شایلین که فهمید اوضاع قاراش میشه و منم معذبم بلند شد و گفت میرم دستام و بشورم.
-چته پندار؟تو چرا اینجوری میکنی؟به من شک داری؟
-نه به اون شایان هیز. بی همه چیز شک دارم.
-اگر به من شک نداشتی مطمئن بودی اگر من هر روز هم با شایان بیرون باشم اتفاقی نمیافته!در ضمن من به بابا گفتم و اومدم بیرون.
-به بابا گفتی!اون هم اجازه داد؟؟؟
با عصبانیت داد زدم...:اینقدر بزرگ شدم خودم بدونم چیکار کنم چیکار نکنم.
همه برگشتن نگام کردن...خجالت کشیدم...اما از رو نرفتم.
-مطمئنی بزرگ شدی؟کاش اینقدر که ادعای بزرگیت میشد خیلی چیزای دیگه رو هم میفهمیدی.
و بعد از کمی مکث گفت:نیم ساعت دیگه زنگ میزنم خونه....خونه نباشی من میدونم و تو!
و گوشی و قطع کرد.همزمان شایلین هم اومد و نشست...چشمهام پر اشک شده بود...چرا اینجوری میکنه؟یه تیکه از پیتزام و برداشتم و همراه با لقمه ام بغضم رو هم فرو خوردم...شایلینم که دید پا به گریه ام...بدون حرف غذاش و خورد...تموم که شد زودی بلند شدم و حساب کردم...شایلین گفت:شوخی کردم دیوونه...سهم خودم و میدادم من...
لازم نکرده بیا بریم..دیر شد.
در حالی که دستش و گرفته بودم و به سمت ماشین میکشیدم گفت:باز تو بچه ننه بازیت شروع شد؟چی گفت اون اق داداش غیرتیت؟؟؟میگفتی شایان نامزد کرده اینقدر به من و تو گیر نده!
-اگر براش تعریف کنم چیکار کرده که عمرا نمیزاره با تو هم برم و بیام!
-به من چه؟مگه من اینکار و کردم؟
-چمیدونم...خله دیگه...
رسیدیم در خونشون و پیاده شد و من با سرعت رفتم خونه تا پام و گذاشتم تو تلفن زنگ خورد...مامان گوشی و برداشت....پندار بود...از صحبتهاشون فهمیدم....
مامان-بله؟...بله همین الان رسید.....پندار بس کن......باشه...باشه...داد نزن گفتم باشه.....
در حالی که گوشی و میذاشت آروم گفت خدا حافظ!و رو به من کرد و گفت:کجا بودی تا این وقت شب؟
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:تازه ساعت یه ربع به یازدهه!

بابا از تو آشپزخونه داد زد:حتما باید 1 شب بیای خونه تا دیر حساب بشه؟


در حالی که طبق معمول اشکم سرازیر شده بود گفتم:من 1 ترم سرم به درسم گرم بود...1 بار شد با شایلین یا هر کس دیگه ای بیرون برم؟؟؟بعد از این همه درس خوندن حق ندارم یه کم استراحت و تفریح کنم؟؟؟من که همیشه تا این وقت شب بیرون نمیموندم..امشب پیش اومد..غذامون دیر شد....در ثانی شما هر چی بگید حق دارید...اما پندار حق نداره زنگ بزنه شب من و خراب کنه...از وقتی رفته 1 بار پای تلفن نخواسته با من حرف بزنه....خودش اونجا معلوم نیست چیکار میکنه...فکر میکنه منم مثل خودشم....امشبم که زنگ زد...هر چی دلش خواست گفت.
و بدو به سمت اتاقم رفتم...شالم و برداشتم و خودم و با مانتو پرت کردم رو تخت و های های گریه کردم...با خوردن چند ضربه به در برگشتم و اشکام و پاک کردم و گفتم:بله؟
-دخترم...میشه بیام تو؟
-بفرمایید.
مامان اومد و کنارم نشست ..دستش و دورم حلقه کرد و من و با تموم عشقش به خودش فشرد....خدای من چطور میتونستم باور کنم اینها خانواده واقعی من نیستن؟؟؟؟
-پونه جان...عزیزم..ما که بد تورو نمیخوایم....به خدا با این وضع جامعه نمیشه اعتماد کرد یه دختر به این خوشگلی تا این وقت شب تو خیابونها باشه!
-هیچکودومتون به من اعتماد ندارید.
مامان من و از خودش جدا کرد و همونطور که شونه هام تو دستش بود به چشمام خیره شد و گفت:از ته دل که این حرف و نزدی؟؟؟ما مثل چشمامون به تو اعتماد داریم...من میگم جامعه خرابه !
-یک بار پیش اومد...میتونستید آرومتر و ملایم تر بگید....شما یه جوری برخورد میکنید ادم فکر میکنه تو دادگاه نشسته!
-تقصیر پنداره....زنگ زد مارو هم عصبی کرد.
-اصلا به اون چه؟دلم میخواد شب خونه نیام..اصلا دلم میخواد برم بمونم خونه شایلین....به اون چه ربطی داره؟
-غیرتش قبول نمیکنه عزیزم....شایلین برادر بزرگ داره...برادری که خودتم میدونی خیلی شیطونه!
-خودمم ازش خوشم نمیاد....وگرنه تا الان میتونستم 1000 بار باهاش دوست بشم....
-میدونم عزیزم...پندار جوونه..نمیتونه این و هضم کنه!نمیتونه تورو برای 1 لحظه هم با پسری ببینه!
-اصلا بهش بگید دارم نامزد میکنم...تا بدونه دیگه نیازی به غیرتی بازیهای اون ندارم!
مامان چشماش و گرد کرد و گفت:با کی داری نامزد میکنی؟
-باراد دیگه...آقای ملکی!
مامان اب دهنش و قورت داد و گفت:مگه جوابشون و دادی؟؟؟فکرهات و کردی؟
-آره فکرهام و کردم..اما جواب ندادم....هنوزم به هیچ نتیجه ای نرسیدم...اما به پندار بگید تا دست از سر من برداره...اینقدر من و چک نکنه!
مامان با لحنی پر از استرس گفت:نه!نه!بهش نگیا...تا قطعی نشده هیچی بهش نگو....خودم به وقتش میگم...هنوز خبری نیست که...
-پس بهش بگید به من کار نداشته باشه....یه بار به لباس پوشیدنم ایراد میگیره..یه بار به بیرون رفتنم..یه بار به دوستام...خسته شدم دیگه!
-باشه عزیزم..بهش میگم...

سری تکون داد و شب بخیری گفت و من و بوسید و رفت.


ترم جدید هم با سرمای زمستون شروع شد...آخ که من عاشق زمستون و برف و یخ بودم...فکرهام و در مورد باراد کرده بودم و جوابم منفی بود...ولی هنوز اعلام نکرده بودم..خوشحال بودم که باراد به پر و پام نمیپیچه و خونسردانه منتظر مونده...پسر خیلی خوبی بود...اما تنها دلیل من خودم بودم که هنوز امادگی زندگی مشترک نداشتم....
روزهای اول دانشگاه بود که از بس استاده معطلمون کرد دیر رسیدیم به سلف.....فرشته و آهو غذاشون و گرفتن...به من که رسید گفت..غذا تموم شد!
-تموم شد؟؟؟یعنی چی؟
-یعنی دیگه غذا نداریم خانوم.
-پس من چیکار کنم؟؟؟من کارت هم کشیدم...
-من امروز سیرم..به زور دوستام اومدم سلف...میتونید غذای من و بخورید.
به سمت صدا برگشتم....جناب استاد باشی بود...یه کم نگاش کردم و گفتم:در ازاش؟؟؟
اخمهاش و کرد تو هم و گفت:این چه حرفیه؟؟؟یکی بشنوه فکرای بد میکنه!دارن نگامون میکنن...خواهشا بگیرید.
خیلی گرسنه ام بود...وگرنه با این اشپزه دهن به دهن نمیشدم...سینی و ازش گرفتم و گفتم ممنون...و رو به بچه ها گفتم:بریم..
سر میز که نشستیم...آهو و فرشته دو تایی با هم گفتن:چی شد؟؟؟شما یه سر و سری با هم داریدا!!!!
در حالی که تند تند غذام و میخوردم گفتم..کوفت کنید بعدا براتون میگم..دارم میمیرم گرسنگی...الان کلاس شروع میشه!
غذامون و خوردیم و دویدیم به سمت کلاس....صدای استاد که از تو کلاس میومد نشون میداد کلاس شروع شده...در زدیم و رفتیم تو....استادم چیزی نگفت..اولین بار بود سر کلاس این استاد مینشستیم....یه مرد حدود 40-50 ساله...که وسط سرش کاملا برق میزد....ایستاده بود کنار میز و یه دستش و گذاشته بود روی میز و تند و تند درس میداد...تا آخر زنگ همونجور ایستاده درس داد و اخرش هم کیفش و برداشت و رفت!!!
هفته ها گذشت و من تصمیم قطعیم و گرفتم تا به خانواده ملکی جواب منفی بدم..اما هنوز به کسی نگفته بودم....تقریبا اواخر بهمن بود و اون روز با استادعمودی(البته من اسمش و گذاشته بودم عمودی چون سر کلاس به حالت عمودی درس میداد و میرفت)کلاس داشتیم.باید یه جوری این بشر و از جاش تکون میدادم...صبح که از در اومدم بیرون برف سنگینی اومده بود و یه فکر بکر به سرم زده بود.سر کلاس استاد که شد رفتم و یه گوله برفی درست کردم و اوردم زدم به سقف درست جایی که وایمستاد!اومد و یه راست رفت سر جاش وایساد....چند دقیقه گذشت تا گوله برف شروع کرد به اب شدن و اولین قطره چکید رو سرش...بیچاره یه لحظه سکوت کرد و باز ادامه داد...قطره دوم چکید و باز ساکت شد....انگار روش نمیشد بالارو نگاه کنه......نمیتونست فکر کنه سقف ترک داره...آخه ما طبقه اول بودیم و بالای سرمون کلاس بود....قطره سوم و چهارم پشت هم ریخت و با قطره پنجم بیچاره طاقت نیاورد و تا سرش و بالا کرد ببینه چیه....گوله برف وقت نشناس از سقف کنده شد و افتاد رو صورتش....کلاس منفجر شد....اما نه مثل استاد از عصبانیت....بلکه از خنده...بیچاره کیفش و با عصبانیت برداشت و داد زد!من دیگه سر این کلاس نمیام....بیشعورا!حساب اون کسی رو هم که اینکار و کرده خواهم رسید!
تقریبا همه میدونستن این کارها کار من..به غیر از یکی دو تایی که جدید بودن....ساعت بعد سر کلاس نشسته بودم که اومدن و صدام کردن...من اگر میدونستم کی راپورت من و میده سر به تنش نمیزاشتم.پاشدم و بدون هیچ حرفی رفتم بیرون و بدون اینکه به صحبتهای کسی که اومده صدام کرده گوش بدم به سمت ساختمون اداری راه افتادم..مسلما باید میرفتم کمیته انضباتی.دختری که دنبالم فرستاده بودن گفت:خودت میدونی چیکار کردی؟
نگاه سطحی بهش انداختم و گفتم:من کاری نکردم..اما میدونم انداختن گردن من.....دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنن!
از نیمه های راه دختره از من جدا شد...به راهرو ساختمون اداری رسیدم..هنوز به اتاق نرسیده بودم که استاد ملکی کوچک جلوم سبز شد.وقتی قیافه عصبانیم و دید گفت:باز داری میری کمیته؟چیکار کردی؟
از لحن خودمونیش جا خوردم...اما اینقدر عصبانی بودم که حال عکس العمل نشون دادن نداشتم.بی حوصله گفتم:من کاری نکردم برام پاپوش درست کردن!
خودمم میدونستم دروغ میگم..اما چاره ای نداشتم..این دومین تعهدم میشد....باید یه کاریش میکردم!
-میخوای باهات بیام؟
نه انگار پسر عمو شده بود.چپ چپ نگاش کردم و گفتم:خودمونی شدی؟!
جا خورد اما زود خودش و جمع کرد و گفت:منظوری نداشتم!دوست داشته باشی میتونم همراهیت کنم....شاید بشه رفع و رجوعش کرد!
-نه ممنون...سر بی گناه پای دار میره..اما بالای دار نمیره!
چه حرفا....خودمم باورم شد بی گناهم...
-هر طور راحتید!فقط ...باهاتون کار داشتم....دلم نمیخواست تو دانشکده صحبت کنیم....
-طاقتت تموم شد؟مگه نگقتی صبر میکنم؟
چرا من باید خودمونی صحبت میکردم اون بیچاره لفظ قلم؟؟؟نمیدونم..شاید من کلا عادت نداشتم لفظ قلم حرف بزنم!
نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:اینجا جاش نیست...خواهش میکنم !!!!بعد از کلاسهاتون تو پارکینگ دانشکده منتظرتونم!
سرم و تکون دادم و به سمت اتاق راه افتادم!
-راستی خانوم شیانی!بابا توی دفتر هستش....میتونید رو کمکش حساب کنید!
این و گفت و رفت!ای بابااااااااا!!!!!چه بد شد...حالا میگه این دختره چقدر شره!اون از اوندفعه اینم از حالا....ناچار بودم به رفتن..در زدم و بعد از اجازه ورود وارد شدم..بله!!!!ملکی بزرگ نشسته بود و با دیدن من لبخندی زد و سرش و تکون داد!مسئول کمیته انضباطی با عصبانیت گفت:خانوم شیانی...شما دست بر نمیدارید از این کارها؟مگه استادها هم سن شما هستن باهاشون شوخی میکنید؟
-کار من نبود!
-پس کار کی بود؟
-من نمیدونم...ولی کار منم نبود!
-حتما تو فیلمی هم که ازتون گرفتن شما نیستید؟؟؟منم؟؟
فیلم؟؟؟کی از من فیلم گرفته بود...عجب ادمای عقده ای پیدا میشن....
نباید خودم و میباختم..شاید داشت یه دستی میزد...و همونطور هم بود!
-ببینم!!!میشه فیلمش و بینم؟؟من نبودم...شاید کس دیگه بوده!
اقای سروری مسئول کمیته سری تکون داد و گفت...بشین تعهد بنویس!
-من نمینویسم...کاری نکردم...چرا هر اتفاقی میافته همه فکر میکنن کار من بوده؟
اقای ملکی-اقای سروری..اینبار من ضامن میشم...خواهش میکنم...به خاطر من...!!!
وای نه..به خاطر این نه....من حوصله ندارم تو رو دربایستی یه عمر با پسرش زندگی کنم.....تعهد بدم خیلی بهتر از این کاره!برای اینکه زیر دین کسی نمونم سریع گفتم:آقای ملکی شما لطف دارید اما من کاری نکردم که کسی بخواد ضامنم بشه....تعهدم نمیدم....
خنده پر معنی کرد و هیچی نگفت:بیچاره آقای سروری مونده بود چیکار کنه.....انگار روش هم نمیشد جلوی استاد داد و بیداد کنه....
کلافه گفت:استاد از دستتون خیلی ناراحت شده!
-واقعا حرکت زشتی بود...اما چرا من باید تعهد بدم؟؟؟؟
کم کم بغضم هم داشت میترکید...تا همین جاش گریه نکرده بودم خیلی کار بزرگی بود.....
آقای سروری لب پایینش و گزید و بعد از کمی مکث گفت:خانوم شیانی یک بار دیگه اینجا ببینمتون مستقیم نامه اخراج و میزارم تو پرونده اتون....
برو بابا!هیچ کار نمیتونی بکنی!!!
ولی برای ظاهر سازی گفتم:خیالتون راحت!اگر برام
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54553

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا