تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل یازدهم)


صبح با صدای بابا بیدار شدم:پونه...پونه..پاش و دیرت میشه.
-بابا نمیرم
-پونه به خدا اگر نری نمیفرستمت بری...ببین مدارکت و دارم میبرم!
پاشدم سیخ تو جام نشستم..به بابا که کت و شلوار و کروات زده بود و بوی خوش ادکلن جوپش تو فضا پیچیده بود زل زدم..بعد نگاهم چرخید رو دستش...راست میگفت...شناسنامه ام و یه سری مدارک دیگه دستش بود.
پریدم 2 تا ماچ ابدار ازش کردم و گفتم...باشه میرم..اما قول دادیدااا!
-قول
-فقط این ترم....
-برو بعد از ظهر با هم صحبت میکنیم...
-باباااا!
-دماغم و گرفت و من و به سمت در کشید و گفت:بابا بی بابا..بدو برو...منم دیرم میشه...
حاضر شدم و رفتم دانشگاه...جریان و برای آهو و فرشته گفتم..اونها هم از موفقیتم خوشحال شدن و طبق معمول از آب گل آلود ماهی گرفتن وبه زور از من بدبخت شیرینی گرفتن....
آهو:ولی خدایی دلمون برات تنگ میشه
فرشته:نمیره دیگه نیاد که!
-چرا...میرم که دیگه نیام!
فرشته با تعجب نگام کرد و گفت:تا آخر عمرت نمیای؟
-چرااا..اما فکر نکنم دیگه بیام دانشگاه!میرم همونجا درس بخونم
آهو:با این چیزی که از پندار گفتی 1 هفته هم نمیزاره سر خر بشی!
-درست حرف بزن آهو.
آهو:خودت گفتی دوست نداره تو بری...حتما یه چیزی هست دیگه!
-نمیخوام بهش فکر کنم...فقط میخوام برم...
دقیقه ها رو میشمردم تا کلاسام تموم بشه و بر گردم خونه!و بالاخره این اتفاق افتاد...نمیدونستم چطوری برم خونه...شانس اوردم تصادف نکردم.
وقتی رسیدم مامان با گرمی ازم استقبال کرد...توقع نداشتم..راستش ازش کمی هم دلخور بودم..احساس میکردم دوست نداره من و پندار با هم باشیم....اما سعی کردم رفتارم عادی باشه...
-پونه مامان....عصرونه میخوری یا صبر میکنی بابا بیاد..
-با بابا میخوریم.....نمیدونی چیکار کرده؟
-درست میشه...بابا آشنا زیاد داره...

رفتم تو اتاقم و لباسهام و عوض کردم....دستم رفت به پندار زنگ بزنم..اما پشیمون شدم...با اون حرفهایی که زد اون باید به من زنگ بزنه و عذر خواهی کنه!
ترجیح دادم برم پایین و منتظر بابا بمونم....رفتم و سرم و با تی وی گرم کردم!بوی کیک مامان دلم و مالش میداد...رفتم تو آشپزخونه...لعبت داشت شام و آماده میکرد
-مامان چقدر بو و برنگ راه انداختی!
-گرسنه اته؟
-گرسنه ام شد!
-بیا بشین بخور تا بابات بیاد.
بی تعارف نشستم و تا مامان کیک و گذاشت جلوم بابا هم اومد..قبل از اینکه دست به کیک بزنم بلند شدم و رفتم سمت بابا...
-چی شد بابا؟
-سلام دخترم..شما هم خسته نباشی...
سرم و انداختم پایین و مثلا خجالت کشیدم...بعد گفتم:خب...سلام...خسته نباشید...چی شد؟
-ابش و کشیدن.....
بعد سرش و تکون داد یعنی بقیه اش چیه؟
-باباااااااااا!!!!تورو خدا...دلم تو حلقمه!
-درست میشه...قول میدم روز آخرین امتحانت بلیط بگیرم برات..اما فقط تا اخر تابستون.
هیجانم از شنیدن خبر یکدفعه از بین رفت...مثل بادکنکی که بادش خالی بشه شونه هام افتاد.
-اما بابا!!!
-اما نداره!مگه الکیه؟؟؟اقامت گرفتن طول میکشه...صبر میکنی؟؟؟یکی دو سالی کار داره!
-اما من میخوام برم درس بخونم...
-.3 ماهه برو..اصلا ببین میتونی بمونی؟اگر تونستی اقدام میکنیم برای اقامت...
-گولم میزنید؟
-به جون خودت نه...الان اقدام کنم ویزاتم سخت میدن...تو برو...من قول میدم اگر از اونجا خوشت اومد هر طور شده اقامتت و بگیرم...
-من انصراف میدم از دانشگاه!
-پونه اگر اینکار و کردی فکر 1 روز انگلیس رفتن رو هم نکن!آدم همه پلهای پشت سرش و خراب نمیکنه.3 ماه بمون...به مرگ خودت قسم که اگر دوست داشتی بفرستمت بری.
3 ماه هم خوب بود....کاچی بعض هیچی...از اینکه اصلا نرم که بهتر بود!نباید نقد و ول کنم نسیه رو بچسبم!
همراه مامان و بابا کیک و خوردم..اما زهر مار میخوردم بهتر بود!هنوز از دور میز بلند نشده بودیم که تلفن زنگ خورد.
مامان گوشی و برداشت
-سلام پسرم..خوبی؟چه خبر؟
-آره هست..چته؟
-گوشی..... و گوشی و گرفت به سمت بابا!
بابا گوشی و گرفت ..از اونجایی که بابا نزدیک تر به من نشسته بود صدای پندار و میشنیدم!
-سلام پسرم!
-بابا شما چرا؟نفرستیدشا!
-ما صبح صحبتهامون و کردیم.
-آره اما من نتونستم نظرم و بگم...نکنید اینکار وها..
بابا پاشد رفت...انگار تابلو گوش وایستاده بودم....
چرا دوست نداشت من برم؟؟؟مگه من و دوست نداشت؟من فکر میکردم وقتی آدم یکی و دوست داره..دلش میخواد همیشه پیشش باشه...اما حالا پندار خلافش و داره ثابت میکنه!اما من میرم...

داشتم فکر میکردم که بابا در حالی که گوشی و جلو صورتم تکون میداد گفت:هووووی...کجایی؟تلفن!
-کیه؟
-برادر گرامت!اونم عصبانی
و در حین گفتن این کلمه با صورتش ادای آدم عصبانی و در آورد!
گوشی و گرفتم:بله؟
-سلام عزیزم!
کجاش عصبانی بود؟
ولی من با سردی جواب دادم:سلام
-برو تو اتاقت حرف بزن.
بلند شدم و رفتم تو اتاقم....
-خب بگو..اومدم تو اتاق!
-مگه نگفتم نیا...
-چرا گفتی..اما من حق انتخاب دارم.
-پونه جان...عزیزم..من زود بر میگردم...میخوای هفته دیگه -2 روزه بیام..بدون اینکه مامان اینها بفهمن؟
-دوست داری بیای بیا...اما من رو تصمیمم هستم!
-داری عصبانیم میکنی
با همون لحنی که داد زد گفتم:مهم نیست...من میخوام بیام...اصلا میدونی چیه؟حالا که من اینقدر برات بی ارزشم . اینقدر بدت میاد کنارت باشم..بهتره این رابطه مسخره جدید و که معلومه همش از روی هوس رو بزاریم کنار...بشیم همون خواهر برادر سابق...منم بیام درسم و بخونم..فکر میکنی تو خونت مزاحمت هستم میتونم برم هتل...یا خوابگاه...یا هر جا غیر از خونه تو!
-حالم به هم میخوره از این اخلاقت....یک بار دیگه بحث خواهر برادری و پیش بکشی من میدونم و تو!
-خودت میخوای....
-عزیزم...خواهش میکنم..یه مدت دندون رو اون جیگرت بزار تا من برگردم...
-عزیزم...من میخوام بیام انگلیس درس بخونم....
-لجباز...حالا که اینطوره بگرد تا بگردیم!
-موافقم..بگرد تا بگردیم...
ولی گوشی و قطع کرده بود...بغضم و که به زور نگه داشته بودم ترکوندم...چرا باهام اینکار و کرد؟دیگه مهم نبود...دروغ گفتم..مهم بود...اول من و وابسته ایمیلهاش کرد...بعد همه چیز و گفت.بعد اون لحظات تو ساحل و رقم زد...حالا هم داره پسم میزنه...یعنی همش دروغ بود؟این همه سال عاشقی اینقدر سریع تموم شد؟شاید داشت انتقام مامان و بابا رو از من میگرفت.
اشکال نداره...من باید نشون بدم ضعیف نیستم..اگر واقعا میخواد زمین بزنتم و بهم بخنده نمیزارم موفق بشه...
ولی من دوستش داشتم...من تازه داشتم این موضوع رو هضم میکردم....
مهم نیست...هر دختری تو زندگیش از این شکستها داره....اولین شکست منم اینطوری بود....
باز اشکم سرازیر شد.....نمیزارم باهام بازی کنی آقا پندار.....
بالاخره بابا موفق شد ویزا بگیره...از بند پ استفاده شدید کرده بود...پارتی و پول!
منم امتحاناتم شروع میشد...از برنامه امتحانیم یه لیست درست کردم آوردم دادم به بابا...این یعنی بلیط و بگیر!
اون روز هوا خیلی گرم بود...2تا امتحان دیگه میدادم تموم بود....همه امتحانات و ژوزمانهام و با موفقیت به سر رسونده بودم...کارهای عملیم و نگرانی نداشتم..میدونستم همه نمره کامل میگیره....دروس عمومی و تئوری هم چون درسم خوب بود نگرانی نداشتم..تنها نگرانیم حواس پرتی این روزهام بود...میترسیدم همین باعث بشه نتونم نمره های خوبی بگیم...اونوقت بود که بابا و مامان میخواستن بهانه کنن که تو درس نمیخونی...یعنی این کار و میکردن؟تا اونجا که میشناختمشون از این عادتها نداشتن...اما اگر میخواستن میتونستن همین و بهانه کنن...برای همینم تمام عزمم و جزم کرده بودم بهترین نمره هارو بگیرم...درسته همه هدفم درس خوندن اونور اب بود....اما نباید کاری میکردم که باعث بشه فکر کنن بهشون لج کردم.

از در که اومدم تو مقنعه ام برداشتم و پرت کردم رو مبل...سلام بلندی گفتم و کیف کوله ام و رو هم پرت کردم رو زمین..خدایی نای هیچ کاری و نداشتم!
مامان از پشت یخچال اومد بیرون..
-سلام به روی ماهت...بیا خاک شیر بخور
-اااایییی...نمیخورم....خاک شیرم شد نوشیدنی؟
لعبت:الان اگر از این ساندویج ماندویچا بود میخوردی...این که برات خوبه نمیخوری...
-کی تو این گرما ساندویج میخوره لعبت؟
-ساندویچ نمیگم که..از اینا که با اب فاطی میکنن میخورن...
قهقهه ای زدم و گفتم:سن ایچ...ساندویچ چیه؟؟؟؟
-خب حالا...همون.
مامان:پونه اون مقنعه ی تو هستش رو مبل؟
-مامااااننن..حال ندارم..گیر نده!
-پاش و..پاش و برو مقنعه و کیفت و بردار برو لباس عوض کن بیا یه چیزی بخور تا نهار!
-نهار چی داریم؟
-اب دوغ خیار
-ایول..این و پایه ام...دویدم بالا و لباسام و جابجا کردم...یه فوتلس کله غازی با یه تونیک استین پروانه ای خردلی تنم کردم....صندلهای هم رنگ بلوزمم پام کردم موهام و پریشون کردم دورم و با یه هد یشمی تزیینش کردم.
بدو رفتم پایین امتحان بعدیم 2 روز دیگه بود و آخریش هم 2 روز بعدش....هنوز از بلیط خبری نبود!
لیوان شربت آلبالویی که مامان رو اوپن گذاشته بود و دورش در اثر سرما شبنم نشسته بود و برداشتم و همونطور که به سمت کاناپه میرفتم سر کشیدم...هنوز نصفه های لیوان بودم که چشمم خورد به پاکت روی میز!
لیوان و نصفه آوردم پایین و پریدم به پاکت...اینقدر هول بودم نمیتونستم بازش کنم...روی پاکت آرم یه شرکت هواپیمایی بود.
درش و که باز کردم 2 تا بلیط توش بود...قبلا زمزمه کرده بودن که مامان هم با من بیاد و وقتی من جاگیر شدم برگرده...با اینکه میترسیدم بیاد و پیشمون بمونه و دوست نداشتم همراهم بشه اما مخالفت نکرده بودم..دوست نداشتم حساس بشن!...بلیطهارو کشیدم بیرون...اولی و باز کردم...اما یهو به چشمام شک کردم....
نام مسافر...پندار شیانی!
پندار؟اون یکی و باز کردم...پونه شیانی!
چندین بار نگاهشون کردم اما درست بود...بلند مامان و صدا کردم:مامااان!مامااااان!!مام اااان!
صداش از تو ایوون اومد.از ته دل داد میزد تا بشنوم...
-بله؟؟؟؟؟؟؟؟چی شده؟؟؟
دویدم سمت ایوون...مامان نشسته بود دور میز سفید رنگی که تو ایوون بود و در حالی که یه لیوان خاک شیر جلوش بود و داشت مجله میخوند !
-مامان انگار بابا اسمهارو برای بلیط اشتباه داده!
حالا دیگه مامان من و نگاه میکرد:چطور؟
-اسم من و پندار و داده...باید اسم شمارو میداد!

مامان نفسش و با صدا بیرون داد و گفت:نه درست داده....پندار گفته برای کاری باید بیام ایران بلیط برگشتم و با پونه بگیرید با هم بر میگردیم.

میاد ایران؟
-اینقدر تعجب داشت؟
وای...انگار گاف دادم!
-خب اره....کارش چیه آخه؟اصلا هرچی...به من چه..بلیط خودم و عشق اسسستتت!
در همین حین رفتم و کنار مامان نشستم.
مامان یه ابروش و بالا انداخت و گفت:کار خودت و کردیااا!
-مامان!عزیزم....تورو خدا بزارید منم پیشرفت کنم.
-خدا من و بکشه اگر دلم نخواد تو پیشرفت کنی...اما تو مو میبینی و من پیچش مو!
-به منم فرصت بدید تا مثل شما تجربه کسب کنم و بتونم پیچش مورو ببینم.
-باشه!فرصت میدیم...فقط امیدوارم این کسب تجربه چیزی و ازت نگیره.
تو دلم گفتم...از من یا از شما؟؟؟میترسید پسرتون و ازتون بگیرم...ولی از این فکرم بدم اومد...واقعا فکر بدجنسانه ی مخصوص عروسها بود...
برای اینکه این حرفم و جبران کنم پریدم بوسش کردم و گفتم...سعی میکنم هیچی و از دست ندم....
-برگشت سمتم...2 تا دستم و گرفت تو دستش..حالت نگاهش جدی همراه با کلی مهربونی بود...تو چشماش نم اشک نشسته بود.با لحنی که مهربونی و دلسوزی ازش فوران میکرد گفت:پونه...عزیزم...من یه دختر شاد و سرزنده دارم میفرستم بره...دلم میخواد هر اتفاقی که افتاد.هر مشکلی که سر راهت سبز شد....سر خم نکنی....مثل مشکلات قبلی که اینقدر محکم پاش ایستادی...پای اونها هم بایستی....پونه!اگر همینجوری که میری برنگردی..اگر بخوای افسرده و غمگین برگردی...به خدا قسم..نه خودم و میبخشم نه پدرت و نه پندار و....
خدایا این همون مادریه که چند دقیقه قبل اون فکر مسخره رو در موردش کردم....با بغض گفتم:مگه قراره چی بشه؟
-نمیدونم...نمیدونم..من اینده رو ندیدم..اما غربت و دوری از خانواده مشکلات زیادی برای آدم درست میکنه....
-من فقط 3 ماه....از 3 ماهم کمتر از شما دور میشم...بعد میام و برای همیشه رفتنم تصمیم میگریم...
-همونم برای من زیاده....اینقدر که دوری از تو برام سخته...دوری از پندار برام سخت نبود!حالا قول بده محکم و قوی پای همه چیز بایستی.
-مامان داری نگرانم میکنی!
سرم و گرفت تو بغلش...بوسه ای روی موهام زد و گفت:نگران نشو..اینها دلواپسیایه مادرانه است...ایشالله یه روز مامان میشی و میفهمی!
-اگر مادر شدن اینقدر سخته من نمیخوام هیچوقت مادر بشم..شما داری خودت و اذیت میکنی!من قول میدم افسرده بر نگردم..به شرطی که وقتی اومدم منم همون مامان زیبای سرزنده رو ببینم...باشه؟
-این چه حرفیه؟؟؟بچه زندگی ادم و کامل میکنه....ولی باشه عزیزم...قول میدم....صبوری کنم تا برگردی!
سرم و از رو سینه اش برداشتم...دیگه اشکام رو گونه هام بود و دلیلی برای مهارشون نمیدیدم.
-دوستت دارم....یه دنیاااااااااا!!!!!
لبخندش با صدای پندار نیمه کاره موند!
-خلوتتون و به هم زدم؟...
من که زبونم بند اومده بود!اما مامان گفت:تو کی اومدی؟
-الان...
چمدونش و از کنار پاش برداشت و اومد بالا رو ایوون.
با مامان دست داد و بوسیدتش.

بعد رو کرد به من..آب دهنم و قورت دادم.چه عکس العملی باید نشون میدادم...از اون روزی که با هم دعوا کرده بودیم نه من زنگ زده بودم نه اون...
دستش و به سمتم دراز کرد...منم دستم و دراز کردم..دستم و فشرد.
-چی میگفتید مادر دختر؟غیبت من و میکردید؟
به سمت خونه راه افتاد و بعد از چند قدم برگشت به من و مامان که مات نگاش میکردیم گفت:توروخدا اینقدر استقبال نکنید...خودم میرم تو...شربتی چیزی میل ندارید.؟
مامان بلند شد و گفت:برو تو زبون نریز....
هر دو با هم رفتن تو....چرا اومده بود؟
پاشدم منم رفتم تو..مامان برای پندار خاک شیر ریخته بود و داشتن با هم گپ میزدن...رفتم پیششون و گفتم:دیگه سر من داد نزنیا!
-بزار من برسم...بعد سر تو داد بزنم.
-همون روز پای تلفن و میگم.
-گاهی اوقات لازمه...
-عهههههه؟؟؟لازمه...این حرفت یادت بمونه اگر جایی سرت داد زدم بدون گاهی اوقات لازمه!
-قیافه اش یه حالت شیطنت داشت...گفت:پونه داری میای پیش من تو یه خونه بدون مامان اینها..حواست و جمع کناااا!!
مامان-او...او...او....جلو من واسه دخترم خط و نشون نکشااااا...
بعد رو به من کرد و گفت:اینجوری قول دادی؟
-من از پس این بر میام!!
بعد از نهارر فتم تو اتاقم..مامانم رفت بخوابه...آب دوغ خیاره و خواب بعدش...دلم برای لعبت سوخت که اول باید آشپزخونه رو جمع کنه و بعد بره بخوابه...تازه اگر بابا سر نرسه و مجبور نشه غذای اون و بده!
اومدم بخوابم اس ام اس اومد...پریدم رو مبایلم..مطمئن بودم پنداره...جعبه پیامهام و باز کردم...خودش بود!
-خواستی از اتاق بیای بیرون لباست و عوض کن..
بدون توجه به نکته ای که تو اس ام اسش بود براش نوشتم:چرا دیگه بهم زنگ نزدی؟
-چون از دستت ناراحت بودم
-الان دیگه نیستی؟
-چرا هستم...اما تو لجباز تر از این حرفهایی.....اومدنت اونجا درست نیست...حالا قبول نداری...اشکال نداره..بیا !!!
-چرا درست نیست؟چیکار میکنی اونجا که دوست نداری ما بیایم؟
-خیلی بچه ای.....
جوابش و ندادم...اون هم دیگه چیزی نگفت.
بعد از ظهر بعد از یه خواب حسابی رفتم پاینن..البته لباسم و هم عوض کردم....دلم نمیخواست باعث تحریکش بشم!
بابا اومده بود و با پندار مشغول صحبت بودن..سلامی کردم و سراغ مامان و گرفتم
بابا-رفته خرید!
-بابا دستتون درد نکنه برای بلیطها...همونطور که قول داده بودید...همون شبی که آخرین امتحانم و میدم....
-من همیشه سر قولم بودم و هستم....
رفتم بغلش کردم و گفتم...عشق منی به خدا!
ازش جدا شدم و گفتم چیزی میخورید بیارم؟
بابا طبق معمول جوابش مثبت بود..
-اگر یه نسکافه بیاری که لطف کردی!
-ای به چشممم...

رفتم و 3 تا نسکافه درست کردم.پندار گهگداری نگاههای گذرایی بهم مینداخت اما خیلی کوتاه بود..یه وقتها حس میکردم ان صحنه های تو شمال همه یه رویا بوده...چرا این اینقدر سرد برخورد میکنه؟
تازه نسکافه هامون تموم شد که مامان با دست پر اومد..بلند شدم برم کمکش..پندار هم اومد...
پندار-برو بشین..من میبرم...
در حالی که یه کیسه که نمیدونم توش چی بود و برداشتم گفتم:چه خبره مامان؟خوبه ما یه هفته دیگه میریم....چرا اینقدر خرید کردید؟
-برای اینکه شماها دارید میرید دیگه!!!
-واااا..میخوای اینا رو بدی ما ببریم؟؟؟چه خبره؟؟
در حالی که نفس نفس میزد و گره روسریش و باز میکرد گفت:نه بابا...میخوام شب آخر که اینجایید مهمونی بگیرم..یه گودبای پارتی کوچولو!
-بی خیال مامان...نمیرم تا آخر عمرم بمونم که...
-برای پندار گرفتم..برای تو هم میگیرم.
-مگه من بچه ام؟؟؟من توقع ندارم
-تو توقع نداری...میدونم..اما من دوست دارم...یدونه دخترم و دارم میفرستم 3 ماه از خودم دور باشه!
پندار که آخرین کیسه رو اورده بود تو آشپزخونه گفت:3 ماه نه...2 ماه!
-من بلیط برگشت ندارم....
-اما باید برای مهر برگردی...
لحنش اصلا خصمانه نبود..خیلی جدی داشت میگفت.
-تو مشکلت با اومدن من اونجا چیه؟
نفسش و داد بیرون نگاهی معنی داری به مامان انداخت و بدون اینکه جواب من و بده رفت بیرون.
مامان-ولش کن...خل شده.....
-کمک میخوای؟؟؟
-نه عزیزم..برو سر درست این 2 تای آخرم خوب بده برای من بهترین کمکه....
-مامان میخوام ترم بعد و مرخصی بگیرم...
-چرا مامان؟
-اگر اونجا بتونم پذیرش بگیرم از دانشگاه...
-عزیز دلم..نمیتونی...یعنی میتونی...اما باید یه سری کلاسهای مقدماتی بگذرونی...نمیرسی تو 2 ماه که.....
-من که زبانم خوبه....
-خوب نیست و فوله...ولی کاری به زبان نداره...با دیپلم سخته پذیرش بگیری...
نالیدم:ماماااننن..میدونید سخت نیست...سنگ جلو پام نندازید...
-خیلی خوب....مرخصی نگیر...برو کارات و بکن..اگر موفق شدی..یه وکالت به بابا میدی میره برات مرخصی میگیره....عجول نباش.
با خوشحالی گفتم:باشه...من میرم درس بخونم....
آخرین امتحان و دادم...اون روز ماشین نبرده بودم..یعنی ماشینم و پندار برده بود بیرون....مامانم گفت ماشینم و میخوام و سوییچ بهم نداد.
آهو و فرشته رو دعوت کرده بودم..آهو که گفت برای ساعت 4 بعد از ظهر بلیط گرفته و باید برگرده...فرشته هم که با عقاید خانواده اش اومدن به یه همچین مهمونی رو باید تو خواب میدید....
بعد از امتحان منتظر هم موندیم تا با هم برگردیم..روز آخری حیف بود زود از هم جدا بشیم..هر چند هممون عجله داشتیم..اما تا یه مسیری که میشد با هم باشیم.
از در دانشگاه در حالی که تو سر و کله همدیگه میزدیم اومدیم بیرون.....که با صدایی هممون برگشتیم..
موشی!!!!
با یه شلوار کتون مشکی راسته تنگ...کالج مشکی....پیراهن سفید 2 یقه اسپرت که استیناش و داده بود تا ارنج بالا و 2-3 تا دکمه یقه اش هم باز بود و یه زنجیر که حرف پی توش خودنمایی میکرد.اینقدر خوش تیپ بود که باعث شد آهو و فرشته با هم بگن:ایولللل!پنداره؟؟؟
زدم تو سرشون و گفتم..چشماتون و درویش کنید....مگه خودتون ناموس ندارید؟
اومدم برم سمتش که صدای دیگه ای میخکوبم کرد...پونه!
قبل از اینکه من برگردم.پندار سنگینیش و از روی کاپوت ماشین برداشت و صاف ایستاد...نگاهش از روی باراد تکون نمیخورد....با قدمهای سنگین اومد سمت ما...نگاهش به باراد بود...نگاه من رو پندار...حتی جرات نکردم برگردم....اینقدر خیره به باراد نگاه میکرد که گفتم الان میگیره میزنتش...اما به من که رسید..دستم و گرفت و با خودش کشید سمت ماشین...منم دنبالش کشیده میشدم..چون اینقدر تند میرفت که نمیتونستم راه برم.
به ماشین که رسیدیم باراد از پشت سرم گفت:جلو دانشگاه جای این کارا نیست....
حالا دیگه میتونستم نگاهش کنم....
اومدم بگم برادرمه...ترسیدم...پندار سر به تنم نمیذاشت...مخصوصا که طرف خواستگارم بود....چیکار باید میکردم؟؟؟
اومدم بگم از اقوامه که پندار تیر خلاص و زد.
-تا جایی که میدونم کسی دنبال نامزدش بیاد کار خطایی نکرده.......حداقل مزیتش اینه که میتونه بفهمه بی سر و پاهایی هم هستن که ناموست و به اسم صدا کنن.
داشت بهش نزدیک میشد..خدایا دعوا نکنن فقط....اون باباش عضو هیئت علمیه....با اضطراب به آهو و فرشته که بدتر از من ترسیده بودن نگاه کردم..دوتایی اومدن سمت من و دستم و گرفتن...
پندار و باراد سینه به سینه هم وایستاده بودن.
-ببین آقا پسر......من که منم ! به خودم اجازه نمیدم تو خیابون به اسم صداش کنم....یک بار دیگه اسم کوچیکش و صدا کردی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی....
-تو مال عهد حجری به من چه؟
-تو که خیلی امروزی هستی این و تو گوشت فرو کن.....خانوم شیانی....بی کس و کار نیست!
این و گفت و به سمت من که قدم قدم بهشون نزدیک شده بودم برگشت...باز دستم و گرفت و گفت:بریم...
-درست حدس زدم..دلت جای دیگه بود.....
اومدم چیزی بگم که پندار در ماشین و باز کرد من و هول داد تو ماشین و در بست و برگشت و رو به باراد داد زد!این دلش جایی نبود...اما دل کسی پیشش بود(و به خودش اشاره کرد) که عمرا نمیزاشت دست کسی بهش برسه!
سوار ماشین شد و با یه حرکت ماشین و از جا کند.....حتی نشد از بچه ها خدا حافطی کنم....
سیگارش و در اورد....با فندک ماشین روشن کرد و پک محکمی که زد باعث شد دود غلیظی بزنه بیرون.
صدای اس ام اسم بلند شد!
-بده به من.
-چی و؟
-گوشیت و!
-چرا؟
-میگم بده به من...
گوشی و گرفتم طرفش....من که خورده برده ای نداشم....فقط خدا کنه باراد خر نشده باشه اس ام اس زده باشه.
با عصبانیت گفت...این که رمز داره!
-خب بده بازش کنم....
-لازم نکرده رمزش چیه؟
-رمزش و باید بکشی....
برگشت همچین نگاهم کرد انگار ارث باباش و میخواست...
-چی توش داری که رمز داره؟
-هیچی...یه سری عکس و فیلم..
-از کی؟
-خودمون...بچه های دانشگاه!
-اون پسره!!!
-نه به خدا...از اون برای چی باید عکس داشته باشم؟؟؟
-رمزش و بردار...
گوشی و گرفت طرفم....
-رمزش و بهت میگم خب....برای تو رمز نذاشتم که...گذاشتم گم شد کسی نتونه ازش استفاده کنه....
-بازش کن بده من....
بازش کردم به محض اینکه اوکی شد گوشی و از دستم قاپید...رفت تو این باکسش....اس ام اس و باز کرد...کاش میفهمیدم کیه...
با عصبانیت گفت:این کیه؟
و گوشی و گرفت جلوم....
-داری میبینی که نوشته آهو!
-شماره این پسره رو چی سیو کردی؟
-شمارش و ندارم...
-راست میگی؟؟؟
تا اون موقع آروم جوابش و میدادم...میدونستم داد بزنم بد میبینم...اما لحنم و یه کم عصبانی کردم و گفتم:دلیل ندارم دروغ بگم....تو چته؟؟؟خل شدی؟؟
دستم و که میلرزید گرفت تو دستش و گفت:گریه نکنیااا....وقتی به اسم صدات کرد دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم....
-برام مهم نبود چی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 54. رمان نوشناز , رمان خوانها , بـــاغ‏ ‏رمـــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54547

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا