تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل پانزدهم)



-سلام...سلام...لیلی و مجنون ...خوش آمدید...بعد سینی رو گرفت جلو الک و ساندرا...جفتشون برداشتن....بعد جلو پندار که با فاصله از من نشسته بود...
-نه نمیخوام..میخوام رانندگی کنم...
-دیگه تو ماشین نیار...الک و ساندار و سام و ریتا با یه ماشین...ما هم یه ماشین..چه کاریه الکی ماشین ببریم؟
با برداشتن یکی از لیوانها lوافقت خ,دش و اعلام کرد.
الک:دیدی با چه ترفندی کشوندمت ؟/؟
پندار چشم غره ای بهش رفت و گفت:نشونت میدم!
ساندرا:پندار از عکسش خیلی خوشگل تره...حق داشتی پنهونش کنی!
از حرفش خوشم اومد...این حرفها نشونه خوبی برای عشق پندار بود....پس میتونستم امیدوارم باشم..؟؟؟
لبخندی که بهم میزد و با لبخند جواب دادم...و بابت تعریفش تشکر کردم...
پندار در حالی که جرعه ای از لیوانش و خورد گفت:به من بود حالا حالا هم نشونش نمیدادم.
سپیده:بس که....بعد رو به من گفت:ببخشید و دوباره روش و سمت پندار گردوند و ادامه داد خری!
-سپیده جون نشداااا!!!!
-اوه اوه..یادم نبود غیر از تو هیچ کس حق نداره به ایشون بگه بالا چشمت ابروه!
fرگشتم رو به پندار انگشت سصتش و به نشونه تشکر بهم نشون داد...یاد معنی بدش تو ایران افتادم....اما خب اینجا ایران نبود....
لیوانهاشون که تموم شد عزم رفتن کردن..
پندار:پس سام چی؟
فربد در حالی که لیوانهارو میبرد تو آشپزخونه گفت:میریم دنبالشون...
پندار کوله هارو گذاشت تو صندوق ماشین فربد...سپیده نشست جلو و پندار بدون اعتراض نشست عقب...چه عجب غر نزد!
یه مسیری و با خنده و شوخی رفتیم....فکر کنم 1 ساعتی رفته بودیم که آهنگ وانمود شروع شد..حسابی رفتم تو اون دوران....یه حس تازه و ناب...حس قشنگی که برام خیلی جالب و جذاب بود..بیرون و نگاه میکرد و فکر میکردم که گرمی دستهای پندار باعث شد نگاهش کنم...چشمکی زد منظورش این بود چته؟
دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و شونه ام و انداختم بالا و چشمهام و بستم...وقتی یاد اون دوران میافتادم ازش بیشتر دلخور میشدم..فکر میکردم با احساساتم بازی کرده!
چند تا آهنگ عوض شد اما من چشم باز نکردم..اونها با هم حرف میزدن و گهگاهی سنگینی نگاه پندار و حس میکردم تا اینکه اروم صدام کرد:پونه!پونه!.....خوابی؟
خواب نبودم..اما حوصله بیدار بودن هم نداشتم....پس جوابی ندادم...آروم بازوم و گرفت و خوابودتم رو پاش...
در جواب سپیده که گفت:خوابید ؟
آروم گفت:آره!
لغزش دستهاش و رو بازم حس میکردم...بیشرف میدونست من از این کار خوشم میاد....همیشه وقتی رو پای مامان میخوابیدم میگفتم مامان با دستم بازی کن!!!حالا آقا رگ خواب من دستش بود!!!
اما محل نذاشم...چند دقیقه بعد در حالی که سرگرم حرف زدن با سپیده و فربد بود دستش رفت سمت کش سرم....از حرکت دستش فهمیدم میخواد بازش کنه...این حواسش به حرف زدن بود یا موهای من؟؟؟خوبه متکلم وحده بود...شنیده بودیم اقایون نمیتونن 2 تا کار و با هم بکنن!!!!موهام و سفت بسته بودم اگر عزمش و جزم میکرد بازشون کنه 100%باید عکس العمل نشون میدادم...چون دردم میومد.....اما خدارو شکر بیخیال شد و دوباره حرکت دستش و رو بازوم شروع کرد....کاش دنیا متوقف میشد....چقدر دوستش داشتم...یعنی واقعا به همون اندازه که دوستش داشتم دوستم داشت...با توقف ماشین و پیاده شدن فربد سپیده بلافاصله با عجله گفت:بهش گفتی؟
-نه سپیده..نمیشه بگم!!!

ایول...سعی کردم عکس العملی نشون ندم و طبیعی بخوابم..نمیدونم موفق شدم یا نه اما همه تنم گوش شده بود..با اینکه با توقف ماشین تصمیم گرفته بودم بلند بشم و ببینم کجاییم...اما دونستن اون راز مهم تر بود!

نه سپیده..نمیشه بگم!!!
ایول...سعی کردم عکس العملی نشون ندم و طبیعی بخوابم..نمیدونم موفق شدم یا نه اما همه تنم گوش شده بود..با اینکه با توقف ماشین تصمیم گرفته بودم بلند بشم و ببینم کجاییم...اما دونستن اون راز مهم تر بود!
-یعنی چی نمیشه؟؟پندار اون هم حق داره بدونه!!!
-چه حقی...دونستنش غیر از اینکه بیشتر به هم نزدیک بشیم چیزی نداره!
-خب بشید...محرمید.... مگه چیه؟
محرمیم؟؟؟؟من و پندار و داره میگه؟خیلی تلاش کردم چشم باز نکنم...انگار پندار به بیدار بودنم شک کرد...دولا شد تو صورتم نگاه کرد...این و از نزدیک شدن هرم نفسهاش فهمیدم..
-دلیل محرمیت ما چیز دیگه ای بوده نه نزدیک شدن ما!!!
-به هر حال که محرمید...
-نه سپیده....پونه از محرمیتمون خبر دار بشه من دیگه نمیتونم خودم و کنترل کنم!-
چند لحظه سکوت کردن که دوباره پندار گفت:خب نمیتونم...چرا اینطوری نگام میکنی؟
بعد چند بار ناخونش و کشید رو بازوم....فکر کنم فهمیده بود بیدارم..اما من خودم و از تک و تا ننداختم...
با صدای یه نفر که بلند داد زد:به!شازده تحویل نگیری یه وقتهااا!!!
از جا پریدم.....خوب شد اومد دیگه نمیتونستم خودم و بزنم به خواب تا دید من بلند شدم گفت:وای ببخشید...بیدارتون کردم....بعد رو به پندار گفت:چقدر فحشم میدی؟
پندار نگاهش و با اون خنده معنی دارش ازم گرفت و گفت:هیچی..در ماشین و باز کرد و رفت پایین!
سپیده هم رو به من گفت بیا بریم سام و ریتارو ببین...
از ماشین پیاده شدم..الک و ساندرا از ما جدا شده بودن و دنبال سام و دوست دخترش رفته بودن و نیمه های راه باز به هم ملحق شدیم...
باهاشون دست دادم....کلا گروه خوب و معقولی بودن...از بودن باهاشون لذت میبردم...تو یه پمپ بنزین ایستاده بودیم و پسرها رفته بودن تو یه سوپر مارکت!
همش خدارو شکر میکردم انگلیسیم خوبه....وگرنه از بودن تو جمع دخترها خسته میشدم..چون سپیده هم همش انگلیسی صحبت میکرد!
با حلقه شدن دستی دور کمرم متوجه پندار شدم....با طعنه گفت:خوب خوابیدی؟
کمرم و به سمت داخل قوص دادم و بهش فهموندم دستش و دور کمرم نندازه...اگر ما واقعا به هم محرم باشیم...نباید بیشتر از این باعث نزدیکی بشم...پس به خاطر همین ناراحت بود از اومدنم...؟؟؟خدایای چقدر شوکه بودم..نمیدونستم به چی فکر کنم؟؟؟
این کارم از چشم دیگران پنهان نموند...اما هر کودوم به نوعی خودشون زدن به اون راه...احساس کردم پندار ناراحت شد..اما مهم نبود...به نفع هر دومونه!
در گوشم زمزمه کرد...تو چته؟!
سرم و تکون دادم:هیچی!
فربد.:..بچه ها بریم..شب میشه دیگه راهی نمونده!
همه به سمت ماشینها رفتن...باز من و پندار نشستیم کنار هم....خودش و کشید سمت من و زیر گوشم گفت:چیزی شده؟قبل از خواب خوب بودی!
انگار داشتم تابلو میشدم..خندیدم و گفتم:هیچی...هنوز کسل خوابم!
-چرا از من فرار میکنی؟کارت درست نبود جلو دیگران!
سرم انداختم پایین!مگه نگفتی من و هوس کشونده اینجا؟
-آره گفتم...اما اینها هوس نیست...محبته!
-فکر میکنم درست نیست زیادی به هم محبت کنیم....
نگاهش شد پر از استرس....
-چرا درست نیست؟
از اینکه این موضوع رو بهم نگفته بودن خیلی ناراحت بودم..من حق داشتم بدونم..اصلا چرا اینکار و کرده بودن؟؟؟اصلا این محرمیت درسته وقتی من نمیدونم؟به هر حال فعلا نباید به روش بیارم که میدونم...با اینکه حالم خیلی بده....اما باید صبور باشم...بالاخره میفهمم...حتی اگر بهم نگه خودم میپرسم..اما نه تو این سفر!!!
-ما هنوز از نظر مامان اینها خبر نداریم...فکر میکنم اگر قراره احساسی پیش بیاد بهتره اول اونهارو در جریان بزاریم..تا تکلیف خودمون و بدونیم!
-فکر کن مامان اینها مخالفن!
لحنش تند و جدی و پر از عصبانیت بود!
-خب پس این رابطه درست نیست...من نمیخوام این موضوع باعث بشه ضربه بخورم!
منظورت از این حرفها چیه؟من برای به دست اوردن تو کاری به مخالفت هیچ کس ندارم!!!
-حتی من؟
-تو؟تو مخالف نیستی...این و گفت و تکیه داد و یه قلپ از قوطی که دستش بود خورد!
-خیلی به خودت مطمئنی!
برگشت سمتم...دندونهاش و رو هم فشرد و گفت:میخوابی پا میشی انگار ریسیت میشی...یادت میره قبلش چطوری بودی؟چت شد یهو؟تو که خوب و خوش خوابیدی!
-من فقط نظرم و گفتم.
-پونه این سفر و زهرمارمون نکن!
-یعنی حق ندارم اظهار نظر کنم؟
دستم و گرفت تو دستش...گفت:چرا...حق داری...اما حق نداری از جدایی حرف بزنی..
-اگر مامان اینها راضی نباشن جدایی جزء لاینفک این رابطه است!
سرش و تکیه داد به پشتی صندلی و زمزمه کرد:نمیخوام به اونجاهاش فکر کنم...
دستم و از تو دستش کشیدم بیرون!با وجود این محرمیت و اطلاع مامان اینها از عشق پندار...حتما دلیلی بود که هنوز مامان اینها مخالف بودن....
تا اونجا هر بار اومد دستم و بگیره دستم و کشیدم....اگر میدونستم محرمیم اصلا نمیومدم...واقعا نمیومدم؟؟؟
آره نمیومدم....من دلم خوش بود نا محرمیم و مجبوریم یه حریمی و حفظ کنیم...ولی پندار دلش به این محرمیت قرص بود!حالا من بودم که باید محکم میایستادم و نمیزاشتم اتفاقی بیافته!
رسیدیم به یه دهکده کوچیک...اما فوق العاده زیبا.....یه چیزی مثل شمال خودمون...جلو یه مسافرخونه چوبی نگه داشتن و وسایل و اوردن پایین!رفتیم تو کلیدهارو تحویل دادن....قرار شد بریم تو اتاقهامون و اساس هارو بزاریم و بعد از کمی استراحت برای شام بیایم پایین...ساعت حدود 8 بود...رفتیم تو اتاق ...با دیدن یه اتاق کوچولو و یه تخت 2 نفره و دو تا مبل یه نفره که وسطش یه میز بود شوکه شدم...کی کجا بخوابه حالا؟
قبل از به جواب رسیدم مبایلم زنگ خورد..مامان بود.بعد از سلام و احوال پرسی گفتم که اومدیم سفر..البته روز قبل بهش گفته بودم میخوایم بیایم...مامان هم کلی سفارش کرد که مراقب خودم باشم و از این حرفها....
گوشی و که قطع کردم دست به سینه رو به پندار که با کفش رفته بود زیر پتو و بالشتهارو گذاشته بود پشتش و با خنده شیطنت آمیزی به من نگاه میکرد خیره شدم و گفتم:با کفش میرن تو رختخواب؟
-نه!!!معمولا با لباس خواب میرن!
اب دهنم و با حرص قورت دادم و گفتم:اگر فکر کردی چون جای خواب دیگه ای غیر از این تخت نیست که بخوابم پس کنار تو رو یه تخت میخوابم کور خوندی!
پتو رو اروم زد گنار...بلند شد و اومد طرفم..
-ببین خانوم خوشگله...من اینجا اومده بودم ..میدونستم چه وضعیتی داره!!!دلیل اینکه نمیخواستم بیامم همین بود..از خونه هم که راه افتادیم فقط تو این فکر بودم که بیام یه اتاق خالی جور کنم تا دوتایی راحت باشیم...اما وقتی اون حرفهارو تو ماشین زدی پشیمون شدم...با من تو یه اتاق میمونی...تا املای جدایی رو هم از یاد ببری...چه برسه که فکرش تو کله ات باشه!اینقدر بهم نزدیک شد و من عقب عقب رفتم که افتادم رو مبل!
دستش و دراز کرد سمتم و گفت:حالا پاشو!
-تو خودت گفتی نباید بهم نزدیک میشدیم..مگه نگفتی؟
-آره گفتم..اما نگفتم باید جدا میشدیم....من به مامان و بابا کاری ندارم...من تا ته دنیا هم میرم تا به تو برسم...میفهمی؟؟؟
-داد نزن..بده!
لبش و که از فرط عصبانیت خشک شده بود دستی کشید و نشست روی اون یکی مبل!
خدایا نجاتم بده...من چه کنم 2 روز با این؟؟؟؟اما خدایی هر چی بیشتر میگذشت بیشتر احساس میکردم دوستش دارم...از این عصبانیتشم خوشم اومد....باعث شد بیشتر بفهمم دوستم داره و دوستش دارم.....بلند شدم رفتم دم پنجره ای که پرده هاش کنار زده شده بود...تقریبا هوا تاریک شده بود...ما طبقه سوم بودیم...از اون بالا پایین و نگاه کردم...واااییی...یه استخر خوشگل...وسط جنگل....
-من مایو نیاوردم....
-میاوردیم تو اب نمیرفتی!
با تعجب برگشتم سمتش...چرا؟
-چرا؟معلومه نمیزارم با اون همه مرد بری تو اب...
-یعنی زنها نمیرن؟
-من به بقیه زنها کاری ندارم..تو نمیری!
حالا هم که مایو نیاوردم..اما حال تو رو میگیرم..فکر کردی محرمیم اختیار دارمی؟اصلا چرا محرم بودیم؟؟؟کاش میشد این سوال و ازش بپرسم..اما نمیخواستم به روش بیارم که میدونم...
برگشتم سمتش....میز و گذاشته بود جلوش و پاهاشو دراز کرده بود روش و سرش و تکیه داده بود به پشتیه مبل و چشماش و بسته بود.
-عههههههه...امشب میتونی اینجوری بخوابی!!!
لحنم پر بود از بدجنسی...
اما پندار بدون اینکه چشم باز کنه گفت:مگه تخت به اون گرم و نرمی و ازم گرفتن؟
بدجنس....نمیخواست یه کمم کوتاه بیاد...خوبه به خاطر همین محرمیت و مطمئن نبودن از خودش نمیخواست من بیام پیشش!
رفتم کوله ام و باز کردم و لباسهام و چیدم تو کمد.....هتلی که توش بودیم ظاهر خییلیی ساده ای داشت...اما توش خیلی مجهز و خوشگل بود...
لباسهام و که جابجا کردم تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم...اما سریع پشیمون شدم....پندار و چیکار میکردم؟از جاش تکونم نمیخورد...کفش و جورابم و در اوردم و از نبود مامان سوء استفاده کردم و پریدم رو تخت زیر پتو...نمیدونستم کی قراره بریم برای شام...پتو رو تا زیر گلوم کشیدم بالا و خیره شدم به پندار....هنوز دوستش داشتم...بیششتر از روز اول..مخصوصا از وقتی بینمون فاصله افتاد...احساس کردم دلم براش تنگ میشه...این یعنی من میخواستمش...یعنی دوستش داشتم...وای آره...دوستش داشتم...فقط نمیدونم چرا اینقدر دیوونه بود؟؟چرا این همه راز و از من پنهان کرده بود؟؟؟راز دومش و پنهان کرده بود چون راز اولی مهمتر بود و با وجود اون نمیشد چیزی گفت...اماپنهان کردن راز سوم با وجود برملا شدن عشقش چه دلیلی داشت؟
یکی از چشمهاش و باز کرد و من و نگاه کرد و گفت:به چی فکر میکنی؟
بدون اینکه نگاهم و بدزدم گفتم:به اینکه خیلی روت زیاده!
از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره و گفت:چیکار کردم که روم زیاده؟
-مگه نگفتی نباید من و وابسته کنی؟؟مگه نگفتی باید منم عاشق بشم؟؟؟مگه نگفتی اشتباه کردی بهم نزدیک شدی؟پس الانم درست نیست تو یه اتاق بخوابیم....
راستش روم نشد بگم رو یه تخت!!!اما اون پررو تر از این حرفها بود!
-همین الان گفتی همینطوری بخواب...حالا میگی برم بیرون؟؟؟یا شایدم منظورت اینه که رو یه تخت نخوابیم!
بهت میگم پررویی میگی مگه چیکار کردم..!!!!
خنده ای کرد و گفت:پاش و بریم پایین....
از زیر پتو اومدم بیرون..کفشهام و باز پوشیدم و دنبالش راه افتادم..دلم داشت میرفت اینجارو بببینم...از استخرش معلوم بود جای باحالیه!!!
از پله ها رفتیم پایین!هنوز بچه ها نیومده بودن...
-بیا بریم یه دوری بزن این اطراف و ببین تا بچه هابیان.کمی تو هتل گشت زدیم...بعد رفتیم پشت هتل و محوطه ی خوشگلی که اون پشت بود ودیدیم...یه استخر..کنار کوه که ازش یه ابشار سرازیر بود....دورش هم از این تختهای استخر بود.....من نمیدونم هوای اینجا که اکثرا ابری کی میره تو استخر؟
کمی گشت زدیم...پندار دستش و کرده بود تو جیب شلوارش و راه میرفت...منم به فاصله 2-3 قدم عقب تر راه میرفتم...نمیدونم چرا ناخودآگاه فاصله ام و باهاش بیشتر کرده بودم...وقتی دیدم هدفی نداره گفتم:من برم تو اتاق دوش بگیرم؟
-خب چرا اون موقع نگرفتی؟
جدی دلیلش و نفهمیده بود؟یا میخواست اذیت کنه؟
-حالا نرفتم...برم؟؟؟
-بریم تو اگر بچه ها نیومده بودن برو...با هم رفتیم تو اما متاسفانه الک و فربد و ساندرا نشسته بودن...به سمتشون رفتیم و سلام کردیم...
-سپیده کو؟
-بالاس...الان میاد....
پندار-بیا بشین تا بیاد...
به سمتش برگشتم رو یه مبل 2 نفره نشسته بود و کنارش و نشون میداد...یعنی اینجا بشین...برگشتم سمت بچه ها...همشون داشتن نگاهمون میکردن....درست نبود میگفتم نمیشینم..دلم نمیخواست فکر کنن دختر بی ادبی هستم...رفتم و کنارش نشستم...اونم وقت و هدر نداد و دستش و دور بازوهام حلقه کرد...چقدر از بودن کنارش لذت میبردم....شاید الکی به دوستاش گفته بود محرمیم که فکر بد نکنن...ولی اینها که اصلا محرم و نامحرم نمیفهمیدن یعنی چی....برگشتم سمتش و تو گوشش گفتم:در مورد رابطه امون به اینها چی گفتی؟
-تو چشمهام نگاه کرد...نگاهش پر از عشق بود....برای یه لحظه دلم خواست برای همیشه مال من باشه...دلم خواست اذیتش نکنم...اذیتش نمیکردم..اما حق داشتم ناراحت بشم که این راز و ازم پنهون کرده بود...سعی میکردم دختر منطقی باشم....اما محرمیت ما چه دلیلی داشت؟
-گفتم نامزدمی...چطور؟
-اینکه قبلا خواهر برادر بودیم؟
حنده ی شیطانی و معنی داری زد...انگار ناخواسته با حرفم بهش جواب دادم...از حرفم راضی نبودم اما نمیشد طور دیگه ای جمعش کنم...
-فقط سپیده و فربد میدونن!اون هم فقط چون یه مدتی کمی از لحاظ روحی به هم ریخته بودم..و پدر سپیده روانشناس بود مجبور شدم بهشون بگم..هر چند خوب شد گفتم چون یه باری از دوشم برداشته شد!!!!
دستی خورد رو شونه ام:چطوری خوشگله؟
برگشتم سمتش..:مرسی..کجا بودید دیر کردید؟
-رفتم دوش گرفتم....بعد رو به جمع کرد و گفت:بریم شام؟
همه بلند شدن و به سمت رستوران هتل رفتیم...غذا رو تو یه جمع صمیمی
بعد از شام الک گفت:استخر یا کلوپ؟
با تعجب گفتم:استخر؟تو این هوا؟
-همه لذتش به این هواس!
با تعجب برگشتم به پندار نگاه کردم..لبخند رو لبش بود....رو به بچه ها گفت:خسته نیستید؟؟به نظرم استراحت کنیم فردا شروع کنیم.
سپیده با بدجنسی گفت:البته....البته....همه بریم استراحت کنیم و به سمت اسانسور راه افتاد...فربدم که منظورش و گرفته بود دنبالش راه افتاد و گفت...موافقم....
بیچاره ها اونهای دیگه گیج شده بودن...
سام گفت:جدی مییگید؟
سپیده که دیگه رفته بود تو اسانسور گفت:ما میریم استراحت کنیم...شما هم خود دانید...قرار فردا سر صبحانه!
پندارم لبخندی به روشون زد .الک گفت:پس ما میریم پایین..نمیاید؟
-نه برید فردا میبینمتون!
اونها هم که رفتن دست پندار و که گرفته بود تو دستش ول کردم و به سمت رزروشن رفتم!با این حرف پندار و طعنه سپیده بیشتر احساس خطر کردم....
به پسری که پشت رزروشن بود گفتم:ببخشید اتاق دارید؟
برگشت نگاهی بهم انداخت و گفت:نه!
-هیچی؟
-متاسفم!!2 تا اتاق داریم مسافرهاش نیمه شب میرسن!
-میخواید از هتل دیگه ای براتون جا بگیرم؟
-نه!نه!اتاق دارم یه اتاق مجزا میخواستم!
برگشتم..پندار ارنجش و گذاشته بود رو میز رزروشن و صورتش و بهش تکیه داده بود و زل زده بود به من!
-نداشت؟
-نه!
صاف ایستاد دست من و گرفت و گفت:پس بیا بریم!
تا اومدیم سوار اسانسور بشیم درش بسته شد و رفت بالا...ما هم راه پله رو پیش گرفتیم و رفتیم بالا...وسط راه پله ها بازوهاش و دورم حلقه کرد و گفت:از بودن کنار من خسته شدی؟
لحنش پر بود از دلتنگی.دلخوری.پشیمونی...یا هر چیزی که نشون میداد دلخوره!
-نه!!!فقط یه کم معذبم!
دیگه رسیده بودیم پشت در اتاق...رفتیم تو...دوباره چشمم افتاد به تخت..ای خدا....
برگشتم رو به پندار تیشرتش و در اورده بود و داشت کمربندش و باز میکرد....عاجزانه و با خواهش گفتم:میخوابی رو مبل؟
برگشت سمتم....به تخت اشاره کرد و گفت:تخت به این بزرگی یه ورش تو بخواب یه ورش من..چرا اینقدر حساس شدی؟؟؟
-پس من میخوابم رو مبل!
-بخواب...بخواب..اینقدر رو مغز من راه نرو..هر کار دوست داری بکن...روم و کردم اونور تا شلوارش و عوض کنه.....وقتی رفت پشت پنجره گفتم:برنگرد میخوام لباس عوض کنم!
نفس عمیقی کشید و گفت:باشه!
سریع شلوارک و تیشرتی پوشیدم....و رفتم نشستم رو مبل!
برنگشت..داشت سیگار میکشید....فکر کنم اولین سیگار امروزش بود..همینم خوب بود!
پاهام و دراز کردم و چشمهام و بستم..خدایی خیلی سخت بود....اینجوری خوابم نمیبرد.یهو احساس کردم از رو مبل کنده شدم...چشمهام و باز کردم....
-قبل از اینکه خودت و بزنی بخواب میخوابونمت سر جات....تا صبح که نمیشه اینجوری خوابید..خل شدی؟
این حرفش یعنی فهمیده بود تو ماشین بیدار بودم..ولی به روی خودم نیاوردم!
اومدم اعتراض کنم..پتو رو کشید روم و گفت:اینقدر بی اعتماد نباش...من لولو خور خوره نیستم..این و گفت و چراغهارو خاموش کرد...و اونور تخت رفت زیر پتو....پشتم و کردم بهش و چشمهام و بستم...آش کشک خاله ام بود....
صبح سنگینی دست پندار بود که بیدارم کرد!با تعجب نگاهی به دستش لختش انداختم و بعد آروم نگاهم و به سمتش برگردوندم...بیهوش بود ..خواب نبود.....شونه هاش که فقط 2 تا بند رکابی پوشونده بودتش از زیر پتو بیرون بود..بوی تنش مستم کرده بود.....مگه قرار نبود این اونور تخت بخوابه من اینور؟با این فکر باحرص دستش و پرت کردم اونور چشمهاش و باز کرد پاشد نشست نگاهی به اونور تخت که مثلا قرار بود خوابیده باشه انداخت و گفت:من اینجا چیکار میکنم؟
با عصبانیت بلند شدم و گفتم:از من میپرسی؟سوء استفاده تا چه حد؟
-سوء استفاده؟از چی؟
-خوشم نمیاد دائم مورد سوء استفاده ات قرار بگیرم!برای چی بهم نزدیک شدی؟مگه قرار نبود تو اونور بخوابی و من اینور؟
پتو رو از روی پاهاش زد کنار و گفت:دیوونه شدی؟من خواب بودم..خودمم متوجه نبودم...
-جون عمه ات!!!
-من عمه ندارم!!!
-بس کن مسخره بازی و...دارم جدی حرف میزنم..
اون هم لحنش تند تر شد:گفتم که...منظوری نداشتم...!
رفتم تو حمام و در و بستم..لباسهام و در اوردم و پرت کردم بیرون...دوش اب سرد و باز کردم و رفتم زیرش....در واقع از کاری که کرده بود ناراحت نبودم.....از نزدیکی بیش از حدمون میترسیدم....کاش اصلا اروم از زیر دستش میومدم بیرون نمیزاشتم بفهمه...یا اگرم میفهمید وقتی میدید به روش نمیارم اون هم دیگه حرفی ازش نمیزد..حالا امشبم قراره همینجوری بخوابیم....نکنه لج کنه و مخصوصا...
نه پونه .پندار که از این اخلاقها نداره...خل شدی؟؟
با صدای تقه های پی در پیی که به هم میخورد به خودم اومدم.....
-پونه!!!!پونه!!!چیکار میکنی؟بچه ها منتظرن....منم میخوام دوش بگیرم...یکی از حوله های هتل و برداشتم و پیچیدم دورم از تو حموم داد زدم..برو بیرون میخوام لباس بپوشم..یهو در حموم باز شد...دست پندار دور بازوم محکم شد و کشوندتم بیرون!!!با داد گفت:شورش و در اوردی....
بدون ابنکه نگاهم کنه خودش پرید تو حموم...منم سریع شلوار جین و تیشرت سفیدم و پوشیدم و آل استارهامم پام کردم.
و تنهایی رفتم پایین!با این اخلاقش اصلا نمیخوام همراهم باشه!همه بچه ها تو رستوران نشسته بودن..سلام کردم و کنار سام نشستم...همراهشون شدم و شروع کردم به خوردن..
فربد:پندار کجاس؟
-دوش میگرفت من دیگه اومدم!
چند دقیقه بعد پندار هم سر و کله اش پیدا شد..یه شلوارک قرمز تا زیر زانو پوشیده بود با یه حلقه ای سفید که نایک قرمز روش داشت..یه صندل قرمز سفیدم پاش بود...سلام کرد و نشست کنار من و زیر لب گفت:دارم برات!
بچه پررو...اون با من بد رفتار میکنه تازه دست پیشم میگیره که پس نیافته!منم دارم برات...یک حالی ازت بگیرم نفهمی از کجا خوردی!
بعد صبحانه رفتیم تو شهر...هوا خیلی گرم نبود..اما همه لباسها تابستونی بود..بعد از کمی خرید و گشت و گزار برگشتیم هتل...قرار شد بعد از نهار همه بریم استخر..پندار مخالف بود..میگفت دل درد میگریم...اما از هر کس یه چیزی شنید که چقدر لوسی ...چرا هی ساز مخالف میزنی؟و......
فربد:منم بودم دلم میخواست همش برم تو اتاق بخوابم...
اما این حرفش با پس گردنی پندار بی جواب نموند...و بالاخره قرار شد همه برن استخر....نهار و خوردیم و رفتیم بالا..
-من چیکار کنم وقتی میری استخر؟
-بیا بخو
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 54. رمان نوشناز , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54543

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا