تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل شانزدهم)



-چرا...خیلی هم جدی گفتم.....مگه چیز دیگه ای هم هست؟؟؟
من و کشید تو بغلش و هیچی نگفت...سرم رو شونه اش بود که همون پسر بعد از ظهری و دیدم...نشسته بود رو صندلی و چشم از من بر نمیداشت...بیشرف....مگه نفهمید من با نامزدم هستم؟؟؟
نامزد؟؟؟ههه...پونه خانوم از عشق و دوست پسر رسیدی به نامزد؟؟؟کی عقد میکنید به امید خدا؟
با این فکرها لبخند اومد رو لبم اون پسره هم فکر کرد به اون لبخند زدم لبخندی زد و لیوانش و بالا برد...
کوفت بخوری...
خیلی اروم زمزمه کردم اما چون به گوش پندار نزدیک بودم از سر شونه اش بلندم کرد و گفت:کی؟
و به سمت نگاهم برگشت!
با اخم برگشت سمت من و گفت:نمیخوام دعوامون بشه....درست نیست...پس خواهشا اصلا محلش نزار........چون بخوایم دعوا کنیم کارمون به پلیس میکشه....
شونه ام و انداختم بالا و گفتم:ادمه محلش بزارم؟تا وقتی کنار تو هستم محاله کس دیگه ای و نگاه کنم....
خنده پیروزمندانه ای کرد و شروع کردیم رقصیدن..آهنگهاش بیشتر خارجی بود و نمیشد رقصید....فقط بالا پایین میپریدیم....با اون یه دره نوشیدنی هم که خورده بودم..کلی انرژی گرفته بودم..چند ساعت بعد همه تصمیم گرفتن برگردن تو اتاقهاشون..اونجا بود که دوباره یه ترسی افتاد تو تنم...ولی چاره ای نداشتم...اول فکر کردم به سپیده بگم بیاد پیش من و پندار بره پیش فربد...اما بعد پشیمون شدم...اونها چه گناهی کردن از هم دور بشن؟
رفتیم تو اتاق....پندار مستقیم رفت تو دستشویی وقتی بیرون اومد صورتش و شسته بود رو به من که بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم کرد و گفت:بخواب...میرم بیرون زودی میام...
تو دلم به خاطر این کارش ازش تشکر کردم....خدایی خیلی موقعیت شناس و عاقل بود....خودشم میدونست من بخوابم دیگه کار تمومه!!!
-باشه...شب بخیر!
-خوب بخوابی...
در همین حال کف دستش و بوشید و برام فرستاد....
نمیدونم چرا حتی روم نشد این کار و تکرار کنم..اما تمام وجودم عشق شد!و سعی کردم این عشق و با نگاه بهش منتقل کنم...نمیدونم موفق شدم یا نه اما پندار در و باز کرد و بدون اینکه دوباره نگاهم کنه رفت بیرون...
لباسم و عوض کردم و افتادم روتخت....خیلی سریع خوابم برد...اما باصدای مهیب رعد و برق از خواب پریدم...سریع برگشتم سمت پندار...اما نبود...نیومده بود؟؟؟؟یا اومده بود باز رفته بود بیرون؟ باز با صدای رعد و برق از جام پریدم...اینبار صدای بارون که به یکباره شروع به باریدن کرد هم از جا پروندم...پاشدم نشستم و زانوهام و گرفتم تو بغلم...خدایا پندار کجاس؟؟؟امروز که هوا خوب بود...چرا اینجوری شد؟؟؟؟رعد و برقم تمومی نداشت...انگار تا سکته ام نمیداد ولم نمیکرد!
زدم زیر گریه...خدایا من میترسیدم....همون موقع بود که در باز شد و من جیغ بلندی زدم
-هیسسسسسسس!!!منم پندار!
اما من که ترس رعد و برق هنوز تو وجودم بود و ورود ناگهانی پندار هم ترسونده بودتم باز هم جیغ میزدم...پندار در و بست و پرید رو تخت....دست خیسش و گذاشت رو دهنم..
-هیسسسسس!!!همه رو بیدار کردی...منم عزیزم!!!
با بغضی که البته نتونستم مهارش کنم و تبدیل به گریه شده بود گفتم:پنداررررر!!!
-جانم؟؟؟
-رعد و برق....
-هییییییییسسسسس!!!!به خاطر همین برگشتم!!!بسه دیگه...مگه کوچولویی؟؟؟آخه رعد و برقم ترس داره!!!؟؟؟
سرم و کشید تو سینه اش و فشار داد...لباسش خیس خیس بود....کمی اروم شدم...البته کمی که چه عرض کنم...خیلی....خیلی وقت بود آغوش پندار آرامش بخش بود و چند ماهی بود که این آرامش رنگ دیگه ای گرفته بود!!!
سرم و بلند کردم و در حالی که اعتراض توام با التماس تو صدام موج میزد گفتم:کجا بودی؟
-رفته بودم قدم بزنم عزیزم....بگیر بخواب لباسهام و عوض کنم!!!
از جاش بلند شد و همزمان رعد و برق دیگه ای زد که منم از جام پردیم....باز نشست لب تخت و گفت...الان میام دیگه.....اینقدر نترس...بوسه ای رو گونه ام زد رفت سراغ لباسهاش...
خزیدم زیر پتو.....اما همچنان میلرزیدم....جدا چرا اینقدر رعد و برق ترسناک بود؟منی که از هیچی نمیترسیدم......

لباسهاش و عوض کرد و اومد زیر پتو....بدون توجه به حریمی که در نظر گرفته بودیم اومد جلو...من و به پهلو پشت به خودش چرخوند و من و گرفت تو بغلش!!!با سر موهام و از رو گوشم زد کنار و زمزمه کرد:دیگه نترس موشی!من اینجام...خوب بخوابی....
از تماس بدنش حس سبکی بهم دست داد...دستهاشو انداخته بود روم و دستهام و تو دستهاش قلاب کرده بود.....سرم و اوردم پایین تا دستهاش و ببوسم...اما انگار خجالت کشیدم....بی خیال شدم و خواب سریع چشمهام و پر کرد!!!
صبح وقتی چشم باز کردم پندار طاق باز خوابیده بود و منم رو بازوش در حالی که خودم و جمع کرده بودم خوابیده بودم...اون هم دستش و دور بازوم حلقه کرده بود...چه خواب خوبی کرده بودم!!!!این به خاطر احساس امنیت از طرف پندار بود یا خوابیدن در آغوشش؟هر چی که بود حس خوبی بود....خواستم بلند بشم..اما پندار فشاری به دستش اورد...برگشتم تو صورتش نگاه کردم....خواب بود یا خودش و زده بود به خواب؟
آروم صداش کردم.....بار دوم گفت:هوم؟؟؟
-بیداری؟
با دستش بازوم و فشار داد و به سمت تخت کشید...این بعنی بخواب حرف نزن!!!
کمی دیگه دراز کشیدم دوباره خواستم بلند بشم نذاشت.
-پندار دیر میشه...ساعت 10 قراره راه بیافتیم...قبلش باید بریم برای صبحانه!!!
-ولشون کن!.....
-د...نمیشه که....منتظرن...
-خب باشن....
-زشته!!!
-پونه....حا....
حرفش تموم نشده بود که در زدن اول محل نذاشت بعد که دید من میخوام برم دم در تازه چشمهاش و باز کرد و گفت:خروس بی محل!!!
از زیر پتو اومد بیرون و در و باز کرد....صدای فربد و شنیدم که گفت:چرا تلفن و بر نمیداری؟؟؟
بی حوصله گفت:از پریز کشیدمش...
-چرا نمیاید؟؟؟هنوز خوابی؟دیر میشه ها...
باز بی حوصله گفت میایم...
فربد:فکر کنم خیلی بی موقع اومدم...میرم تا کتک نخوردم....
پندار هم بدون هیچ حرفی در و روش بست...سریع از زیر پتو اومدم بیرون و گفتم:میرم حموم
در حالی که خودش و پرت کرد رو تخت گفت:تو هم فرار کن!!!...به پهلو خزید و چشمهاش و بست!
از حمام که اومدم بیرون هنوز خواب بود...از فرصت استفاده کردم و تا چشمهاش بسته بود لباس پوشیدم..بعد شروع کردم به غر زدن
-چقدر میخوابی؟؟؟بده بابا..دیر شد..مگه مردم علاف ما هستن؟
-من دیشب دیر خوابیدم..
-بله دیدم ساعت 5 و نیم اومدید هتل!
-پس دیگه غر نزن!
در حالی که ساکم و جمع میکردم گفتم:من میرمااا!!!
بدون اینکه چشمهاش و باز کنه یا حرکتی بکنه گفت:یعنی اینقدر بی معرفتی؟
از حرفم خجالت کشیدم....رفتم دستش و گرفتم و گفتم:پاش و دیگه!!!
-کافی نیست!!!
-چی کافی نیست؟
-محبتت!
-باز شدم پونه سابق و بدجنسانه گفتم:پررو نشو...بلند شو!
-چطور تو از رعد و برق میترسی من باید نازت و بکشم؟؟؟من دلم میخواد بخوابم تو نباید نازم و بکشی؟؟
-چقدر لوس شدی...اه اه اه حالم بد شد!!!
یکی از چشمهاش و باز کرد و گفت:خواهش میکنم نظر لطفته...بعد از جاش پرید و گفت:تو یاد نمیگیری رمانتیک باشی!!!
رفت تو حمام....منتظرش نشستم....با حوله اومد بیرون برای اینکه نگاهش نکنم رفتم دم پنجره و به استخر و منظره روبرو نگاه کردم....ساعت و نگاه انداختم..10 و ربع بود..وای خیلی زشت شد!!!!
-بدو بریم

برگشتم اماده بود..کوله اش هم دستش بود...سریع رفتیم پایین...همه منتظر ما بودن..
سلام بلندی کردیم و جواب گرفتیم!
پندار:پس چرا نشستید؟؟؟بلند شید دیگه!!!!
سام یه ابروش و بالا انداخت و گفت:صبحانه نمیخورید؟فکر کنم یه چیز شیرین بخوری بد نیست!
-تو جون به جونت کنن ایرانی هستی...پاش و بی حیا....من دیشب تا 6 صبح بیرون بودم...
سپیده که حالا کنارم ایستاده بود رو به من گفت:کجا بودید؟؟؟
شونه ام و بالا انداختم و گفتم:من خواب بودم..پندار رفته بود بیرون!
الک_حواستون بهش باشه ها!!!!
به حرف منظور دارش لبخندی زدم و گفتم:من به پندار اطمینان کامل دارم!
برگشتم سمت پندار دست به سینه ایستاده بود یه ابروش و داده بود بالا و به الک نگاه میکرد!
الک هم براش ادایی در اورد و دست ساندرا رو گرفت و رفت!من و سپیده هم رفتیم سمت در
سپیده-جدی گرسنه اتون نیست؟؟؟نمیخوای یه چیزی بخوری؟
-میخورم حالا...دیر شده...بریم...خیلی منتظرتون گذاشتیم...
-به سمت ماشینها راه افتادیم.....سر راه پندار کیک و شیر گرفت و خوردیم...چند جای تاریخی و قشنگ و دیدیم....اما پندار خیلی تو فکر بود....در گوشش گفتم:دیشب کجا بودی؟
رفته بودم قدم بزنم....
-تا 5 صبح؟
برگشت سمتم..باز خنده اش تلخ شده بود..تلخ و پر از حسرت....
-روبروم و نگاه کردم و با دلخوری گفتم:میدونم هنوز چیزی هست که نمیدونم!
بدون اینکه حرفی بزنه صورتش و سمت پنجره چرخوند و دستش و کرد تو موهاش...شیشه رو داد پایین و سیگارش و روشن کرد!
ناخودآگاه بغض کردم...این یکی راز باید خیلی جدی تر از همه این رازها باشه که پندار هر بار با یادآوریش به هم میریزه!
2 روز بعد از اینکه رسیدیم خونه پندار از بیمارستان که برگشت گفت:فردا صبح اماده باش میخوایم بریم جایی!!
تو این 2 روز خیلی به هم ریخته بود..منم به پر و پاش نمیپیچیدم..نمیخواستم بحثمون بشه...حتی جرات نداشتم بهش بگم که کلاس چی شد؟
تا فردا صبح دل تو دلم نبود!صبح از 7 بیدار بودم....صبحانه اماده کردم...2 تایی خوردیم...ساعت 9 بود که گفت بریم...یه جین و یه کت سفید کوتاه و یه کفش تخت سفیدم پوشیدم.....حتی نپرسیده بودم کجا میخوایم بریم..اینقدر تو خودش بود که جرات پرسیدنش و نداشتم...
جلوی یه ساختمون بزرگ نگه داشت...سر درش نوشته بود:یتیمخانه ی.....
دلم یهو ریخت...یاد خودم افتادم..اینکه پدر مادر ندارم..اینکه باید تو یه همچین جایی بزرگ میشدم...منظورش از اینکه من و اورده بود اینجا چی بود؟فشارم اومده بود پایین..در ماشین و قفل کرد و اومد کنارم ایستاد و دستم و گرفت....با لمس دستهای یخ کرده ام به سمتم برگشت و گفت:خوبی؟
برگشتم نگاهش کردم...چرا من واوردی اینجا؟
-دوست نداری نمیریم تو....

میدونستم اگر نرم راز پشت این گردش و هیچوقت نمیفهمم..به سمت در رفتم و گفتم..:نه بریم!!!

 

به چی فکر میکنی عزیزم؟
- دستم تو دستهاش بود...چشمم تو چشمهاش!
- -دلیل کار امروزت چی بود؟
- -نهار بخوریم بعد بهت میگم!
- -میل به هیچی ندارم....میدونم این کارها و با دست به میز و رستوران و گلهای رو میز و...اشاره کردم...همه برای منه...اما جدی اینقدر فکرم مشغوله که به هیچ کودوم نمیتونم توجه کنم!
-میگم...اما بعد از غذا!
شونه بالا انداختم و گفتم:همش حرف خودت و میزنی!
کاسه های سوپ و اوردن و گذاشتن جلومون....
پندار زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:بخور!
بی تفاوت قاشقم و کردم توش و در اوردم....واقعا میل نداشتم..پندار چی میخواست بگه؟
اما پندار بدون توجه به بی اشتهایی من از هر دری حرف زد و شوخی کرد و خندید.....غذا که تموم شد و جمع کردن دستهام و گرفت تو دستش و گفت:حالا میخوام یه چیزی بهت بگم.
من که از اول منتظر این لحظه بودم..لبخندی زدم و گفتم:جون به لبم کردی!!
اون هم لبخند زد اما باز مثل لبخندهای این چند وقته تلخ بود!
-قول میدی بعد از شنیدنش اب از اب تکون نخوره؟
بدون معطلی گفتم:نه!!!
با تعجب گفت چرا؟
-چون دیگه توان ندارم....بسه هر چی شنیدم و دم نزدم!!!
نگاهش 2 برابر قبل نگران شد...سرش و انداخت پایین و گفت:کاش میشد نگم!
نگاه منتظرم و از روش بر نداشتم.
برگشت نگاهم کرد.اگر من نگم مامان میگه...هر کاریش کردم بی خیال بشه و بزاره این راز پنهون بمونه قبول نکرد...گفت تو حق داری بدونی!
دلم داشت از حلقم میومد بیرون..دیگه توان نداشتم....پیشخدمت چند تا ظرف غذا اورد گذاشت رو میز...این دیگه چی میگه؟؟؟چه دل خوشی داره؟هی میاد و میره...شیطونه میگه یه چیزی بهش بگما...
اما این بیچاره چه گناهی کرده؟؟؟؟داره وظیفه اش و انجام میده....
پیش خدمته که رفت پندار باز دستهام و گرفت تو دستش!
-قول بده!قول بده!من و تو از هم هیچوقت جدا نشیم!
با قیافه ی خنثی نگاهش میکردم...وقتی دیدم سکوت کرده گفتم:
-اگر تا چند دقیقه دیگه نگی باید برسونیم بیمارستان...داره حالم بد میشه....
چنگال و زد تو یکی از غذاها و گرفت سمت دهنم..یه ذره بخور فشارت بیاد بالا!
با حرص مواد سر چنگال و خوردم و گفتم:بگو دیگه!
چند بار لبهاش و خیس کرد...انگار گفتنش براش خیلی سخت بود....اما بالاخره لب باز کرد!
-تو خیلی بچه دوست داری؟
-خب!!!خب!!!خیلی نه...اما فکر میکنم تو یه مرحله از زندگی وجودش لازمه!
-میدونی چیه؟من فکر میکنم خیلی مهم نیست ادم بچه دار بشه...اینکه ادم یه بچه رو درست تربیت کنه مهمتره!الان خود تو.....شاید پیش پدر مادر واقعیت بزرگ نشدی اما مامان و بابا برات کم نذاشتن...اصلا نذاشتن کمبودی احساس کنی...سعی کردن به بهترین نحو تربیتت کنن...بعد برای اینکه جو و عوض کنه که البته اینقدر صداش از استرس میلرزید که موفق نبود ادامه داد:هرچند کم گذاشتن و بهت اشپزی یاد ندادن.

اینقدر محو حرفهاش بودم که حتی یه لبخند هم به این شوخیش نزدم!همش داشتم فکر میکردم این حرفها چه ربطی میتونه با من داشته باشه؟؟؟شاید من بچه پرورشگاهی بودم و اون قصه ای که پندار گفت الکی بوده....شاید سر راهی بودم....یا اصلا بچه لعبت بودم....یا لعبت من و به فرزندی گرفته بوده نتونسته مخارجم و بده داده به اینها!!!!اما هیچکودوم و نمیتونستم قبول کنم...
-چرا چیزی نمیگی عزیزم؟
-خب؟اینها ربطش به امروز و من چیه؟
باز لبخند مصنوعی زد و گفت:خب...خب....من و تو...اگر با هم ازدواج کنیم بچه دار نمیشیم....برات مهمه؟
خیلی بی تفاوت گفتم:از کجا میدونی؟
دست کشید تو موهاش.....
-فکر کن از یه جای معتبر.....اگر اینطوری باشه باز هم حاضری با من ازدواج کنی؟
این خواستگاری بود یا فاش کردن یه راز؟درخواست ازدواج بود یا اعتراف؟
-بستگی داره کی مشکل داشته باشه!
-چه فرقی میکنه عزیزم؟فکر کن من...فکر کن تو!
از جام بلند شدم...دلم میخواست داد بزنم اما با توجه به موقعیتمون نمیشد...هتلش باکلاس تر از این حرفها بود که بخوام بچه بازی در بیارم..قبل از اینکه چیزی بگم آروم گفت:بشین!
نشستم..اصلا چرا پاشده بودم؟؟؟من هنوز جوابم و نگرفته بودم!
-میگی جریان چیه یا نه؟
-چیز مهمی نیست...فقط اول بگو من و بدون بچه میخوای یا نه؟
-بستگی داره مشکل از کی باشه یه بار دیگه هم گفتم.
-چه فرقی میکنه؟مثلا از کی باشه با من نمیمونی؟
-چیکار داری؟تو راستش و بگو مشکل از کیه...اصلا تو از کجا میدونی؟هنوز ازدواج نکرده...چطوری فهمیدی؟پندار داری دیوونم میکنی.....داری جون به سرم میکنی....هر روز یه راز جدید یه حرف جدید..حالا هم این بازی...میخوای روانیم کنی این راهش نیست به خدا....
بلند شد...دستم و گرفت و گفت:پاش و بریم..اینجا جاش نیست!
تو ماشین برگشتم کامل به سمتش...خب؟؟؟بگو....
-لبهاش و رو هم فشار داد و شروع کرد!
-ببین پونه...دلیل تبعید من به اینجا محرمیت من و تو بود!خانوم جان گیر داده بود که تو نامحرمی هم به من هم بابا پس باید محرم بشی.....هر چی بابا گفت این حرفها چیه؟؟؟پونه مثل دختر ماست...گفت شاید تو به چشم دخترت نگاهش کنی...اما پندار با علاقه ای که به پونه داره نمیتونه این کار و بکنه...واقعا هم نمیتونستم...هر روز تصمیمم برای اینکه همه چیز و بهت بگم مصمم تر میشد!بحث محرمیت و به من هم نگفته بودن....منم اینهارو بعده ها فهمیدم....حالا بهت میگم کی...مارو به هم محرم کردن....اول مامان گفت تورو به بابا محرم کنن..اما باز خانوم جان مخالفت کرد...میگفت موقع ازدواجش بشه باید محرمیت فسق کنیم اون موقع باز بهتون نامحرم میشه..اما اگر به پندار محرمش کنید حتی اگر با پندار هم ازدواج نکنه تا آخر عمرش به فرخ محرم میمونه....پندار هم زیاد نمیبینه که مهم باشه...با کلی مخالفت از طرف بابا و مامان...سماجتهای خانوم جان پیروز میشه و از اونجایی که هیچ کس این کارو نمیکرده و میگفتن باید دختر و پسر جفتشون باشن...اما خانوم جان یه نفر و پیدا میکنه و این صیغه رو میخونه...اون هم 10 ساله...یعنی دقیقا تا روز تولد 20 سالگی تو!
و برگه صیغه نامه رو هم بهشون میده....با اینکه خیلیها گفتن این صیغه باطله اما این اتفاق افتاده!!!همون موقع ها بابا هم به صرافت میافته تا من و بفرسته بیام چون اون موقع ها من اوج جوونی و کله شقیم بود و هر ان ممکن بود بیام و همه چیز و بهت بگم.....وقتی دیدم دارن میفرستنم بیام راضی شدم..فکر کردم اینطوری با زندگی تو بازی نمیکنم و فراموشت میکنم!اما اومدن من نه تنها باعث نشد فراموشت کنم بلکه دیوونه تر هم شدم..به شدت افسردگی گرفتم..نمیدونم اون روزهارو یادته یا نه...اما من حسابی حالم بد بود...تا اینکه تو یکی از سفرهای به ایرانم...یه بار بابا از کارخونه زنگ زد خونه با مامان کار داشت...تو مدرسه بودی..مامان هم نبود..به من گفت برم از فلان جا کلید گاو صندوق و بر دارم و یه کدی رو از رو یه سندی براش بخونم....من این کار و کردم..اما در حین گشتن دنبال اون سند صیغه نامه رو پیدا کردم....به بابا هیچی نگفتم...تنها کاری که کردم سریع رفتم و از روش یه کپی گرفتم....همون جا بود که دیگه نتونستم تحمل کنم..چرا من باید تو حسرت تو میسوختم؟؟؟اصل صیغه نامه رو گذاشتم سر جاش و کپیش و نگه داشتم تا اومدن بابا...شب که همه خوابیدید به بابا گفتم جریان و میدونم و گفتم من فردا همه چیز و به پونه میگم..چون واقعا دیگه تحملش برام سخت بود!

بابا چند روزی باهام کلنجار رفت..اما من حرفم یکی بود...یا به پونه همه چیز و میگید یا دیگه بر نمیگردم انگلیس!!!!که در هر دو صورت تو میفهمیدی....

اون موقع تو راهنمایی بودی...نه تو سنی داشتی نه من....با اسرارهای من بابا رام شد...مامان هم که از افسردگیها و بیماریهام خبر داشت از اول هم راضی بود..خانوم جان هم کاملا موافق بود....این بود که بابا شرط گذاشت...گفت باید یه سری ازمایش کامل بدید...از همه چیز...حتی ژنتیک اگر همه اوکی بود همه چیز و به پونه میگیم..اگر نه فکرش و مشغول نمیکنیم!
اینجا که رسید برگشت نگاهم کرد...با دیدن اشکهام که بی صدا میریخت اومد سمتم..اشکهام و پاک کرد و گفت:گریه نکن نازنینم!!!!مگه مهمه؟؟؟؟
با گریه گفتم:خب؟؟؟بقیه اش؟
-همین دیگه...تو آزمایشات معلوم شد من و تو با هم بچه دار نمیشیم!!!
احساس میکردم یه پرتقال تو گلوم گیر کرده...خدایا این چه سرنوشتی بود من داشتم؟؟؟؟اون ازمایش و یادمه...یه روز بابا اومد و گفت همه با هم باید بریم چکاپ....هممون حتی خانوم جان رو هم برد...احتمالا برای اینکه من شک نکنم...خوب یادمه از مامان یه ذره خون گرفتن اما از من...به علاوه خون...خیلی آزمایشهای دیگه هم گرفتن...هر چی میگفتم چرا شما این ازمایشات و نمیدید میگفتن...تو جوونی...ازمایشها برای هر سنی فرق میکنه!!!!
وای خدا چقدر بچه بودم!!!!چرا نمیفهمیدم....این تستها و نمونه گیریها از یه دختر 14-15 ساله چه دلیلی داشت؟؟؟وحالا این نتیجه اش....یادمه بابا گفت همه چیز خوب بوده . نتیجه ازمایشات و گرفته...نگو هیچ چیز خوب نبوده!!!
پندار دستم و گرفت...دستم و از دستش بیرون نکشیدم....باید لمسش میکردم..این آخرین رابطه های ما بود...همین امشب...نه!!!همین امروز...شایدم همین لحظه باید همه چیز تموم میشد...نه به خاطر خودم..به خاطر اون..به خاطر مامان و بابا...اونها حق داشتن نوه داشته باشن...گناه که نکرده بودن از دختر یه نفر دیگه نگهداری کرده بودن!!!نه!!!من نمیتونستم این ظلم و در حقشون بکنم..پندار دیوونه است...روانیه...نمیفهمه..اگر میفهمید این بازی و شروع نمیکرد...
برگشتم نگاهش کردم..دیگه گریه هم نمیکردم....لبخند زد..خوبی؟؟؟طوری که انگار یه بچه خورده زمین و هیچیش نشده...حالا ازش میپرسن خوبی؟؟؟؟اما نه...من داغون بودم..این لبخندها دردی ازم دوا نمیکرد....بدون هیچ عکس العملی گفتم:برام بلیط بگیر...میخوام برگردم.
با شنیدن این جمله صاف نشست:دیوونه شدی؟برای چی میخوای برگردی؟؟؟تازه اوسط مرداده!
روم برگردوندم و گفتم:همین که گفتم..میخوام برگردم...بلیط نمیگری خودم برم بگیرم.
-یعنی اینقدر بچه برات مهمه؟
داد زدم:آره مهمه....میفهمی؟؟؟؟مهمه......می خوام برگردم ایران...نمیخوام پیش تو باشم.......میخوام برم...من و کشوندی اینجا تحقیرم کنی...کشوندی باهام بازی کنی...تو که این موضوع رو میدونستی برای چی اصلا به من ابراز احساسات کردی؟برای چی همه چیز و گفتی؟میزاشتی تو همون عالم خودم بمونم.....
دستم و گرفت تو دستش...اما با شدت دستم و کشیدم و دادز دم:دستم و نگیر...خوشم نمیاد دست یه نامحرم بهم بخوره
-اما من و تو محرمیم...
لحنش کاملا اروم بود...طوری که انگار نه انگار اتفاقی افتاده اما من باز داد زدم..انگار میخواستم به جای هر باری که رازی و فهمیدم و سکوت کردم داد بزنم..دیگه نمیتونستم...نگه داشتن این همه اتفاق و سکوت کردن در برابرشون دیگه کار من نبود!
-محرم نیستیم..وقتی من راضی نباشم این محرمیت اشکال داره!
-لوس نشووو!!!از کی تا حالا عالم شدی؟
دستم و بردم و دستگیره در و کشیدم و گفتم:میخوام تنها باشم...برگشتم خونه بلیط و گرفته باشی...اومدم پایین...شروع کردم به موازات رودخونه قدم زدن...اشک میریختم..این اشکها اشکهای این چند ساعت نبود....نامرد بود پندار...نباید با احساساتم اینطوری بازی میکرد.
با دستی که د دستم و گرفت به سمتش برگشتم...
عاجزانه نالیدم:میخوام تنها باشم..تورو خداا!!!!
دستم و رها کرد و گفت:تو ماشین میشینم...هر وقت دوست داشتی بیا بریم...
شروع کردم به راه رفتن و گفتم:خودم میام خونه برو!!!!
فکر میکنم اینقدر سرد حرف زدم که مجبور بشه بره...شایدم نرفت...چون من بر نمیگشتم!تنها کاری که کردم اشک ریختن بود.....بی صدا...فکر میکنم این بی صدایی از هر فریادی بلندتر بود..همه با تعجب نگاهم میکردن..اما برام مهم نبود...
باز فکر کردم...از ان لحظاتی که یادم میومد فکر کردم تا آخرین حرفهای پندار...پس مخالفتهای مامان و بابا هم به خاطر بچه دار نشدنمون بود..خب حق دارن...من اصلا از دستشون ناراحت نیستم....
گوشیم و در اوردم و شماره بابا رو گرفتم.
-سلام گل گلی من!!!چه عجب...یاد بابا کردی....دلم گرفته بود بابا..از روزی که رفتی هر روز میام خونه مامانت میگه پونه زنگ زد خوب بود..نشد یه بار من برم بهش بگم پونه زنگ زد خوب بود!!!...الو....

-سلام بابا..میشه برای من بلیط بگیرید؟؟؟؟من میخوام برگردم....
فکر کنم صدام به اندازه ی کافی افسرده و بیان گر درونم بود که بابا لحنش 180 درجه تغییر کنه و با تته پته بگه!
-پ...پو.نه جان...عزیزم..خوبی؟؟؟چ ...چ...چی شده بابابیی؟
-هیچی میخوام برگردم..
-هنوز 1 ماهم نیست که رفتی....
-شما حق داشتید من نباید میومدم..حالا اگر اشکالی نداره میخوام برگردم...
-چه اشکالی بابا؟؟؟دلمون برات یه ذره شده....مامان از بس اشک ریخت دق داد مارو....به پندار بگو برات بلیط بگیره...
-نمیگیره....میشه شما بگید بهش؟؟؟
-اتفاقی افتاده؟؟؟؟پندار چیزی گفته
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دنیای رمان - رمان ناشناس عاشقsamira-mis , رمان خوانها , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دنیای رمان - ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54542

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا