تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل هشتم)



-بله؟
-میشه چند لحظه تشریف بیارید؟
رو به بچه ها کردم و گفتم الان میام....
بالاخره باید تیر اخر و خودم میزدم...
با اعتماد به نفس سلام کردم و منتظر ایستادم!
-علیک سلام...خوبید؟
-ممنون...راستی بابت مهمونی ممنون...من درگیر بودم نشد تشکر کنم...
-مادرتون زنگ زدن تشکر کردن.
-خواهش میکنم وظیفه بود!
-چرا؟
نمیخواستم کشش بدم.
-چرا نداره...من همون روز خونمونم خدمتتون گفتم هنوز آمادگیش و ندارم.
-درسته اما قرار شد فکر کنید.
-یعنی باید فکر میکردم و حتما میگفتم بله؟
از کنارمون یه دانشجو گذشت رو به باراد گفت:سلام استاد...
باراد هم سرش و تکون داد و دانشجو رفت
-ببین چیکار کردی که راه افتادم تو داشگاه دنبال تو
با عصبانیت و خیلی حق به جانب گفتم:مگه من مجبورتون کردم؟
نفس عمیقی کشید تا عصبانیتش و پنهان کنه و گفت:من دست از سرت بر نمیدارم...روزی ولت میکنم که به کس دیگه ای بله گفته باشی...
این و گفت و رفت.اگر میدونست الان چی تو سر من میگذره همین الان بیخیالم میشد


12 اسفندبود...روز تولدم....از پندار خبری نبود...زنگ میزد با مامان اینا حرف میزد و تموم....چقدر دلم گرفته بود...چقدر منتظر ایمیلهاشبودم....دلم به عکسهامون خوش بود.....چرا دروغ بگم؟منم میخواستمش.....من پندار و دوست دارم....اما پندار و یا اون ناشناس و؟اصلا حس من نسبت به پندار چیه؟عشق هست...اما عشق به برادر یا.......؟؟؟؟یعنی امروز زنگ میزنه تولدم و تبریک میگه؟؟؟هر سال میگفت....حتی هدیه هم برام میفرستاد...اما امسال....حتما فکر کرده جوابم منفیه....شایدم اصلا پشیمون شده....با اون کاری که من اون روز کردم...بیچاره رو تو سرما ول کردم و اومدم....5 شنبه بود و کلاس نداشتم..تمام وقتم و تو اتاقم گذروندم..گاهی میرفتم پایین دور و بر مامان میپلکیدم بلکه خبری از پندار بهم بده....اما انگار نه انگار....باز رفتم تو اتاقم.....تصمیم گرفتم امروز خوش باشم..نا سلامتی روز تولدمه....همون بهتر که خبری ازم نمیگیره.....پندارم مثل شایان.....هر چی بوده هوس بوده....وگرنه به این راحتیا بی خیالم نمیشد...اصلا همون داداشم بمونه بهتره....رفتم حموم ...دوش گرفتم..موهام و موس زدم......آرایش کردم.....تاپ بافت قهوه ای یقه اسکی نیمه ام و پوشیدم....شلوار جین کش برمودام و که تو کمرش و 6-7 سانت پایین پاچه اش تور کش قهوه ای داشت هم پوشیدم..خدارو شکر پندار نیست گیر بده بهم...صندلهای پاشنه دار قهوه ای هم پوشیدم.....مچ بند طلام و که پارسال پندار برام خریده بود و هم انداختم دور مچم...کلا لج کرده بودم....چون تاپ و شلوارم هم پندار برام آورده بود...یه جورایی میخواستم با خودم لجبازی کنم...میخواستم بگم اصلا هم برام مهم نیست که پندار محلم نمیزاره!
دور موهام و یه تل بافتنی که لعبت برام بافته بود و یه گل صورتی و کرم هم روش قلاب بافی شده بود بستم و رفتم پایین ساعت 6 بعد از ظهر شده بود....
رفتم سمت ویدیو خانواده و حال آهنگ شاد نداشتم...این آهنگ بیشتر به حال و هوام میخورد!
نمیدونمچیبایدگفتازاونحرفایشیرینت
نمیشهباورمحالاازاینچشمایغمگینت
همیشهترستواینبودکهمنباتونمیمونم
میگفتیباشکنارمنبدونتوپریشونم
نمیگیریسراغازمنکسیکهتوخداشبودی
کسیکهباتوعاشقشدتوآهنگصداشبودی


دلم تنگ صدای تو
می خوام باشم کنار تو
دل زخم خورده عاشق
هنوزم چشم به راه تو
چه دلتنگم چه دلتنگم
دارم با غصه می جنگم

چه دلتنگم چه دلتنگم
دارم با غصه می جنگم
دارم با غصه می جنگم

تمام حرف من با تو با عکس و جای خالیته
حالا من موندم و یادت مگه این حرفا حالیته
مگه این حرفا حالیته


چه نا آرومه قلب من
چه بی تابه دل و جونم میخوام از تو خبردار شم
کجا هستی نمی دونم
چه دلتنگم چه دلتنگم
هنوز بی تاب بی تابم
دارم با غصه می جنگم


دلم تنگ صدای تو
می خوام باشم کنار تو
دل زخم خورده عاشق
هنوزم چشم به راه تو

چه دلتنگم چه دلتنگم
دارم با غصه می جنگم
چه دلتنگم چه دلتنگم
دارم با غصه می جنگم
دارم با غصه می جنگم
چشمم افتاد به مامان که دستش و گذاشته بود زیر چونه اش و و کنار اپن وایستاده بود و من و نگاه میکرد و هر چند دقیقه یه بار سرش و تکون میداد...انگار برای خل شدنم تاسف میخورد!

صدای آهنگ بلند بود داد زدم....فکر میکنی خل شدم؟
-نه!فکر میکنم عاشق شدی...
انگار اونها هم یادشون رفته بود تولدمه..هیچ کس هیچی نمیگفت.
مهم نبود....مهم این بود که امروز من به دنیا اومده بودم.....یه لحظه فکر کردم..یعنی مامانم امروز مرده؟؟؟
مامان در حالی که به سمت در حیاط میرفت گفت:کمش کن مادر...کر شدیم....
شلوار پارچه ای کرم با راههای صدری تنش بود با یه بلوز سفید . روش یه بافت به رنگ خطهای شلوارش تنش بود.....توی کمرش کمی جمع شده بود....صندل روفرشی تخت یشمی رنگی هم پاش بود...موهاشم مثل همیشه مرتب و سشوار شده.....چقدر دوستش داشتم....زیر لب صلواتی برای مامانم فرستادم و ترجیح دادم منفی نبافم.....صدای آهنگ و کم کردم و به سمت اتاقم راه افتادم..هنوز به پله ها نرسیده بودم که صدای مامان و بابا با هم بلند ...
-تولدت مبارکککککککککککککککک!!!!!!!
از جام پریدم..باورم نمیشد...یعنی چرا باورم میشد...باید میدونستم اونها یادشون نمیره... این 19 سال یادشون نرفته بود...فقط من خل شده بودم و از هر کاهی کوه میساختم....بابا با یه گل بزرگ اومد تو.....فکرم و بلند به زبون اوردم :مگه عروسیه بابا؟؟؟؟این سبد به این بزرگی برای چیه؟؟؟؟
مامان هم یه کیک دستش بود...که گرد و سفید بود و روش پر از روبانهای رنگی به شکل هدیه گره خورده بود.....
بابا سبد گل و همونجا کنار در گذاشت و گفت:این پندار خله به خدا.....سبد به این گندگی و سفارش داده....انگار تحفه به دنیا اومده!!!
پندار؟؟؟؟یعنی یادش بوده؟؟؟پس چرا زنگ نزده؟سعی کردم از تو شوک در بیام.....پریدم بغل بابا...قربونت برم.....تحفه ام دیگه...نیستم؟....من و از خودش جدا کرد کمی نگام کرد...گوشه لبهاش و داد پایین و سرش و کمی خم کرد و گفت:با این لباسها میشه گفت تحفه ای....
قیافه ام و یه جوری کردم که یعنی دلخور شدم...برگشتم رفتم و مامان زیبا رو بوسیدم....سفت بغلش کردم و گفتم مرسی مامانی....
-تشکرهات و نگه دار سر کادو دادن!
-نترسید من تا دلتون بخواد تشکر دارم....
-یه آهنگ شاد بزار مثلا تولدته!
خنده بلندی کردم و گفتم چی بهتر از صدای شما که بشنوم؟نشستیم وشروع کردیم به گپ زدن..لعبت اومد و کیک و برد گذاشت تو یخچال تا بعد از شام مراسم کیک برون و کادو رو انجام بدیم....
شام طبق رسم دیرینه که روز تولد هر کس غذای مورد علاقه اون سرو میشد لازانیا داشتیم..بیچاره بابا...اصلا دوست نداشت...کلا با ماکارانی و لازنیا میونه خوبی نداشت...اما تولد بود دیگه.....این هم رسم...چطور تولد اون باید من بدبخت کوفته میل مینمودم؟؟؟؟
شام و با کلی خنده و شوخی خوردیم....بابا از خودش ادا در میاورد که یعنی این و دوست ندارم...در واقع ادای من و موقع کوفته خوردن در میاورد....منم غش غش میخندیدم....بعد از شام....لعبت چایی و اورد با کیک و پیش دست...خودشم به خواسته من و مامان و بابا نشست پیشمون....با دست و سوت و جیغ و هورا شمع و فوت کردم و کیک و بریدم و برای هر کس یه تکه گذاشتم تا با چاییهامون بخوریم!
بعد از اون قسمت مهم ماجرا رسید.....من همیشه از هدیه گرفتن ذوق میکردم..دست خودم نبود...هم هدیه دادن و دوست داشتم...هم گرفتنش و....اول کادو لعبت و باز کردم.....یه اشارپ سفید برام قلاب بافی کرده بود..الحق که خیلی هم خوشگل بود....بوسیدمش و اشارپ و نداختم رو دوشم...بعد رفتم سراغ کادو بابا!که معلوم بود یه جعبه است....باز کردم..با دیدنش کلی جیغ زدم و بوسیدمش...یه آی پد برام گرفته بود!خیلی به دردم میخورد..میتونستم همه جا همراهم داشته باشمش...از همه مهمتر...ایمیل چک کنم....ایمیل...دیگه به چه امیدی؟؟؟
اووووو :::انگار دنیا به آخر رسیده.....
مامان زیبا:نمیخوای کادوهای مارو باز کنی؟؟؟
لبخندی زدم و گفتم:چرا نمیخوام؟؟؟رفتم سراغ کادو مامان.....2 تا جعبه بود...زیری رو که کمی بزرگتر بود باز کردم......یه مودم یو اس بی گرفته بود.....این دیگه آِی پدم و کامل میکرد.....میدونستم اون یکی طلاس....تا اومدم بازش کنم مامانم گفت:کادو پنداره....ما هم نمیدونیم چیه.... پست اورده !گفت زنگ زده بهت تبریک گفته...فقط نگفته برات کادو فرستاده که سورپرایز بشی....
کی زنگ زده؟؟؟؟دروغ گو....
از دستش ناراحت بودم..اما تا کادو باز بشه برام یه عمر گذشت...احساس میکردم خودش تو جعبه است و من قراره ببینمش!دقیقا همون حسی و داشتم که وقتی داشتم میرفتم سر قرار!
در جعبه رو آروم باز کردم..یه زنجیر خییلیی ظریف بود..از تو جعبه درش اوردم...به وسط زنجیر یه زنجیر کوتاه دیگه از جنس خود زنجیر اویزون بود که یه حرف پی بهش وصل بود...یه پی خیییلیی ظریف...خیلی خوشگل بود..اما احساس میکردم یه چیزی کم داره....زنجیری که بهش وصل بود انگار زیادی بود...یا شایدم ...نمیدونم یه چیزیش کم بود...به هر حال اسب پیشکشی...اونم از طرف یه عشق و دندونش و نمیشمارن!!!عشق!!!!!یعنی پندار عشق من بود؟
مامان و بابا نگاه معنی داری به هم کردن و گفتن..مبارکت باشه....ایشالله عروسیت!
عروسیم؟؟؟اگر من عشق پندار و قبول میکردم الان میشدم عروس اینها؟؟؟
وای خدا...چرا هر چیزی من و یاد این موضوع میندازه؟سعی کردم فکر نکنم.....مرسییی..دست همتون درد نکنه!خیلی همه چیز خوب بود....مخصوصا اشارپ.....خوراک لب دریاس تو عید.
لعبت:قابلت و نداره عزیزم....من که پول ندارم از این جور چیزا برات بخرم...وسع من همینه...
دوباره بوسیدمش و باز ازش تشکر کردم....ساعت 11 بود...به امید یه ایمیل یا چت با پندار شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق...بقیه هم رفتن بخوابن...مامان به لعبت هم گفت بره بخوابه و کارهارو بزاره برای فردا...نمیدونم قبول کرد یا نه....
یه راست رفتم سراغ ایمیلم..با همون لباسها...خدای من برام ایمیل داده بود...اینبار با ایمیل خودش ! بازش کردم باز یه آهنگ بود.....سریع دانلودش کردم ....
امشبم گذشت/من ندیدمت چشم به راهتم/ تا رسیدنت
امشبم گذشت/حال من بده دل بریدن و/ یاد من نده
دنبالت میام/با یه چتر خیس رد پای تو /روی جاده نیست
از کودوم مسیر/رد شدی گلم بی تو هر نفس غصه میخورم
تو چه راحتی/من ازت جدام همه چیزمی/چی ازت بخوام
چی شده بگو/دل خوری ازم از تو بگذرم/حرفشم نزن
دنبالت میام/با یه چتر خیس رد پای تو /روی جاده نیست
از کودوم مسیر/رد شدی گلم بی تو هر نفس غصه میخورم
تو چه راحتی/من ازت جدام همه چیزمی/چی ازت بخوام
چی شده بگو/دل خوری ازم از تو بگذرم/حرفشم نزن

یاد هدیه اش افتادم...هنوز گردنم ننداخته بودم....دلم میخواست اولین بار رو پوستم بیافته و ببینمش.....با اون لباس یقه اسکی نمیشد اینکار و کرد. لباسم و در اوردم یه لباس خواب صورتی پوشیدم....جلو ایینه ایستادم وآروم مثل اینکه یه شئ شکستنی و میخوام در بیارم از تو جعبه بیرون کشیدمش اول حسابی نگاهش کردم.....آروم گذاشتمش رو گردنم...چقدر ظریف بود.....هر طور شده سعی کردم قفلش و بندازم....با کلی مکافات موفق شدم....اینقدر ظریف بود که هی از دستم در میرفت.....دستم و آروم کشیدم روش.....انگار داشتم خود پندار و لمس میکردم....اشک نشست تو چشمام...دلم براش تنگ شده بود.....یعنی من عاشق شده بودم؟؟؟؟
پونه خانوم!!!عاشق شدی...خبر نداری....دست هیچ کس هم نیست.....دیدی شایلین گفت وقتی دلت رفت دیگه دست خودت نیست؟
حالا من چیکار کنم؟؟؟چرا پندار دیگه خبری ازم نمیگیره؟؟از پشت اون همه اشک تو ایینه چشم دوختم به گردنبند.....دست بردم حرف پی رو گرفتم تو دستم..اوردمش بالا...بوسیدمش....دوستت دارم....
1هفته بیشتر دانشگاه نمیرفتیم..بعدش ما بودیم و تعطیلات عید.....فردای تولدم فرشته و آهو هم برام هدیه خریده بودن..و از بوفه تیتاب خریدن و روش 19 تا کبریت گذاشتن و شد یه تولد کوچولو دانشجویی.
آهو:چه خبر از پندار؟
با بی حوصلگی و دلخوری گفتم:هیچی!یه ایمیل هم نزد!
فرشته:یعنی تولدتم تبریک نگفت؟
-نه..... فقط یه سبد گل بزرگ و یه...
مکث کردم نا خودآگاه دست بردم و زنجیر و گرفتم تو دستم....دیشب با وجودی که میترسیدم پاره بشه از گردنم بازش نکردم....دلم میخواست همیشه پیشم باشه....ادامه دادم:یه زنجیر برام فرستاد!
دوتایی با هم حمله کردن سمتم و گفتن:ببینیم....!
کف دستم گرفتم جلوشون که جلوتر نیان....فکر میکردم الان پاره اش میکنن...چرا این زنجیر اینقدر برای من مهم بود؟؟؟؟من میتونم تقریبا بگم هر سال از پندار هدیه تولد اون هم طلا گرفته بودم..دستبند...پا بند...گوشواره....اما این.....آره این فرق میکنه....!
دوتایی همونجایی که بودن وایستادن .مقنعه ام رو دادم بالا ...تا بتونن ببیننش....
آهو:واااایییی!چقدر خوشگله....اول اسمشم هست!
فرشته:خله...اول اسم خودشم همینه که!
آهو با گیجی گفت:راست میگی!
بعد دوباره هیجانی شد و گفت:به هر حال مهم اینه که اون نیتش چی بوده.
مقنعه ام و پایین انداختم و گفتم:بسه دیگه دید زدن ممنوع!
آهو:اوووو...تحفه....
فرشته:سبدش چطوری بود؟؟؟
آی پدم و در اوردم و عکس گل و که گذاشته بودم رو بک گراندش و نشونشون دادم...
یهو آهو گفت:عکس گل و بی خیال..این از کجا؟
و به آی پد اشاره کرد!
-کادو بابامه...مامانم هم یه مودم یو اس بی بهم داد!
-کوفتت بشه.....دختره لوس پولدار!
بعد دست فرشته رو گرفت و گفت..پاش و بریم بابا...این وصله ما نیست!
میدونستم داره شوخی میکنه...با لبخند پهنی نگاهش میکردم که فرشته گفت:
-بابا بزار ببینم این گل رو...خییلییی نازه..
آهو هم که فضولیش گل کرده بود خم شد و نگاهی به صفحه ای پد کرد و یهو آی پد و از دستم قاپید و گفت:این و پندار فرستاده؟
-آره...مگه چیه؟
آی پد و برد بالا گفت:بزنم با همین تو سرت؟؟؟خاک بر سر پسره خودش و کشته بعد این لب و لوچه اش و اویزون کرده میگه...تولدم و تبریک نگفته!
-کاش هیچ کودوم از این کارارو نمیرد یه تبریک خشک و خالی میگفت...
آهو:شاید منتظره تو بهش زنگ بزنی.
-من؟چرا من؟من هیچ وقت این کارو نمیکنم.
-میتونم بپرسم چرا؟
-چون اون اومده ابراز علاقه کرده بعدم گذاشته رفته.من چرا بهش زنگ بزنم؟؟؟من منت نمیکشم.
-خیلی خری!اون اومده ابراز علاقه کرده. حالا نوبت تو که بهش بگی قبول کردی یا نه!
لجبازانه گفتم:عمرا...با این کاری که کرد اگر دوباره هم بیاد میدونم چیکارش کنم....عمرا دیگه محلش بزارم.....عشقش ارزونی خودش!
خودمم میدونستم چرت میگم....اگر یه اشاره میکرد با کله میرفتم سمتش....در ضمن ایمیل که فرستاده بود....دوباره زنجیر و تو دستم گرفتم و بلند گفتم:دوستش ندارم!
از جام بلند شدم و به سمت کلاس دویدم!
-----------------------------
25اسفند بود وسایل و جمع کرده بودیم آماده بودیم که بابا از کارخونه بیاد و به سمت شمال حرکت کنیم...اون سال لعبت هم با ما همراه میشد...هر سال یه سفر میرفت پیش خواهر برادرهاش شهرستان خودشون....اما امسال به گفته خودش یکی از برادرهاش که باهاش قهر بود میرفت اونجا و به همین خاطر لعبت نمیخواست بره...مامان هم ازش خواسته بود با ما همراه بشه تا هم تنها نمونه هم اونجا کمک حال مامان باشه...لعبتم با خوشحالی قبول کرده بود!لعبت بچه نداشت...یعنی بچه دار نمیشد..به همین خاطرم شوهرش که پسر عموش میشده طلاقش داده بود...اون هم برای همیشه پیش مامانم اینا مونده بود!
چمدونم و بسته بودم و با کمک لعبت اورده بودمش پایین...کلا عادتم بود برای هر مسافرت کلی لباس بر میداشتم....شلوار مخمل مشکیم و پوشیدم.....کت کوتاه مشکیم و که تو کمرش یه بند میخوردم به جای مانتو پوشیدم...شال مشکیم و هم انداختم رو سرم و دسته هاش و همونطور اویزون گذاشتم...چون زیر کتم بلوز یقه اسکی پوشیده بودم..گردنم باد نمیخورد و سردم نمیشد!نیم بوت مشکی اسپرتی هم پام کردم کیف کوچیک مارک ادیداسم هم انداختم رو دوشم.....داشتم آرایش میکردم که صدای بابا رو شنیدم که میگفت:پونه بدو....دیر شددد..شب میشه خوابم میگیره....
در حالی که میدویدم پایین گفتم:نگران نباش...یه درایور باهاتونه!
به پایین که رسیدم عکس خانوم جانم از رو میز برداشتم...
مامان زیبا:اون و کجا میاری؟؟
-خانوم جانم ببیریم دیگه!!اولین ساله عید پیشمون نیست!
-هر چند که عکسش و اونجا داریم..اما اینم بردار بیار...!
براش بوسی فرستادم و دویدم تو حیاط...ساعت تقریبا 3 بود....بابا همه چیز و چیده بود تو ماشین!
-خسته نباشی بابای خوش تیپ من!
عاشق بابا بودم..هر روز با کت شلوار و کروات میرفت کارخونه...همیشه تیپهای مردونه داشت...به غیر از مسافرتها...شلوار جین یا کتون میپوشید با تیشرت یا پیراهنهای اسپرت...الانم یه جین پوشیده بود با یه تیشرت یقه دار 3 دکمه لیمویی و یه کتونی مشکی....
برگشت و چشم غره ای بهم رفت و گفت:این چمدون توهه باز؟
و چمدون من و نشون داد!
-بابابیییییی!خب اونجا احتیاجم میشه!
-خودت و لوس نکن!الان بازش کنم شونصد دست لباس توشه!هوفصد تا ست لوازم آرایش!پونصد تا کفش و صندل! صد و بیست و چهارتا هم کش و گل سر!
-دیدی اشتباه کردی!!!!
در حالی که با انگشت میشماردم گفتم:جورابام!شال و روسریهام!!!و...
ادای خجالت و در اوردم و گفتم:یه چیزای دیگه!!!
تقصیر اون مامانتونه که اینطوری بارتون اورده!اگر یه دست لباس اول هفته تنتون میکرد اخر هفته قالبی از تنتون در میاورد الان خودت بودی و همون لباس تنت!
مامان که تازه رسیده بود به ما گفت:اه!اه!اه...حالم بد شد....شده خودم چمدونش و تا اونجا رو کولم میگیرم..اما نمیزارم 1 هفته با یه لباس بگرده!
بابا در حالی که به سمت ماشین میرفت گفت:اوه اوه...صاحابش اومد...من تسلیم
با همین شوخیا و خنده ها سوار شدیم و راه افتادیم..تو راه من شده بودم دی جی و آهنگهای مورد علاقم و میذاشتم.....مامان و لعبت از دستم عاصی شده بودن..بس که پریدم بالا پایین...تو این حین یکی از آهنگها که تموم شد بلافاصله آهنگ وانمود شروع شد....گذاشتم باشه و خودم اروم نشستم کنار پنجره...هنوز هوا تاریک نشده بود و میشد اطراف و دید..حیف که هنوز به جنگلها نرسیده بودیم....
روز آخر اسفند بود...شب ساعت 8 سال تحویل میشد....این چند روز قبلش از مامان پرسیده بودم پندار میاد یا نه؟جواب داده بود که فکر نکنم..گفته نمیام..کار دارم...حسابی حالم گرفته شد..درسته هر سال عید نمیومد اما دلم میخواست ببینمش...دلم براش تنگ شده بود....ساعت 6 بود هوا داشت تاریک میشد...به مامان اینا که دور شومینه نشسته بودن گفتم:من میرم اتیش روشن کنم...نمیاید؟؟؟
بابا-2 ساعت دیگه سال تحویله...نمیخواد بری.... بشین آخر شب با هم میریم!
-بابا!!!میشه برم؟؟؟دلم میخواد لب آب باشم...قول میدم برای سال تحویل برگردم....
مامان-بزار بره...
بعد رو به من کرد و گفت:برو عزیزم..فقط نیم ساعت قبل از سال تحویل بیا لباس عوض کن که بوی دود ندی!
-مامااااان!شاید نیومدم...
-یعنی برای سال تحویل نمیخوای بیای تو؟؟
-چرا...برای سال تحویل میام...اما نیم ساعت قبلش شاید نیام......
بابا-ولش کن خانوم!بزار بره...تا به برگشتش برسه....
بعد رو به من کرد و گفت:فقط تو ساحل خودمون باش...جایی نریااا ...هوا تاریک میشه خطر ناکه..
در ادامه خودشم بلند شد و گفت بریم!
-شما هم میایید؟
-نه..میام از تو انبار بهت چوب بدم..چوبهای بیرون شاید خیس باشه روشن نشه...
بابا اومد و اتیش و برام درست کرد و رفت....ویلای ما لب اب بود...از در که وارد میشدیم یه راه سنگی داشت حدود 100 متر تا برسیم به ساختمون....دور و برش پر درخت و گل و چمن یه الاچیق هم وسط درختهای نارنج بود......برای رسیدن به ایوون 3-4 تا پله میخورد...توی ایوون یه دست میز و صندلی حصیری بود...این ایوونمون نمای جنگل داشت!توی ساختمون که میرفتیم یه سالن بزرگ بود که وسطش یه شومینه گرد بود.....که دور یه ستون زده شده بود!...کنارش یه دست مبل نیم دایره گذاشته شده بود به رنگ طوسی روشن...یه بیم بگ خاکستری رنگ هم کنارش بود....یادمه این بیم بگ یه زمانی یکی از دلایل دعوای من و پندار بود...الان که فکر میکنم میبینم این عشق از بچه گی بوده.....اون زمان پندار میگفت با هم بشینیم این رو...اما من با گریه و جیغ میخواستم خودم تنها روش بشینم.....2 سه دست ست و نیم ست راحتی هم تو قسمتهای خالی بود.....آشپزخونه ته خونه سرتا سر به صورت درازی قرار داشت...دیدش نمای حیاط پشت و دریا بود و دیوار رو به جنگل تماما پنجره بود..سمت راست در یه راهرو بود که یه سریش به طبقه پایین و در واقع زیر زمین میرفت و یه سریش به طبقه بالا و اتاق خوابها و یه حال کوچولو . حموم و توالت فرنگی ....اتاق خواب من و پندار کنار هم و رو به دریا بود..اتاق خواب مامان و بابا رو به جنگل و بقیه اتاق خوابها که کلا 5 تا بود متعلق بود به مهمونهای احتمالی که الان یکیشون لعبت بود.
همونطور که کنار اتیش نشسته بودم..برگشتم و به ویلا نگاه انداختم...از اینجا فقط پنجره ی اتاق خوابهای بالا معلوم بود....زمین شیب داشت و نمیشد همه ساختمون و دید!
یادم رفته بود ساعتم و دستم کنم...میدونستم مامان اینها خودشون صدام میکنن......رو زمین نشسته بودم پاهام و از هم باز کرده بودم و 2 طرف اتیش گذاشته بودم و به زانوهام زاویه داده بودم....کف دستم رو هم گذاشته بودم رو زمین.کمی عقب تر از تنه ام و خیره شده بودم به دریا...خوش به حالش...چقدر راحت میتونه فریاد بزنه و هر چی تو دلش هست و بیرون بریزه.....کاش ام پی فورم و با خودم اورده بودم.....هرچند که صدای امواج. آرامش بیشتری بهم میداد...نمیدوونم چند ساعت بود که اونجا بودم...میدونستم بالاخره مامان نزدیک سال تحویل صدام میزنه...پس بهتر بود از این آرامش و خلوت لذت ببرم....چقدر پندار بی معرفته.....چرا من و هوایی کرد و رفت؟.....دست بردم و زنجیرش و لمس کردم...کاش میومد..کاش فقط یه ایمیل...یه ایمیل خالی برام میزد....تمام فکرم پیش پندار بود که حس کردم یکی نشست پشتم و پاهاش و موازی پای من با همون شکل و اناتومی قرار داد..دستش دور کمرم حلقه شد...اومدم داد بزنم که گفت:هیییییسسسسس!منم!!!!
با شنیدن صدا صورتم و برگردوندم...حالا صورتم مماس با صورتش قرار گرفته بود...حالت چشماش برام آشنا بود...من این حالت و بارها دیده بودم و بی تفاوت از کنارش رد شده بودم!صورتم و با دستپاچگی برگردوندم و خواستم بلند بشم که حلقه دستش و محکم تر کرد و گفت:کجا؟؟؟
آروم سر جام نشستم.....نمیدونستم چیکار کنم و چی بگم....فقط میدونستم رو هوام!سرش و اورد جلو. موهام و با سرش زد کنار و تو گوشم زمزمه کرد:خوبی عزیزم؟
چی میگفتم؟خوب بودم؟نه خوب نبودم...تنم داشت میلرزید دوباره تلاش کردم بلند بشم...اما باز دستش و دورم محکم کرد و گفت:یادته مامان میگفت لحظه سال تحویل تو هر حالی باشی تا آخر سال اون اتفاق برات زیاد تکرار میشه؟حالا ازت خواهش میکنم تکون نخور... بزار تو این حا
برچسب ها: دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54550

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا