تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل سیزدهم)


چند دقیقه ای سکوت بود...اما من سکوت و شکستم.امروز خیلی به حرفهات فکر کردم....
همونطور که روبروش و نگاه میکرد گفت:معلوم بود خیلی تو فکری.کاش اونجا فکر نمیکردی
با عصبانیت گفتم:مگه فکر کردن دست خود آدمه؟
برگشت سمتم و گفت:خیلی خب عصبانی نشو.
-درست میگی...اومدن من اشتباه بود...راست میگن تب تند زود عرق میکنه!
این حرفم باعث شد نگاهش و سریع به سمتم بچرخونه!
-جلوت و نگاه کن به کشتنمون ندی....الان نمیتونم برگردم..برم به مامان اینها بگم 2 روزه از اونجا خوشم نیومد؟؟2 ماه تحملم کن...قول میدم زیاد جلوت افتابی نشم....از اولم عجولانه عشقت و قبول کردم..بعد عجولانه خودت و پذیرفتم..بعدم عجولانه بهت نزدیک شدم....قول میدم دیگه عجولانه کاری نکنم
رسیده بودیم در خونه...پارک کرده بود و داشت نگاهم میکرد...برگشتم سمتش....لبخندی زدم و گفتم...نگاه کردنت تموم شد پیاده بشیم! و خودم از ماشین اومدم پایین....
در و باز کرد و رفتیم تو....
داشتم میرفتم اتاقم که گفت:این حرفها یعنی چی؟
برگشتم به سمتش....هیچی!!!!راست میگی اون حسی که تورو یه روزه کشوند ایران با حسی که من و کشوند اینجا زمین تا آسمون فرق داره....بزار منم با همون حس بهت نزدیک بشم....با حرفهایی که امروز زدی فهمیدم هنوز با خودم درگیرم...تو راست گفتی....من و هوس کشوند اینجا...تورو عشق....بزار عاشق بشم...اگر نشدم میشیم همون خواهر برادر قبل....
سرش و انداخت پایین....صدای شکسته شدن چیزی و تو وجود جفتمون شنیدم...تو وجود اون امید...تو وجود خودم ....جدا تو وجود من چی شکست؟؟؟؟
خواستم برم سمتش و بغلش کنم ....دلم نمیخواست ناراحت ببینمش...اما نباید این کارو میکردم..از با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن خوشم نمیومد.
رفتم تو اتاقم و متعاقبش صدای در خونه اومد..فکر کنم رفت بیرون..لباسهام و عوض کردم دراز کشیدم رو تخت....فکر کنم این بهترین کار بود..از اولم باید اول فکر میکردم بعد ابراز علاقه میکردم...من پندار و دوست داشتم و دارم...اما باید منم عاشق بشم....امیدوارم این و درک کنه......خیلی منتظر شدم برگرده...اما صدای در و نشنیدم...شایدم اومده بود و یواش در و باز و بسته مرده بود..به هر حال خوابم برد....
صبح با صدای تق و توق آشپزخونه بیدار شدم.لباسم و عوض کردم...یه دامن میدی نخی پوشیدم با یه تیشرت....بعد از اینکه دست و صورتم و شستم اومدم تو آشپزخونه!
-سلام....چقدر زود بیدار میشی...
برگشت به سمتم لبخند زد و گفت:زوده تنبل خانوم؟؟؟ساعت 10 و نیمه...
شونه بالا انداختم و گفتم...هر چی...وقتی خوابمون میاد چه دلیلی داره بیدار بشیم؟
-تو اومدی گردش...من کلی درس دارم..ببخشید بیدارت کردم..خونه کوچیک بدیش اینه دیگه...حالا بیا صبحانه بخور...
-تو نمیخوری؟
-من خوردم یه چیزایی میخوام برم درس بخونم...
-دیشب کجا رفتی؟
-رفتم سیگار کشیدم....
میخواستم بگم چرا دیر برگشتی...اما نگفتم..به من چه نباید باعث نزدیکی بیش از حد میشدم....من با خودم قرار گذاشته بودم...
نشستم تنهایی صبحانه خوردم....اگر با وجود این رابطه معمولی باز هم دوستش داشتم میتونم مطمئن بشم میتونم باهاش زندگی کنم..البته اگر قرار باشه با هم زندگی کنیم...اگر اون راز اینقدر مهم نباشه که از هم دور بشیم...یعنی اون راز چی بود؟؟آخ که فضولی داشتم میمردم....اما دلم نمیخواست بپرسم....به قول آهو بفهمه برام مهمه طاقچه بالا میزاره!
صبحانه رو جمع کردم و رفتم تا به شایلین زنگ بزنم..احتمالا چند روز دیگه اون هم میرفت پیش خواهرش....یزار یه کم بهش پز بدم منم پیش داداشمم...
داداش؟؟؟؟سرم و محکم تکون دادم..نه..داداش نه...یعنی فعلا نه....!!!
شماره رو گرفتم بعد از 2-3 تا بوق برداشت با شک گفت:بله؟
-سیلااااااااااااااام!!!
-شما؟
-همونا!!!
-خاک بر سرت عوضی...تورو چه به انگلیس رفتن....بدون خداحافظی؟؟به خدا سر دسته با معرفتهایی...یه زنگ نباید بزنی؟؟؟
-شاید من مرده باشم تو چرا نزدی؟
-زدم...مبایلت خاموش بود...خونتونم مامانت گفت.رفته پیش پندار 2 ماه دیگه میاد..
-او...ادای مامان خودت و در بیارا
-خب باشه و بعد با لحن خانومایی که سعی میکنن شیک صحبت کنن جمله اش و تکرار کرد....
-خیلی بی ادبی...ادم ادای مامانش و در میاره...
-تو اونجا هم رفتی کلاس اخلاقت و تعطیل نکردی؟
-تو کی میری پیش خواهرت؟؟؟
هفته دیگه...ببین پونه اونجا بگرد یه پسر خوشگل خوشتیپ خارجی پیدا کن خودت و ببند بهش...
-تو چرا این همه سال میری پیش خواهرت این کار و نمیکنی؟؟؟
-من نمیتونم بابا...همسایه خواهرم یه پسر ایرانیه از وقتی میرم بی خیالم نمیشه که...
-شایلین خیلی کثیفی به خدا....یعی تو جهنمم بری یکی و پیدا میکنی باهاش دوست بشی...
-من جهنم برم شیطون و اغفال میکنم همه زمینیا از دستش راحت میشن..
-والله از تو بغید نیست...چه خبر؟ترانه چطوره؟؟؟نینیش چطوره؟شایان چطوره؟
-خوبن...اینقدر جیگره بچه اشون....اسمش و گذاشتن تکین....یک جیگریهههه....عمه فداش بشه
ایشالله....-
-همچینن غلیظ میگی ادم میترسه همین الان جونش در بیاد....
شایان چیکار میکنه؟؟؟-
-اون هم خوبه...خیلی بهتر شده....اینقدر با تکین بازی میکنه....میخواد خونه بگیره از پیش ما برن...میگه میخوام مستقل زندگی کنن...اما ترانه دوست نداره بره..میگه من میدونم شایان هنوز دست از کاراش بر نداشته بریم من تنها میشم....
خانوداده اش چی؟-
-اونها هم بهتر شدن گاهی میان و میرن..اما مامانش خیلی بچه رو دوست داره....
-خدارو شکر....راستی اون پسره چی شد؟؟؟بهروز؟؟بهنام؟؟؟
-بهنام؟؟؟هست هنوز...خیلی باحاله...یعنی خیلی با معرفته...کلا به غیر از اون با کسی نیستم..یعنی جرات ندارم باشم.
باید خیلی ادم باحالی باشه که تونسته تورو جمع و جور کنه..-
-اووووو...مگه من ول بودم..؟؟؟؟
-کم نه!!!!من برم یه چیزی برای نهار درست کنم....کاری نداری؟؟؟زنگ زده بودم پز بدم!
-برو بابا یوری!میدونی من چند ساله تابستونها ایران نیستم....
-خب بابا فهمیدیم خارج رفته ای...بای
بدون اینکه منتظر جواب بشم گوشی و قطع کردم...رفتم تو آشپزخونه...هیچی غیر از کنسرو نبود..ماکارانی بود اما گوشت چرخ کرده نبود باید با کنسرو مایه ماکارانی درستش میکردم...کابینتهارو باز گذاشته بودم..دستم زدم به کمرم و پوفففف بلندی کردم و گفتم...هیچی پیدا نمیشه!!!
-دنبال چی میگردی؟
از ترس سریع برگشتم سمتش..دستم و گذاشتم رو قلبم و گفتم:یه چیزی که بتونم باهاش غذا درست کنم.
-این همه مواد غذایی...
-کنسرو؟؟؟؟دوست ندارم....
-درسم و بخونم بعد از ظهر میریم خرید...خوبه؟

آره خیلی خوبه....از کنارش گذشتم و رفتم تو اتاقم...نمیخواستم خیلی باهاش روبرو بشم..از اینکه باز بهم نزدیک بشه و باز من هیچی نگم میترسیدم.

رفتم پشت پرده و رو به پنجره ایستادم...چقدر منظره اش قشنگ بود....پنجره رو باز کردم هوای ابری خیلی بهم ارامش میداد...نمیدونم چرا بعضیا با این هوا مشکل دارن؟
-مگه نگفتم پشت اون پنجره نرو؟؟؟
بدون اینکه از پشت پرده بیام بیرون گفتم:حیف این منظره نیست دم دستم باشه و نبینمش؟؟؟
-حیف تو نیست دیگران ببیننت؟
-خیالت راحت حواسم به خودم هست!
-بیا نهار بخور...
-برو من میام.
بعد از چند دقیقه از پشت پرده اومدم کنار...با دیدنش ترسیدم..فکر میکردم رفته باشه..
-وای!ترسیدم...امروز بار دومه میترسونیم..گفتم برو من میام....
اومد سمتم..نگاهش و ازم نگرفت تا وقتی که پرده رو زد کنار...با دقت بیرون و نگاه کرد...خم شد و دور تر هارو هم نگاه کرد....بعد با عصبانیت پنجره رو بست...دستم و گرفت و کشید به سمت اتاق و در همین حال گفت:خواهشا دیگه پشت پنجره نرو.
هنوز به اشپزخونه نرسیده دستم که داشت تو دستش میشکست و از دستش کشیدم بیرون..
-چته؟چیکار کردم مگه؟
کلافه دست تو موهاش کشید و گفت:هیچی...نرو پشت پنجره..
-خیلی خب دستم شکست....
نهار قرمه سبزی بود اما قرمه سبزی کنسروی با برنج کنسروی..بیچاره چی میخورد پندار؟؟؟کاش یه چیزی درست میکردم؟؟با چی؟؟؟میریم خرید میکنیم...از فردا یه چیزایی میپزم..هرچند اشپزیم خییلیی خوب نبود...اما باز بهتر از این بود که هر روز غذای بیرون و اماده بخوریم...غذام که تموم شد پندار که روبروم نشسته بود گفت:میخوای خرید کنی اماده بشو بریم.
یه لحظه نیشم باز شد..نزدیک بود بپرم بغلش کنم..آخه خیلی دلم میخواست اطراف و ببینم..از دیروزکه اون حرفهارو زده بود فکر کردم 2 ماه تو خونه زندانی میشم.اما خودم و زود جمع و جور کردم و خیلی خانومانه رفتم تو اتاقم..یه شلوار نخی گشاد مشکی پام کردم با یه تیشرت اسپرت سفید....کیف برنداشتم..پندار باهام بود...کفشهای تخت سفیدم هم پام کردم....عطرمم که هیچ وقت یادم نمیرفت...موهام و سفت بستم بالا سرم..و یه کش سفید مشکی هم بستم دورش...مثل بچه ای بودم که دارن میبرنش پارک...دویدم بیرون...در باز بود...حتما پندار رفته بیرون...رفتم بیرون...کلید رو در نبود...حتما برداشته اما باز برگشتم سمت ماشین و با دست شکل کلید و نشون دادم....شیشه رو داد پایین و داد زد..آره...بیاااا!
رفتم و نشستم تو ماشین!تا اونجا هیچی نگفتم...نگاههای گاه و بی گاهش و حس میکردم..اما محل نذاشتم...دلم نمیخواست باز خیال بافی کنم...رسیدیم به یه فروشگاه بزرگ پیاده شدم...وویی...چه بزرگ بود!!!
دنبال پندار راه افتادم..یه چرخ بزرگ برداشتم و شروع کردم به خرید کردن!اصلا حواسم به پندار نبود گهگاهی یه چیزایی میاورد مینداخت تو سبد....بالاخره اونم خرید داشت دیگه....بیشتر سعی میکردم از مارکهای ایرانی جنس بردارم..به هر حال بیشتر باهاشون اشنا بودم...اومدم از یه لاین بپیچم تو لاین کناری که پندار و دیدم داره با یه دختری صحبت میکنه!قلبم شروع کرد به زدن....کی بود؟؟؟شاید همونی که باید به من میگفت و نگفته بود!داشتم فکر میکردم چیکار کنم که با صدای یه آقایی که با زبون خودشون صحبت میکرد به خودم اومدم که میگفت سر راه ایستادید خانوم!
برگشتم به سمتش....اووو..ببخشیید...ولی فکر نکنم چیزی فهمید...چون اینقدر شوکه بودم به فارسی حرف زدم.فشاری به چرخ وارد کردم تا به حرکت درش بیارم و پندار و دیدم که در حالی که دست میکشه تو موهاش و داره میاد سمتم...
نگاهم و ازش گرفتم و به راهم ادامه دادم..کنارم حسش میکردم...
-همکلاسیم بود!
-برام مهم نیست!
-امیدوارم اینطوری نباشه...اما دوست داشتم بدونی!
واقعا برام مهم نبود؟؟؟پس چرا قلبم به تپش افتاد؟؟؟
یه مقدار دیگه جنس برداشتم و به سمت صندوق رفتم..پندار حساب کرد و سوار ماشین شدیم...
-خراب شدنی که نداریم؟
-چرا مرغ و گوشت خریدم....
-خودت و اذیت میکنی....اومدی اینجا بگردی غذا نمیخواد درست کنی...
-اونقدری نخریدم....دستپختم و دوست نداشتی درست نمیکنم...
-دستپخت چیه؟؟؟میگم وقتت و به آشپزی نگذرون...
-پس چیکار کنم؟؟؟دنبال دانشگاهم که نمیخوام برم...بشینم تو خونه در و دیوار و نگاه کنم؟
برات برنامه ریزی میکنم....
تو دلم گفتم لازم نکرده تو به همکلاسیات برس!رسیدیم خونه و وسایل و جابجا کردم.....
پندار رفت تو اتاقش تا دوباره درس بخونه این هفته اخر خیلی فشرده امتحان داشت...2/3 روز اصلا نمیدیدیم همدیگه رو....حسابی درس میخوند حتی شبها بیدار میموند...سپیده هم تقریبا هر روز بهم زنگ میزد و حالم و میپرسید...مامان هم تلفنهای هر روزش قطع نمیشد.اون روز حوصله ام خیلی سر رفته بود. ....چقدر دلم برای پندار تنگ شده ....انگار اون موقع که از هم فاصله داشتیم بهم نزدیک تر بود تا الان که تو یه خونه هستیم.... همون روزی یه بار چند دقیقه ای که زنگ میزد اینقدر باهام مهربون بود که انگار تا فردا که زنگ بزنه تامین بودم..مثل معتادا شده بودم....کاش لا اقل از این حس خبر نداشتم...اون موقعها بیشتر بهش نزدیک بودم..یادش بخیر...چقدر میپریدم بغلش...چقدر الکی بوسش میکردم...شایدم به خاطر امتحاناتشه...تموم بشه درست میشه!!یعنی نمیشه؟؟؟وای خل شدم...خودم با فکری که میکنم میخندم..با جوابم باز اخمهام میره تو هم....احساس میکردم فرسنگها با هم فاصله داریم..گه گاهی میرفتم بیرون یه دوری میزدم..اما سعی میکردم زیاد از خونه دور نشم...کلا حوصله نداشتم....مسافرتم 180 درجه با اون چیزی که فکر میکردم فرق داشت...اما بهتر شد...حداقل باعث شد دیدم به زندگی کمی تغییر کنه!بلند شدم برم تو اتاقش شاید با دیدن وسایلش کمی اروم بشم..حتما اتاقش بوی خودش و میده...بوی پندار!!!دوباره یاد لب دریا افتادم...اما با مواجه شدن با در قفل اتاقش همه افکارم پراکنده شدن...چرا قفله در اتاقش؟همیشه قفل میکنه یا چون من اینجام قفل کرده؟پس حتما چیز مهمی هست که من نباید بدونم....
آخرای هفته بود دیگه امتحاناتشون داشت تموم میشد.تو خونه نشسته بودم که تلفن زنگ خورد.سپیده بود.بعد از سلام و احوال پرسی گفت:این پندار چشه؟
جا خوردم...چی شده بود؟
-مگه چی شده؟
-خونه ای بیام پیشت؟
یعنی موضوع اینقدر جدی بود؟؟؟خدا بخیر بگذرونه!
-اره هستم...منتظرتم...!
گوشی و گذاشتم. خونه رو نگاهی انداختم..مرتب بود...کمی میوه شستم و گذاشتم رو میز...یعنی چی شده بود؟
نیم ساعت بعد رسید...
-سلام
در حالی که نفس نفس میزد گفت:سلام...خوبی؟؟؟با این شوهرت!
با تعجب و در عین حال گیجی گفتم.
-شوهرم؟
-پندار و میگم....
-ما هنوز هیچ نسبتی با هم نداریم....
-خنده مصنوعی کرد و گفت:شوخی کردم....ناراحت که نشدی؟
-من نمیدونم پندار در مورد رابطه امون چی به شما گفته...اما ما همون رابطه ی اولیه امونم رو هواس!
در همین حین هم یه پیش دست میوه گذاشتم جلوش.
ابروش و داد بالا و گفت:هموووون!پندار و با یه من عسلم نمیشه خورد؟؟؟میتونم بپرسم چرا؟
-موضوع خاصی نیست...
-به!!! ...به!!!! ...به بحث اون شب که مربوط نمیشه؟
شونه ام و بالا انداختم و گفتم:نه!برام مهم نیست چی و از من پنهان کرده...حتما اینقدر مهم هست که من نباید اینجا میبودم.
بهم نزدیک شد دستام و گرفت تو دستش...لبخند مادرانه ای بهم زد و گفت:چی شده؟؟؟این چه حرفیه میزنی؟باور کن موضوع اینقدرم که فکر میکنی مهم نیست...
-میشه در موردش حرف نزنی؟نمیخوام چیزی بدونم...
سر جاش جابجا شد و گفت:ما هر سال آخر امتحانات با بچه ها میریم یه دهکده که 150-200 کیلومتر با اینجا فاصله داره میریم یه کم خستگی در کنیم...امسال آقا پندار خودش و لوس کرده میگه من نمیام!
لبخندی زدم و طوری که انگار منظورش و نفهمیدم گفتم:خب؟
-ای بدجنس...منظورم و فهمیدی!!!
خنده پهنی کردم و گفتم:من نمیتونم کاری کنم....گفته نه دیگه!
-عهههههه...خب تو بهش بگو بریم...
-چه حرفها میزنی سپیده جون...من نه جمع شمارو میشناسم نه جایی که میخواید برید..نه حتی پندار چیزی در این مورد به من گفته...حالا من بگم بریم نمیگه تو این وسط چیکاره ای؟
-مارو باش با کی میخوایم بریم سیزده به در.
باز خنده ای کردم و گفتم:چه جالب..تو اصطلاحات ایرانی و خوب بلدی..با اینکه اینجا بزرگ شدی...
-چند بار پلکهاش و به هم زد و گفت:نتیجه داشتن دوستهای ایرانیه بسیار..من اینجا نقش امدادگر دارم..ایرانیها وقتی وارد دانشگاه میشدن اینقدر گیج بودن و به مشکل میخوردن دست به دامن با تجربه ترها میشدن..از اونجایی که من اصلا از رابطه ایجاد کردن خوشم نمیاد.//..اینجای حرفش چشمکی زد.//....اکثرا من کمکشون میکردم...اینطوری میشد که ازشون یه چیزایی هم یاد میگرفتم.
-حالا چند نفر هستید؟
هنوز سوالم تموم نشده بود که در باز شد و پندار اومد تو...تا سرش و بالا کرد و سپیده رو دید گفت:ا...سلام..تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟فربد کجاس؟
حالا پشتش به ما بود و داشت پادری رو میزد کنار تا در بسته بشه...وقتی دید سپیده جوابی نداد برگشت گفت:چرا ساکتی؟
-منتظرم بقیه سوالهاتم بپرسی بعد جواب بدم.
-لوس نشو....زنگ بزن فربدم بیاد...
-امتحانات تموم شد؟؟؟
-فردا آخریشم بدم تمومه..
-چقدر پشت هم بود امتحانات.
-با کلافگی و خستگی گفت:چمیدونم..شانس منه...فردا آخریشم بدم راحت بشم...
دیدم خیلی خسته است بیچاره...پاشدم رفتم 2 تا شربت درست کردم..یکی هم برای سپیده که اینقدر مشتاق شنیدن حرفهاش بودم یادم رفته بود!
پندار نشسته بود رو مبل و با سپیده حرف میزد...سینی رو اول جلو سپیده گرفتم و گفتم..ببخشید یادم رفته بود برات شربت بیارم...
-دستت درد نکنه...زحمت کشیدی بابا..شربت نمیخواست...بعد سینی رو جلوی پندار گرفتم
سپیده:یخ نمیخواست.
بعد از اینکه پندار لیوانش و برداشت البته باز هم بدون اینکه نگام کنه گفتم...یخ دوست نداری برم برات عوضش کنم..
-لیوان پندار و میگم.
با فکر اینکه شاید میدونه پندار یخ دوست نداره یا چیزی هست که نمیدونم با تعجب گفتم چرا؟
-خودش یخه دیگه...من ادم به این یخی ندیدم...
پندار لیوانش و گذاشت رو میز و در حالی که میرفت تو اتاقش گفت:میمونی زنگ بزن فربد بیاد...نمیمونی هم برو اینقدر موش ندواون!
و بعد در حالی که دیگه رسیده بود تو اتاقش بلند تر گفت:پونه خانوم شما هم برو لباست و عوض کن!
نگاهی به لباسم کرد...ای وای....چرا حواسم نبود....صبح که پندار رفته بود یه تاب پوشیده بودم با شلوارک....چند سال تو خونه راحت گشته بودم..از نبود پندار استفاده کرده بودم و یه کم راحت لباس پوشیده بودم..اما هر روز نزدیک اومدنش که میشد لباسم و عوض میکردم اما امروز اومدن سپیده ....
رو کردم به سپیده....ببخشید...الان میام....
سپیده بیچاره که مات و مبهوت نگاه میکرد گفت:من میرم عزیزم...
بعد آرومتر گفت:سعی کنید بیاید...
پندار از تو اتاق که درش بسته بود داد زد:اومدی چی در گوش پونه گفتی؟؟؟از راه به درش نکنی؟
سپیده هم در جوابش داد زد:مگه همه مثل تو هستن؟؟؟آخر هفته یادت نره..خدا حافظ!
این و گفت و رفت سمت در...دستی تکون داد و رفت بیرون...منم سریع دویدم تو اتاقم و لباسم و عوض کردم.همون دامن بلند سنتیم و پوشیدم با بلوز سنتی...اون روز که ساک میبستم یادمه مامان تاکید میکرد لباسهای پوشیده بیشتر بردارم..منم نگرانیش و درک میکردم..خودمم احساس خطر کرده بودم....پس خدارو شکر لباس پوشیده داشتم
رفتم بیرون جلو تلوزیون نشسته بود...
-مگه درس نداری؟
-ناراحتی اینجا نشستم؟
-نه!!گفتم درست نمونه...
پشتش به من بود و بر نگشت...من هم رفتم تو آشپزخونه...نمیخواستم جلو چشمش باشم..وقتی دوست نداره من و ببینه چرا من باید خودم و بهش تحمیل کنم؟
شروع کردم به غذا درست کردن
-سپیده چیکارت داشت؟
در حالی که تا کمر رفته بودم تو فریزر و دنبال گوشت میگشتم گفتم:نترس رازتون و نگفت.
-پونه خوشم نمیاد با طعنه با من حرف میزنی!
دادی که زد باعث شد از جام بپرم و سرم بخوره بالای فریزر!
اومدم بیرون سرم و گرفتم و آخی گفتم و در جوابش داد زدم:منم خوشم نمیاد سرم داد بزنی!
از جاش بلند شد کنترل و پرت کرد رو مبل و رفت تو اتاقش و داد زد.میخوام درس بخونم.
منم بلند داد زدم:به جهنم!
رفتم تو اتاقم و کلی فکر کردم...به همه چیز از اول بچه گیم تا امروز.....با صدای تق و توق آشپزخونه از فکر اومدم بیرون....هوا تاریک شده بود و فقط چراغ اتاق پندار و آشپزخونه روشن بود.
-چیکار میکنی؟
-با مواد غذایی که خریدیم غذا درست میکنم.... -
-طعنه میزنی؟
-برگشت سمتم و با یه لبخند تلخ گفت:خیلی بده ادم با طعنه حرف بزنه نه؟
در حالی که به سمت اپن میرفتم گفتم:تو که اهل طلافی نبودی؟
-تو هم اهل خیلی کارها نبودی...
-مثلا؟
-طعنه زدن...با منظور حرف زدن....بی محلی کردن!
-من کی بی محلی کردم؟
با عصبانیت به سمتم برگشت.
-وقتی بهت میگم همکلاسیم بود...چرا میگی به من ربطی نداره؟اینقدر برات بی ارزشم؟
شونه ام و انداختم بالا...نه بی ارزش نیستی...اما من نیومدم اینجا تورو محدود کنم...حتما اینجا هم زندگی شخصی داری که دوست نداری کسی ازش با خبر بشه!
ولی انگار بدترش کردم...خدایا چرا بلد نیستم حرف بزنم؟؟؟
ماهیتابه ای که گوجه فرنگیهای املت داشت تو روغن روی شعله اش جلیز ویلیز میکرد و با دست کوبید به دیوار پشت گاز و گفت:بدم میاد از حرف زدنت...تو یا واقعا نمیفهمی یا خودت و زدی به نفهمی...اومد سمتم و دستم و کشید و به سمت اتاقش کشوند و گفت:زندگی شخصی؟؟؟آره من زندگی شخصی دارم....من و پرت کرد رو تخت دو نفره اش و گفت...این زندگی شخصی منه!
تپش قلبم بیشتر شد...اما دلیلش فرق کرد...تا الان از ترس رفتار پندار بود...الان برای چیزی بود که روبروم میدیدم....پس بخاطر این در و قفل میکرد!یه دور دیگه دیوار روبروم و از پایین به بالا و باز از بالا به پایین نگاه کردم.بعد با همون دهن باز برگشتم به پندار که هنوز رگه های عصبانیت رو میشد تو صورتش دید چشم دوختم.اما هیچی نگفتم...نگاهش و ازم گرفت...رفت سمت پنجره اتاقش خیره شد به محوطه تاریک و روشن بیرون . دستش و حلقه کرد دور گردنش و ساعدش و فشار داد به صورتش و گفت:...ببخشید......عصبانیم کردی..
-این و از کجا اوردی؟
-از هاله گرفتم.
از روی تختش که پر بود از کتاب و دفتر..بلند شدم و بدون هیچ حرفی اومدم بیرون....شوکه شده بودم...خیلی هم شوکه شده بودم.....
به سمت در دویدم و رفتم تو حیاط...احساس میکردم هوای تو داره خفم میکنه..چند تا نفس عمیق کشیدم...رو تاب نشستم...اما تاب نخوردم..باید آروم میشدم...و شدم...رفتم تو...پندار داشت دیوار پشت گاز و تمیز میکرد.
-برو درست و بخون..خودم تمیز میکنم.
به سمتم برنگشت ولی گفت:ناراحت نمیشی زنگ بزنم فربد و سپیده بیان دنبالت بری پیش اونها؟
قلبم یهو ریخت....سریع فکرم و به زبون اوردم:برای همیشه؟
-نه عزیزم....امشب...فقط امشب...قول میدم دیگه اینکار و نکنم.!
با اینکه سوال اولم احساسم و لو داده بود لحن بی تفاوتی گرفتم و گفتم:اشکال نداره...میرم وسایلم و جمع کنم.
کوله ام و در اوردم و یکی دو تا تیکه لباس و برس و لوازم ارایش و یه سری لوازم ضروری دیگه مثل مسواک و...برداشتم یه جین و شومیزم پوشیدم و رفتم بیرون...
پندار داشت با تلفن صحبت میکرد
-نه بابا...نه شیطونی میکنه نه سر و صدا میکنه....نههههه!خودش میخوابه اذیت نداره....بابا امشب حال کردم بفرستمش شما دوتارو بپاد بیاد گزارش بده.....
نمیدونم بهش چی گفت که خنده بلندی کرد و گفت:من باور نمیکنم باید بیاد تا مطمئن بشم....باشه....منتظرتونم...
رفتم نشستم رو کاناپه و کولم و محکم گرفتم تو بغلم نگاهشم نکردم....ازش دلخور بودم...چرا باید من و میفرستاد برم؟؟؟مگه چیکارش میکردم؟؟؟
با تماس ته ریشش با صورتم از جا پریدم...دستش و انداخت دور شونه ام و اومد در گوشم چیزی بگه که مثل برق گرفته ها بلند شدم .
-شرمزده سرش و پایین انداخت و گفت:فقط میخواستم بگم بخشید...هم بابت رفتارم...هم اینکه دارم میفرستمت پیش سپیده.
سکوت کردم..چیزی برای گفتن نداشتم...حتی میترسیدم باز دوباره بشینم..حتی با فاصله...من چم شده بود؟؟؟؟همه بار اول کپ میکنن من الان؟شاید چون تازه چشمم باز شده بود...یعنی پندار چشمم و باز کرده بود.
-سپیده دختر خوبیه....پدرش روانشناسه...مادرش دندو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 149-رمان تاوان دل , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان خوانها , رمان عاشق بودیم - رمانکده گلها 27 , رمان کژال - رمانکده گلها 27 , رمان ایرانی و عاشقانه آخرین غروب پاییزی | نسرین برومند کاربر انجمن ... ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54545

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا