تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل هفدهم)



پوزخندی زدم و گفتم:این صیغه باطله چون من رازی نیستم ...
اینبار برای اینکه بهم نرسه دویدم....از توی ترانزیت گریه کردم تا تهران...یعنی چند ساعت؟؟نمیدونم 4 ساعت؟؟5 ساعت؟؟؟اما تموم نمیشد این اشکها تمومی نداشت...این اشکها مال یه اتفاق ساده نبود..مال وقتی بود که فهمیدم دختر خانواده ای که با تمام وجودم دوستشون داشتم نیستم...مال وقتیه که فهمیدم برادری که یه عمر بهش اعتماد کردم و هر رازی و بهش گفتم و فکر میکردم تکیه گاهیه برای اینده ام که حمایتم کنه در برابر همسرم و مشکلاتم به چشم یه خواهر نگاهم نمیکنه...با اینکه من بعد از فهمیدن همخون نبودنمون به آغوش گرم بابا شک کردم اما به اون نه!!!مال وقتیه که خودم و زده بودم به خواب و فهمیدم پسری که سرم و گذاشتم رو پاهاش بهم محرمه...نمیدونم چند وقت اما محرمه!مال وقتیه که فهمیدم اگر عشقم و بخوام باید دختر یا پسری با سرنوشت خودم داشته باشم...دختر یا پسری که از خونم نیست اما میتونم با تمام وجود دوستش داشته باشم!
مال وقتیه که این حقیقت و به خودم قبولوندم که همینقدر که مزاحم این خانواده شدم کافیه....دیگه بس بود که بخوام نسلشونم منقرض کنم!
مال اون لحظه ای بود که با تمام وجود دوست داشم تو بغل پندار بمونم اما خودم و زدم به بی خیالی و ازش جدا شدم تا دلش پیشم نمونه...مال اون لحظه ای که دلم میخواست همونجا تو بغلش جون بدم و همه چیز تموم بشه....خدایا کاش منم با مامانم میرفتم!!!این بودن به چه دردی میخوره؟
-ببخشید خانوم...پیاده نمیشید؟؟؟اتوبوس منتظر شماس...
نگاهی به اطرافم انداختم...از اونجایی که پرواز ایرانی بود روسری و مانتو تنم بود..بلند شدم کوله ام و برداشتم و رفتیم بیرون..یک اتوبوس ادم منتظر من بودن...خجالت کشیدم...اما با اون صورت پف کرده کسی این شرم و متوجه شد؟
خانومی که کنارم بود گفت:چه عجب اروم شدی!
برگشتم زن میان سالی بود...از نگاه متعجبم فهمید که تمام طول پرواز متوجه حضورش نبودم...دستهام و به نرمی گرفت و گفت:چی شده؟؟؟با شوهرت بحثت شده؟؟؟کاش قهر نمیکردی!یا حداقل بر نمیگشتی ایران..این دعواها همیشه هست...باید زیرکانه حلشون کرد!
لبخند بی رمقی زدم و گفتم:من ازدواج نکردم!
-تعجب کرد اما لحن صداش خیلی تغییر نکرد..فکر کنم این از خصوصیات اخلاقیش بود!
-جدی؟؟؟پس چرا اینقدر گریه میکنی؟؟؟چی شده عزیزم؟؟؟نکنه کسی فوت شده؟؟؟!!وای زبونم لال..خدا نکنه!!!
فشاری به دستم داد و گفت:به من چه اصلا...مگه فضولم؟؟؟؟ولی امیدوارم همه چیز خوب باشه...حیف اون چشمهات نیست؟؟؟اگر قیافه ات و ببینی....امیدوارم کسایی که میان دنبالت آمادگی دیدنت و با این قیافه داشته باشن!
باز لبخند بی جونی زدم...خودش خیلی کار بود..این هم فقط برای این بود که بی ادب جلوه نکنم!
دیگه رسیدیم به ترانزیت..قبل از اینکه سراغ تسمه بار برم رفتم تو دستشویی...بیچاره زنه راست میگفت...چشمام شده بود1 خط دورشم پف کره بود و قرمز...صورتمم کلی ورم داشت!
کمی اب خنک بهش زدم..اما این صورت با این چیزا خوب نمیشد...بیخیالش شدم رفتم بیرون..فقط 2 تا چمدون من و یه چمدون دیگه داشت میچرخید..برشون داشتم به زور گذاشتمشون رو چرخ دستی...لعنت به تو پونه..برای 2-3 هفته مسافرت خونتون و رو کولت کشیدی!
رو کولم؟؟؟باز یاد آهنگ داریوش افتادم...چشمهام و بستم سعی کردم فراموش کنم اما بدتر شد...چهره پندار مثل یه فیلم از جلو نظرم رد شد...از لحظه ای که از ایران حرکت کردیم تا نگاه اخر پر از غضب و غیرتش!
کوله ام پرت کردم رو ساکهام و به سمت در خروج رفتم...پشت شیشه فقط مامان و بابا بودن یکی 2 نفر دیگه..میشد راحت دیدشون..برام با خوشحالی دست تکون داد...دلم نیومد خوشحالیشون و زایل کنم..منم دست تکون دادم...اونها چمیدونستن تو دلم چی میگذره!
اما این ندونستن خیلی طول نکشید...وقتی بهشون رسیدم و با خنده بی حالم سلام کردم دو تایی برگشتن هم و یه نگاهی انداختن و مامان اشکی که تو چشمهاش جمع شده بود و رها کرد و من و تو بغلش گرفت.منم همون کار کردم..فکر کنم اگر تا آخر عمرم هم گریه میکردم باز اشک داشتم....بعد از چند دقیقه بابا من و از تو بغل مامان بیرون کشید و گفت:بسه خانوم بزار منم ببینمش...بعد شونه هام و گرفت...کمی نگاهم کرد و بعد محکم بغلم کرد....
-چه کردی با خودت بابا؟

بدون حرکت تو بغلش مونده بودم..کلا منفعل شده بودم...فکر کنم اگر الان ولم میکردن و میرفتن باز هم حرفی نمیزدم...با شنیده شدن صدای زنگ مبایل بابا آغوش امنش و ترک کردم....

بله؟؟؟؟بله!!!هیچی!!!من اینطوری خواهرت و تحویل تو دادم؟
پس پندار بود....دلم رفت صداش و بشنوم....اما هیچی نگفتم..باید این رابطه قطع میشد..دلم نمیخواست یکی به نعل بزنم یکی به میخ!
به سمت مامان برگشتم و گفتم بریم؟؟؟لبخندی زد و گفت بریم....صدای بابا رو شنیدم که گفت:فعلا که خواهرته....
دلم نمیخواست چیزی بشنوم....قدمهام رو تند تر کردم و ازشون فاصله بیشتری گرفتم..مامان هم اومد کنارم..من و گرفت تو بغلش و گفت:مگه قول ندادی هر اتفاقی افتاد همون دختری برگردی که رفته بودی؟
نالیدم:مامان..تورو خدا!!!
اون هم هیچی نگفت دیگه....بابا هم تلفنش تموم شده بود اومد و چرخ و از مامان گرفت و جلو جلو با عصبانیت حرکت کرد...حق داشت....اینقدر بچگی کردم که باعث شدم یه پدر و پسر با هم دعواشون بشه!
به ماشین رسیدیم نشستم تو ماشین....19 سال زحمتم و کشیدن چمدونهامم میزارن دیگه...نشستم کنار پنجره مامان نشست جلو..برگشت نگاهم کرد اما من روم سمت بیرون بود..هیچی نگفت و برگشت بابا هم نشست و راه افتادیم..چه سکوت تلخی...کاش یه اهنگ میزاشتن...
-بابا میشه ضبط و روشن کنید؟
دست برد و دکمه رو فشار داد! -
روزی که از تو جداشم روز مرگ خنده هامه
با قطع شدن آهنگ چشمهام و باز کردم
-بیکاری فرخ؟؟؟خودش نزده میرقصه
قبل از اینکه بابا از خودش دفاع کنه گفتم:میشه روشنش کنید؟؟؟قشنگ بود.
مامان سری تکون داد و گفت :خودت و عذاب میدی!!!!
و دکمه رو زد
روز تنهایی دستامفصل سرد گریه هامه
توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده
هنوزم اون بید مجنونعکس قلبت رو پوشونده
بعد تو گریه رفیقم غم تو داده فریبم
حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم
تو با خوشحالی و امیدمنو تنهایی و حسرت
تو تو باغ پر از گل من یکی ای تو شهر غربت
روح من همسفر غمتوی شهر غصه پوسید
قلب من همراه قلبت پاکو غمگنانه کوچید
چشمهام بسته بودم و اشک همینطور ازشون بیرون میومد...دستم و رو صندلی ماشین کشیدم...همونجایی که یه روز وقتی پندار داشت میرفت و دستم و گرفته بود....اون تو حسرت چی بود و من چی فکر میکردم؟؟؟؟صدای زنگ تلفن بابا گوشهام و تیز کرد...چرا ناخودآگاه منتظر تماس پندار بودم؟؟؟بابا کمی صدای ضبط و کم کرد و جواب داد:بله؟؟؟گوشی
دستش و اورد عقب و گوشی و سمتم گرفت...میدونستم پنداره!
-کاری باهاش ندارم.
بابا گوشی و گذاشت دم گوشش-شنیدی؟؟؟
باز تلفن و گرفت سمت من...کارت داره!
ملتمسانه به چشمهای مامان که زل زده بود به من نگاه کردم و گفتم:تورو خدا!!
مامان گوشی و گرفت و گفت:بعدا زنگ بزن پندار....الان نمیخواد حرف بزنه خب!!!برای چی داد میزنی؟؟؟خودت کردی به ما چه ربطی داره؟؟؟...خب نمیگیره گوشی و من چیکار کنم؟؟؟
تمام وجودم شنیدن یک لحظه صداش و میطلبید...اما میترسیدم..میترسیدم صداش و بشنوم و تو اجرای تصمیمم سست بشم!چشمهام و گذاشتم رو هم و خوابم برد!
-پونه...پونه...بابایی...پیاده نمیشی؟
چشم باز کردم...تو خونه بودیم..خونه خودمون...اومدم پایین کمی اطراف و نگاه کردم....من با اینجا غریبه بودم...بودم؟؟؟؟برگشتم بابارو که با نگرانی نگاهم میکرد نگاه کردم...سعی کردم لبخند بزنم..اما لبخندم هم نشون از حس درونم میداد!
-ببخشید بابا...من خیلی براتون دردسر درست کردم..میدونم دختر خوبی نبودم!!!
بغلم کرد
-این حرفها چیه عروسک بابا؟؟چه درد سری؟؟؟
-همین که پسرتون و ازتون جدا کردم دردسر دیگه!!!
من و از خودش جدا کرد اخم مصنوعی کرد و گفت:من پسرم و فرستادم خارج درس بخونه...این وسط تو چیکاره ای؟
سرم و تکون دادم چون بغض اجازه نمیداد حرف بزنم..به سمت خونه راه افتادم..هنوز پام و رو پله اول نذاشته بودم که لعبت با اسفند دونش پیداش شد!
-بترکه چشم حسود که نتونست خوشی و بهتون ببینه!!!

با اینکه انگاری اماده اش کرده بودن که یه مشکلاتی پیش اومده اما با دیدن من ساکت شد و کمی با دهن باز نگاهم کرد...مگه چه شکلی شده بودم من؟؟؟

وای پونه جان...مگه اونجا اقا پندار بهت گرسنگی داده؟؟؟
بغلش کردم و بوسیدمش
-خوبی لعبت؟؟؟؟دستت درد نکنه زحمت کشیدی!!!
رفتم تو... چمدونهام کنار اتاق بود...نگاهی بهشون انداختم و باز یاد پندار افتادم...که با چه حسرتی نگاهشون میکرد وقتی بسته بودمشون و گذاشته بودمشون گوشه اتاق.
سرم و تکون دادم تا این فکرها از یادم بره!مامان از تو آشپزخونه داد زد..پونه!!!مامان بیا صبحانه بخور!
-نمیخورم مامان میخوام بخوابم!
اومد بیرون...هنوز مانتوش تنش بود...
-یعنی چی نمیخورم؟؟؟
-مامان تورو خدا..خیلی خوابم میاد...رفتم تو اتاقم....یاد اتاق خودم تو انگلیس افتادم...دلم برات تنگ شده پندار!
از جلو ایینه رد شدم و نیم نگاهی به خودم انداختم...اما یکدفعه برگشتم..این من بودم؟؟؟لعبت بیچاره حق داشت...چرا اینطوری شده بودم؟؟؟
لباسهام و در اوردم و رفتم حموم..یه حمام داغ و حسابی حالم و جا میاورد!
از حموم اومدم و ولو شدم رو تخت....صدای تقه ای به در خورد!
-بله؟
-پونه مامان!!!
-بیا تو مامان!
در و باز کرد و با گوشی تلفن اومد تو..
-پنداره!
چنان التماسگونه گفت که دلم براش سوخت...من برای اینکه اونها رو اذیت نکنم فکر جدایی کردم اما انگار با جواب ندادن به تلفنهای پسرشون بیشتر داشتم آزارشون میدادم..گوشی و گرفتم و بی حوصله گفتم:بله؟
-سلام عشق من!خوبی؟
یه جوری حرف میزد انگار نه انگار اتفاقی افتاده!!!صداش گرفته بود اما سعی میکرد خودش و خیلی عادی نشون بده!
-مرسی داداشی!
مامان رنگش پرید و پاشد رفت بیرون...پندارم ساکت شد اما باز انگار خودش و جمع و جور کرد و گفت:خدا رو شکر عزیزم..!!!چرا گوشیت خاموشه؟نگرانت شدم...چرا گوشی و نمیگرفتی با من حرف بزنی؟
-میخوام بخوابم پندار!
-چی؟
-میخوام بخوابم!
-بعدش؟
-بعد چی؟
-میخوام بخوابم...چی؟؟؟
-لوس....
گوشی و گذاشتم و باز زدم زیر گریه...تو حق نداری ازمن عشق گدایی کنی عوضی!!!
این جمله رو داد زدم و گوشی و کوبیدم تو دیوار...
صدای جدا شدن تکه های گوشی و از زیر پتو شنیدم و بعدش صدای در و احتمالا اومدن مامان و بردن لاشه ی باقیمونده گوشی!
اینقدر گریه کردم تا خوابم برد...با نوازشهای دستهای مامان چشم باز کردم.....
-پاشو گلی نهار بخور!
بغض کردم...یاد پندار افتادم...چقدر دلش میخواست یه بار با محبت بیدارش کنم...
گم شو پونه انگار دور از جون مرده!!!از این فکر لرزیدم..مامان گرفتتم تو آغوشش...لرز کردی..پاش و یه چیزی بخور!
بلند شدم و همراهش رفتم پایین!غذا لازانیا بود...گونه اش و بوسیدم...مرسی مامان....فکر همه جارو کردی!!!مثل همیشه!
سری تکون داد و گفت:فکر همه جا الا این اتفاقاتی که افتاده!
ملتمسانه نگاهش کردم گفتم:میشه برام بگید؟؟؟همه چیز و!!!!
بخور...برات میگم...!!!
چند لقمه بیشتر نخورده بودیم که تلفن زنگ زد..لعبت که داشت اتاقهارو تمیز میکرد برداشت و بعد از چند جمله گوشی و گرفت سمت من
-آقا پنداره!
برگشتم مامان و نگاه کردم...لبخند معنی داری زد...
-مامان نمیخوام حرف بزنم!
مامان گوشی و از لعبت گرفت.
-الو...سلام....نمیخواد صحبت کنه!!!...ای بابا مادر من یه کم آزادش بزار...بزار تصمیم بگیره.....
برگشت نگاهم کرد اما گوشش با اونور بود..صدای داد و بیدادش و میشنیدم...دلم نیومد مامان طرف داد و بیدادش بشه در صورتی که این عصبانیت عاملش من بودم...دستم و دراز کردم سمت گوشی
مامان سرش و انداخت بالا یعنی نمیخواد گوشی و بگیری!!!
چند دقیقه بعد که جیغ جیغای پندار تموم شد گوشی و گذاشت
-ببخشید...من خانوادتون و به هم ریختم!
مامان غذا پرید تو گلوش....چند بار زدم پشتش و یه کم اب بهش دادم...بعد که بهتر شد گفت:خانوادمون؟؟؟مگه تو جزو خانواده ما نیستی؟؟؟
اشکم و رها کردم:نمیدونم...
-بس کن پونه!!!تو چه خواهر پندار بمونی چه زنش بشی جزو خانواده ما هستی عزیزم!
-اما من زنش نمیشم.
-چرا گلم؟؟؟دوستش نداری؟
-بحث دوست داشتن نیست...بحث اون ازمایشات و بچه دار نشدنمونه!!!
-پس برات مهمه؟؟؟
تو دلم گفتم:برای من نه...اما میدونم برای شما مهمه!
-اینقدر بچه دوست داری؟؟؟
-قبل از اینکه جواب بدم باید همه چیز و برام بگید
-پندار که میگه همه چیز و گفته!!!
-همش همونها بود؟؟؟؟چیز دیگه ای نبوده؟؟؟
-نه عزیزم..به خدا دیگه هیچی نیست!
-این صیغه باطلهه..مگه نیست؟

-آره عزیزم..اگر این صیغه برای محرمیت شما خونده میشد باطل بود..اما اون آقایی که صیغه اتون کرد تاکید کرد..این صیغه فقط برای محرمیت پدر و دختر و شرعی بودن رابطه این 2 تا پسر و دختره...اگر برای محرمیت این 2 تا به قصد نامزدی باشه درست نیست....ما هم تاکید کردیم که فقط برای شرعی بودن روابطتون هست...بعدم که اون آزمایشات و جوابشون....دیدی همش همونهایی که پندار گفته.پونه جان تو حق داری یکی و از خون خودت داشته باشی...مهمترین دلیل من اینه که نمیخواستم چیزی بفهمی...اما حالا که فهمیدی میتونی انتخاب کنی...من دوستت دارم..دلم خوشبختیت و میخواد..فکر میکنی با پندار خوشبخت نیستی هیچ کس نمیتونه مجبورت کنه باهاش زندگی کنی!
دلم براش رفت....برای یه لحظه اومدم همه قول و قرارهام و فراموش کنم اما باز پشیمون شدم....باید به خودم فرصت میدادم...بدون اینکه احساساتم و در نظر بگیرم..باید راه عاقلانه رو انتخاب میکردم..اونها به خاطر من میگن و من به خاطر اونها...شایدم الکی میگن که من ناراحت نشم...
غذام و خورده و نخورده تشکر کردم و رفتم تو اتاقم....حوصله هیچ کس و هیچ چیز و نداشتم....هر چی فکر میکردم باز میدیدم سر همون دو راهی عشق به پندار و احترام به مامان ایستادم....از حرصم نه لب تابم و روشن میکردم نه ای پدم و...نمیخواستم وسوسه بشم برم سراغ ایمیلهام...میدونستم که پندار هر طور شده میخواد باهام ارتباط برقرار کنه!
تو این 2 هفته ای که برگشته بودم هر روز روزی 10 بار زنگ میزد..مامان و بابا سعی کرده بودن به حال خودم بزارن...منم از این موقعیت استفاده کردم و یشتر تو لاک خودم فرورفتم...چند باری به فرشته و آهو زنگ زدم اما هر بار میدیدم حالشون و ندارم..کم و بیش در جریانشون گذاشته بودم..اما حوصله توضیحات مفصل نداشتم.
اون روز با صدای بابا که بلند بلند صدام میکرد رفتم بیرون>
-جانم بابا؟؟؟
-دادم استخر و تمیز کنن اب کنن....بس کن این تو اتاق نشستن و.....
-خنده ای کردم و گفتم:مرسی بابا!
-میخوام باهات صحبت کنم..2 تا شربت خنک میاری بیرون؟
-البته..همین الان!!!!
رفتم تو آشپزخونه 2 تا شربت البالو درست کردم..از لعبت که داشت شام و اماده میکرد سراغ مامان و گرفتم..گفت رفته خرید...با سینی شربت رفتم تو حیاط...کارگرها داشتن تو استخر و تمیز میکرد...البته ما پشت درختها بودیم و معلوم نمیشدیم...
نشستم..بابا نگاهش و از باغ گرفت و من و نگاه کرد و گفت:نمیخوای این گوشه گیری و تموم کنی؟
-من گوشه گیری نمیکنم...
برگشت یه ابروش و بالا انداخت و گفت:مطمئنی؟؟؟
لبخندی زدم و گفتم:من دیگه اون پونه سابق نیستم.
-دارم میبینم..انگار پندار اون پونه رو نگه داشته جاش یکی دیگه فرستاده..
با شنیدن اسم پندار باز یه جوری شدم..انگار همه وجودم میطلبیدتش....سعی کردم بابا نفهمه بغض کردم...نمیدونم موفق شدم یا نه اما بابا ادامه داد.
-این بازی و تموم کنید...تو دیگه همه چیز و میدونی!بچه ام نیستی...روزی که میگفتم نرو برای همین روزها بود..اما حالا که رفتی و برگشتی باید تصمیم بگیری....من خوشبختی جفتتون و میخوام...اما انگار هردوتون و دارم از دست میدم..تو اینجا ماتم زار گرفتی...اون اونجا داره بال بال میزنه 1 دقیقه صدای تورو بشنوه...اگر داد و بیدادهای من نبود همه چیز و ول میکرد و میومد...اما من نذاشتم...باید اول بدونم تو چی میخوای؟؟من اون و فرستادم رفت برای اینکه تو این مسائل و نفهمی...اما حالا که از ریز ریزش خبر داری باید تصمیم بگیری..پندار مسرانه تورو میخواد...کوتاهم نمیاد...این موضوع مال الان و سفر تو به اونجا نیست....شاید این اتفاق یه کم به تکاپو انداختتش...اما خواستن تو کار یکی دو ماه نیست...حالا این تویی که باید تصمیم بگیری...و هر تصمیمی هم گرفتی من ازت دلیل میخوام...فکر نکن پندار پسر منه و من با تو کاری ندارم..تو این اتفاق تو دختر مایی...پندار خودش میدونه و خودش....
باید باهاشون حرف میزدم..دوست نداشتم پیششون یه دختر لوس و بی منطق جلوه کنم گفتم:میشه وقتی مامان بود صحبت کنیم؟
با دلخوری نگاهم کرد:یعنی من محرم نیستم؟؟؟
-این چه حرفیه؟؟؟میخوام وقتی دوتاییتون هستید دلیلم و برای رد کردن پندار بگم.
-رد کردن؟؟؟جدی که نمیگی؟؟؟
-بابا!!!من حق دارم انتخاب کنم یا مجبورم انتخاب کنم؟؟؟
-این چه حرفیه؟؟؟هر طور دوست داری...فقط امیدوارم خوب فکر کنی و بعد تصمیم بگیری!
لبخندی زدم و گفتم..خیالتون راحت....صدای مامان و شنیدم که سلام کرد و همزمان صدای زنگ تلفن...
بابا-بدو برو تلفن و بردار ببین کیه!
دویدم تو تا قطع نشه...شماره رو نگاه کردم..پندار بود...بالاخره چی؟؟تا آخر عمرم که نمیتونم ازش فرار کنم..بعد از 3 هفته تماس نداشتن باهاش قلبم داشت از دهنم میومد بیرون...2-3 تا نفس عمیق کشیدم و گوشی و برداشتم.
-بله؟
-تقصیر من احمقه که فرستادمت بری...باید اینقدر نگهت میداشتم راضی بشی همینجا عقد کنیم....چرا جواب تلفنهای من و نمیدی؟
از اول داشت دا میزد اما جمله آخرش و چنان داد زد احساس کردم حنجره اش پاره شد!
من که فقط گریه میکردم..دلم براش یه ذره شده بود...چرا فکر میکردم میتونم ریلکس و بی تفاوت باشم؟
-چرا هیچی نمیگی؟؟؟
-سلام داداشی...
-زهر.....لا اله .....کجایی تو؟؟؟چرا تلفنت خاموشه؟؟؟چرا تلفنهای من و جواب نمیدی؟؟؟چیکارت کردم مگه؟؟؟
-ببخشید اونجا خیلی اذیتت کردم داداشی!!!
مخصوصا این کلمه رو تکرار میکردم..فقط برای اینکه خودم و مجاب کنم اون برادرمه....اینکارها فقط برای اروم کردن خودم بود...هرچند که اون رو هم داشتم عذاب میدادم.
-الهی داداشت بمیره تو راحت بشی
این و گفت و گوشی و گذاشت!
خودم و ول کردم رو کاناپه و زار زدم....از پشت اشکهام مامان و بابا رو دیدم که ربروم ایستادن...
مامان اومد طرفم...خودم رها کردم تو بغلش....
-چته پونه؟؟؟چرا با خودت اینجوری میکنی؟؟؟این چه کاریه؟؟؟اینقدر بچه برات مهمه؟؟؟به خدا بچه دار شدن اولویت زندگی ادم نیست...هرچند من مخالف ازدواجتون بودم...فقط برای خودت...فقط برای اینکه تو این دنیای بزرگ یه همخون داشته باشی...اما اگر بخوای اینطوری کنی داشتن و نداشتن بچه هیچ فرقی برات نمیکنه!!!
-مامان تورو خدا کمکم کن پندار و فراموش کنم....

بابا دستش و کشید تو موهاش..چقدر این حرکتش شبیه پندار بود...
بابا-چرا؟؟برای چی باید فراموشش کنی؟؟؟دوستش نداری؟؟؟
بدون معطلی گفتم:چرا...دارم...
-پس چی؟؟؟
-من به اندازه کافی زندگی شمارو اشغال کردم..دلم نمیخواد ارزوی داشتن نوه رو رو دلتون بزارم...
مامان با عصبانیت گفت:چرا چرت و پرت میگی؟؟اشغال کردم چیه؟؟؟تو دختر مایی....دیگه نبینم این حرفهارو بزنیاا...کودوم بچه ای زندگی پدر مادرش و اشغال کرده؟؟؟از کجا معلوم پندار زن دیگه بگیره بچه دار بشه؟؟؟کی اینده رو دیده؟؟؟اصلا از کجا معلوم اون ازمایشها 100%درست باشه؟؟همونطور که همون موقع هم گفتن باید تکرار بشه...اما دیگه به چه بهانه ای تورو میبردیم ازمایش؟؟؟شک نمیکردی؟؟؟اگر به خاطر ما داری میگی اشتباه میکنی...اما اگر خودت بچه میخوای حرفش جداس.....ولی باز هم میگم همه زندگی بچه نیست...خیلیها هستن بدون بچه بهترین زندگیهارو داشتن!!!
جملات آخرش و اروم تر گفت...معلوم بود کمی به خودش مسلط شده....اما من هنوز اشک میریختم...
مامان رفت تا لباسهاش و در بیاره...منم بلند شدم و رفتم تو اتاقم...خدایا دیگه توانایی فکر کردن رو هم نداشتم.......
اول مهر بود...همه چیز و اماده کرده بودم برای دانشگاه..پندار هنوز زنگ میزد...هر بار هم من از حرف زدن باهاش سر باز میزدم...این کارم بیشتر عصبانیش میکرد...اما برای اینکه رو تصمیمم بمونم باید اینکار و میکردم....من هنوزم میگفتم مامان اینها حق دارن نوه داشته باشن!!!
وارد دانشگاه که شدم باراد و دیدم....با یاداوری برخورد پندار روز آخر ناخودآگاه لبخند زدم..اینبار هم باعث سوء تفاهم شد..اومد جلو
-سلام
-سلام...حال شما؟
-ممنون..خوبید شما؟؟؟
نگاهی به پشتم انداخت و گفت:بادیگاردتون نیست!
لبخند زدم و سعی کردم چیزی بهش نگم.
-فکر میکنم تابستون خوبی و نگذروندید...
-چطور؟
-خیلی لاغر شدید؟؟؟
-شما مگه ترازویید؟
کمی سکوت کرد انگار داشت خودش و کنترل میکرد جواب بدی نده...ولی میدونم لحن صحبتم خوب نبود!
-نه ترازو نیستم...اما چشم دارم..میینم چی به روزت اومده!
-اشتباه میبینید.
راهم و کج کردم به سمت برد رفتم تا ببینم کلاسم کجا تشکیل میشه!
3 هفته از باز شدن دانشگاهها گذشته بود...3 شنبه بود و خیابونها کلی شلوغ بود...وقتی رسیدم خونه اعصاب برام نمونده بود...پندار هم زنگ زده بود و باز داداش داداش گفتنهای من و داد و بیدادهای اون....البته یکی دوبار قبلی که زنگ زده بود کلی با جونم قربونم حرف زده بود اما اینبار باز عصبانی بود!
وقتی رسیدم خونه شربت بهار نارنج و گلاب و بیدومشک مامان حالم و جا آورد...
-نمیدونم چرا هوا خنک نمیشه....؟؟؟
مامان-باز که عصبانی هستتی...!!
-از دست پندار...خسته شدم اینقدر داد و بیداد کرد سرم..
- چی میگفت؟؟؟؟
لحنش خیلی مشکوکانه و پر استرس شد...
-باز چیه مامان؟؟؟باز چیزی شده که من بیخبرم؟؟؟پندارم باز میگفت تا 12 اسفند حق نداری به کس دیگه فکر کنی و...من میدونم و تو.کلی خط و نشون کشید...
-چیزی نیست...خانوم ملکی زنگ زده!
با تعجب کامل به سمتش چرخیدم....ملکی؟؟؟؟
سرش و تکون دادو دستهاش و اورد بالا...یعنی من بی تقصیرم!
-چی جواب دادید؟؟؟
-هنوز هیچی قراره فردا زنگ بزنه جواب بگیره...بیان یا نه!!!
با عصبانیت گفتم...نه!!!یه بار گفتم نه...نظرم عوض نمیشه که!!
بدون اینکه منتظر بشم چیزی بگه رفتم تو اتاقم..پس اول به گوش پندار رسوندن بعد به من گفتن که پندار اونطوری مثل گندم برشته شده بود!!!
عوضی....چقدر پرروهه....خوبه پندار ی
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان کژال - رمانکده گلها 27 , رمان ناشناس عاشق - رمانکده گلها 27 , رمان توسکا - رمانکده گلها 27 , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54541

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا