تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان وقتی تو هستی (فصل اول)



باور کردنی نبود من یاسمن ستوده توانسته بودم به رویای دیرینه ام رنگ و بوی حقیقت دهم.گرچه برای تحقق این رویا روزها و شبهای زیادی تلاش کردم...بی خوابی کشیدم...از تمام تفریحات و دلخوشی هام چشم پوشیدم تا بالاخره در رشته مورد علاقه ام رشته پرستاری پذیرفته شدم
پرستار شدن و پوشیدن روپوش سفید و حاضر شدن بر بالین بیماران و کم کردن درد انها شاید با یک تبسم محو و ناچیز رویای من و یلدا خواهر ناکامم بود
یلدا چهار سال از من بزرگتر بود او هم رویای من و داشت او هم به رویایش رسید اما دست یابی به رویایش برایش گران تمام شد به قیمت گزاف جانش...
خواهر مهربان و زیبایم سه سال پیش درست در پایان ترم اولش زمانی که از رشت به تهران بازمی گشت دچار سانحه رانندگی شد ودر نهایت سه ماه اغما وبعد مرگ مغزی به زندگی او پایان و ما رو در غم از دست دادنش پریشان کرد.
بد اقبالی من یا شاید بازی زیرکانه سرنوشت براستی نمی دونم اسمش و چی بزارم اما اکنون من در همون نقطه ای که یلدا چهار سال پیش ایستاده بود ایستاده ام یعنی در همان شهر و در همان رشته و دانشکده پذیرفته شده ام چراش و نمی دونم.
همه می گفتند عکس العمل خانواده ام در رابطه با این موضوع کاملا طبیعی و قابل درک است.انها زخم خورده بودند...انها می ترسیدند...این شهر و رشته دقیقا چون اینه ای تمام قد خاطرات تلخ چهار سال گذشته رو به تصویر می کشید.
اما ازسویی دیگه من نمی خواستم بازنده باشم.من تلاش کرده بودم من ساده یا به قول برادرم یاسان شانسی قبول نشده بودم که به همین راحتی بشینم و اجازه بدم دیگران برایم تصمیم بگیرند.
این کوتاه نیامدن از طرف من که در خانواده دختر ارام و بی حاشیه ای بودم بعید بود...یاسان هم خوشبختانه حامی من بود عکس العمل شاید طبیعی پدر و مادرم برای او غیر منطقی و خرافی بود.
یاسان فرزند ارشد خانواده محسوب می شد با وجود اختلاف سنی هشت سال رابطه ی نزدیک و صمیمی بامن دارد .او همراه من با پدر و مادرم وارد بحث میشد و اجازه نمی داد در جنگی که راه انداخته بودم بازنده شوم.
عاقبت کشمکش های فراوان یاسان و گریه و التماس و اعتصاب غذای من نتیجه داد و البته با شرط و شروط فراوان که به قول یاسان کمتر از قولنامه ی ترکمنچای نبود من باید به هر قیمتی انتقالی می گرفتم و در تهران ور دل پدر و مادرم می موندم و خوب درس می خوندم
یاسان بعد از اعلام نظر پدر و مادرم دست بکار شد شرایط انتقالی دانشجو به پایتخت و دنبال کرد بعد یک هفته اشفتگی در یک بعد از ظهر اواخر شهریور با چهره ای نه مایوس و نه امیدوار در مقابلمان نشست و بدون حاشیه پردازی و تعلل گفت:انتقال دانشجو از شهری به شهر دیگه و البته از شهرستان به پایتخت شرایط خاصی دارد که طبق تبصره اعلام شده دانشجوی ترم اول حق انتقالی به هیچ شهری رو ندارد و البته برای ترم های بعد باید دانشگاه مبدا و مقصد در یک LEVEL باشند معدل دانشجو بالا باشد و البته الویت انتقالی با دانشجوهای متاهل یا دچار یک بیماری خاص و یا داشتن نقص حرکتی و......با هر جمله یاسان رشته رشته ی امیدم می گسست و در نهایت برق شوق چشمان مادر تیزتر و لبخند گوشه لب پدر پررنگتر می شد بلند شدم در میان ناباوری چشمام نباریدند...زبانم عصیان نکرد فقط با شونه های افتاده پله ها رو با قامتی خمیده به سوی اتاقم بالا رفتم.
در تخت افتادم و چشم به سقف دوختم گذر زمان و احساس نکردم چقدر زمان گذشت نمی دونم..با صدای ارام و یکنواختی که به در اتاقم زده شد به خود امدم چشم به در دوختم اندام بلند و ورزیده یاسان در استانه در نمایان شد تعللی به خرج داد سپس با گامهایی کوتاه مقابلم قرار گرفت نگاهش و به من دوخت و لبه تختم نشست
عجیب اینکه با ان شرایطی که ساعاتی قبل گفت هنوز نور امید.. هنوز برق قاطعیت پیروزی در چشمان سیاهش موج میزد
لبخندی تلخ بر لب نشاندم :بازنده شدم...
یاسان سر تکان داد :هنوز نه...
غریدم:چطور می تونی هنوز امیدوار باشی ان سخنرانی جای امیدواری گذاشت ..برای دلخوشی من حرف نزن...قصه نگو ...من بزرگ شدم... نگاه کن بزرگ شدم دیگه ان دختر بچه ی کوچک و شکننده نیستم که با یک حرف برخورنده بشکنم
دستان یاسان به طرفم دراز شد و لحظاتی بعد من در اغوشش بودم و اشکام باریدند
ارام باش خواهری...به من اعتماد کن... رهام دوستم و فکر نکنم بیاد بیاری او یک اشنا دارد قول همکاری داده...
خواهش میکنم یاسان بابا و مامان و راضی کن...
دستان گرم یاسان کمرم و نوازش میکرد:خواهر کوچلوی خودمی...خودم تا آخر دنیا هواتو دارم...تا من هستم غم به دلت راه نده
در اغوش مهربان یاسان با بغض و گریه نالیدم:یاسان کمکم کن.. رویامو ازم نگیر...
و زمزمه ارام یاسان:همه چی و به من بسپار عزیزم

26تا28 شهریور روز ثبت نام اعلام شد.امروز روز 27 است من در تخت با تسبیحی در دست نشسته ام و به پوشه ی سبز رنگ مدارکم که روی میز خاک می خورد خیره مانده ام و باز هم زیر لب زمزمه میکنم :یا قاضی الحاجات چند دور تسبیح ذکر گفتم نمیدونم باز زیر لب یا....
درب اتاق با شتاب باز شد صدای کوبیدن درب به دیوار من و از حالت معنوی که در ان غرق بودم خارج کرد یاسان با گامهای بلند وارد اتاق شد.
یاسمن بلند شو اماده شو باید جایی بریم
بی سوال و بی کنجکاوی بلند می شوم و به سمت کمد گوشه اتاق میروم هر چه بدستم میاد می پوشم یک مانتوی تابستانه سبز رنگ بایک جین زغالی و مقنعه اماده در مقابل چشمان منتظر یاسان قرار می گیرم حتی رغبتی به اینه و همون ارایش مختصری که همیشه دارم از خود نشون نمیدم ناخوداگاه یاد حرف مامان بزرگم می افتم :یاسمن خوشکله نیازی به سرخاب سفیداب نداره... البته من فکر می کنم بیشتر برای اینکه من و از صرافت همون اندک ارایش بندازد این حرف رو گفته ..
یاسان دستم و می گیره و کشون کشون با خود همراه می کنه در راه پله ها دهانش و به گوشم نزدیک می کند و زمزمه می کند به مامان گفتم میریم خرید اگر پرسید همین و بگو...در تایید سر تکون میدم و باقی پله ها رو طی می کنم
خوشبختانه مادر پیگیر نشد فقط گونه ام و بوسید و با لبخند گفت: خوش بگذره...خودتو خسته نکن
و رو به یاسان ادامه داد :مراقبش باش عزیزم
در اتومبیل بالاخره یاسان از قالب جیمز باند خارج می شود و می گوید:به دیدن دوستش رهام میرویم گویا خبرهای تازه ای برای ما دارد یک سوال در ذهنم جرقه میزند:این رهام کیه..؟
طبق معمول یاسان خیابانها رو با پیست رالی اشتباه می گیرد با سرعت رانندگی می کند..بوق می زند.. سبقت می گیرد...با خود میگم این همه شتاب برای چیه؟؟
عاقبت در یک منطقه مرفه در مقابل درب بزرگ سفید رنگ اتومبیل رو متوقف می کند پیاده می شود و من در تردید پیاده شدن اجازه می دم یاسان برایم تصمیم بگیرد یاسان سرش و از شیشه ی پایین کشیده ی ماشین داخل می کند:چرا پیاده نمیشی؟؟
آرام و با طمانینه پیاده می شوم و با دو سه گام در کنار یاسان قرار می گیرم در با صدای تلیک ظریفی باز می شود یاسان در و هل می دهد و در مقابله با آرامشم دستم و می گیره و با خود می برد ناخوداگاه سرعت قدمهام زیاد می شود اما دلیل نمی شود که من از دیدن حیاط بزرگ و دلباز و باغچه ی سرسبز و پر نهال و الاچیق با ستونهای پوشیده از پیچک و استخر با ابی زلال لذت نبرم.از یک راه باریکه سنگ فرش شده در مقابل الاچیق قرار میگیریم.دستم و از دست یاسان بیرون می کشم و وارد الاچیق می شوم صندلی های فلزی سفید فضای الاچیق رو مهیای پذیرایی کرده روی صندلی نشستم و به رومیزی قلاب بافی شده دست کشیدم.
صدای گفتگوی یاسان با شخصی منو به خود اورد سربلند کردم و در یک نظر یاسان رو دوشادوش پسری بلند قامت و ورزیده دیدم چقدر مثل احمق ها رفتار کردم به سرعت بلند می شوم پسر که حتی نامش دران لحظه در ذهنم نبود سلام می کند..
سلام
سلام شرمنده مزاحم شدم..
پسر جوان صندلی رو برای یاسان و یک صندلی برای خود بیرون کشید:خواهش میکنم بفرمایید...و با اندکی مکث رو به یاسان ادامه می دهد چرا نمی شینی؟؟
یاسان در کنارم و دوستش در مقابلم جای گرفتند فضا سنگین است یاسان صداشو صاف می کنه و رشته کلام و بدست می گیرد:رهام جان خودت در جریان مسله ی یاسمن هستی گفته بودی اشنایی در دانشکده رشت داری شاید بتونه گره ی کار و باز کنه..
سربلند کردم...رهام هم سربلند کرد در یک لحظه کوتاه چشم تو چشم شدیم بدون انکه احساس شرم کنم به او چشم دوختم شاید انتظار و در نگاهم دید که بی تعلل گفت:بله علی صبوری دوست دوران کودکی و نوجوانی من است گویا اکنون در دانشکده رشت مشغول به کار است با اقای صبوری صحبت کردم او چند روزی زمان خواست امروز بالاخره جواب داد گفت یاسمن خانم حتما ترم اول و در رشت باشد و از انجایی که تهران تراز بالاتری دارد در شرایط عادی نمی شود دانشجو انتقالی بگیرد مگر اینکه از شرایط دیگر بهره ببرد مثلا متاهل باشد یا معدل بالایی در ترم اول ......
باز هم تکرار مکررات باز هم سخنرانی مجانی دیگر بدون توجه به ادامه سخنان رهام گفتم:در یک کلام بگویید باید قید دانشگاه رو بزنم چرا که من نه متاهلم...نه بیمارم...نقص عضو هم که می بینید ندارم و البته تضمینی هم نمی دهم معدل ترم اولم 19.99 شود 19.99 رو باتمسخر گفتم
یاسان با حیرت و رهام با انزجار به من چشم دوختند..نگاه رهام در ان لحظه خوانا بود حس غرور...حس انزجار از بی توجهی من نسبت به سخنان از نظر خودش گوهر بارش یا شاید هم حس یک مرد جوان در مواجه با یک دختر بچه ی لوس و گستاخ....اصلا معنی نگاه رهام چه اهمیت داشت وقتی ده دور تسبیح یا قاضی الحاجات من بی نتیجه بود بلند شدم
یاسان لب گشود: بشین یاسمن...نگاه یاسان هشداردهنده بود در ان لحظه واقعا در قالب دختر بچه ی لوس رفتم.اشک روی گونه هام جاری شد و با صدای بغض دار و مرتعش گفتم: بشینم که چی بشنوم هان...این سخنرانی که این اقا انجام داد قبلا از تو شنیدم گوشم از این حرفها پر است حالم از این قانون و تبصره ها بهم می خورد اصلا گور بابای دانشگاه گور بابای رویای کودکی قیدشو زدم یه سال دیگه میخونم باز تست میزنم باز ازمون میدم باز جی پنج می نویسم شاید سال آینده قبول شدم اما باز هم رشت...
از میز فاصله گرفتم یاسان مچ دستم و گرفت بدون توجه به رهام و ان پوزخند مسخره اش فریاد زد:بچه نشو یاسمن بشین اجازه بده فکرهامون و روی هم بریزیم
در سکوت نشستم و با خشونت با پشت دست اشکامو از گونه پاک کردم یاسان دستم و رها کرد و با نفسی عمیق بر خود مسلط شد :متاسفم رهام امیدوارم شرایط و درک کنی
رهام در چشمانم نگریست زیر لب زمزمه کرد:قابل درکه...
نمی دونم حرفش و در هیبت تمسخر زد یا تاسف..
شرمنده از رفتارم سر به زیر افکندم رهام ادامه داد:حالا چکار میکنی یاسان ....چرا منو مورد خطاب قرار نداد این سوالی بود که ان لحظه در ذهنم جرقه زد..
در تاریک روشن ذهنم به یاد سینا افتادم پسر خاله کتی کسی که صد البته چشم دیدنش و ندارم اما در کودکی از زبان مادر بزرگم زمزمه هایی در رابطه با اینکه من و سینا عقدمان در اسمانها بسته شده شنیده ام...به این فکر نکردم که ایا دانشگاه واقعا ارزش یک عمر تحمل سینا رو دارد یا نه؟؟؟ فقط فکرم و ناخوداگاه به زبان اوردم:ازدواج می کنم
یاسان و رهام با حیرت به من چشم دوختند یاسان با اخم و حیرت پرسید چکار میکنی؟
شرمنده شدم اما راه بازگشتی نبود دل به دریا زدم :اگر ازدواج کنم تنها یک ترم در رشت میخونم مطمئنم میتونم بابا و مامان و راضی کنم تازه مامان از خدا می خواهد به سینا بله بگویم...
یاسان با خشم فریاد زد تا دیروز سینا رو ادم حساب نمی کردی حالا چی شده خانم می خواهد با یک تیر دو نشان بزند هم عروس شود هم دانشجو..
ترسم و پشت نقاب جسارتی که در ان لحظه یافته بودم پنهان کردم :راه دیگری ندارم سینا من و دوست دارد شاید با گذشت زمان من هم به او علاقمند شوم اکنون حضورش در زندگیم می تونه گره گشا باشد..
بخدا بچه ای یاسمن چرا کمی منطقی و جدی به مسله نگاه نمی کنی؟ایا دانشگاه ارزش دارد یک عمر ان پسر لوس و از خود راضی رو تحمل کنی؟تو نمی تونی یک ساعت بدون بحث و جدل با او سپری کنی بعد میخواهی یک عمر زیر یک سقف با او زندگی کنی؟؟
مستاصل و کلافه نالیدم :پس چکار کنم یاسان تو قول دادی کمکم کنی؟؟
یاسان کلافه تر از من سر تکان داد
رهام با چهره ای متفکر رو به یاسان گفت:معذرت میخو ام دخالت میکنم اما شاید راه حل یاسمن خانم چاره ساز باشد نهایتش یک عقد سوری و مصلحتی خوانده می شود و پس از انتقالی یاسمن خانم فسخ می شود انگار که نه انگار اب از اب تکان نمی خورد...
یاسان اهی کشید: این وسط یک مشکل وجود دارد
همزمان با رهام گفتم :چه مشکلی؟
اول اینکه سینا موافقت نمی کند و مسله مهمتر سینا ایران نیست مقیم کانادا است و طبق تبصره ی عنوان شده همسر باید ساکن دانشگاه مقصد باشد
رهام در تایید سر تکون داد
و من اندیشیدم ایا راه دیگری هست؟؟
بدون اینکه نتیجه ای گرفته شود من و یاسان عزم رفتن کردیم در اخرین لحظات عقل حکم می کرد به خاطر رفتارم از رهام پوزش بخواهم یاسان در اتومبیل نشست و من با یک گام در مقابل رهام ایستادم و در نگاه منتظر رهام گفتم:معذرت می خوام اقا رهام ...بهر صورت من بابت پیگیریها و هم فکریتان متشکرم امیدوارم شرایط و درک کنید و از رفتار نسنجیده ام دلخور نباشید...
لبخندی بر لبان رهام جای گرفت:یاسمن خانم فکرتون و در گیر نکنید من ناراحت نشدم...
اندیشیدم چه لبخند زیبایی دارد....گامی به عقب برداشتم لطف دارید...مرسی
27شهریور هم بدون نتیجه گذشت 28شهریور به هر ریسمانی چنگ زدم گریه کردم...التماس کردم حتی مادر و به جان یلدا قسم دادم اما مرغ مادرم یک پا داشت نه چون می ترسم...می ترسم تو رو هم از دست بدهم ...یلدا هم رویای تو رو در سر داشت اما حالا کجاست زیر یک خروار خاک سرد...
یاسان غرید:مادر من گناه یاسمن چیه؟اجازه بده ثبت نام کنه بابا براش خونه می گیره من هم قول میدم ماهی 2_3 بار شما رو پیش او ببرم
پدر که تا ان لحظه در سکوت شنونده بود به سخن امد: یک دختر تنها در یک خانه در یک شهر غریب هرگز حرفش و نزن..
یاسان به سوی پدر برگشت :پدر خواهش میکنم خودم میگردم یک خانه در یک منطقه خوش نام و مطمئن پیدا می کنم چرا سخت می گیرید؟؟
مادر با خشم برخاست:همین که من گفتم یاسمن هیچ جا نمی رود من برای یلدا اسان گرفتم عاقبتم این شد دیگر برای یاسمن مخاطره نمی کنم اگر میخواهی بروی برو ثبت نام کن اما دیگر به عنوان مادر روی من حساب نکن
پدر به یاسان اشاره کرد: یاسان دیگه ادامه نده ...
صدای زنگ موبایل یاسان اجازه سخن به او نداد
بله...سلام رهام جان خوبی...متشکرم نه متاسفانه حل نشد...خبری شده؟...کجا؟... باشه تنها میام ....نه منتظرم باش خداحافظ
بعد از پایان مکالمه اش از جای برخاست و با اشاره من و نزد خود فرا خواند برخاستم با بی حالی کنارش رسیدم بله یاسان.. اهسته گفت :رهام بود گویا حرف تازه ای داشت که نمی تونست پای تلفن بگه من میرم تو هم دیگه با ماما و بابا بحث نکن
تایید کردم نگاه یاسان حضور یاسان چقدر برام مایه ی دلگرمی بود حتی اگر من به مهمی که می خواستم نمی رسیدم دیگه مهم نبود حضور یاسان و سایه حمایت گر او برام کافی بود سرشار از حس محبت خواهرانه در اغوش یاسان فرو رفتم :متشکرم یاسان من خیلی خوشبختم که تو رو دارم یاسان بوسه ای بر پیشانیم زد: من بیشتر خوشبختم....
از اغوش یاسان جداشدم و یاسان با خداحافظی کوتاه از منزل خارج شد...
ملاقات یاسان با رهام بیشتر از انچه که فکر می کردم طول کشید.زمانی که یاسان به خانه بازگشت چهره اش انچنان مغموم و متفکر بود که در یک نظر همه متوجه شدیم اما ترجیح دادیم سکوت کنیم تا زمانی که خود به حرف بیاید. شام در سکوت صرف شد پس از صرف شام برخلاف شب های گذشته یاسان از خیر بالا پایین کردن کانال های ورزشی گذشت و راهی اتاقش شد و تا پایان شب در میان ما حاضر نشد.پاسی از شب گذشته بود اما خواب ذره ای در چشمام نبود بی هدف با فکری مشوش طول و عرض اتاق و قدم میزدم و برای رویای از دست رفته ام افسوس می خوردم.
صدای در نگاهم و ابتدا به سوی ساعت سپس به سمت در کشوند یاسان در سکوت سر در گریبان وارد اتاق شد طبق معمول لبه ی تخت نشست و پس از لحظاتی سکوت سر بلند کرد منو بلا تکلیف وسط اتاق دید به کنار خود اشاره کرد:بیا بشین باید با هم حرف بزنیم..
درکنارش نشستم یاسان نگاهش و از من دور کرد و بی هدف به کنج اتاق خیره شد:یک راه وجود دارد که شاید غیر منطقی و مضحک به نظر برسه اما اکنون در این برهه از زمان و البته نبود وقت کافی تنها راه حل موجود محسوب میشه دلم میخواد خوب به حرفهام فکر کنی و بدور از احساسات...بدور از تعصب تصمیم بگیری اگر موافقت کنی من به اب و آتش میزنم تا بابا و مامان و راضی کنم اماده ای بشنوی؟؟
در تلفیق احساساتی از ترس و حیرت و تردید پاسخ اری دادم...
یاسان نفس تازه کرد و ادامه داد:رهام بار دیگه با اقای صبوری صحبت کرده و به دروغ گفته تو متاهل هستی..
در میان حرف یاسان امدم اما من که متاهل نیستم؟؟چرا دروغ گفت؟؟
انگشت اشاره یاسان روی لبش نشست فقط گوش کن و افزود:در صورت وجود این شرایط برای تو یا هر دانشجویی دیگر میشود انتقالی گرفت البته نیاز به زمان دارد شاید مجبور باشی ترم اول و در رشت باشی اما انتقالی تو به تهران قطعی می شود تنها مسله ای که مطرح است وجود یک شخص مطمن و قابل اعتماد است که با ما همکاری کند اگر تو موافق باشی رهام قول همکاری داده از نظر من هم او تنها کسی هست که می شود در هر شرایطی به او اعتماد کرد این یک قرارداد با توافق دو طرفه است البته باز میگم همه چیز به تو بستگی دارد اما اگه پذیرفتی باید بدونی همه چیز باید در خفا انجام بگیره این برای اینده تو هست نه رهام..
از شدت حیرت چشمانم تا حد امکان گشاد و نفسم کند شده بود باور کردنش سخت نه بلکه غیر ممکن بود که رهام ان پسر از خود متشکر با ان نگاه پر غرور و سرد بخواهد همچین فداکاری در حق کسی که در اولین برخورد با گستاخی با او رفتار کرده بود انجام دهد چهره ی رهام کم کم در ذهنم نقش بست پسری بلند بالا که ترکیب چهره اش حس غرور رو به نگاه دیگران القا می کرد چشماش تیره و کشیده بود که با وجود ابروان کمی پیوسته و گونه های برجسته و بینی خوش تراش زیبایی خاصی به او بخشیده بود تصویر لباش در ذهنم نبود اما در نهایت چهره ای خاص با نگاهی مبهم و سرد و پوستی به خوش رنگی برنز داشت که ناخود اگاه نگاهها رو به دنبال خود می کشید...
دست یاسان در مقابل دیدگانم تکان خورد کجایی دختر؟رفتی گل بچینی؟نظرت چیه؟
لبخندی بر لب نشاندم...نمی دونم یاسان از لبخند بی هنگامم چه برداشتی کرد که نفس اسوده ای کشید و برخاست
از اعتماد به رهام پشیمون نمیشی باقی کارها رو به من بسپر..
در میان ناباوری از اتاق خارج شد و منو در دنیای جدیدی که برایم رقم زده بود تنها گذاشت
از زمان مطرح شدن این موضوع تا موافقت پدر و البته بیشتر مادر منزل ما بیشتر به میدان جنگ شباهت داشت تا خانه ای که همیشه رنگ و بوی صمیمیت و عشق در ان جاری بود در ان شرایط من تنها به این می اندیشیدم که ایا این کابوس پرهیاهو تمام می شود و من بالاخره پرستار میشوم یا....
در نهایت یاسان حرف خود رو به کرسی نشاند و موافقت نصف و نیمه پدر و مادرم و جلب کرد...گرچه این رضایت با وجود اشک در نگاه مادر و تردید و ترس در نگاه پدر اصلا به مزاقم خوشایند نبود اما تسلیم سرنوشت به مسیری جدیدی که پیش رویم بود اندیشیدم...کاش اشتباه نکرده باشم
ازمایشات قبل از عقد روز 29 شهریور انجام دادیم و بعد از تحویل جواب وقت محضر و برای همان روز برای ساعت 4 بعد از ظهر گرفتیم هنوز باورش برایم سخت بود من داشتم بدون هیچ مقدمه و مراسم انچنانی به عقد کسی که دو دیدار بیشتر با او نداشتم در می امدم دیدار اول در الاچیق منزلش و دیدار دوم روز ازمایش یعنی دقیقا 4 ساعت پیش که البته تمام مدت او با یاسان خاطرات دوره ی 6 ساله دانشگاه رو مرور می کرد دریغ از یک کلام جز سلام و نوبت ما شد و سرت گیج نمیره و در نهایت خداحافظ...جملاتی فقط مختصر و نه مفید چه مضحک... مطمئنا این پیوند برای او یک بازی سرگرم کننده و کوتاه بود برای من چه بود.....اکنون نمی دونم اما کاش برای من هم همین طور باشد
در میان انبوه لباسهام بدون در نظر گرفتن گذر زمان مستاصل مونده ام ضربه ای به درب زده شد و متعاقب در باز شد یاسان وارد اتاق شد و با بهت ابتدا به من سپس به اطرافم نگریست...اینجا چه خبر شده؟؟بمب افتاده وسط اتاق؟؟
سر تکان دادم مثل همیشه نمی دونم چی بپوشم؟؟
یاسان خندید و کنارم روی انبوه لباسها نشست :چرا شما دخترا همیشه نمی دونید چی بپوشید؟؟
با اخم به او نگریستم :با تجربه شدی یا از تجربه دیگران درس گرفتی؟؟
یاسان به نشانه تسلیم دست بلند کرد :تسلیم خانم لطفا واسم مورد انظباطی ننویس
لبخند زدم یاسان وقت ندارم اگر کمک نمی کنی حداقل وقتم رو نگیر...
یاسان چشمکی زد و با زیرکی گفت: عجله داری؟؟
شرمنده از برداشت نادرست یاسان سر به زیر انداختم
یاسان دست از لودگی برداشت ببینم چی داری؟؟ونظری به لباسهام انداخت یک کت بلند کرم رنگ با جین نخودی و یک شال لطیف کرم از میون لباس هام بیرون کشید با وسواس انها رو در کنار هم قرار داد و در نهایت با لبخند حاکی از رضایت انتخاب خود رو تایید کرد من هم به سلیقه ی او آفرین گفتم.
دستی به شانه ام زد: اماده شو من بیرون منتظرم و از اتاق خارج شد
بلند شدم موهامو شونه زدم و با گل سر زیبا بالا جمع کردم با وسواسی بیشتر از همیشه ارایش کردم لباسهای انتخابی یاسان و پوشیدم و دسته ای از زلفهامو از بند گل سر رها کردم و اجازه خود نمایی روی پیشونیم دادم و با نگاهی به اینه و زدن مهر تایید دل از اینه کندم و از اتاق خارج شدم
همزمان با من یاسان نیز از اتاقش خارج شد او هم بیش از روزهای دیگر به ظاهرش اهمیت داده بود با یک پیراهن چهار خونه البالویی سورمه ای با یک جین سورمه ای چقدر چشم گیر شده بود یاسان چشمکی زد چه خوشکل شدی امروز...
من هم به شیوه ی خودش پاسخ دادم :چه خوش تیپ شدی امروز ....خندید من هم خندیدم اسوده خاطر یا شاید خوش خیال...
یاسان جدی شد نزدیکم شد و در چشمانم نگریست :خواهرم مطمئنی؟؟
جدیت یاسان در من اثر کرد سر تکان دادم:نه یاسان مطمئن نیستم...می ترسم...تنها امید دارم کارم اشتباه نباشه...
یاسان نفس عمیق کشید :من هم امیدوارم و هم متوکل..تو هم با توکل تو راهی که پیش پات افتاده قدم بزار..
در ان لحظه گویا ذره ذره ی اطمینان یاسان از نگاهش برخاست و بر دلم نشست سرشار از حس ت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 96- رمان وقتی تو هستی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه وقتی تو هستی | *ZOHAL* کاربر انجمن نودهشتیا ... , قلبی خسته از تپیدن - رمان عطر نفسهاي تو , رمان وقتی تو هستی - رمانکده گلها 27 , رمان روزای دور از تو(بقلم فازی.پ کاربر گلها27) - رمانکده گلها 27 , رمانکده گلها 27 - رمان وام ازدواج , رمان کژال - رمانکده گلها 27 ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53965

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا