تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل ششم)



تا پنجشنبه 2 روز مونده بود..باید فکر میکردم و تصمیم میگرفتم.....طبق عادت اخیرم آهنگ وانمود و گذاشتم و خیره شدم به سقف....خدایا.!!!من و چه به فکر کردن به یه پسر!فکر کردن به آینده...به زندگی مشترک!احساس میکردم برام خیلی زوده....اما این تنها دلیل منفی بودن نظرم نبود!دلیل دیگه اش....دلیل دیگه اش اون ناشناس عاشق بود....چطوری تونسته بود من و از توی دنیای مجازی وابسته خودش کنه؟؟؟چطوری تونسته بود اینقدر رو من تاثیر بزاره که من به خاطر یه کسی که اصلا نمیدونم مرد هست یا زن؟نخوام به خواستگارم فکر کنم؟اگر جواب مثبت میدادم و اون همچنان به ایمیل زدن ادامه میداد چی؟وای که چقدر دلم میخواد بدونم کیه؟کجاس؟اصلا من و از کجا میشناسه؟منم میشناسمش؟چه شکلیه؟یه پسر قد بلند....هیکلی....با موهای مردونه قهوه ای....چشمای عسلی روشن....لبهای قلوه ای!خوش تیپ!!!
اووووو!!!!چه خوش اشتها!!!
خب یه پسر با قد متوسط....لاغر......از اینا که موهاشون و یه ور میکنن....پیراهنشون و میندازن رو شلوارشون......خجالتی.....
نا خودآگاه دستم رو هوا تکون دادم..انگار خوشم نیومد خواستم اون ذهنیت و پاک کنم.....
یه پسر با قد متوسط....یه کم شکم داره....با شلوار جین.....موهای بلند از پشت بسته شده!!!
-اه!پونه...خاک بر سرت...نشستی برای خودت یه موجود خیالی رسم میکنی؟پسره به این خوش تیپی و خوش هیکلی و با کلاسی تو واقعیت جلوت داره بال بال میزنه !تو داری یه عشق مجازی و رنگ واقعیت بهش میزنی؟؟؟بدبخت بیچاره اگر این و به خاطر یه ناشناس مثلا عاشق رد کردی و بعدا فهمیدی سر کار بودی چه غلطی میخوای بکنی؟نمیگم این بهترینه...اما ارزش فکر کردن داره.....پس اون چی؟؟؟؟بهش ایمیل میزنم و میگم میخوام ازدواج کنم...ببینم چیکار میکنه!!!
بعد اگر گفت به جهنم چی؟؟؟؟اگر گفت خب بکن...کی خواست تورو بگیره چی؟
نه بابا...این همه دم از عاشقی میزنه یعنی براش مهم نیست؟؟؟؟
اه...میخواد باشه میخواد نباشه.....غلت زدم و سعی کردم دیگه فکر نکنم و بخوابم....بالاخره موفق شدم و چنان خوابیدم که ساعت 7 صبح مامان بیدارم کرد تا برم دانشگاه...چند ساعت خوابیده بودم؟
بلند شدم و خودم تو ایینه نگاه کردم..اینقدر خوابیده بودم چشمام از پف زیاد ریز شده بود...دلم میخواست حموم کنم.....یعنی باید این کار و میکردم....بدون یه دوش اب گرم محال بود از در بیرون برم..فوقش کلاس اول و از دست میدادم...دوش 5 دقیقه ای گرفتم و موهام و همونطور خیس بالای سرم جمع کردم ..مانتو پوشیدم...هنوز مقنعه سرم نکرده بودم که مامان اومد تو و گفت:بدو دیر شد...وقتی موهای خیسم و دید گفت:موهات و خشک نکردی؟
-وقت ندارم مامان.
-نمزارم اینجوری بری....سرما میخوری....
در حالی که مقنعه ام رو میکشیدم سرم گفتم...بیخیال مامان....
-همین که گفتم...یا نمیری...یا موهات و خشک میکنی میری... ماشین که نمیتونی ببری تو این برف....تازه ماشین هم ببری تو محوطه میخوای چیکار کنی؟؟؟؟
-مامان دیرم شد...
-کلاس اول و بهش نمیرسی...پس فرقی نمیکنه...موهات و خشک کن بعد برو.
بی راه هم نمیگفت...مقنعه ام رو در اوردم و با سشوار موهام و شروع کردم به خشک کردن...موی بلند این دردسرهارم داره...کلا موهای من که دیر هم خشک میشه..وای به حالی که بلند هم هست!
یک ربع. بیست دقیقه ای کارم طول کشید ...اما ارزش داشت....عوضش سرما نمیخوردم...کیفم و برداشتم و با عجله رفتم پایین.
مامان زیبا:زنگ زدم آژانس...الان میاد!
-دستت درد نکنه مامان....خوب کردی..تو این برف نمیشد با تاکسی و اتوبوس رفت....الان تو اتوبوس بخوای سوار بشی همه مثل خرما میچسبن به هم....تاکسی ها هم که قربونشون برم پول خون بااباشون و میگیرن اینجور وقتها....تازه اگز وایسن و در بست نبرن!!!حداقل پول آژانس میدی از جلو در بدون دردسر سوار میشی....
تند تند داشتم حرف میزدم که در زدن و آژآنس اومد..نیم بوتم و پام کردم و به سمت در دویدم....
با وجود ترافیکی که بود 1 ربع از ساعت دوم هم گذشته بود که رسیدم...با عجله به سمت کلاس رفتم و بعد از تقه ای به در در و باز کردم و با دیدن استاد با دهن باز وسط کلاس موندم....اما زود خودم و جمع و جور کردم و گفتم:پس استاد خودمون کوش؟


باراد:ایشون تشریف نمیاوردن....بنده رو فرستادن سر کلاس شما...
این همه دانشجو سال بالایی و بچه زرنگ...حتما این و باید میفرستادن؟؟؟؟خب بالاخره باباش یه کاره ایه...بایدم سوگلی باشه....اصلا مگه خودش کلاس نداره؟؟؟؟
-در حالی که به سمت صندلی کنار آهو که ظاهرا برای من خالی نگه داشته بود میرفتم گفتم:مگه ما بچه ایم؟خب کلاس و کنسل میکردن...
-ناراحتید میتونم برم!
انگار باز تند رفتم..از این عادتها داشتم...با خیلی از استادها بحثهای این چنینی میکردم..اما انگار این دفعه چون باراد بود یه نزدیکی خاصی رو حس کردم و خیلی خودمونی باهاش صحبت کردم!
حتما هر استاد دیگه ای بود باز سر و کارم با کمیته انضباطی بود!
با دستپاچگی گفتم:وای نه استاد!به خدا منظوری نداشتم!
لبخندی زد و گفت:میدونم..بفرمایید...و رو به تخته کرد و شروع کرد به حل کردن بقیه معادله!
آخر کلاس وقتی اعلام کرد کلاس تموم شده در حالی که بچه ها داشتن از در بیرون میرفتن گفت:خانوم شیانی...لطف کنید بمونید کارتون دارم.
آهو و فرشته چشم و ابرویی برام اومدن و گفتن:بیرون منتظریم....
رفتم سمت میزش و و منتظر ایستادم...در حالی که کیفش و جمع میکرد نگاهی بهم انداخت و گفت:منتظرت باشم؟
فکری که تو ذهنم بود و به زبون اوردم!
-میترسم آشنایی ببینتم!هنوز که اتفاقی نیافتاده...دوست ندارم سر زبونها بیافتم!
-به عنوان دوست باران بیا!
-باران کیه؟
-خواهرم....اینطوری مشکلت حل میشه؟
فکر خوبی بود!بله ای گفتم و ادامه دادم:میتونم برم؟
لبخندی از روی رضایت زد و گفت:البته!خواهش میکنم..و در همین حین ایستاد و خیلی محترمانه دستش و به سمت در دراز کرد!
اون روز پنجشبه بود و روز مهمونی....کلاس نداشتم..از اونجایی که حدس میزدم این مهمونی مهمونی ساده نباشه و تولد باشه....با مشورت مامان رفتم تا یه هدیه بخرم...هر چی بود درست نبود دست خالی برم.....هدیه رو میذاشتم تو کیفم....اگر تولد بود میدادم..اگزم نه که هیچی.....بعد از کلی گشتن و پرسه زدن و فکر کردن به این نتیجه رسیدم که یه ساعت مارکدار بخرم....فکر میکنم از هر کادویی مناسب تر بود.....لباس و کفش و کیف فکر میکردم خیلی خودمونی باشه...طلا هم نمیخواستم بگیرم که فکر بد نکنه.....کمر بند و کیف پول و این چیزا هم یه کمی سبک بود.....یه ساعت خوشگل خریدم و دادم یه تزیین خوشگل سفید مشکی کرد...لباسی که میخواستم بپوشم سفید مشکی بود..دوست داشتم هدیه ام با خودم ست باشه!
یه دسته گل از رزهای مشکی خوشگل هم خریدم....میدونستم با این هوای سرد تا شب خراب نمیشه.....
-پونه خانوم..انگار همچین جوابت منفی هم نیست!
نخیرم....من کلا دوست دارم همیشه به بهترین نحو همه جا ظاهر بشم..چون هنوز نمیدونم چه جوابی قراره بدم که نمیتونم شخصیت خودم و خراب کنم!
جون خودت؟؟؟؟فقط همین!
با تحکم و عصبانی بلند گفتم:بله!فقط همین!
انگار صدای درونم ترسید و ساکت شد....
به خونه رسیدم و کادو رو به مامان نشون دادم..خیلی از طرز پیچیده شدنش خوشش اومد...دسته گل رو هم دید و باز لبخند پر معنی اما پر از غصه به روم زد!
مامان میدونست وقتی شب جایی مهمونی دعوت باشیم نهار نمیخورم..احساس میکردم نهار که میخورم شکمم میزنه بیرون..چاق نبودم اما رو این موضوع حساس بودم..امروز هم که کلا به خاطر این مهمونی بی اشتها شده بودم...راستش استرس داشتم.....جایی میخواستم برم که هیچ کس و نمیشناختم....
به مامان گفتم میخوام یه کم بخوام..رفتم تو اتاق و بعد از اینکه دوش گرفتم تا موهام تا شب خشک بشه رو تخت دراز کشیدم و لبتابم و گذاشتم رو پام و شروع کردم یه کم وب گردی...خیلی وقت بود خبری از ناشناس عاشق نبود..اما انگار باز یاد من کرده بود...
سلام
از آخرین باری که برایت دست به قلم شده ام مدتها میگذرد.چرا که عهد کرده ام جز برای عشق و لبخند رضایت معشوقم ننویسم و شاید از روی اتفاق این یک بار عهد نشکسته و ننوشته ام.
حس عجیبیست در این لحظات برای معشوقی خاص نوشتن.لرزش دستانم نوشتن را برایم مشکل کرده است!آخر من چطور میتوانم احساساتی را بیان کنم که شاید ورای باورت باشد؟
دیشب خوابت را دیدم....نمیدانم چه شد؟اما میدانم آغوشم داغ از تن گرمت بود...اما ناگهان بادی وزیدن گرفت...و تو به لحظه از من جدا شدی.....در آن لحظه من بودم و داغی یک بوسه...بدون تو...و نگاه کردم...تو دور از من...با فاصله ای زیاد....کنار دیگری نگاهم میکردی.....!!!!
وای...خدایاااا!!!!تو؟با دیگری؟
من دیوانه میشم اگر چنین روزی برسد!اگر چنین روزی رسید....بی درنگ فاتحه ای نثارم کن!
صدای زنگ در اومد.....به سمت در رفتم و دیدم مامان هم داره پالتو میپوشه
رو به بابا کردم و خداحافطی گفتم و بعد به مامان گفتم:شما هم میاید؟
-تا دم در میام...میترسم با این پاشنه ها بخوری زمین...زمین یخ زده!
-قربونت برم اینقدر مهربونی!!!
همینطور که با هم قدم میزدیم..مامان پرسید:یه چیزی بپرسم راستش و میگی؟
با دلخوری نگاش کردم و گفتم:من کی به شما دروغ گفتم؟فقط گاهی اوقات بعضی چیزارو نگفتم.
-پس یه چیزی بپرسم بهم میگی؟
-اگر بتونم آره!
-امیدوارم بتونی!تو با آقای ملکی رابطه ای داشتی از قبل؟
-اقای ملکی کیه؟
-همین باراد دیگه!
-آهاااااااااااااااا!نه بابا...اون روزی که زنگ زدن برای خواستگاری من برای اولین بار باهاش مستقیم هم کلام شده بودم....و جریان و تند و تند براش تعریف کردم!
دیگه رسیده بودیم دم در... من و بوسید و گفت مراقب خودت باش...شب بابا میاد دنبالت....تشکر کردم و نشستم تو ماشین...تا اونجا کلی فکر کردم..باز هم اون ایمیل من و سست کرده بود..باز هم مطمئن بودم جوابم منفیه!
زنگ زدم...در بلافاصله باز شد...وارد شدم..یه خونه ویلایی تقریبا تیپ خونه خودمون...ولی جنوبی....در و که باز کردم...باراد و دیدم که با لبخند اومد سمتم...چه تیپی....شلوار لوله تفنگی پارچه ای مشکی....پیراهت صورنی که دور یقه اش و دور استینش یه نوار سفید داشت و با دکمه سر استین صدفی تزیین شده بود...کروات باریک سرخابی با نقشهای سفید....کفش مشکی براق.....خدایی تیپش حرف نداشت!..سلام کردم و دسته گل و بهش دادم...تشکر کرد و در حالی که دستش و گذاشته بود پشت کمرم گفت:خودت گلی...بفرمایید!
نمیدونم چرا حس بدی داشتم...احساس میکردم یکی من و میبینه و برام بد میشه...لبخندی از روی اجبار زدم و گفتم:خواهرتون نیست!
منظورم و گرفت و انگار یک کمی هم دلخور شد!
چرا هست...الان میاد...و همونطور من و به سمت سالن هدایت کرد...نیمه های راه بودیم که خواهرش نزدیکمون شد و الحق که با گرمی ازم استقبال کرد...بعد رو به داداشش گفت:فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی!
با یه تیر 2 نشون زد...هم از داداشش تعریف کرد..هم از من!
باراد-پونه رو ببر لباس عوض کنه...زودی بیاید پایین!باران هم من و برد تو یه اتاق تا لباس عوض کنم....
باران-اتاق باراده.....گفته فقط شما اینجا لباس عوض کنید...
بعد یه ابروش و بالا انداخت و گفت:ببین عشق چه میکنه....کسی جرات نداره تو اتاقش بره.
لبخندی زدم و گفتم:ایشون لطف دارن.
-بیرون منتظرتم.
خوشم اومد....مثل کنه نچسبید به من .اینطوری راحت تر بودم....پالتوم و در اوردم و دستی تو موهام کشیدم.....رژ لبم و که در آخرین لحظات پرت کرده بودم تو کیفم در اوردم و تمدیدش کردم.
دست بند پهن مروارید و گردنبند ستش و ساعت ظریفم تیپم و کامل کرده بود....که البته خودم یادم رفته بود ازشون استفاده کنم و مامان اورده بود و دستم کرده بود.....گوشواره ی تک مرواریدم هم زیر موهام گم شده بود و به نظر خودم بود و نبودش خیلی فرق نمیکرد!
از در بیرون رفتم و باران و دیدم که منتظرم ایستاده...ازش عذر خواهی کردم و از پله ها پایین رفتیم...اما هنوز به پایین نرسیده بودیم که خشک شدم!خدایا این اینجا چیکار میکرد!
لعنت به تو پونه!اینقدر انرژی منفی دادی تا سرت اومد!اون هم بلند شد ایستاد و خیره بهم نگاه میکرد..انگار دزد گرفته!یک لحظه ترسیدم...اما به خودم گفتم:من که کار خلافی نکردم!خانوادم خبر دارن...فقط پندار نمیدونه...اونم خود مامان گفت نگم!سعی کردم عادی رفتار کنم از پله ها رفتم پایین.باراد اومد جلو شروع کرد به خوش آمد گویی..اما من نگاهم رو علی خشک شده بود...یه خانومی اومد کنارش و چیزی گفت و اونم همونطور که نگاهش به من بود چیزی بهش گفت.و با قدمهای بلند اومد سمت من!
برای اینکه بد نباشه رو به باراد گفتم:ببخشید و از بین باران و باراد رد شدم و رسیدم به علی...دستم و دراز کردم و گفتم:سلام!شما اینجا چیکار میکنید؟
علی نگاهی از روی خصم به باراد که اومده بود کنارم ایستاده بود کرد و دست من و خیلی کوتاه تو دستش گرفت وگفت:من تولد دعوت بودم شما چی؟
سعی کردم آروم باشم و گفتم:من هم تولد برادر دوستم دعوت بودم....خوشحالم دیدمتون!
نمیدونم قانع شد یا اینجوری وانمود کرد.چون لبخندی زد و گفت خیلی خوبه...ما اونجا نشستیمم...بیاید پیش ما...احتمالا ایشون ( باران و نشون داد)سرشون شلوغه امشب...بعد من و به سمت مبلی که چند نفر روش نشسته بودن هدایت کرد
قبل از اینکه همراهیش کنم ایستادم رو به باراد که کارد میزدی خونش در نمیومد و باران که هاج و واج من و نگاه میکرد گفتم:دوست برادرمه.اگر اجازه بدید چند دقیقه پیششون بشینم...
باران:برو عزیزم...چند دقیقه بشین..میام میبرمت پیش خودمون.
اما باراد بدون هیچ حرفی با عصبانیت رفت.
کنار دختری که کت و دامن مشکی سرخابی پوشیده بود نشستم..انگار اصلا اون جا رو برای من باز کرده بودن....دختر که انگار من و نمیشناخت...با معرفی علی که گفت:پونه خانوم هستن...سلام مشکوکی کرد و بعد رو به علی گفت:پونه؟؟؟؟
-پونه دیگه!!!!
با حرکات چشم و ابرو صورت گفت:نمیشناسم!
علی نفس عمیقی کشید و گفت:خواهر پندار!
-خواهر پندار؟پندار که....یهو انگار چیزی یادش اومده گفت:آهاااااااا...خوبی؟؟وای چقدر من دوست داشم ببینمت...این پندار که تورو 7 تا سوراخ قایم کرده...میترسه بخوریمت.....البته حق هم داره!واقعا خوردنی هم هستی...
یهو انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:پندار میدونه اومدی اینجا؟
با یادآوری پندار دلم گرفت.کاش بهش گفته بودم..حالا فکر میکنه چه خبره که ازش قایم کردم.متوجه علی شدم که رفت بیرون...خدا کنه دهن لقی نکنه!
اون شب با همه دردسرهاش گذشت....علی مثل زندان بان مراقبم بود...تا از جام تکون میخوردم.نگاهش تعقیبم میکرد..باراد اخمهاش تو هم بود و با هیچ کس درست حرف نمیزد.باران همش میخواست میونداری کنه.....درستم حدس زده بودم..تولد بود و من کادوم و در برابر چشمهای متعجب و در عین حال عصبانی علی به باراد دادم....فکر کنم باراد میتونست با همون کادو میزد تو سرم....از بین حرفهاشون فهمیدم...علی پسر خاله دوست باراد هستش...که اون شب علی زنگ میزنه به دوستش که ما شب میایم خونتون.....دوست باراد هم زنگ میزنه میگه من نمیام تولد و وقتی دلیلش و میگه.باراد ازش میخواد پسر خالش رو هم با خودش بیاره تولد....
بیچاره تو فرصتی که باران درست کرد تا من و باراد کمی با هم صحبت کنیم گفت:خود کرده را تدبیر نیست...تا من باشم مهمون غریبه دعوت نکنم!
نمیدونم چرا از این اتفاق هم خوشحال بودم و هم ناراحت...ناراحت بودم چون فکر میکردم اگر پندار بفهمه فکر میکنه خیلی چیزا هست که ازش مخفی میکنم....و خوشحال به خاطر اون ایمیل....اون ناشناس!احساس میکردم دارم بهش خیانت میکنم..اما الان!!!!
شب بابا اومد دنبالم....با علی و نامزدش الهه خدا حافظی کردم..اما علی تا دم در اومد که مطمئن بشه با کی میرم...باباخیلی پکر بود...حس کردم خوابش میاد...ازش عذر خواهی کردم که تا این وقت شب بیدار نگهش داشتم!اما اون فقط به روم خندید!
با خستگی وارد خونه شدم..با اینکه زیاد نرقصیده بودم و همش یه جا نشسته بودم..اما انگار همه کارای مهمونی و من کرده بودم!
بابا به سمت اتاق رفت و منم خواستم برم که مامان از تو تاریکی گفت:خوش گذشت!
-ا...مامان بیداری؟چرا نخوابیدی....خواستم چراغ و روشن کنم که گفت:روشن نکن...سرم درد میکنه!
-میخواید بریم دکتر؟
-نه عزیزم...خوب بود؟خوش گذشت؟چه خبرا بود؟
-بد نبود.....مهمونی بود دیگه!
-انگار خیلی هم خوش نگذشته!
-نمیدونم....همش یه حسی میگفت امشب یکی میبینتم...همونم شد..علی دوست پندار اونجا بود!
-پس برای همین ناراحتی؟
-اره!اگر به پندار بگه اونوقت داداشی فکر میکنه من همه چیز و ازش مخفی میکنم...باید میذاشتید بهش بگم
-با صدای گرفته ای گفت:خودم بهش گفتم.منتظرته...بهش زنگ بزن!
یهو دلم هوری ریخت....بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاقم....نگاهی به ساعت انداختم..با وجود اختلاف ساعتمون الان اونجا ساعت 9 و نیم شب بود....گوشی و برداشتم و شماره پندار و گرفتم...میدونستم الان داد میزنه..اما داد که نزد هیچی هیچ حرفی هم نزد وقتی گوشی و برداشت.با شک به اینکه ارتباط وصل شده یا نه گفتم:الو؟؟؟!!!!

-سلام
صداش شوکه ام کرد...صدای پندار بود..اما نه پندار همیشگی...یه پسری که انگار یه فس کتکش زدن
-سلام پندار...خوبی؟
-خوش گذشت؟
کمی خجالت کشیدموووگفتم:جای شما خالی!بد نبود...چته پندار؟
-چطور بود؟
-چی؟
-چی نه!کی؟
-کی؟
-پسره...
-پسره کیه؟راستی دوستت علی و دیدم....
-نگفتی!چطور بود؟
-کی و میگی؟باراد؟
-اسمش باراده؟
-به خدا پندار به مامان گفتم بهت بگم..گفت نه...فعلا نگو!
صداش رگه ی عصبانیت گرف ت و گفت:از کی تا حالا از مامان اجازه میگیری تا چیزی و به من بگی؟
-خب ببخشید...از دستم ناراحتی؟
-حالا نظرت چیه؟
-در چه مورد؟
یهو داد زد...خودت و زدی به خریت یا من و خر فرض کردی؟رفته بودی مهمونی برای چی؟
-پندار من فقط تور ور دربایستی قبول کردم و رفتم....به خدا خودمم دو دل بودم....اصلا من قصد ازدواج ندارم...
نذاشت ادامه بدم و داد زد:اگر قصد ازدواج نداری بیخود میکنی خواستگار راه میدی...به مامان و بابا بگو قصد ازدواج نداری تا دیگه کسی برای خواستگاری راه ندن!
-چته تو پندار؟من که کار خلافی نکردم.....خواستگارم دست من نیست...مامان اینا هم تو رودربایستی راه دادن....بعدم آخرش چی؟....
باز داد زد:آخرش؟آخرش؟پس بگوووو...خودتم بدت نمیاد شوهر کنی....خیلی خب خانوم...مبارک باشه...حتما آقا اینقدر چشمت و گرفته که.....
داد زدم:بس کن.چرا چرت و پرت میگی؟؟؟؟هیچم اینطوری نیست....اصلا کی خواست شوهر کنه؟؟؟یه مهمونی دعوت شدم رو حساب آبرو داری و حفظ ظاهر قبول کردم...این دلیل نمیشه بخوام حتما جواب مثبت بدم.
-قول میدی اگر خواستی جواب مثبت بدی قبلش به من بگی؟؟؟؟
-برای چی؟
-قول میدی؟
تحکم توام با عجزی که تو صداش بود باعث شد قبول کنم..هر چند غیر از اون هم قبول میکردم....
-پونه بیچارش میکنم بخواد اذیتت کنه...از گل نازک تر بهت بگه میکشمش...به مرگ خودت میکشمش....
انگار حالش خوب نبود....یه جوری حرف میزد...فکر کنم چیزی خورده بود....خیلی مهربون گفتم:پندار جونم برو بخواب...من قول میدم هر کاری بخوام بکنم قبلش به تو بگم..قول میدم...
-میخوای بخوابی؟
-اینجا ساعت 1 شبه...خیلی خسته ام....فردا باز بهت زنگ میزنم!
-باهاش رقصیدی؟
-با کی؟باراد؟نه بابا....رقص چیه؟من و چه طور دختری فرض کردی؟؟؟من با هر پسری میرقصم؟
-بگو به مرگ پندار باهاش نرقصیدم.
-پندار تو خل شدی...من به خاطر این موضوع مسخره جون تورو قسم نمیخورم!
داد زد:بگو به مرگ پندار باهاش نرقصیدم.
-باشه!باشه!به مرگ پندار باهاش نرقصیدم.
-عوضی....دست بهت زده باشه زنده نمیزارمش....
-پندار بخوابم؟
-شب بخیر...
بدون اینکه منتطر جواب بشه گوشی و گذاشت....غلط نکنم مست بود!!!!!
خواب از سرم پریده بود.....متوجه اطرافم شدم که مرتب بود..حتما کار لعبت بوده!لباسام و در اوردم و لبتابم و روشن کردم.....اولین کاری که کردم ایمیلم و باز کردم انگار ناخودآگاه منتظر ایمیل اون ناشناس بودم...و انتظارم بیخود نبود..یه نامه ازش اومده بود...که شوک امشبم و کامل کرد...برعکس همه ایمیلها فقط یک جمله نوشته بود!
هنوزم میخوای من و ببینی؟
همین!چشمم خشک شده بود رو صفحه مانیتور....بدون هیچ فکری جواب دادم....
آره!کی؟ و کجا؟
دکمه سند رو زدم و بدون اینکه ایملم و ببندم پریدم تو حموم باید دوش میگرفتم..وگرنه این همه شوک دیوونم میکرد....وقتی از حموم اومدم شوک بعدی بهم وارد شد!
جواب داده بود!
این آی دی رو تو مسنجر سیو کن!
و یه ای دی داده بود....سریع مسنجرم و باز کردم و ای دی رو سیو کردم....آن لاین بود!یعنی تا این وقت شب بیدار نشسته بود پای کامپیوتر؟
به محض سیو کردن صفحه پیغام باز شد!
-سلام
-سلام
-خوبی؟شبت خوش!
-مرسی
-خب!!!!این من.....هنوز دوست داری من و ببینی و بدونی من کیم؟
-بله!
-همیشه اینقدر کوتاه جواب میدی؟
-نه!
-پس چرا الان اینجوری هستی؟
-نمیدونم...شوکه شدم!بعد از این همه مدت...چی شد؟
-خودمم نمیدونم.....فکر کردم الان وقتشه!
-خب یه عکس بده ببینمت...
-نه...با عکس نمیشه...باید حضوری همدیگه رو ببینیم.
-چرا حضوری؟وقتی میشه همینجا هم و ببینیم.
-یعنی تو هم عکست و میدی؟
-نه!عمرا!
-پس حضوری همدیگه رو میبینیم.
-چرا مثل دخترا میمونی...خب یه عکست و بده دیگه!
-ببین من اصلا اهل چت کردن نیستم...الانم فقط اومدم بگم اگر هنوزم دوست داری من و بشناسی یه قرار بزاریم....
-یعنی عکس نمیدی؟
-نه....ولی نه به خاطر اینکه نخوام عکسم دستت باشه...دلیل مهمتری دارم که وقتی من و ببینی میفهمی!
-من تورو میشناسم؟
-آره
یه راهنمایی کن...-
-ساعت نزدیک 2 هستش.....بحث نکن.....
-خب برو بخواب....
-من خوابم نمیاد.....برای خودت میگم.....
-همیشه اینقدر صمیمی حرف میزنی؟
-با همه نه!
-اونوقت چرا با من آره؟
-انگار خیلی هم خوابت نمیاد.....من تا صبحم میشینم با تو چت میکنم...اما فقط و فقط حضوری میتونی بفهمی من کی هستم!
نفس عمیقی کشیدم...دستم بردم لای موهام و نگه داشتم و خیره شدم به مانیتور...چیکار باید میکردم..من که اصلا نمیشناسمش...درسته تنها برم سر قرار؟
-چیکار کنیم؟قرار نمیزاری؟
-من باید به داداشم بگم....
-باشه قرار میزاریم... بعد به داداشت بگو....
ترسیدم بگم اول به داداشم بگم بعد...دیگه دستم بهش نرسه....تعارف که با خودم نداشتم....خییلیی دوست داشتم بدونم کیه...باشه....کی؟
-پس فردا .......
-چرا فردا نه؟
-نمیتونم فردا.....پس فردا بهتره!کلاس داری؟
-آره دارم...اما یه کاریش میکنم!کجا؟
-هر جا تو بگی!
-کافی شاپ خانه هنرمندان!
-ساعت چند؟
-10 خوبه؟
-عالیه!
-چطوری بشناسمت؟
کمی طول کشید تا جواب بده و بعد گفت:با اینکه من و ببینی میشناسی..اما یه شلوار کتون لوله تفنگی شتری با یه پیراهن چهارخونه قرمز و سف
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54552

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا