تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل هفتم)


هییییی!!!ترسیدم!
-منم بودم میترسیدم!مگه نمیگم با شیشه چیزی نخورید؟؟؟خب نفر بعدی که میخواد بخوره چه گناهی کرده؟
-جزام که ندارم!
-مگه میگم جزام داری؟این کار زشته مادر...جلو یکی هم میکنی آبرومون میره....
پریدم و بوسیدمش و گفتم...قربونت برم من......حرص نخور دیگه!!!
من و از خودش جدا کرد و گفت:شام از بیرون میخوایم بگیریم...چی میخوری؟؟فست فودی یا برنجی؟
-هیچکودوم مامان...میخوام بخوابم....
نگاهی به ساعت رولکسش انداخت و گفت:الان؟؟؟؟
-آره.....گرسنه ام نیست....
-نه صبحانه خوردی...نه نهار...1 تیکه کیک خوردی...همین...داری خود کشی میکنی؟
-به خدا میل ندارم....
گردنم و کج کردم و خیلی لوس گفتم:برم؟
-منم هیچی نگم..بابات نمیزاره بدون شام بخوابی....اگر غذای بیرون نمیخوای بگو برات یه چیزی درست کنم!
-اینقدر لوسم نکنید...دو روز دیگه خونه شوهر از این خبرا نیستاااا!!!
-اونی که تورو دوست داشته باشه...مطمئن باش از ما بیشتر لوست میکنه!
-اییییشششششش!!!چندششش.....خدا نکنه از این مردا باشه که یه سره آویزون زنشونن!!!
-نه!نیست!
با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:مگه میدونید کیه که اینقدر با اطمینان میگید نیست!
با دستپاچگی گفت:ها؟نه!همینجوری گفتم...حسم بهم گفت.
لپش و کشیدم و گفتم:مشکوک میزنیاااا!و از آشپزخونه اومدم بیرون....که بابا گفت:بیا بشین یه دقیقه پیش ما....چی شده دیگه تحویل نمیگیری؟
-این چه حرفیه بابا؟گفتم مادام موسیو رو تنها بزارم....سر خر نباشم!
-سر خر؟تو؟سر خر اون پدر سوخته بود که فرستادمش رفت!
-باباااااااااااا!!!!با پندار بودید؟؟؟بیچاره!!!!
بابا نگاه غاقل اندر سفیهی بهم کرد و در حالی که سرش و تکون داد گفت:چی شده طرفداریش و میکنی؟
-من کی طرفداری پندار و نکردم...من و پندار میتونیم با هم دعوا کنیم..هر چیزی هم میخوایم به هم بگیم..اما اجازه نمیدم کسی پشتش بد بگه!
-اما پدر حتی حق کشتن بچه اش رو هم داره!
با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم:بابا!!!!خطر ناک شدی.....نزنی مارو بکشی....
از اون حالت جدی در اومد و قهقهه زد و من و که حالا کنارش نشسته بودم و پاهام و عمودی گذاشته بودم رو مبل و کشید تو بغلش و گفت:عروسکککک!!!!من دلم نمیاد مورچه رو زیر پام له کنم..حالا آدم بکشم؟؟؟؟
-جدی ترسیدم بابا!گفتم افکار عهد قجری اومده سراغتون....
مامان که تازه اومده بود تو هال گفت:بگید چی میخورید دیگه...ساعت 10 شد....
بابا نگاهی به من انداخت و سرش و تکون داد یعنی چی میخوری؟
میدونستم با بابا نمیشه کل کل کرد...گفتم فرقی نمیکنه..هر چی بخورید!
بابا فرخ-من کباب ترکی میخورم....غذاهای برنجی فقط دست پخت مامان زیبا !
-منم رست بیف.....
مامان در حالی که تلفن و داد به من گفت...منم کباب ترکی...زنگ بزن بیارن...من شمارش و حفظ نیستم....
گوشی و گرفتم و زنگ زدم و سفارش دادم....تا غذا برسه و بخوریم برای من انگار 1 قرن گذشت!
شیشه دوغ رو هم اوردم و همش و با ساندویچم خوردم.....
آخرش بابا گفت:امون بده بزرگوار ....ما دوغ نمیخوردیم..نوش جان
مامان-حالا که این بچه یه چیزی خورده تو میگی چرا خوردی؟
بابا-من بیجا بکنم خانوم....میگم سردیش نکنه!!!
صدام و بچه گونه کردم و گفتم:دوغ دوست دارم..
مامان-نوش جونت عزیزم.....
بلند شدم و صورتشون و بوسیدم و رفتم تو اتاقم...قبل از اینکه خوابم ببره ساعت و گذاشتم برای 7 صبح زنگ بزنه.....میدونستم زوده اما نیم ساعت سه ربعی رو برای تنبل بازی و غلت زدنای صبحگاهی گذاشتم! احتمال اینکه دقیقه نود نظرم در مورد لباسمم عوض بشه زیاد بود.همونطور که انتظار داشتم....دوغ زود اثر کرد و من بیهوش شدم!

 
صبح وقتی چشمام و باز کردم هنوز هوا روشن نشده بود...نگاهی به ساعت انداختم..هنوز 1 ربع مونده بود به 7....به خدا برم ببینم سر کار بودم خودم و میکشم...ببین با من چه کرده که زودتر از زنگ مبایل بیدار شدم.....
بدون اینکه از رختخواب بیام بیرون مثل معتادا لبتاب و روشن کردم و رفتم سراغ ایمیلم...نمیدونم چرا همش منتظر یه نشونی ازش بودم.....اما نا امیدانه لبتاب و بستم و رفتم دست و صورتم و شستم...موهام و اتو کشیدم...آرایش ملایمی کردم....ساعت 8 و نیم بود...رفتم پایین.....لعبت که داشت فکری برای نهار میکرد با تعجب نگام کرد و گفت:هنوز نرفتی؟من فکر کردم صبحانه نخورده رفتی...دیرت میشه دخترک....بدو....میز چیده شده آماده بود...باز بابا نون تازه گرفته بود ...چایی ریخت و گذاشت جلوم..از گلوم پایین نمیرفت...خیلی استرس داشتم..خدایا کمک کن سالم برسم...نرم اونجا غش کنم فکر کنه غشی هستم؟؟؟؟به زور چند تا لقمه خوردم و برگشتم تو اتاقم و لباسهام و پوشیدم....ساعت 9 بود....باید فکر ترافیک و هم میکردم....مامان زیبا که بیدار شده بود گفت:تو هنوز نرفتی؟؟؟؟منم اون همه دوغ میخوردم خواب میمونده...بعد نگاه دقیق تری کردو گفت:اینجوری میری دانشگاه؟؟؟چیزی بهت نمیکن؟
-مقنعه برداشتم...تو کیفمه!
با لحن مشکوکی گفت:مگه کجا داری میری که مقنعه تو کیفته؟
-بهت میگم مامان...الان دیرم شده...سوییچ و از جا کلیدی برداشتم و در جواب مامان که گفت:خیابونها یخ زده با ماشین نرو گفتم:مواظبم....خیالتون راحت!
تا خانه هنرمندان...یادم نمیاد چطوری رفتم...سریع ماشین و یه گوشه پارک کردم و به سمت کافی شاپ راه افتادم.....زیاد اینجا اومده بودیم...با آهو و فرشته...هم میومدیم نمایشگاه ....هم بخور بخور...وارد سالن کافی شاپ که شدم...اول نفس عمیقی کشیدم....چشم چرخوندم..اما غیر از 2 تا دختر کسی و ندیدم...نگاهی به ساعتم انداختم..10 و پنج دقیقه بود...با اینکه بینهایت مشتاق دیدن این ناشناس بودم...اما دلم نمیخواست زودتر رسیده باشم....یه لحظه فکر کردم شاید تو بالکن نشسته باشه....زمستونها بالکن و پلاستیک میکشیدن و قابل نشسن بود....
به سمت بالکن حرکت کردم...در و باز کردم و دیدمش!اون ته نشسته بود....با همون لباسی که گفته بود...نفس عمیق دیگه ای کشیدم و به سمتش راه افتادم..اونم بلند شد ایستاد...اما 2-3 قدم نزدیک شدن بهش کافی بود تا بشناسمش ....لبخندش .....تیپش ...هیکلش ...موهاش ...چشماش ...عینکش....همه و همه برام اشنا بود....آشنا؟؟؟از حفظ بودمشون.....تنم میلرزید .....برمیگشتم؟؟؟؟ چرا باید برگردم؟؟؟؟خدای من....انتظار هر کسی و داشتم الا .....چشم چرخوندم ببینم کس دیگه ای هم لباسش هست؟شاید اتفاقی اونجا بود!...اما نه...خودش بود...مگه میشه تو روز 2 فر مثل هم لباس بپوشن و یه جا باشن؟...پاهام بدون اراده به سمتش رفت... احساس میکردم رو هوام و باد داره من و حرکت میده....نزدیکش که رسیدم دستم و گرفت ...پیشونیم و به نرمی بوسید و من و نشوند رو صندلی...بدون هیچ حرفی با دست دیگه اش گارسون و صدا کرد و گفت:یه لیوان آب قند لطف کنید!
بعد روش و به طرفم چرخوند و گفت:خوبی عزیزم؟
چی باید میگفتم؟؟؟اگر میگفتم آره که دروغ بود!هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم!
-یه چیزی بگو خانومی....این همه اصرار داشتی من و بشناسی.....حالا من اینجام....فقط برای تو....
نالیدم-پندارررررررررررررر!!!!!
آب قند و اورد...گرفت طرفم و گفت:بخور...یه کم بخور حالت جا بیاد....بعد با هم حرف میزنیم...
لیوان تو دستای لرزونم گرفتم یه جرعه ازش خوردم....دستش و دراز کرد و لیوان و گرفت و گذاشت رو میز...بهتر شدی؟
با سر جواب مثبت دادم..اما دروغ گفتم.
مستاصل بلند شد و گفت...پاش و بریم یه سرم بزن....
سرم و تا جایی که بتونم صورتش و که بالای سرم بود ببینم بلند کردم و گفتم:خوبم....بشین!
-خوب نیستی...من دارم رنگت و میبینم....یه سرم بزنی حالت خوب میشه.
-یه چیز شیرین بخورم حالم جا میاد....
در حالی که میشست باز گارسون و با دست فراخوند و سفارش 2 تا کیک شکلاتی با شیر کاکائو داد!
خب بایدم سلیقه من و بهتر از باراد بدونه!
تا کیک و شیر کاکائو رو بیارن...ساکت موندیم....بعد از اینکه به زور برای فرار از سرم همه کیکم و خوردم گفت:میخوای قدم بزنیم؟حالش و داری؟
-اره.....
اینجوری بهتر بود..دلم هوای آزاد میخواست...اینجوری معذب بودم...
کوله چرمش و که ست کفشش بود انداخت رو کولش
-چمدونات کجاس؟
-چمدون ندارم..با همین اومدم....
- تا کی هستی؟
-ساعت 2 شب پرواز دارم!
با تعجب گفتم:امشب؟
-بدون اینکه نگام کنه گفت:آره!کار دارم..باید برم.
-از دیروز هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادی....
-پرواز مستقیم گیر نیاوردم.....مجبور شدم با 2 تا پرواز خودم و برسونم......فکر کنم اونوقتی که زنک زدی تو پرواز بودم.....
هوای خنک باعث شد حالم بهتر بشه....اروم گفتم:چرا اینکارو کردی؟
-چیکار؟
-اون ایمیلها؟؟من بهت گفتم دارم وابسته میشم....
-منم از بعد از اون کمتر ایمیل زدم...نزدم؟؟؟
-چرا...اما....
-ببین پونه!من عاشق تو شدم....من و به این جرم راهی غربتم کردن!از عشقم دورم کردن...دلم به این خوش بود که کنارمی و دارم میبینمت...اما همینم ازم گرفتن....دوریت داشت عذابم میداد...خیلی سخته یکی و دوست داشته باشی و نتونی بهش بگی.....و بدتر اینکه بدونی تا آخر عمرتم نمیتونی بگی!خیلی سخته هر لحظه فکر کنی همین روزها عشقت میشه مال کس دیگه.....خیلی سخته دوست خودت عشقت و ازت خواستگاری کنه!!!
نگاش کردم....نگام نمیکرد....بغض داشت اما مثل همیشه گریه نمیکرد.....سنگینی نگاهم قلقلکش داد و برگشت تو چشمام نگاه کرد و گفت:اگر ایمیل نمیزدم دیوونه میشدم....دلم فقط به همین خوش بود!که اونم بعد از اون حرفهای تو کمتر شد....
دست کرد تو جیبش و سیگاری در اورد...
سیگار؟؟؟؟پندار؟؟؟؟اون که سیگاری نبود!
با تعجب گفتم:پندار سی.....
روش و سریع به سمتم چرخوند و با عصبانیت گفت:نگو نکش!چون اگر بگی. نمیکشم....اما مطمئن باش کارم به جنون میکشه!بعد از اون ایمیلها و چند تا عکس...اینه که آرومم میکنه!
سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم...چی میتونستم بگم؟؟؟؟شاید اگر من تو این شرایط قرار میگرفتم سیکار که هیچی هرویین میکشیدم....4 تا ایمیل برام میومد حتی به خواستگارم فکر نمیکردم...وای به حال اینکه.....!
سیگارش که تموم شد گفت:داری به چی فکر میکنی؟
وقتی سکوتم و دید گفت:نظرت چیه؟
- بدون اینکه سرم و بیارم بالا گفتم:در چه مورد؟
- -من!تو!این رابطه!
- -
- -بغضی که تا اون لحظه نگهش داشته بودم ترکید......
- -چی بگم؟تو داداش من....
با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت:تورو خدا جون هر کس دوست داری یه امروز از خواهر برادری حرف نزن......دلم میخواد امروز عشقم باشی..پونه باشی....هر چند برای من خیلی وقته پونه ای....اما تورو خدا یه امروز منم برای تو پندار باشم...فقط پندار
فکر میکنی ساده است؟
- -نه!میدونم سخته.....امروز و تحمل کن....از فردا فکر کن.....من منتظر میمونم...تو این چند سال انتظار و خوب یاد گرفتم....فکر کن....قول میدم...قول میدم...به جون خودت....اگر نظرت منفی بود برای همیشه بشم داداشت!
- -من میخوام برم...
- این و گفتم و بدون هیچ حرفی تنهاش گذاشتم!کمی که دور شدم داد زد...پونه!!!! نگاهش کردم....به سمتم دوید و گفت:یه قولی میدی؟
- با تکون سر گفتم چی؟
- -قول بده...قول بده اگر به هر دلیلی جوابت منفی بود...من بشم همون داداش قبلت...ازم کناره نگیر...باشه؟؟؟؟
دستم و جلوی دهنم گذاشتم تا مثلا گریه نکنم....غافل از اینکه اشک نشونه گریه است.....
به سمت ماشین دویدم و تنهاش گذاشتم....
ساعت 12 و نیم بود که به خونه رسیدم.....در جواب مامان که با تعجب پرسید دانشگاه نرفتی فقط گفتم:حوصله ندارم مامان....
دویدم تو اتاقم و خودم و انداختم رو تخت...هیچ تلاشی برای مهار اشکم نکردم...نمیدونسم برای چی گریه میکنم؟؟؟؟خوشحال بودم یا ناراحت....ورود مامان اجازه نداد به جواب برسم.
-پونه چی شده؟داری نگرانم میکنی!
-مامان توروخدا راحتم بزار!
اومد کنارم نشست موهام و نوازش کرد و سرم و فشار داد تو بغلش و گفت:داری دقم میدی!چی شده؟کسی چیزی گفته؟اتفاقی افتاده؟تو کجا رفته بودی؟
همونطور که سرم تو بغلش بود گفتم:تورو خدا نپرس مامان!
-اینطوری که نمیشه...بالاخره چی؟اگز مشکلی هست بزار یکی بدونه....
-خودم میتونم حلش کنم....چیزی نیست...میدونید که من اشکم در مشکمه!
-اگر من رو محرم نمیدونی اشکال نداره....به پندار بگو...
پندار!!!!پندار!!!!مشکل خود پنداره....واقعا پندار مشکله؟؟؟؟
-باشه مامان...بهش میگم...
من و از خودش جدا کرد و تو چشمام خیره شد و گفت:قول؟
-قول مامان!
-امروز نمیری دانشگاه؟
-نه مامان...میخوام بخوابم.....
-خودت و اذیت نکن.....دلم نمیخواد اینطوری ببینمت عزیزم....کاش میشد بهم بگی چی شده؟تو شاد و سر حال رفتی...
-مامان تورو خدا بسه...به خدا هیچی نیست...
اشکهام و با پشت دست پاک کردم و گفتم بیا...خوبه؟
حنده ای کرد و گفت...نه!اصلا خوب نیست...چون دور چشمت سیاه شد!!!پاشو...برو یه اب به صورتت بزن...بگیر بخواب...حیف این چشمها نیست؟؟؟مشکلت و با پندار در میون بزار....
-چشم
-ازش میپرسماااا!!!
-باشه!
-این باشه یعنی برم!!!برای نهار صدات میکنم....
-مرسی مامان....
به پیشنهاد مامان دست و صورتم و شستم و ولو شدم رو تخت.....این همه سال پندار داشت به من خیانت میکرد....این همه سال من اون و به چشم برادر دیدم و اون.....چرا بعد از اینکه فهمیدم برادر واقعیم نیست...به این فکر کردم که بابا بهم نامحرمه اما یک بار این فکر در مورد پندار به ذهنم نرسید.....چند سال خواهرانه خزیدم تو بغلش؟؟؟؟هر بار چه فکری کرده؟؟؟چه حسی داشته؟؟؟پس اون گیر دادناش به لباس پوشیدنم.....ناراحت شدناش از بیرون رفتنهام.....اون شب مهمونی و حال خرابش......
خدایا باید چیکار میکردم؟؟؟واییی خدای من......خوب شد فرستادنش رفت....من چقدر بچه بودم.....
بچه بودم؟؟؟؟چرا؟؟؟من که روحمم خبر نداشت اون برادر واقعیم نیست...من که از احساسش خبر نداشتم.....پندار بیچاره که خیلی وقت بود بهم خواهری نمیگفت....از وقتی یادم میاد همیشه سعی کرده بود خیره نگاهم نکنه....یاد اون شب بارونی افتادم....
اون شب مامان و بابا لعبت و برده بودن بیمارستان...بیچاره قلبش درد گرفته بود....بارون میومد چه جور...انگار شیلنگ آب باز کرده بودن....اون موقع تقریبا 13-14 سالم بود...پندار 3-4 سال بود رفته بود انگلیس و اون موقع برای تعطیلات سال نو میلادی اومده بود ایران!
از ترس مچاله شده بودم گوشه تختم....اما کم کم رعد و برق هم شروع شد...من کلا از بچه گیم از رعد و برق میترسیدم....اینقدر صداهاش زیاد و ترسناک بود که طاقت نیاوردم و به سمت اتاق پندار دویدم..در و باز کردم بدون هیچ حرفی پریدم تو رختخوابش.....پندار انگار منتظرم بود...اولش بغلم کرد و پیشونیم و بوسید و گفت:ترسیدی؟؟؟؟
-خیلی وحشناکهههه!!!
-نترس موشی!من اینجام.......
وای که وقتی یادم میاد خجالت میکشم....خودم و فرو کردم تو بغلش و گفتم...من و بغل کن...میترسم.....
اما از روی تخت بلند شد و رفت نشست رو کاناپه و گفت:بخواب رو تخت من..منم اینجا میشینم..نترسیا...من اینجام....
مظلومانه گفتم:جات و گرفتم؟؟؟دوتایی جا میشیمااااا!!!
نفس عمیقی کشید و کف دستش و چند بار کشید رو صورتش و گفت:من رو کاناپه راحت ترم...بخواب فردا باید بری مدرسه!
چقدر بچه بودم که فکر کردم چون جاش تنگ شد کنار من نخوابید....خدایا مغزم داره میاد تو دهنم..کاش میشد یه قرص خواب آور بخورم...2 روز بخوابم و به هیچی فکر نکنم....
رفتم زیر پتو تا بلکه تاریکی اون زیر نجاتم بده...همونطورم شد و کم کم خواب به چشمام اومد..
با نوازشهای مامان چشمام و باز کردم...
-پاش و گلم..پاش و نهار آماده است....
کمی گردنم و ورزش دادم و بلند شدم نشستم.....
-الان میام مامان!
رفتم پایین و لوبیا پلو خوشمزه دستپخت مامان و خوردم و باز برگشتم تو اتاقم...مامان خیلی نگران نگاهم میکرد..باید زودتر خودم و جمع و جور میکردم....نمیشد به مامان بگم چه اتفاقی افتاده.....تا رسیدم تو اتاق دیدم مبایلم داره زنگ میخوره...آهو بود...گوشی و برداشتم
-------------------
-الو!
-آش میخوری یا پلو؟
-حوصله ندارم آهو بگو.....
-تو چه کردی با این بیچاره؟؟؟از صبح در به در دنبالت میگرده...مثل مرغ پر کنده از ساختمون بیرون نمیره.....
با بی حوصلگی گفتم:کی؟
-اقای ملکی دیگه!
یهو انگار از خواب پریده باشم سرجام نشستم و گفتم:باراد؟
-اوه.چه خودمونیم هستن رو نمیکنه...خیلی بی معرفتی ما نباید بفهمیم؟؟از همون.....
-آهو.....نزار بگم خفه شو!
-با هم دعواتون شده؟
-میفهمی چی میگی؟؟؟من با اون رابطه ای ندارم که بخوام دعوا کنم...
-به هر حال از من خواسته بهت زنگ بزنه...میگه شمارت و داره فقط اجازه نداره!
-یه جوری دست به سرش کن آهو.....فرشته کجاس؟
-اونم نشسته کنار من.....
بعد طوری که معلوم بود با کسی داره حرف میزنه گفت:ااااا...برو اونور تر...بهت میگم چی گفت.....
فرشته:چیکار دارم چی میگه؟چی نمیگه؟دلم برای صداش تنگ شده!
-اره جون عمت!
-بچه هااا...بچه هااا..تورو خدا بعدا دعوا کنید...من حوصله ندارم....به آقای ملکی هم بگو خودم بعدا تماس میگیرم...
-مگه شمارش و داری؟؟؟
-آهو....همه چیز و براتون میگم...فقط تورو خدا الان هیچی نپرسید.
-باشه بابا....پونه عصبانی تاحالا ندیده بودیم که دیدیم..فردا که میای؟؟
-نمیدونم....شاید
-کشتیات غرق شدن اینقدر ناراحتی؟؟؟؟
-آهو خودم و میزنمااا.....
-باشه بابا...ولی خدایی فردا بیا..بدون تو دانشگاه لطفی نداره...
-باشه خدا حافظ...
بدون اینکه کاری انجام بدم دوباره دویدم پایین خدا خدا میکردم مامان نخوابیده باشه...که خدا هم صدام و شنید و مامان تازه داشت از آشپزخونه میومد بیرون...چشمش که به من افتاد گفت:چی شده؟؟؟نخوابیدی؟
-مامان زنگ بزن به خانواده ملکی بگو جواب من منفیه!
مامان متعجب گفت:چرا؟؟؟با باراد دعوات شده؟؟؟باید حدس میزدم.
کلافه سرم و تکون دادم و یه پام و کوبیدم زمین و گفتم:ماماااااان!تورو خدا اینقدر نگو چی شده چی نشده....
-من نباید بدونم چی شد یهو جوابت منفی شد؟
-از اولم منفی بود....بهتون که گفته بودم...گفتید برو مهمونی شاید نظرت عوض بشه....رفتم...حالا بازم میگم نه...جاتون و تنگ کردم بگید بیان من و بر دارن برن...
و دوباره دویدم تو اتاقم....بیچاره مامان...گناه اون چی بود که هر چی میشد اولین هدف اون بود؟؟؟پسرش گند زده..پسرش خیانت کرده....
خیانت؟پونه چی میگی؟؟؟؟اون که از تو دوری میکرد...یادت رفته چقدر ناراحت بودی از اینکه پندار دیگه باهات گرم نمیگیره...یادت رفته همیشه میگفتی پندار رفته خارج مثل اونها غرب زده شده و دیگه عاطفه نداره؟
سرم و تو دستام فشار دادم...بسه دیگه...نمیخوام فکر کنم....سراغ لبتابم رفتم..از حرصم ایمیلم و باز هم نکردم....فایل گلچین آهنگهام و باز کردم....اولین آهنگ همون بود....
وانمود کردم به همه/که خیلی سخت نبود غمت/.....
.
.
.ای خدا....چرا اسم این آهنگ و طوری زده بودم که اولین آهنگ باشه؟؟؟؟با این حال گوش کردم....دوستش داشتم....تازه میفهمیدم چی میگه....تا الان فقط ملودی و ریتمش و دوست داشتم...اما تازه میفهمیدم کلی حرف پشتشه!
تا تونستم با آهنگ گریه کردم...اینقدری که خالی شدم..دیگه اشکی برام نمونده بود!فقط یک جفت چشم متورم قرمز رو صورتم خودنمایی میکرد....آهنگ و زده بودم رو تکرار......مثل هر وقتی که ناراحت بودم زانوهام و بغل کرده بودم و سرم و گذاشته بودم روش ...چشمام میسوخت..اما حال اینکه برم اب بزنم به دست و صورتم هم ننداشتم!چشم چرخوندم..یهو چشمم افتاد به قاب عکس خانوادگیمون..همون که با فهمیدن راز زندگیم شکونده بودم و حالا مامان دوباره یه قاب خوشگل براش خریده بود و گذاشته بود تو اتاقم....دست بردم برش دارم که در باز شد و مامان نگران اومد تو!
-پونه!چرا جواب نمی.....
برگشتم نگاش کردم..حرف تو دهنش خشک شد...نمیدونم چی دید
-پونه حالت خوبه؟زدم زیر گریه و خزیدم تو بغلش
-مامان...بغلم کن....
-عزیزم.....تورو خدا بگو چی شده...داری دقم میدی پونه!
-هیچی نیست مامان....دلم گرفته.....دلم تنگه!
لرزش دست مامان باعث شد سرم و بلند کنم...داشت گریه میکرد!
-مامان چی شد؟
-ناراحتیت مربوط به ما میشه؟؟؟؟به خدا من منظوری نداشتم...تو تا آخر عمرم پیش ما بمونی جای کسی و تنگ نکردی...
اشکام و پاک کردم....لبخند زدم ...داشت سوئ تفاهم میشد....دلم نمیخواست این دو تا موضوع با هم تداخل پیدا کنه.....
صاف نشستم...دستش و تو دستام گرفتم...بعد از اینکه سیر نگاهش کردم....اشکاش و با شصتم پاک کردم و گفتم....گریه نکن....حیف چشمات نیست مامان؟؟؟؟اصلا موضوع این نیست...من خل شدم....ربطی به هیچی نداره...فقط الان نمیخوام ازدواج کنم.....
-زنگ زدم جواب منفی دادم....کاش میگفتی چی شده تا اگر مربوط به این پسره است بهشون میفهموندم بازی با احساسات یه دختر یعنی چی!
-نه مامان به اون هم ربطی نداره......من قول میدم همه چیز درست بشه.....
-با پندار صحبت کردی؟
-نه مامان...صحبت میکنم...
-از صبح هر چی بهش زنگ میزنم بر نمیداره.....
یهو یاد پندار افتادم....وسط پارک ولش کرده بودم و اومده بودم...یعنی الان کجاس؟؟؟؟تا شب که پرواز داره چیکار میکنه؟
بلند شدم و دست مامانم کشیدم و گفتم...پاش و...الان بابا میاد نگران میشه....بهش که چیزی نمیگید؟
با شک نگاهم کرد و گفت:اگر ببینم این وضع ادامه داره قول نمیدم!این آهنگم کم کن...اینقدرم یه آهنگ و پشت هم گوش نده.....رو اعصابت اثر میزاره!
مامان که رفت رفتم دست و صورتم و شستم....کلی اب سرد پاشیدم به صورتم تا پف چشمام کم شد
رفتم تو اتاقم و شماره پندار و گرفتم..اما خاموش بود.
اون شب با همه بدیها و خوبیهاش گذشت...تا صبح به اون آهنگ گوش کردم...البته با هندز فری که مامان نفهمه.....من پندار و دوست داشتم...خیییلییی زیاد...خیییلیییی...یادمه یه بار دور هم نشسته بودیم که گفتم...اگر میشد آدم با داداشش ازدواج کنه من حتما زن پندار میشدم..حتی اگر نمیخواست من و بگیره به زور زنش میشدم...اون موقع دبیرستانی بود!
یادمه مامان داشت هندونه میخورد...هندونه پرید تو گلوش و داشت خفه میشد .....بابا نگاه متعجب پر استرسش و ازم گرفت و پرید بزنه پشت مامان...پندار هم اخمهاش رفت تو هم و با همون تیشرت و شلوار تو خونه ای که تنش بود رفت بیرون و تا آخر شب نیومد.....
چقدر اون شب خودم و فحش دادم که این حرف زشت و زدم....غافل از اینکه حرف دل پندار و زدم.....شاید!
الانم فرقی نکرده بود...من دوستش داشتم...ولی چطوری میتونستم جنس این دوست داشتن و تغییر بدم؟باید سعی میکردم....
واقعا باید سعی میکردم؟؟؟؟اگر اینکار و میکردم و مامان اینها مخالفت میکردن چی؟؟؟
به هیچ چیز فکر نمیکنم...اول سعی میکنم...اگر حسم به پندار از خواهر برادری به عاشق و معشوقی تغییر کرد اونوقت به نظر دیگران فکر میکنم....
باید میرفتم دانشگاه...این بهترین راه فرار از فکر کردن بود!
وقتی رسیدم دانشگاه آهو و فرشته بی صبرانه منتظرم بودن....علاوه بر اونها باراد هم بود...که نگاهش پر از اعتراض بود....دوست نداشتم باهاش هم کلام بشم...مامان همه حرفهارو زده بود و منم تصمیمم عوض نمیشد.
آهو-دیروز چت بود؟؟؟؟سگ بودی!
با این حرف یاد پندار افتادم..حتما الان رسیده!
نفسم و با صدا بیرون دادم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها , ღ^ پاتوق رمان ^ღ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54551

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا