تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل دوازدهم)



بس کن پونه...چقدر بی رحمی..اون که خودش اب پاکی و ریخت رو دست درناز...
دستم و انداختم دور کمر پندار...خودمم نمیدونم چرا اما یه جورایی حس مالکیت بهش پیدا کرده بودم...سنگینی نگاهش باعث شد نگاهش کنم...کفشهای پاشنه بلند سبزم باعث شده بود تفاوت قدمون کمتر باشه...لبخند رضایتش نشون از این میداد که از این کارم خوشش اومده...اون هم دستش و انداخت دور کمرم...با خاله و درناز خیلی کوتاه دست داد..منم همینطور....تو اون لحظه اینقدر گرم نگرفتن درناز با پندار برام مهم بود که اصلا به این فکر نکردم بقیه در موردمون چه فکری میکنن!!!
وقتی پندار باز رفت پیش دوستاش نشست...که البته یه سریشون پسرهای همکار بابا بودن...باز رفتم وسط و شروع کردم با یکی دو تا از دخترها رقصیدن...کلا عادت داشتم با موهام میرقصیدم....حسابی گرم بودم که یکی دستم و کشید و از وسط جمعیت کشید بیرون.....پندار بود..بردتم یه گوشه و کش قرمز رنگی که خودم سالها بود اصلا ندیده بودمش و گرفت طرفم و گفت:موهات و ببند!
-چرا؟؟؟مگه زشته؟؟
-نه یه کم زیادی خوشگله!
به سمت جمعیت برگشتم و گفتم...لوس!
اما باز دستم و گرفت و گفت..ببندشون وگرنه با قیچی از ته میبرمشون!
چشمام و گرد کردم و گفتم:چه حرفا؟؟؟
ببند پونه...اون موقعها که لجبازی میکردی دلیلش و نمیدونستی...حالا که میدونی...اذیتم نکن!!!
کش و گرفتم و با احن مسخره ای گفتم.:.از کجا اوردیش این و؟؟؟
سرم و دولا کردم موهام و تا جایی که میشد کشیدم و کش و بستم...حالا موهام بالای سرم سفت دم اسبی شده بود....
پندار سری تکون داد و نفس عمیقی کشید و گفت:بازش کن!
-ای بابا خودتم میدونی چی میخوای؟؟
-نمیتونی موهات و عادی ببندی؟؟؟طوری که جلب توجه نکنه؟
-پندار تو اینقدر گیر نبودی!!!!
-حالا هستم...بی انصاف 2 ماه قراره با من تو یه خونه باشی....اینقدر...لا اله....
بازش کن درست ببند
کش و باز کردم و اینبار موهام و پریشون جمع کردم و کش و بستم...یه چیزی مثل شینیون جمع و باز شد....اما انگار پندار و آتیش زدن...
شونه ام و گرفت و محکم پشتم و به سمت خودش کرد..کش و با عصبانیت کشید که در اثر اون موهامم کنده شد...
-آآآآآی!!!چیکار میکنی؟؟؟؟
جوابی نداد...موهام و جمع کرد و همون پایین بست....اینبار دیگه واقعا شد دم اسب!
-با بغض گفتم:اینجوری؟؟؟مثل پیر زنا؟؟؟
-آره اینجوری.
و راهش و کج کرد و رفت..دویدم دستش و گرفتمش و گفتم...بزار بازش کنم...
-به خدا اینجوری هم خوبه!
-تورو خدا..من خوشم نمیاد....
-پس نرقص....
نه انگار کلا میخواست حال بگیره...
--گیر نده دیگه!!!!
-پونه!!!بدم میاد چشم هیز دنبالت باشه!
-چشم هیز کجا بود حالا؟؟؟
-تو نمیبینی...من خوب میبینم...خواهشا لوندی نکن.....
-اما من قصدم...
نذاشت ادامه بدم....
-میدونم تو قصدی نداری...اما دیگران بد برداشت میکنن!!!وقت برای این کارها زیاده!

لبهام و جمع کردم....درواقع خودم و لوس کردم نگاهش و دزدید و گفت:یه بار دیگه گفته بودم اینکار و نکن...یه کاری کن سالم تحویلت بدم...
اینبار تو شوک حرفش نتونستم دنبالش برم!
موهام و باز کردم یه 1 ساعتی تلاش کردم نرقصم اما نشد...شایلینم دعوت نکرده بودم....ترسیدم یهو شایان عوضی بیاد دعوا بشه.....یادمم رفته بود خداحافظی کنم..بعدا بهش زنگ میزدم!
دوباره رفتم وسط. اینبار سعی کردم زیاد با موهام نرقصم...چشمم افتاد به پندار لبخند رضایت رو لبش بود..انگار موفق شده بودم...منم بهش لبخند زدم اما نزدیک شدن درناز بهش باعث شد لبخندم خیلی کوتاه باشه!
اومدم برم سمتش دیدم خیلی ضایع است...اما از وسط جمعیت اومدم اینور و چها رچشمی پاییدمشون....ولی نگرانیم بی مورد بود....چون پندار با یک کلمه از جاش بلند شد و اومد سمت من....
-اینقدر مراقب من نباش موشی!
دندونام و به هم فشردم و نگاهش کردم!
-نزنی!!!!اون اومد سمت من!
اومدم برم دستم و گرفت و گفت:یکی یکی دارم به آرزوهام میرسم.....یعنی به خوابم نمیدیدم یه روز نسبت به دخترای اطرافم حساس بشی.....وقتی میدیدم درناز باهام گرم میگیره هیچی نمیگی میخواستم دیوونه بشم!وقتی...
صدای موزیک قطع شد...صدای مامان و شنیدیم که همه رو برای شام دعوت میکرد!
ساعت 12 بود که کم کم همه رفتن....ما هم آماده شدیم برای رفتن به فرودگاه!حسادت از چشمای درناز میبارید...نمیدونم میدونست من خواهر پندار نیستم؟؟؟
به هر حال مهم نبود....مهم من بودم که الان داشتم با پندار میرفتم...ساعت 4 پرواز داشتیم تا برسیم 2 و نیم شده بود...حسابی دیر کرده بودیم...مامان تو راه 100 بار پرسید مدارک و اوردید؟؟بلیطها جا نمونه؟؟؟ساکهاتون و برداشتید؟؟
و هر بار هم جوابش مثبت بود..وقتی رسیدیم وقت زیادی برای خدا حافظی نداشتیم...مامان من و بغل کرد و حسابی بوسید...سفارشات لازم و کرد....و ازم خواست هر وقت احساس دلتنگی کردم برگردم..منم بوسیدمش و بهش اطمینان دادم همه چیز خوبه...بابا هم بغلم کرد و بوسیدتم....
کار خودت و کردیااا....!!!انشالله موفق باشی...من و پشیمون نکنی!!!
-خیالتون راحت بابایی!
بعد رو کرد به پندار و گفت:خواهرت و دستت سپردم!
این حرف پر از معنی بود...بیچاره پندار کارد میزدی خونش در نمیومد....نگاهی به بابا کرد و سرش و تکون داد!
بابا-نه نشد..بگو مراقب خواهرت هستی!
ولی پندار زیرکانه از زیرش در رفت...چرخ چمدونها رو برداشت و گفت:باشه بابا...پونه بدو دیرمون شد...
برای آخرین بار بوسیدمشون و بغلشون کردم و دنبال پندار دویدم!
به پندار که رسیدم کوله ام از پشتم در اوردم و گفتم اینم بزار روش...
-میدیش تو بار؟
-نه...ولی سنگینه!
کوله رو ازم گرفت و گفت برو بشین تا بارهارو تحویل بدم!به سمت شیشه ها نگاهی انداختم..بابا اینها هنوز ایستاده بودن..دستی براشون تکون دادم..اومدم برم سمتشون بابا اشاره کرد نیا!!بعد تلفنم زنگ خورد...بابا بود!
-پندار گمت میکنه بابا...جایی نرو....دیرتونم شده عصبانی میشه...
اینبار زدم زیر گریه!
-دوستتون دارم....
-خوبه..گریه نکن..دختره ی لوس.
مامان و دیدیم که اشکهاش و پاک کرد!
دیگه طاقت نداشتم..روم و برگردوندم...پندار و جلوم دیدم!
-تموم شد لاو ترکوندنات؟
-دلم براشون تنگ میشه!!!
-خودت خواستی...بعدم یه مدت بفهمی دوری و دلتنگی یعنی چی .بد نیست!
برای مامان اینها دست تکون دادیم و رفتیم سمت ترانزیت..بعد از انجام کارهای قانونی هنوز وقت داشتیم .
-چیزی میخوری؟
-نه...

نمیدونم چرا استرس داشتم...یه جورایی یاد دلایل فرشته افتادم برای نرفتنم..جدا من قرار بود با پندار تو یه خونه زندگی کنم؟اگر اتفاقی میافتاد؟؟؟ولی ما نامحرم بودیم..پندار باید این و بفهمه....اگرم دیدم اهمیت نمیده خودم بهش میگم....البته تا یه حدیش بد نیست....وای نه...من نباید از این فکرها کنم...یکی بفهمه بهم میگه بی حیا!!!
کسی نمیفهمه..بی خیال....
خب تا چه حدیش؟؟اگر پاش و فراتر گذاشت چی؟؟؟
-پونه!!!خانومی...پا نمیشی بریم؟؟؟
تازه متوجه شدم که پروازمون و صدا کردن تا سوار بشیم..دنبالش راه افتادم هم کوله من رو دوشش بود هم کوله خودش...
-کوله ام و بده اذیتت میکنه!
دستش و گذاشت رو کمرم و همینطور که با کف دست رو کمرم فشار میاورد و به سمت جلو هولم میداد گفت:کوله که چیزی نیست...من برای عشقم کوهم میزارم رو دوشم!
چرا عشق اینجوریه؟؟؟تو لحظه ادم از چیزی که بدش میاد یهو خوشش میاد...من از داریوش اصلا خوشم نمیومد...اما فقط خدا خدا میکردم برم تو هواپیما و بگردم ببینم تو ای پدم این آهنگ و دارم یا نه؟
فایل آهنگهام و از رو لب تاب پندار برداشته بودم...پس احتمال اینکه باشه بود!
پرواز خارجی بود...صندلی من و پندار دو تا صندلی تک کنار هم بود.....من نشستم کنار پنجره و پندار کنارم...وقتی جاگیر شدیم و کمربندامون و بستیم..ای پد و در اوردم و گذاشتم رو فلایت مود و شروع کردم به گشتن...پندار از دستم گرفتتش و سریع آهنگ و پیدا کرد!!!
-از کجا میدونستی این و میخوام؟
-از چشمات!از نگاهت!

كوه و ميزارم رو دوشـــم
رخت هر جنگ و ميپوشـم
موج و از دريا مي گيـــرم
شيره ي سنگ و مي دوشم
ميــــارم ماه و تو خونــه
ميـــگيرم بــاد و نــــشونـه
همــــــه ي خـــــاك زميـنو
ميشمــــرم دونــه به دونه
اگـــه چشمات بگــن آره
هيچ كدوم كاري نداره
دنيا رو كولم مي گيرم
روزي صد دفعه ميميرم
مي كَـــــنـم ستاره ها رو
جلــوي چشات ميگيرم
چشـــات حرمت زميــنه
يـــه قــــشنگ نازنـــينه
تو اگه ميـــخواي نذارم
هيچ كسي تو رو بــبـينه
چــشم مـــاه و در مـــيــارم
يـــه نوردبون مــيـــارم
عكـس چشمــت رو ميگيرم
جـــاي چشــم اون مــيــذارم
آفتـــاب و بــرش ميــدارم
واســه چشمات در ميذارم
از چشــات آينــه ميـسازم
بـا خــودم برات مـــيارم
هواپیما که از زمین کنده شد.خواب اومد سراغم...به سمت پندار خم شدم و سرم و گذاشتم رو بازوش ...هنوز چشمام و نبسته بودم که پندار سرم و بلند کرد..میخوای بگم برات بالشت بیارن؟

یعنی نباید سرم و بزارم رو شونه اش؟؟؟این چرا اینجوری شده؟؟؟پس اون همه احساسات؟؟؟من گیج شدم..من به خاطر کی خودم و به اب و اتیش زدم؟اهو راست میگفت...نباید میومدم....برگشتم نگاهش کردم..سرش و تکیه داده بود به پشتی صندلیش و چشماش بسته بود...دستهاشم قفل کرده بود تو هم....پس چرا دستهام و نگرفته؟؟؟کاری که همیشه میکرد؟؟؟چقدر پندار برام غریبه بود....چرا نمیشناختمش؟؟؟چرا فکر میکردم خیلی ازش شناخت دارم؟؟؟
با این فکرها خوابم برد...با صدایی بیدار شدم...پندار داشت چیزی میخورد...دستهام و کشیدم..برگشت سمتم..
-بیدار شدی؟؟؟پاش و یه چیزی بخور....
به ظرف جلوش نگاه کردم....نصفه بود...پس خیلی وقت بود اورده بودن...چرا بیدارم نکرده بود؟؟؟شاید نمیخواسته اذیت بشم...
میل نداشتم...کمی بازی بازی کردم و گذاشتمش کنار....پندار اما همه رو خورد...وقتی جمع کردن و بردن...باز خوابم برد و اینبار باصدای پندار بیدار شدم...
-پونه...پونه خانوم پاش و دیگه...چشم باز کردم..ایستاده بود داشت کوله هامون و در میاورد...یعنی رسیده بودیم؟؟؟؟
پاشدم و دنبالش رفتم....بعد از بازرسیهای لازم رفیم بیرون...برای کسی دست تکون داد..نگاه کردم نفهمیدم کی بود....نزدیک تر که شدیم یه پسر دختر جوون بودن سلام و احوال پرسی کردیم و دست دادیم
پندار-فربد دوست صمیمی من و نامزدش سپیده.
لبخندی زدم و گفتم...خوشوقتم.
پندار و فربد جلو جلو رفتن..منم با سپیده هم قدم شدم...
-خوش اومدی.....این پندار بیچاره دق کرد که....
چی باید میگفتم؟؟؟اصلا اینها از جریان ما چقدر میدوونستن؟؟؟چرا پندار هیچی به من نگفته بود؟؟؟چقدر زود داشتم از اومدنم پشیمون میشدم..همیشه عجولانه تصمیم میگرفتم....ببینم اینجوریه!...زود برمیگردم..به بابا اینها میگم طاقت نیاوردم...پندار اون پندار تو عید نبود....نمیخواستم دستم و بگیره...یا ببوستم..حد اقل میتونست مهربون باشه که...این پندار برادرم بود..نه دوست پسرم...نه عشقم
رسیدیم به یه ماشین....پندار چمدونهارو گذاشت صندوق عقب و نشست جلو
سپیده:بشین عقب پیش پونه!!!
اون هم تعجب کرده بود از رفتار پندار....
-میخوای بشینی جلو پیاده بشم...
چشماش و گردتر کرد و گفت:خل شدی؟؟؟فرقی نمیکنه..گفتم شاید دوست داشته باشی پیشش بشینی!
-عقب جلوش یه جا میره بشینید...
سپیده دست من و که بلاتکلیف ایستاده بودم گرفت و گفت..بشین عزیزم....نشستم و ماشین راه افتاد...چرا پندار اینجوری میکرد؟؟؟میخواست بهم بفهمونه چون گفته بود نیا نباید میومدم...حالا که اومدم حداقل میتوونه باهام مهربون باشه!!!
رسیدیم در خونه...من که نفهمیدم چقدر طول کشید و از کجاها اومدیم...بس که فکرم مشغول بود.

بعد از خداحافظی و قول گرفتن سپیده برای شام فردا شب ازشون جدا شدیم...چه خونه با مزه ای داشت....خیلی کوچکتر از خونه ایران بود...بیچاره به خاطر من تبعید شده بود اینجا؟؟؟؟یه حیاط نقلی و با مزه...به درختی که تو حیاطش بود یه تاب اویزون بود..ایول...من عاشق تاب بودم....چشمم پندار و دنبال کرد...جلوی در ایستاده بود و داشت در و باز میکرد...چقدر سرد شده بود...شده بود مثل زمان خواهر برادریمون....فکر کنم حرفهای اهو درست بود...نباید میومدم...حالا برام ناز میکنه...در و باز کرد و برگشت و کنار در ایستاد و گفت:بفرمایید خانوم خانوما!
رفتم تو...یه خونه اسپرت و پسرونه!همه چیش سفید و مشکی بود....چمدونهام و دنبال خودش کشید و برد گذاشت تو یکی از 2 اتاق خواب خونه...
-اینجا اتاق شماس....
لبخندی بهش زدم و گفتم..ممنون...کوله ام و که گوشه اتاق گذاشته بود برداشتم و رفتم به سمت اتاق....اتاق من قرمز و سفید بود....خیلی هم خوشگل تزیین شده بود....به سمتش برگشتم و گفتم:ممنون
-خواهش میکنم....قابلت و نداره....
-میرم بخوابم.....تو هم سعی کن بخوابی.....باید ساعت بیولوژیکت و هماهنگ کنی وگرنه تا یه مدت طولانی ساعت خوابت و گم میکنی
-چشم آقای دکتر!
لحنم پر بود از حرص و طعنه.....انگار اومده بودم دکتر تا معاینه ام کنه.
برگشت نگاهم کردلبخندی زد و سرش و انداخت پایین و گفت:نباید میومدی....
برگشت بره سمت اتاقش دویدم دنبالش و گفتم:حالا که اومدم...این چه برخوردیه؟
-باز برگشت سمتم خیره شد تو چشمهام و گفت:چه برخوردی؟
-اینقدر سرد...بی روح؟اون همه احساس تو شمال و باور کنم یا این سردی و؟
-میدونی اشتباه من چی بود؟؟؟اینکه قبل از اینکه بزارم عاشق بشی وابسته ات کردم....اون بوسه ها باعث شد الان تو بیفکرانه تو خونه من باشی....
لحنش سرد و تند بود....
-تو که ادعای عاشقی میکنی چطوری میتونی اینقدر بی احساس باشی...حداقل میتونی به نرمی رفتار کنی.
-من با تو سخت برخورد نکردم...من همون پندارم...همون پندار قبل...قبل از سفر شمال.
راست میگفت...همون بود...گاهی لبخند میزد..گاهی ساده از کنارم میگذشت...فقط اون موقع من از عشقش خبر نداشتم و یه سره میپریدم بغلش و باهاش شوخی میکردم..این باعث نزدیکیمون میشد...اما الان من هم یه فاصله ای رو رعایت کردم...اما پس چرا تو هواپیما نذاشت سر شونه اش بخوابم.قبل از اینکه حرفی بزنم به سمت اتاقش برگشت و گفت..خوابم میاد....تو هواپیما نخوابیدم.بگیر بخواب تو هم...هر طور شده!!!شب بخیر
رفت تو اتاقش....ای بی معرفت...چی و میخوای ثابت کنی؟؟اینکه من نباید میومدم؟؟؟فردا باهاش مفصل صحبت میکنم...
رفتم تو اتاقم....خوابم نمیومد...خواستم ساکم و باز کنم که مبایلم زنگ خورد....مامان بود..این وقت صبح بیدار بودن؟؟؟
-سلام مامان...
-سلام دخترم..خوبی؟؟؟رسیدید؟؟؟
-بله رسیدیم...
-چرا زنگ نزدی؟؟؟همه چیز خوبه؟
-گفتم خوابید...همه چیز خوبه...چرا بد باشه؟؟؟
-خسته که نشدی؟؟؟
صدای بابا اومد...سلام برسون...بگو عمرا نمیزارم بری بمونی...از همین الان دلم براش تنگ شده وروجک و....
-اااا...مامان به بابا بگو اذیت نکنه!
-خب حالا فرخ بزار پاش برسه اونجا....اذیتش میکنی ...
-همون تو لوسش کردی دیگه....وگرنه الان تو اتاق خودش خواب بود....
مامان بی توجه به حرف بابا گفت:ولش کن مامان....مشکلی داشتی زنگ بزن..پندارم که هست....اگر بد اخلاقی کرد محلش نذار....
چرا مامانم میدونست پندار بد اخلاقی میکنه؟؟؟خب معلومه چون بهشون گفته بود نذارن من برم...
-چشم مامان...مراقب خودتون باشید...بابا رو از طرف من ببوس...
-قربونت برم..برو بخواب...
-خدا حافظ

-خداحافظ
دلم براشون تنگ میشد...مطمئن بودم....
چشم چرخوندم دور اتاق....معلوم بود وسایل نو هستش....شایدم چون استفاده نشده بود اینطور به نظر میرسید...
دراز کشیدم رو تختم.....به سقف چشم دوختم.....چرا من اینجا بودم؟؟؟؟چرا اینقدر عجولانه تصمیم گرفتم؟؟؟واقعا به احساس من میگفتن هوس یا احساس پندار؟به احساس من میگفتن عشق یا احساس اون؟حالا قراره 2 ماه به فاصله 1 دیوار ازش بخوابم....از کی؟عشقم؟برادرم؟یه غریبه؟من کیم؟اون کیه؟چیکار کردم؟داره برام ناز میکنه؟یا دلیل دیگه ای داره؟یا اصلا احساسی نبوده و میخواد همه چیز و تموم کنه؟؟؟یا اینکه پای کس دیگه ای در میونه و میخواد من یا شایدم اون نفهمه.....نکنه حرفهای فرشته درست از اب در بیاد....به هر حال ما نا محرم بودیم...نسبتی با هم نداشتیم...تو یه خونه..تنها...
خدایا مخم داره میترکه...خودت نجاتم بده...کاش قبل از تصمیم گیری این فکرها میومد تو سرم...
پندار راست میگفت...من بهش وابسته شده بودم تا اینکه دوستش داشته باشم....چرا از وقتی اومد ایران تا من و با خودش بیاره توقع داشتم باز بهم نزدیک بشه؟؟؟این یعنی هوس؟؟؟
اینقدر فکر کردم تا خوابم برد...ساعت تقریبا 10 صبح بود که با صدای پرنده ای که داشت پشت پنجره ام تکون میخورد چشم باز کردم...کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم پرده رو زدم کنار....پرنده بیچاره ترسید...وایییی..چه منظره جالبی بود اینجاااا...یه خونه پشت خونه بود...البته فقط یک سوم انتهای ساختمون تو دید بود...پشتش یه برکه بود با کلی درخت.....خیلی جالبه حتما یه بار میرم از نزدیک اونجارو میبینم...پرده رو جمع کردم و بستم....رفتم بیرون..در اتاق پندار بسته بود...رفته بود یا هنوز خواب بود؟؟؟رفتم سمت آشپزخونه کوچولوی خونه..روی در یخچال یه یادداشت بود..
رفتم دانشگاه موشی!زود برمیگردم...صبحانه اماده است... و یه فلش زده بود به سمت اوپن...
برگشتم سمت اپن.....نون و پنیر و کره و مربا و عسل....چایی سازم کنارش بود و چراغ هیتر قوریش روشن بود....دکمه کتری و زدم و خیره شدم بهش.....حتی ارزش یه روز خونه موندنم نداشتم؟بهتر که نموند.....میموند باید قیافه ی عبوستش و تحمل میکردم..درسته عبوس نبود...اما پندار همیشگی هم نبود!
-صبحانه ام و خوردم و میز و جمع کردم....رفتم سر چمدونهام...جابجاشون کردم تو کمدهای خالی...تختم هم مرتب کردم....باز چشمم به منظره بیرون افتاد....دلم هوای ازاد میخواست...کلید و دیده بودم که روی در هستش....رفتم و برش داشتم رفتم تو حیاط....کمی سوار تاب شدم و خودم تاب دادم..چقدر مزه میداد....درختی که تاب بهش بسته شده بود ظاهرا سن و سال دار بود...خونه هم قدیمی و بازسازی شده بود.
هنوز رو تاب نشسته بودم که ماشین مشکی رنگ خوشگلی جلوی در نگه داشت....پندار بود که از توش پیاده شد...2 تا ظرف هم غذا دستش بود!
در و بست و نگاهی به سمت خونه انداخت...تا من و رو تاب دید لبخندی زد و دست تکون داد...انگار یخش باز شده بود....از رو تاب پریدم پایین....رفتم سمتش...
-سلام....خسته نباشی...
-سلام...خوبی؟تاب و برای تو بستما...کوچولو....میدونستم تو خونه بند نمیشی!
در همین حین از کنارم گذشت و رفت سمت در...چرا توقع داشتم ببوستم؟چرا من دیگه نمیشناختمش؟؟؟اصلا این چه فکرهایی که من میکنم؟؟مگه من برای بوسیدنهای اون اینجا اومدم؟؟؟
بله پونه خانوم.....خیلی بی جنبه ای...با 2 تا بوسه و نوازش هوا برت داشته....به جای اینکه از این کارهاش ناراحت میشدی و 2 تا درشتم بارش میکردی تازه دنبالش تا اینجا هم اومدی؟؟؟
رفتم تو...تو اتاقش بود....ظرفهای غذارو هم گذاشته بود رو اپن...رفتم سمتش و گذاشتمشون تو بشقاب و مثلا میز و چیدم....داشتم از تو یخچال نوشابه در میاوردم که از پشت سرم گفت:چیکار کردی امروز؟

برگشتم سمتش و لبخند زدم..شیشه نوشابه رو در اوردم و گفتم:هیچی..ساکم و باز کردم...تاب بازی کردم.....
نشست رو صندلی و گفت..دیگه پرده اتاقت و جمع نکن....خونه اونوری یه پسر داره...ازش خوشم نمیاد.
-از کی خوشت میاد؟به غیر از خودت البته!
بدون اینکه سرش و بیاره بالا نگاهم کرد...دوباره مشغول باز کردن ساندویچش شد...اما چیزی نگفت.
-یه چیزی بپرسم.؟
-بپرس....
-از اینکه اومدم ناراحتی؟
-اگر بگم نه دروغ گفتم...اما از اینکه تو اومدی ناراحت نیستم..از دلیلی که کشوندتت اینجا ناراحتم...
-چه دلیلی من و کشونده اینجا؟
-نمیدونی؟
بعد خودش جواب داد...نه نمیدونی...اگر میدونستی نمیومدی....همشم تقصیر منه....
مثل یه علامت تعجب نگاهم و بهش دوختم.
-چرا نمیخوری؟
-خب؟
-غذات و بخور با هم صحبت میکنیم.
شروع کردم به خوردن غذام...اما هیچی ازش نفهمیدم....وقتی تموم شد پندار بلند شد و کمک کرد و جمع کردیم....بعد رفت و نشست رو مبل ال مشکی رنگ جلو تلوزیون...خواست تلوزیون و روشن کنه که گفتم:روشن نکن...مگه قرار نبود صحبت کنیم؟
-در چه موردی پونه؟
-پندار تو خیلی فرق کردی...چته؟این بود اون عشقی که ازش دم میزدی؟؟؟این همه تغییر یهو؟؟؟برای چیه؟
-حالا دیگه نشسته بودم رو مبل و چند متر ازش فاصله داشتم...
-ببین پونه....من اشتباه کردم...من نباید اینقدر به تو نزدیک میشدم..من احساس میکنم تورو یه هوس اینجا کشونده نه عشق...من دوست دارم تو من و دوست داشته باشی...نه اینکه فقط دوست داشته باشی من ببوسمت...من عاشقتم پونه....اما من و از این نزدیکیها معذور کن.....من وقتی اومدم ایران و اینقدر بهت نزدیک شدم...به این فکر نکردم که تو هنوز عاشق نشده...هنوز دوست نداشته...هنوز من و باور نکرده به من وابسته میشی...من خودخواهی کردم....احساسات 10 ساله ام و با کمی هوس قاطی کردم به تو منتقل کردم...غافل از اینکه تو فقط اون قسمت هوسش جذبت میکنه چون هنوز اون احساسی که من به تو دارم و به من نداری....من بچه بازی در اوردم..باید عاقلانه تر رفتار میکردم..و تو بچه تر بودی که اینطوری عکس العمل نشون دادی....اینقدر بچه بودی که با خودت نگفتی تنها بودن ما درست نیست
-تو که بزرگ بودی چرا من و وابسته خودت کردی؟
-گفتم که منم بچگی کردم....میدونستم اونجا تو فرصت کم با وجود مامان و بابا نمیتونم..یعنی نمیشه بیشتر از حدم پا پیش بزارم...اما حضور تو اینجا...تنها... ....پونه این حرفهارو من نباید بزنم...من میتونم خییلیی راحت به خواسته هام برسم...مخصوصا که تو اینقدر سریع رام میشی...اما میگم چون همه ی حسم بهت هوس نیست...من یه مردم و پر از نیاز...تو یه زنی باید پر از ناز باشی...اما تو.....
سرش و تکون داد.....بعد زل زد تو چشمام...وگفت:پونه!!!من دوستت داشتم..دارم و خواهم داشت...اما قصد دارم باهات زندگی کنم...نه خاله بازی...نمیدونم در مورد عشق و عاشقی چی شنیدی و چی دیدی؟؟؟اما اگر شنیدی دوست داشتن و عاشقی یعنی اون لحظات لب دریا...اشتباه به عرضتون رسوندن....دوست داشتن ورای این چیزهاس.....اونها فقط یه سری مهر تاییده به حس اصلی.....خواهشا اول اصل ماجرا رو پیدا کن....

بعد بلند شد و رفت تو اتاقش و در و بست....
من چیکار کرده بودم؟؟؟؟یعنی واقعا من بچه بودم؟؟؟از حق نگذریم راست میگفت...وقتی من همش توقع داشتم پندار به من نزدیک بشه یعنی من صرفا به خاطر همین اومدم اینجا...من باید چیکار کنم؟؟؟اصلا پندار و دوست دارم؟؟؟
زدم زیر گریه.....کاش نیومده بودم...به پندار بگم بلیط بگیره برگردم.....آره خوبه!!!
پونه باز داری بچه میشی؟؟؟چرا همیشه عجولانه تصمیم میگری...بس نیست بچه بازی؟بزرگ شو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 54. رمان نوشناز , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خوانها , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54546

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا