تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان ناشناس عاشق (فصل هجدهم)



رفتم پایین همه چیز خوب و عالی!!!گلدانها پر از گل بود..بوی رز و مریم خونه رو برداشته بود...شیرینی 2-3 نوع....احتمالا ادمهای مهمی بودن...مامان از در اتاق اومد بیرون...یه شلوار سرمه ای پوشیده بود با یه بلوز سبز یه دمپایی سبز هم پاش بود..ارایش ملایمی داشت..موهاش و سشوار کرده بود و دورش ریخته بود....نا خودآگاه از زیباییش لبخند زدم!
-چقدر خوشگل شدی مامان!
تا خواست چیزی بگه بابا از تو اتاق اومد بیرون و گفت:به پای تو که نمیرسه!بیچاره داماد امشب....من جای تو بودم بهش جواب منفی میدادم حالش و میگرفتم!
بابا هم یه شلوار پارچه ای تنش بود با یه پیراهن و کروات....چرا کت نپوشیده بود؟
مامان-فرخ....نگوووو....گناه داره!!!
یعنی اینقدر مامان دوست داشت من جواب مثبت بدم و برم...یعنی هنوز هیچی نشده طرفداری داماد و میکرد....؟؟؟مهم نبود...من دیگه داشتم ازشون جدا میشدم...داشتم فکر میکردم که زنگ زدن...دلم هوری ریخت....قبل از اینکه لعبت بره سمت اف اف به مامان گفتم:پندار میدونه؟؟؟
انگار ناخودآگاه منتظر یکی بودم من و از این کار باز داره!!!
لعبت در و باز کرد و مامان به یه کلمه بسنده کرد:بله!
مامان و بابار فتن جلو...اولین چیزی که از در امد تو گل بود...همیشه اول بزرگترهاشون میان تو بعد داماد با گل...شاید کارگرشونه...این گل به این بزرگی....گل؟؟؟به این بزرگی؟؟؟چقدر آشناس این گل...داشتم به نتیجه میرسیدم که داماد گل و گذاشت کنار در و سلام کرد!
تنها....بایدم تنها میبود!مامان باباش اینجا بودن!برگشتم سمت مامان و بابا..هر دو لبخند معنی داری رو لبهاشون بود...پس خبر داشتن...طرفداری مامان از داماد..اینکه بی چون و چرا این قرار من و با خودم پذیرفتن...زنگ نزدن پندار....وقتی به خودم اومدم همه رو مبلها نشسته بودن...منم همونجا ایستاده بودم و زل زده بودم به سبد گل بزرگ!
پندار:بیا بشین..قول میدم هر روز برات از اینها بخرم...
براش چشم و ابرویی اومدم و رفتم نشستم.
بابا-قولی نده که نتونی روش بمونی!...بعد از کمی مکث پرسید:شما تنهایید؟
پندار:بله!راستش برای خواهرم داشت خواستگار میومد..مامان و بابا گفتن ما باید اینجا باشیم..هر چی گفتم یکیتون بیاید با من بریم گفتن دخترمون واجب تره!
خنده ام گرفته بود....این دیگه چه خواستگاری بود!؟
مامان-انشالله خوش بخت بشه
بابا:خب...شما چی داری از خودت؟؟؟
همه جملات به شوخی و در واقع یه نوع مسخره بازی پرسیده میشد..خب همه جوابها روشن بود!
پندار:یه دل عاشق.
بعد برگشت تو چشمهای من که از وقتی نشسته بودم ازش بر نداشته بودم نگاه کرد!
بعد از کلی بحث و حرف پندار گفت:من میتونم با پونه صحبت کنم؟
بابا:دیگه پررو نشو...1 ماه دخترر و برده اونور اب تازه میخواد باهاش حرف بزنه!
-به جان خودم این 1 ماه من هیچی نتونستم به این بگم.
مامان:خوب شد نتونستی وگرنه دور از جون جنازه اش و بر میگردوندی!
-اما من میخوام باهاش صحبت کنم!
بابا نگاهم کرد..بهش لبخند زدم..از ته دل...اصلا فکر نمیکردم تو این خواستگاری من یه لبخند واقعی رو لبهام بیاد!
بابا موافقتش و اعلام کرد..بلند شدیم رفتیم تو حیاط...هوا سرد بود...رفتم همونجایی که با باراد حرف زدم..دلم میخواست اون قسمت حیاط با پندار خاطره داشته باشم نه باراد!
-خب؟؟میشنوم!
اومد طرفم...بازوم و گرفت و گفت:شنیدنی نیست....
خودم و کشیدم عقب...بس کن پندار!زشته!
-قسم خوردی دیگه؟؟
-بدجنس...اگر میدونستم مامان بهت میگه بهش نمیگفتم قسم خوردم!
-فکر کن من بزارم دست کس دیگه ای بهت بخوره!
روم ازش گرفتم...پندار مال من بود...منم اگر کس دیگه ای و کنارش میدیدم داغون میشدم!
-حالا چه صحبتی داشتی که باید با هم حرف بزنیم؟
-من و گرفت تو بغلش...باز داغی لبهاش..اما اینبار تمومی نداشت..منم خودم و سپردم بهش...سرمای هوا تو داغی این بوسه گم شد...سعی کردم ازش جدا بشم!
لبهاش و برداشت اما رهام نکرد!
-پندار!!!
-جانم؟
-تو که خودت قرار بود بیای چرا باهام دعوا کردی؟
بوسه ای رو پیشونیم نشوند و گفت:مامان گفت بیا خواستگاری...اما من گفتم بزارید پونه آروم بشه بعد...از مامان اسرار و از من انکار تا اینکه مامان زنگ زد گفت پنجشنبه قراره برات خواستگار بیاد...بعد پوزخندی زد و گفت:که البته الکی بود..برای کشوندن من به اینجا بود...میدونستم عقل تو اون سرت نیست یهو جواب مثبت و میدی.....این شد که باهات دعواکردم...اما دلم طاقت نیارد...بهترین موقع بود...تعطیلات ژانیه داشت شروع میشد ..به مامان خبر دادم برنامه خواستگاری و بهم بزنه ....اون هم گفت خواستگاری سر جاشه...اگر دوست داری به اون خانواده میگم نیان...جاش تو بیا...بعد خنده ی کجی کرد و گفت:حالا من اینجام!
بی مفدمه گفتم:
-من یه شرط دارم
-چه شرطی؟
-یه بار بریم ازمایش اگ...
نذاشت ادامه بدم سریع گفت:حرفشم نزن!من دیگه اون آزمایشهارو نمیدم..به غیر از ازمایشی که برای عقدمون میدیم تن به هیچ آزمایش دیگه ای نمیدم!
-چرا؟؟؟شاید اشتباه شده باشه؟؟
-خب اشتباه شده دیگه!پس بچه دار میشیم!
-پندار!!!
-پونه...تمومش کن..من ازمایش نمیدم..
دوباره اومد سمتم ......اینبار با سرعت ازش جدا شدم...با چشمهای گرد شده گفت:چرا اینجوری میکنی؟؟؟
-رژ لبم!!!
-خب چیه؟؟
-الان پاک میشه....زشته پندار!!!
نگاهی به لبهام کرد و گفت:دیگه پاک شد...همش اینجاس...و با دست شکمش و نشون داد!
-من اینطوری تو نمیام...
-بی خیال!
-اصلا حرفشم نزن!!
-برم از تو اتاقت بیارمش؟؟
یه ابروم و انداختم بالا و دست به سینه رو بهش گفتم:به نظرت نمیفهمن؟
-خب حالا که شده...خودت و بزن به بی خیالی بیا بریم تو!مظمئن باش به روت نمیارن.
بعد دست من و کشید و برد تو
بابا-چی شد؟؟؟
خندیدم:هیچی!
پندار آروم زد تو پهلوم یعنی نخند...لبهام و به هم فشار دادم..از این تابلو تر نمیشدم!
مامان-خب به تفاهم رسیدید؟
پندار..:.بله که رسیدیم..مگه میشد نرسیم؟فقط مونده قرار عروسی!
-اوووو...چه پررو...عروسی؟؟اول نامزدی!
-لوس نشو پونه..دیگه چه نامزدی؟؟؟20 ساله نامزدیم دیگه!
با پا درمیونی بابا و نظرات اونها قرار شد عروسی بگیریم..راست هم میگفتن دیگه نامزدی معنی نداشت!
بعد از تموم شدن قرار و مدارها پندار بلند شد به سمت بالا رفت
بابا-کجا شازده؟
پندار خیلی جدی جواب داد:تو اتاقم...خیلی خسته ام!
بابا-تشریف داشتید حالا...تعارف نکنید!
پندار:بابا!!!نکنه جدی جدی توقع دارید من برم؟
-والله ندیده بدیم داماد شب بمونه!
با اینکه لحن بابا کاملا شوخی بد اما با اعتراض گفتم:بابااااا!!!!گناه داره خسته اس!!
-به!!دختر مارو باش....
بعد رو به پندار گفت باشه بمون...اما گفته باشم تا روز عروسی به دختر من چپ نگاه کردی نکردی؟؟؟در ضمن من پول ندارم هی بدم رژ لب بخرم...
من که تا بنا گوش قرمز شدم..اما این جمله رو با تحکم گفت...انگار ناراحت شده بود...
پندار بیچاره هم خنده رو لبهاش محو شد و گفت چشم!
روم نشد بلافاصله بعد از پندار برم بالا...اما پیش بابا ابنها هم روم نمیشد بشینم....ولی بابا کارم و راحت کرد و گفت:چرا نمیشینی؟
-برم شام و اماده کنم؟
مامان-گرسنه اته؟؟؟
بهد بدون اینکه منتظر جواب من بمونه بلند بلند لعبت و صدا کرد.لعبت با لبخند اومد تو رو به من گفت:مبارکه دخترم....بالاخره طلسم شکست!
ختدیدم و گفتم:آره بالاخره من شوور کردم لعبت!
ریز خندید...مثل همیشه و گفت:خدا نکشتت همش ادای من و در میاری
بعد رو به مامان کرد و گفت:بله خانوم؟
-غذا رو آماده کن...پونه گرسنه است!
من گرسنه نبودم میخواستم فرار کنم تو آشپزخونه که مامان نذاشت...
-پس من برم لباسهام و عوض کنم!
بدون اینکه منتظر بمونم چیزی بگم دویدم اما بابا بلند گفت:زود برگرد!
خنده ام گرفت...چه غیرتی شده بودن...
رفتم تو اتاقم..یه تاپ و شلوار برداشتم..اما پشیمون شدم..جای تاپ یه تیشرت برداشتم..پوشیدم موهام و جمع کردم بالا سرم و رژم و تمدید کردم..رژ صورتی به تیشرت سرخابی میومد...دمپایی لا انگشتی سرخابی که روش یه گل بزرک داشت رو هم پوشیدم و در و باز کردم برم پایین...اما پندار به دیوار روبرو اتاقم تکیه زده بود و یه پاش رو هم زده بود به دیوار و دست به سینه من و نگاه میکرد!
انگشت اشاره ام و به نشونه تهدید تکون دادم و گفتم:شر درست نکن..بابا جدی جدی ناراحت میشه...من خیلی خجالت کشیدم.
صاف ایستاد و گفت:مزه اش به این یواشکی بازیاشه!
به سمت پله ها رفتم گفتم:اصلا هم مزه نداره...خیلی هم ترس داره!
اما بازوم و گرفت و نذاشت به پله ها برسم....
-لوس نشو پونه..
-..من میترسم...بابا و مامان تو خونه ان!
-بابا جان دختره دوست پسرش و وقتی مامان باباش تو خونه ان میاره خونه و بعدم میفرسته میره اونوقت تو از اینکه با من که نامزدتم باشی میترسی؟؟؟
-دختره احمقه!بعدشم که پسره ولش میکنه میره دوره میافته تو خیابونها که چی؟؟من افسردگی دارم شکست عشقی خوردم..اگر پسره رو تشنه میبرد لب چشمه و بر میگردوند اونوقت شکست عشقی هم نمیخورد!
چشمهای گرد شده اش از پشت عینک خیلی بامزه شده بود..یه ابروش و بالا انداخت و گفت:دم در اوردی توله....
اما صدای بابا نه تنها حرفش و نا تموم گذاشت بلکه باعث شد بازوم و رو هم ول کنه!قیافه اش که جا خورده بود و معلوم بود کمی هم ترسیده دیدنی بود!
برگشتم سمت بابا که گفته بود:چیکار داری میکنید؟
اخمهاش تو هم بود..انگار جدی جدی دوست نداشت به هم نزدیک بشیم!
رفتم سمتش و در حالی که دستم و دور بازوش حلقه کردم گفتم:داشتیم اختلاف نظرهامون و رفع میکردیم!و برای اینکه به پندار چیزی نگه به سمت کتابخونه اش کشوندمش!
وقتی رسیدیم تو کتابخونه گفتم:مگه شام نمیخورید؟
-هنوز اماده نبود...گفتم بیام یه کم کتاب بخونم به شما دو تا وروجکم سر بزنم!
و بعد بهم اخم کرد...البته که مصنوعی!
-باباااا!
-جانم بابا؟
-پندار نمیخواد دیگه آزمایش بدیم!
-برای چی میخوای ازمایش بدی؟
-یعنی شما هم مخالفید؟
-من نمیدونم..دلم نمیخواد دخالت کنم..اما فکر کن جوابش همون باشه...تو مگه قسم نخوردی؟
-اما من منظورم هر کسی غیر از پندار بود..
-قید کرده بودی ؟
-خب نه!
-خب پس دیگه هیچی نگو!جواب ازمایش هم مهم نیست دیگه!
-اما شما...
نذاشت ادامه بدم..دستش و به نش,نه سکوت گذاشت رو بینیم
-هییییییشششش!
-میرم کمک مامان!
مواظب اون گرگ بد بدجنس باش برات کمین کرده...
قهقهه ی بعدش باعث شد منم بخندم...
پندار تو راهرو نبود...رفتم پایین رو کاناپه دراز کشیده بود و تلوزیون میدید...تا من و دیدی با دست اشاره کرد برم طرفش.منم رفتم دست به سینه ایستادم..
-بله؟
-بلا....من میدونم با تو چیکار کنم...قبوله تا روز عروسی دست بهت نمیزنم ...اما شب عروسی برات بسازم تا آخر عمرت یادت نره!
براش زبون در اوردم و رفتم کمک مامان!
شب با کلی افکار خوب و خوش رفتم تو تختم...ناخودآگاه یه لبخندی رو لبم بود..حس خوبی بود..حس دوست داشتن..دوست داشته شدن...اینکه پندار برای سومین بار تنها به خاطر من این همه راه و اومده بود!
در اتاقم که باز شد به سمتش برگشتم...چراغ خاموش بود تو تاریک روشن نور مهتاب میتونستم بفهمم پندار تو درگاه در ایستاده!
بلند شدم نشستم...یهو یادم افتاد لباس خواب تنمه...یه لباس خواب سوسنی رنگ با گلهای درشت بنفش و صورتی!
پتو رو کشدم رو شونه هام...پندار نیم نگاهی به بیرون انداخت و در و بست و اومد تو.
-پندار یهو بابا بیاد تو...
-بس کن پونه..خب بیاد!
-جون خودت...قیافه ات و ندیدی تو راهرو وقتی بابا اومد.
-هیییسسس...ارومتر!با هیجان موافقی؟؟
-هیجان؟
-آره!
لبخند بدجنسانه ای نشست رو لبم..بدم نمیومد...همیشه من شیطونی میکردم..اینبار پندار پیش قدم شده بود!
دستم و اوردم بالا و گفتم بزن قدش!
اما به جایی که بزنه قدش!دستم و گرفت و از رو تخت بلندم کرد...یه شلوارک پاش بود با یه پیراهن که دکمه هاش باز بود.
رفت دم کمدم یکی از پالتوهای بلندم و برداشت و تنم کرد.
-بریم
-کجا؟
-هیچی نگو...فقط بیا!
منم رفتم..مطمئنن کار بدی نمیکرد..چی میشد یه کم بهمون خوش بگذره؟
در و باز کرد..اینور اونور یه نگاه انداخت و گفت بیا...پاورچین پاورچین رفتیم پایین...در و باز کرد و رفتیم بیرون
-پندار سرما میخوری
-الان گرم میشم...هیچی نگو..بیا!!
-سرده!
ایستاد...برگشت طرفم:سردته بریم تو
تو نگاهش و صداش دلخوری موج میزد...
خودم و چشبوندم بهش
-نه سردم نیست..نگران تو بودم.
بدون هیچ حرفی دستم و گرفت و دنبال خودش کشوندتم...
رفتیم یه جایی ته باغ!یه جایی که همیشه خاله بازی میکردیم..البته به اسرار من و اون هم میگفت پس تو باید مامان بشی منم شوهرت!
از همون موقع پلید بود!
بازوهام و گرفت و بدون هیچ حرفی چسبوندتم به یه درخت!
پاهام داشت یخ میکرد...اما هیچی نگفتم...
تمام قد چسبید بهم!احساس میکردم نفسم بالا نمیاد...چقدر سنگین بود....هرم نفسهاش و تو صورتم حس میکردم...چشمهام و باز کردم...عینک نداشت...عاشق چشمهاش بودم...مشکی و خوشگل...حیف این چشمها نبود چشمهام و ببندم؟بر عکس اینکه فکر میکردم لبهام و میبوسه این لاله گوشم بود که بین لبهاش بود!
دیگه احساس سرما نمیکردم!
ناخودآگاه دستم دور کمرش حلقه شد!و بعد گرمی لبهاش روی لبهام....جفتمون عمیق نفس میکشیدیم...
-پندار بسه!
-هیسسسس!
پیراهنش و در اورد و پرت کرد اونور....
-پنداررر....
-کاری ندارم....ضد حال نشو باز
-سرما میخوری!
-نگران من نباش!
دیگه خودم و سپردم بهش..از حدش تجاوز نکرد...البته بستگی داره حد و چی بدونیم...ولی شب خوبی بود....دلم میخواست تا صبح تو اون حال بمونیم..اما فکر اینکه یه بار مامان یا بابا بیان در اتاقمون وببینن دوتایی نیستیم تنم و به لرز مینداخت!.. فرداش دو تایی تب کردیم...خدارو شکر مامان اینها نفهمیدن اما جالب بود مامان از اینکه هی بیاد اتاق من و بره اتاق پندار خسته شد چون حالمون خیلی بد بود و نمیشد تنهامون گذاشت..من و برد تو اتاق پندار که تختش دو نفره بود و هر کودوممون و یه سمت خوابوند....ولی اینقدر دوتتایی حالمون بد بود که حال فکر کردن به نزدیک شدن به هم رو هم نداشتیم
قرار عروسی در اوج ناباوری من با اصرارهای پندار برای 2 هفته دیگه گذاشته شد. پندار برای تعطیلات ژانویه اومده بود و میگفت باید برگرده...اول گفت منم باهاش برم..اما من قبول نکردم..پندار آخرین ترمش و میگذروند..گفتم بزاره منم درسم و ادامه بدم...دلم نمیخواست یه ترم مرخصی از درس عقبم بندازه....کلی غر زد که من باز باید جدایی رو تحمل کنم...اا سعی کردم قانعش کنم......تو این 2 هفته بابا یکی از آپارتمانهای 200 متریش و تو یکی از برجهای نزدیک خونه مبله کرد...چون وقت کم بود همه چیز و سپرد دست یه دیزاینر!
منم کارهای ارایشگاه و لباس و گل و ...انجام داده بودم...خیلیهاش و با کمک آهو و البته گاهی فرشته...حال جفتمونم به لطف امپولهایی که آقا پندار به زور برای من و با میل برای خودش زد زود خوب شد.
همه خریدهای عروسی و با پندار انجام دادم...به جز لباس زیر...و لباس عروس...میخواستم سورپرایزش کنم.......هر چند بعد از اینکه فهمید این خرید و انجام دادم کلی غر زد که سر اصل کاری من و نبردی....و من کلی بهش خندیدم!
روز عروسی با مامان رفتیم آرایشگاه....خیلی ساده و ملایم درستم کرد..اینطوری دوست داشتم!قرار بود ساعت 11 پندار بیاد دنبالم.سر ساعت رسید..آرایشگر بیچاره داشت هنوز سرم و درست میکرد..با تعجب گفت:اولین دامادیه که سر ساعت میرسه..همیشه همه عروس دومادها سر دیر کردن داماد با قهر از این در بیرون میرن!
در جوابش فقط لبخند زدم...واقعا هیچ کلمه ای بیانگر خوشحالی من نبود...
وقتی در و باز کردم پندار با اون دسته گل از رزهای مشکی چهار چشمی داشت نگاهم میکرد...اولین چیزی که نظرش و جلب کرد زنجیر ظریف کادوی خودش بود..با اینکه گردنبند زیاد داشتم..اما فقط دلم میخواست اون تو گردنم باشه...نگاهی به لباس دکلته ای که دامنش از یه ور تا روی رونم باز بود انداخت و گفت:اینطوری میخوای بیای تو خیابون؟؟
-مگه چشه؟
-اخم کرد ...بریم لباس دیگه بگیر..
-الان؟
-تمام تنت معلومه...با کی ر فتی لباس گرفتی؟؟؟چرا گفتم من بیام گفتی نه؟
-میخواستم سورپرایز بشی...
-شدم..حالا بریم لباس بگیریم..
تیکه ی دیگه لباسم که اون قسمت پام و میپوشوند و به زیر دامنم وصل کردم...اینطوری هم خوب بود..اما من اون مدلش و بیشتر دوست داشتم..خوب شد این تیکه رو سفارش دادم ...وقتی از اتاق اومدم بیرون سری تکون داد..
-بهتر شد..اما شونه هات لخته!
-چقدر گیر شدی پندار...خوبه دیگه....
مامان کتی که سر استینهاش و دور یقه اش پر بود و تنم کرد....در گوشم گفت:بحث نکنید..دعواتون میشه درست نیست!
بوسیدمش و از در رفتیم بیرون...
-فکر نمیکردم اینقدر بد دل باشی!!
دستم و اورد بالا و بوسید!
-بد دل نیستم..تورو فقط برای خودم میخوام!
وقتی دستش و برد سمت مبایلش که داشت زنگ میخورد با دست دیگه ام حلقه نشونم و لمس کردم!من و پندار دیگه مال هم بودیم!
!بابا 2-3 روز قبل ازم خواسته بود برم محضر و همه اموالی که مال من بود و به نامم بزنه..اما من قبول نکرده بودم..دست بابا جاش امن تر بود!
و بابا این خونه رو به نام خودم زده بود....چون خودم مهرم و کرده بودم 1 سکه.....به نظرم مهر خوشبختی نمیاورد.بابا هم برای اینکه حسن نیتش و ثابت کنه این خونه رو به نامم کرده بود و تو محضر گفته بود این خونه در برابر خوبی و مهربونیت هیچی نیست..این حرفش از 1000 تا فحش بدتر بود..با اون همه بلایی که من سرشون اورده بودم.
مال هم بودن رو شب تو خونه خودمون با تمام وجود لمس کردم...جایی که هیچ بهانه ای برای فرار نبود..بدون هیچ محدودیتی...بدون ترس از کسی...من و پندار..تنها..مال هم!!!!
از در که رفتیم تو بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم....پندار شروع کرد به در اوردن لباسهاش...کرواتش و باز کرد...کتش و در اورد..اولین و دومین دکمه پیرهنش و باز کرد بعد برگشت به من که مات نگاهش میکردم نگاه کرد...اومد سمتم و از جا کندم...بردتم و گذاشتتم رو تخت...بعد از چند دقیقه که زل زدیم تو صورت هم دست کرد تو جیبش یه جعبه در اورد یه تو گردنی بود علامت& بود با یه حرف پی ..همون چیزی بود که زنجیر کادوش و کامل میکرد...من میدونستم این گردنبند ناقصه!
-این هم رو نما..
..اومدم ازش بگیرم گرفتتشون تو مشتش..
-میرم بیرون...میام تو بهت میدم...
منظورش و خوب فهمیدم لباسی و پوشیدم که از انگلیس خریدم!رفتم جلو ایینه خواستم تاج و تورم و باز کنم..اما خیلی سفت بود..کاش اول اینهارو باز میکردم بعد لباسم و در میاوردم..اینطوری میتونستم از پندار کمک بگیرم اما لازم نبود پندار پشت سرم بود..دست برد و سنجاقهام و دونه دونه باز کرد!چشماش خمار خمار بود!مطمئن بودم چیزی نخورده...وقتی مطمئن شد همه سنجاقهارو در اورده دستش و کرد تو موهام و اونهارو تکون داد... با این کار انگار خون تو سرم جریان پیدا کرد...نا خودآگاه سرم و بردم رو به عقب....سرش و اورد پایین و لبهام و بوسید....دوباره از جا کندتم و خوابوندتم رو تخت...خودشم در حالی که یه ربدشام سرمه ای تنش بود خوابید کنارم....
نفس عمیقی کشید ...چشم از چشمهام بر نداشت...چیکار میتونستم بکنم؟؟؟چی میتونستم بگم؟؟؟همه چیز مثل یه خواب تند تند اومده بود و حالا رسیده بودیم به این نقطه...من و پندار...رو یه تخت...تو یه اتاق..با نزدیک ترین فاصله...بدون هیچ محدودیتی!وقتی دیدم داره نگاهم میکنه رفتم جلو لبهام و گذاشتم رو لبهاش...این نقطه شروع بود.....سرش و بلند کرد برگشت سمت پا تختی...از تو شیشه سفید رنگی که با 2 تا گیلاس تو یه سینی نقره بود مایه ی بی رنگی و ریخت تو گیلاسها...یکیشو برداشت و اون یکی و داد دستم...مات نگاهش کردم!
-بخور!
-خالی؟بدون مزه؟
-مزه اش اینه
و با دست لبهاش و نشون داد!
با تعجب نگاهش میکردم.
-می زدن تو خلوت فرق داره با می زدن تو جمع...بخور تا بهت بگم!
-گیلاس و نزدیک دهنم بردم..کمی ازش خوردم..اما هنوز لیوان از لبهام جدا نشده بود که جاش و لبهای پندار گرفت
...وقتی به خودم اومدم تو بغل پندار بودم...بین 2 تا حس گناه و لذت مونده بودم...احساس میکردم دیگه پاک نیستم..نمیدونم چرا این حس و داشتم..فکر میکردم دختر بدی شدم..اما وقتی فکر میکردم این مردی که کنارم خوابیده از هر مردی بهم محرم تره احساس لذت میکردم....سعی کردم دردی که تو کمرم پیچیده بود و فراموش کنم و بخوابم!هر چند که پندار هم قرص بهم داده بود هم برام شربت غلیظ درست کرده بود و بعدم اصرار کرده بود که ببرتم بیمارستان تا سرم بزنیم اما من خواب رو ترجیح میدادم .فکر میکنم این خواب بعد از 1 سال و نیم پر فراز و نشیب راحت ترین خواب زندگیم بود!




.................................................. ........پایان................................ 

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 94- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه ناشناس عاشق | samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خوانها , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمان کژال - رمانکده گلها 27 ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/25 تاریخ
کد :54539

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا